Telegram Web
دخترخاله‌ها
(بخش دوم)

نویسنده: #جویس_کارول_اوتس
برگردان: #طناز_تقی‌زاده

«پالو آلتو، کالیفرنیا»
اول نوامبر ۱۹۹۸
ربکا شوارد عزیز؛

از نامه و توجه شما به کتابِ خاطراتم تشکر می‌کنم. با نامه‌هایی که از زمانِ چاپِ «بازگشت از مرگ: کودکیِ یک دختربچه»، هم از داخلِ آمریکا و هم از خارج از آمریکا به دستم رسیده، عمیقاً تحت‌تاثیر قرار گرفته‌ام. واقعاً دلم می‌خواست فرصت جواب دادن به تک‌تک نامه‌ها را به تفصیل می‌داشتم.

با احترام
فریدا مورگن اشترن؛ استاد ممتاز سال ۴۸ ژولیوس ک.تریسی - استاد رشتۀ مردم‌شناسیِ دانشگاه شیکاگو.
............

«لیک ورت، فلوریدا»
۵ نوامبر ۱۹۹۸
استاد مورگن اشترن عزیز؛

الآن دیگر خیالم راحت است که آدرس درست را دارم، امیدوارم این نامه را بخوانید. فکر می‌کنم لابد یک منشی دارید که نامه‌هایتان را باز می‌کند و به آن‌ها جواب می‌دهد. می‌دانم با این همه آدم‌هایی که ادعا می‌کنند از خویشاوندانِ فریدا مورگن اشترن هستند - مخصوصاً بعد از پخشِ مصاحبۀ تلویزیونی - کیف کرده‌اید، یا نکند دلخور شده‌اید، ولی من سخت احساس می‌کنم دخترخالۀ واقعی شما هستم. برای این‌که من تنها دخترِ آنا مورگن اشترن بودم. مطمئن هستم که آنا مورگن اشترن تنها خواهرِ مادرِ شما یعنی سارا بوده است، البته خواهر کوچک‌تر. مادرم هفته‌ها راجع‌به خواهرش سارا، پدرِ شما، الزبیتای شما که سه‌-چهار سال از شما بزرگ‌تر بود، و لئون برادرتان که او هم کمی از شما بزرگ‌تر بود و قرار بود بیایند و با ما زندگی کنند، حرف می‌زد. ما عکس‌های شما را داشتیم. خوب یادم هست که موهایتان چه‌قدر مرتب بافته شده بود و چه‌قدر خوشگل بودید و مادرم به شما می‌گفت «دخترِ اخمو»، مثلِ من. فریدا، ما آن موقع خیلی شبیه هم بودیم، البته شما خیلی خوشگل‌تر بودید. الزبیتا موهایش بور بود و صورتی تپل داشت. لئون توی عکس خیلی شاد بود، پسربچه‌ای بانمک حدوداً هفت-هشت ساله. وقتی که خواندم خواهر و برادرتان به آن وضعِ اسفناک در یکی از کمپ‌های نازی‌ها «تریسینشتاد» از بین رفتند خیلی ناراحت شدم. فکر می‌کنم مادرم هیچ وقت از شوکِ آن ماجرا بیرون نیامد. خیلی امیدوار بود که خواهرش را دوباره ببیند. وقتی کشتیِ شما را از بندر بازگرداندند، مادر خیلی ناامید شد. پدر دیگر به او اجازه نداد آلمانی صحبت کند، فقط انگلیسی، ولی او نمی‌توانست خوب انگلیسی حرف بزند. وقتی کسی به خانه‌مان می‌آمد او قایم می‌شد. بعد از آن دیگر با ما هم خیلی حرف نمی‌زد و اغلب اوقات مریض بود. مادر در ماه مه سال ۱۹۴۹ درگذشت.
الان که دارم این نامه را می‌خوانم می‌بینم که شاید از این نوشته‌ها برداشت اشتباهی بشود، ولی من هیچ‌وقت به این گذشته‌های دور فکر نمی‌کنم، جدی می‌گویم فریدا این‌ها همه به‌خاطرِ دیدنِ عکس تو در روزنامه بود. شوهرم داشت روزنامۀ «نیویورک تایمز» را می‌خواند که صدایم کرد و گفت که خیلی جالب است، توی روزنامه عکس زنی است که عینِ من است! به طوری که می‌تواند خواهرم باشد. با این‌که من و تو به‌نظرم دیگر مثل گذشته‌ها خیلی هم شبیه هم نیستیم، ولی وقتی عکس تو را دیدم خیلی جا خوردم. تا آن‌جا که یادم می‌آید صورتت خیلی شبیه چهرۀ مادرم است. و بعد هم اسمت را دیدم، فریدا مورگن اشترن.
همان موقع رفتم بیرون و کتابِ «بازگشت از مرگ: کودکیِ یک دختربچه» را خریدم. من هیچ‌وقت هیچ خاطراتی از «آشوویتس» نخوانده بودم؛ چون که می‌ترسیدم از چیزهای وحشتناکی باخبر شوم. ولی کتاب خاطرات تو را همان موقع که خریدم توی ماشین در پارکینگِ کتاب‌فروشی شروع کردم. نفهمیدم زمان چه‌طور گذشت، تا این‌که چشم‌هایم دیگر نمی‌توانست نوشته‌ها را بخواند، با خودم گفتم، «فریداست خودش است خواهری که قولش را به من داده بودند». الان من ۶۲ساله‌ام و در محله‌ای زندگی می‌کنم که مردمِ بازنشستۀ ثروتمند در آن زندگی می‌کنند، و با دیدن من خیال می‌کنند که من هم یکی از آن‌ها هستم، برای همین هم خیلی احساسِ تنهایی می‌کنم. من از آن آدم‌هایی نیستم که زود به گریه بیفتم، اما خیلی از صفحه‌های کتابت مرا به گریه انداخت. این‌ها را می‌گویم با این‌که با خواندنِ مصاحبه‌هایت می‌دانم دوست نداری از خواننده‌هایت چنین چیزهایی را بشنوی و اهمیتی به «دلسوزی ظاهری آمریکایی» نمی‌دهی. می‌دانم، من هم همین طور هستم. تو حق داری که چنین احساسی داشته باشی. من هم در ملبورن خیلی از دستِ مردمی که به حالِ «دختر گورکن»، شغلِ پدرم، غصه می‌خوردند ناراحت می‌شدم. از دست آن‌ها خیلی بیشتر ناراحت می‌شدم تا بقیه که اصلاً برایشان مهم نبود که شوارد زنده است یا مرده. عکس ۱۶سالگی‌ام را ضمیمه می‌کنم. تنها چیزی است که از آن زمان دارم. البته متأسفانه الآن خیلی فرق کرده‌ام. چقدر دلم می‌خواست می‌توانستم عکسی از مادرم، آنا مورگن اشترن برایت بفرستم ولی همۀ عکس‌ها در سال ۱۹۴۹ از بین رفت.

دخترخاله‌ات؛ ربکا

ادامه دارد...
@Fiction_12
دخترخاله‌ها
(بخش سوم)

نویسنده: #جویس_کارول_اوتس
برگردان: #طناز_تقی‌زاده

«پالو آلتو، کالیفرنیا»
۱۶ نوامبر ۱۹۹۸
ربکا شوارد عزیز؛

ببخشید که زودتر از این جواب نامه‌ات را ندادم. بله خیلی امکان دارد که ما «دخترخاله» باشیم ولی این محال‌ترین اتفاق هم به خودیِ خودش کشف بزرگی است. نه من امسال خیلی مسافرت نمی‌کنم، می‌خواهم کوشش کنم کتاب جدیدم را قبل از اتمامِ دورۀ فرصتِ مطالعاتی تمام کنم. دیگر کمتر سخنرانی می‌کنم، و تورِ معرفیِ کتابم هم خدا را شکر تمام شده. کارِ مخاطره‌آمیزِ خاطرات‌نویسی، اولین و آخرین تلاشم در زمینۀ نوشتنِ کارهای غیردانشگاهی بود. اولش خیلی ساده به نظر می‌رسید، ولی بعدش دردسرهای زیادی برایم درست کرد. بنابراین درست نمی‌دانم چه‌طور می‌شود در حال حاضر همدیگر را ملاقات کنیم.
از عکسی که فرستاده بودی متشکرم. همراه نامه برایت برش می‌گردانم.

با احترام؛
ف.م
.............

