جرونیموی کور و برادرش (بخش هشتم)
نویسنده: #آرتور_شنیتسلر
دو تخت روبهروی پنجره در امتداد یک دیوار قرار دارند. وسط اتاق یک میز قرار دارد. پاورچین رفت. دست روی میز کشید. یک دستهکلید، یک چاقوی جیبی، کتابی کوچک و دیگر هیچ… خب معلوم است! آنها هم به این فکر کردهاند، وگرنه پولشان را روی میز میگذاشتند. حالا میتوانست برگردد و برود، شاید فقط یک دست فِرز لازم است و کار به خوبی تمام شود. به تخت کنار در نزدیک شد. روی صندلی چیزی قرار داشت. به آن دست کشید، یک تپانچه. یکه خورد. بهتر نبود آن را بردارد؟ چرا این مرد تپانچهاش را آماده گذاشته است؟ اگر بیدار شود و او را ببیند… ولی نه، او خواهد گفت «ساعت سه است قربان. بیدار شوید…» تپانچه را همان جا رها کرد. بیسروصدا در اتاق جلوتر رفت. روی صندلیِ دیگر، زیر رخت و لباسها…وای خدای من، پیدا شد! یک کیف پول. در دست گرفتش! در این لحظه صدای آرامی شنید. با حرکتی سریع زیر تخت دراز کشید، یک بار دیگر صدا آمد؛ یک بازدم… صدای صاف کردن گلو، دوباره سکوت، سکوتی عمیق. کارلو روی زمین درازکش بود. کیف پول در دست منتظر بود. دیگر چیزی تکان نمیخورد. نورِ پریدهرنگ سپیدهدم به داخل اتاق افتاد. کارلو جرئت نداشت برخیزد. روی زمین به سمت در سینهخیز رفت، در به اندازۀ کافی باز بود. بیرونِ در، آرام بلند شد و نفس عمیقی کشید. کیف پول را باز کرد. کیف به سه قسمت تقسیم شده بود. سمت راست و چپ فقط سکههای نقره بود. قسمت میانی را که با چفت ظریفی بسته شده بود باز کرد. به سه سکۀ بیستفرانکی دست کشید. یک لحظه به این فکر کرد که دو تا از آنها را بردارد، اما به سرعت این وسوسه را از خودش دور کرد. یک سکه برداشت و درِ کیف را بست. بعد زانو زد، از لای در به اتاق نگاه کرد و کیف را به زیر دومین تخت سُر داد. وقتی غریبه از خواب بیدار شود، با خود فکر میکند حتماً از روی صندلی به زمین افتاده است. کارلو آرام بلند شد. کف راهرو غژغژ صدا کرد و همان لحظه صدایی شنید: «چیه؟ چه خبره؟» کارلو با عجله دو قدم به عقب برداشت، نفسش را در سینه حبس کرد و به اتاق خودش خزید. جایش امن بود و گوش میداد… از تخت دوباره صدای قرچ قرچ آمد و بعد همه جا ساکت شد. بین انگشتانش یک سکۀ بیست فرانکی بود. موفق شده بود! بیست فرانک داشت و میتوانست به برادرش بگوید: «دیدی من دزد نیستم؟»
باید همان روز به سفر میرفتند، به سمت جنوب، مثل سال قبل… هیچ جای شکی نداشت، چون دو روز قبل به صاحب میخانه گفته بود: «چند روز دیگر به پایین میرویم».
هوا لحظهلحظه روشنتر میشد. اتاق در نور سپیدهدم خاکستری فرو رفته بود. آه، کاش جرونیمو زود از خواب بیدار شود. بهتر است صبح زود راه بیفتند. قبل از طلوع آفتاب از آنجا میروند. صبح بخیر به صاحب میخانه، مهتر و همچنین ماریا میگویند و بعد راه میافتند و میروند… وقتی دو ساعتی از آنجا دور بشوند، تقریباً نزدیک دره، به جرونیمو خواهد گفت.
جرونیمو کش و قوسی آمد. کارلو صدایش کرد: «جرونیمو!»
«چی شده؟»
به دستانش تکیه داد و نشست.
«جرونمیو باید بلند شیم».
«چرا؟» و با چشمهای مردهاش به برادرش نگاه کرد. کارلو میدانست جرونیمو اتفاق دیشب را به یاد دارد ولی در موردش حرفی نمیزند تا وقتی که دوباره مست کند.
«سرده جرونمیو، باید بریم. امسال هوا دیگه از این بهتر نمیشه. فکر کنم باید بریم. تا ظهر میتونیم تو بلادوره باشیم».
جرونیمو بلند شد. سروصدای اهالی بیدار مهمانخانه به گوش میرسید. آن پایین در حیاط، میخانهچی با مهتر صحبت میکرد. کارلو بلند شد و پایین رفت. معمولاً صبح زود بیدار میشد و در سپیدهدم به جاده میزد. نزد میخانهچی رفت و گفت: «میخواهیم خداحافظی کنیم».
میخانهچی پرسید: «آها، امروز میرین؟»
«بله هوا خیلی سرده و وقتی تو حیاطیم باد تندی میآد».
«وقتی به بورمیو رسیدی سلام منو به بِلادِتی برسون و بگو فراموش نکنه برام نفت بفرسته».
«بله سلام میرسونم. راستی پول جای خواب».
دست به کیسه برد.
میخانهچی گفت: «لازم نیست. منم بیست سانتیم به برادرت میدم. منم به آوازش گوش دادم».
کارلو گفت: «ممنون. ما خیلی عجله نداریم. دوباره میبینمت، وقتی از کلبهها برگشتی. بورمیو سر جاش میمونه، مگه نه؟»
خندید و از پلهها بالا رفت. جرونمیو وسط اتاق ایستاده بود. گفت: «من آمادهم».
«من هم».
از کمد قدیمی که گوشۀ اتاق بود، چند وسیله برداشت و در بقچه گذاشت. بعد گفت: «روز خوبیه، ولی سرده».
جرونمیو گفت: «میدونم» و اتاق را ترک کردند.
کارلو گفت: «آروم برو، دو نفری که دیشب اومدن اینجا خوابن».
آهسته پایین رفتند. کارلو گفت: «صاحب میخونه سلام رسوند و بیست سانتیم برای امروز داد. الان بیرون به کلبهها رفته و تا دو ساعت دیگه بر میگرده. سال بعد دوباره میبینیمش».
جرونیمو جواب نداد. قدم به جاده، که در سپیدهدم فرو رفته بود، گذاشتند. کارلو بازوی چپ برادرش را گرفت.
ادامه دارد…
@Fiction_12
نویسنده: #آرتور_شنیتسلر
دو تخت روبهروی پنجره در امتداد یک دیوار قرار دارند. وسط اتاق یک میز قرار دارد. پاورچین رفت. دست روی میز کشید. یک دستهکلید، یک چاقوی جیبی، کتابی کوچک و دیگر هیچ… خب معلوم است! آنها هم به این فکر کردهاند، وگرنه پولشان را روی میز میگذاشتند. حالا میتوانست برگردد و برود، شاید فقط یک دست فِرز لازم است و کار به خوبی تمام شود. به تخت کنار در نزدیک شد. روی صندلی چیزی قرار داشت. به آن دست کشید، یک تپانچه. یکه خورد. بهتر نبود آن را بردارد؟ چرا این مرد تپانچهاش را آماده گذاشته است؟ اگر بیدار شود و او را ببیند… ولی نه، او خواهد گفت «ساعت سه است قربان. بیدار شوید…» تپانچه را همان جا رها کرد. بیسروصدا در اتاق جلوتر رفت. روی صندلیِ دیگر، زیر رخت و لباسها…وای خدای من، پیدا شد! یک کیف پول. در دست گرفتش! در این لحظه صدای آرامی شنید. با حرکتی سریع زیر تخت دراز کشید، یک بار دیگر صدا آمد؛ یک بازدم… صدای صاف کردن گلو، دوباره سکوت، سکوتی عمیق. کارلو روی زمین درازکش بود. کیف پول در دست منتظر بود. دیگر چیزی تکان نمیخورد. نورِ پریدهرنگ سپیدهدم به داخل اتاق افتاد. کارلو جرئت نداشت برخیزد. روی زمین به سمت در سینهخیز رفت، در به اندازۀ کافی باز بود. بیرونِ در، آرام بلند شد و نفس عمیقی کشید. کیف پول را باز کرد. کیف به سه قسمت تقسیم شده بود. سمت راست و چپ فقط سکههای نقره بود. قسمت میانی را که با چفت ظریفی بسته شده بود باز کرد. به سه سکۀ بیستفرانکی دست کشید. یک لحظه به این فکر کرد که دو تا از آنها را بردارد، اما به سرعت این وسوسه را از خودش دور کرد. یک سکه برداشت و درِ کیف را بست. بعد زانو زد، از لای در به اتاق نگاه کرد و کیف را به زیر دومین تخت سُر داد. وقتی غریبه از خواب بیدار شود، با خود فکر میکند حتماً از روی صندلی به زمین افتاده است. کارلو آرام بلند شد. کف راهرو غژغژ صدا کرد و همان لحظه صدایی شنید: «چیه؟ چه خبره؟» کارلو با عجله دو قدم به عقب برداشت، نفسش را در سینه حبس کرد و به اتاق خودش خزید. جایش امن بود و گوش میداد… از تخت دوباره صدای قرچ قرچ آمد و بعد همه جا ساکت شد. بین انگشتانش یک سکۀ بیست فرانکی بود. موفق شده بود! بیست فرانک داشت و میتوانست به برادرش بگوید: «دیدی من دزد نیستم؟»
باید همان روز به سفر میرفتند، به سمت جنوب، مثل سال قبل… هیچ جای شکی نداشت، چون دو روز قبل به صاحب میخانه گفته بود: «چند روز دیگر به پایین میرویم».
هوا لحظهلحظه روشنتر میشد. اتاق در نور سپیدهدم خاکستری فرو رفته بود. آه، کاش جرونیمو زود از خواب بیدار شود. بهتر است صبح زود راه بیفتند. قبل از طلوع آفتاب از آنجا میروند. صبح بخیر به صاحب میخانه، مهتر و همچنین ماریا میگویند و بعد راه میافتند و میروند… وقتی دو ساعتی از آنجا دور بشوند، تقریباً نزدیک دره، به جرونیمو خواهد گفت.
جرونیمو کش و قوسی آمد. کارلو صدایش کرد: «جرونیمو!»
«چی شده؟»
به دستانش تکیه داد و نشست.
«جرونمیو باید بلند شیم».
«چرا؟» و با چشمهای مردهاش به برادرش نگاه کرد. کارلو میدانست جرونیمو اتفاق دیشب را به یاد دارد ولی در موردش حرفی نمیزند تا وقتی که دوباره مست کند.
«سرده جرونمیو، باید بریم. امسال هوا دیگه از این بهتر نمیشه. فکر کنم باید بریم. تا ظهر میتونیم تو بلادوره باشیم».
جرونیمو بلند شد. سروصدای اهالی بیدار مهمانخانه به گوش میرسید. آن پایین در حیاط، میخانهچی با مهتر صحبت میکرد. کارلو بلند شد و پایین رفت. معمولاً صبح زود بیدار میشد و در سپیدهدم به جاده میزد. نزد میخانهچی رفت و گفت: «میخواهیم خداحافظی کنیم».
میخانهچی پرسید: «آها، امروز میرین؟»
«بله هوا خیلی سرده و وقتی تو حیاطیم باد تندی میآد».
«وقتی به بورمیو رسیدی سلام منو به بِلادِتی برسون و بگو فراموش نکنه برام نفت بفرسته».
«بله سلام میرسونم. راستی پول جای خواب».
دست به کیسه برد.
میخانهچی گفت: «لازم نیست. منم بیست سانتیم به برادرت میدم. منم به آوازش گوش دادم».
کارلو گفت: «ممنون. ما خیلی عجله نداریم. دوباره میبینمت، وقتی از کلبهها برگشتی. بورمیو سر جاش میمونه، مگه نه؟»
خندید و از پلهها بالا رفت. جرونمیو وسط اتاق ایستاده بود. گفت: «من آمادهم».
«من هم».
از کمد قدیمی که گوشۀ اتاق بود، چند وسیله برداشت و در بقچه گذاشت. بعد گفت: «روز خوبیه، ولی سرده».
جرونمیو گفت: «میدونم» و اتاق را ترک کردند.
کارلو گفت: «آروم برو، دو نفری که دیشب اومدن اینجا خوابن».
آهسته پایین رفتند. کارلو گفت: «صاحب میخونه سلام رسوند و بیست سانتیم برای امروز داد. الان بیرون به کلبهها رفته و تا دو ساعت دیگه بر میگرده. سال بعد دوباره میبینیمش».
جرونیمو جواب نداد. قدم به جاده، که در سپیدهدم فرو رفته بود، گذاشتند. کارلو بازوی چپ برادرش را گرفت.
ادامه دارد…
@Fiction_12
جرونیموی کور و برادرش (بخش نهم)
نویسنده: #آرتور_شنیتسلر
در سکوت به سمت دره میرفتند. بعد از کمی پیادهروی، جایی بودند که پیچوخمهای طولانی جاده شروع میشد. مه به سوی آنها بالا میآمد و بالای سرشان ارتفاعات جوری به نظر میرسیدند که انگار ابرها آنها را بلعیده است. کارلو فکر کرد «الان بهش میگم» اما حرفی نزد. سکه را از جیبش بیرون آورد و روی گونه و پیشانیِ جرونیمو گذاشت. برادرش تصدیقکنان گفت: «میدونستم».
کارلو پاسخ داد: «خب، آره» و با تعجب به جرونیمو نگاه کرد.
«حتی اگه اون غریبه هم چیزی بهم نمیگفت، خودم میدونستم».
کارلو ناامیدانه گفت: «اما میفهمی که چرا اون بالا جلوی دیگران… ترسیدم تمام پول رو… ببین جرونیمو، دیگه وقتش بود، با خودم فکر کردم تو یک کت نو، پیراهن و همینطور کفش بخری. فکر میکنم برای همین بود که…»
مرد کور با خشم سرش را تکان داد و گفت: «برای چی؟» دستش را روی کتش کشید «به اندازۀ کافی خوبه، به اندازۀ کافی گرمه. الان دیگه به سمت جنوب میریم».
کارلو متوجه نشد که چرا جرونیمو اصلاً خوشحال نشد. از او معذرت خواهی نکرد و دوباره ادامه داد: «جرونیمو حق با من نبود؟ پس چرا خوشحال نیستی؟ الان پول داریم. مگه نه؟ حالا تمام اون پول رو داریم. اگه اون بالا بهت گفته بودم، خدا میدونه… همون بهتر که هیچی نگفتم».
جرونیمو فریاد زد: «بسه دیگه! دروغ نگو! کارلو به اندازۀ کافی شنیدم».
کارلو ایستاد و بازوی برادرش را رها کرد. «دروغ نمیگم».
«چرا! میدونم که دروغ میگی… همیشه دروغ میگی! تا حالا صدبار دروغ گفتی… حتی میخواستی اونو برای خودت نگه داری، اما ترسیدی. ماجرا اینه».
کارلو سرش را پایین انداخت و جواب نداد. دوباره بازوی برادرش را گرفت و همراه او به راه ادامه داد. برایش دردناک بود که جرونیمو اینگونه حرف میزد. اما متعجب بود که چرا غمگینتر نیست.
مه پراکنده شد و بعد از سکوتی طولانی، جرونیمو گفت: «هوا گرم میشه».
این را با لحنی بیتفاوت گفت. انگار چند صد بار این را گفته بود. کارلو در آن لحظه فهمید که برای جرونیمو هیچ چیز فرق نکرده و از نظرش او همیشه دزد است.
پرسید: «گرسنهای؟»
جرونیمو سرش را تکان داد. تکهای نان و پنیر از جیب کتش بیرون آورد و مشغول خوردن شد. به راه ادامه دادند. کارلو فکر کرد در حقیقت هیچ چیز تغییر نکرده است. به خاطر او دزدیکردم و کاملاً بیفایده بود.
تودۀ مه زیر پایشان پیوسته رقیقتر میشد و نور آفتاب روزنهای در آن ساخته بود. کارلو فکر کرد شاید خیلی عاقلانه نبود که با این عجله میخانه را ترک کردند. کیف پول همچنان زیر تخت است شکبرانگیز است. اما چه تفاوت داشت! چه چیز بدتری میتوانست اتفاق بیفتد؟ برادرش که او نور چشمهایش را گرفته بود، سالها بر این عقیده بود که او دزدی کرده و برای همیشه هم به آن باور خواهد داشت. چه چیز بدتر از این؟
آن پایین هتل بزرگ سفید زیر پایشان بود و انگار در نور صبح حمام میکرد. خیلی پایینتر، جایی که دره کمکم عریض میشد، دهکده دامن گسترده بود. در سکوت به راه ادامه داند و کارلو پیوسته بازوی برادرش را گرفته بود. از باغ هتل عبور کردند، کارلو مسافران را دید که در ایوان نشستهاند و لباسهای تابستانی روشن به تن دارند و صبحانه میخورند. پرسید: «کجا استراحت کنیم؟»
«آدلِر، مثل همیشه».
وقتی به میخانۀ دِه رسیدند، تو رفتند و شراب سفارش دادند. میخانهچی پرسید: «به این زوی اینجا چه میکنید؟»
کارلو جا خورد. «انقدر زوده؟ دهم یا یازدهم سپتامبره، مگه نه؟»
«پارسال سال خیلی دیرتر اومدین پایین».
«بالا هوا سرده، دیشب از سرما یخ زدیم راستی، قرار شد بهت بگم یادت نره نفت بفرستی».
در میخانه هوا خفه و دمکرده بود. در دل کارل بلوایی به پا شد. میخواست دوباره بیرون باشد، در جادۀ بزرگ، هر جا که به دوردست میرفت. بلند شد. جرونیمو پرسید: «داریم میریم؟»
«مگه نمیخوای امروز ظهر در «بلادوره» باشیم؟ کالسکهها برای استراحت سر ظهر توقف میکنن. جای خوبیه».
راه افتادند. «بِنوتی» آرایشگر در حالی که سیگار میکشید جلوی مغازهاش ایستاده بود. گفت: «صبح بهخیر. اون بالا اوضاع چطوره؟ لابد دیشب برف اومد».
کارلو گفت «بله، بله» و تندتر رفت. روستا را پشت سر گذاشتند. جاده از بین چمنزار و تاکستان میگذشت و در امتداد رودی خروشان بود. آسمان آبی و صاف بود. کارلو فکر کرد خب چرا این کار را کردم؟ از گوشۀ چشم به برادرش نگاه کرد. آیا چهرهاش فرق کرده؟ همیشه به آن باور داشته، من همیشه تنها بودم، و همیشه از من متنفر بوده. حس کرد زیر باری سنگین راه میرود، باری که هرگز نمیتوانست از دوش بردارد. انگار میتوانست شبی را ببیند که جرونیمو در آن قدم برمیداشت، در حالی که آفتاب بر همۀ راهها پهن شده بود.
به راه ادامه دادند و ساعتها رفتند و رفتند.
ادامه دارد…
@Fiction_12
نویسنده: #آرتور_شنیتسلر
در سکوت به سمت دره میرفتند. بعد از کمی پیادهروی، جایی بودند که پیچوخمهای طولانی جاده شروع میشد. مه به سوی آنها بالا میآمد و بالای سرشان ارتفاعات جوری به نظر میرسیدند که انگار ابرها آنها را بلعیده است. کارلو فکر کرد «الان بهش میگم» اما حرفی نزد. سکه را از جیبش بیرون آورد و روی گونه و پیشانیِ جرونیمو گذاشت. برادرش تصدیقکنان گفت: «میدونستم».
کارلو پاسخ داد: «خب، آره» و با تعجب به جرونیمو نگاه کرد.
«حتی اگه اون غریبه هم چیزی بهم نمیگفت، خودم میدونستم».
کارلو ناامیدانه گفت: «اما میفهمی که چرا اون بالا جلوی دیگران… ترسیدم تمام پول رو… ببین جرونیمو، دیگه وقتش بود، با خودم فکر کردم تو یک کت نو، پیراهن و همینطور کفش بخری. فکر میکنم برای همین بود که…»
مرد کور با خشم سرش را تکان داد و گفت: «برای چی؟» دستش را روی کتش کشید «به اندازۀ کافی خوبه، به اندازۀ کافی گرمه. الان دیگه به سمت جنوب میریم».
کارلو متوجه نشد که چرا جرونیمو اصلاً خوشحال نشد. از او معذرت خواهی نکرد و دوباره ادامه داد: «جرونیمو حق با من نبود؟ پس چرا خوشحال نیستی؟ الان پول داریم. مگه نه؟ حالا تمام اون پول رو داریم. اگه اون بالا بهت گفته بودم، خدا میدونه… همون بهتر که هیچی نگفتم».
جرونیمو فریاد زد: «بسه دیگه! دروغ نگو! کارلو به اندازۀ کافی شنیدم».
کارلو ایستاد و بازوی برادرش را رها کرد. «دروغ نمیگم».
«چرا! میدونم که دروغ میگی… همیشه دروغ میگی! تا حالا صدبار دروغ گفتی… حتی میخواستی اونو برای خودت نگه داری، اما ترسیدی. ماجرا اینه».
کارلو سرش را پایین انداخت و جواب نداد. دوباره بازوی برادرش را گرفت و همراه او به راه ادامه داد. برایش دردناک بود که جرونیمو اینگونه حرف میزد. اما متعجب بود که چرا غمگینتر نیست.
مه پراکنده شد و بعد از سکوتی طولانی، جرونیمو گفت: «هوا گرم میشه».
این را با لحنی بیتفاوت گفت. انگار چند صد بار این را گفته بود. کارلو در آن لحظه فهمید که برای جرونیمو هیچ چیز فرق نکرده و از نظرش او همیشه دزد است.
پرسید: «گرسنهای؟»
جرونیمو سرش را تکان داد. تکهای نان و پنیر از جیب کتش بیرون آورد و مشغول خوردن شد. به راه ادامه دادند. کارلو فکر کرد در حقیقت هیچ چیز تغییر نکرده است. به خاطر او دزدیکردم و کاملاً بیفایده بود.
تودۀ مه زیر پایشان پیوسته رقیقتر میشد و نور آفتاب روزنهای در آن ساخته بود. کارلو فکر کرد شاید خیلی عاقلانه نبود که با این عجله میخانه را ترک کردند. کیف پول همچنان زیر تخت است شکبرانگیز است. اما چه تفاوت داشت! چه چیز بدتری میتوانست اتفاق بیفتد؟ برادرش که او نور چشمهایش را گرفته بود، سالها بر این عقیده بود که او دزدی کرده و برای همیشه هم به آن باور خواهد داشت. چه چیز بدتر از این؟
آن پایین هتل بزرگ سفید زیر پایشان بود و انگار در نور صبح حمام میکرد. خیلی پایینتر، جایی که دره کمکم عریض میشد، دهکده دامن گسترده بود. در سکوت به راه ادامه داند و کارلو پیوسته بازوی برادرش را گرفته بود. از باغ هتل عبور کردند، کارلو مسافران را دید که در ایوان نشستهاند و لباسهای تابستانی روشن به تن دارند و صبحانه میخورند. پرسید: «کجا استراحت کنیم؟»
«آدلِر، مثل همیشه».
وقتی به میخانۀ دِه رسیدند، تو رفتند و شراب سفارش دادند. میخانهچی پرسید: «به این زوی اینجا چه میکنید؟»
کارلو جا خورد. «انقدر زوده؟ دهم یا یازدهم سپتامبره، مگه نه؟»
«پارسال سال خیلی دیرتر اومدین پایین».
«بالا هوا سرده، دیشب از سرما یخ زدیم راستی، قرار شد بهت بگم یادت نره نفت بفرستی».
در میخانه هوا خفه و دمکرده بود. در دل کارل بلوایی به پا شد. میخواست دوباره بیرون باشد، در جادۀ بزرگ، هر جا که به دوردست میرفت. بلند شد. جرونیمو پرسید: «داریم میریم؟»
«مگه نمیخوای امروز ظهر در «بلادوره» باشیم؟ کالسکهها برای استراحت سر ظهر توقف میکنن. جای خوبیه».
راه افتادند. «بِنوتی» آرایشگر در حالی که سیگار میکشید جلوی مغازهاش ایستاده بود. گفت: «صبح بهخیر. اون بالا اوضاع چطوره؟ لابد دیشب برف اومد».
کارلو گفت «بله، بله» و تندتر رفت. روستا را پشت سر گذاشتند. جاده از بین چمنزار و تاکستان میگذشت و در امتداد رودی خروشان بود. آسمان آبی و صاف بود. کارلو فکر کرد خب چرا این کار را کردم؟ از گوشۀ چشم به برادرش نگاه کرد. آیا چهرهاش فرق کرده؟ همیشه به آن باور داشته، من همیشه تنها بودم، و همیشه از من متنفر بوده. حس کرد زیر باری سنگین راه میرود، باری که هرگز نمیتوانست از دوش بردارد. انگار میتوانست شبی را ببیند که جرونیمو در آن قدم برمیداشت، در حالی که آفتاب بر همۀ راهها پهن شده بود.
به راه ادامه دادند و ساعتها رفتند و رفتند.
ادامه دارد…
@Fiction_12
جرونیموی کور و برادرش (بخش دهم)
نویسنده: #آرتور_شنیتسلر
گهگاه جرونیمو روی سنگ کیلومترشمار جاده مینشست یا هر دو به نردۀ پل تکیه میدادند. به دهکدهای رسیدند. مقابل مهمانخانه کالسکهای ایستاده بود، مسافرها پیاده شده بودند و قدم میزدند. گداها توقف نکردند. دوباره در جاده بودند. خورشید بالا میرفت و نزدیکهای ظهر بود. روزی بود مثل روزهای دیگر. جرونمیو گفت: «برج بلادوره».
کارلو سر بلند کرد. متعجب شد از اینکه جرونیمو چقدر دقیق میتواند فاصلهها را حساب کند. بهراستی برج بلادوره در افق دیده میشد. کسی از دور به سمت آنها میآمد. به نظر کارلو انگار آن کس در راه نشسته و یکباره از جا بلند شده بود. نزدیکتر شد. کارلو دید یک ژاندارم است. در جادهها زیاد با آنها برخورد میکردند، با این وجود نگران شد. وقتی آن مرد نزدیکتر آمد، او را شناخت و دلش آرام گرفت. اوایل ماه می، برادرها و او در میخانۀ «راگازی» غذا خورده بودند و او برایشان داستان وحشتناکی تعریف کرده بود که چطور نزدیک بوده از یک شرور چاقو بخورد. جرونمیو گفت: «یکی ایستاد».
کارلو گفت: «تنلی ژاندارم است» «صبح بهخیر جناب تنلی» و جلوی او ایستاد.
ژاندارم گفت: «واقعیت اینه که مجبورم شما رو تا قرارگاه بلادوره ببرم».
مرد کور گفت: «چی؟»
کارلو رنگش پرید. فکر کرد چطور ممکن است؟ نمیتوانست به دزدی ربطی داشته باشد. این پایین هنوز نمیتوانستند با خبر شده باشند.
ژاندارم خندهکنان گفت: «انگار که سر راه خودتان هم هست. برایتان فرقی نمیکند که با من بیاید».
جرونیمو گفت: «چرا حرف نمیزنی کارلو؟»
«اُه، بله، حرف میزنم. ازتون خواهش میکنم جناب ژاندارم، چطور ممکنه آخه… مگه ما… یا بهتر بگم من چه کردم؟ واقعاً نمیدونم…»
«فعلاً که همینه. شاید بیگناه باشی. چیزی که میدونم اینه که تلگرافی به مرکز رسیده که میگه باید شما رو دستگیر کنم چون مظنون هستین، بهشدت مظنون. اون بالا از مسافرا پول دزدیدن. راه بیفتین».
جرونیمو گفت: «چرا صحبت نمیکنی کارلو؟»
«بالاخره راه میافتین؟ آفتاب آدمو میسوزونه. تا یه ساعت دیگه میرسیم. یالا».
کارلو بازوی برادرش را گرفت و آهسته راه افتادند. ژاندارم پشت سرشان میرفت. جرونیمو باز پرسید: «کارلو چرا حرف نمیزنی؟»
«خب چی بگم؟ همه چی روشن میشه، من هم چیزی نمیدونم».
کارلو به فکرش رسید «آیا باید قبل از اینکه در دادگاه باشیم برایش تعریف کنم؟ اما نمیشود، ژاندارم صدامان را میشنود. اصلا چه فرقی میکند. در دادگاه حقیقت را میگویم. میگویم جناب قاضی، این دزدی مثل بقیه دزدیها نیست. اینطوری بود که…» و به سختی دنبال لغات میگشت تا در دادگاه ماجرا را مشخص و قابل فهم نشان دهد. «دیروز آقایی از گردنه گذر کرد و انگار دیوانه بود، یا شاید اشتباهی کرده بود… این مرد…»
چه مزخرفاتی! هیچ کس این داستان احمقانه را باور نمیکند. حتی جرونیمو هم باور نمیکند. از گوشۀ چشم به او نگاه کرد. کلۀ مرد کور از سر عادت قدیمی وقتی راه میرفت با ضربآهنگ قدمهایش بالا پایین میرفت. چهرهاش بیحرکت بود و چشمهای تهیاش خیره بودند. کارلو بیدرنگ دریافت چه افکاری از پس پیشانی او میگذرند… حتماً جرونمیو فکر میکند «کارلو نهتنها از من میدزد بلکه از دیگران هم دزدی میکند. خب خوش به حالش، چشم دارد، بینایی دارد و از آنها استفاده میکند، قطعاً!».
من را به زندان میاندازند و او… بله او هم دقیقاً مثل من، چون سکۀ طلا دست اوست… کارلو دیگر نتوانست فکر کند. گیج شده بود. حس کرد دیگر از این ماجرا سر در نمیآورد. فقط یک چیز را میدانست؛ به یک سال یا ده سال حبس راضی بود اگر جرونیمو میدانست که به خاطر او دزدی کرده است.
ناگهان جرونیمو ایستاد. کارلو هم مجبور شد بایستد. ژاندارم با عصبانیت گفت: «یعنی چی؟ راه بیفتین» اما در کمال تعجب دید مرد کور گیتارش را روی زمین انداخت، دستها را بلند کرد و روی گونههای برادرش گذاشت. سپس لبانش را به دهان کارلو نزدیک کرد و او را بوسید.
ژاندارم گفت: «عقلتون رو از دست دادین؟ راه بیفتین. حوصله ندارم آفتابسوز بشم».
جرونمیو بی این که حرفی بزند گیتارش را از زمین برداشت. کارلو نفس عمیقی کشید و دوباره دستش را روی بازوی برادر کورش گذاشت. یعنی واقعیت داشت؟ برادرش دیگر از دست او عصبانی نبود؟ بالاخره متوجه شده بود؟ با تردید از گوشۀ چشم نگاهش کرد.
ژاندارم فریاد کشید: «راه بیفتین!» و ضربهای به پهلوی کارلو زد. کارلو با فشار محکمی به بازوی برادرش او را هدایت کرد. پیش رفتند. قدمهایش را سریعتر از قبل بر میداشت، زیرا لبخند از روی صورت جرونیمو محو نمیشد. لبخندی که دیگر بعد از کودکیِ جرونیمو آن را ندیده بود. حس میکرد دیگر هیچ چیز بدی نمیتوانست برایش اتفاق بیفتد. نه در دادگاه و نه هیچ جای دیگر در دنیا. برادرش را پیدا کرده بود؛ نه برادرش را برای اولین بار داشت.
پایان.
@Fiction_12
نویسنده: #آرتور_شنیتسلر
گهگاه جرونیمو روی سنگ کیلومترشمار جاده مینشست یا هر دو به نردۀ پل تکیه میدادند. به دهکدهای رسیدند. مقابل مهمانخانه کالسکهای ایستاده بود، مسافرها پیاده شده بودند و قدم میزدند. گداها توقف نکردند. دوباره در جاده بودند. خورشید بالا میرفت و نزدیکهای ظهر بود. روزی بود مثل روزهای دیگر. جرونمیو گفت: «برج بلادوره».
کارلو سر بلند کرد. متعجب شد از اینکه جرونیمو چقدر دقیق میتواند فاصلهها را حساب کند. بهراستی برج بلادوره در افق دیده میشد. کسی از دور به سمت آنها میآمد. به نظر کارلو انگار آن کس در راه نشسته و یکباره از جا بلند شده بود. نزدیکتر شد. کارلو دید یک ژاندارم است. در جادهها زیاد با آنها برخورد میکردند، با این وجود نگران شد. وقتی آن مرد نزدیکتر آمد، او را شناخت و دلش آرام گرفت. اوایل ماه می، برادرها و او در میخانۀ «راگازی» غذا خورده بودند و او برایشان داستان وحشتناکی تعریف کرده بود که چطور نزدیک بوده از یک شرور چاقو بخورد. جرونمیو گفت: «یکی ایستاد».
کارلو گفت: «تنلی ژاندارم است» «صبح بهخیر جناب تنلی» و جلوی او ایستاد.
ژاندارم گفت: «واقعیت اینه که مجبورم شما رو تا قرارگاه بلادوره ببرم».
مرد کور گفت: «چی؟»
کارلو رنگش پرید. فکر کرد چطور ممکن است؟ نمیتوانست به دزدی ربطی داشته باشد. این پایین هنوز نمیتوانستند با خبر شده باشند.
ژاندارم خندهکنان گفت: «انگار که سر راه خودتان هم هست. برایتان فرقی نمیکند که با من بیاید».
جرونیمو گفت: «چرا حرف نمیزنی کارلو؟»
«اُه، بله، حرف میزنم. ازتون خواهش میکنم جناب ژاندارم، چطور ممکنه آخه… مگه ما… یا بهتر بگم من چه کردم؟ واقعاً نمیدونم…»
«فعلاً که همینه. شاید بیگناه باشی. چیزی که میدونم اینه که تلگرافی به مرکز رسیده که میگه باید شما رو دستگیر کنم چون مظنون هستین، بهشدت مظنون. اون بالا از مسافرا پول دزدیدن. راه بیفتین».
جرونیمو گفت: «چرا صحبت نمیکنی کارلو؟»
«بالاخره راه میافتین؟ آفتاب آدمو میسوزونه. تا یه ساعت دیگه میرسیم. یالا».
کارلو بازوی برادرش را گرفت و آهسته راه افتادند. ژاندارم پشت سرشان میرفت. جرونیمو باز پرسید: «کارلو چرا حرف نمیزنی؟»
«خب چی بگم؟ همه چی روشن میشه، من هم چیزی نمیدونم».
کارلو به فکرش رسید «آیا باید قبل از اینکه در دادگاه باشیم برایش تعریف کنم؟ اما نمیشود، ژاندارم صدامان را میشنود. اصلا چه فرقی میکند. در دادگاه حقیقت را میگویم. میگویم جناب قاضی، این دزدی مثل بقیه دزدیها نیست. اینطوری بود که…» و به سختی دنبال لغات میگشت تا در دادگاه ماجرا را مشخص و قابل فهم نشان دهد. «دیروز آقایی از گردنه گذر کرد و انگار دیوانه بود، یا شاید اشتباهی کرده بود… این مرد…»
چه مزخرفاتی! هیچ کس این داستان احمقانه را باور نمیکند. حتی جرونیمو هم باور نمیکند. از گوشۀ چشم به او نگاه کرد. کلۀ مرد کور از سر عادت قدیمی وقتی راه میرفت با ضربآهنگ قدمهایش بالا پایین میرفت. چهرهاش بیحرکت بود و چشمهای تهیاش خیره بودند. کارلو بیدرنگ دریافت چه افکاری از پس پیشانی او میگذرند… حتماً جرونمیو فکر میکند «کارلو نهتنها از من میدزد بلکه از دیگران هم دزدی میکند. خب خوش به حالش، چشم دارد، بینایی دارد و از آنها استفاده میکند، قطعاً!».
من را به زندان میاندازند و او… بله او هم دقیقاً مثل من، چون سکۀ طلا دست اوست… کارلو دیگر نتوانست فکر کند. گیج شده بود. حس کرد دیگر از این ماجرا سر در نمیآورد. فقط یک چیز را میدانست؛ به یک سال یا ده سال حبس راضی بود اگر جرونیمو میدانست که به خاطر او دزدی کرده است.
ناگهان جرونیمو ایستاد. کارلو هم مجبور شد بایستد. ژاندارم با عصبانیت گفت: «یعنی چی؟ راه بیفتین» اما در کمال تعجب دید مرد کور گیتارش را روی زمین انداخت، دستها را بلند کرد و روی گونههای برادرش گذاشت. سپس لبانش را به دهان کارلو نزدیک کرد و او را بوسید.
ژاندارم گفت: «عقلتون رو از دست دادین؟ راه بیفتین. حوصله ندارم آفتابسوز بشم».
جرونمیو بی این که حرفی بزند گیتارش را از زمین برداشت. کارلو نفس عمیقی کشید و دوباره دستش را روی بازوی برادر کورش گذاشت. یعنی واقعیت داشت؟ برادرش دیگر از دست او عصبانی نبود؟ بالاخره متوجه شده بود؟ با تردید از گوشۀ چشم نگاهش کرد.
ژاندارم فریاد کشید: «راه بیفتین!» و ضربهای به پهلوی کارلو زد. کارلو با فشار محکمی به بازوی برادرش او را هدایت کرد. پیش رفتند. قدمهایش را سریعتر از قبل بر میداشت، زیرا لبخند از روی صورت جرونیمو محو نمیشد. لبخندی که دیگر بعد از کودکیِ جرونیمو آن را ندیده بود. حس میکرد دیگر هیچ چیز بدی نمیتوانست برایش اتفاق بیفتد. نه در دادگاه و نه هیچ جای دیگر در دنیا. برادرش را پیدا کرده بود؛ نه برادرش را برای اولین بار داشت.
پایان.
@Fiction_12
این هفته در گروه #خطبهخط_باهم میخواهیم داستانکوتاهِ «دو فنجان شیرکاکائوی کمرنگ» از نویسندۀ ایرانی #مرضیه_جوکار را بخوانیم و دربارهاش صحبت کنیم. این داستان در چهار بخش (روزی یک بخش) در کانال گذاشته میشود، اما اگر دوست دارید یکجا و همراه با گروه بخوانید و در گپوگفتی صمیمانه شرکت کنید، میتوانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11
@Fiction_11
دو فنجان شیرکاکائوی کمرنگ (بخش اول)
نویسنده: #مرضیه_جوکار
گمانم ویکتور هوگو گفته که عشق حد وسط ندارد؛ یا نجات میدهد یا نابود میکند. مثلاً مادرشوهرم؛ آنقدر عاشقم است که میتواند مرا به قتل برساند. دَمبهساعت گوشش را به شکمم میچسباند تا صدای نوهاش را بشنود. دَمبهساعت میپرسد: «چند ماهته؟»
میگویم «دو ماه و ۲۱ روز». مواظبم حساب روزها را داشته باشم. از همین حالا سفارش کرده سینهبند ببندم که هیکلم روی فرم بماند.
روی تاب نشسته بودم و کتاب میخواندم. دستها و پاهایم را به آفتاب گرم سپرده بودم. مادرشوهرم دو تا خرمالوی درشت برایم چید و توی بشقاب گذاشت، دستش را دور کمرم حلقه کرد و گفت: «باید میوه بخوری. هلو و گلابی بخور تا بچهمون خوشگل بشه». نمیگوید «بچهت»؛ این بچه قرار است مال «ما» باشد!
ادامه داد: «نگران نباش عروسک، من همیشه پیشت میمونم. من و این دختر کوچولوی محشر، که مطمئنم چشماش به باباش رفته، پوستش هم به تو. نبینم غصه بخوریها!»
غصّه نمیخورم! فکرهای شیرینی توی سرم میچرخند؛ شیرین و گس مثل خرمالوها.
به ماشین، که زیر آلاچیق، گوشه حیاط پارک شده نگاه کردم و لبخند زدم. مادرشوهرم سوییچ را قایم کرده. میگوید: «کلیدش گم شده. مهم نیس. هروقت لازم شد آژانس خبر میکنم».
بله، مهم نیست. هیچچیز مهم نیست. هر «کلمه» برایم یک راز است. من کتاب میخوانم، لبخند میزنم و منتظر میمانم.
مادرشوهرم سرگرم گلهای باغچه شده بود و با صدای بلند برای خودش خیالبافی میکرد: «یک بند رخت تازه… لباسهای کوچولوی حولهای، زیرپوشهای ململ، شلوار و بلوز و کلاه… یک جفت کفش جیغجیغو … وای! خودم براش جوراب میبافم، یک جفت جوراب کوچولوی صورتی…» زیر لب با خودش حرف میزد، ذوق میکرد و نقشه میکشید. بعد پرید توی خانه تا به برادرشوهرم تلفن بزند. روی تشکچههای سبز تاب لم دادم. چشمهایم را بستم و با لذّت کتاب را بو کردم…
مادرشوهرم میخواست مرا از عَزا در بیاورد. حالا دقیقاً دو ماه و شانزده روز است عَزادارم. تاکسی خبر کرد و دوتایی رفتیم خرید. یک دست کُت و دامن چرم کرِمرنگ، و یک جفت پوتین چرم قهوهای برایم خرید. فروشنده گفت: «بهترین انتخاب برای پاییز» و به من لبخند زد. مادرشوهرم داشت نگاهم میکرد. به لبخند فروشنده جواب ندادم و چشمهایم را پایین انداختم. بعد رفتیم مغازۀ یعقوب کلیمی. مادرشوهرم با چشم و ابرو به من اشاره کرد و گفت: «عروسمه. میخوام بشه عین عروسک فرانسوی! پسرم داره بر میگرده. پسرم دامپزشکه».
یعقوب کلیمی جنس کلمات را میشناسد. دامپزشکها برایش جالب نیستند. فقط جنس خوب موهای یک زن او را سرحال میآورد. با انگشتهای کوتاه و کلفتش یک دسته از موهایم را گرفت، با دقت نگاه کرد و گفت: «نه. من به این ابریشم سیاه دست نمیزنم! مگه عقلمو از دست دادم خانومبزرگ؟» دلم میخواست یعقوب کلیمی را بغل کنم و ببوسم.
مادرشوهرم توی آشپزخانه میپلکید و غُر میزد: «این یعقوب دهاتی هم دیگه سیر شده! خودم تا حالا اندازۀ پول یه ویلا ازش رنگ مو خریدم. ولی اُستادتر از خودش پیدا نمیشه ها. خدا ساختتش برای ترکیب رنگ. این یعقوب هم یه روز کشتهمردۀ من بود. چه غلطا! خانومبزرگ!»
چشمهایش رؤیایی شد. عنبیهاش به رنگ چمنزاری درآمد که آفتاب به آن میتابد. شروع کرد از عاشقهای بیشمارش تعریف کردن. به قصّههای تکراریاش گوش میدادم و مردها را یکییکی در ذهنم مجسّم میکردم. همۀ آنها خوشتیپ، خوشهیکل و گردنکلفت بودند.
مادرشوهرم گفت: « یکیشون چند سال عین کنه دنبالم بود. فقط یه بوسه از من میخواس. میگفت فقط چند ثانیه، بعد میرم پی کارم!»
«طفلکی! فقط یه بوس کوچولو؟»
«آره. ولی من زیر بار نرفتم. عجب پیلهای بود پدرسوخته! قیافهش همیشه یادمه. کپی جان وین بود! منم که میدونی، چشم دیدن این بازیگره رو ندارم».
این قصّه را بارها شنیده بودم؛ هر دفعه به شکلی، ولی باز هم پرسیدم: «خُب، بعد چی شد؟»
با دقتی وسواسگونه، رومیزی را که چند میلیمتر جابهجا شده بود، صاف کرد و گفت: «چی شد؟ خب معلومه، بدبخت خودکشی کرد!»
قصّه ایندفعه پایان خوشی نداشت. دفعههای قبل التماس بود و تهدید… او از عاشقهای سمجش میگفت و من از خودم میپرسیدم که حالا آن لعنتیها کجا هستند؟
از نیمهشب گذشته بود. برادرشوهرم از استرالیا زنگ زد و پرسید: «اِ… خواب بودی؟»
با بیمیلی کتاب را کنار گذاشتم. گفتم «آره» و خمیازۀ کوچکی کشیدم.
برادرشوهرم با ناراحتی گفت: «آخ، ببخش! یادم رفته بود اونجا الان نصفهشبه. خب، حالت چطوره؟»
«خوب».
«چی کار میکنی؟»
«اِی… فکر میکنم، کتاب میخونم… زندگی میکنم».
«چه عالی! دیگه چه خبر؟ هنوز حالت تهوع داری؟»
صبحهای زود به دستشویی میدوم و منتظر میمانم. وقتی صدای پای مادرشوهرم را میشنوم، شروع میکنم به عُق زدن. چیزی بالا نمیآورم، گلویم میسوزد، ولی ادامه میدهم.
ادامه دارد…
@Fiction_11
نویسنده: #مرضیه_جوکار
گمانم ویکتور هوگو گفته که عشق حد وسط ندارد؛ یا نجات میدهد یا نابود میکند. مثلاً مادرشوهرم؛ آنقدر عاشقم است که میتواند مرا به قتل برساند. دَمبهساعت گوشش را به شکمم میچسباند تا صدای نوهاش را بشنود. دَمبهساعت میپرسد: «چند ماهته؟»
میگویم «دو ماه و ۲۱ روز». مواظبم حساب روزها را داشته باشم. از همین حالا سفارش کرده سینهبند ببندم که هیکلم روی فرم بماند.
روی تاب نشسته بودم و کتاب میخواندم. دستها و پاهایم را به آفتاب گرم سپرده بودم. مادرشوهرم دو تا خرمالوی درشت برایم چید و توی بشقاب گذاشت، دستش را دور کمرم حلقه کرد و گفت: «باید میوه بخوری. هلو و گلابی بخور تا بچهمون خوشگل بشه». نمیگوید «بچهت»؛ این بچه قرار است مال «ما» باشد!