«لیک ورت، فلوریدا»
۲۰ نوامبر ۱۹۹۸
فریدای عزیز؛

بله مطمئنم که ما «دخترخاله» هستیم، هرچند من هم مثل تو نمی‌دانم معنیِ «دخترخاله» بودن چیست. خیال می‌کنم دیگه هیچ خویشاوندِ زنده‌ای ندارم. پدر و مادرم سال ۱۹۴۹ فوت شده‌اند، و هیچ خبری از برادرهایم ندارم؛ خیلی سال می‌شود که رنگ‌شان را هم دیگر ندیده‌ام. فکر می‌کنم تو از من به عنوان «دخترخالۀ آمریکایی‌ات» بدت می‌آید. امیدوارم بتوانی مرا ببخشی. با این که من مثل تو در کافبورن زاده شده‌ام، ماه مه و در سال ۱۹۳۶ در بندر نیویورک به دنیا آمده‌ام، با این همه نمی‌دانم چه‌قدر «آمریکایی» هستم. تاریخ دقیق تولدم گم شده است. یا اصلاً شناسنامه‌ای وجود نداشته یا اگر داشته گم شده است. منظورم این است که من در قایقِ پناهندگان به‌دنیا آمده‌ام به من گفته‌اند که چه محلِ کثیفِ چندش‌آوری بوده است. سال ۱۹۳۶ همه‌چیز فرق می‌کرد. جنگ هنوز شروع نشده بود، و آدم‌هایی از نوع ما اگر صاحب پول کافی بودند اجازۀ «مهاجرت» داشتند. برادرهایم، «هرشل» و «آگوستوس» در کافبورن به‌دنیا آمده‌اند، و همچنین پدر و مادرم البته. پدرم در این کشور اسمش را گذاشت «ژاکوب شوارد». تا به حال با هیچ‌کس راجع به این اسم حرف نزده‌ام. حتی با شوهرم. من از گذشتۀ پدرم چیز زیادی نمی‌دانم جز این‌که در «دنیای قدیم» کارگر چاپخانه بوده است. همیشه با سرافکندگی راجع‌به آن حرف می‌زد. زمانی هم در مدرسۀ پسرانه معلم ریاضی بوده است. تا این‌که نازی‌ها ممنوع کردند که این آدم‌ها تدریس کنند. مادرم، آنا مورگن اشترن، خیلی زود ازدواج کرده بود. قبل از ازدواج پیانو می‌زد، بعضی وقت‌ها که پدرم خانه نبود، ما به موسیقی رادیو گوش می‌کردیم.
مرا ببخش، می‌دانم که هیچ‌کدام از این حرف‌ها برایت جالب نیست. در خاطراتت از مادرت به عنوان یکی از نوکرهای نازی‌ها حرف می‌زنی، یکی از آن «مجریان انتقال یهودی‌ها». تو خیلی در مورد خانواده‌ات عاطفی نیستی. در حرف‌هایت تحقیر حس می‌شود، درست نمی‌گویم؟ من به اعتقادهای نویسندۀ «بازگشت از مرگ» که نگاهی بسیار انتقادی به خویشاوندان و یهودی ها و تاریخ یهودیت و باورهایی از قبیل «فراموشی» پس از جنگ دارد احترام می‌گذارم. فریدا من قصد ندارم تو را از احساس قلبی‌ات منسرف کنم. من خودم هیچ احساس قلبی‌ای نسبت به گذشته وحشتناک‌مان ندارم.
بابا گفت شماها همه از بین رفته‌اید. گفت: «مثل گلۀ گاو و گوسفند آن‌ها را برای هیتلر فرستادند».
یادم می‌آید که از کوره درمی‌رفت و با صدای بلند می‌گفت: «نهصد و هفتاد و شش پناهنده».
هنوز هم صدایش توی گوشم است و حالم را بد می‌کند. بابا به من گفت که دخترخاله و پسرخاله‌هایم را فراموش کنم؛ آن‌ها دیگر نخواهند آمد، آن‌ها رفته‌اند. فریدا، خیلی از صفحه‌های کتاب خاطراتت را حفظ شده‌ام، و همچنین نامه‌هایی را که برایم نوشته‌ای. با واژه‌های خودت، صدایت را می‌توانم بشنوم. صدایت را که مثل صدای خودم است، دوست دارم. البته منظورم صدای پنهانم است که هیچ‌کس آن را نشنیده است. فریدا من به کالیفرنیا خواهم آمد. اجازه می‌دهی؟ فقط بگو بله، تا روح من آرام بگیرد.

دخترخاله‌ات؛
ربکا
.........

«لیک ورت، فلوریدا»
۲۱ نوامبر ۱۹۹۸
فریدای عزیز؛

خیلی خجالت می‌کشم؛ در نامه‌ای که دیروز برایت پست کردم واژۀ «منصرف کردن» را با سین نوشته‌ام، و نوشته‌ام که هیچ‌کدام از اعضای خانواده‌ام زنده نیستند. منظورم این بود که هیچ کدام از اعضای فامیل شوارد دیگر زنده نیستند. از ازدواج اولم، پسری دارم که ازدواج کرده و صاحب دو فرزند است. بقیۀ کتاب‌هایت را هم خریده‌ام. اگر ژاکوب شوارد زنده بود خیلی تحت تاثیر قرار می‌گرفت؛ دختر کوچولوی توی عکس نه‌تنها هیچ‌وقت از بین نرفته، بلکه خیلی هم از او پیشی گرفته است. اجازه می‌دهی در پالو آلتو به دیدنت بیایم فریدا؟! می‌توانم یک روزه بیایم، می‌توانیم با هم شام بخوریم و من صبح روز بعدش برمی‌گردم. قول می‌دهم.

دخترخالۀ تنهایت؛
ربکا

ادامه دارد...
@Fiction_12
دخترخاله‌ها
(بخش چهارم)

نویسنده: #جویس_کارول_اوتس
برگردان: #طناز_تقی‌زاده

«لیک ورت، فلوریدا»
۲۴ نوامبر ۱۹۹۸
فریدای عزیز؛

فکر می‌کنم یک شب از وقت تو توقع زیادی است. یک ساعت چه‌طور؟ یک ساعت نباید خیلی توقع زیادی باشد، قبول نداری؟ شاید بتوانی دربارۀ کاروبارت با من حرف بزنی؛ شنیدن هر چیزی با صدای تو برای من ارزش دارد. نمی‌خواهم تو را به منجلابِ گذشته، که خیلی در موردش سخت‌گیر هستی، بکشم. قبول دارم که زنی مثل تو که در رشتۀ خودش بسیار معتبر است و توانایی‌های اندیشمندانۀ بسیاری دارد، برای حرف‌های احساساتی وقت ندارد. در این مدت کتاب‌هایت را می‌خواندم، زیرِ واژه‌هایی که نمی‌دانستم خط می‌کشیدم و در فرهنگ لغت معنی آن‌ها را پیدا می‌کردم. فرهنگ لغت را خیلی دوست دارم، دوست خیلی خوبی است. توجه به این که علم، چه‌طور پایه‌های ژنتیکی رفتار را نمایان می‌کند، خیلی هیجان انگیز است. کارت پستالی برایت ضمیمه می‌کنم که جواب را روی آن بنویسی. ببخش که تابه‌حال به فکرم نرسیده بود این کار را بکنم.

دخترخاله‌ات؛
ربکا
........

«پالو آلتو، کالیفرنیا»
۲۴ نوامبر ۱۹۹۸
ربکا شوارد عزیز؛

نامه‌هایی که در تاریخ های ۲۱ و ۲۲ نوامبر فرستادی جالب بودند. ولی متأسفانه نام «ژاکوب شوارد» من را به یاد هیچ چیزی نمی‌اندازد. افراد بی‌شماری با نام فامیل «مورگن اشترن» زنده هستند. شاید بعضی از آن‌ها هم دخترخاله یا پسرخاله‌های تو باشند، اگر احساس تنهایی می‌کنی می‌توانی پیدایشان کنی. همان‌طور که گمانم قبلاً هم برایت توضیح داده‌ام، الان زمانِ شلوغیِ کار من است. بیشترِ روز را کار می‌کنم و شب‌ها دیگر حوصلۀ معاشرت ندارم. «احساس تنهایی» چیزی است که زمانی که به مردم بیشتر نزدیک بشوی، بیشتر برایت مشکل‌ساز می‌شود. بهترین راهِ علاج آن کار کردن است.

با احترام؛
ف.م

پی نوشت: فکر می‌کنم در مرکز انستیتو برای من چندین پیغام تلفنی گذاشته‌ای. همان‌طور که دستیارم برایت توضیح داده، من وقت جواب‌ دادن به چنین تلفن‌هایی را ندارم.
...........

«لیک ورت، فلوریدا»
۲۷ نوامبر ۱۹۹۸
فریدای عزیز؛

نامه‌هایمان از کنار هم گذشته‌اند. ما هر دو روز ۲۴ نوامبر به هم نامه نوشتیم، این خود شاید یک نشانه باشد. تلفن زدنم از روی یک تصمیم لحظه‌ای بود. یکهو این فکر به سرم زد: «اگر می‌شد صدایش را بشنوم...»
تو قلب‌ات را برای «دخترخالۀ آمریکایی‌ات» مثل سنگ کرده‌ای. در خاطراتت خیلی جسورانه و آشکار اظهار کرده‌ای که برای زنده ماندن چه‌طور باید قلب را در مورد خیلی چیزها مثل سنگ بکنی. آمریکایی‌ها معتقدند که رنج‌کشیدن از ما قدیس می‌سازد، که شوخی بامزه‌ای است. به‌نظر می‌رسد که هیچ‌ وقتی برای من در زندگی‌ات نداری. هیچ «دلیلی» هم ندارد. اگر نمی‌خواهی مرا ببینی، می‌شود لااقل برایت نامه بنویسم؟ حتی اگر تو جواب ندهی مهم نیست. فقط دلم می‌خواهد چیزهایی را که برایت می‌نویسم بخوانی، همین مرا خیلی خوشحال می‌کند. می‌بینی چقدر تنها هستم؟! این‌طور می‌توانم مثل زمان بچگی در افکارم با تو حرف بزنم.

دخترخاله‌ات؛
ربکا

پی نوشت: در نوشته‌های دانشگاهی‌ات خیلی به «سازگاری انواع موجودات زنده با محیط زیست» اشاره کرده‌ای. اگر من، یعنی دخترخاله‌ات را در لیک ورت فلوریدا کنار اقیانوس درست در جنوب ساحل پالم بیچ در نقطه‌ای آن‌قدر دور از ملبورنِ نیویورک و دور از «دنیای قدیم» می‌دیدی، حتماً خنده‌ات می‌گرفت.
........

پالو آلتو، کالیفرنیا
اول دسامبر ۱۹۹۸
ربکا شوارد عزیز،

دخترخالۀ سمج آمریکایی، با عرض معذرت؛ به‌نظر من این که نامه‌های ما در یک روز نوشته شده است نشانۀ هیچ‌چیزی نیست. این که نامه‌های ما در یک روز نوشته شده‌اند و از «کنار هم گذشته‌اند» حتی نشانۀ «پدیدۀ تصادف» هم نیست. اما برویم سراغ کارتی که فرستاده بودی. اعتراف می‌کنم که انتخابت خیلی برایم جالب بود. دقیقاً همان کارتی است که روی دیوارِ اتاقِ مطالعه‌ام چسبانده‌ام. آیا من در کتابِ خاطراتم راجع‌به این مسئله حرفی زده‌ام؟ فکر نمی‌کنم. چه‌طور صاحب این کارت که نسخه‌ای چاپی از اثرِ «استرزکر» کارِ «کاسپر دیوید فردریک» است شده‌ای؟ تو که هیچ‌وقت به موزۀ هامبورگ نرفته‌ای، رفته‌ای؟! آمریکایی‌ها حتی نامِ این هنرمند را هم نمی‌دانند. هنرمندی که در آلمان سخت مورد احترام است.

با احترام؛
ف.م

ادامه دارد...
@Fiction_12
دخترخاله‌ها
(بخش پنجم)

نویسنده: #جویس_کارول_اوتس
برگردان: #طناز_تقی‌زاده

«لیک ورت، فلوریدا»
۴ دسامبر ۱۹۹۸
فریدای عزیز؛

کارت پستال «کاسپر دیوید فردریک» را به همراه چند کارت پستال دیگر، کسی از موزۀ هامبورگ در سفری که به آن‌جا داشته برایم آورده بود. در واقع، پسرم که نوازندۀ پیانو است. ممکن است نامش را شنیده باشی، نامش اصلاً ربطی به نام من ندارد. این کارت را به این دلیل انتخاب کردم چون فکر کردم نمایان‌گر روحیۀ تو است. البته آن‌طوری که از لحن حرف‌هایت حس می‌کنم. شاید نمایان‌گر روحیۀ من هم باشد. دلم می‌خواهد نظرت را دربارۀ این کارتِ جدید بدانم. این هم آلمانی است، ولی مهیب‌تر از آن قبلی.

دخترخاله‌ات؛
ربکا
.........

«پالو آلتو، کالیفرنیا»
۱۰ دسامبر ۱۹۹۸
ربکای عزیز؛

بله، من این اثرِ ترس‌ناکِ «نولد» را دوست دارم. دودِ سیاهی که از قلۀ کوه دیده می‌شود، و آلپ که مثلِ آتش‌فشانی مذاب است برایم دوست‌داشتنی است. تو می‌توانی ذهن من را بخوانی، درست است، البته من قصد ندارم که احساساتم را مخفی کنم. بنابراین اثرِ «توبات روی آلپ» را برای دخترخالۀ سمجِ آمریکایی‌ام برمی‌گردانم. متشکرم، ولی خواهش می‌کنم دیگر برایم نامه ننویس، دیگر تلفن هم نزن. من به اندازۀ کافی تو را تحمل کرده‌ام.

ف.م

«پالو آلتو، کالیفرنیا»
ساعت ۲ نیمه شبِ ۱۱ دسامبر ۱۹۹۸
«دخترخاله» عزیز؛

از عکسِ ۱۶سالگی‌ات یک نسخه کپی گرفته‌ام. از آن زلف‌های زبر و زمخت و آرواره‌های محکم خوشم می‌آید. شاید چشم‌هایت از چیزی ترسیده بوده، ولی ما خوب بلد هستیم ترس را پنهان کنیم؛ مگر نه دخترخاله؟!
در کمپِ نازی‌ها یاد گرفتم که بلند و موقر بایستم. یاد گرفتم چه‌طور خودم را بزرگ نشان بدهیم. مثل حیوانات که خودشان را بزرگ‌تر از آن‌چه هستند نشان می‌دهند؛ یک جور حقه‌ای که به شکارچی‌ها می‌شود زد. فکر می‌کنم تو هم دخترِ «بزرگی» بوده‌ای. من همیشه حقیقت را گفته‌ام. هیچ‌وقت دوست نداشته‌ام از راهِ دوزوکلک در زندگی پیش بروم. از خیال‌بافی هم خوشم نمی‌آید. مطمئنم که بینِ «هم‌نوعانم» برای خودم دشمن زیاد درست کرده‌ام. وقتی که «از مرگ بازگشته باشی»، دیگر نظر بقیه برایت پشیزی ارزش ندارد. باور کن که در این به اصطلاح «حرفه» این کار برایم سنگین تمام شده است، در حرفه‌ای که پیشرفت وابسته به کاسه‌لیسی و گونه‌های مختلفِ جنسیِ آن است. ناکامی‌ام به‌ اندازۀ کافی بد هست که دیگر نباید مثل یک زن محتاج در حرفه‌ام رفتار کنم. در خاطراتم وقتی صحبت از تحصیلاتِ عالی در دانشگاه کلمبیا در اواخر دهه ۱۹۵۰ می‌شود، لحن تمسخرآمیزی به خودم می‌گیرم. آن زمان خیلی دوران خوشایندی نبود. در دیدار با دشمن‌های قدیمی که آرزویشان زیر پا له‌کردن زن خدانشناسی بود که تازه کارش را شروع کرده بود، نه فقط زن، بلکه یک یهودی آن هم یک یهودیِ فراری از یکی از آن کمپ‌های نازی‌ها، وقتی به چشم‌هایشان نگاه می‌کردم، هیچ‌وقت از خودم تزلزل نشان ندادم، اما آن لعنتی‌ها تزلزل نشان دادند.
هرجا و هر وقت که توانستم انتقامم را از آن‌ها گرفتم. الآن دیگر نسلِ آن‌ها دارد از بین می‌رود، من حتی با خواندن خاطرات آن‌ها خم به ابرو نیاوردم. در همایش‌هایی که برای ارج نهادن به آن‌ها تدارک دیده می‌شود، فریدا مورگن اشترن «حقیقت‌گوی شوخ‌طبعِ بی‌رحمی» است.
در آلمان، جایی که تاریخ مدت‌ها نادیده گرفته می‌شد، «بازگشت از مرگ» پنج ماه پشتِ سرِ هم پرفروش‌ترین کتاب انتخاب شده است. هنوز چیزی نگذشته کاندید دو جایزۀ مهم شده است. شوخیِ بامزه‌ای است، نه؟ در هیچ کشوری چنین استقبالی از آن نشد. شاید نقدهای «خوب» را درباره‌اش خوانده باشی. شاید تبلیغِ تمام‌صفحه‌ای را که بالاخره ناشرم با همۀ گدایی‌اش در مجلۀ نقدِ کتابِ نیویورک چاپ‌کرده را هم دیده باشی. خیلی‌ها به کتاب حمله کرده‌اند. حمله‌ها بدتر از تمام حمله‌های ابلهانه‌ای بود که تابه‌حال در این «حرفه» دیده بودم.
در نشریه‌های یهودی و در نشریه‌های متمایل به یهودی‌ها، از کتاب به صورت یک شوکِ نگرانیِ انزجار نام برده شد. یک زنِ یهودی، بی‌هیچ احساسی نسبت به مادر و خویشاوندان دیگری که در «زین اشتاد» از سرما «نابود شدند». زنی یهودی که از «میراث» خود با لحنی سرد و «علمی» سخن می‌گوید. طوری که انگار این به اصطلاح «اتفاق» یک «میراث» است. طوری که انگار حق ندارم که از واقعیاتی که آن‌ها را دیده‌ام حرف بزنم و به بیان واقعیت‌ها ادامه بدهم، چون که برنامه‌ای برای بازنشسته‌شدن از کار تحقیق، نوشتن، تدریس و راهنمایی دانشجویان دورۀ دکتری برای مدتی طولانی ندارم. در شیکاگو به افتخار این بازنشستگیِ قبل از موعد نائل خواهم شد، با همۀ مزایای خیلی جذابش، و دکانم را جایی دیگر دایر خواهم کرد. از این همه احترامت به «آشوویتس» خنده‌ام گرفت، تو در یکی از نامه‌هایت با احترام این کلمه را به کار برده بودی.