ادامه داد: «نگران نباش عروسک، من همیشه پیشت میمونم. من و این دختر کوچولوی محشر، که مطمئنم چشماش به باباش رفته، پوستش هم به تو. نبینم غصه بخوریها!»
غصّه نمیخورم! فکرهای شیرینی توی سرم میچرخند؛ شیرین و گس مثل خرمالوها.
به ماشین، که زیر آلاچیق، گوشه حیاط پارک شده نگاه کردم و لبخند زدم. مادرشوهرم سوییچ را قایم کرده. میگوید: «کلیدش گم شده. مهم نیس. هروقت لازم شد آژانس خبر میکنم».
بله، مهم نیست. هیچچیز مهم نیست. هر «کلمه» برایم یک راز است. من کتاب میخوانم، لبخند میزنم و منتظر میمانم.
مادرشوهرم سرگرم گلهای باغچه شده بود و با صدای بلند برای خودش خیالبافی میکرد: «یک بند رخت تازه… لباسهای کوچولوی حولهای، زیرپوشهای ململ، شلوار و بلوز و کلاه… یک جفت کفش جیغجیغو … وای! خودم براش جوراب میبافم، یک جفت جوراب کوچولوی صورتی…» زیر لب با خودش حرف میزد، ذوق میکرد و نقشه میکشید. بعد پرید توی خانه تا به برادرشوهرم تلفن بزند. روی تشکچههای سبز تاب لم دادم. چشمهایم را بستم و با لذّت کتاب را بو کردم…
مادرشوهرم میخواست مرا از عَزا در بیاورد. حالا دقیقاً دو ماه و شانزده روز است عَزادارم. تاکسی خبر کرد و دوتایی رفتیم خرید. یک دست کُت و دامن چرم کرِمرنگ، و یک جفت پوتین چرم قهوهای برایم خرید. فروشنده گفت: «بهترین انتخاب برای پاییز» و به من لبخند زد. مادرشوهرم داشت نگاهم میکرد. به لبخند فروشنده جواب ندادم و چشمهایم را پایین انداختم. بعد رفتیم مغازۀ یعقوب کلیمی. مادرشوهرم با چشم و ابرو به من اشاره کرد و گفت: «عروسمه. میخوام بشه عین عروسک فرانسوی! پسرم داره بر میگرده. پسرم دامپزشکه».
یعقوب کلیمی جنس کلمات را میشناسد. دامپزشکها برایش جالب نیستند. فقط جنس خوب موهای یک زن او را سرحال میآورد. با انگشتهای کوتاه و کلفتش یک دسته از موهایم را گرفت، با دقت نگاه کرد و گفت: «نه. من به این ابریشم سیاه دست نمیزنم! مگه عقلمو از دست دادم خانومبزرگ؟» دلم میخواست یعقوب کلیمی را بغل کنم و ببوسم.
مادرشوهرم توی آشپزخانه میپلکید و غُر میزد: «این یعقوب دهاتی هم دیگه سیر شده! خودم تا حالا اندازۀ پول یه ویلا ازش رنگ مو خریدم. ولی اُستادتر از خودش پیدا نمیشه ها. خدا ساختتش برای ترکیب رنگ. این یعقوب هم یه روز کشتهمردۀ من بود. چه غلطا! خانومبزرگ!»
چشمهایش رؤیایی شد. عنبیهاش به رنگ چمنزاری درآمد که آفتاب به آن میتابد. شروع کرد از عاشقهای بیشمارش تعریف کردن. به قصّههای تکراریاش گوش میدادم و مردها را یکییکی در ذهنم مجسّم میکردم. همۀ آنها خوشتیپ، خوشهیکل و گردنکلفت بودند.
مادرشوهرم گفت: « یکیشون چند سال عین کنه دنبالم بود. فقط یه بوسه از من میخواس. میگفت فقط چند ثانیه، بعد میرم پی کارم!»
«طفلکی! فقط یه بوس کوچولو؟»
«آره. ولی من زیر بار نرفتم. عجب پیلهای بود پدرسوخته! قیافهش همیشه یادمه. کپی جان وین بود! منم که میدونی، چشم دیدن این بازیگره رو ندارم».
این قصّه را بارها شنیده بودم؛ هر دفعه به شکلی، ولی باز هم پرسیدم: «خُب، بعد چی شد؟»
با دقتی وسواسگونه، رومیزی را که چند میلیمتر جابهجا شده بود، صاف کرد و گفت: «چی شد؟ خب معلومه، بدبخت خودکشی کرد!»
قصّه ایندفعه پایان خوشی نداشت. دفعههای قبل التماس بود و تهدید… او از عاشقهای سمجش میگفت و من از خودم میپرسیدم که حالا آن لعنتیها کجا هستند؟
از نیمهشب گذشته بود. برادرشوهرم از استرالیا زنگ زد و پرسید: «اِ… خواب بودی؟»
با بیمیلی کتاب را کنار گذاشتم. گفتم «آره» و خمیازۀ کوچکی کشیدم.
برادرشوهرم با ناراحتی گفت: «آخ، ببخش! یادم رفته بود اونجا الان نصفهشبه. خب، حالت چطوره؟»
«خوب».
«چی کار میکنی؟»
«اِی… فکر میکنم، کتاب میخونم… زندگی میکنم».
«چه عالی! دیگه چه خبر؟ هنوز حالت تهوع داری؟»
صبحهای زود به دستشویی میدوم و منتظر میمانم. وقتی صدای پای مادرشوهرم را میشنوم، شروع میکنم به عُق زدن. چیزی بالا نمیآورم، گلویم میسوزد، ولی ادامه میدهم.
ادامه دارد…
@Fiction_11
دو فنجان شیرکاکائویکمرنگ (بخش دوم)
نویسنده: #مرضیه_جوکار
مادرشوهرم برایم خاکشیر یخمال درست میکند. قلپقلپ قورت میدهم و میگویم «اَه… چه شیرینه!» و ته لیوان را سَر میکشم.
برادرشوهرم پرسید: «هی، کجایی؟ حالت خوبه؟ راستی، نمیدونستم اینقدر خوشگلی!»
پرسیدم: «از کجا میدونید؟»
«مامان عکستو برام فرستاده».
گفتم: «هیچ عکسی شبیه صاحبش نیست. همیشه یه چیزایی کم داره، یه چیزایی اضافه».
مادرشوهرم، عکس برادرشوهرم را قاب گرفته و کنار عکس شوهرم روی میز آرایش من گذاشته. مستقیم به دوربین نگاه میکند. پشت سرش چشماندازی از آبهای لاجوردی اقیانوس آرام با قایقهای تفریحی سفید، و سمت چپ نمایی از سالن اپرای سیدنی دیده میشود. با اینکه خیلی شبیه شوهرم است، ولی خیلی با او تفاوت دارد. هر دو قدبلند و چهارشانه هستند. هر دو چشمهای روشن و مژههای بلند دارند. لبها و چانۀ هر دو- به قول مادرشان- خوشتراش و مردانه است. حتماً طعم بوسههاشان هم متفاوت است. ولی با این حال چیزهایی در چشمها و صورت عکس شوهرم هست، که در چشمها و صورت عکس برادرشوهرم نیست، و نمیدانم آن چیزها چیست.
برادرشوهرم گفت: «زیباییِ تو شرقیه؛ مرموز و دستنیافتنی».
پرسیدم: «از زنهای بلوند بریتانیایی خسته شدید؟»
با صدای بلند خندید. حتماً دندانهای او هم مثل شوهرم، صاف و ردیف و درخشان است.
دیروز باران تندی میبارید. توی سوئیت خودم روی تخت افتاده بودم و صورتم را به بالش فشار میدادم. هوس باران مثل خون در رگهایم میچرخید و تودۀ سردی مثل نبض توی گلویم میتپید. باران هواییام میکند؛ مثل اسبی زندانی که هوس چهارنعل دویدن روی تپهای سبز، وحشیاش میکند. مادرشوهرم داشت بالا میآمد. چرخیدم و به سقف خیره شدم و صدای قدمهایش را شمردم یک… دو… سه…
وقتی در زد، نالهکنان گفتم: «وای! حالم خیلی بَده! دارم از دلدرد میمیرم! »
ترسید، گفت زود میرود عطاری و برمیگردد. همیشه در حیاط را قفل میکند و کلید را به گردن سفیدش میاندازد؛ کنار زنجیر طلای سنگینش. میگوید: «احتیاط شرط عقله. دو تا زن تنها!» نمیداند من کلید یدکی دارم. وقتی رفت، از جا پریدم، چترم را برداشتم و بیرون رفتم. از گلفروش یک شاخه رُز قرمز خریدم. لبخندزنان پرسید: «فقط یکی؟»
به لبخندش جواب دادم و گفتم: «فقط یکی. یه شاخه رُز قشنگتر از یه دستهگُله».
باران شُرشُر میبارید و من میدویدم. چترم را به مرد فقیری دادم که با تعجب نگاهم کرد و چتر را گرفت.
کتابفروش، مرا برد پشت قفسۀ کتابها، روی چهارپایهای چوبی کنار بخاری نشاند و پرسید: «از کجا فهمیدی فقیره؟» و گل را توی لیوان آب گذاشت. گفتم: «اگه فقیر نبود، پس چرا چتر نداشت؟»
کتابفروش خندید. به دندانهای سفید نامرتب و زخم مورب روی گونهاش نگاه کردم و نفسم بند آمد. لرزیدم و خودم را به بخاری چسباندم. فایده نداشت، خشک نمیشدم. گفت: «تا مغز استخونت خیسه! امروز شدهای خود باران!» چشمهای سیاه و کوچکش از پشت عینک، روی لبهایم خیره مانده بود: «ایندفعه خیلی دیر کردی».
گفتم: «من نمیترسم!»
آهسته گفت: «گِردیِ عارض از ماه، تراشِ تن از پیچک، چشم از غزال، نیشِ نگاه از زنبور… همه را بههم سرشت و از آن «زن» ساخت. صد آفرین به تاوشتری!»
سردم بود و قلبم تندتند میتپید.
بعضی کلمات دروغگو هستند، بعضی بیحیا، بعضی چاپلوس. کلماتِ کتابفروش، شاعرند.
با عجله از مغازه بیرون دویدم. باران تندتر شده بود. توی آن سرما لبهایم آتش گرفته بود. به داروخانه رفتم تا یک ورق قرص خواب قوی بخرم. فروشنده با لبخند گفت: «برای خودکشی یه ورق کَمه ها!»
پرسیدم: «واقعاً؟»
«برای خودتون میخواید؟»
«شبا خوابم نمیبره. عزادارم».
لباسهای خیس و سیاهم را برانداز کرد و گفت: «غم آخرتون باشه، ولی مشکی خیلی بهتون مییاد».
گفتم: «از رنگ سیاه بدم مییاد».
مهربان نگاهم کرد و گفت: «البته بدون نسخه نمیدیم، ولی برای شما…»
تأکید کرد: «نصف یک قرص کافیه. راحت خوابت میبره» و رؤیاهای شیرینی برایم آرزو کرد. قرص خواب را توی جیبمخفی کیفم گذاشتم و فولیک اسید را توی جیب رویی. دوباره به گلفروشی رفتم و باز یک شاخه رز سرخ برداشتم. دختر گلفروش با تعجب به لباسهای خیسم نگاه کرد و پرسید: «بازم یه شاخه؟»
«فقط یه شاخه…»
دو شاخه رز تر و تازه انتخاب کرد و گفت: «این یکی هدیهس. دوباره بهم سر بزنید».
واژههای گلفروش خنک و خوشبو هستند. لبخند زدم: «بله، حتماً».
کتابفروش میگوید باید به همه دنیا لبخند زد. میگوید نیّت همه آدمها ذاتاً خیر است. البته من هنوز قانع نشدهام؛ باید خودم این خیر ذاتی را کشف کنم. مثل یک زندانیِ رهاشده، ذوقزده بودم. دلم میخواست توی خیابانهای شلوغ قدم بزنم، ویترین مغازهها، آدمهای خیرخواه و لبخندهای معصومانه را ذرّهذرّه تماشا کنم و عمیق نفس بکشم، ولی عجله داشتم.
ادامه دارد…
@Fiction_12
نویسنده: #مرضیه_جوکار
مادرشوهرم برایم خاکشیر یخمال درست میکند. قلپقلپ قورت میدهم و میگویم «اَه… چه شیرینه!» و ته لیوان را سَر میکشم.
برادرشوهرم پرسید: «هی، کجایی؟ حالت خوبه؟ راستی، نمیدونستم اینقدر خوشگلی!»
پرسیدم: «از کجا میدونید؟»
«مامان عکستو برام فرستاده».
گفتم: «هیچ عکسی شبیه صاحبش نیست. همیشه یه چیزایی کم داره، یه چیزایی اضافه».
مادرشوهرم، عکس برادرشوهرم را قاب گرفته و کنار عکس شوهرم روی میز آرایش من گذاشته. مستقیم به دوربین نگاه میکند. پشت سرش چشماندازی از آبهای لاجوردی اقیانوس آرام با قایقهای تفریحی سفید، و سمت چپ نمایی از سالن اپرای سیدنی دیده میشود. با اینکه خیلی شبیه شوهرم است، ولی خیلی با او تفاوت دارد. هر دو قدبلند و چهارشانه هستند. هر دو چشمهای روشن و مژههای بلند دارند. لبها و چانۀ هر دو- به قول مادرشان- خوشتراش و مردانه است. حتماً طعم بوسههاشان هم متفاوت است. ولی با این حال چیزهایی در چشمها و صورت عکس شوهرم هست، که در چشمها و صورت عکس برادرشوهرم نیست، و نمیدانم آن چیزها چیست.
برادرشوهرم گفت: «زیباییِ تو شرقیه؛ مرموز و دستنیافتنی».
پرسیدم: «از زنهای بلوند بریتانیایی خسته شدید؟»
با صدای بلند خندید. حتماً دندانهای او هم مثل شوهرم، صاف و ردیف و درخشان است.
دیروز باران تندی میبارید. توی سوئیت خودم روی تخت افتاده بودم و صورتم را به بالش فشار میدادم. هوس باران مثل خون در رگهایم میچرخید و تودۀ سردی مثل نبض توی گلویم میتپید. باران هواییام میکند؛ مثل اسبی زندانی که هوس چهارنعل دویدن روی تپهای سبز، وحشیاش میکند. مادرشوهرم داشت بالا میآمد. چرخیدم و به سقف خیره شدم و صدای قدمهایش را شمردم یک… دو… سه…
وقتی در زد، نالهکنان گفتم: «وای! حالم خیلی بَده! دارم از دلدرد میمیرم! »
ترسید، گفت زود میرود عطاری و برمیگردد. همیشه در حیاط را قفل میکند و کلید را به گردن سفیدش میاندازد؛ کنار زنجیر طلای سنگینش. میگوید: «احتیاط شرط عقله. دو تا زن تنها!» نمیداند من کلید یدکی دارم. وقتی رفت، از جا پریدم، چترم را برداشتم و بیرون رفتم. از گلفروش یک شاخه رُز قرمز خریدم. لبخندزنان پرسید: «فقط یکی؟»
به لبخندش جواب دادم و گفتم: «فقط یکی. یه شاخه رُز قشنگتر از یه دستهگُله».
باران شُرشُر میبارید و من میدویدم. چترم را به مرد فقیری دادم که با تعجب نگاهم کرد و چتر را گرفت.
کتابفروش، مرا برد پشت قفسۀ کتابها، روی چهارپایهای چوبی کنار بخاری نشاند و پرسید: «از کجا فهمیدی فقیره؟» و گل را توی لیوان آب گذاشت. گفتم: «اگه فقیر نبود، پس چرا چتر نداشت؟»
کتابفروش خندید. به دندانهای سفید نامرتب و زخم مورب روی گونهاش نگاه کردم و نفسم بند آمد. لرزیدم و خودم را به بخاری چسباندم. فایده نداشت، خشک نمیشدم. گفت: «تا مغز استخونت خیسه! امروز شدهای خود باران!» چشمهای سیاه و کوچکش از پشت عینک، روی لبهایم خیره مانده بود: «ایندفعه خیلی دیر کردی».
گفتم: «من نمیترسم!»
آهسته گفت: «گِردیِ عارض از ماه، تراشِ تن از پیچک، چشم از غزال، نیشِ نگاه از زنبور… همه را بههم سرشت و از آن «زن» ساخت. صد آفرین به تاوشتری!»
سردم بود و قلبم تندتند میتپید.
بعضی کلمات دروغگو هستند، بعضی بیحیا، بعضی چاپلوس. کلماتِ کتابفروش، شاعرند.
با عجله از مغازه بیرون دویدم. باران تندتر شده بود. توی آن سرما لبهایم آتش گرفته بود. به داروخانه رفتم تا یک ورق قرص خواب قوی بخرم. فروشنده با لبخند گفت: «برای خودکشی یه ورق کَمه ها!»
پرسیدم: «واقعاً؟»
«برای خودتون میخواید؟»
«شبا خوابم نمیبره. عزادارم».
لباسهای خیس و سیاهم را برانداز کرد و گفت: «غم آخرتون باشه، ولی مشکی خیلی بهتون مییاد».
گفتم: «از رنگ سیاه بدم مییاد».
مهربان نگاهم کرد و گفت: «البته بدون نسخه نمیدیم، ولی برای شما…»
تأکید کرد: «نصف یک قرص کافیه. راحت خوابت میبره» و رؤیاهای شیرینی برایم آرزو کرد. قرص خواب را توی جیبمخفی کیفم گذاشتم و فولیک اسید را توی جیب رویی. دوباره به گلفروشی رفتم و باز یک شاخه رز سرخ برداشتم. دختر گلفروش با تعجب به لباسهای خیسم نگاه کرد و پرسید: «بازم یه شاخه؟»
«فقط یه شاخه…»
دو شاخه رز تر و تازه انتخاب کرد و گفت: «این یکی هدیهس. دوباره بهم سر بزنید».
واژههای گلفروش خنک و خوشبو هستند. لبخند زدم: «بله، حتماً».
کتابفروش میگوید باید به همه دنیا لبخند زد. میگوید نیّت همه آدمها ذاتاً خیر است. البته من هنوز قانع نشدهام؛ باید خودم این خیر ذاتی را کشف کنم. مثل یک زندانیِ رهاشده، ذوقزده بودم. دلم میخواست توی خیابانهای شلوغ قدم بزنم، ویترین مغازهها، آدمهای خیرخواه و لبخندهای معصومانه را ذرّهذرّه تماشا کنم و عمیق نفس بکشم، ولی عجله داشتم.
ادامه دارد…
@Fiction_12
دو فنجان شیرکاکائوی کمرنگ (بخش سوم)
نویسنده: #مرضیه_جوکار
مادرشوهرم جلو دوید، سرش را کج گرفت و پرسید: «کجا بودی؟»
گلها را به طرفش گرفتم: «دردم شدید شد، نتونستم تحمل کنم، رفتم داروخانه. اینا رو واسه شما خریدم. برای تشکر و… اینکه عاشقتون هستم!»
خیلی باهوش و خوشسلیقه است. پرسید: «چرا دو شاخه؟ یا باید دسته باشه، یا یه شاخه».
خندیدم: «راستی؟ نمیدونستم!»
به کیفم خیره شد. کتاب را بیرون آوردم، گفتم: «خیلی وقته دنبالشم، متن اصلیه. کمیابه».
کتاب را گرفت و نگاه کرد: «مهپاره! از همون کتابفروشه خریدی؟»
«کدوم؟»
«همون که خیلی بیریخته».
خندیدم: «نه بابا! از دستفروش خریدم».
چشمهایش تیره بود. آسمان چمنزار ابری شده بود. پرسید: «دستفروش؟ تو این بارون؟!»
چند لحظه سکوت کردم. نمیتوانم درجا دروغ بگویم. گفتم: «بساطشو زیر سایبون یه مغازه پهن کرده بود. رو کتاباش پلاستیک کشیده بود. طفلکی داشت از سرما میلرزید. چترمو دادم بهش».
چمنزار آفتابی شد. گفت: «این کتابو داشتیم».
«اِ… داشتیم؟!»
مادرشوهرم دستور داد: «فوراً لُخت شو».
اطاعت کردم. مرا پتوپیچ کرد و روی کاناپه خواباند. شعلۀ بخاری را بالا کشید و گفت: «لبات گل انداخته!»
نفسم بند آمد. آهسته گفتم «تب دارم». لبهام آتش گرفته بود.
سِشوار آورد. موهایم را خشک کرد و شانه زد. گفت: «والا من نمیدونم کدوم احمقی حاضره تو بغل اون بخوابه!»
«تو بغل کی؟ یعقوب کلیمی؟»
«همون کتابفروشه، خیلی زشته!»
نباید میگفتم که به نظرم جای بخیۀ روی صورتش زیباترین راز جهان است. جواب دادم: «یکی مثل خودش دیگه!»
خندید و یک آسپرین به خوردم داد. کیسۀ آب گرم روی شکمم گذاشت و به آشپزخانه رفت تا برایم سوپ مرغ بپزد. از همان جا پرسید: «کلید داشتی؟»
گفتم «نه. یادتون رفته بود در حیاطو قفل کنید» و پتو را روی سرم کشیدم و لرزیدم.
اگر واقعیت را میدانست، به مقدار لازم مرگ موش به سوپ اضافه میکرد، بعد هم شاید مرا مومیایی میکرد و مثل یک مجسمه، روی میز گوشۀ سالن، کنار آباژور پایهبلند میگذاشت و هر روز غروب با چشمهای خمار نگاهم میکرد؛ همانطور که به طاووس و روباه تاکسیدرمی شدهاش نگاه میکند.
غروب، مادرشوهرم را به سوئیتم دعوت کردم تا با هم چای و بیسکویت بخوریم. یک کاسه پُر انار ترش برایم دانه کرده بود. برای صدمین بار سفارش کرد که هر روز ویتامینهایم را بخورم. همهجوره مواظبم است؛ نمیگذارد حتی یک خراش رویم بیفتد. برای او من «عروسک» هستم و برای پسر دامپزشکش «زیبا». با کتابفروش من تکثیر میشوم؛ برایش ماه هستم و آهو، باران و رعد، سنجاقک و کاج، حتی گاهی مار میشوم و گاهی یک خوشه انگور.
روی تختم نشست و کتاب مهپاره را، انگار که بخواهد فال بگیرد، بیهدف باز کرد و خواند: «ای ماهشوارا، بگذار در بهشتی که هستم جاودانه بمانم».
با رضایت لبخند زد و به پسرش تلفن کرد. توی فنجانها چای ریختم و با دقّت شیرین کردم. گوشی را به طرفم گرفت و گفت «با تو کار داره». فنجان خودم را برداشتم و گفتم «سلام».
برادرشوهرم گفت: «سلام. خوبی؟ شنیدم رفتی زیر بارون سرما خوردی».
یک سُرفۀ کوچولو کردم و گفتم: «الان بهترم. مرسی».