ادامه دارد...
@Fiction_12
دخترخاله‌ها
(بخش ششم)

نویسنده: #جویس_کارول_اوتس
برگردان: #طناز_تقی‌زاده

من هرگز از این کلمه که حالا این‌طور راحت مثل گریس از زبان آمریکایی‌ها بیرون می‌ریزد استفاده نمی‌کنم. یکی از این منتقدان هتاک، مورگن اشترن را خائنی نامید که می‌خواهد دشمن را خوشحال کند. کدام دشمن؟! تعدادشان زیاد است. می‌گفت: «این خانم پی‌درپی تکرار می‌کند که «آن ماجرا» یک تصادف در تاریخ بود، همان‌طور که همۀ حوادثِ تاریخ تصادف‌اند. هیچ مقصود و منظوری در تاریخ نیست، همان‌طور که در تکامل هم نیست. هیچ هدف یا پیشرفتی نیست، و تکامل واژه‌ای است که به آن‌چه «هست» اطلاق می‌شود».
بله، من این را گفته‌ام و باز هم خواهم گفت. نسل‌کشی‌های زیادی وجود دارد، از زمانی که بشر وجود داشته است. تاریخ، ابداعِ کتاب‌ها است. ما در رشتۀ مردم‌شناسیِ هستی متوجه می‌شویم که آرزوی درکِ «معنی» خود یک ویژگیِ بشر در میان ویژگی‌های بسیار است. اما این نکته «معنی» را در دنیا ثابت نگه‌نمی‌دارد. اگر تاریخ وجود می‌داشت، شبیه به رودِ فاضلابی بود که در آن نهرها و شاخه‌های کوچکِ بی‌شماری سرازیر می‌شد، آن‌هم فقط از یک جهت. به خلافِ فاضلاب، دیگر نمی‌تواند به عقب برگردد. نمی‌تواند «آزمایش» شود یا به نمایش درآید. فقط هست. اگر نهرهای انفرادی خشک شوند، رود ناپدید می‌شود. چیزی به نام «رودِ سرنوشت» وجود ندارد. این‌ها صرفاً تصادف‌هایی در زمان هستند. دانشمند و پژوهشگر، بی‌آن‌که احساساتی شود یا تاسف بخورد، متوجه این امر خواهد شد. شاید من این اباطیل را برایت بفرستم، دخترخالۀ سمجِ آمریکایی‌ام. در این لحظه به اندازۀ کافی سرمستم، و در حالتی آکنده از خوشی به سر می‌برم.

دخترخالۀ «خائن» تو؛
ف.م
...........

«لیک ورت، فلوریدا»
۱۵ دسامبر ۱۹۹۸
فریدای عزیز؛

آن‌قدر نامه‌ات را دوست داشتم که دست‌هایم به لرزه افتاد. مدت‌ها بود این طور نخندیده بودم. منظورم، خنده‌های خودمان است. خندیدن از روی نفرت خیلی عادی است. هرچند آدم را از درون می‌خورَد. خیال می‌کنم. این‌جا شبِ سردی است، باد سردی از اقیانوس اطلس می‌آید. فلوریدا معمولاً سرد و خیس است. لیک ورت و پالم بیچ خیلی زیبا هستند، و در عین حال خیلی ملال‌آور. دلم می‌خواست می‌آمدی این‌جا و دیداری با هم داشتیم؛ می‌توانستی بقیۀ زمستان را که البته معمولاً آفتابی است این‌جا بگذرانی. نامه‌های باارزشت را صبح‌های زود که برای پیاده‌روی به ساحل می‌روم با خودم می‌برم. با این‌که تمام واژه‌هایش را از بر هستم. تا یک سال پیش می‌توانستم فرسنگ‌ها بدوم و بدوم و بدوم. حتی در طوفانی‌ترین هوا هم می‌دویدم. اگر مرا با آن پاهای عضلانی و پشت و قامتِ صاف می‌دیدی، هیچ‌وقت نمی‌توانستی بگویی که جوان نیستم. فریدا، خیلی غریب است که ما در ۶۰سالگی‌مان هستیم، ولی عروسک‌های دختربچگیِ درونی‌مان حتی یک روز هم بزرگ نشده‌اند. از پیرشدن بدت نمی‌آید؟ عکس‌هایت زن پرشوری را نشان می‌دهد. هر روز با خودت می‌گویی: «هر روزی که از عمرم می‌گذرد قرار نبوده وجود داشته باشد» و خوشبختی در همین است. فریدا، در خانۀ ما که پر از پنجره‌های رو به اقیانوس است، احساس می‌کنی «بال»های خودت را داری. ما چند اتومبیل داریم، و تو هم اتومبیل شخصی خودت را خواهی داشت. هیچ‌کس نمی‌پرسد که کجا می‌روی و از کجا می‌آیی. مجبور نیستی شوهرم را ببینی، راز باارزش زندگی خود من خواهی بود. بگو که میایی فریدا...
بهترین موقع بعد از سالِ نو خواهد بود. هر روز بعد از این‌که کارهایت را انجام دادی می‌توانیم برای پیاده‌روی با هم به ساحل برویم. قول می‌دهم که با هم حرف نزنیم.

دخترخاله‌ای که دوستت دارد؛
ربکا
...........

«لیک ورت، فلوریدا»
۱۷ دسامبر ۱۹۹۸
فریدای عزیزم؛

برای نامۀ قبلی عذر می‌خواهم، خیلی با پررویی و آشنایی نوشته شده بود. معلوم است که تو دوست نداری به دیدار یک غریبه بروی. باید یک نکته را فراموش نکنم: «درست است که ما دخترخاله هستیم ولی غریبه‌ایم».
داشتم دوباره «بازگشت از مرگ» را می‌خواندم؛ بخش آخرش را که در آمریکا می‌گذرد. سه بار ازدواجت «تجربه‌های نسنجیده در عالمِ صمیمیت و حماقت». تو خیلی تندخو و خیلی بامزه هستی فریدا؛ سخت‌گیر نسبت به دیگران، و نسبت به خودت. اولین ازدواجِ من هم از روی عشق و کورکورانه، و خیال می‌کنم حماقت بود. با این همه اگر این ازدواج نبود، حالا پسرم را نداشتم. فریدای بیچاره، تو در سال ۱۹۵۷ در اتاقی کثیف در منهتن تا سرحد مرگ خونریزی داشتی. در آن‌زمان من مادرِ جوانی بودم شیفتۀ زندگی، بااین‌همه اگر ماجرا را می‌دانستم حتماً به سراغت می‌آمدم. درست است که می‌دانم این‌جا نمی‌‌آیی، ولی امیدم را از دست نمی‌دهم؛ چه‌بسا ناگهان بیایی. به امید دیدار و ماندن پیش من تا هر قدر که دلت بخواهد. مطمئن باش خلوت و زندگیِ خصوصی‌ات را تضمین می‌کنم.

دخترخالۀ سمج تو؛
ربکا

ادامه دارد...
@Fiction_12
دخترخاله‌ها
(بخش هفتم)

نویسنده: #جویس_کارول_اوتس
برگردان: #طناز_تقی‌زاده

«لیک ورت، فلوریدا»
سال نو ۱۹۹۹
فریدای عزیز؛

خبری ازت ندارم، نکند رفته‌ای سفر. با‌این‌همه گفتم بد نیست این نامه را برایت پست کنم. «اگر فریدا نامه‌ام را ببیند، حتی اگر بخواهد دورش بیندازد...» خوش‌حال و امیدوار هستم. تو یک دانش‌مندی و حتماً حق با تو است که این‌طور احساساتِ «عجیب‌غریب» و «بچه‌گانه» برایت ارزشی نداشته باشد. ولی من فکر می‌کنم در این سالِ نو تازگیِ خاصی می‌تواند وجود داشته باشد. البته امیدوار هستم که این‌طور باشد. پدرم، ژاکوب شوارد، معتقد بود که در زندگیِ حیوانی ضعیف‌ها خیلی زود ازبین خواهند رفت، و ما همیشه باید ضعف‌مان را پنهان کنیم. من و تو این مسئله را از بچه‌گی می‌دانستیم. البته این را هم می‌دانیم که زندگیِ من و تو خیلی عمیق‌تر از زندگی حیوانات است.

دخترخاله‌ای که دوستت دارد؛
ربکا
..............

«پالو آلتو، کالیفرنیا»
۱۹ ژانویه ۱۹۹۹
ربکا؛

بله من سفر بودم. دوباره هم به سفر می‌روم. اصلاً به تو چه ارتباطی دارد؟! دیگر داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که تو باید ابداعِ ساختگیِ ذهنِ خودم باشی؛ بدترین ضعفِ من. ولی تا آمدم این‌طور فکر کنم، عکسِ روی لبۀ پنجره با آن موهایی که به یال اسب می‌ماند و چشمانی مشتاق، با زیرنویسِ «ربکا، سال ۱۹۵۳» به من خیره شد. دخترخاله، تو خیلی باوفایی. وفاداریِ تو مرا خسته می‌کند. می‌دانم که باید خیلی به تو افتخار کنم، خیلی‌های دیگر دلشان می‌خواست می‌توانستند استاد مورگن اشترنِ «سخت گیر» را رام کنند. ولی من الآن دیگر پیر شده‌ام. نامه‌هایت را بازنکرده توی کشو می‌اندازم، و بعد از روی ضعف نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم، و بازشان می‌کنم. یک بار یکی از نامه‌هایت را توی آشغال‌های سطل زباله پیدا کردم، و بعد در موقعِ ضعفم بازش کردم. می‌دانی که چه‌قدر از ضعیف بودن متنفرم.

دخترخاله، دیگر بس کن.
ف.م
.............

«لیک ورت، فلوریدا»
۲۳ ژانویه ۱۹۹۹
فریدای عزیز؛

می‌دانم، مرا ببخش. نباید این‌قدر حریص می‌بودم. من هیچ حقی ندارم. سپتامبر گذشته وقتی که برای اولین بار فهمیدم که تو زنده هستی، تمام فکر و ذکرم فقط این بود: «دخترخاله‌ام، فریدا مورگن اشترن، خواهرِ گمشده‌ام، او زنده است! برایم مهم نیست که مرا دوست داشته باشد، یا حتی مرا بشناسد یا به من فکر کند. دانستن این که او نابود نشده است و زندگی کرده است برایم کافی است».

دخترخاله‌ای که دوستت دارد؛
ربکا
..............

«پالو آلتو، کالیفرنیا»
۳۰ ژانویه ۱۹۹۹
ربکای عزیز؛

خواهش می‌کنم بیا به خودمان رحم کنیم؛ ما با این سن‌وسال وقتی که احساساتی می‌شویم، درست مثل وقت‌هایی که لباسِ باز می‌پوشیم، خودمان را مسخره می‌کنیم. نه دلم می‌خواهد تو را ببینم، نه چشم دیدن خودم را دارم. چه‌طور پیش خودت تصور کردی که من با این سن‌وسال هوسِ داشتنِ «دخترخاله» یا به قول تو «خواهر» کرده‌ام؟ ترجیح می‌دهم فکر کنم که دیگر هیچ خویشاوند زنده‌ای ندارم، چون که دیگر مجبور نیستم فکر کنم آیا این‌ها هنوز زنده‌اند یا نه؟ بگذریم، من دارم می‌روم. تمام بهار را در سفر خواهم بود. از این‌جا متنفرم. حومۀ کالیفرنیا خسته‌کننده و بی‌روح است. «همکاران و دوستانم» آدم‌های سطحیِ فرصت‌طلبی هستند که من برایشان حکم یک فرصت طلایی را دارم. من از واژه‌هایی مثل «نابود شدن» بیزارم. پشه آیا «نابود می‌شود؟» چیزهای فاسدشدنی «نابود می‌شوند»، دشمن آدم «نابود می‌شود». این سخن‌های فخیمانه حال من را به‌هم می‌زند.
در کمپِ نازی‌ها هیچ‌کس «نابود نشد». خیلی‌ها «مُردند»، خیلی‌ها «کشته شدند». فقط همین. کاش می‌توانستم کاری کنم که دیگر دوستم نداشته باشی. دخترخالۀ عزیز به‌خاطر خودت می‌گویم. این‌طور که به نظر می‌رسد من هم نقطه‌ضعفِ تو هستم. شاید هم می‌خواهم به تو رحم کنم. هرچند که اگر دانشجوی من بودی کار دیگری می‌کردم؛ با یک لگد از شرت خلاص می‌شدم. این روزها ناگهان همه‌جا جایزه‌ها و افتخارات در انتظار فریدا مورگن اشترن است. نه‌تنها فریدا مورگن اشترنی که خاطره می‌نویسد، بلکه «مردم‌شناسی برجسته». این است که به مسافرت می‌روم تا آن‌ها را دریافت کنم. البته برای همۀ این‌ها دیگر خیلی دیر شده است. ولی من هم مثلِ تو ربکا، آدمِ حریصی هستم. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که روح من حکمِ شکمم را دارد. من کسی هستم که خودم را بدونِ لذت پر می‌کنم، فقط برای این‌که غذای بقیه را ازشان گرفته باشم. به خودت رحم کن. احساساتی‌شدن بس است. نامه فرستادن بس است.

ف.م

ادامه دارد...
@Fiction_12
دخترخاله‌ها
(بخش هشتم)

نویسنده: #جویس_کارول_اوتس
برگردان: #طناز_تقی‌زاده

«شیکاگو، ایلینوی»
۲۹ مارس ۱۹۹۹
ربکا شوارد عزیز؛

اخیراً خیلی به یادت بودم. وسایلم را که از بسته‌ها درمی‌آوردم، نامه‌ها و عکست را دیدم. خیلی وقت است که از تو خبری ندارم. چه‌قدر چشم‌هایمان در عکس‌های سیاه‌سفید بی‌حالت می‌افتد؛ مثل عکس‌هایی که با اشعۀ ایکس از روح گرفته شده باشد. موهای من هیچ‌وقت مثل موهای تو دخترخالۀ آمریکایی‌ام پرپشت و زیبا نبود. فکر می‌کنم که از خودم ناامیدت کرده‌ام. ولی راستش را بخواهی، الآن دلم برایت تنگ شده است. نزدیکِ دو ماه می‌شود که دیگر نامه‌ای ننوشته‌ای. این افتخارات و جایزه‌های مختلف چه ارزشی دارد اگر کسی نباشد که از آن‌ها تعریف کند، یا کسی تو را در آغوش نگیرد و تبریک نگوید. تواضع خیلی چیز بی‌خودی است، و من خیلی مغرورتر از آن هستم که به غریبه‌ها فخر بفروشم. واقعاً باید از این‌که بالاخره تو را از خودم راندم از خودم راضی باشم. می‌دانم، من زن «سختی» هستم. یک ذره هم از خودم خوشم نمی‌آید. حتی نمی‌توانم خودم را تحمل کنم. فکر می‌کنم که یکی ‌دو تا از نامه‌هایت را گم کرده‌ام، مطمئن نیستم چند تا. یک چیزهایی یادم می‌آید که گفته بودی تو و خانواده‌ات در شمالِ نیویورک زندگی می‌کردید، و این که خانوادۀ من قصد داشتند بیایند و با شماها زندگی کنند. درست است، این‌ها مربوط به سال ۱۹۴۱ است. تو واقعیاتی را در اختیارم گذاشتی که در کتابِ خاطراتم وجود ندارد، ولی درست است. من یادم می‌آید که مادرم عاشقانه دربارۀ خواهرِ کوچک‌ترش آنا صحبت می‌کرد. پدرت نامش را از چی به«شوارد» تغییر داد؟ معلمِ ریاضیات در کافبورن بود. پدر من پزشک معتبری بود. تعداد زیادی بیمارِ غیریهودی داشت که خیلی به او احترام می‌گذاشتند. در جوانی، زمان جنگ جهانی اول، در ارتش آلمان خدمت کرده بود. برای شجاعت در جنگ به او مدال طلا داده بودند. قول داده بودند که این مدال زمانی که بقیۀ یهودی‌ها را منتقل می‌کردند، او را حمایت می‌کند. پدرم به‌سرعت از زندگیِ ما محو شد، و همان موقع ما به آن مکان شوم منتقل شدیم. سال‌ها فکر می‌کردم که او حتماً فرار کرده است و زنده است و در جایی است و با ما تماس خواهد گرفت. فکر می‌کردم مادرم از او خبر دارد و ما را در جریان نمی‌گذارد؛ در واقع او آن شیرزنِ کتابِ بازگشت از مرگ نبود...
خب دیگر، این حرف‌ها بس است. با این که براساسِ نظریۀ مردم‌شناسیِ تکاملی باید تمامِ گذشته را به دقت کاوید، انسان موظف به انجام این کار نیست. این‌جا امروز در شیکاگو روزِ شفاف و زیبایی است. از آشیانه‌ام در طبقۀ ۵۲ ساختمانِ آپارتمانی نوساز می‌توانم منظرۀ گستردۀ دریاچۀ میشیگان را ببینم. حقِ تألیفِ کتابِ خاطراتم کمکم کرد تا این‌جا را بخرم؛ اگر کتابم تا این‌حد «بحث‌برانگیز» نبود هیچ‌وقت چنین حق‌التألیفی به دستم نمی‌آمد. دیگر هیچ چیزی احتیاج ندارم، درست است.