پرسید: «از چه رنگی خوشت مییاد؟»
به مادرش نگاه کردم و گفتم «هر رنگی به جای خود» و مطمئن شدم که همه چایاش را سر کشید. مادرشوهرم عاشق رنگ سبز و طلایی است. نگین یشمی گوشوارهها با رنگ چشمهایش سِت است. رنگ زیتونی موهایش که رگههای نقرهای دارد، شاهکار یعقوب کلیمی است. تمام خانه با طیف متنوعی از سبز و طلایی میدرخشد. روکش مخمل مبلها سبز چمنی است و پارچۀ کوسَنها ساتن طلایی. پردهها سبز نعنایی، سرویس غذاخوری سبز فسفری با حاشیۀ طلایی و دیوارها سبز لیمویی. گلدانهای بلور و کریستال طلاییاند، با شاخههای سبز لجنی.
برادرشوهرم گفت: «حرف کشیدن از تو سخته. برای لباس چه رنگی رو بیشتر دوست داری؟»
خودم را با یک کت و دامن سبز تصور کردم و لبخند زدم، چه افتضاحی! گفتم: «رنگی که به پوستم بیاد».
گفت: «من رنگای تند رو خیلی دوست دارم. قرمز، نارنجی، بنفش سیر…»
«این رنگا به من نمییاد، پوست من تیرهس».
گفت: «سبزۀ بانمک، درسته؟»
«بانمک؟ نه دقیقاً…» به نظر کتابفروش مثل شیرکاکائو است؛ گرم، خوشمزه و شیرین.
مادرشوهرم ذوقزده بود. خیلی حرف زد. از استرالیا، از بلوزهای کوچولوی ململ، از درد زایمان، از پرستارهای بدعنق ایکبیری، از بوسههای دزدکی، از شاهزادۀ ناشناسی که هر زنی منتظرش است، گفت که پسر بیحیای همسایه، به او نخ داده و چشمک زده. کلماتش افسارگسیخته و دیوانهتر از همیشه بودند. بالاخره پایین رفت که بخوابد.
چند شمع نارنجی روشن کردم. صابونِ یاس یکعالمه کف کرد. پیچیده در بخار موّاج آب، از مرد خیالیِ مادرشوهرم پرسیدم: «شاهزادۀ عزیز، پس کی با اسب سفید مییای اونو بدزدی؟ طفلکی خیلی وقته منتظرته!»
ادامه دارد…
@Fiction_12
نویسنده: #مرضیه_جوکار
مادرشوهرم جلو دوید، سرش را کج گرفت و پرسید: «کجا بودی؟»
گلها را به طرفش گرفتم: «دردم شدید شد، نتونستم تحمل کنم، رفتم داروخانه. اینا رو واسه شما خریدم. برای تشکر و… اینکه عاشقتون هستم!»
خیلی باهوش و خوشسلیقه است. پرسید: «چرا دو شاخه؟ یا باید دسته باشه، یا یه شاخه».
خندیدم: «راستی؟ نمیدونستم!»
به کیفم خیره شد. کتاب را بیرون آوردم، گفتم: «خیلی وقته دنبالشم، متن اصلیه. کمیابه».
کتاب را گرفت و نگاه کرد: «مهپاره! از همون کتابفروشه خریدی؟»
«کدوم؟»
«همون که خیلی بیریخته».
خندیدم: «نه بابا! از دستفروش خریدم».
چشمهایش تیره بود. آسمان چمنزار ابری شده بود. پرسید: «دستفروش؟ تو این بارون؟!»
چند لحظه سکوت کردم. نمیتوانم درجا دروغ بگویم. گفتم: «بساطشو زیر سایبون یه مغازه پهن کرده بود. رو کتاباش پلاستیک کشیده بود. طفلکی داشت از سرما میلرزید. چترمو دادم بهش».
چمنزار آفتابی شد. گفت: «این کتابو داشتیم».
«اِ… داشتیم؟!»
مادرشوهرم دستور داد: «فوراً لُخت شو».
اطاعت کردم. مرا پتوپیچ کرد و روی کاناپه خواباند. شعلۀ بخاری را بالا کشید و گفت: «لبات گل انداخته!»
نفسم بند آمد. آهسته گفتم «تب دارم». لبهام آتش گرفته بود.
سِشوار آورد. موهایم را خشک کرد و شانه زد. گفت: «والا من نمیدونم کدوم احمقی حاضره تو بغل اون بخوابه!»
«تو بغل کی؟ یعقوب کلیمی؟»
«همون کتابفروشه، خیلی زشته!»
نباید میگفتم که به نظرم جای بخیۀ روی صورتش زیباترین راز جهان است. جواب دادم: «یکی مثل خودش دیگه!»
خندید و یک آسپرین به خوردم داد. کیسۀ آب گرم روی شکمم گذاشت و به آشپزخانه رفت تا برایم سوپ مرغ بپزد. از همان جا پرسید: «کلید داشتی؟»
گفتم «نه. یادتون رفته بود در حیاطو قفل کنید» و پتو را روی سرم کشیدم و لرزیدم.
اگر واقعیت را میدانست، به مقدار لازم مرگ موش به سوپ اضافه میکرد، بعد هم شاید مرا مومیایی میکرد و مثل یک مجسمه، روی میز گوشۀ سالن، کنار آباژور پایهبلند میگذاشت و هر روز غروب با چشمهای خمار نگاهم میکرد؛ همانطور که به طاووس و روباه تاکسیدرمی شدهاش نگاه میکند.
غروب، مادرشوهرم را به سوئیتم دعوت کردم تا با هم چای و بیسکویت بخوریم. یک کاسه پُر انار ترش برایم دانه کرده بود. برای صدمین بار سفارش کرد که هر روز ویتامینهایم را بخورم. همهجوره مواظبم است؛ نمیگذارد حتی یک خراش رویم بیفتد. برای او من «عروسک» هستم و برای پسر دامپزشکش «زیبا». با کتابفروش من تکثیر میشوم؛ برایش ماه هستم و آهو، باران و رعد، سنجاقک و کاج، حتی گاهی مار میشوم و گاهی یک خوشه انگور.
روی تختم نشست و کتاب مهپاره را، انگار که بخواهد فال بگیرد، بیهدف باز کرد و خواند: «ای ماهشوارا، بگذار در بهشتی که هستم جاودانه بمانم».
با رضایت لبخند زد و به پسرش تلفن کرد. توی فنجانها چای ریختم و با دقّت شیرین کردم. گوشی را به طرفم گرفت و گفت «با تو کار داره». فنجان خودم را برداشتم و گفتم «سلام».
برادرشوهرم گفت: «سلام. خوبی؟ شنیدم رفتی زیر بارون سرما خوردی».
یک سُرفۀ کوچولو کردم و گفتم: «الان بهترم. مرسی».
پرسید: «از چه رنگی خوشت مییاد؟»
به مادرش نگاه کردم و گفتم «هر رنگی به جای خود» و مطمئن شدم که همه چایاش را سر کشید. مادرشوهرم عاشق رنگ سبز و طلایی است. نگین یشمی گوشوارهها با رنگ چشمهایش سِت است. رنگ زیتونی موهایش که رگههای نقرهای دارد، شاهکار یعقوب کلیمی است. تمام خانه با طیف متنوعی از سبز و طلایی میدرخشد. روکش مخمل مبلها سبز چمنی است و پارچۀ کوسَنها ساتن طلایی. پردهها سبز نعنایی، سرویس غذاخوری سبز فسفری با حاشیۀ طلایی و دیوارها سبز لیمویی. گلدانهای بلور و کریستال طلاییاند، با شاخههای سبز لجنی.
برادرشوهرم گفت: «حرف کشیدن از تو سخته. برای لباس چه رنگی رو بیشتر دوست داری؟»
خودم را با یک کت و دامن سبز تصور کردم و لبخند زدم، چه افتضاحی! گفتم: «رنگی که به پوستم بیاد».
گفت: «من رنگای تند رو خیلی دوست دارم. قرمز، نارنجی، بنفش سیر…»
«این رنگا به من نمییاد، پوست من تیرهس».
گفت: «سبزۀ بانمک، درسته؟»
«بانمک؟ نه دقیقاً…» به نظر کتابفروش مثل شیرکاکائو است؛ گرم، خوشمزه و شیرین.
مادرشوهرم ذوقزده بود. خیلی حرف زد. از استرالیا، از بلوزهای کوچولوی ململ، از درد زایمان، از پرستارهای بدعنق ایکبیری، از بوسههای دزدکی، از شاهزادۀ ناشناسی که هر زنی منتظرش است، گفت که پسر بیحیای همسایه، به او نخ داده و چشمک زده. کلماتش افسارگسیخته و دیوانهتر از همیشه بودند. بالاخره پایین رفت که بخوابد.
چند شمع نارنجی روشن کردم. صابونِ یاس یکعالمه کف کرد. پیچیده در بخار موّاج آب، از مرد خیالیِ مادرشوهرم پرسیدم: «شاهزادۀ عزیز، پس کی با اسب سفید مییای اونو بدزدی؟ طفلکی خیلی وقته منتظرته!»
ادامه دارد…
@Fiction_12
دو فنجان شیرکاکائوی کمرنگ (بخش چهارم)
نویسنده: #مرضیه_جوکار
برای آخرین بار موهایم را با روغن مار ماساژ دادم. این حقه را مادرشوهر یادم داده. میگوید راز درخشندگی موی هنرپیشههای هندی همین است.
برادرشوهرم دوباره زنگ زد: «سلام. خواب که نبودی؟»
داشتم موهایم را میبافتم. گفتم: «حال مادر خرابه. هذیون میگه. فکر میکنه ۱۷ سالشه! میگه پسر دانشجوی همسایه عاشقش شده. همۀ قرصاشو ریخته دور».
گفت: «آره، متوجه شدم. اذیتت میکنه؟»
«اذیت؟ نه. اون عاشق منه!»
آهسته گفت: «من هم!» کلمات برای او فقط یک سری قرارداد هستند.
گفتم: «ولی تو هیچوقت منو ندیدی».
«آره. ولی انگار همۀ این سالها دلم اینجا بوده. هفتۀ دیگه مییام تو رو با خودم میبرم».
پرسیدم: «پس مادر چی؟»
«مادر؟ اون تو خونۀ خودش راحتتره. بذار خوش باشه. قرص اعصاب فقط رؤیاهای شیرینشو نابود میکنه. بگذریم، دوست داری چی برات بیارم؟ الماس یا برلیان؟ چرا ساکتی؟ ایرانیجماعت تعارفیه. تعارف هم یعنی گول زدن خودت و بقیه. تو مهمونی یه سبد سیب سرخ روی میز هست؛ اون سیبو میخواد، ولی به روی خودش نمییاره! چه مرگشه؟ چرا برش نمیداره و گاز نمیزنه؟… خُب، که اینطور! با عروسک چطوری؟»
بچه که بودم زود از عروسکهایم خسته میشدم. آنقدر زیبا و بینقص و سرد بودند که حوصلهام را سر میبردند. با ماژیک برایشان خال یا سبیل میگذاشتم.
گفتم: «عروسک نه، خیلی بدم مییاد! یه چیز زنده میخوام. چیزی که قلب داشته باشه… صبر کن… آهان! یه بچه خرس کووالا».
بلندبلند خندید. حتی طنین خندههایش هم شبیه برادرش است، ولی با این حال خیلی تفاوت دارد. طفلکی! یک هفته دیگر میآید، آمپول زدن به گوسفندهای مرینوس را تعطیل میکند و مرا با خودش میبرد؛ به سرزمین جنگلها، کووالاها و کانگوروها… لبخند زدم.
پرسید: «حال کوچولو چطوره؟»
«کوچولو؟»
«بچه دیگه…»
به شکم صافم دست کشیدم و گفتم: «بچهای در کار نیست!»
برادرشوهرم نفس راحتی کشید. بازی دیگر لطفی نداشت. بالاخره یکی باید سیب سرخ را گاز میزد. به نظر مادرشوهرم سیب یعنی شیطان، یعنی تابلوی عبور ممنوع. کاسۀ انار را توی سطل آشغال خالی کردم. من چیزهای ترشمزه دوست ندارم، همینطور شاهزادههای اسبسوار را.
حالا روی تختم نشستهام؛ آمادهباش. چمدانم را سبک بستهام؛ همۀ جواهراتم، دفترچه حساب پساندازم، برس و آینۀ دستهنقرهای عروسیام، یک شیشه عطر ورساچه، رژلب مسیرنگ اتودم، یک جفت جوراب، حوله، شناسنامه، مسواک، بلوز کشمیر لیموییام و مهپاره. کت و دامن چرم کرم را تنم کردهام. آفرین به مادرشوهرم، چه خوشسلیقه است! روی آن، پالتوی پشم قهوهای پوشیدهام. در را از داخل قفل کردهام و به سکوت نیمهشب و صدای باران گوش میدهم. برادرهای خوشتیپ توی قاب با لبخند نگاهم میکنند. شوهرم پوزخند میزند. لبخند برادرشوهرم کمی متعجب است؛ انگار دارد به موجود شگفتانگیزی نگاه میکند. انگار همین چند لحظه پیش، یک کانگورو را جراحی، و جنین را از کیسهاش جدا کردهاست؛ یک جنین کوچولو و عجیب به اندازۀ کف دست.
برق میرود. سوییتم سیاه سیاه میشود. کار خودش است؛ یکی از روشهای عجیب او. برق مرکزی را قطع کرده است. داشته تلفن مرا کنترل میکرده. بیدار بوده و حرفهای ما را در مورد سیب و کووالا و بچه شنیده؛ بیاحتیاطی کردم. ولی مهم نیست، تا فردا که نمیتواند بیدار بماند.
شمعهای نارنجی انگار با یک نفسِ مسموم خاموش شدهاند. در تاریکی منتظر میمانم. یک جفت چشم برافروختۀ سبز، کینهتوزانه به من زُل زده. حتماً از اینکه فهمیده ادامۀ پسر مردهاش در وجود من نفس نمیکشد، خیلی دلخور است. میلرزم… انگار واقعاً تب دارم. سرما-گرمایم میشود. پتو را دور خودم میپیچم. آن پایین، او دارد یک کاری میکند. چه کاری؟ شاید دارد به سم آرسنیک فکر میکند، یا به بهترین روش تاکسیدرمی؛ راهی که بتوان زیبایی را در قالب مرگ جاودانه کرد. مثل گلدانها و تابلوهای عتیقهاش که هرگز از دایرۀ خانواده خارج نشدهاند. با پا روی زمین ضرب میگیرم: آرام… آرام… آرامش… میخواهم ماه باشم، و مار، و صمغ کاج و باران.
هنوز باران میبارد؛ شلاقی. من چتر ندارم، او هم ندارد. چه بهتر! ما عاشق بارانیم. کلید اضافی را توی مشت میفشارم. هنوز خیلی به صبح مانده. قرصها خیلی قوی هستند؛ دو تا قرص قوی. فروشنده گفت نصف یک قرص برای یک خواب عمیق کافیست… صدای باران بلندتر شده. چقدر سردم است، ولی مهم نیست؛ صبح میتوانیم توی همان کافیشاپ دنج، نوشیدنی داغ بخوریم. دو فنجان شیرکاکائوی شیرین.
پایان.
@Fiction_12
نویسنده: #مرضیه_جوکار
برای آخرین بار موهایم را با روغن مار ماساژ دادم. این حقه را مادرشوهر یادم داده. میگوید راز درخشندگی موی هنرپیشههای هندی همین است.
برادرشوهرم دوباره زنگ زد: «سلام. خواب که نبودی؟»
داشتم موهایم را میبافتم. گفتم: «حال مادر خرابه. هذیون میگه. فکر میکنه ۱۷ سالشه! میگه پسر دانشجوی همسایه عاشقش شده. همۀ قرصاشو ریخته دور».
گفت: «آره، متوجه شدم. اذیتت میکنه؟»
«اذیت؟ نه. اون عاشق منه!»
آهسته گفت: «من هم!» کلمات برای او فقط یک سری قرارداد هستند.
گفتم: «ولی تو هیچوقت منو ندیدی».
«آره. ولی انگار همۀ این سالها دلم اینجا بوده. هفتۀ دیگه مییام تو رو با خودم میبرم».
پرسیدم: «پس مادر چی؟»
«مادر؟ اون تو خونۀ خودش راحتتره. بذار خوش باشه. قرص اعصاب فقط رؤیاهای شیرینشو نابود میکنه. بگذریم، دوست داری چی برات بیارم؟ الماس یا برلیان؟ چرا ساکتی؟ ایرانیجماعت تعارفیه. تعارف هم یعنی گول زدن خودت و بقیه. تو مهمونی یه سبد سیب سرخ روی میز هست؛ اون سیبو میخواد، ولی به روی خودش نمییاره! چه مرگشه؟ چرا برش نمیداره و گاز نمیزنه؟… خُب، که اینطور! با عروسک چطوری؟»
بچه که بودم زود از عروسکهایم خسته میشدم. آنقدر زیبا و بینقص و سرد بودند که حوصلهام را سر میبردند. با ماژیک برایشان خال یا سبیل میگذاشتم.
گفتم: «عروسک نه، خیلی بدم مییاد! یه چیز زنده میخوام. چیزی که قلب داشته باشه… صبر کن… آهان! یه بچه خرس کووالا».
بلندبلند خندید. حتی طنین خندههایش هم شبیه برادرش است، ولی با این حال خیلی تفاوت دارد. طفلکی! یک هفته دیگر میآید، آمپول زدن به گوسفندهای مرینوس را تعطیل میکند و مرا با خودش میبرد؛ به سرزمین جنگلها، کووالاها و کانگوروها… لبخند زدم.
پرسید: «حال کوچولو چطوره؟»
«کوچولو؟»
«بچه دیگه…»
به شکم صافم دست کشیدم و گفتم: «بچهای در کار نیست!»
برادرشوهرم نفس راحتی کشید. بازی دیگر لطفی نداشت. بالاخره یکی باید سیب سرخ را گاز میزد. به نظر مادرشوهرم سیب یعنی شیطان، یعنی تابلوی عبور ممنوع. کاسۀ انار را توی سطل آشغال خالی کردم. من چیزهای ترشمزه دوست ندارم، همینطور شاهزادههای اسبسوار را.
حالا روی تختم نشستهام؛ آمادهباش. چمدانم را سبک بستهام؛ همۀ جواهراتم، دفترچه حساب پساندازم، برس و آینۀ دستهنقرهای عروسیام، یک شیشه عطر ورساچه، رژلب مسیرنگ اتودم، یک جفت جوراب، حوله، شناسنامه، مسواک، بلوز کشمیر لیموییام و مهپاره. کت و دامن چرم کرم را تنم کردهام. آفرین به مادرشوهرم، چه خوشسلیقه است! روی آن، پالتوی پشم قهوهای پوشیدهام. در را از داخل قفل کردهام و به سکوت نیمهشب و صدای باران گوش میدهم. برادرهای خوشتیپ توی قاب با لبخند نگاهم میکنند. شوهرم پوزخند میزند. لبخند برادرشوهرم کمی متعجب است؛ انگار دارد به موجود شگفتانگیزی نگاه میکند. انگار همین چند لحظه پیش، یک کانگورو را جراحی، و جنین را از کیسهاش جدا کردهاست؛ یک جنین کوچولو و عجیب به اندازۀ کف دست.
برق میرود. سوییتم سیاه سیاه میشود. کار خودش است؛ یکی از روشهای عجیب او. برق مرکزی را قطع کرده است. داشته تلفن مرا کنترل میکرده. بیدار بوده و حرفهای ما را در مورد سیب و کووالا و بچه شنیده؛ بیاحتیاطی کردم. ولی مهم نیست، تا فردا که نمیتواند بیدار بماند.
شمعهای نارنجی انگار با یک نفسِ مسموم خاموش شدهاند. در تاریکی منتظر میمانم. یک جفت چشم برافروختۀ سبز، کینهتوزانه به من زُل زده. حتماً از اینکه فهمیده ادامۀ پسر مردهاش در وجود من نفس نمیکشد، خیلی دلخور است. میلرزم… انگار واقعاً تب دارم. سرما-گرمایم میشود. پتو را دور خودم میپیچم. آن پایین، او دارد یک کاری میکند. چه کاری؟ شاید دارد به سم آرسنیک فکر میکند، یا به بهترین روش تاکسیدرمی؛ راهی که بتوان زیبایی را در قالب مرگ جاودانه کرد. مثل گلدانها و تابلوهای عتیقهاش که هرگز از دایرۀ خانواده خارج نشدهاند. با پا روی زمین ضرب میگیرم: آرام… آرام… آرامش… میخواهم ماه باشم، و مار، و صمغ کاج و باران.
هنوز باران میبارد؛ شلاقی. من چتر ندارم، او هم ندارد. چه بهتر! ما عاشق بارانیم. کلید اضافی را توی مشت میفشارم. هنوز خیلی به صبح مانده. قرصها خیلی قوی هستند؛ دو تا قرص قوی. فروشنده گفت نصف یک قرص برای یک خواب عمیق کافیست… صدای باران بلندتر شده. چقدر سردم است، ولی مهم نیست؛ صبح میتوانیم توی همان کافیشاپ دنج، نوشیدنی داغ بخوریم. دو فنجان شیرکاکائوی شیرین.
پایان.
@Fiction_12
#یادداشتهای_روزمره
نوشتۀ #م_سرخوش
یکی از تفاوتهای جالبِ فرهنگِ غرب و شرق این است که در جامعۀ آنها روز به روز آمارِ «ازدواجِ سفید» بالاتر میرود و در جامعۀ ما آمارِ «طلاقِ سفید»!
آنها بدون اینکه چیزی در دفترخانهها و شناسنامههاشان ثبت کنند، خوش و خرم تا وقتی که دلشان خواست آزادانه با هم زندگی میکنند، ما هم بدون اینکه چیزی در دفترخانهها و شناسنامههامان ثبت کنیم، ناخوش و معذب یک عمر بدون اینکه دلمان بخواهد در اسارت با هم زندگی میکنیم... البته آنها به جهنم میروند، چون گناه میکنند. استغفرالله!!!
@Fiction_12
نوشتۀ #م_سرخوش
یکی از تفاوتهای جالبِ فرهنگِ غرب و شرق این است که در جامعۀ آنها روز به روز آمارِ «ازدواجِ سفید» بالاتر میرود و در جامعۀ ما آمارِ «طلاقِ سفید»!
آنها بدون اینکه چیزی در دفترخانهها و شناسنامههاشان ثبت کنند، خوش و خرم تا وقتی که دلشان خواست آزادانه با هم زندگی میکنند، ما هم بدون اینکه چیزی در دفترخانهها و شناسنامههامان ثبت کنیم، ناخوش و معذب یک عمر بدون اینکه دلمان بخواهد در اسارت با هم زندگی میکنیم... البته آنها به جهنم میروند، چون گناه میکنند. استغفرالله!!!