دخترخاله‌ات؛
فریدا
............

«لیک ورت، فلوریدا»
۳ آوریل ۱۹۹۹
فریدای عزیز؛

نامه‌ات خیلی برایم ارزش داشت. خیلی متاسفم که زودتر جواب نامه‌ات را ندادم. هیچ توجیهی ندارم. با دیدنِ این کارت با خودم گفتم: «برای فریدا». دفعۀ بعد بیشتر برایت می‌نویسم. قول می‌دهم، خیلی زود.

دخترخاله‌ات؛
ربکا
.............

«شیکاگو، ایلینوی»
۲۲ آوریل ۱۹۹۹
ربکای عزیز؛

کارتت را دریافت کردم. نمی‌دانم چه احساسی نسبت به آن دارم. من از هنرِ پرابهام متنفرم. هنر را باید دید. نه این‌که به آن فکر کرد. ربکا چیزی پیش‌آمده؟ لحن نوشتارت تغییر کرده است. امیدوارم که برای گرفتنِ انتقام از نامۀ سرزنش‌آمیزی که ماهِ ژانویه برایت فرستاده بودم، قصد بازی‌کردن نداشته باشی. من دانشجوی دکترایی دارم، زن جوان باهوشی است البته نه آن‌طورها که خودش فکر می‌کند، او در حال حاضر دارد چنین بازی‌هایی سرِ من درمی‌آورد. البته باید حواسش باشد که این‌ها همه با مسئولیت خودش است. من از بازی هم متنفرم؛ مگر این‌که بازی‌های خودم باشند.

دخترخاله‌ات؛
فریدا
.............

«شیکاگو، ایلینوی»
۶ مه ۱۹۹۹
دخترخاله عزیز؛

بله، فکر می‌کنم از دستِ من خیلی عصبانی هستی. یا این‌که حالت خوب نیست. ترجیح می‌دهم بر این باور باشم که عصبانی هستی. که من به قلبِ زودرنجِ آمریکایی‌ات توهین کرده‌ام. اگر این‌طور است معذرت می‌خواهم. نسخۀ نامه‌هایی را که به تو نوشته‌ام ندارم، و یادم نمی‌آید که چه چیزهایی گفته‌ام. شاید اشتباه می‌کرده‌ام. وقتی خیلی هوشیار هستم امکان دارد که اشتباه بکنم. مواقعِ بی‌خودی کمتر اشتباه می‌کنم. به پیوست، کارتِ تمبرخورده‌ای با آدرس برایت می‌فرستم. فقط ازت می‌خواهم که یکی از این جاهای خالی را علامت بزنی: عصبانی. بیمار.

دخترخاله‌ات؛
فریدا

ادامه دارد...
@Fiction_12
دخترخاله‌ها
(بخش نهم)

نویسنده: #جویس_کارول_اوتس
برگردان: #طناز_تقی‌زاده

«لیک ورت، فلوریدا»
۱۹سپتامبر ۱۹۹۹
فریدای عزیز؛

چه‌قدر در مراسمِ اهدای جوایزِ واشینگتن زیبا و محکم بودی. من آنجا بودم، در کتابخانۀ «فالجر»، بینِ تماشاچیان. فقط به‌خاطر تو به آن‌جا سفر کردم. همۀ نویسندگانی که جایزه گرفته بودند خیلی خوب صحبت می‌کردند، ولی هیچ‌کس مثل «فریدا مورگن اشترن» حسابی همه را با شوخ‌طبعی و حرف‌های غیرمنتظره‌اش به شوق نیاورد، و شور و ولوله برنینگیخت. با کمالِ شرمندگی باید بگویم هر کاری که کردم نتوانستم خودم را آماده کنم و با تو حرف بزنم. با خیلی‌های دیگر که می‌خواستند کتابِ «بازگشت از مرگ» را برایشان امضا کنی در صف ایستادم. وقتی نوبتم شد، تو نیم‌نگاهی به من کردی. از دستِ دخترِ جوانی که دستیارت بود، و با دستپاچگی با کتاب وَر می‌رفت عصبانی بودی. فقط زیر لب گفتم «ممنون»، و با عجله دور شدم. فقط یک شب در واشینگتن ماندم و بعد به خانه پرواز کردم. تازگی‌ها خیلی زود خسته می‌شوم. کاری که کردم دیوانگیِ محض بود. اگر شوهرم می‌دانست به کجا می‌خواهم بروم حتماً جلویم را می‌گرفت. در مدت سخنرانی‌ها روی صحنه بی‌قرار بودی، چشم‌هایت را دیدم که این‌طرف و آن‌طرف را می‌پاییدند. نگاهت را روی خودم حس کردم. در ردیف سومِ آمفی‌تئاتر نشسته بودم. فکر می‌کنم در این دنیا باید زیبایی‌های زیادی وجود داشته باشد که ما ندیده‌ایم. الآن دیگر تقریباً خیلی دیر است که بخواهیم به آن زیبایی‌ها دست یابیم. من آن زنِ تقریباً بی‌مو بودم که عینک سیاهی نصف صورتم را پوشانده بود. کسانِ دیگری که در موقعیتِ من هستند یا کلاه سرشان می‌گذارند، یا کلاه‌گیس می‌پوشند. صورت‌هاشان را با شجاعت آرایش می‌کنند. سرِ بدونِ مویم در هوای گرم، و وقتی با غریبه‌ها هستم، اذیتم نمی‌کند. طوری به من نگاه می‌کنند که انگار نامرئی هستم. تو اول به من خیره شدی، ولی تند سرت را برگرداندی. بعد از آن هر کاری کردم نتوانستم بیایم و با تو صحبت کنم. وقتش نبود، تو را برای مواجه‌شدن با خودم آماده نکرده بودم. از دل‌سوزیِ مردم احساسِ حقارت می‌کنم، و حتی تحملِ هم‌دردی آن‌ها برایم سخت است. تا صبحِ روزِ مسافرت نمی‌دانستم که بی‌پروا دست به آن سفر خواهم زد. چون همه چیز بستگی به آن دارد که صبح‌ها چه حالی دارم؛ وضعیتِ جسمانی‌ام قابلِ پیش‌بینی نیست. روزبه‌روز فرق می‌کند.
هدیه‌ای برایت آورده بودم، ولی نظرم عوض شد و دوباره برش گرداندم. با این همه سفر خیلی عالی بود؛ توانستم دخترخاله‌ام را از نزدیک ببینم. البته از ترسو بودنِ خودم پشیمانم، ولی الآن دیگر خیلی دیر است و پشیمانی سودی ندارد. دربارۀ پدرم پرسیده بودی. من همان چیزی را که می‌دانم به تو می‌گویم. نامِ واقعیِ او را نمی‌دانم. «ژاکوب شوارد» نامی بود که خودش روی خودش گذاشته بود، و به همین دلیل من شدم «ربکا شوارد». ولی این نام خیلی وقت است که از صفحۀ روزگار محو شده است. در حال حاضر نامی دارم که بیشتر با فرهنگِ آمریکایی هماهنگی دارد، و هم‌چنین نامِ فامیلِ شوهرم را هم دارم؛ «ربکا شوارد» فقط برای تو دخترخاله‌ام شناخته‌شده است. خوب بگذار یک چیز دیگر را هم برایت بگویم. در ماه مه ۱۹۴۹ پدرم، که آن موقع گورکن بود، خاله‌ات آنا را به قتل رساند. می‌خواست مرا هم بکشد، ولی موفق نشد. لولۀ تفنگ را به‌طرفِ خودش برگرداند و خودش را کُشت. من ۱۳ ساله بودم. برای گرفتنِ تفنگ با او کلنجار رفتم. خاطرۀ واضحی از آن حادثه در مغزم نقش بسته است؛ صورت او در ثانیه‌های آخر، و چیزی که از صورتش باقی ماند، جمجمه‌اش، و مغزش، و گرمیِ خونش که روی من پاشیده شد. فریدا، هیچ‌وقت برای هیچ‌کس این ماجرا را تعریف نکرده‌ام. خواهش می‌کنم اگر باز هم برایم نامه نوشتی هیچ‌وقت از این موضوع حرف نزن.

دخترخاله‌ات؛
ربکا

پی‌نوشت: وقتی این نامه را شروع کردم به‌هیچ‌وجه قصد نداشتم که ماجرایی به این وحشت‌ناکی را برایت بنویسم.

ادامه دارد...
@Fiction_12
دخترخاله‌ها
(بخش دهم)

نویسنده: #جویس_کارول_اوتس
برگردان: #طناز_تقی‌زاده

«شیکاگو، ایلینوی»
۲۳ سپتامبر ۱۹۹۹
ربکای عزیز؛

حیرت کردم که این‌قدر به من نزدیک بودی و با من حرف نزدی. همچنین دربارۀ چیزهایی که برایم تعریف کردی؛ آن‌چه در ۱۳ سالگی بر سرت آمد. نمی‌دانم چه بگویم؛ واقعاً مبهوت شده‌ام. عصبانی و آزرده‌ام. نه از دست تو، که از دست خودم عصبانی‌ام. تلاش کردم به تو تلفن کنم. در دفتر راهنمای تلفنِ لیک ورت نام «ربکا شوارد» وجود ندارد. البته خودت به من گفته بودی که چیزی به نام «ربکا شوارد» وجود ندارد. آخر چرا هیچ‌وقت نام فامیل شوهرت را به من نگفتی؟ چرا این‌قدر کم‌رو و خجالتی هستی؟ چرا آن‌قدر بازی درمی‌آوری؟! من از بازی متنفرم و اصلاً وقتش را ندارم. بله، از دست تو عصبانی‌ام. هم ناراحتم، هم عصبانی که تو حالت خوش نیست. آیا باید حرفت را دربارۀ «ژاکوب شوارد» باور کنم؟ به این نتیجه می‌رسیم که زشت‌ترین و محال‌ترین چیزها هم ممکن است درست باشند. در خاطراتم این طوری نیست. وقتی کتاب را نوشتم، فقط متنی بود نوشته شده از واژه‌هایی که برای «تأثیرگذاری» بر مردم انتخاب شده بود. واقعیت‌های درستی هم در بازگشت از مرگ هست. ولی واقعیات اگر توضیح داده نشود، صحت ندارد. من می‌دانم چه‌طور دست روی نقاطِ حساسِ آدم‌ها بگذارم. در خاطرات، درد و تحقیرشدنِ راوی جدی گرفته نشده است. درست است، من احساس نمی‌کردم که یکی از آن‌ها هستم که باید بمیرد. خیلی جوان بودم، و در مقایسه با بقیۀ اعضای خانواده خیلی سالم. الزبیتا، خواهرِ بزرگِ موطلایی‌ام که همه تحسینش می‌کردند، خیلی زود موهایش را از دست داد و خون بالا آورد. بعدها فهمیدم که لئون هم زیرِ مشت‌ و لگد جان سپرده. چیزهایی که دربارۀ مادرم، سارا مورگن اشترن گفتم فقط قسمت اولش صحت دارد. مادرم خائن نبود، فقط قصد داشت با همکاری با نازی‌ها به خانواده‌اش کمک کند. گردانندۀ خیلی خوبی بود، و خیلی قابل اعتماد بود. ولی هیچ‌وقت مثل چیزهایی که در خاطراتم نوشته‌ام قوی نبود. مادرم آن حرف‌های خیلی ظالمانه را نزده بود؛ اصلاً به غیر از هوارهایی که مسئولانِ کمپ بر سر ما می‌کشیدند چیز دیگری از گفته‌های دیگران به یاد ندارم. ولی کتابِ خاطرات باید گفتار داشته باشد.
این روزها خیلی معروف شده‌ام، معروفِ رسوا و بدنام. در فرانسه این ماه کتابِ من از پرفروش‌ترین کتاب‌های جدید شده است. در انگلیس، که مردم به‌طرزی آشکار ضدیهودی هستند، باز هم کتابم فروش دارد. ربکا، باید با تو صحبت کنم. شمارۀ تلفن‌ام را ضمیمه می‌کنم. منتظر تلفن‌ات هستم. شب‌ها بعد از ساعت ده خیلی عالی است؛ من خیلی هم سرد و جدی و بداخلاق نیستم.

دخترخاله‌ات؛
فریدا

پی نوشت: شیمی‌درمانی می‌کنی؟ الآن در چه وضعیتی هستی؟ لطفاً جواب بده.
...........

«لیک ورت، فلوریدا»
هشتم اکتبر
فریدای عزیز؛

از دست من عصبانی نباش. خیلی دلم می‌خواست به تو تلفن کنم، ولی به دلایل زیادی نتوانستم. شاید به‌زودی دوباره سرحال شوم و قول می‌دهم که تلفن بزنم. خیلی برایم مهم بود که ببینمت، و صدایت را بشنوم. خیلی به تو افتخار می‌کنم. خیلی زجر می‌کشم وقتی می‌بینم که دربارۀ خودت آن‌قدر بی‌رحمانه حرف می‌زنی. امیدوارم که دیگر این کار را نکنی. «به هر دومان رحم کن». نیمی از اوقات را در رؤیا به‌سر می‌برم، و خیلی خوش‌حالم. یادم می‌آید که چه‌قدر منتظرت بودم که از آن‌طرفِ اقیانوس بیایی. دو تا عروسک داشتم؛ مگی که قشنگ‌ترین عروسک بود مال تو بود، و عروسک من، مینی، ساده و پاره پوره بود ولی من خیلی دوستش داشتم. برادرم عروسک‌ها را در زباله‌دانیِ ملبورن پیدا کرده بود. خیلی چیزهایِ به‌دردبخور در زباله‌دانی پیدا می‌کردیم. ساعت‌ها با مگی و مینی و تو، فریدا، بازی می‌کردم. همۀ ما با هم وراجی می‌کردیم. برادرهایم به من می‌خندیدند. دیشب خواب عروسک‌ها را دیدم؛ آن‌قدر روشن و سرزنده که انگار نه انگار پنجاه و هفت سال است که حتی نگاهی هم به آن‌ها نینداخته‌ام. ولی خیلی عجیب بود. فریدا، تو در خوابم نبودی. خودم هم نبودم. بعداً باز هم برایت نامه می‌نویسم. دوستت دارم.

دخترخاله‌ات؛
ربکا
............

«شیکاگو، ایلینوی»
دوازدهم اکتبر
ربکای عزیز؛

حالا دیگر من عصبانی هستم. تو نه به من تلفن کرده‌ای، نه شماره تلفنت را به من داده‌ای. آخر من چه‌طور می‌توانم پیدایت کنم؟ من از تو فقط اسمِ خیابان و نامِ «ربکا شوارد» را دارم. سرم خیلی شلوغ است، در موقعیتِ بدی هستم. انگار که سرم با پتک خرد شده است. وای دخترخاله، خیلی از دستت عصبانی هستم. بااین‌همه فکر می‌کنم باید به لیک‌ورت بیایم و تو را ببینم.
واقعاً بیایم.