@Fiction_12
این هفته در گروه #خطبهخط_باهم میخواهیم داستانکوتاهِ «اورژانس» از نویسندۀ آلمانی-آمریکایی #دنیس_جانسون را بخوانیم و دربارهاش صحبت کنیم. این داستان در چهار بخش (روزی یک بخش) در کانال گذاشته میشود، اما اگر دوست دارید یکجا و همراه با گروه بخوانید و در گپوگفتی صمیمانه شرکت کنید، میتوانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11
@Fiction_11
اورژانس
(بخش اول)
نویسنده: #دنیس_جانسون
برگردان: #میلاد_ذکریا
بهنظرم حدود سههفتهای میشد که در بخش اورژانس شروع به کار کرده بودم. سال ۱۹۷۳ بود، آخرِ تابستان. شیفتِ شب هیچ کاری نداشتم جز دسته کردنِ گزارشهای بیمۀ شیفتهای روز. این بود که افتادم به ولگشتن؛ از بخشِ مراقبتِ قلب گرفته تا کافهتریا و اینها. میافتادم دنبالِ «جورجی»، کارگرِ نظافتچیِ بیمارستان، که یکی از رفقای نسبتاً نزدیکم بود و معمولاً از قفسهها قرص کِش میرفت. جورجی داشت کاشیهای کف اتاقعمل را تی میکشید. گفتم: «هنوز وِل نکردی؟»
غرغرکنان گفت: «خدایا چهقدر خون اینجا ریخته».
«کجا؟»
کف اتاق بهنظرم بهقدر کافی تمیز بود. پرسید: «اینجا داشتن چه غلطی میکردن؟»
گفتم: «اینجا عمل جراحی انجام میدن، جورجی».
گفت: «اینهمه کثافت توی وجود ما هست، همهش هم میخواد بیاد بیرون».
تی را به قفسهای تکیه داد.
«حالا چرا گریه میکنی؟» نمیفهمیدم.
او بیحرکت ایستاد، هر دو دستش را آرام پشتِ سرش بالا آورد و کِشِ موهای دُماسبیاش را سفت کرد. بعد تی را برداشت و شروع کرد آن را اللهبختکی و در نیمدایرههای بلند، روی زمین کشیدن. میلرزید و اشک میریخت و خیلی سریع در اتاق به اینطرف و آنطرف میرفت. گفت: «برای چی گریه میکنم؟ خدایا... وای پسر... محشره».
به اتاقِ اورژانس برگشتم. آنجا با پرستاری که از چاقی داشت میترکید، علاف بودم. یکی از دکترهای خدماتِ خانواده، که هیچکس از او خوشش نمیآمد، آمد دنبالِ جورجی که او را بفرستد تا اتاقش را تمیز کند. یارو گفت: «جورجی کجاست؟»
پرستار گفت: «جورجی توی اتاقعمله».
«دوباره؟»
پرستار گفت: «نه، هنوز».
«هنوز؟ چیکار میکنه؟»
«زمین رو تمیز میکنه».
«دوباره؟»
پرستار باز گفت: «نه، هنوز».
رفتم دنبالش. در اتاقعمل، جورجی تی را انداخته و مثلِ بچهای که در پوشکاش ریده باشد، دولا شده بود. با دهانی از وحشت باز، به زمین خیره شده بود.
گفت: «وای! این کفشای لعنتی رو چیکارشون کنم، مَرد؟»
من گفتم: «فکر کنم هرچی قرص دزدیده بودی رو یهجا خوردی، نه؟»
او که بااحتیاط روی پاشنهاش راه میرفت، گفت: «ببین چه غژغژی میکنن».
«بذار جیبات رو بگردم».
یک دقیقه ثابت ایستاد، و جاسازش را پیدا کردم. از هر نوع، هرچه بودند، دوتا برایش گذاشتم. گفتم: «نصفِ شیفت گذشته».
گفت: «خوبه. چون من خیلیخیلیخیلی مشروبلازم شدم. میشـه لطفاً کمک کنی این خون رو تمیزش کنم؟»
حدود ساعتِ سهونیمِ صبح بود که جورجی برگشت. یک بابایی که چاقویی در چشمش فرورفته بود هم پشتِ سرش آمد تو. پرستار گفت: «امیدوارم تو این کارو باهاش نکرده باشی».
جورجی گفت: «من؟ نه، خودش همینشکلی بود».
مرد گفت: «کارِ زنمه».
چاقو تا دسته در گوشۀ بیرونیِ چشمِ چپش فرو رفته بود. چاقوی شکاری یا همچین چیزی بود. پرستار پرسید: «کی آوردت اینجا؟»
مرد گفت: «هیچکس، خودم پیاده اومدم. سهتا چارراه بیشتر نیست».
پرستار متفکرانه نگاهش کرد. «بهتره بستریت کنیم».
مرد گفت: «باشه، آمادگیش رو دارم».
پرستار کمی دیگر به صورتِ طرف دقت کرد. گفت: «اونیکی چشمت شیشهایه؟»
مرد گفت: «پلاستیکیه، یا یه جنسِ مصنوعی توی همین مایهها».
پرستار پرسید: «الان تو با این چشم میبینی؟» منظورش چشمِ زخمی بود.
«میتونم ببینم، ولی نمیتونم دست چپم رو تکون بدم. گمونم این چاقو یه بلایی سرِ مغزم آورده».
پرستار گفت: «وای خدا».
من گفتم: «بهنظرم بهتره دکتر رو خبر کنم».
پرستار موافق بود. «آره برو».
مرد را خواباندند، و جورجی از بیمار پرسید: «نام؟»
«ترنس وبر».
«صورتت تاریکه، نمیبینم چی میگی».
من گفتم: «جورجی»...
«چی میگی مرد؟ منم که نمیبینم».
پرستار آمد و جورجی به او گفت: «صورتش تاریکه».
پرستار روی بیمار خم شد و توی صورتش داد زد: «چند وقته این اتفاق افتاده، تری؟»
بیمار گفت: «همین یهکم پیش. کارِ زنمه. من خواب بودم».
«میخوای پلیس خبر کنیم؟»
مرد مسأله را سبکسنگین کرد و درنهایت گفت: «الان نه، ولی اگه مُردم خبر کنین».
پرستار رفت سروقت آیفونِ دیواری، و پزشکِ شیفت ــ همان یارو خدماتِ خانواده ــ را خبر کرد. توی آیفون گفت: «یه سورپرایز برات دارم».
دکتر تا از آنسرِ راهرو بیاید، حسابی طولش داد. میدانست پرستار از او بدش میآید، و لحنِ شادِ صدایش فقط میتواند بهمعنیِ چیزی فراتر از تواناییهای او، و البته تحقیرآمیز باشد. توی اتاقِ تروما سرک کشید تا ببیند وضعیت از چه قرار است؛ کارمندِ اداری، یعنی من، و کارگرِ نظافتچیِ بیمارستان، یعنی جورجی، هردو هم پاک نشئه، بالای سرِ بیماری ایستادهایم که دستۀ یک چاقو از صورتش بیرون زده. گفت: «خب، مشکل چیه؟»
ادامه دارد...
@Fiction_12
(بخش اول)
نویسنده: #دنیس_جانسون
برگردان: #میلاد_ذکریا
بهنظرم حدود سههفتهای میشد که در بخش اورژانس شروع به کار کرده بودم. سال ۱۹۷۳ بود، آخرِ تابستان. شیفتِ شب هیچ کاری نداشتم جز دسته کردنِ گزارشهای بیمۀ شیفتهای روز. این بود که افتادم به ولگشتن؛ از بخشِ مراقبتِ قلب گرفته تا کافهتریا و اینها. میافتادم دنبالِ «جورجی»، کارگرِ نظافتچیِ بیمارستان، که یکی از رفقای نسبتاً نزدیکم بود و معمولاً از قفسهها قرص کِش میرفت. جورجی داشت کاشیهای کف اتاقعمل را تی میکشید. گفتم: «هنوز وِل نکردی؟»
غرغرکنان گفت: «خدایا چهقدر خون اینجا ریخته».
«کجا؟»
کف اتاق بهنظرم بهقدر کافی تمیز بود. پرسید: «اینجا داشتن چه غلطی میکردن؟»
گفتم: «اینجا عمل جراحی انجام میدن، جورجی».
گفت: «اینهمه کثافت توی وجود ما هست، همهش هم میخواد بیاد بیرون».
تی را به قفسهای تکیه داد.
«حالا چرا گریه میکنی؟» نمیفهمیدم.
او بیحرکت ایستاد، هر دو دستش را آرام پشتِ سرش بالا آورد و کِشِ موهای دُماسبیاش را سفت کرد. بعد تی را برداشت و شروع کرد آن را اللهبختکی و در نیمدایرههای بلند، روی زمین کشیدن. میلرزید و اشک میریخت و خیلی سریع در اتاق به اینطرف و آنطرف میرفت. گفت: «برای چی گریه میکنم؟ خدایا... وای پسر... محشره».
به اتاقِ اورژانس برگشتم. آنجا با پرستاری که از چاقی داشت میترکید، علاف بودم. یکی از دکترهای خدماتِ خانواده، که هیچکس از او خوشش نمیآمد، آمد دنبالِ جورجی که او را بفرستد تا اتاقش را تمیز کند. یارو گفت: «جورجی کجاست؟»
پرستار گفت: «جورجی توی اتاقعمله».
«دوباره؟»
پرستار گفت: «نه، هنوز».
«هنوز؟ چیکار میکنه؟»
«زمین رو تمیز میکنه».
«دوباره؟»
پرستار باز گفت: «نه، هنوز».
رفتم دنبالش. در اتاقعمل، جورجی تی را انداخته و مثلِ بچهای که در پوشکاش ریده باشد، دولا شده بود. با دهانی از وحشت باز، به زمین خیره شده بود.
گفت: «وای! این کفشای لعنتی رو چیکارشون کنم، مَرد؟»
من گفتم: «فکر کنم هرچی قرص دزدیده بودی رو یهجا خوردی، نه؟»
او که بااحتیاط روی پاشنهاش راه میرفت، گفت: «ببین چه غژغژی میکنن».
«بذار جیبات رو بگردم».
یک دقیقه ثابت ایستاد، و جاسازش را پیدا کردم. از هر نوع، هرچه بودند، دوتا برایش گذاشتم. گفتم: «نصفِ شیفت گذشته».
گفت: «خوبه. چون من خیلیخیلیخیلی مشروبلازم شدم. میشـه لطفاً کمک کنی این خون رو تمیزش کنم؟»
حدود ساعتِ سهونیمِ صبح بود که جورجی برگشت. یک بابایی که چاقویی در چشمش فرورفته بود هم پشتِ سرش آمد تو. پرستار گفت: «امیدوارم تو این کارو باهاش نکرده باشی».
جورجی گفت: «من؟ نه، خودش همینشکلی بود».
مرد گفت: «کارِ زنمه».
چاقو تا دسته در گوشۀ بیرونیِ چشمِ چپش فرو رفته بود. چاقوی شکاری یا همچین چیزی بود. پرستار پرسید: «کی آوردت اینجا؟»
مرد گفت: «هیچکس، خودم پیاده اومدم. سهتا چارراه بیشتر نیست».
پرستار متفکرانه نگاهش کرد. «بهتره بستریت کنیم».
مرد گفت: «باشه، آمادگیش رو دارم».
پرستار کمی دیگر به صورتِ طرف دقت کرد. گفت: «اونیکی چشمت شیشهایه؟»
مرد گفت: «پلاستیکیه، یا یه جنسِ مصنوعی توی همین مایهها».
پرستار پرسید: «الان تو با این چشم میبینی؟» منظورش چشمِ زخمی بود.
«میتونم ببینم، ولی نمیتونم دست چپم رو تکون بدم. گمونم این چاقو یه بلایی سرِ مغزم آورده».
پرستار گفت: «وای خدا».
من گفتم: «بهنظرم بهتره دکتر رو خبر کنم».
پرستار موافق بود. «آره برو».
مرد را خواباندند، و جورجی از بیمار پرسید: «نام؟»
«ترنس وبر».
«صورتت تاریکه، نمیبینم چی میگی».
من گفتم: «جورجی»...
«چی میگی مرد؟ منم که نمیبینم».
پرستار آمد و جورجی به او گفت: «صورتش تاریکه».
پرستار روی بیمار خم شد و توی صورتش داد زد: «چند وقته این اتفاق افتاده، تری؟»
بیمار گفت: «همین یهکم پیش. کارِ زنمه. من خواب بودم».
«میخوای پلیس خبر کنیم؟»
مرد مسأله را سبکسنگین کرد و درنهایت گفت: «الان نه، ولی اگه مُردم خبر کنین».
پرستار رفت سروقت آیفونِ دیواری، و پزشکِ شیفت ــ همان یارو خدماتِ خانواده ــ را خبر کرد. توی آیفون گفت: «یه سورپرایز برات دارم».
دکتر تا از آنسرِ راهرو بیاید، حسابی طولش داد. میدانست پرستار از او بدش میآید، و لحنِ شادِ صدایش فقط میتواند بهمعنیِ چیزی فراتر از تواناییهای او، و البته تحقیرآمیز باشد. توی اتاقِ تروما سرک کشید تا ببیند وضعیت از چه قرار است؛ کارمندِ اداری، یعنی من، و کارگرِ نظافتچیِ بیمارستان، یعنی جورجی، هردو هم پاک نشئه، بالای سرِ بیماری ایستادهایم که دستۀ یک چاقو از صورتش بیرون زده. گفت: «خب، مشکل چیه؟»
ادامه دارد...
@Fiction_12
اورژانس
(بخش دوم)
نویسنده: #دنیس_جانسون
برگردان: #میلاد_ذکریا
دکتر هر سهنفرمان را به اتاقش برد و گفت: «وضعیت از این قراره: باید یه تیم تشکیل بدیم، یه تیمِ کامل. یه دکترِ چشمِ خوب میخوام. یه دکترِ چشمِ بینظیر. بهترین دکتر چشم. یه جراحِ مغز هم میخوام. و یه دکترِ بیهوشیِ خوب، یه نابغه. من به این کلّه دست نمیزنم، فقط تماشا میکنم. من حدودِ تواناییِ خودم رو میدونم. ما فقط برای عمل آمادهش میکنیم و سفت سرِ جامون میشینیم. نظافتچی!»
جورجی گفت: «من رو میگی؟»
دکتر پرسید: «اینجا بیمارستان هست یا نه؟ اینجا بخش اورژانس هست یا نه؟ این یارو بیمار هست یا نه؟ تو نظافتچی هستی یا نه؟»
شمارۀ اپراتورِ بیمارستان را گرفتم و به او گفتم دکترِ چشم و دکترِ مغز و دکترِ بیهوشی برایمان بفرستد. صدای جورجی از آنسرِ راهرو میآمد که داشت دستهایش را میشست و یکی از آهنگهای «نیل یانگ» را میخواند. دکتر گفت: «این بابا بهدردمون نمیخوره... به هیچ دردی نمیخوره».
پرستار که داشت تهِ یک بستنی لیوانی را با قاشق بیرون میکشید، با لحنی مؤکد گفت: «تا وقتی که دستوراتِ من توی گوشش بِره، ربطی به من نداره. من زندگی خودم رو دارم و باید به فکر خانوادۀ خودم باشم».
دکتر گفت: «خیلهخب، باشهباشه. لازم نیست خرخرۀ منو بجوی».
دکتر چشم برای تعطیلات به جایی رفته بود. اپراتور بیمارستان در جستوجوی جایگزینِ مناسبی برای او به اینطرف و آنطرف تلفن میکرد، و بقیۀ متخصصان از تختخوابشان بیرون آمده و در تاریکی شب بهسوی ما میشتافتند. من همان اطراف ایستاده بودم. الکی به چارتهای بیماران نگاه میکردم و کمی بیشتر از قرصهای جورجی میجویدم. بعضیشان مزهای شبیه بوی ادرار داشتند، بعضیشان میسوزاندند، بعضیشان هم مزۀ گچ میدادند. چند پرستار و دو پزشک ــ که قبلش داشتند در بخشِ آی.سی.یو به کسی رسیدگی میکردند ــ آمده بودند و با ما میپلکیدند. درمورد اینکه مسألۀ درآوردنِ چاقو از داخلِ مغزِ ترنس وبر را از چه طریقی باید بررسی کرد، هر کس ایدۀ متفاوتی داشت. ولی وقتی که جورجی از تمیزکردنِ بیمار برای عمل ــ تراشیدنِ ابروهای بیمار و ضدعفونی کردنِ نواحیِ اطرافِ زخم و اینجور کارها ــ برگشت، بهنظر میرسید که انگار یک چاقوی شکاری در دستِ چپش دارد. مات مانده بودیم. بالاخره دکتر پرسید: «این رو از کجا آوردی؟»
پساز آن برای مدت زیادی، هیچکس یک کلمه هم حرف نزد. مدتی که گذشت، یکی از پرستارهای آی.سی.یو گفت: «بندِ کفشت بازه».
جورجی چاقو را روی یک چارتِ وضعیتِ بیمار گذاشت، و خم شد که بند کفشش را ببندد. بیست دقیقه دیگر مانده بود تا شیفت تمام شود و خلاص شویم. پرسیدم: «حالِ یارو چهطوره؟»
جورجی گفت: «کی؟»
از قرار معلوم دیدِ تنها چشمِ ترنس وبر عالی بود، و تواناییهای حرکتی و واکنشهایش هم بهرغم شکایتِ قبلیِ او از ناتوانیِ حرکت، روبهراه بود. پرستار گفت: «علائم حیاتیش عادیه. این یارو هیچ مرگش نیست! معجزهست!»
بعداز مدتی آدم یادش میرود که تابستان است، حتی یادش نمیآید صبحِ چندشنبه است. من دوشیفت دوبله کار میکردم. بینشان هشت ساعت فرجه داشتم که آن را هم همانجا روی یک ویلچر در استراحتگاهِ پرستارها میخوابیدم. قرصهای خوابِ جورجی باعث میشد احساسی شبیه به یک بالونِ بزرگِ هلیوم داشته باشم، ولی اصلاً خوابم نمیبُرد. من و جورجی به محوطۀ پارکینگ، سراغ وانتِ نارنجیِ او رفتیم. پشت وانت روی یک تختهسهلای خاکی دراز کشیدیم. نورِ روز پشتِ پلکِ چشمهامان بازی میکرد و مزۀ گراس روی زبانمان سنگینتر میشد. جورجی گفت: «من میخوام برم کلیسا».
گفتم: «بیا بریم شهربازی».
«دلم میخواد دعا کنم».
گفتم: «اونجا چندتا قِرقی و عقابِ زخمی آوردن. از انجمن حمایت از حیوانات!»
«یه کلیسای خلوت دلم میخواد، همین حالا».
رانندگی خیلی به من و جورجی خوش گذشت. روز تا مدتی شفاف و آرام بود. از آن لحظاتی بود که آدم در آن قفل میشود و میگوید گور بابای تمامِ مشکلاتِ گذشته و آینده. آسمان آبی است و مرگ در پیشِ رو.
نزدیکِ غروب، شهربازی با حالتی اندوهناک به روی ما آغوش باز کرد. یک قهرمانِ ال.اس.دی نزدیکِ قفسِ پرندهها داشت با یک گروهِ خبریِ تلویزیونی مصاحبه میکرد. چشمهایش طوری بود که انگار آنها را از اسباببازیفروشی خریده. من که برای این آدمفضاییِ مفلوک دل میسوزاندم، حواسم نبود خودم هم در عمرم بهاندازۀ او مصرف کردهام.
بعداز آن بود که گم شدیم. ساعتها رانندگی کردیم، بیاغراق ساعتها، ولی نمیتوانستیم راهِ ورود به شهر را پیدا کنیم. جورجی شروع کرد به غرزدن: «این بدترین شهربازیای بود که توی عمرم دیدم. پس وسایل بازیش کجا بود؟»
گفتم: «بازی هم داشت».
«من که یکی هم ندیدم».
داشتیم بحث میکردیم، که یک خرگوش صحرایی پرید جلوی ماشین، و ما زیرش گرفتیم.
ادامه دارد...
@Fiction_12
(بخش دوم)
نویسنده: #دنیس_جانسون
برگردان: #میلاد_ذکریا
دکتر هر سهنفرمان را به اتاقش برد و گفت: «وضعیت از این قراره: باید یه تیم تشکیل بدیم، یه تیمِ کامل. یه دکترِ چشمِ خوب میخوام. یه دکترِ چشمِ بینظیر. بهترین دکتر چشم. یه جراحِ مغز هم میخوام. و یه دکترِ بیهوشیِ خوب، یه نابغه. من به این کلّه دست نمیزنم، فقط تماشا میکنم. من حدودِ تواناییِ خودم رو میدونم. ما فقط برای عمل آمادهش میکنیم و سفت سرِ جامون میشینیم. نظافتچی!»
جورجی گفت: «من رو میگی؟»
دکتر پرسید: «اینجا بیمارستان هست یا نه؟ اینجا بخش اورژانس هست یا نه؟ این یارو بیمار هست یا نه؟ تو نظافتچی هستی یا نه؟»
شمارۀ اپراتورِ بیمارستان را گرفتم و به او گفتم دکترِ چشم و دکترِ مغز و دکترِ بیهوشی برایمان بفرستد. صدای جورجی از آنسرِ راهرو میآمد که داشت دستهایش را میشست و یکی از آهنگهای «نیل یانگ» را میخواند. دکتر گفت: «این بابا بهدردمون نمیخوره... به هیچ دردی نمیخوره».
پرستار که داشت تهِ یک بستنی لیوانی را با قاشق بیرون میکشید، با لحنی مؤکد گفت: «تا وقتی که دستوراتِ من توی گوشش بِره، ربطی به من نداره. من زندگی خودم رو دارم و باید به فکر خانوادۀ خودم باشم».
دکتر گفت: «خیلهخب، باشهباشه. لازم نیست خرخرۀ منو بجوی».
دکتر چشم برای تعطیلات به جایی رفته بود. اپراتور بیمارستان در جستوجوی جایگزینِ مناسبی برای او به اینطرف و آنطرف تلفن میکرد، و بقیۀ متخصصان از تختخوابشان بیرون آمده و در تاریکی شب بهسوی ما میشتافتند. من همان اطراف ایستاده بودم. الکی به چارتهای بیماران نگاه میکردم و کمی بیشتر از قرصهای جورجی میجویدم. بعضیشان مزهای شبیه بوی ادرار داشتند، بعضیشان میسوزاندند، بعضیشان هم مزۀ گچ میدادند. چند پرستار و دو پزشک ــ که قبلش داشتند در بخشِ آی.سی.یو به کسی رسیدگی میکردند ــ آمده بودند و با ما میپلکیدند. درمورد اینکه مسألۀ درآوردنِ چاقو از داخلِ مغزِ ترنس وبر را از چه طریقی باید بررسی کرد، هر کس ایدۀ متفاوتی داشت. ولی وقتی که جورجی از تمیزکردنِ بیمار برای عمل ــ تراشیدنِ ابروهای بیمار و ضدعفونی کردنِ نواحیِ اطرافِ زخم و اینجور کارها ــ برگشت، بهنظر میرسید که انگار یک چاقوی شکاری در دستِ چپش دارد. مات مانده بودیم. بالاخره دکتر پرسید: «این رو از کجا آوردی؟»
پساز آن برای مدت زیادی، هیچکس یک کلمه هم حرف نزد. مدتی که گذشت، یکی از پرستارهای آی.سی.یو گفت: «بندِ کفشت بازه».
جورجی چاقو را روی یک چارتِ وضعیتِ بیمار گذاشت، و خم شد که بند کفشش را ببندد. بیست دقیقه دیگر مانده بود تا شیفت تمام شود و خلاص شویم. پرسیدم: «حالِ یارو چهطوره؟»
جورجی گفت: «کی؟»
از قرار معلوم دیدِ تنها چشمِ ترنس وبر عالی بود، و تواناییهای حرکتی و واکنشهایش هم بهرغم شکایتِ قبلیِ او از ناتوانیِ حرکت، روبهراه بود. پرستار گفت: «علائم حیاتیش عادیه. این یارو هیچ مرگش نیست! معجزهست!»
بعداز مدتی آدم یادش میرود که تابستان است، حتی یادش نمیآید صبحِ چندشنبه است. من دوشیفت دوبله کار میکردم. بینشان هشت ساعت فرجه داشتم که آن را هم همانجا روی یک ویلچر در استراحتگاهِ پرستارها میخوابیدم. قرصهای خوابِ جورجی باعث میشد احساسی شبیه به یک بالونِ بزرگِ هلیوم داشته باشم، ولی اصلاً خوابم نمیبُرد. من و جورجی به محوطۀ پارکینگ، سراغ وانتِ نارنجیِ او رفتیم. پشت وانت روی یک تختهسهلای خاکی دراز کشیدیم. نورِ روز پشتِ پلکِ چشمهامان بازی میکرد و مزۀ گراس روی زبانمان سنگینتر میشد. جورجی گفت: «من میخوام برم کلیسا».
گفتم: «بیا بریم شهربازی».
«دلم میخواد دعا کنم».
گفتم: «اونجا چندتا قِرقی و عقابِ زخمی آوردن. از انجمن حمایت از حیوانات!»
«یه کلیسای خلوت دلم میخواد، همین حالا».
رانندگی خیلی به من و جورجی خوش گذشت. روز تا مدتی شفاف و آرام بود. از آن لحظاتی بود که آدم در آن قفل میشود و میگوید گور بابای تمامِ مشکلاتِ گذشته و آینده. آسمان آبی است و مرگ در پیشِ رو.
نزدیکِ غروب، شهربازی با حالتی اندوهناک به روی ما آغوش باز کرد. یک قهرمانِ ال.اس.دی نزدیکِ قفسِ پرندهها داشت با یک گروهِ خبریِ تلویزیونی مصاحبه میکرد. چشمهایش طوری بود که انگار آنها را از اسباببازیفروشی خریده. من که برای این آدمفضاییِ مفلوک دل میسوزاندم، حواسم نبود خودم هم در عمرم بهاندازۀ او مصرف کردهام.
بعداز آن بود که گم شدیم. ساعتها رانندگی کردیم، بیاغراق ساعتها، ولی نمیتوانستیم راهِ ورود به شهر را پیدا کنیم. جورجی شروع کرد به غرزدن: «این بدترین شهربازیای بود که توی عمرم دیدم. پس وسایل بازیش کجا بود؟»
گفتم: «بازی هم داشت».
«من که یکی هم ندیدم».
داشتیم بحث میکردیم، که یک خرگوش صحرایی پرید جلوی ماشین، و ما زیرش گرفتیم.
ادامه دارد...
@Fiction_12
اورژانس
(بخش سوم)
نویسنده: #دنیس_جانسون
برگردان: #میلاد_ذکریا
گفتم: «هم چرخوفلک افقی بود، هم عمودی، و یه چیزی به اسم چکش که مردُم بعداز پیاده شدن ازش اینقدر بالا میآوردن که پشتشون صاف نمیشد. یعنی واقعاً ندیدیش؟»
«چی بود؟»
«خرگوش».
«یه چیزی ترکید».
«زیرش کردی، اونم ترکید».
جورجی کوبید روی ترمز. گفت: «خوراک خرگوش».
دندهعقب گرفت و زیگزاگ بهطرف خرگوش برگشت. «چاقوی شکاریم
کو؟»
نزدیک بود برای بار دوم حیوان بیچاره را زیر بگیرد. گفت: «توی صحرا چادر میزنیم. صبح برای صبحونه رونِ خرگوش میخوریم».
داشت چاقوی ترنس وبر را در هوا تاب میداد. جوری که مطمئن بودم آخرش یا بلایی سرِ خودش میآورد، یا سرِ من. در کمتر از یک دقیقه، لب جاده ایستاده بود و داشت موجودِ بیچارۀ لاغرمردنی را سلاخی میکرد و اعضای بدنش را دور میانداخت. فریاد زد: «من باید دکتر میشدم».
خانوادهای با یک «دوج» بزرگ ــ تنها ماشینی که در این مدت دیدیم ــ سرعتشان را کم کردند و همینطور که آهسته میگذشتند، با تعجب از پنجره جورجی را نگاه کردند.
پدره گفت: «چیه، ماره؟»
جورجی گفت: «نه، مار نیست. خرگوشه. یه خرگوشکه توی شکمش بچه داره».
مادره گفت: «بچه؟!»
و پدره گاز داد و ماشین در میانِ اعتراض چند بچۀ کوچک که در صندلیِ عقب نشسته بودند، سرعت گرفت و رفت. جورجی جلوی پیراهنش را کشیده نگهداشته بود، طوری که انگار دارد سیب یا چنین چیزی میآورد. آمد کنارِ وانت، سمتِ پنجرۀ من. آن چیزها درواقع بچهخرگوشهای مینیاتوریِ خیس و لزجی بودند. به او گفتم: «امکان نداره همچین چیزی بخورم».
گفت: «بگیرشون، بگیر. من باید رانندگی کنم. بگیرشون». و آنها را توی بغلم خالی کرد و از طرفِ خودش سوارِ وانت شد. شروع کرد با سرعتِ بیشتر و بیشتر راندن، صورتش حالتی پیروزمندانه داشت. گفت: «مادره رو کشتیم، ولی بچهها رو نجات دادیم».
گفتم: «داره دیر میشه. بیا برگردیم شهر».
«حتماً».
شصت، هفتاد، هشتادوپنج، تختگاز نود مایل...
گفت: «بهتره جای بچهخرگوشا گرم باشه».
آنها را یکییکی از لای دگمههای پیراهنم به تو سُراندم و آنجا روی شکمم نگهشان داشتم. به جورجی گفتم: «هیچ تکون نمیخورن».
«یهکم شیر و شکر و اینا میگیریم، خودمون بزرگشون میکنیم. بزرگشون میکنیم اندازۀ گوریل».
جادهای که در آن گم شده بودیم، صاف از وسطِ دنیا میگذشت. هنوز روز بود، ولی خورشید بیشاز یک فانوسِ دکوری یا یک اسفنجِ زرد زور نداشت. در این نور، کاپوتِ وانت که نارنجیِ روشن بود، به آبیِ تیره تغییر رنگ داده بود. جورجی اجازه داد ماشین آرامآرام به شانهخاکیِ جاده کشیده شود، انگار که خوابش برده یا بیخیالِ پیدا کردنِ راه شده باشد.
«چی شده؟»
جورجی گفت: «دیگه نمیتونیم ادامه بدیم. چراغِ جلو ندارم».
زیرِ آسمانی عجیب ایستاده بودیم که تصویرِ کمرنگی از هلالِ ماه بر آن افتاده بود. کنارمان جنگلِ کوچکی بود. پیشاز این، روزِ خشک و داغی بود، ولی همینکه شب شد، در فاصلهای که در جنگل نشستیم تا سیگاری بکشیم، کمکم هوا بهشدت سرد شد. گفتم: «تابستون یههو تموم شد».
همان سالی بود که ابرهای قطبی تا وسط آمریکا آمدند پایین، و در ماهِ سپتامبر دو هفتۀ زمستانی داشتیم. جورجی پرسید: «متوجهی میخواد برف بباره؟»
حق با او بود، طوفانی خاکستری داشت پیش میآمد. از جنگل زدیم بیرون، و مثل احمقها دُور خودمان چرخیدیم. خنکیِ دلپذیر، به سرمای خشکی تبدیل شد که همراه با رایحۀ درختانِ کاج، مثل سوزن به بدنمان فرو میرفت. تندبادهای برفی دُورِ سرمان میچرخیدند و شب تیرهتر میشد. هرچه میگشتم، وانت را پیدا نمیکردم. بیشتر و بیشتر گم میشدیم. مدام صدا می زدم: «جورجی، تو چیزی میببینی؟» و او مدام میگفت: «چی رو ببینم؟ چی رو ببینم؟»
تنها نوری که دیده میشد، باریکهای از غروبِ آفتاب بود که زیرِ تودۀ ابرها چشمک میزد. ما هم به آن سمت رفتیم. نرمنرمک از بالای تپهای بهسوی دشتِ بازی سرازیر شدیم که بهنظرم رسید یک گورستانِ نظامی است، پُر از ردیفهای تیره و همشکل بود که خیال کردم باید سنگِ قبر سربازان باشد. قبلاً هرگز گذارم به این گورستان نیفتاده بود. کمی دورتر، درست آنسوی پردۀ برفی که میبارید، آسمان ناگهان از هم شکافت و فرشتهها از دلِ آسمانِ آبی و دوستداشتنیِ تابستانی نزول کردند. صورتهای غولآسای آنها نورانی و سرشار از شفقت و مهربانی بود. دیدنِ این منظرۀ فرازمینی مانندِ خنجری به قلبم فرورفت و به ستونِ فقراتم رسید. اگر چیزی در دلورودهام بود، بیشک از ترس به خودم میریدم.
جورجی دستها را باز کرد و فریاد کشید: «پسر! یه سینمای روبازه».
گفتم: «سینمای روباز؟»
مطمئن نبودم این کلمات چه مفهومی دارند. جورجی جیغ کشید: «توی این کولاک دارن فیلم نشون میدن!»
گفتم: «آها. فکر کردم یه چیز دیگهست».
ادامه دارد...
@Fiction_12
(بخش سوم)
نویسنده: #دنیس_جانسون
برگردان: #میلاد_ذکریا
گفتم: «هم چرخوفلک افقی بود، هم عمودی، و یه چیزی به اسم چکش که مردُم بعداز پیاده شدن ازش اینقدر بالا میآوردن که پشتشون صاف نمیشد. یعنی واقعاً ندیدیش؟»
«چی بود؟»
«خرگوش».
«یه چیزی ترکید».
«زیرش کردی، اونم ترکید».
جورجی کوبید روی ترمز. گفت: «خوراک خرگوش».
دندهعقب گرفت و زیگزاگ بهطرف خرگوش برگشت. «چاقوی شکاریم
کو؟»
نزدیک بود برای بار دوم حیوان بیچاره را زیر بگیرد. گفت: «توی صحرا چادر میزنیم. صبح برای صبحونه رونِ خرگوش میخوریم».
داشت چاقوی ترنس وبر را در هوا تاب میداد. جوری که مطمئن بودم آخرش یا بلایی سرِ خودش میآورد، یا سرِ من. در کمتر از یک دقیقه، لب جاده ایستاده بود و داشت موجودِ بیچارۀ لاغرمردنی را سلاخی میکرد و اعضای بدنش را دور میانداخت. فریاد زد: «من باید دکتر میشدم».
خانوادهای با یک «دوج» بزرگ ــ تنها ماشینی که در این مدت دیدیم ــ سرعتشان را کم کردند و همینطور که آهسته میگذشتند، با تعجب از پنجره جورجی را نگاه کردند.
پدره گفت: «چیه، ماره؟»
جورجی گفت: «نه، مار نیست. خرگوشه. یه خرگوشکه توی شکمش بچه داره».
مادره گفت: «بچه؟!»
و پدره گاز داد و ماشین در میانِ اعتراض چند بچۀ کوچک که در صندلیِ عقب نشسته بودند، سرعت گرفت و رفت. جورجی جلوی پیراهنش را کشیده نگهداشته بود، طوری که انگار دارد سیب یا چنین چیزی میآورد. آمد کنارِ وانت، سمتِ پنجرۀ من. آن چیزها درواقع بچهخرگوشهای مینیاتوریِ خیس و لزجی بودند. به او گفتم: «امکان نداره همچین چیزی بخورم».
گفت: «بگیرشون، بگیر. من باید رانندگی کنم. بگیرشون». و آنها را توی بغلم خالی کرد و از طرفِ خودش سوارِ وانت شد. شروع کرد با سرعتِ بیشتر و بیشتر راندن، صورتش حالتی پیروزمندانه داشت. گفت: «مادره رو کشتیم، ولی بچهها رو نجات دادیم».
گفتم: «داره دیر میشه. بیا برگردیم شهر».
«حتماً».
شصت، هفتاد، هشتادوپنج، تختگاز نود مایل...
گفت: «بهتره جای بچهخرگوشا گرم باشه».
آنها را یکییکی از لای دگمههای پیراهنم به تو سُراندم و آنجا روی شکمم نگهشان داشتم. به جورجی گفتم: «هیچ تکون نمیخورن».
«یهکم شیر و شکر و اینا میگیریم، خودمون بزرگشون میکنیم. بزرگشون میکنیم اندازۀ گوریل».
جادهای که در آن گم شده بودیم، صاف از وسطِ دنیا میگذشت. هنوز روز بود، ولی خورشید بیشاز یک فانوسِ دکوری یا یک اسفنجِ زرد زور نداشت. در این نور، کاپوتِ وانت که نارنجیِ روشن بود، به آبیِ تیره تغییر رنگ داده بود. جورجی اجازه داد ماشین آرامآرام به شانهخاکیِ جاده کشیده شود، انگار که خوابش برده یا بیخیالِ پیدا کردنِ راه شده باشد.
«چی شده؟»
جورجی گفت: «دیگه نمیتونیم ادامه بدیم. چراغِ جلو ندارم».
زیرِ آسمانی عجیب ایستاده بودیم که تصویرِ کمرنگی از هلالِ ماه بر آن افتاده بود. کنارمان جنگلِ کوچکی بود. پیشاز این، روزِ خشک و داغی بود، ولی همینکه شب شد، در فاصلهای که در جنگل نشستیم تا سیگاری بکشیم، کمکم هوا بهشدت سرد شد. گفتم: «تابستون یههو تموم شد».
همان سالی بود که ابرهای قطبی تا وسط آمریکا آمدند پایین، و در ماهِ سپتامبر دو هفتۀ زمستانی داشتیم. جورجی پرسید: «متوجهی میخواد برف بباره؟»
حق با او بود، طوفانی خاکستری داشت پیش میآمد. از جنگل زدیم بیرون، و مثل احمقها دُور خودمان چرخیدیم. خنکیِ دلپذیر، به سرمای خشکی تبدیل شد که همراه با رایحۀ درختانِ کاج، مثل سوزن به بدنمان فرو میرفت. تندبادهای برفی دُورِ سرمان میچرخیدند و شب تیرهتر میشد. هرچه میگشتم، وانت را پیدا نمیکردم. بیشتر و بیشتر گم میشدیم. مدام صدا می زدم: «جورجی، تو چیزی میببینی؟» و او مدام میگفت: «چی رو ببینم؟ چی رو ببینم؟»
تنها نوری که دیده میشد، باریکهای از غروبِ آفتاب بود که زیرِ تودۀ ابرها چشمک میزد. ما هم به آن سمت رفتیم. نرمنرمک از بالای تپهای بهسوی دشتِ بازی سرازیر شدیم که بهنظرم رسید یک گورستانِ نظامی است، پُر از ردیفهای تیره و همشکل بود که خیال کردم باید سنگِ قبر سربازان باشد. قبلاً هرگز گذارم به این گورستان نیفتاده بود. کمی دورتر، درست آنسوی پردۀ برفی که میبارید، آسمان ناگهان از هم شکافت و فرشتهها از دلِ آسمانِ آبی و دوستداشتنیِ تابستانی نزول کردند. صورتهای غولآسای آنها نورانی و سرشار از شفقت و مهربانی بود. دیدنِ این منظرۀ فرازمینی مانندِ خنجری به قلبم فرورفت و به ستونِ فقراتم رسید. اگر چیزی در دلورودهام بود، بیشک از ترس به خودم میریدم.
جورجی دستها را باز کرد و فریاد کشید: «پسر! یه سینمای روبازه».
گفتم: «سینمای روباز؟»
مطمئن نبودم این کلمات چه مفهومی دارند. جورجی جیغ کشید: «توی این کولاک دارن فیلم نشون میدن!»
گفتم: «آها. فکر کردم یه چیز دیگهست».
ادامه دارد...
@Fiction_12
اورژانس
(بخش چهارم)
نویسنده: #دنیس_جانسون
برگردان: #میلاد_ذکریا
با احتیاط تا آن پایین قدم زدیم و از پرچینِ زنگزده بالا رفتیم و همان عقب ایستادیم. بلندگوها، که آنها را با علائمِ روی قبر اشتباه گرفته بودم، همزمان زمزمه میکردند. بعد موسیقیِ دلنگدلونگی شروع شد که بهزحمت میتوانستم آهنگش را تشخیص بدهم. ستارههای مشهور سینما کنار رودخانهای دوچرخه سواری میکردند، و دهانهای غولآسا و دوستداشتنیشان خندان بود. اگر هم کسی برای دیدن این فیلم آمده بود، با شروعِ توفان همه رفته بودند. حتی یک ماشین هم باقی نمانده بود، حتی یک ماشینِ خراب از هفتۀ قبل که چون بنزینش تمام شده آنجا رهایش کرده باشند. یکی-دو دقیقه بعد، وسطِ رقصِ دوچرخهها در میدان، پرده سیاه شد، تابستانِ سینمایی به پایان رسید، صحنه تاریک شد و دیگر چیزی جز برف باقی نماند. یک دقیقۀ دیگر که گذشت، جورجی گفـت: «کمکم چشام دارن دوباره میبینن».
حقیقت داشت؛ در خاکستری یکنواخت اطرافمان اَشکالی داشتند بهوجود میآمدند، اما هنوز درست نمیفهمیدم کدامشان دورتر و کدام نزدیکتر هستند. با آزمایش و خطا، بعداز کلی رفتن و برگشتن با کفشهای خیس، وانت را پیدا کردیم و لرزان سوار شدیم. گفتم: «بیا از اینجا بریم».
«بدون چراغ هیچجا نمیتونیم بریم».
«باید برگردیم، تا خونه خیلی راهه».
«نه نیست».
«باید سیصد مایلی اومده باشیم».
«همین بیرونشهریم خرِ خدا. فقط دُور خودمون چرخیدیم».
«اینجا جای چادر زدن نیست. صدای اتوبان اصلی از اونطر ف میاد».
«همینجا میمونیم. به درک که دیر بشه. صبح میتونیم بریم خونه. الان نامرئی هستیم»
داشتیم زیر برف دفن میشدیم و همزمان به صدای ماشینهای سنگین که از «سانفرانسیسکو» به «پنسیلوانیا» میرفتند، گوش میکردیم. صداشان مثل لرزش تیغههای بلند ارۀ آهنبری بود. دستآخر جورجی گفت: «بهتره واسه اون بچهخرگوشا یهکم شیر بگیریم».
«شیر از کجا بیاریم؟»
«شکر میریزیم توش».
«میشه بیخیال شیر و اینا بشی؟»
«خرگوش پستانداره، پسر».
«اون خرگوشا رو فراموش کن».
«حالا کجا هستن؟»
«گوش نمیدی چی میگم؟ گفتم اون… خرگوشا… رو… فراموش کن».
«کجان؟»
با بغض گفتم: «سُر خوردن رفتن پشتم و لِه شدن».
«سُر خوردن رفتن پشتت؟»
تماشا کرد که آنها را یکییکی از پشتم پیدا کردم و بیرون کشیدم. آنها را یکییکی درمیآوردم و در دستانم نگهمیداشتم و نگاهشان میکردیم.
هشتتا بودند. از انگشتهای من بزرگتر نبودند، ولی همهچیزشان کامل بود؛ پاهای کوچولو، پلک چشمها، حتی سبیل! گفتم: «خدا بیامرزه».
جرجی پرسید: «چرا تو دست به هر چیزی که میزنی، تبدیل به عَن میشه؟ چرا همیشه باید این اتفاق بیفته؟»
«بیخودی که بهم نمیگن تِرمال».
«اسم برازندهایه برات».
«میدونم».
«تِرمال تا آخر عمرت همراهت میمونه».
گفتم: «خودم هم الان همین رو گفتم. از قبل موافقتم رو بهت اعلم کردم».
شاید هم ماجرای خرگوشها مال آن موقع نبوده، مال وقتی بوده که توی وانت خوابیدیم و من روی خرگوشها غلت زدم و لهشان کردم. فرقی نمیکند. چیزی که حالا مهم است یادم بماند این است که صبح روز بعد، برفِ روی شیشه از نور خورشید آب شده بود و آفتاب بیدارم کرد. همهجا مِهآلود بود و چیزها زیرِ آفتاب و مِه عجیب دیده میشدند. خرگوشها هنوز مشکلی نبودند، یا مشکلشان را ایجاد کرده بودند و فراموش شده بودند. هیچ چیز در ذهنم نبود. زیبایی صبح را حس میکردم. میتوانستم بفهمم چطور یک مرد در حال غرق شدن ناگهان حس میکند دیگر تشنهاش نیست، یا چگونه بردهای میتواند اربابش را دوست داشته باشد. جورجی صورتش را روی فرمان گذاشته و خوابیده بود. تکههای برف را میدیدم که شبیه شکوفه روی ساقۀ بلندگوها نشستهاند. گوزن نری در مرتعِ پشتِ نردهها بیحرکت ایستاده بود و حسی از قدرت و حماقت از خود ساطع میکرد. شغالی نرمنرم دوید و از وسط مرتع گذشت و در میانِ درختها گم شد.
آن روز بعدازظهر سر کارمان برگشتیم تا کارها را طوری ازسر بگیریم که انگار هرگز متوقف نشدهاند، و ما هرگز جای دیگری نبودهایم. بلندگوی سالن گفت: «خداوند شبان من است».
هرشب همین را میگفت، چون این
یک بیمارستانِ کاتولیک بود. «ای پدر ما که در آسمانی؟ و و و…»
پرستار گفت: «آره آره».
مردی که چاقو به چشمش رفته بود، ترنس وبر، حدود وقتِ شام مرخص شد. شبِ قبل نگهش داشته و ــ در واقع بدون هیچ دلیلی ــ یک چشمبند بهش داده بودند. او سری به بخش اورژانس زد که خداحافظی کند. گفت: «خب، اون قرصایی که بهم دادن باعث شده دهنم مزۀ خیلی بدی بده».
پرستار گفت: «میتونست بدتر باشه».
«حتی زبونم…»
پرستار یادآوری کرد: «معجزهست که نمردی، یا دستِکم کور نشدی».
من را شناخت و لبخند زد. گفت: «داشتم زن همسایه رو موقع حموم آفتاب دید میزدم، که زنم تصمیم گرفت کورم کنه».
ادامه دارد..
@Fiction_12
(بخش چهارم)
نویسنده: #دنیس_جانسون
برگردان: #میلاد_ذکریا
با احتیاط تا آن پایین قدم زدیم و از پرچینِ زنگزده بالا رفتیم و همان عقب ایستادیم. بلندگوها، که آنها را با علائمِ روی قبر اشتباه گرفته بودم، همزمان زمزمه میکردند. بعد موسیقیِ دلنگدلونگی شروع شد که بهزحمت میتوانستم آهنگش را تشخیص بدهم. ستارههای مشهور سینما کنار رودخانهای دوچرخه سواری میکردند، و دهانهای غولآسا و دوستداشتنیشان خندان بود. اگر هم کسی برای دیدن این فیلم آمده بود، با شروعِ توفان همه رفته بودند. حتی یک ماشین هم باقی نمانده بود، حتی یک ماشینِ خراب از هفتۀ قبل که چون بنزینش تمام شده آنجا رهایش کرده باشند. یکی-دو دقیقه بعد، وسطِ رقصِ دوچرخهها در میدان، پرده سیاه شد، تابستانِ سینمایی به پایان رسید، صحنه تاریک شد و دیگر چیزی جز برف باقی نماند. یک دقیقۀ دیگر که گذشت، جورجی گفـت: «کمکم چشام دارن دوباره میبینن».
حقیقت داشت؛ در خاکستری یکنواخت اطرافمان اَشکالی داشتند بهوجود میآمدند، اما هنوز درست نمیفهمیدم کدامشان دورتر و کدام نزدیکتر هستند. با آزمایش و خطا، بعداز کلی رفتن و برگشتن با کفشهای خیس، وانت را پیدا کردیم و لرزان سوار شدیم. گفتم: «بیا از اینجا بریم».
«بدون چراغ هیچجا نمیتونیم بریم».
«باید برگردیم، تا خونه خیلی راهه».
«نه نیست».
«باید سیصد مایلی اومده باشیم».
«همین بیرونشهریم خرِ خدا. فقط دُور خودمون چرخیدیم».
«اینجا جای چادر زدن نیست. صدای اتوبان اصلی از اونطر ف میاد».
«همینجا میمونیم. به درک که دیر بشه. صبح میتونیم بریم خونه. الان نامرئی هستیم»
داشتیم زیر برف دفن میشدیم و همزمان به صدای ماشینهای سنگین که از «سانفرانسیسکو» به «پنسیلوانیا» میرفتند، گوش میکردیم. صداشان مثل لرزش تیغههای بلند ارۀ آهنبری بود. دستآخر جورجی گفت: «بهتره واسه اون بچهخرگوشا یهکم شیر بگیریم».
«شیر از کجا بیاریم؟»
«شکر میریزیم توش».
«میشه بیخیال شیر و اینا بشی؟»
«خرگوش پستانداره، پسر».
«اون خرگوشا رو فراموش کن».
«حالا کجا هستن؟»
«گوش نمیدی چی میگم؟ گفتم اون… خرگوشا… رو… فراموش کن».
«کجان؟»
با بغض گفتم: «سُر خوردن رفتن پشتم و لِه شدن».
«سُر خوردن رفتن پشتت؟»
تماشا کرد که آنها را یکییکی از پشتم پیدا کردم و بیرون کشیدم. آنها را یکییکی درمیآوردم و در دستانم نگهمیداشتم و نگاهشان میکردیم.
هشتتا بودند. از انگشتهای من بزرگتر نبودند، ولی همهچیزشان کامل بود؛ پاهای کوچولو، پلک چشمها، حتی سبیل! گفتم: «خدا بیامرزه».
جرجی پرسید: «چرا تو دست به هر چیزی که میزنی، تبدیل به عَن میشه؟ چرا همیشه باید این اتفاق بیفته؟»
«بیخودی که بهم نمیگن تِرمال».
«اسم برازندهایه برات».
«میدونم».
«تِرمال تا آخر عمرت همراهت میمونه».
گفتم: «خودم هم الان همین رو گفتم. از قبل موافقتم رو بهت اعلم کردم».
شاید هم ماجرای خرگوشها مال آن موقع نبوده، مال وقتی بوده که توی وانت خوابیدیم و من روی خرگوشها غلت زدم و لهشان کردم. فرقی نمیکند. چیزی که حالا مهم است یادم بماند این است که صبح روز بعد، برفِ روی شیشه از نور خورشید آب شده بود و آفتاب بیدارم کرد. همهجا مِهآلود بود و چیزها زیرِ آفتاب و مِه عجیب دیده میشدند. خرگوشها هنوز مشکلی نبودند، یا مشکلشان را ایجاد کرده بودند و فراموش شده بودند. هیچ چیز در ذهنم نبود. زیبایی صبح را حس میکردم. میتوانستم بفهمم چطور یک مرد در حال غرق شدن ناگهان حس میکند دیگر تشنهاش نیست، یا چگونه بردهای میتواند اربابش را دوست داشته باشد. جورجی صورتش را روی فرمان گذاشته و خوابیده بود. تکههای برف را میدیدم که شبیه شکوفه روی ساقۀ بلندگوها نشستهاند. گوزن نری در مرتعِ پشتِ نردهها بیحرکت ایستاده بود و حسی از قدرت و حماقت از خود ساطع میکرد. شغالی نرمنرم دوید و از وسط مرتع گذشت و در میانِ درختها گم شد.
آن روز بعدازظهر سر کارمان برگشتیم تا کارها را طوری ازسر بگیریم که انگار هرگز متوقف نشدهاند، و ما هرگز جای دیگری نبودهایم. بلندگوی سالن گفت: «خداوند شبان من است».
هرشب همین را میگفت، چون این
یک بیمارستانِ کاتولیک بود. «ای پدر ما که در آسمانی؟ و و و…»
پرستار گفت: «آره آره».
مردی که چاقو به چشمش رفته بود، ترنس وبر، حدود وقتِ شام مرخص شد. شبِ قبل نگهش داشته و ــ در واقع بدون هیچ دلیلی ــ یک چشمبند بهش داده بودند. او سری به بخش اورژانس زد که خداحافظی کند. گفت: «خب، اون قرصایی که بهم دادن باعث شده دهنم مزۀ خیلی بدی بده».
پرستار گفت: «میتونست بدتر باشه».
«حتی زبونم…»
پرستار یادآوری کرد: «معجزهست که نمردی، یا دستِکم کور نشدی».
من را شناخت و لبخند زد. گفت: «داشتم زن همسایه رو موقع حموم آفتاب دید میزدم، که زنم تصمیم گرفت کورم کنه».
ادامه دارد..
@Fiction_12
اورژانس
(بخش پنجم)
نویسنده: #دنیس_جانسون
برگردان: #میلاد_ذکریا
با جورجی هم احوالپرسی کرد و دست داد، اما جورجی اصلاً او را نشناخت. از ترنس وبر پرسید: «شما کی باشین؟»
چند ساعت پیشاز آن، جورجی حرفی زد که ناگهان و کاملاً تفاوت، میان ما را روشن میکرد. داشتیم از اتوبانِ قدیمی، از وسطِ دشتِ صاف، بهطرف شهر میراندیم. یک مسافرِ بینراهی سوار کردیم، پسری بود که من میشناختمش. وانت را نگهداشتیم، و پسر چنان بهآرامی و با احتیاط از کنارۀ جاده بالا آمد که انگار دارد از دهانۀ یک آتشفشان بیرون میآید. اسمش «هاردی» بود. قیافهاش احتمالاً حتی از ما هم داغانتر بود. به هاردی گفتم: «ما گیر کردیم و شب رو توی ماشین خوابیدیم».
هاردی گفت: «حدس زدم. یا این، یا اینکه هزار مایل رانندگی کردین».
من گفتم: «اون هم».
«یا بیماریای، مرضی چیزی دارین».
جورجی پرسید: «این کیه؟»
«هاردیه. پارسال تابستون با من زندگی میکرد. دَمِ در پیداش کردم».
از هاردی پرسیدم: «سگت چی شد؟»
«هنوز هست».
«آره؟ شنیدم رفتی تکزاس».
هاردی گفت: «داشتم توی یه مزرعۀ زنبور کار میکردم».
«وای! نیش هم میزنن؟»
هاردی گفت: «نه اونجوری که فکر کنی. آدم یه قسمتی از روالِ روزانهشون میشه. همهش جزئی از یهجور هارمونیه».
بیرون، همان تکه زمینِ یکشکل از جلوی رویمان میگذشت و دوباره میگذشت. روزی بدونِ ابر، و آفتاب کورکننده بود. جورجی گفت: «اون رو نگاه کن» و مستقیم به پیشِ رویمان اشاره کرد. ستارهای چنان داغ بود که، آبی و درخشان، در آسمانِ خالی معلوم بود.
من به هاردی گفتم: «بلافاصله شناختمت، ولی موهات چی شد؟ کی قیچیشون کرده؟»
«وای اگه بدونی».
«نگو!»
«اعزامم کردن».
«وای نه».
«وای آره. سرباز فراریام. فراریِ بد. باید خودم رو برسونم کانادا».
جورجی گفت: «نگران نباش، میفرستمت اونجا».
«چهجوری؟»
«یهجوری! فکر کنم یه آدمایی رو میشناسم. نگران نباش، از حالا دیگه توی راهِ کانادا هستی».
امروز دیگر آن دنیا، آن روزها، همهاش پاک شده و مثل یک طومار لولهاش کردهاند و جایی گذاشتهاند. بله، میتوانم با انگشتانم لمسشان کنم، ولی کجا هستند؟!
پساز مدتی هاردی از جورجی پرسید: «تو چیکارهای؟»
و جورجی جواب داد: «من زندگیها رو نجات میدم».
پایان.
@Fiction_12
(بخش پنجم)
نویسنده: #دنیس_جانسون
برگردان: #میلاد_ذکریا
با جورجی هم احوالپرسی کرد و دست داد، اما جورجی اصلاً او را نشناخت. از ترنس وبر پرسید: «شما کی باشین؟»
چند ساعت پیشاز آن، جورجی حرفی زد که ناگهان و کاملاً تفاوت، میان ما را روشن میکرد. داشتیم از اتوبانِ قدیمی، از وسطِ دشتِ صاف، بهطرف شهر میراندیم. یک مسافرِ بینراهی سوار کردیم، پسری بود که من میشناختمش. وانت را نگهداشتیم، و پسر چنان بهآرامی و با احتیاط از کنارۀ جاده بالا آمد که انگار دارد از دهانۀ یک آتشفشان بیرون میآید. اسمش «هاردی» بود. قیافهاش احتمالاً حتی از ما هم داغانتر بود. به هاردی گفتم: «ما گیر کردیم و شب رو توی ماشین خوابیدیم».
هاردی گفت: «حدس زدم. یا این، یا اینکه هزار مایل رانندگی کردین».
من گفتم: «اون هم».
«یا بیماریای، مرضی چیزی دارین».
جورجی پرسید: «این کیه؟»
«هاردیه. پارسال تابستون با من زندگی میکرد. دَمِ در پیداش کردم».
از هاردی پرسیدم: «سگت چی شد؟»
«هنوز هست».
«آره؟ شنیدم رفتی تکزاس».
هاردی گفت: «داشتم توی یه مزرعۀ زنبور کار میکردم».
«وای! نیش هم میزنن؟»
هاردی گفت: «نه اونجوری که فکر کنی. آدم یه قسمتی از روالِ روزانهشون میشه. همهش جزئی از یهجور هارمونیه».
بیرون، همان تکه زمینِ یکشکل از جلوی رویمان میگذشت و دوباره میگذشت. روزی بدونِ ابر، و آفتاب کورکننده بود. جورجی گفت: «اون رو نگاه کن» و مستقیم به پیشِ رویمان اشاره کرد. ستارهای چنان داغ بود که، آبی و درخشان، در آسمانِ خالی معلوم بود.
من به هاردی گفتم: «بلافاصله شناختمت، ولی موهات چی شد؟ کی قیچیشون کرده؟»
«وای اگه بدونی».
«نگو!»
«اعزامم کردن».
«وای نه».
«وای آره. سرباز فراریام. فراریِ بد. باید خودم رو برسونم کانادا».
جورجی گفت: «نگران نباش، میفرستمت اونجا».
«چهجوری؟»
«یهجوری! فکر کنم یه آدمایی رو میشناسم. نگران نباش، از حالا دیگه توی راهِ کانادا هستی».
امروز دیگر آن دنیا، آن روزها، همهاش پاک شده و مثل یک طومار لولهاش کردهاند و جایی گذاشتهاند. بله، میتوانم با انگشتانم لمسشان کنم، ولی کجا هستند؟!
پساز مدتی هاردی از جورجی پرسید: «تو چیکارهای؟»
و جورجی جواب داد: «من زندگیها رو نجات میدم».
پایان.
@Fiction_12
دید
نوشتۀ #م_سرخوش
رفتی پیش بهترین چشمپزشک شهر. ویزیتش گران بود، اما حساب کردی با صرفهجویی در خرجیِ خانه جبران میشود. بعد از معاینهای دقیق، از دکتر خواستی نتایج را روی برگههای مخصوصش واضح و رسمی و علمی بنویسد، زیرش را هم امضاء کند و مُهر بزند. دکتر گفت: «اگه برای سازمان خاصی میخواین، معمولاً فرمی میدن که نتایجو توش مینویسم. اگر هم فرم ندادن، بفرمایین برای کجا میخواین تا توی برگه بنویسم. بههرحال همون طور که عرض کردم، دیدِ هر دو چشم کامله و هیچ مشکلی ندیدم. با این چشمها حتی میتونین برای خلبانی درخواست بدین».
گفتی: «خیر آقا، خودم یک مرکز آموزش خلبانی با چهار فروند هواپیما دارم. این سند را برای همسرم میخواهم».
«همسرتون؟!»
«بله. ایشان بارها در حالتهای نامتعادلِ روانی، همراه با حرکات آزاردهنده و نامعقولی چون گریه و جیغ و داد مدعی شدهاند که من، او و بچهها را نمیبینم!»
دکتر دیگر حرفی نزد، اما چیزی را که میخواستی نوشت و مُهر و امضاء کرد. برگه را گرفتی و خواندی. آن را تا کردی و در کیفت گذاشتی. موقع خداحافظی، از دکتر خواستی آدرس بهترین شنواییسنج شهر را به تو بدهد.
@Fiction_12
نوشتۀ #م_سرخوش
رفتی پیش بهترین چشمپزشک شهر. ویزیتش گران بود، اما حساب کردی با صرفهجویی در خرجیِ خانه جبران میشود. بعد از معاینهای دقیق، از دکتر خواستی نتایج را روی برگههای مخصوصش واضح و رسمی و علمی بنویسد، زیرش را هم امضاء کند و مُهر بزند. دکتر گفت: «اگه برای سازمان خاصی میخواین، معمولاً فرمی میدن که نتایجو توش مینویسم. اگر هم فرم ندادن، بفرمایین برای کجا میخواین تا توی برگه بنویسم. بههرحال همون طور که عرض کردم، دیدِ هر دو چشم کامله و هیچ مشکلی ندیدم. با این چشمها حتی میتونین برای خلبانی درخواست بدین».
گفتی: «خیر آقا، خودم یک مرکز آموزش خلبانی با چهار فروند هواپیما دارم. این سند را برای همسرم میخواهم».
«همسرتون؟!»
«بله. ایشان بارها در حالتهای نامتعادلِ روانی، همراه با حرکات آزاردهنده و نامعقولی چون گریه و جیغ و داد مدعی شدهاند که من، او و بچهها را نمیبینم!»
دکتر دیگر حرفی نزد، اما چیزی را که میخواستی نوشت و مُهر و امضاء کرد. برگه را گرفتی و خواندی. آن را تا کردی و در کیفت گذاشتی. موقع خداحافظی، از دکتر خواستی آدرس بهترین شنواییسنج شهر را به تو بدهد.
@Fiction_12
این هفته در گروه #خطبهخط_باهم میخواهیم داستانکوتاهِ «یک شاهکار» از نویسندۀ روسی «آنتون چخوف» را بخوانیم و دربارهاش صحبت کنیم. این داستان در ۳ بخش (روزی یک قسمت) در کانال گذاشته میشود، اما اگر دوست دارید داستان را یکجا بخوانید و در گپوگفتی صمیمانه شرکت کنید، میتوانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11
@Fiction_11
یک شاهکار
(بخش اول)
نویسنده: #آنتون_چخوف
برگردان: «احمد شاملو»
«ساشینکا» بستهای را که لفافِ روزنامه داشت، زیر بغل خود جابهجا کرد و درِ اتاق دکتر را گشود. دلش مثل ساعت میزد. دکتر «کاشلخوف» همین که چشمش به مریض سابق خود، بچهٔ یکییکدانهٔ مادام اسمیر نووای عتیقهفروش افتاد، گل از گلش شکفت.
«اوه بچهٔ خودم… انشاءالله که حالت خوب است ها؟»
ساشا که از دستپاچگی و خجالت یکریز مژه میزد و اینپاوآنپا میکرد، تتهپتهکنان گفت:
«مامانم خیلی سلام رساند و گفت تا عمر داریم ممنون محبتهای شماییم. آخر میدانید دیگر، مامانم فقط یک مرا دارد، و اگر شما نبودید حالا دیگر مرا هم نداشت. هم من و هم مامان دوتاییمان خجالتزدهٔ محبتهای شماییم دکتر».
دکتر تو حرف شاسا دوید و با لحن پر از محبتی گفت: «اوه، نهنه، کوچولوی عزیزم، اصلاً اینها چه حرفی است؟ چه من و چه یک دکتر دیگر، فرقی نمیکند. وظیفۀ ما دکترها همین است. چیز فوقالعادهای که نیست… حالا چرا ایستادهای پسرم؟ چرا نمینشینی؟»
ساشا همانطور سرپا به حرف خود ادامه داد: «باشد، بلآخره مامانم فقط من یکی را دارد، و وظیفهاش است که زحمتها و محبتهای شما را یکجوری جبران کند. حیف که دستوبالمان تنگ است و نمیتوانیم آنطور که باید از زیر بار خجالتتان درآییم. خدا خودش شاهد است که از این بابت چهقدر ناراحتیم. این است که بلآخره این… این چیزِ ناقابل را آوردهام خدمتتان… یک مجسمهٔ مفرغی است که نمیدانم، میگویند یک «شاهکار هنری» است… درست نمیدانم…»
دکتر در حالتی که دستهایش را به دو طرف باز میکرد و ولشان میکرد که از دو طرفِ بدنش به رانهایش بخورد و صدا کند، از روی عدم رضایت گفت: «اوووههه!» و در مدتی که ساشا سرگرم بازکردن لفافِ مجسمه بود ادامه داد: «آخر این کارها یعنی چه؟ مگر من چه کار فوقالعادهای انجام دادهام که شما اینجوری خودتان را توی زحمت میاندازید؟» و ساشا اسمیرنوف هم، بهعنوان جلوگیری از تعارف و استنکاف دکتر گفت: «نهخیر دکتر، بیگفتوگو باید قبولش بفرمایید، وگرنه مامانم سخت دلخور میشود… ببینید یک چیز عتیقه است از آن شاهکارهای هنری است که لنگهاش پیدا نمیشود. البته قابل شما را ندارد. اما خب دیگر، یادگاری است که از خدابیامرز پدرم مانده… هرچه خاک اوست، عمر شما باشد، شغلش خریدوفروش آثار هنری مفرغی بود که بهاصطلاح «عتیقه» باشد، همین کاری که حالا من و مامانم میکنیم».
بسته باز شد و ساشا مجسمه را روی میز، جلو دکتر گذاشت؛ یک اثر هنری، یک شاهکار، یک چیز بینظیر، یک چیز فوقالعاده و خارقالعاده که ریزهکاریهای آن در دایرهٔ وصف و بیان نمیگنجد. نه ریزهکاریهای هنریاش، نه ریزهکاریهای فکریاش، چون که (البته گمان نمیکنم موفق بشوم، ولی تا حد امکان میکوشم تا آنجایی که بشود گفت در بیان جزئیات آن پیشروی کنم).
این مجسمه، درواقع «مجسمه» نبود. یک شمعدان سهشاخه بود که دو زن، دو زن مظهر جذابیت و زیبایی و کشش غریزی، آن را برپا داشته بودند اما مجسمهسازِ چربدستِ چموش نخواسته بود که علت وجودی این دو زن فقط همان بالانگهداشتن شاخههای شمعدان باشد و رسالتشان تنها در همین مرحله پایان پذیرد. ناقلای رند بلندکردن پایهٔ شمعدان را بهانه قرار داده، چنان آتشی در زوایای تن آنها برافروخته بود که چیزهای دیگر هم… (اوه خوانندهٔ من! نه، نه، و هزاربار نه! من حتی از یادآوری این مسئله نیز پریشان میشوم، دستوپایم را گم میکنم و احساس گناه در رگهایم میدود).
«نهخیر… گفتوگو ندارد… اثر بینظیری است منتها، چهجوری بگویم؟ منظورم این است که… البته منظورم این نیست که… نمیخواهم بگویم چیز بیاهمیتی است، نهخیر، بههیچوجه… چیزی که هست، منظورم فقط این است که… میدانی؟ یککمی… یعنی خیلی زیاد… میخواهم بگویم که، راستش دیگر شورش را درآورده است. همچین نیست؟ هر که آن را اینجا ببیند… لابد میفهمی که چه میخواهم بگویم…»
ساشا متعصبانه پرسید: «هر که آن را ببیند چی؟»
«هرکه آن را ببیند… آخر شیطان لعین هم نمیتواند یک «چیز» را اینطور زنده، به این زندهیی تراش بدهد... منظورم این است که هر که ببیند آبروی آدم را…»
ساشا که هنوز از تعجب درنیامده بود فریاد زد:
«عجب فکری! این یک شاهکار مجسمهسازی است دکتر، آخر خوب نگاهش کنید… یک مجسمهٔ عتیقه است، کسی با «چیزش» چهکار دارد؟ اصلاً وقتی آدم تراشِ هماهنگِ خطوطش را ببیند، دیگر فکر «چیز» از یادش میرود… عجب داستانی است! آخر شما خوب ببینیدش».
دکتر میان حرف ساشا دوید و گفت: «بچه جان. میفهمم. حرفهایت همهاش درست و منطقی است، اما آخر فکرش را بکن، من زن و بچه دارم. زنم اینجا میآید و میرود. بچههایم میآیند و میروند… از همه چیز گذشته این خانمها… اغلب خانمها میآیند اینجا که معاینهشان کنم. فکرش را بکن…»
ادامه دارد…
@Fiction_12
(بخش اول)
نویسنده: #آنتون_چخوف
برگردان: «احمد شاملو»
«ساشینکا» بستهای را که لفافِ روزنامه داشت، زیر بغل خود جابهجا کرد و درِ اتاق دکتر را گشود. دلش مثل ساعت میزد. دکتر «کاشلخوف» همین که چشمش به مریض سابق خود، بچهٔ یکییکدانهٔ مادام اسمیر نووای عتیقهفروش افتاد، گل از گلش شکفت.
«اوه بچهٔ خودم… انشاءالله که حالت خوب است ها؟»
ساشا که از دستپاچگی و خجالت یکریز مژه میزد و اینپاوآنپا میکرد، تتهپتهکنان گفت:
«مامانم خیلی سلام رساند و گفت تا عمر داریم ممنون محبتهای شماییم. آخر میدانید دیگر، مامانم فقط یک مرا دارد، و اگر شما نبودید حالا دیگر مرا هم نداشت. هم من و هم مامان دوتاییمان خجالتزدهٔ محبتهای شماییم دکتر».
دکتر تو حرف شاسا دوید و با لحن پر از محبتی گفت: «اوه، نهنه، کوچولوی عزیزم، اصلاً اینها چه حرفی است؟ چه من و چه یک دکتر دیگر، فرقی نمیکند. وظیفۀ ما دکترها همین است. چیز فوقالعادهای که نیست… حالا چرا ایستادهای پسرم؟ چرا نمینشینی؟»
ساشا همانطور سرپا به حرف خود ادامه داد: «باشد، بلآخره مامانم فقط من یکی را دارد، و وظیفهاش است که زحمتها و محبتهای شما را یکجوری جبران کند. حیف که دستوبالمان تنگ است و نمیتوانیم آنطور که باید از زیر بار خجالتتان درآییم. خدا خودش شاهد است که از این بابت چهقدر ناراحتیم. این است که بلآخره این… این چیزِ ناقابل را آوردهام خدمتتان… یک مجسمهٔ مفرغی است که نمیدانم، میگویند یک «شاهکار هنری» است… درست نمیدانم…»
دکتر در حالتی که دستهایش را به دو طرف باز میکرد و ولشان میکرد که از دو طرفِ بدنش به رانهایش بخورد و صدا کند، از روی عدم رضایت گفت: «اوووههه!» و در مدتی که ساشا سرگرم بازکردن لفافِ مجسمه بود ادامه داد: «آخر این کارها یعنی چه؟ مگر من چه کار فوقالعادهای انجام دادهام که شما اینجوری خودتان را توی زحمت میاندازید؟» و ساشا اسمیرنوف هم، بهعنوان جلوگیری از تعارف و استنکاف دکتر گفت: «نهخیر دکتر، بیگفتوگو باید قبولش بفرمایید، وگرنه مامانم سخت دلخور میشود… ببینید یک چیز عتیقه است از آن شاهکارهای هنری است که لنگهاش پیدا نمیشود. البته قابل شما را ندارد. اما خب دیگر، یادگاری است که از خدابیامرز پدرم مانده… هرچه خاک اوست، عمر شما باشد، شغلش خریدوفروش آثار هنری مفرغی بود که بهاصطلاح «عتیقه» باشد، همین کاری که حالا من و مامانم میکنیم».
بسته باز شد و ساشا مجسمه را روی میز، جلو دکتر گذاشت؛ یک اثر هنری، یک شاهکار، یک چیز بینظیر، یک چیز فوقالعاده و خارقالعاده که ریزهکاریهای آن در دایرهٔ وصف و بیان نمیگنجد. نه ریزهکاریهای هنریاش، نه ریزهکاریهای فکریاش، چون که (البته گمان نمیکنم موفق بشوم، ولی تا حد امکان میکوشم تا آنجایی که بشود گفت در بیان جزئیات آن پیشروی کنم).
این مجسمه، درواقع «مجسمه» نبود. یک شمعدان سهشاخه بود که دو زن، دو زن مظهر جذابیت و زیبایی و کشش غریزی، آن را برپا داشته بودند اما مجسمهسازِ چربدستِ چموش نخواسته بود که علت وجودی این دو زن فقط همان بالانگهداشتن شاخههای شمعدان باشد و رسالتشان تنها در همین مرحله پایان پذیرد. ناقلای رند بلندکردن پایهٔ شمعدان را بهانه قرار داده، چنان آتشی در زوایای تن آنها برافروخته بود که چیزهای دیگر هم… (اوه خوانندهٔ من! نه، نه، و هزاربار نه! من حتی از یادآوری این مسئله نیز پریشان میشوم، دستوپایم را گم میکنم و احساس گناه در رگهایم میدود).
«نهخیر… گفتوگو ندارد… اثر بینظیری است منتها، چهجوری بگویم؟ منظورم این است که… البته منظورم این نیست که… نمیخواهم بگویم چیز بیاهمیتی است، نهخیر، بههیچوجه… چیزی که هست، منظورم فقط این است که… میدانی؟ یککمی… یعنی خیلی زیاد… میخواهم بگویم که، راستش دیگر شورش را درآورده است. همچین نیست؟ هر که آن را اینجا ببیند… لابد میفهمی که چه میخواهم بگویم…»
ساشا متعصبانه پرسید: «هر که آن را ببیند چی؟»
«هرکه آن را ببیند… آخر شیطان لعین هم نمیتواند یک «چیز» را اینطور زنده، به این زندهیی تراش بدهد... منظورم این است که هر که ببیند آبروی آدم را…»
ساشا که هنوز از تعجب درنیامده بود فریاد زد:
«عجب فکری! این یک شاهکار مجسمهسازی است دکتر، آخر خوب نگاهش کنید… یک مجسمهٔ عتیقه است، کسی با «چیزش» چهکار دارد؟ اصلاً وقتی آدم تراشِ هماهنگِ خطوطش را ببیند، دیگر فکر «چیز» از یادش میرود… عجب داستانی است! آخر شما خوب ببینیدش».
دکتر میان حرف ساشا دوید و گفت: «بچه جان. میفهمم. حرفهایت همهاش درست و منطقی است، اما آخر فکرش را بکن، من زن و بچه دارم. زنم اینجا میآید و میرود. بچههایم میآیند و میروند… از همه چیز گذشته این خانمها… اغلب خانمها میآیند اینجا که معاینهشان کنم. فکرش را بکن…»
ادامه دارد…
@Fiction_12
یک شاهکار
(بخش دوم)
نویسنده: #آنتون_چخوف
برگردان: «احمد شاملو»
ساشا اسمیرنوف دوید میان حرف دکتر و گفت: «بیایند و بروند و معاینهشان کنید، به این چه ربطی دارد؟ این یک شاهکار هنری است.… به خدا اگر بخواهید به این بهانهها آن را از ما قبول نکنید مامانم از بیلطفیتان پاک دلخور میشود. هم مامانم، هم من. شما مرا از دهن مرگ نجات دادهاید، ما وظیفهمان است گرامیترین یادگاریهای خانوادگیمان را بهعنوان تشکر تقدیمتان کنیم… همهاش تأسف میخورم که چرا این شمعدان «جفت» نیست. اگر جفت بود که دیگر هیچی با آن قابل مقایسه نبود».
دکتر کاشلخوف که دیگر اصرار را بیفایده میدانست کوتاه آمد و گفت: «بسیارخب، باشد. از تو و مادرت قلباً متشکرم. سلامم را خدمتشان عرض کن و… اما، نگاه کن ساشا تو را به خدا… منظورم این است که بچهها اینجا میآیند و میروند، این خانمها اغلب برای معاینه پیش من میآیند!»
و چون چشمش به لبولوچهٔ آویزان ساشا افتاد، مطلب خود را اینجور تمام کرد: «با وجود این، چه میشود کرد دیگر… بگذارش… بگذارش باشد».
ساشا، شاد و راضی گفت: «ممنونم دکتر. هزار دفعه ازتان ممنونم… میگذارم اینجا، نگاه کنید، اینطرفِ گلدان… آخ! کاش میشد لنگهاش را هم پیدا کنیم. خب خداحافظ شما دکتر. باز هم ممنونم لطف کردید»و در را پشت سر خود بست.
دکتر مدت درازی با چشمهای گرسنه به زوایای زنده و برجستهٔ مجسمه نگاه کرد. سر طاسش را ناخن کشید و فکر کرد: «واه واه واه! شاهکار شاهکارهاست! آدم از نگاه کردنش سیر نمیشود چه برسد به اینکه دلش بیاید آن را دور بیاندازد. ولی آخر چهجوری میتوانم نگهش دارم؟ اوه فهمیدم! به یکی هدیهاش میکنم!» و به یاد دوستش «یوخف» افتاد.
یوخف وکیل عدلیه بود و دکتر کاشلخوف از بابت مشاورههای حقوقی، خود را مدیون او میدانست.
با خود گفت: «عالی است، او که بهخاطر رفاقتِ چندینسالهمان هیچوقت از من پولی قبول نکرده، پس چه بهتر که این شاهکار شیطانی را بهرسمِ هدیه تقدیمش کنم. ازقضا چهقدر هم بابدندانش است: چه بهتر از این برای یک یالغوز عذباوغلی اهلِحال؟»
«داداش یوخف صبحت بهخیر. با تشکر از دنیادنیا محبتی که همیشه در مورد کارهای حقوقی من به خرج دادهای، این شاهکار بیبدیل را برایت آوردهام که بهرسمِ یادگار از رفیق چندینوچندسالهات قبول کنی… درست زیر و بالایش را نگاه کن ببین چه آیتی است از ذوق و حال!»
یوخف، چشمش که به مجسمه افتاد، از خوشیِ تصاحبِ آن وا رفت: «عج…جب! ... ش ششاهکار است! با… ور…نکر… دنی است! از کجا توانستی همچین گنجی را به تور بزنی؟»
اما اندکاندک، به همان آهستگی که هیجانات نخستین فرومیکشید، دلواپسیِ آشکاری جانشین آن میشد. لختی در سکوت، نوبتبهنوبت به مجسمه و به کاشلخوف نگریست. دستآخر، نگاهی هم دزدانه به طرف در انداخت و آنگاه زیرلب گفت: «اما… کاشلخوف جان… منظورم این است که… یعنی منظورم این نیست که خدای نکرده اثر بیارزشی است… منتها…»
دکتر که بدبختی را حس کرده بود مضطربانه پرسید: «منتها چه؟»
«منتها… مادر… متوجه هستی؟ اغلب میآید اینجا. مؤکلهایم میآیند… و آدمهایی میآیند که احتیاج به مشاورهٔ حقوقی و اینجور چیزها دارند… ازآنگذشته، پیش نوکرها… میفهمی؟ منظورم این است که… یعنی البته منظورم این نیست که…»
دکتر که حالا قضیه را تا ته خوانده بود، دستهایش را مثل بال اردک در دو طرف بدنش حرکت داد و گفت: «بی این حرفها، یوخف عزیزم! خجالت دارد، این یک اثر هنری است… یعنی میخواهی به این بهانه دست مرا پس بزنی؟ کورخواندهای جانم! اگر نپذیری جداً ازت خواهم رنجید… چه حرفهای صدتایکغازی «مادرم میآید» خب مادرت بیاید! این یک شاهکار بینظیرِ ذوق و هنر است، ناموس تمدن و روح عالم بشریت است. خلاصهٔ مطلب، اگر قبول نکنی دیگر اسم مرا هم نیاور!»
یوخف، در حالی که خودش هم ذرهای به این حرف خود اعتقاد نداشت، منمنکنان گفت: «باز اگر آنجا را… باز اگر با یک برگ انجیر یا یک چیز دیگر…»
اما کاشلخوف که خرش را از پل گذرانده بود، دیگر منتظر انتقادات وکیل دعاوی نشد. همینقدر که توانسته بود مجسمه را به یوخف قالب کند و گریبان خود را از چنگ آن شاهکار شیطانیِ هنر نجات دهد، برایش کافی بود، رفت و در را هم پشت سر خود بست.
یوخف تنها که ماند، شمعدان را برداشت و خوب تماشایش کرد؛ تماشایی که هرگز نمیخواست پایانی داشته باشد و در عینِحال با خود میگفت:
«خدا لعنتتان کند ذلیلمردهها، این هنرمندها چه جانورهایی هستند! به اسمِ هنر هر اسبی که بخواهند میتازند! افسوس که نمیتوانم پیش خود نگهش بدارم… ها، گیر آوردم! همین امشب میروم تئاتر و آن را به «شوشکین» هنرپیشهٔ کمدی هدیه میکنم. بهاینترتیب هم شرش را از سر خودم کم کردهام، هم چیز به این نابی را دور نیانداختهام، و هم هنرشناسی خودم را به رخ دیگران کشیدهام!
ادامه دارد…
@Fiction_12
(بخش دوم)
نویسنده: #آنتون_چخوف
برگردان: «احمد شاملو»
ساشا اسمیرنوف دوید میان حرف دکتر و گفت: «بیایند و بروند و معاینهشان کنید، به این چه ربطی دارد؟ این یک شاهکار هنری است.… به خدا اگر بخواهید به این بهانهها آن را از ما قبول نکنید مامانم از بیلطفیتان پاک دلخور میشود. هم مامانم، هم من. شما مرا از دهن مرگ نجات دادهاید، ما وظیفهمان است گرامیترین یادگاریهای خانوادگیمان را بهعنوان تشکر تقدیمتان کنیم… همهاش تأسف میخورم که چرا این شمعدان «جفت» نیست. اگر جفت بود که دیگر هیچی با آن قابل مقایسه نبود».
دکتر کاشلخوف که دیگر اصرار را بیفایده میدانست کوتاه آمد و گفت: «بسیارخب، باشد. از تو و مادرت قلباً متشکرم. سلامم را خدمتشان عرض کن و… اما، نگاه کن ساشا تو را به خدا… منظورم این است که بچهها اینجا میآیند و میروند، این خانمها اغلب برای معاینه پیش من میآیند!»
و چون چشمش به لبولوچهٔ آویزان ساشا افتاد، مطلب خود را اینجور تمام کرد: «با وجود این، چه میشود کرد دیگر… بگذارش… بگذارش باشد».
ساشا، شاد و راضی گفت: «ممنونم دکتر. هزار دفعه ازتان ممنونم… میگذارم اینجا، نگاه کنید، اینطرفِ گلدان… آخ! کاش میشد لنگهاش را هم پیدا کنیم. خب خداحافظ شما دکتر. باز هم ممنونم لطف کردید»و در را پشت سر خود بست.
دکتر مدت درازی با چشمهای گرسنه به زوایای زنده و برجستهٔ مجسمه نگاه کرد. سر طاسش را ناخن کشید و فکر کرد: «واه واه واه! شاهکار شاهکارهاست! آدم از نگاه کردنش سیر نمیشود چه برسد به اینکه دلش بیاید آن را دور بیاندازد. ولی آخر چهجوری میتوانم نگهش دارم؟ اوه فهمیدم! به یکی هدیهاش میکنم!» و به یاد دوستش «یوخف» افتاد.
یوخف وکیل عدلیه بود و دکتر کاشلخوف از بابت مشاورههای حقوقی، خود را مدیون او میدانست.
با خود گفت: «عالی است، او که بهخاطر رفاقتِ چندینسالهمان هیچوقت از من پولی قبول نکرده، پس چه بهتر که این شاهکار شیطانی را بهرسمِ هدیه تقدیمش کنم. ازقضا چهقدر هم بابدندانش است: چه بهتر از این برای یک یالغوز عذباوغلی اهلِحال؟»
«داداش یوخف صبحت بهخیر. با تشکر از دنیادنیا محبتی که همیشه در مورد کارهای حقوقی من به خرج دادهای، این شاهکار بیبدیل را برایت آوردهام که بهرسمِ یادگار از رفیق چندینوچندسالهات قبول کنی… درست زیر و بالایش را نگاه کن ببین چه آیتی است از ذوق و حال!»
یوخف، چشمش که به مجسمه افتاد، از خوشیِ تصاحبِ آن وا رفت: «عج…جب! ... ش ششاهکار است! با… ور…نکر… دنی است! از کجا توانستی همچین گنجی را به تور بزنی؟»
اما اندکاندک، به همان آهستگی که هیجانات نخستین فرومیکشید، دلواپسیِ آشکاری جانشین آن میشد. لختی در سکوت، نوبتبهنوبت به مجسمه و به کاشلخوف نگریست. دستآخر، نگاهی هم دزدانه به طرف در انداخت و آنگاه زیرلب گفت: «اما… کاشلخوف جان… منظورم این است که… یعنی منظورم این نیست که خدای نکرده اثر بیارزشی است… منتها…»
دکتر که بدبختی را حس کرده بود مضطربانه پرسید: «منتها چه؟»
«منتها… مادر… متوجه هستی؟ اغلب میآید اینجا. مؤکلهایم میآیند… و آدمهایی میآیند که احتیاج به مشاورهٔ حقوقی و اینجور چیزها دارند… ازآنگذشته، پیش نوکرها… میفهمی؟ منظورم این است که… یعنی البته منظورم این نیست که…»
دکتر که حالا قضیه را تا ته خوانده بود، دستهایش را مثل بال اردک در دو طرف بدنش حرکت داد و گفت: «بی این حرفها، یوخف عزیزم! خجالت دارد، این یک اثر هنری است… یعنی میخواهی به این بهانه دست مرا پس بزنی؟ کورخواندهای جانم! اگر نپذیری جداً ازت خواهم رنجید… چه حرفهای صدتایکغازی «مادرم میآید» خب مادرت بیاید! این یک شاهکار بینظیرِ ذوق و هنر است، ناموس تمدن و روح عالم بشریت است. خلاصهٔ مطلب، اگر قبول نکنی دیگر اسم مرا هم نیاور!»
یوخف، در حالی که خودش هم ذرهای به این حرف خود اعتقاد نداشت، منمنکنان گفت: «باز اگر آنجا را… باز اگر با یک برگ انجیر یا یک چیز دیگر…»
اما کاشلخوف که خرش را از پل گذرانده بود، دیگر منتظر انتقادات وکیل دعاوی نشد. همینقدر که توانسته بود مجسمه را به یوخف قالب کند و گریبان خود را از چنگ آن شاهکار شیطانیِ هنر نجات دهد، برایش کافی بود، رفت و در را هم پشت سر خود بست.
یوخف تنها که ماند، شمعدان را برداشت و خوب تماشایش کرد؛ تماشایی که هرگز نمیخواست پایانی داشته باشد و در عینِحال با خود میگفت:
«خدا لعنتتان کند ذلیلمردهها، این هنرمندها چه جانورهایی هستند! به اسمِ هنر هر اسبی که بخواهند میتازند! افسوس که نمیتوانم پیش خود نگهش بدارم… ها، گیر آوردم! همین امشب میروم تئاتر و آن را به «شوشکین» هنرپیشهٔ کمدی هدیه میکنم. بهاینترتیب هم شرش را از سر خودم کم کردهام، هم چیز به این نابی را دور نیانداختهام، و هم هنرشناسی خودم را به رخ دیگران کشیدهام!
ادامه دارد…
@Fiction_12
یک شاهکار
(بخش سوم)
نویسنده: #آنتون_چخوف
برگردان: «احمد شاملو»
هنرپیشهها آدمهای عیاش و ولنگاری هستند و از داشتن اینجور چیزها عار و ننگی ندارند... عالی است! نبوغآساست!»
یوخف همان شب، شمعدان را برداشت و بستهبندی کرد. به تئاتر رفت و در میان دو پرده، هنگامی که گریمور داشت گریم هنرپیشهٔ بزرگ کمدی را دستکاری میکرد و او را برای پردهٔ بعد آماده میساخت، هدیه را بهضمیمهٔ نامهای در ستایش هنر خلاقهٔ شوشکین، به اتاق او فرستاد.
اکنون دیگر بلا گریبانگیر هنرپیشهٔ کمدی شده بود: «خدایا! حالا من با این وامانده چه بکنم؟ لااقل چیز کوچولویی هم نیست که بشود توی جیب گذاشت یا توی سوراخی پنهانش کرد... این زنهای تئاتر برای تمرین میآیند خانهام، آن را میبینند و برایم دست میگیرند... عجب بلایی گرفتار شدهام!»
گریمور، همچنان که با صورت او ورمیرفت و ریش قلابی او را پسوپیش میکرد، گفت:
«این که ناراحتی ندارد داداش، بفروشش. من پیرزنی را سراغ دارم که کارش همین خریدوفروش عتیقهجات مفرغی است... اسمش هم... اسمش هم چیز است... این... سر زبانم است وامانده... تو بگو... اس... اسمیر... آها، سمیر نووا... سری بهش بزن و این را نشانش بده حتماً خریدارش است. کارش همین است».
ساشا کوچولو، پس فردای روزی که مطب دکتر را با تأسف از این که لنگهٔ آن شمعدان پیدا نمیشود ترک گفته بود، مجدد نفسزنان توی مطب کاشلخوف پیدایش شد، و درحالی که از شادی با دم خود گردو میشکست، بستهای را که توی روزنامه لفاف شده بود روی میز دکتر گذاشت و نفسنفسزنان گفت: «آخ، آقای دکتر! به خدا که سعادت از این بالاتر نمیشود. مامانم که دیگر از خوشحالی نزدیک بود پس بیفتد... میدانید؟ لنگۀ دیگر آن شمعدان را هم برایتان پیدا کردیم... حالا میشود جفت! آخر مامانم فقط همین من یکی را دارد و اگر شما نبودید من هم دیگر کلکم کنده بود!»
با شوقوذوق، لفاف روزنامه را وا کرد و شمعدان را روی میز، جلوی دکتر کاشلخوف گذاشت.
دکتر دهن وا کرد که چیزی بگوید، اما همانطور ساکت ماند. همهٔ کلمات از ذهنش گریخته بودند!
پایان.
@Fiction_12
(بخش سوم)
نویسنده: #آنتون_چخوف
برگردان: «احمد شاملو»
هنرپیشهها آدمهای عیاش و ولنگاری هستند و از داشتن اینجور چیزها عار و ننگی ندارند... عالی است! نبوغآساست!»
یوخف همان شب، شمعدان را برداشت و بستهبندی کرد. به تئاتر رفت و در میان دو پرده، هنگامی که گریمور داشت گریم هنرپیشهٔ بزرگ کمدی را دستکاری میکرد و او را برای پردهٔ بعد آماده میساخت، هدیه را بهضمیمهٔ نامهای در ستایش هنر خلاقهٔ شوشکین، به اتاق او فرستاد.
اکنون دیگر بلا گریبانگیر هنرپیشهٔ کمدی شده بود: «خدایا! حالا من با این وامانده چه بکنم؟ لااقل چیز کوچولویی هم نیست که بشود توی جیب گذاشت یا توی سوراخی پنهانش کرد... این زنهای تئاتر برای تمرین میآیند خانهام، آن را میبینند و برایم دست میگیرند... عجب بلایی گرفتار شدهام!»
گریمور، همچنان که با صورت او ورمیرفت و ریش قلابی او را پسوپیش میکرد، گفت:
«این که ناراحتی ندارد داداش، بفروشش. من پیرزنی را سراغ دارم که کارش همین خریدوفروش عتیقهجات مفرغی است... اسمش هم... اسمش هم چیز است... این... سر زبانم است وامانده... تو بگو... اس... اسمیر... آها، سمیر نووا... سری بهش بزن و این را نشانش بده حتماً خریدارش است. کارش همین است».
ساشا کوچولو، پس فردای روزی که مطب دکتر را با تأسف از این که لنگهٔ آن شمعدان پیدا نمیشود ترک گفته بود، مجدد نفسزنان توی مطب کاشلخوف پیدایش شد، و درحالی که از شادی با دم خود گردو میشکست، بستهای را که توی روزنامه لفاف شده بود روی میز دکتر گذاشت و نفسنفسزنان گفت: «آخ، آقای دکتر! به خدا که سعادت از این بالاتر نمیشود. مامانم که دیگر از خوشحالی نزدیک بود پس بیفتد... میدانید؟ لنگۀ دیگر آن شمعدان را هم برایتان پیدا کردیم... حالا میشود جفت! آخر مامانم فقط همین من یکی را دارد و اگر شما نبودید من هم دیگر کلکم کنده بود!»
با شوقوذوق، لفاف روزنامه را وا کرد و شمعدان را روی میز، جلوی دکتر کاشلخوف گذاشت.
دکتر دهن وا کرد که چیزی بگوید، اما همانطور ساکت ماند. همهٔ کلمات از ذهنش گریخته بودند!
پایان.
@Fiction_12