پایان.
@Fiction_12
این هفته در گروه #خط‌به‌خط_باهم می‌خواهیم داستان‌کوتاهِ «ماجرای کوگلماس» از نویسندۀ آمریکایی #وودی_آلن را بخوانیم و درباره‌اش صحبت کنیم. این داستان به‌صورت فایل پی‌دی‌اف در کانال گذاشته می‌شود، اما اگر دوست دارید همراه با گروه بخوانید و در گپ‌وگفتی صمیمانه شرکت کنید، می‌توانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11
ماجرای کوگلماس (وودی آلن).pdf
4.7 MB
داستان کوتاه

ماجرای کوگلماس

نویسنده: #وودی_آلن
@Fiction_12
این هفته در گروه #خط‌به‌خط_باهم می‌خواهیم داستان‌کوتاهِ «تجاوز قانونی» از نویسندۀ ژاپنی «کوبو آبه» را بخوانیم و درباره‌اش صحبت کنیم. این داستان به‌صورت فایل پی‌دی‌اف در کانال گذاشته می‌شود، اما اگر دوست دارید همراه با گروه بخوانید و در گپ‌وگفتی صمیمانه شرکت کنید، می‌توانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11
تجاوز قانونی کوبو آبه.pdf
1.8 MB
مجموعه داستان کوتاه

تجاوز قانونی

نویسنده: کوبو آبه
@Fiction_12
این هفته در گروه #خط‌به‌خط_باهم می‌خواهیم داستان‌کوتاهِ «قوانینِ بازی» از نویسندۀ آمریکاییِ چینی‌تبار «ایمی تن» را بخوانیم و درباره‌اش صحبت کنیم. این داستان به‌صورت فایل پی‌دی‌اف در کانال گذاشته می‌شود، اما اگر دوست دارید همراه با گروه بخوانید و در گپ‌وگفتی صمیمانه شرکت کنید، می‌توانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11
Ghavanine_Bazi.pdf
12.5 MB
داستان کوتاه

قوانینِ بازی

نویسنده: اِیمی تن
@Fiction_12
Forwarded from کاغذِ خط‌خطی


مادرم که عاشق شد، پدرش فریاد زد: «زبانت را گاز بگیر دختر».
این است که در زبان مادری من، همیشه واژۀ عشق با لکنت ادا می‌شود ــ اگر بشود...

#م_سرخوش
@Fiction_12
این هفته در گروه #خط‌به‌خط_باهم می‌خواهیم داستان‌کوتاهِ «بازگشت» از نویسندۀ فرانسوی «اریک امانوئل اشمیت» را بخوانیم و درباره‌اش صحبت کنیم. این داستان به‌صورت فایل پی‌دی‌اف در کانال گذاشته می‌شود، اما اگر دوست دارید همراه با گروه بخوانید و در گپ‌وگفتی صمیمانه شرکت کنید، می‌توانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11
کنسرتویی_به_یاد_یک_فرشته_اریک_امانوئل_اشمیت.pdf
3.4 MB
مجموعه داستان کوتاه

کنسرتویی به یاد یک فرشته

نویسنده: اریک امانوئل اشمیت
@Fiction_12
#یادداشت‌های_روزمره

م.سرخوش

به آدم‌ها که نگاه می‌کنم، می‌بینم چقدر تنها هستند. البته اغلب نمی‌دانند و این تنهاییِ عمیق را حس نمی‌کنند. فکر می‌کنند چون ازدواج کرده‌اند، چون بچه‌هایی دارند، چون پدر و مادر و خواهر و برادر و فامیل و دوست و آشنا و... دارند، تنها نیستند. از همه غم‌انگیزتر این‌که بعضی‌ها فکر می‌کنند چون پول و امنیت مالی دارند و می‌توانند هر زمان خواستند با پولشان آدم‌ها را اطراف خودشان جمع کنند، تنها نیستند. حتی دلم می‌گیرد از دیدن کسانی که خودشان را اهلِ یک چیز خاص می‌دانند - مثلاً اهل کتاب، اهل موسیقی، اهل طبیعت‌گردی، اهل ورزش وغیره - و به واسطۀ همین اهلِ چیزی بودن و عضویت در گروه‌های هم‌فکر و هم‌سلیقه، تنهایی‌شان را نمی‌بینند. می‌دانم که این خودش نعمت بزرگی‌ست؛ همین ندانستن. تصور کن که اگر همه این را می‌دانستیم، دنیا چه جای وحشتناکی می‌شد؛ صادقانه وحشتناک. کاش می‌توانستم خودم را به ندیدن، به ندانستن، به نفهمیدن بزنم. کاش می‌شد من هم خودم را به چیزی، به جایی، به کسی بچسبانم و خیال کنم که دیگر تنها نیستم. اما سایۀ غلیظی همیشه دنبالم است - نیرویی قدرتمندتر از هر آن چه می‌شناسم و می‌توانم تصور کنم - که مدام من را مثلِ سیاه‌چاله‌ای بی‌انتها به سمت خودش می‌کشاند و از آدم‌ها و دنیا و دل‌مشغولی‌هاشان دور می‌کند. آدم‌ها می‌بینند که دارم لبخند می‌زنم، راه می‌روم، صحبت و شوخی می‌کنم، اما چیزی که شیرۀ جانم را می‌مکد، نمی‌بینند. کاش من هم نمی‌دیدم که آن چیز دارد هم‌زمان شیرۀ جان همه‌مان را می‌مکد. منصفانه نیست، این تنهاییِ شفاف و هولناک را آدم فقط باید در دقایق پایانیِ زندگی‌اش حس کند، اما انگار من از همان کودکی‌ام در چند دقیقه مانده به مرگ، ساکن بوده‌ام.

@Fiction_12
Forwarded from کانال همبستگی
آرامش‌بخش‌ترین موسیقی‌های بیکلام در
🧨
@RadioRelax

معرفی ربات‌های تلگرام
🧨
@ROBOT_TELE

برنامه‌های پولی رایگان شده اندروید
🧨
@APPZ_KAMYAB

آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده
🧨
@ECONVIEWS

گلچین کتاب‌های صوتی وPDF
🧨
@ketabegoia

به وقت کتاب
🧨
@DeyrBook

حقوق برای همه
🧨
@jenab_vakill

آرا حقوقی قضایی و نظریات مشورتی

🧨
@ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE

بيشتر بدانيم بهتر زندگى كنيم
🧨
@matlabravanshenasi

جملاتی که شما رو میخکوب می‌کنه !
🧨
@its_anak

انگلیسی را اصولی و آسون یادبگیر
🧨
@novinenglish_new

نوشتن و نویسندگی
🧨
@ErnestMillerHemingway

آموزش مکالمه محور ترکی استانبولی
🧨
@turkce_ogretmenimiz

یونگ ، روان درمانی ، مشاوره
🧨
@hamsafarbamah

کتابخانه انجمن نویسندگان ایران
🧨
@anjomanenevisandegan_ir

دنیای پادکست
🧨
@OneThousandandOnePodcast

کتابخانه تدریس «صوتی» و «تصویری» حقوق
🧨
@boklaw

رمانسرای مجازی
🧨
@Salam_Roman

دانستنی‌های جالب روز دنیا
🧨
@shogo_jaleb

آموزش انگلیسی۴ مهارت در آیلتس۱ساله
🧨
@dr_eftekhari_english

تقویت مکالمه با ۳۴۸ کارتون ۸ دقیقه‌ای
🧨
@EnglishCartoonn2024

کافه شعر و حکایت خواندنی
🧨
@Kafeh_sher

سفر به دنیای خیال و رویا
🧨
@mehrandousti

مدرسه اطلاعات
🧨
@INFORMATIONINSTITUTE

تمرکز روی خودم
🧨
@shine41

انگلیسی کاربردی با فیلم
🧨
@englishlearningvideo

متن دلنشین
🧨
@aram380

آموزش حرفه‌ای آشپزی
🧨
@telefoodgram

یادگیری لغات با سخنرانی انگلیسی
🧨
@english_ielts_garden

کانال خشت و خیال
🧨
@kheshtbekhesht

رازهای درون
🧨
@razhaye_darun

"رادیو نبض"، صدای ناشنیده‌ی فیلم و کتاب
🧨
@Radioo_Nabz

کژنگریستن/فلسفه/روانکاوی/جامعه شناسی
🧨
@Kajhnegaristan

موسیقی بی‌کلام آتن تا سمرقند
🧨
@LoveSilentMelodies

زرنگاری و طراحی سنتی
🧨
@vida_dabir

...هُنَر شِرابِ زِندِگی‌ست...
🧨
@Geraf_art

دانلود یکجا فایل فشرده رمان‌های صوتی
🧨
@colberoman

کهکشان (Galaxy)
🧨
@mars13u

بک‌گراند کارتونی | تِم فانتزی مود
🧨
@ThemeMood

اقتصاد و بازار
🧨
@AghaeBazar

هماهنگی برای لیستِ تبادل؛
🎩
@TlTANIOM

آموزش نویسندگی
🧨
@daldastan

"رد پای خدا"_"مسیر سعادت"
🧨
@radepaikhoda

زبانشناسی و علوم شناختی
🧨
@Cognitive_Linguistics_Institute

حافظ - خیام // صوتی //
🧨
@GHAZALAK1

شعرخوب بخوانیم
🧨
@seda_tanha

(((سرزمین  پیانو)))
🧨
@pianolandhk50

// داستان‌های کوتاه //
🧨
@FICTION_12

زبانشناسی و آموزش زبان انگلیسی
🧨
@Linguistics_TEFL

دانلود فیلم و سریال روانشناسی
🧨
@FILMRAVANKAVI

شناخت دنیای درون با روانکاوی
🧨
@NEORAVANKAVI

حقایق عجیب و کاربردی!
🧨
@ajibtok
2025/02/27 02:55:07
Back to Top
HTML Embed Code: