یک خالۀ بیچاره
(بخش دوم)
نویسنده: #هاروکی_موراکامی
تکشاخهای برنزی را یکبار دیگر نگاه کردم؛ سُمهای جلوییشان بالا بود، طوری که انگار داشتند اعتراض میکردند که چرا گذشتِ زمان آنها را جا گذاشته است. دوستم انگشتانِ خیسش را با پیراهنش خشک کرد و گفت: «تو میخواهی دربارۀ یک خالۀ فقیر بنویسی. نمیدانم تو که خالۀ فقیر نداری، میتوانی از پس این کار بر بیایی یا نه».
آه طولانی و عمیقی کشیدم.
دوستم گفت: «معذرت میخواهم».
گفتم: «نه، اشکالی ندارد. احتمالاً تو راست میگویی».
که راست هم میگفت. شاید شما هم در فامیل خالۀ فقیر نداشته باشید ــ که این یعنی یک نقطۀ اشتراک ــ ولی حداقل یک خالۀ بیچاره را در مجلسِ عروسیِ کسی که دیدهاید؛ همانطور که روی قفسۀ هر کتابخانهای کتابی هست که کسی آن را نمیخوانَد و در هر کمدی پیراهنی هست که کسی آن را نمیپوشد، در هر مجلسِ عروسیای هم یک خالۀ فقیر وجود دارد. هیچکس دردسرِ معرفی کردنِ او را به خودش نمیدهد. هیچکس با او صحبت نمیکند، هیچکس از او برای سخنرانیِ عروسی دعوت نمیکند. او فقط پشتِ میز مینشیند، مثل یک بطریِ خالی. درحالیکه غمگین آنجا نشسته، سوپش را ذرهذره هورت میکشد، سالادش را با چنگال میخورَد، و وقتی بستنی را میآورند، او تنها کسی است که قاشق ندارد. بعدها هربار که آلبومِ عروسی را نگاه میکنند، عکسِ آن خالۀ بیچاره را هم میبینند. دیدنِ تصویرِ او مثلِ مشاهدۀ جنازهای غرقشده، مایۀ تفریح است.
«عزیزم، این زنِ عینکی در ردیفِ دوم کی است؟»
شوهرِ جوان میگوید: «بیخیال، او هیچکس نیست. خالهام است؛ یک خالۀ بیچاره».
اسمش را نمیگوید. فقط میگوید یک خالۀ بیچاره. البته همۀ نامها عاقبت ناپدید میشوند؛ کسانی هستند که در همان لحظۀ مرگ اسمشان محو میشود، کسانی هستند که تا مدتی مثلِ یک تلویزیونِ کهنه فقط برفک نشان میدهند، تا اینکه کاملاً میسوزند، و کسانی هم هستند که قبل از اینکه بمیرند اسمشان محو میشود، یعنی خالههای بیچاره. من نیز گاهی وقتها مثلِ یک خالۀ بیچاره، بیاسم میشوم. پیش میآید که در شلوغیِ یک ایستگاهِ قطار یا فرودگاه، مقصدم، اسمم، و نشانیام را فراموش کنم. ولی این وضع خیلی طول نمیکشد. حداکثر پنج یا ده ثانیه. و بعضی وقتها نیز این اتفاق رخ میدهد؛ کسی میگوید: «اصلاً اسمت یادم نمیآید».
«مسئلهای نیست. خودت را ناراحت نکن. در هر حال اسمِ من آنقدرها مهم نیست».
به دهانِ خود اشاره میکند و میگوید: «بهخدا نوک زبانم است».
آنوقت احساس میکنم زیرِ خاک دفنم کردهاند و نصفِ پای چپم از خاک بیرون زده. مردم از روی پای چپم رد میشوند و بعد هم عذرخواهی میکنند. «به خدا نوک زبانم است».
اسامیِ گمشده کجا میروند؟ احتمالش خیلی کم است که در هزارتوی یک شهرِ بزرگ زیاد دوام بیاورند. با این حال ممکن است باشند اسامیای که دوام بیاورند و راهِ خود را بهسوی شهرِ اسامیِ گمشده پیدا کنند و در آنجا جامعۀ کوچک و آرامی تشکیل بدهند. شهری کوچک که روی تابلوی ورودی آن نوشته شده: «ورود ممنوع، مگر برای کار».
آنهایی که بدونِ داشتنِ کاری به این شهر میآیند، تنبیه میشوند؛ تنبیهی کوچک و مناسب. شاید به همین دلیل بود که تنبیه کوچکی برای من درنظر گرفتند؛ یک خالۀ فقیر و کوچک به پشتِ من چسبیده بود!
اولین باری که فهمیدم این خالۀ بیچاره به پشتم چسبیده، اواسطِ ماهِ اوت بود. بدون اینکه اتفاق خاصی بیفتد، فهمیدم به پشتم چسبیده است. همینجوری یک روز احساس کردم به پشتم چسبیده. من خالۀ فقیری را بر پشتم داشتم. احساسِ ناخوشایندی نبود. چندان وزنی نداشت. نفسش بوی بد نمیداد. فقط چسبیده بود به پشتم. مثلِ یک سایه. مردم حتی برای دیدن او بر پشتم، مجبور بودند به خودشان فشار بیاورند. گربههایی که در آپارتمانِ من بودند چند روزِ اول او را با شک و تردید نگاه میکردند، ولی همین که فهمیدند او نقشۀ تصاحبِ قلمروشان را نکشیده، با او کنار آمدند.
او بعضی از دوستانم را مضطرب و عصبی میکرد. مثلاً با دوستانم مینشستیم پشتِ یک میز و نوشیدنی میخوردیم، و او در این ضمن از فرازِ شانهام نگاهمان میکرد. یکی از دوستانم گفت: «اعصابم را خرد میکند».
«خودت را ناراحت نکن، او سرش به کار خودش گرم است. کاری به کار کسی ندارد».
«متوجهم. ولی نمیدانم… آدم را افسرده میکند».
«پس سعی کن نگاهش نکنی».
«آره، بهنظرم همین کار را باید بکنم».
بعد هم آهی میکشد و میگوید: «برای اینکه چنین چیزی را بر پشتت داشته باشی، کجا باید بروی؟»
«من برای اینکه او روی پشتم باشد هیچجا نرفتم. فقط دربارۀ یکسری چیزها فکر کردم، همین».
دوستم سرش را تکان داد و یکبار دیگر آه کشید و گفت: «فکر کنم متوجه منظورت شده باشم. تو شخصیتت اینجوری است. همیشه همینطوری بودی».
«اوهوم!»
ادامه دارد...
@Fiction_12
(بخش دوم)
نویسنده: #هاروکی_موراکامی
تکشاخهای برنزی را یکبار دیگر نگاه کردم؛ سُمهای جلوییشان بالا بود، طوری که انگار داشتند اعتراض میکردند که چرا گذشتِ زمان آنها را جا گذاشته است. دوستم انگشتانِ خیسش را با پیراهنش خشک کرد و گفت: «تو میخواهی دربارۀ یک خالۀ فقیر بنویسی. نمیدانم تو که خالۀ فقیر نداری، میتوانی از پس این کار بر بیایی یا نه».
آه طولانی و عمیقی کشیدم.
دوستم گفت: «معذرت میخواهم».
گفتم: «نه، اشکالی ندارد. احتمالاً تو راست میگویی».
که راست هم میگفت. شاید شما هم در فامیل خالۀ فقیر نداشته باشید ــ که این یعنی یک نقطۀ اشتراک ــ ولی حداقل یک خالۀ بیچاره را در مجلسِ عروسیِ کسی که دیدهاید؛ همانطور که روی قفسۀ هر کتابخانهای کتابی هست که کسی آن را نمیخوانَد و در هر کمدی پیراهنی هست که کسی آن را نمیپوشد، در هر مجلسِ عروسیای هم یک خالۀ فقیر وجود دارد. هیچکس دردسرِ معرفی کردنِ او را به خودش نمیدهد. هیچکس با او صحبت نمیکند، هیچکس از او برای سخنرانیِ عروسی دعوت نمیکند. او فقط پشتِ میز مینشیند، مثل یک بطریِ خالی. درحالیکه غمگین آنجا نشسته، سوپش را ذرهذره هورت میکشد، سالادش را با چنگال میخورَد، و وقتی بستنی را میآورند، او تنها کسی است که قاشق ندارد. بعدها هربار که آلبومِ عروسی را نگاه میکنند، عکسِ آن خالۀ بیچاره را هم میبینند. دیدنِ تصویرِ او مثلِ مشاهدۀ جنازهای غرقشده، مایۀ تفریح است.
«عزیزم، این زنِ عینکی در ردیفِ دوم کی است؟»
شوهرِ جوان میگوید: «بیخیال، او هیچکس نیست. خالهام است؛ یک خالۀ بیچاره».
اسمش را نمیگوید. فقط میگوید یک خالۀ بیچاره. البته همۀ نامها عاقبت ناپدید میشوند؛ کسانی هستند که در همان لحظۀ مرگ اسمشان محو میشود، کسانی هستند که تا مدتی مثلِ یک تلویزیونِ کهنه فقط برفک نشان میدهند، تا اینکه کاملاً میسوزند، و کسانی هم هستند که قبل از اینکه بمیرند اسمشان محو میشود، یعنی خالههای بیچاره. من نیز گاهی وقتها مثلِ یک خالۀ بیچاره، بیاسم میشوم. پیش میآید که در شلوغیِ یک ایستگاهِ قطار یا فرودگاه، مقصدم، اسمم، و نشانیام را فراموش کنم. ولی این وضع خیلی طول نمیکشد. حداکثر پنج یا ده ثانیه. و بعضی وقتها نیز این اتفاق رخ میدهد؛ کسی میگوید: «اصلاً اسمت یادم نمیآید».
«مسئلهای نیست. خودت را ناراحت نکن. در هر حال اسمِ من آنقدرها مهم نیست».
به دهانِ خود اشاره میکند و میگوید: «بهخدا نوک زبانم است».
آنوقت احساس میکنم زیرِ خاک دفنم کردهاند و نصفِ پای چپم از خاک بیرون زده. مردم از روی پای چپم رد میشوند و بعد هم عذرخواهی میکنند. «به خدا نوک زبانم است».
اسامیِ گمشده کجا میروند؟ احتمالش خیلی کم است که در هزارتوی یک شهرِ بزرگ زیاد دوام بیاورند. با این حال ممکن است باشند اسامیای که دوام بیاورند و راهِ خود را بهسوی شهرِ اسامیِ گمشده پیدا کنند و در آنجا جامعۀ کوچک و آرامی تشکیل بدهند. شهری کوچک که روی تابلوی ورودی آن نوشته شده: «ورود ممنوع، مگر برای کار».
آنهایی که بدونِ داشتنِ کاری به این شهر میآیند، تنبیه میشوند؛ تنبیهی کوچک و مناسب. شاید به همین دلیل بود که تنبیه کوچکی برای من درنظر گرفتند؛ یک خالۀ فقیر و کوچک به پشتِ من چسبیده بود!
اولین باری که فهمیدم این خالۀ بیچاره به پشتم چسبیده، اواسطِ ماهِ اوت بود. بدون اینکه اتفاق خاصی بیفتد، فهمیدم به پشتم چسبیده است. همینجوری یک روز احساس کردم به پشتم چسبیده. من خالۀ فقیری را بر پشتم داشتم. احساسِ ناخوشایندی نبود. چندان وزنی نداشت. نفسش بوی بد نمیداد. فقط چسبیده بود به پشتم. مثلِ یک سایه. مردم حتی برای دیدن او بر پشتم، مجبور بودند به خودشان فشار بیاورند. گربههایی که در آپارتمانِ من بودند چند روزِ اول او را با شک و تردید نگاه میکردند، ولی همین که فهمیدند او نقشۀ تصاحبِ قلمروشان را نکشیده، با او کنار آمدند.
او بعضی از دوستانم را مضطرب و عصبی میکرد. مثلاً با دوستانم مینشستیم پشتِ یک میز و نوشیدنی میخوردیم، و او در این ضمن از فرازِ شانهام نگاهمان میکرد. یکی از دوستانم گفت: «اعصابم را خرد میکند».
«خودت را ناراحت نکن، او سرش به کار خودش گرم است. کاری به کار کسی ندارد».
«متوجهم. ولی نمیدانم… آدم را افسرده میکند».
«پس سعی کن نگاهش نکنی».
«آره، بهنظرم همین کار را باید بکنم».
بعد هم آهی میکشد و میگوید: «برای اینکه چنین چیزی را بر پشتت داشته باشی، کجا باید بروی؟»
«من برای اینکه او روی پشتم باشد هیچجا نرفتم. فقط دربارۀ یکسری چیزها فکر کردم، همین».
دوستم سرش را تکان داد و یکبار دیگر آه کشید و گفت: «فکر کنم متوجه منظورت شده باشم. تو شخصیتت اینجوری است. همیشه همینطوری بودی».
«اوهوم!»
ادامه دارد...
@Fiction_12
یک خالۀ بیچاره
(بخش سوم)
نویسنده: #هاروکی_موراکامی
بدون اینکه اشتیاقی نشان بدهیم، نوشیدنیمان را نوشیدیم. گفتم: «بگو ببینم، چهچیزش افسردهکننده است؟»
«نمیدانم، مثل این است که مادرم من را زیر نظر داشته باشد».
طبق آنچه دیگران میگفتند ــ چون من خودم نمیتوانستم او را ببینم ــ چیزی که بر پشتم داشتم، یک خالۀ فقیر با یک شکلِ ثابت نبود. انگار فرمِ بدنِ او، بسته به شخصی که او را میدید، تغییر میکرد؛ انگار که اثیری باشد. او برای یکی از دوستانم شبیه به سگش بود که پاییزِ پارسال از سرطانِ مری مُرده بود.
دوستم توضیح میداد: «البته دیگر آخرهای عمرش بود. پانزده سال زندگی کرده بود. ولی حیوانکی خیلی بد مرد».
«سرطانِ مری؟»
«بله. خیلی درد دارد. فقط زوزه میکشید، هرچند آخرها دیگر صدایش را از دست داده بود. میخواستم راحتش کنم، ولی مادرم نمیگذاشت».
«برای چه؟ چرا اجازه نمیداد؟»
«نمیدانم. تا دو ماه سگ را با لولۀ تغذیه زنده نگهداشتیم. داخلِ انبار بود. چه بوی گندی برداشته بود...»
برای لحظهای سکوت کرد. «چنان سگِ مالی هم نبود. از سایۀ خودش هم میترسید. هر کس بهش نزدیک میشد واقواق میکرد. واقعاً حیوانِ بهدردنخوری بود. خیلی سروصدا میکرد. تازه، گَری هم بود».
سرم را تکان دادم.
«باید بهجای سگ، جیرجیرک میشد. اینطوری میتوانست آنقدر سروصدا کند تا نفسش بگیرد. سرطانِ مری هم نمیگرفت».
ولی او هنوز بر پشتم بود؛ سگی با یک لولۀ پلاستیکیِ آویزان از دهنش.
خالۀ فقیرِ من، برای یک دلالِ معاملاتِ ملکی که آشنای من هم بود، به یکی از معلمان دورۀ ابتداییاش شباهت داشت. آشنای املاکیام درحالیکه با حوله عرقِ صورتش را پاک میکرد، گفت: «احتمالاً سال ۱۹۵۰ بود. اولین سالِ جنگِ کُره و ژاپن. دو سال پشتِ سرِ هم معلم ما بود. انگار الآن باز هم مثل قدیمها دارم میبینمش. البته نه اینکه دلم برایش تنگ شده باشد. اصلاً کاملاً فراموشش کرده بودم».
آن طوری که او به من چای تعارف کرد، فهمیدم خیال کرده من فامیلِ خانممعلمِ دورانِ بچگیاش هستم.
«زندگیِ غمانگیزی داشت. همان سالی که ازدواج کرد، شوهرش را به خدمت فرستادند. شوهره سوارِ کشتیِ باری شده بود که یکهو بومب! احتمالاً سال ۱۹۴۳ بود. خانممعلمِ ما هم بعداز آن حادثه فقط در مدرسه درس داد. در حملۀ هوایی بدجوری آسیب دید. سمتِ چپِ صورتش تا دست سوخت».
با دستش نشان داد از کجا تا کجای خانممعلم سوخته بوده، بعد فنجان چای را سر کشید و دوباره عرقِ صورتش را پاک کرد و ادامه داد: «زنِ بیچاره. قبل از آن حادثه، زنِ زیبایی بود. آن حادثه شخصیتش را هم تغییر داد. اگر الآن زنده باشد باید حدود هشتاد سال داشته باشد».
دوستانم یکییکی از من دور شدند؛ مثل دندانههای شانهای که یکییکی بیفتند. دربارۀ من میگفتند: «آدم بدی نیست، ولی دوست ندارم هروقت که او را میبینم، مادرِ پیر و افسردهام، یا سگی که از سرطانِ مری مُرده، یا خانممعلمی که زخمِ سوختگی روی صورتش بود بیاید جلوی چشمانم».
کمکم داشتم احساس میکردم به صندلیِ یک دندانپزشک تبدیل شدهام. کسی از صندلیِ دندانپزشک نفرت ندارد، ولی با این حال همه از آن فراری هستند. اگر در خیابان به دوستانم برمیخوردم، آنها بلافاصله به بهانهای از من فرار میکردند. یکی از دوستانم با دشواری و صداقت اعتراف کرد: «نمیدانم، این روزها گشتن با تو کار خیلی سختی شده. بهنظرم اگه با یک چتر پشتت را بپوشانی، وضع خیلی بهتر میشود».
یک چتر! درحالیکه دوستانم از من فراری بودند، خبرنگارها دست از سرم برنمیداشتند. هر دو روز سروکلهشان پیدا میشد. از من و خالۀ بیچاره عکس میگرفتند، وقتی هم عکسِ خاله واضح نمیافتاد، شاکی میشدند. مدام هم سؤالهای بیمعنی میپرسیدند. اوایل امیدوار بودم که اگر با آنها همکاری کنم، آنها میتوانند من را به کشف یا توضیحِ تازهای در مورد خالۀ بیچاره برسانند، ولی آنها فقط خسته و فرسودهام کردند.
یکبار در برنامۀ تلویزیونیِ صبح نشانم دادند. ساعت ششِ صبح من را از تختم بیرون کشیدند و با ماشین به یک استودیوی تلویزیونی بردند. برایم قهوۀ بدمزهای ریختند. آدمهایی که آنها را درک نمیکردم، دور تا دورم میدویدند و کارهایی انجام میدادند که درک نمیکردم. به فکرِ فرار افتادم، ولی تا بیایم بجنبم، به من گفتند که وقتش شده...
دوربینها بهکار افتادند. مجریِ برنامه که یک عوضیِ بداخلاق و ازخودراضی بود و هیچ کاری انجام نمیداد جز اینکه به همکاران خود بتوپد، همینکه چراغِ قرمز شروع شد، سراپا لبخند و هوش و درایت شد؛ همان آدمِ خوبِ میانسالِ موردعلاقۀ شما.
ادامه دارد...
@Fiction_12
(بخش سوم)
نویسنده: #هاروکی_موراکامی
بدون اینکه اشتیاقی نشان بدهیم، نوشیدنیمان را نوشیدیم. گفتم: «بگو ببینم، چهچیزش افسردهکننده است؟»
«نمیدانم، مثل این است که مادرم من را زیر نظر داشته باشد».
طبق آنچه دیگران میگفتند ــ چون من خودم نمیتوانستم او را ببینم ــ چیزی که بر پشتم داشتم، یک خالۀ فقیر با یک شکلِ ثابت نبود. انگار فرمِ بدنِ او، بسته به شخصی که او را میدید، تغییر میکرد؛ انگار که اثیری باشد. او برای یکی از دوستانم شبیه به سگش بود که پاییزِ پارسال از سرطانِ مری مُرده بود.
دوستم توضیح میداد: «البته دیگر آخرهای عمرش بود. پانزده سال زندگی کرده بود. ولی حیوانکی خیلی بد مرد».
«سرطانِ مری؟»
«بله. خیلی درد دارد. فقط زوزه میکشید، هرچند آخرها دیگر صدایش را از دست داده بود. میخواستم راحتش کنم، ولی مادرم نمیگذاشت».
«برای چه؟ چرا اجازه نمیداد؟»
«نمیدانم. تا دو ماه سگ را با لولۀ تغذیه زنده نگهداشتیم. داخلِ انبار بود. چه بوی گندی برداشته بود...»
برای لحظهای سکوت کرد. «چنان سگِ مالی هم نبود. از سایۀ خودش هم میترسید. هر کس بهش نزدیک میشد واقواق میکرد. واقعاً حیوانِ بهدردنخوری بود. خیلی سروصدا میکرد. تازه، گَری هم بود».
سرم را تکان دادم.
«باید بهجای سگ، جیرجیرک میشد. اینطوری میتوانست آنقدر سروصدا کند تا نفسش بگیرد. سرطانِ مری هم نمیگرفت».
ولی او هنوز بر پشتم بود؛ سگی با یک لولۀ پلاستیکیِ آویزان از دهنش.
خالۀ فقیرِ من، برای یک دلالِ معاملاتِ ملکی که آشنای من هم بود، به یکی از معلمان دورۀ ابتداییاش شباهت داشت. آشنای املاکیام درحالیکه با حوله عرقِ صورتش را پاک میکرد، گفت: «احتمالاً سال ۱۹۵۰ بود. اولین سالِ جنگِ کُره و ژاپن. دو سال پشتِ سرِ هم معلم ما بود. انگار الآن باز هم مثل قدیمها دارم میبینمش. البته نه اینکه دلم برایش تنگ شده باشد. اصلاً کاملاً فراموشش کرده بودم».
آن طوری که او به من چای تعارف کرد، فهمیدم خیال کرده من فامیلِ خانممعلمِ دورانِ بچگیاش هستم.
«زندگیِ غمانگیزی داشت. همان سالی که ازدواج کرد، شوهرش را به خدمت فرستادند. شوهره سوارِ کشتیِ باری شده بود که یکهو بومب! احتمالاً سال ۱۹۴۳ بود. خانممعلمِ ما هم بعداز آن حادثه فقط در مدرسه درس داد. در حملۀ هوایی بدجوری آسیب دید. سمتِ چپِ صورتش تا دست سوخت».
با دستش نشان داد از کجا تا کجای خانممعلم سوخته بوده، بعد فنجان چای را سر کشید و دوباره عرقِ صورتش را پاک کرد و ادامه داد: «زنِ بیچاره. قبل از آن حادثه، زنِ زیبایی بود. آن حادثه شخصیتش را هم تغییر داد. اگر الآن زنده باشد باید حدود هشتاد سال داشته باشد».
دوستانم یکییکی از من دور شدند؛ مثل دندانههای شانهای که یکییکی بیفتند. دربارۀ من میگفتند: «آدم بدی نیست، ولی دوست ندارم هروقت که او را میبینم، مادرِ پیر و افسردهام، یا سگی که از سرطانِ مری مُرده، یا خانممعلمی که زخمِ سوختگی روی صورتش بود بیاید جلوی چشمانم».
کمکم داشتم احساس میکردم به صندلیِ یک دندانپزشک تبدیل شدهام. کسی از صندلیِ دندانپزشک نفرت ندارد، ولی با این حال همه از آن فراری هستند. اگر در خیابان به دوستانم برمیخوردم، آنها بلافاصله به بهانهای از من فرار میکردند. یکی از دوستانم با دشواری و صداقت اعتراف کرد: «نمیدانم، این روزها گشتن با تو کار خیلی سختی شده. بهنظرم اگه با یک چتر پشتت را بپوشانی، وضع خیلی بهتر میشود».
یک چتر! درحالیکه دوستانم از من فراری بودند، خبرنگارها دست از سرم برنمیداشتند. هر دو روز سروکلهشان پیدا میشد. از من و خالۀ بیچاره عکس میگرفتند، وقتی هم عکسِ خاله واضح نمیافتاد، شاکی میشدند. مدام هم سؤالهای بیمعنی میپرسیدند. اوایل امیدوار بودم که اگر با آنها همکاری کنم، آنها میتوانند من را به کشف یا توضیحِ تازهای در مورد خالۀ بیچاره برسانند، ولی آنها فقط خسته و فرسودهام کردند.
یکبار در برنامۀ تلویزیونیِ صبح نشانم دادند. ساعت ششِ صبح من را از تختم بیرون کشیدند و با ماشین به یک استودیوی تلویزیونی بردند. برایم قهوۀ بدمزهای ریختند. آدمهایی که آنها را درک نمیکردم، دور تا دورم میدویدند و کارهایی انجام میدادند که درک نمیکردم. به فکرِ فرار افتادم، ولی تا بیایم بجنبم، به من گفتند که وقتش شده...
دوربینها بهکار افتادند. مجریِ برنامه که یک عوضیِ بداخلاق و ازخودراضی بود و هیچ کاری انجام نمیداد جز اینکه به همکاران خود بتوپد، همینکه چراغِ قرمز شروع شد، سراپا لبخند و هوش و درایت شد؛ همان آدمِ خوبِ میانسالِ موردعلاقۀ شما.
ادامه دارد...
@Fiction_12
یک خالۀ بیچاره
(بخش چهارم)
نویسنده: #هاروکی_موراکامی
مجری رو به دوربین گفت: «و اکنون نوبت میرسد به برنامۀ هر روز صبحِ شما «تازه چه خبر». مهمانِ امروزِ ما آقای … است. او یک روز بهطور ناگهانی متوجه شد که یک خالۀ بیچاره بر پشتِ خود دارد. این یک مشکلِ عادی نیست، و برای کسی تا حالا چنین چیزی پیش نیامده. بنابراین من اینجا از مهمانمان میخواهم بپرسم که چگونه این اتفاق برایش رخ داد، و تاکنون با چه مشکلاتی مواجه شده است».
بعد رو کرد به من و پرسید: «آیا از اینکه یک خالۀ بیچاره را بر پشت خودت داری احساس ناراحتی میکنی؟»
گفتم: «نه. اصلاً احساس ناراحتی نمیکنم. او وزنش زیاد نیست و مجبور نیستم به او غذا بدهم».
«هیچ احساس کمر درد نداری؟»
«نه، به هیچ وجه!»
«کی فهمیدی به پشتت چسبیده؟»
ماجرای آن روز بعدازظهر را که به کنار آبگیر رفته بودم و تکشاخها را تماشا کردم بهطور خلاصه برایش تعریف کردم، ولی او ظاهراً متوجهِ حرفهای من نشده بود. سینهاش را صاف کرد و گفت: «یعنی بهعبارت دیگر، تو کنارِ آبگیر نشسته بودی و او هم در آبگیر مخفی شده بود، و بعد یکهو پرید و مالکِ پشتت شد، درسته؟»
سرم را به نشانۀ جوابِ منفی تکان دادم و گفتم: «نه، اینطور نبود».
چگونه اجازه داده بودم که من را به چنین جایی بیاورند؟ آنها فقط دنبال شوخی و داستانهای وحشتناک بودند.
سعی کردم توضیح بدهم: «این خالۀ بیچاره، روح نیست. او در هیچ جا «مخفی» نمیشود، و «مالک» کسی هم نیست. این خالۀ بیچاره فقط «کلمه» است. فقط کلمه».
کسی چیزی نگفت. باید بیشتر توضیح میدادم.
«یک کلمه مثلِ الکترودی است که به ذهن متصل باشد. اگر مدام یک محرک را به درون آن بفرستی، مطمئناً واکنش و تاْثیری از خود نشان خواهد داد. واکنشِ هر فردی البته متفاوت خواهد بود. واکنشِ من چیزی مثلِ وجودِ مستقل است. چیزی که من به پشتم چسباندهام، درواقع عبارتِ «خالۀ بیچاره» است. فقط دو کلمه، نه معنایی دارند و نه فرمِ فیزیکیای. اگر قرار بود اسمی روی آن بگذارم بهش میگفتم «تابلوی تجسمی»، یا چیزی مثل این».
مجری به نظر میرسید گیج شده باشد. گفت: «تو میگویی که هیچ معنا و فرمی ندارد، ولی ما میتوانیم خیلی واضح و مشخص چیزی را روی پشتت ببینیم... یک تصویرِ واقعی روی پشتت. این تصویر برای همۀ ما معنیدار است».
شانه بالا انداختم و گفتم: «البته خب؛ این کارکردِ نشانهها است».
در این هنگام دستیار مجری، که زن جوانی بود، به امید اینکه جَو را کمی آرام کند، وارد بحث شد: «خب پس با این حساب شما هر وقت اراده کنید میتوانید این تصویر یا موجود یا هر چیزی که هست را از پشتتان بردارید».
گفتم: «نه، نمیتوانم. وقتی چیزی به وجود میآید، بدون اینکه من بخواهم یا نه، به وجودِ خود ادامه میدهد. درست مثل یک خاطره است، خاطرهای که میخواهی فراموشش کنی ولی نمیتوانی».
زن به حرفهای خود ادامه داد. ظاهراً مجاب نشده بود: «این فرایندی که شما به آن اشاره میکنید، اینکه یک کلمه را به نمادی تجسمی تبدیل میکنید، آیا این کار را من هم میتوانم انجام بدهم؟»
«نمیدانم اگر شما این کار را بکنید تا چه حد کارایی دارد، ولی از نظر اصول حتی شما هم میتوانستید دست به این کار بزنید».
در این لحظه مجریِ اصلیِ برنامه وارد بحث شد. «میخواهید بگویید که من اگر کلمۀ «تجسمی» را هر روز مدام تکرار کنم، تصویرِ کلمۀ «تجسمی» ممکن است روی کمرم ظاهر شود؟»
من ماشینوار حرف قبلیام را تکرار کردم: «اصولاً این اتفاق حداقل ممکن است رخ بدهد».
نور لامپهای رنگپریده و هوای تهویهنشدۀ استودیو داشت کمکم باعث سر دردم میشد. مجریِ برنامه با جسارت گفت: «کلمۀ «تجسمی» چهشکلی است؟»
و با گفتنِ این حرف بعضی از حاضران در استودیو خندیدند. گفتم «نمیدانم». دلم نمیخواست در این مورد فکر کنم. همین خالۀ بیچاره برای هفت پشتم بس بود. هیچکدام آنها به این مسئله اهمیتی نمیدادند. تنها چیزی که برای آنها اهمیت داشت این بود که موضوع مورد بحث را تا آگهی بازرگانی بعدی داغ نگهدارند.
کلِ جهان یک نمایشِ مضحک است. از درخششِ یک استودیوی تلویزیونی، تا تیرگیِ پراندوه کلبۀ یک تارکِ دنیا در جنگل، همه به یک چیز میانجامند. من با راه رفتن در این دنیای دلقکوار و درحالیکه این خالۀ بیچاره را بر پشتم حمل میکردم، خود بزرگترین دلقکِ عالم بودم. شاید حق با آن دختره بود؛ اگر یک چتر میگرفتم کارم راحتتر میشد. میتوانستم هر ماه دو بار رنگِ تازهای به آن بزنم و آن را با خودم به مهمانی ببرم.
مثلاً یک نفر میگفت: «اوه! چترت اینبار صورتی است!»
من هم جواب میدادم: «بله. هفتۀ بعد میخواهم رنگ سبز به آن بزنم».
ولی متأسفانه آنچه بر پشتم داشتم یک چتر نبود، بلکه خالهای بیچاره بود.
ادامه دارد...
@Fiction_12
(بخش چهارم)
نویسنده: #هاروکی_موراکامی
مجری رو به دوربین گفت: «و اکنون نوبت میرسد به برنامۀ هر روز صبحِ شما «تازه چه خبر». مهمانِ امروزِ ما آقای … است. او یک روز بهطور ناگهانی متوجه شد که یک خالۀ بیچاره بر پشتِ خود دارد. این یک مشکلِ عادی نیست، و برای کسی تا حالا چنین چیزی پیش نیامده. بنابراین من اینجا از مهمانمان میخواهم بپرسم که چگونه این اتفاق برایش رخ داد، و تاکنون با چه مشکلاتی مواجه شده است».
بعد رو کرد به من و پرسید: «آیا از اینکه یک خالۀ بیچاره را بر پشت خودت داری احساس ناراحتی میکنی؟»
گفتم: «نه. اصلاً احساس ناراحتی نمیکنم. او وزنش زیاد نیست و مجبور نیستم به او غذا بدهم».
«هیچ احساس کمر درد نداری؟»
«نه، به هیچ وجه!»
«کی فهمیدی به پشتت چسبیده؟»
ماجرای آن روز بعدازظهر را که به کنار آبگیر رفته بودم و تکشاخها را تماشا کردم بهطور خلاصه برایش تعریف کردم، ولی او ظاهراً متوجهِ حرفهای من نشده بود. سینهاش را صاف کرد و گفت: «یعنی بهعبارت دیگر، تو کنارِ آبگیر نشسته بودی و او هم در آبگیر مخفی شده بود، و بعد یکهو پرید و مالکِ پشتت شد، درسته؟»
سرم را به نشانۀ جوابِ منفی تکان دادم و گفتم: «نه، اینطور نبود».
چگونه اجازه داده بودم که من را به چنین جایی بیاورند؟ آنها فقط دنبال شوخی و داستانهای وحشتناک بودند.
سعی کردم توضیح بدهم: «این خالۀ بیچاره، روح نیست. او در هیچ جا «مخفی» نمیشود، و «مالک» کسی هم نیست. این خالۀ بیچاره فقط «کلمه» است. فقط کلمه».
کسی چیزی نگفت. باید بیشتر توضیح میدادم.
«یک کلمه مثلِ الکترودی است که به ذهن متصل باشد. اگر مدام یک محرک را به درون آن بفرستی، مطمئناً واکنش و تاْثیری از خود نشان خواهد داد. واکنشِ هر فردی البته متفاوت خواهد بود. واکنشِ من چیزی مثلِ وجودِ مستقل است. چیزی که من به پشتم چسباندهام، درواقع عبارتِ «خالۀ بیچاره» است. فقط دو کلمه، نه معنایی دارند و نه فرمِ فیزیکیای. اگر قرار بود اسمی روی آن بگذارم بهش میگفتم «تابلوی تجسمی»، یا چیزی مثل این».
مجری به نظر میرسید گیج شده باشد. گفت: «تو میگویی که هیچ معنا و فرمی ندارد، ولی ما میتوانیم خیلی واضح و مشخص چیزی را روی پشتت ببینیم... یک تصویرِ واقعی روی پشتت. این تصویر برای همۀ ما معنیدار است».
شانه بالا انداختم و گفتم: «البته خب؛ این کارکردِ نشانهها است».
در این هنگام دستیار مجری، که زن جوانی بود، به امید اینکه جَو را کمی آرام کند، وارد بحث شد: «خب پس با این حساب شما هر وقت اراده کنید میتوانید این تصویر یا موجود یا هر چیزی که هست را از پشتتان بردارید».
گفتم: «نه، نمیتوانم. وقتی چیزی به وجود میآید، بدون اینکه من بخواهم یا نه، به وجودِ خود ادامه میدهد. درست مثل یک خاطره است، خاطرهای که میخواهی فراموشش کنی ولی نمیتوانی».
زن به حرفهای خود ادامه داد. ظاهراً مجاب نشده بود: «این فرایندی که شما به آن اشاره میکنید، اینکه یک کلمه را به نمادی تجسمی تبدیل میکنید، آیا این کار را من هم میتوانم انجام بدهم؟»
«نمیدانم اگر شما این کار را بکنید تا چه حد کارایی دارد، ولی از نظر اصول حتی شما هم میتوانستید دست به این کار بزنید».
در این لحظه مجریِ اصلیِ برنامه وارد بحث شد. «میخواهید بگویید که من اگر کلمۀ «تجسمی» را هر روز مدام تکرار کنم، تصویرِ کلمۀ «تجسمی» ممکن است روی کمرم ظاهر شود؟»
من ماشینوار حرف قبلیام را تکرار کردم: «اصولاً این اتفاق حداقل ممکن است رخ بدهد».
نور لامپهای رنگپریده و هوای تهویهنشدۀ استودیو داشت کمکم باعث سر دردم میشد. مجریِ برنامه با جسارت گفت: «کلمۀ «تجسمی» چهشکلی است؟»
و با گفتنِ این حرف بعضی از حاضران در استودیو خندیدند. گفتم «نمیدانم». دلم نمیخواست در این مورد فکر کنم. همین خالۀ بیچاره برای هفت پشتم بس بود. هیچکدام آنها به این مسئله اهمیتی نمیدادند. تنها چیزی که برای آنها اهمیت داشت این بود که موضوع مورد بحث را تا آگهی بازرگانی بعدی داغ نگهدارند.
کلِ جهان یک نمایشِ مضحک است. از درخششِ یک استودیوی تلویزیونی، تا تیرگیِ پراندوه کلبۀ یک تارکِ دنیا در جنگل، همه به یک چیز میانجامند. من با راه رفتن در این دنیای دلقکوار و درحالیکه این خالۀ بیچاره را بر پشتم حمل میکردم، خود بزرگترین دلقکِ عالم بودم. شاید حق با آن دختره بود؛ اگر یک چتر میگرفتم کارم راحتتر میشد. میتوانستم هر ماه دو بار رنگِ تازهای به آن بزنم و آن را با خودم به مهمانی ببرم.
مثلاً یک نفر میگفت: «اوه! چترت اینبار صورتی است!»
من هم جواب میدادم: «بله. هفتۀ بعد میخواهم رنگ سبز به آن بزنم».
ولی متأسفانه آنچه بر پشتم داشتم یک چتر نبود، بلکه خالهای بیچاره بود.
ادامه دارد...
@Fiction_12
یک خالۀ بیچاره
(بخش پنجم)
نویسنده: #هاروکی_موراکامی
با گذشتِ زمان، مردم دیگر به من و خالۀ بیچارهای که بر پشتم بود علاقهای نشان ندادند. حق با دوستم بود که میگفت هیچکس علاقهای به یک خالۀ بیچاره ندارد.
دوستم گفت: «تو را در تلوزیون دیدم».
باز هم در کنار همان آبگیر نشسته بودیم. سه ماه بود که او را ندیده بودم. اوایلِ پاییز بود. زمان با سرعتِ بسیار زیادی گذشته بود. هرگز پیش نیامده بود اینهمه مدت بگذرد و همدیگر را ندیده باشیم.
«یککم خسته بهنظر میرسیدی».
«آره، خسته بودم».
«ولی خودت نبودی».
سرم را تکان دادم. درست میگفت. من، خودم نبودم. دوستم مدام یک سوئیشرت را روی زانوانش تا و از هم باز میکرد.
«پس بالاخره موفق شدی خالۀ بیچارهات را گیر بیندازی».
«آره».
لبخند زد. داشت سوئیشرت را که روی زانوانش قرار داشت، نوازش میکرد؛ طوری که انگار دارد گربهای را نوازش میکند.
«آیا الآن بهتر درکش میکنی؟»
گفتم: «بهگمانم، یککم».
«آیا این قضیه کمکت کرده که چیزی بنویسی؟»
سرم را تکان کوچکی دادم گفتم: «نه! اصلاً! مسئله این است که اصلاً حسوحالِ نوشتن را ندارم. شاید دیگر هیچوقت نتوانم بنویسم».
دوستم برای لحظاتی سکوت کرد. سرانجام گفت: «یک فکری دارم. چند تا سؤال از من بپرس. سعی میکنم کمکت کنم».
«بهعنوان شخصی که راجع به خالۀ بیچاره اطلاعات دارد؟»
لبخندی زد و گفت: «درسته. پس شروع کن. من همین الآن احساس میکنم که دوست دارم به سؤالاتی دربارۀ این خالۀ بیچاره جواب بدهم، ممکن است بعدش دیگر هرگز تمایلی به این کار نداشته باشم».
نمیدانستم از کجا شروع کنم. گفتم: «بعضی وقتها از خودم میپرسم چهجور آدمهایی به یک خالۀ بیچاره تبدیل میشوند؟ آیا بهصورت یک خالۀ بیچاره به دنیا میآیند؟ یا اینکه برای تبدیل شدن به یک خالۀ بیچاره به شرایطِ خاصی نیاز است؟ آیا نوعی ویروس خاص هست که آدم را تبدیل به خالۀ بیچاره میکند؟»
دوستم سر خود را چندینبار تکان داد؛ طوری که انگار میخواست بگوید سؤالهای خیلی خوبی پرسیدهام. گفت: «جوابش هردو موردی است که گفتی؛ خالههای بیچاره از یک نوع هستند».
«از یک نوع؟»
«بله. خب! ببین! یک خالۀ بیچاره شاید در کودکی هم یک خالۀ بیچاره بوده، شاید هم نبوده. اصلاً هم مهم نیست. برای هر چیزی در دنیا میلیونها دلیل وجود دارد. میلیونها دلیل برای مُردن، و میلیونها دلیل برای زندگی کردن. میلیونها دلیل برای دلیل آوردن. دلایلی سهلالوصول. ولی دلیلی که دنبالش هستی یکی از این دلایل نیست، هست؟»
«نه، فکر نمیکنم».
او وجود دارد، همین. خالۀ بیچارۀ تو وجود دارد. تو باید با این واقعیت کنار بیایی. او وجود دارد. یک خالۀ بیچاره همینجوری است. وجودِ او دلیلِ او است. درست مثلِ ما. ما در این لحظه در این مکان وجود و حضور داریم، بدون هیچ دلیل یا علت خاصی».
مدتها کنار آبگیر نشستیم. هیچ کداممان نه حرکتی میکردیم و نه حرفی میزدیم. نور شفاف آفتاب پاییز بر صورت دوستم سایه میانداخت.
گفت: «خب، نمیخواهی از من بپرسی بر پشتت چه میبینم؟»
«چه میبینی؟»
لبخندزنان گفت: «هیچ چیز. فقط تو را میبینم».
گفتم: «متشکرم».
زمان البته پشتِ هر کسی را به خاک میمالد، ولی کتکی که بیشترِ ما میخوریم بهطرز دهشتناکی لطیف است. تعدادِ خیلی کمی از ما متوجه میشویم که داریم از زمان کتک میخوریم، ولی در وجودِ یک خالۀ بیچاره ما درواقع میتوانیم شاهدِ ظلم زمان باشیم. زمان، خالۀ بیچاره را مثلِ گرفتنِ آبِ یک پرتقال، چلانده است. آنقدر که دیگر یک قطره آب هم باقی نمانده. چیزی که باعث میشود من به این خالۀ بیچاره علاقه نشان بدهم، کامل بودن او است؛ کمالِ مطلقِ او. او مثلِ جسدی است که درونِ یک یخچالِ طبیعی قرار گرفته باشد. یک یخچالِ طبیعیِ بسیار بزرگ که یخِ آن به سختیِ فلز است. دههزار سال تابشِ آفتاب شاید بتواند چنین یخچالِ طبیعیای را آب کند، ولی هیچ خالۀ بیچارهای نمیتواند دههزار سال زندگی کند. او باید با کمالِ خود زندگی کند، با کمالِ خود بمیرد، و با کمالِ خود به خاک سپرده شود.
اواخرِ پاییز بود که خالۀ بیچاره از پشتم رفت...
قبل از اینکه او برود، یک روز یادِ چند نوشته افتادم که میبایست پیش از زمستان کاملشان میکردم. درحالیکه خالۀ بیچاره را بر پشتم داشتم، سوار یکی از قطارهای حومه شدم. قطار مثل تمام قطارهای مخصوصِ حومه خالی از مسافر بود. بعداز مدتها این اولینبار بود که داشتم به خارج از شهر سفر میکردم، و از تماشای عبور مناظر در برابر چشمانم لذت میبردم. هوا صاف و تمیز بود، و تپهها سبز بودند. اینجا و آنجا در امتداد ریل درختچههایی وجود داشتند با تمشکهای سرخ و براق.
موقع بازگشت، در آنسوی راهروی قطار، زن لاغر سیوپنجسالهای همراه دو بچهاش نشسته بود که توجهم را جلب کرد.
ادامه دارد...
@Fiction_12
(بخش پنجم)
نویسنده: #هاروکی_موراکامی
با گذشتِ زمان، مردم دیگر به من و خالۀ بیچارهای که بر پشتم بود علاقهای نشان ندادند. حق با دوستم بود که میگفت هیچکس علاقهای به یک خالۀ بیچاره ندارد.
دوستم گفت: «تو را در تلوزیون دیدم».
باز هم در کنار همان آبگیر نشسته بودیم. سه ماه بود که او را ندیده بودم. اوایلِ پاییز بود. زمان با سرعتِ بسیار زیادی گذشته بود. هرگز پیش نیامده بود اینهمه مدت بگذرد و همدیگر را ندیده باشیم.
«یککم خسته بهنظر میرسیدی».
«آره، خسته بودم».
«ولی خودت نبودی».
سرم را تکان دادم. درست میگفت. من، خودم نبودم. دوستم مدام یک سوئیشرت را روی زانوانش تا و از هم باز میکرد.
«پس بالاخره موفق شدی خالۀ بیچارهات را گیر بیندازی».
«آره».
لبخند زد. داشت سوئیشرت را که روی زانوانش قرار داشت، نوازش میکرد؛ طوری که انگار دارد گربهای را نوازش میکند.
«آیا الآن بهتر درکش میکنی؟»
گفتم: «بهگمانم، یککم».
«آیا این قضیه کمکت کرده که چیزی بنویسی؟»
سرم را تکان کوچکی دادم گفتم: «نه! اصلاً! مسئله این است که اصلاً حسوحالِ نوشتن را ندارم. شاید دیگر هیچوقت نتوانم بنویسم».
دوستم برای لحظاتی سکوت کرد. سرانجام گفت: «یک فکری دارم. چند تا سؤال از من بپرس. سعی میکنم کمکت کنم».
«بهعنوان شخصی که راجع به خالۀ بیچاره اطلاعات دارد؟»
لبخندی زد و گفت: «درسته. پس شروع کن. من همین الآن احساس میکنم که دوست دارم به سؤالاتی دربارۀ این خالۀ بیچاره جواب بدهم، ممکن است بعدش دیگر هرگز تمایلی به این کار نداشته باشم».
نمیدانستم از کجا شروع کنم. گفتم: «بعضی وقتها از خودم میپرسم چهجور آدمهایی به یک خالۀ بیچاره تبدیل میشوند؟ آیا بهصورت یک خالۀ بیچاره به دنیا میآیند؟ یا اینکه برای تبدیل شدن به یک خالۀ بیچاره به شرایطِ خاصی نیاز است؟ آیا نوعی ویروس خاص هست که آدم را تبدیل به خالۀ بیچاره میکند؟»
دوستم سر خود را چندینبار تکان داد؛ طوری که انگار میخواست بگوید سؤالهای خیلی خوبی پرسیدهام. گفت: «جوابش هردو موردی است که گفتی؛ خالههای بیچاره از یک نوع هستند».
«از یک نوع؟»
«بله. خب! ببین! یک خالۀ بیچاره شاید در کودکی هم یک خالۀ بیچاره بوده، شاید هم نبوده. اصلاً هم مهم نیست. برای هر چیزی در دنیا میلیونها دلیل وجود دارد. میلیونها دلیل برای مُردن، و میلیونها دلیل برای زندگی کردن. میلیونها دلیل برای دلیل آوردن. دلایلی سهلالوصول. ولی دلیلی که دنبالش هستی یکی از این دلایل نیست، هست؟»
«نه، فکر نمیکنم».
او وجود دارد، همین. خالۀ بیچارۀ تو وجود دارد. تو باید با این واقعیت کنار بیایی. او وجود دارد. یک خالۀ بیچاره همینجوری است. وجودِ او دلیلِ او است. درست مثلِ ما. ما در این لحظه در این مکان وجود و حضور داریم، بدون هیچ دلیل یا علت خاصی».
مدتها کنار آبگیر نشستیم. هیچ کداممان نه حرکتی میکردیم و نه حرفی میزدیم. نور شفاف آفتاب پاییز بر صورت دوستم سایه میانداخت.
گفت: «خب، نمیخواهی از من بپرسی بر پشتت چه میبینم؟»
«چه میبینی؟»
لبخندزنان گفت: «هیچ چیز. فقط تو را میبینم».
گفتم: «متشکرم».
زمان البته پشتِ هر کسی را به خاک میمالد، ولی کتکی که بیشترِ ما میخوریم بهطرز دهشتناکی لطیف است. تعدادِ خیلی کمی از ما متوجه میشویم که داریم از زمان کتک میخوریم، ولی در وجودِ یک خالۀ بیچاره ما درواقع میتوانیم شاهدِ ظلم زمان باشیم. زمان، خالۀ بیچاره را مثلِ گرفتنِ آبِ یک پرتقال، چلانده است. آنقدر که دیگر یک قطره آب هم باقی نمانده. چیزی که باعث میشود من به این خالۀ بیچاره علاقه نشان بدهم، کامل بودن او است؛ کمالِ مطلقِ او. او مثلِ جسدی است که درونِ یک یخچالِ طبیعی قرار گرفته باشد. یک یخچالِ طبیعیِ بسیار بزرگ که یخِ آن به سختیِ فلز است. دههزار سال تابشِ آفتاب شاید بتواند چنین یخچالِ طبیعیای را آب کند، ولی هیچ خالۀ بیچارهای نمیتواند دههزار سال زندگی کند. او باید با کمالِ خود زندگی کند، با کمالِ خود بمیرد، و با کمالِ خود به خاک سپرده شود.
اواخرِ پاییز بود که خالۀ بیچاره از پشتم رفت...
قبل از اینکه او برود، یک روز یادِ چند نوشته افتادم که میبایست پیش از زمستان کاملشان میکردم. درحالیکه خالۀ بیچاره را بر پشتم داشتم، سوار یکی از قطارهای حومه شدم. قطار مثل تمام قطارهای مخصوصِ حومه خالی از مسافر بود. بعداز مدتها این اولینبار بود که داشتم به خارج از شهر سفر میکردم، و از تماشای عبور مناظر در برابر چشمانم لذت میبردم. هوا صاف و تمیز بود، و تپهها سبز بودند. اینجا و آنجا در امتداد ریل درختچههایی وجود داشتند با تمشکهای سرخ و براق.
موقع بازگشت، در آنسوی راهروی قطار، زن لاغر سیوپنجسالهای همراه دو بچهاش نشسته بود که توجهم را جلب کرد.
ادامه دارد...
@Fiction_12
یک خالۀ بیچاره
(بخش ششم)
نویسنده: #هاروکی_موراکامی
بچۀ بزرگتر که دختری با لباسِ ملوانی و کلاهی خاکستری با روبانی قرمز بود، یونیفورمِ مخصوص کودکستان پوشیده و در سمت چپ مادرش نشسته بود. در سمت راست مادر، پسرکی حدوداً سهساله نشسته بود. مادر، یا بچههایش، چیزِ خاصی که جالبتوجه باشد در خود نداشتند. قیافه و لباسشان بینهایت معمولی بود. مادر بستۀ بزرگی در دست داشت و خسته بهنظر میرسید، ولی بیشترِ مادرها خسته بهنظر میرسند. من حتی متوجه سوارِ قطار شدنِ آنها نشده بودم.
مدتی نگذشت که سروصداهای دختر کوچولو از آنسوی راهروی قطار به گوشم رسید. در صدای دخترک حالتِ التماسآمیزی وجود داشت. بعد صدای مادر را شنیدم که به دخترک گفت: «گفتم توی قطار آرام بنشین!»
او مجلهای را جلوی خود باز کرده بود و تمایلی نداشت که نگاهش را از آن بردارد.
دخترک گفت: «ولی آخر مامان، نگاه کن با کلاهِ من دارد چهکار میکند».
«دهنت را ببند!»
دخترک انگار میخواست چیزی بگوید، ولی کلماتِ خود را فرو بلعید. پسرک داشت به کلاه چنگ میانداخت و آن را بهقصد پاره کردن میکشید. دخترک دست دراز کرد تا کلاهش را از دست برادرش قاپ بزند، ولی پسرک خود را عقب کشید تا دست خواهرش به کلاه نرسد. دخترک که چیزی نمانده بود بزند زیر گریه، گفت: «دارد کلاه من را پاره میکند».
مادر، نگاه خود را از مجله گرفت و با نگاهی حاکی از آزردگی، دستش را دراز کرد تا کلاه را از دستِ پسر بگیرد، ولی پسر دودستی به کلاه چسبیده بود. مادر به دختر گفت: «بگذار یکخرده با آن بازی کند، خودش خسته میشود».
دختر بهنظر نمیرسید که از این حرف مادر خود راضی شده باشد، ولی چیزی هم در جوابِ مادرش نگفت. لبان خود را غنچه کرد و به کلاه که در دستِ برادرش بود زل زد. پسر که بیتفاوتیِ مادر را دید، شروع کرد به کندن روبان قرمز کلاه. معلوم بود میداند که با این کار خواهرش را بهطرز دیوانهواری عصبانی خواهد کرد. من هم از دیدن این صحنه بهطرز دیوانهواری عصبانی شده بودم. آماده بودم که بهطرف پسرک بروم و آن کلاه را از دستش بگیرم. دخترک بدون اینکه چیزی بگوید به برادرِ خود زل زد، ولی معلوم بود که نقشهای در سر دارد. ناگهان از جایش بلند شد و کشیدهای به پسرک زد. بعد هم در میانِ حیرتزدگیای که از این عمل ایجاد شده بود، دختر کلاه خود را از دست برادرش گرفت و رفت روی صندلیاش نشست. دختر این کار را آنقدر سریع انجام داد که مادر و پسر بعداز گذشت لحظهای تازه فهمیدند چه اتفاقی افتاده. در این لحظه پسر گریه سر داد و مادر هم روی زانوی دخترک زد و بعد هم سعی کرد پسر را آرام کند. ولی پسر همچنان گریه میکرد.
دخترک گفت: «ولی آخر مامان، او داشت کلاهم را پاره میکرد».
مادر گفت: «با من حرف نزن! تو دیگر دختر من نیستی!»
دخترک نگاه خود را پایین انداخت و به کلاه زل زد. مادر گفت: «از جلوی چشمهایم دور شو! برو آنجا!» و اشاره کرد به صندلی خالی کنار من.
دختر نگاهش را برگرداند و سعی کرد به انگشتِ اشارۀ مادر خود توجهی نکند، ولی انگشتِ مادرش همچنان داشت به صندلیِ سمتِ چپِ من اشاره میکرد. طوری که انگار انگشتش در هوا یخ بسته بود.
مادر همچنان پافشاری میکرد: «برو، تو دیگر عضوی از این خانواده نیستی».
دختر که تسلیم شده بود، کلاه و کیف مدرسهاش را برداشت و بلند شد و با قدمهای سنگین از وسط راهرو گذشت و آمد کنار من نشست. سرش را هم پایین انداخته بود. کلاهش را روی پا گذاشت و سعی کرد با انگشتان کوچکش لبۀ آن را صاف کند. معلوم بود که داشت در دل میگفت تقصیرِ برادرش بوده که داشته روبانِ کلاه را پاره میکرده. اشک بر گونههای دخترک سرازیر شد.
تقریباً غروب شده بود. نورِ زردِ ماتی، مثلِ گردی که از بالهای یک شبپرۀ غمگین پخش میشود، از سقفِ کوپه به پایین سرازیر بود. کتابم را بستم. دستانم را روی زانوانم گذاشتم و مدتِ طولانی به کفِ دستانم خیره شدم. آخرین بار کِی به دستانم اینطور خیره شده بودم؟ زیرِ آن نورِ مات، دستانم دودهگرفته و کثیف بهنظر میرسید. وقتی آنشکلی میدیدمشان، دچارِ غم شدم. اینها دستانی بودند که هرگز کسی را شاد نمیکردند، و هرگز کسی را نجات نمیدادند. دلم میخواست دستی اطمینانبخش و دلگرمکننده بر شانۀ دخترک بگذارم و بگویم که حق با او بود و کار درستی کرد که کلاهش را به آن شکل پس گرفت. ولی البته دستم را روی شانۀ دخترک نگذاشتم، و با او حرف نزدم.
وقتی از قطار پیاده شدم، بادِ سردی میوزید. بهزودی دورۀ عرق کردن تمام میشد و نوبت میرسید به پوشیدن پالتوهای زمستانی. چند لحظه به پالتو فکر کردم؛ میخواستم تصمیم بگیرم آیا پالتوی نو برای خودم بخرم یا نه. از پلهها پایین آمدم و از در بزرگ خارج شدم، که ناگهان متوجه شدم خالۀ بیچاره دیگر بر پشتم سوار نیست و ناپدید شده است.
ادامه دارد...
@Fiction_12
(بخش ششم)
نویسنده: #هاروکی_موراکامی
بچۀ بزرگتر که دختری با لباسِ ملوانی و کلاهی خاکستری با روبانی قرمز بود، یونیفورمِ مخصوص کودکستان پوشیده و در سمت چپ مادرش نشسته بود. در سمت راست مادر، پسرکی حدوداً سهساله نشسته بود. مادر، یا بچههایش، چیزِ خاصی که جالبتوجه باشد در خود نداشتند. قیافه و لباسشان بینهایت معمولی بود. مادر بستۀ بزرگی در دست داشت و خسته بهنظر میرسید، ولی بیشترِ مادرها خسته بهنظر میرسند. من حتی متوجه سوارِ قطار شدنِ آنها نشده بودم.
مدتی نگذشت که سروصداهای دختر کوچولو از آنسوی راهروی قطار به گوشم رسید. در صدای دخترک حالتِ التماسآمیزی وجود داشت. بعد صدای مادر را شنیدم که به دخترک گفت: «گفتم توی قطار آرام بنشین!»
او مجلهای را جلوی خود باز کرده بود و تمایلی نداشت که نگاهش را از آن بردارد.
دخترک گفت: «ولی آخر مامان، نگاه کن با کلاهِ من دارد چهکار میکند».
«دهنت را ببند!»
دخترک انگار میخواست چیزی بگوید، ولی کلماتِ خود را فرو بلعید. پسرک داشت به کلاه چنگ میانداخت و آن را بهقصد پاره کردن میکشید. دخترک دست دراز کرد تا کلاهش را از دست برادرش قاپ بزند، ولی پسرک خود را عقب کشید تا دست خواهرش به کلاه نرسد. دخترک که چیزی نمانده بود بزند زیر گریه، گفت: «دارد کلاه من را پاره میکند».
مادر، نگاه خود را از مجله گرفت و با نگاهی حاکی از آزردگی، دستش را دراز کرد تا کلاه را از دستِ پسر بگیرد، ولی پسر دودستی به کلاه چسبیده بود. مادر به دختر گفت: «بگذار یکخرده با آن بازی کند، خودش خسته میشود».
دختر بهنظر نمیرسید که از این حرف مادر خود راضی شده باشد، ولی چیزی هم در جوابِ مادرش نگفت. لبان خود را غنچه کرد و به کلاه که در دستِ برادرش بود زل زد. پسر که بیتفاوتیِ مادر را دید، شروع کرد به کندن روبان قرمز کلاه. معلوم بود میداند که با این کار خواهرش را بهطرز دیوانهواری عصبانی خواهد کرد. من هم از دیدن این صحنه بهطرز دیوانهواری عصبانی شده بودم. آماده بودم که بهطرف پسرک بروم و آن کلاه را از دستش بگیرم. دخترک بدون اینکه چیزی بگوید به برادرِ خود زل زد، ولی معلوم بود که نقشهای در سر دارد. ناگهان از جایش بلند شد و کشیدهای به پسرک زد. بعد هم در میانِ حیرتزدگیای که از این عمل ایجاد شده بود، دختر کلاه خود را از دست برادرش گرفت و رفت روی صندلیاش نشست. دختر این کار را آنقدر سریع انجام داد که مادر و پسر بعداز گذشت لحظهای تازه فهمیدند چه اتفاقی افتاده. در این لحظه پسر گریه سر داد و مادر هم روی زانوی دخترک زد و بعد هم سعی کرد پسر را آرام کند. ولی پسر همچنان گریه میکرد.
دخترک گفت: «ولی آخر مامان، او داشت کلاهم را پاره میکرد».
مادر گفت: «با من حرف نزن! تو دیگر دختر من نیستی!»
دخترک نگاه خود را پایین انداخت و به کلاه زل زد. مادر گفت: «از جلوی چشمهایم دور شو! برو آنجا!» و اشاره کرد به صندلی خالی کنار من.
دختر نگاهش را برگرداند و سعی کرد به انگشتِ اشارۀ مادر خود توجهی نکند، ولی انگشتِ مادرش همچنان داشت به صندلیِ سمتِ چپِ من اشاره میکرد. طوری که انگار انگشتش در هوا یخ بسته بود.
مادر همچنان پافشاری میکرد: «برو، تو دیگر عضوی از این خانواده نیستی».
دختر که تسلیم شده بود، کلاه و کیف مدرسهاش را برداشت و بلند شد و با قدمهای سنگین از وسط راهرو گذشت و آمد کنار من نشست. سرش را هم پایین انداخته بود. کلاهش را روی پا گذاشت و سعی کرد با انگشتان کوچکش لبۀ آن را صاف کند. معلوم بود که داشت در دل میگفت تقصیرِ برادرش بوده که داشته روبانِ کلاه را پاره میکرده. اشک بر گونههای دخترک سرازیر شد.
تقریباً غروب شده بود. نورِ زردِ ماتی، مثلِ گردی که از بالهای یک شبپرۀ غمگین پخش میشود، از سقفِ کوپه به پایین سرازیر بود. کتابم را بستم. دستانم را روی زانوانم گذاشتم و مدتِ طولانی به کفِ دستانم خیره شدم. آخرین بار کِی به دستانم اینطور خیره شده بودم؟ زیرِ آن نورِ مات، دستانم دودهگرفته و کثیف بهنظر میرسید. وقتی آنشکلی میدیدمشان، دچارِ غم شدم. اینها دستانی بودند که هرگز کسی را شاد نمیکردند، و هرگز کسی را نجات نمیدادند. دلم میخواست دستی اطمینانبخش و دلگرمکننده بر شانۀ دخترک بگذارم و بگویم که حق با او بود و کار درستی کرد که کلاهش را به آن شکل پس گرفت. ولی البته دستم را روی شانۀ دخترک نگذاشتم، و با او حرف نزدم.
وقتی از قطار پیاده شدم، بادِ سردی میوزید. بهزودی دورۀ عرق کردن تمام میشد و نوبت میرسید به پوشیدن پالتوهای زمستانی. چند لحظه به پالتو فکر کردم؛ میخواستم تصمیم بگیرم آیا پالتوی نو برای خودم بخرم یا نه. از پلهها پایین آمدم و از در بزرگ خارج شدم، که ناگهان متوجه شدم خالۀ بیچاره دیگر بر پشتم سوار نیست و ناپدید شده است.
ادامه دارد...
@Fiction_12
یک خالۀ بیچاره
(بخش هفتم)
نویسنده: #هاروکی_موراکامی
نمیدانستم این اتفاق کِی افتاد. همانطور که آمده بود، همانطور هم رفته بود. او به همان جایی برگشته بود که قبلاً به آن تعلق داشت و من دوباره به خویشتنِ اصلیِ خودم برگشته بودم.
ولی خویشتنِ واقعیِ من چه بود؟ دیگر نمیتوانستم از این بابت مطمئن باشم. نمیتوانستم فکر نکنم که خویشتنِ حالحاضرِ من، یک خویشتنِ دیگر بود که بسیار به خویشتنِ اصلیِ من شباهت داشت. پس حالا چهکار باید میکردم؟ جهتها را گم کرده بودم. دستم را در جیبم فرو بردم و هرچه پولخُرد داشتم در تلفنِ عمومی ریختم. بعداز نهمین زنگ، گوشی را برداشت. با خمیازهای گفت: «خواب بودم».
«ساعت شش غروب خواب بودی؟»
«دیشب یکسره بیدار بودم و کار میکردم. تازه دو ساعت پیش کارم تمام شد».
«پس ببخشید. نمیخواستم بیدارت کنم. البته ممکن است عجیب بهنظر برسد، ولی زنگ زدم ببینم زندهای یا نه؟! فقط همین. جدی میگویم».
میتوانستم حس کنم که دارد به گوشیِ تلفن لبخند میزند. گفت: «باشه، ممنون که به فکرم هستی. ناراحت هم نباش، چون من زندهام و دارم مثلِ سگ کار میکنم تا زنده بمانم، و دلیلِ اینکه دارم از خستگی میمیرم همین مسئله است. خب، خیالت راحت شد؟»
«خیالم راحت شد».
بعد هم با لحنی که انگار میخواهد رازی را با من در میان بگذارد، گفت: «میدانی، زندگی واقعاً سخت است».
گفتم: «می دانم». و راست هم میگفت. «دوست داری با هم بیرون شام بخوریم؟»
با سکوتی که کرده بود، میتوانستم حس کنم که لبِ خود را گاز گرفته و انگشتِ کوچکش را به ابرویش میکشد. سر آخر گفت: «الآن نه. بعد در موردش صحبت میکنیم. فعلاً اجازه بده بخوابم. اگر یککم بخوابم، همهچیز روبهراه میشود. وقتی بیدار شدم به تو زنگ میزنم. باشد؟»
«باشد. شب بهخیر».
«شب بهخیر».
این را گفت و لحظهای مکث کرد. «کارِ ضروریای پیش آمده بود که زنگ زدی؟»
«نه، ضروری نبود. بعد میتوانیم در موردش صحبت کنیم».
بعد دوباره گفت: «شب بهخیر»، و گوشی را گذاشت. لحظاتی به گوشی که در دستم بود نگاه کردم، و بعد آن را سر جایش گذاشتم. لحظهای که گوشی را سر جایش گذاشتم، گرسنگیِ عجیبی در خودم احساس کردم. اگر چیزی نمیخوردم حتماً دیوانه میشدم. مهم نبود چه چیزی، هر چیزی که قابلِ خوردن بود. اگر کسی میخواست غذایی در دهانم بگذارد، چهار دستوپا بهطرفش میرفتم. شاید حتی انگشتانش را هم میلیسیدم. بله، این کار را میکردم؛ انگشتانش را میلیسیدم، و بعد هم مثل یک زیراندازِ رنگ و رو رفته ولو میشدم و به خواب میرفتم. حتی محکمترین لگد هم نمیتوانست من را از آن خواب بیدار کند. تا دههزار سال خوابِ عمیقی میکردم.
به تلفن تکیه دادم. ذهنم را از هر فکری خالی کردم و چشمانم را بستم. بعد صدای پا شنیدم؛ صدای هزاران پا. صدای پاها مثلِ موج من را میشُستند. همچنان صدای پاها به گوش میرسید. خالۀ بیچاره الآن کجا بود؟ او به کجا برگشته بود؟ و من به کجا برگشته بودم؟
اگر دههزار سال بعداز امروز، شهری بهوجود میآمد که اعضایش را منحصراً خالههای بیچاره تشکیل میدادند (مثلاً شهرداریِ شهر توسطِ خالههای بیچارهای اداره میشد که خود توسطِ خالههای بیچارۀ دیگر انتخاب شده بودند. اتوبوسهایی که برای خالههای بیچاره بود و خالههای بیچاره رانندهشان بودند. رمانهایی که برای خالههای بیچاره بود و نویسندهشان خالۀ بیچاره بودند)، آیا من را به این شهر راه میدادند؟
شاید هم به هیچ کدام از این چیزها (شهرداری و اتوبوس و رمان) نیازی پیدا نمیکردند. شاید ترجیح میدادند که با آرامش در بطریهای بسیار بزرگِ سرکه که ساختِ خودشان بود زندگی کنند. از آسمان میتوانستی دهها و صدها هزار بطریِ سرکه را ببینی که زمین را پوشانده بودند. چنان صحنۀ زیبایی بود که با دیدنش نفس در سینهات حبس میشد.
بله، همینطور است، و اگر این دنیای خالههای بیچاره برحسبِ اتفاق جایی برای ارسالِ شعر داشت، من با کمال میل این کار را میکردم؛ اولین ملکالشعرای دنیای خالههای بیچاره. در ستایشِ تابشِ نورِ خورشید بر بطریهای سبز، و دریای گستردۀ چمنها، آواز میخواندم.
ولی این حرف مالِ آیندهای دور است؛ سالِ ۱۲۰۰۱، و دههزار سال برای من زمانِ خیلی طولانیای است. تا آن موقع زمستانهای زیادی را باید پشتِ سر بگذارم.
پایان.
@Fiction_12
(بخش هفتم)
نویسنده: #هاروکی_موراکامی
نمیدانستم این اتفاق کِی افتاد. همانطور که آمده بود، همانطور هم رفته بود. او به همان جایی برگشته بود که قبلاً به آن تعلق داشت و من دوباره به خویشتنِ اصلیِ خودم برگشته بودم.
ولی خویشتنِ واقعیِ من چه بود؟ دیگر نمیتوانستم از این بابت مطمئن باشم. نمیتوانستم فکر نکنم که خویشتنِ حالحاضرِ من، یک خویشتنِ دیگر بود که بسیار به خویشتنِ اصلیِ من شباهت داشت. پس حالا چهکار باید میکردم؟ جهتها را گم کرده بودم. دستم را در جیبم فرو بردم و هرچه پولخُرد داشتم در تلفنِ عمومی ریختم. بعداز نهمین زنگ، گوشی را برداشت. با خمیازهای گفت: «خواب بودم».
«ساعت شش غروب خواب بودی؟»
«دیشب یکسره بیدار بودم و کار میکردم. تازه دو ساعت پیش کارم تمام شد».
«پس ببخشید. نمیخواستم بیدارت کنم. البته ممکن است عجیب بهنظر برسد، ولی زنگ زدم ببینم زندهای یا نه؟! فقط همین. جدی میگویم».
میتوانستم حس کنم که دارد به گوشیِ تلفن لبخند میزند. گفت: «باشه، ممنون که به فکرم هستی. ناراحت هم نباش، چون من زندهام و دارم مثلِ سگ کار میکنم تا زنده بمانم، و دلیلِ اینکه دارم از خستگی میمیرم همین مسئله است. خب، خیالت راحت شد؟»
«خیالم راحت شد».
بعد هم با لحنی که انگار میخواهد رازی را با من در میان بگذارد، گفت: «میدانی، زندگی واقعاً سخت است».
گفتم: «می دانم». و راست هم میگفت. «دوست داری با هم بیرون شام بخوریم؟»
با سکوتی که کرده بود، میتوانستم حس کنم که لبِ خود را گاز گرفته و انگشتِ کوچکش را به ابرویش میکشد. سر آخر گفت: «الآن نه. بعد در موردش صحبت میکنیم. فعلاً اجازه بده بخوابم. اگر یککم بخوابم، همهچیز روبهراه میشود. وقتی بیدار شدم به تو زنگ میزنم. باشد؟»
«باشد. شب بهخیر».
«شب بهخیر».
این را گفت و لحظهای مکث کرد. «کارِ ضروریای پیش آمده بود که زنگ زدی؟»
«نه، ضروری نبود. بعد میتوانیم در موردش صحبت کنیم».
بعد دوباره گفت: «شب بهخیر»، و گوشی را گذاشت. لحظاتی به گوشی که در دستم بود نگاه کردم، و بعد آن را سر جایش گذاشتم. لحظهای که گوشی را سر جایش گذاشتم، گرسنگیِ عجیبی در خودم احساس کردم. اگر چیزی نمیخوردم حتماً دیوانه میشدم. مهم نبود چه چیزی، هر چیزی که قابلِ خوردن بود. اگر کسی میخواست غذایی در دهانم بگذارد، چهار دستوپا بهطرفش میرفتم. شاید حتی انگشتانش را هم میلیسیدم. بله، این کار را میکردم؛ انگشتانش را میلیسیدم، و بعد هم مثل یک زیراندازِ رنگ و رو رفته ولو میشدم و به خواب میرفتم. حتی محکمترین لگد هم نمیتوانست من را از آن خواب بیدار کند. تا دههزار سال خوابِ عمیقی میکردم.
به تلفن تکیه دادم. ذهنم را از هر فکری خالی کردم و چشمانم را بستم. بعد صدای پا شنیدم؛ صدای هزاران پا. صدای پاها مثلِ موج من را میشُستند. همچنان صدای پاها به گوش میرسید. خالۀ بیچاره الآن کجا بود؟ او به کجا برگشته بود؟ و من به کجا برگشته بودم؟
اگر دههزار سال بعداز امروز، شهری بهوجود میآمد که اعضایش را منحصراً خالههای بیچاره تشکیل میدادند (مثلاً شهرداریِ شهر توسطِ خالههای بیچارهای اداره میشد که خود توسطِ خالههای بیچارۀ دیگر انتخاب شده بودند. اتوبوسهایی که برای خالههای بیچاره بود و خالههای بیچاره رانندهشان بودند. رمانهایی که برای خالههای بیچاره بود و نویسندهشان خالۀ بیچاره بودند)، آیا من را به این شهر راه میدادند؟
شاید هم به هیچ کدام از این چیزها (شهرداری و اتوبوس و رمان) نیازی پیدا نمیکردند. شاید ترجیح میدادند که با آرامش در بطریهای بسیار بزرگِ سرکه که ساختِ خودشان بود زندگی کنند. از آسمان میتوانستی دهها و صدها هزار بطریِ سرکه را ببینی که زمین را پوشانده بودند. چنان صحنۀ زیبایی بود که با دیدنش نفس در سینهات حبس میشد.
بله، همینطور است، و اگر این دنیای خالههای بیچاره برحسبِ اتفاق جایی برای ارسالِ شعر داشت، من با کمال میل این کار را میکردم؛ اولین ملکالشعرای دنیای خالههای بیچاره. در ستایشِ تابشِ نورِ خورشید بر بطریهای سبز، و دریای گستردۀ چمنها، آواز میخواندم.
ولی این حرف مالِ آیندهای دور است؛ سالِ ۱۲۰۰۱، و دههزار سال برای من زمانِ خیلی طولانیای است. تا آن موقع زمستانهای زیادی را باید پشتِ سر بگذارم.
پایان.
@Fiction_12
این هفته در گروه #خطبهخط_باهم میخواهیم داستان «مرز» از نویسندۀ هندی-آمریکایی #جومپا_لاهیری را بخوانیم و دربارهاش صحبت کنیم. این داستان بهصورت فایل پیدیاف در کانال گذاشته میشود، اما اگر دوست دارید همراه با گروه بخوانید و در گپوگفتی صمیمانه شرکت کنید، میتوانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11
@Fiction_11
نخستینها
نوشتۀ #م_سرخوش
حدودِ دو میلیون سال پیش، آقای «گاتنگی» همراه با جفت و سه بچهاش، در کمرکش کوهی بلند، در غاری سنگی زندگی میکردند. گاتنگی روزها قبلاز طلوع خورشید از غار بیرون میزد. نیزهاش را که چوبی بلند و نوکتیز بود برمیداشت، از تختهسنگهای دامنۀ کوه پایین میرفت و به دلِ جنگلِ انبوه میزد تا چیزی برای خوردن پیدا کند؛ آخر آن وقتها هنوز هایپر مارکت و کارت اعتباری اختراع نشده بود.
یک روز صبح، بعد از مدتها گرسنگی کشیدن، بالاخره موفق شد ماده آهویی را غافلگیر کند و با حرکتی سریع، نیزه را به گردن بچهاش بزند. البته بعد مجبور شد با ماده آهو بجنگد و با دست خالی حیوان را از لاشۀ بچهاش دور کند، اما این شکار به زحمتش میارزید و آقای گاتنگی خوشحال بود؛ آخر آن وقتها هنوز حسِ دلسوزی و سازمان حمایت از حیوانات اختراع نشده بودند.
گاتنگیِ پیروز، شکارش را به دوش گرفت و شتابان به سمت غار دوید تا مبادا درندۀ بزرگی برسد و آن را از چنگش در بیاورد؛ آخر آن روزها هنوز حقوق مالکیت و دادگاه و شورای حل اختلاف اختراع نشده بودند.
وقتی خسته و هلاک به غار رسید، جفت و بچههایش که مدت زیادی بود خودشان را با میوههای جنگلی زنده نگه میداشتند و حسابی ضعیف شده بودند، به سمت لاشه هجوم آوردند و با سنگهای تیز و دندانهای تیزترشان آن را تکهتکه کرده و شروع کردند به خوردن. گاتنگی هم به محض این که نفسش تازه شد، برای این که از بقیه عقب نیفتد به آنها پیوست. وقتی از بچهآهو جز یک مشت آشغال و استخوان چیزی نماند و شکمها بالا آمد، هر کدام تا توانستند گوزیدند و آروغ زدند؛ آخر آن وقتها هنوز ادب و نزاکت اختراع نشده بود، حتی خدا هم اختراع نشده بود که قبل از غذا دعا بخوانند و بعد از غذا بگویند «الهی شکر».
بعد همگی شروع کردند به جیغ و داد کردن. جفت و بچهها زوزه میکشیدند و آقای گاتنگی نعره میزد و با مشتهای گرهکرده به سینۀ ستبرش میکوبید؛ آخر آن روزها هنوز سلن دیون و فرانک سیناترا اختراع نشده بودند.
کمکم هوا تاریک شد و هر کدام به گوشهای از غار رفتند و خوابیدند؛ آخر هنوز جومونگ و اینستاگرام اختراع نشده بودند.
اما آن شب آقای گاتنگی خوابش نمیبُرد. نشسته بود و زیر نور مهتاب که از دهانۀ غار به درون میتابید، به کپلهای بزرگِ جفتش نگاه میکرد. حالش یک جوری بود، نفسنفس میزد و موهای پُرپشت بدنش سیخ شده بودند. خوب میدانست به چی نیاز دارد، اما میترسید اگر وقتی جفتش خواب است روی او بپرد، زنک بنا کند به گاز گرفتن و مشت و لگد زدن؛ آخر آن وقتها هنوز لیلی و مجنون و رومئو و ژولیت اختراع نشده بودند. البته گاتنگی زورش بیشتر بود و بالاخره به خواستهاش میرسید، ولی کارِ شکار حسابی خستهاش کرده بود. هم خسته و کلافه بود، هم شکمش از پرخوری درد میکرد، و چون آن وقتها هنوز راینتیدین و دیازپام اختراع نشده بودند، ناچار بلند شد رفت بیرونِ غار و روی تختهسنگی نشست.
به آسمان پُرستاره و ماهِ کامل نگاه کرد. زیر پایش جنگلِ بیانتها، نیمهخواب و نیمهبیدار، نفس میکشید. همین طور که داشت به صدای جنگل و قُلقُل چشمهای که از میان سنگها میجوشید و جاری میشد گوش میداد، صدایی از دامنۀ کوه شنید. زود پشت تختهسنگ مخفی شد و چشم تیز کرد. دید سایهای دو پا از حاشیۀ تاریکِ جنگل جدا شد و از مسیر کوهپایه به سمت غار بالا آمد. گاتنگی در کمینگاه صبر کرد تا سایه خوب نزدیک شد. حالا میتوانست بهوضوح او را ببیند؛ زنی بود جوانتر و لاغرتر از جفت خودش. پوست تنش زیر نور ماه برق میزد. تک و تنها بود. گاتنگی نفسش را حبس کرد و منتظر ماند تا زن باز هم نزدیکتر بیاید. وقتی زن خوب نزدیک شد، در فرصتی مناسب پارهسنگ بزرگی را با تمام قدرت به سمت زن پرتاب کرد. سنگ به هدف خورد و زن از ارتفاع زیاد، به پایینِ کوه پرت شد؛ آخر آن روزها هنوز شهوتپرستی و تنوعطلبی اختراع نشده بودند، اما حراست از قلمرو چرا.
پایان.
@Fiction_12
نوشتۀ #م_سرخوش
حدودِ دو میلیون سال پیش، آقای «گاتنگی» همراه با جفت و سه بچهاش، در کمرکش کوهی بلند، در غاری سنگی زندگی میکردند. گاتنگی روزها قبلاز طلوع خورشید از غار بیرون میزد. نیزهاش را که چوبی بلند و نوکتیز بود برمیداشت، از تختهسنگهای دامنۀ کوه پایین میرفت و به دلِ جنگلِ انبوه میزد تا چیزی برای خوردن پیدا کند؛ آخر آن وقتها هنوز هایپر مارکت و کارت اعتباری اختراع نشده بود.
یک روز صبح، بعد از مدتها گرسنگی کشیدن، بالاخره موفق شد ماده آهویی را غافلگیر کند و با حرکتی سریع، نیزه را به گردن بچهاش بزند. البته بعد مجبور شد با ماده آهو بجنگد و با دست خالی حیوان را از لاشۀ بچهاش دور کند، اما این شکار به زحمتش میارزید و آقای گاتنگی خوشحال بود؛ آخر آن وقتها هنوز حسِ دلسوزی و سازمان حمایت از حیوانات اختراع نشده بودند.
گاتنگیِ پیروز، شکارش را به دوش گرفت و شتابان به سمت غار دوید تا مبادا درندۀ بزرگی برسد و آن را از چنگش در بیاورد؛ آخر آن روزها هنوز حقوق مالکیت و دادگاه و شورای حل اختلاف اختراع نشده بودند.
وقتی خسته و هلاک به غار رسید، جفت و بچههایش که مدت زیادی بود خودشان را با میوههای جنگلی زنده نگه میداشتند و حسابی ضعیف شده بودند، به سمت لاشه هجوم آوردند و با سنگهای تیز و دندانهای تیزترشان آن را تکهتکه کرده و شروع کردند به خوردن. گاتنگی هم به محض این که نفسش تازه شد، برای این که از بقیه عقب نیفتد به آنها پیوست. وقتی از بچهآهو جز یک مشت آشغال و استخوان چیزی نماند و شکمها بالا آمد، هر کدام تا توانستند گوزیدند و آروغ زدند؛ آخر آن وقتها هنوز ادب و نزاکت اختراع نشده بود، حتی خدا هم اختراع نشده بود که قبل از غذا دعا بخوانند و بعد از غذا بگویند «الهی شکر».
بعد همگی شروع کردند به جیغ و داد کردن. جفت و بچهها زوزه میکشیدند و آقای گاتنگی نعره میزد و با مشتهای گرهکرده به سینۀ ستبرش میکوبید؛ آخر آن روزها هنوز سلن دیون و فرانک سیناترا اختراع نشده بودند.
کمکم هوا تاریک شد و هر کدام به گوشهای از غار رفتند و خوابیدند؛ آخر هنوز جومونگ و اینستاگرام اختراع نشده بودند.
اما آن شب آقای گاتنگی خوابش نمیبُرد. نشسته بود و زیر نور مهتاب که از دهانۀ غار به درون میتابید، به کپلهای بزرگِ جفتش نگاه میکرد. حالش یک جوری بود، نفسنفس میزد و موهای پُرپشت بدنش سیخ شده بودند. خوب میدانست به چی نیاز دارد، اما میترسید اگر وقتی جفتش خواب است روی او بپرد، زنک بنا کند به گاز گرفتن و مشت و لگد زدن؛ آخر آن وقتها هنوز لیلی و مجنون و رومئو و ژولیت اختراع نشده بودند. البته گاتنگی زورش بیشتر بود و بالاخره به خواستهاش میرسید، ولی کارِ شکار حسابی خستهاش کرده بود. هم خسته و کلافه بود، هم شکمش از پرخوری درد میکرد، و چون آن وقتها هنوز راینتیدین و دیازپام اختراع نشده بودند، ناچار بلند شد رفت بیرونِ غار و روی تختهسنگی نشست.
به آسمان پُرستاره و ماهِ کامل نگاه کرد. زیر پایش جنگلِ بیانتها، نیمهخواب و نیمهبیدار، نفس میکشید. همین طور که داشت به صدای جنگل و قُلقُل چشمهای که از میان سنگها میجوشید و جاری میشد گوش میداد، صدایی از دامنۀ کوه شنید. زود پشت تختهسنگ مخفی شد و چشم تیز کرد. دید سایهای دو پا از حاشیۀ تاریکِ جنگل جدا شد و از مسیر کوهپایه به سمت غار بالا آمد. گاتنگی در کمینگاه صبر کرد تا سایه خوب نزدیک شد. حالا میتوانست بهوضوح او را ببیند؛ زنی بود جوانتر و لاغرتر از جفت خودش. پوست تنش زیر نور ماه برق میزد. تک و تنها بود. گاتنگی نفسش را حبس کرد و منتظر ماند تا زن باز هم نزدیکتر بیاید. وقتی زن خوب نزدیک شد، در فرصتی مناسب پارهسنگ بزرگی را با تمام قدرت به سمت زن پرتاب کرد. سنگ به هدف خورد و زن از ارتفاع زیاد، به پایینِ کوه پرت شد؛ آخر آن روزها هنوز شهوتپرستی و تنوعطلبی اختراع نشده بودند، اما حراست از قلمرو چرا.
پایان.
@Fiction_12
این هفته در گروه #خطبهخط_باهم میخواهیم داستانکوتاهِ «آن میلرِ دیگر» از نویسندۀ آمریکایی #توبیاس-ولف را بخوانیم و دربارهاش صحبت کنیم. این داستان در هشت بخش (روزی دو بخش) در کانال گذاشته میشود، اما اگر دوست دارید آن را یکجا بخوانید و در گپوگفتی صمیمانه شرکت کنید، میتوانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11
@Fiction_11
آن «میلرِ» دیگر
(بخش اول)
نویسنده: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی
دو روز است که «میلر» با بقیۀ نفراتِ گروهانِ «براوو» زیرِ باران منتظر نفراتِ یک گروهان دیگرند که قرار است خودشان را برسانند به جادهای کنارِ جنگل؛ جایی که گروهانِ براوو آنجا کمین کرده. وقتی که این اتفاق بیفتد ــ اگر بیفتد ــ میلر سرش را از توی سوراخی که در آن قایم شده بیرون خواهد آورد، و همۀ فشنگهای مشقیاش را به طرف جاده شلیک خواهد کرد؛ همۀ نفراتِ گروهانِ براوو همین کار را خواهند کرد. بعد از سوراخهاشان بیرون میآیند و سوارِ چند تا کامیون میشوند و میروند خانه؛ یعنی برمیگردند به پایگاه. نقشه از این قرار است.
میلر اعتقادی به این نقشه ندارد. تا حالا هیچ نقشهای سراغ نداشته که بگیرد، و این یکی هم نخواهد گرفت. معلوم است که نمیگیرد. یکی اینکه ستوانی که این نقشه را ریخته بیشترِ وقتها در محل نبوده؛ خودش ادعا میکند «گشتهای شناسایی» میزده، ولی دروغ است. وقتی که نمیدانید دشمن کجاست، چهطور ممکن است «گشتهای شناسایی» بزنید؟
کفِ سنگرِ میلر حدود سی سانت آب جمع شده، مجبور است روی خشتهای کوچکی که از دیوارههای سنگرش کنده است بایستد، اما خاکِ ماسهای و خشتها یکییکی وا میروند. پوتینهاش خیس شده. تازه، سیگارهاش هم خیس شده. تازه، همان شب اولی که آمدند بیرون ــ وقتی داشت یکی از آبنباتهایی را که برای انرژی گرفتن با خودش آورده بود میجوید، روکشِ داندانِ آسیابش شکست. با زبانش که میزند زیرِ روکشِ شکسته، لقلق خوردن و ساییدنش به دندانهای بغلی کفرش را درمیآورد...
وقتی میلر به آن گروهانِ دیگر فکر میکند ــ همان که مثلاً در کمینش نشستهاند ــ ستونی از مردانِ خشک و شکمسیر میبیند که از سوراخی که او داخلش ایستاده و منتظر است دورتر و دورتر میشوند. میبیندشان که با کولهپشتیهای سبکشان بهراحتی حرکت میکنند. میبیندشان که برای سیگار دود کردن کمی توقف میکنند، روی بسترهای خوشبویی از برگهای سوزنیِ کاج زیر درختها دراز میکشند، زمزمۀ گپزدنشان خفیفتر و خفیفتر میشود، و یکییکی خوابشان میبرد.
به خدا قسم حقیقت دارد. میلر این را میداند، همانطور که میداند دارد سرما میخورَد؛ برای اینکه بخت و اقبال او همین است که هست. اگر او عضوِ آن یکی گروهان بود، حالا آنها بودند که باید در سوراخها کِز میکردند.
زبانِ میلر ناخودآگاه میزند زیرِ روکش دندان، و موجی از درد در تمامِ وجودش پخش میشود. از جا میپرد. چشمهاش میسوزد. دندانهاش را به هم فشار میدهد تا جلوی فریادی را که در گلویش مانده است بگیرد. خفهاش میکند و نگاهی به اطراف، به نفراتِ دیگر میاندازد. چند نفری که میتواند ببیند، قیافههای مبهوت و خاکستری رنگی دارند. از بقیه فقط کلاههای بارانیها را میبیند. کلاههای بارانی مثل صخرههایی به شکلِ فشنگ از زمین بیرون زدهاند.
حالا که هیچچیز بهجز فکرِ درد در سرِ میلر نیست، صدای باریدنِ قطرههای باران را روی کلاهِ بارانی خودش میشنود. بعد صدای نالۀ نزدیکشوندۀ یک ماشین را میشنود. ماشینِ جیپی توی جاده از وسطِ آبها دارد میآید؛ قیقاج میرود و آبِ گلآلودِ غلیظ را به اینطرف و آنطرف میپاشد. خودِ جیپ هم پوشیده از گِل است. روبهروی محلِ استقرارِ گروهانِ براوو ترمز میکند و دوبار بوق میزند.
میلر چشم میگرداند به اطراف تا ببیند دیگران چهکار میکنند؛ هیچ کس تکان نخورده. همگی همانطور درونِ سوراخهاشان ماندهاند. بوق دوباره به صدا میافتد. یک هیکلِ قدکوتاهِ بارانیپوش از وسطِ درختهای بالای جاده میآید بیرون. میلر از روی ریزهمیزه بودنِ او میتواند حدس بزند که این خودِ سرگروهبان است؛ آنقدر ریزه است که بارانی تا دَمِ پایش میرسد. سرگروهبان آهستهآهسته میرود به طرف جیپ. تکههای بزرگ گِل به پوتینهایش چسبیده. به جیپ که میرسد، سرش را خم میکند تو و کمی بعد، میکشد بیرون. نگاهی میاندازد به جاده. همانطور که به فکر فرو رفته، لگدی میزند به یکی از لاستیکها. بعد سرش را میآورد بالا و اسمِ میلر را با فریاد صدا میزند.
میلر همانطور دارد تماشا میکند. تا یک بارِ دیگر سرگروهبان اسمش را با فریاد اعلام نکرده، میلر برای بیرون کشیدنِ خودش از سنگر تقلا نمیکند. بقیۀ افراد صورتهای خاکستریشان را برمیگردانند رو به او که دارد سلانهسلانه از جلویِ کلههاشان رد میشود.
سرگروهبان میگوید: «بیا اینجا ببینم، پسر».
چند قدم از جیپ فاصله میگیرد و با دست اشاره میکند به میلر. میلر راه میافتد دنبال او. چیزی پیش آمده. میلر شک ندارد، چون سرگروهبان بهجای اینکه «چلغوز» صدایش کند، «پسر» صدایش کرد. از همین حالا، طرفِ چپِ شکمش سوزشی احساس میکند؛ زخم معدهاش است.
سرگروهبان به جاده خیره شده است. شروع میکند: «قضیه از این قراره که...»
ادامه دارد...
@Fiction_12
(بخش اول)
نویسنده: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی
دو روز است که «میلر» با بقیۀ نفراتِ گروهانِ «براوو» زیرِ باران منتظر نفراتِ یک گروهان دیگرند که قرار است خودشان را برسانند به جادهای کنارِ جنگل؛ جایی که گروهانِ براوو آنجا کمین کرده. وقتی که این اتفاق بیفتد ــ اگر بیفتد ــ میلر سرش را از توی سوراخی که در آن قایم شده بیرون خواهد آورد، و همۀ فشنگهای مشقیاش را به طرف جاده شلیک خواهد کرد؛ همۀ نفراتِ گروهانِ براوو همین کار را خواهند کرد. بعد از سوراخهاشان بیرون میآیند و سوارِ چند تا کامیون میشوند و میروند خانه؛ یعنی برمیگردند به پایگاه. نقشه از این قرار است.
میلر اعتقادی به این نقشه ندارد. تا حالا هیچ نقشهای سراغ نداشته که بگیرد، و این یکی هم نخواهد گرفت. معلوم است که نمیگیرد. یکی اینکه ستوانی که این نقشه را ریخته بیشترِ وقتها در محل نبوده؛ خودش ادعا میکند «گشتهای شناسایی» میزده، ولی دروغ است. وقتی که نمیدانید دشمن کجاست، چهطور ممکن است «گشتهای شناسایی» بزنید؟
کفِ سنگرِ میلر حدود سی سانت آب جمع شده، مجبور است روی خشتهای کوچکی که از دیوارههای سنگرش کنده است بایستد، اما خاکِ ماسهای و خشتها یکییکی وا میروند. پوتینهاش خیس شده. تازه، سیگارهاش هم خیس شده. تازه، همان شب اولی که آمدند بیرون ــ وقتی داشت یکی از آبنباتهایی را که برای انرژی گرفتن با خودش آورده بود میجوید، روکشِ داندانِ آسیابش شکست. با زبانش که میزند زیرِ روکشِ شکسته، لقلق خوردن و ساییدنش به دندانهای بغلی کفرش را درمیآورد...
وقتی میلر به آن گروهانِ دیگر فکر میکند ــ همان که مثلاً در کمینش نشستهاند ــ ستونی از مردانِ خشک و شکمسیر میبیند که از سوراخی که او داخلش ایستاده و منتظر است دورتر و دورتر میشوند. میبیندشان که با کولهپشتیهای سبکشان بهراحتی حرکت میکنند. میبیندشان که برای سیگار دود کردن کمی توقف میکنند، روی بسترهای خوشبویی از برگهای سوزنیِ کاج زیر درختها دراز میکشند، زمزمۀ گپزدنشان خفیفتر و خفیفتر میشود، و یکییکی خوابشان میبرد.
به خدا قسم حقیقت دارد. میلر این را میداند، همانطور که میداند دارد سرما میخورَد؛ برای اینکه بخت و اقبال او همین است که هست. اگر او عضوِ آن یکی گروهان بود، حالا آنها بودند که باید در سوراخها کِز میکردند.
زبانِ میلر ناخودآگاه میزند زیرِ روکش دندان، و موجی از درد در تمامِ وجودش پخش میشود. از جا میپرد. چشمهاش میسوزد. دندانهاش را به هم فشار میدهد تا جلوی فریادی را که در گلویش مانده است بگیرد. خفهاش میکند و نگاهی به اطراف، به نفراتِ دیگر میاندازد. چند نفری که میتواند ببیند، قیافههای مبهوت و خاکستری رنگی دارند. از بقیه فقط کلاههای بارانیها را میبیند. کلاههای بارانی مثل صخرههایی به شکلِ فشنگ از زمین بیرون زدهاند.
حالا که هیچچیز بهجز فکرِ درد در سرِ میلر نیست، صدای باریدنِ قطرههای باران را روی کلاهِ بارانی خودش میشنود. بعد صدای نالۀ نزدیکشوندۀ یک ماشین را میشنود. ماشینِ جیپی توی جاده از وسطِ آبها دارد میآید؛ قیقاج میرود و آبِ گلآلودِ غلیظ را به اینطرف و آنطرف میپاشد. خودِ جیپ هم پوشیده از گِل است. روبهروی محلِ استقرارِ گروهانِ براوو ترمز میکند و دوبار بوق میزند.
میلر چشم میگرداند به اطراف تا ببیند دیگران چهکار میکنند؛ هیچ کس تکان نخورده. همگی همانطور درونِ سوراخهاشان ماندهاند. بوق دوباره به صدا میافتد. یک هیکلِ قدکوتاهِ بارانیپوش از وسطِ درختهای بالای جاده میآید بیرون. میلر از روی ریزهمیزه بودنِ او میتواند حدس بزند که این خودِ سرگروهبان است؛ آنقدر ریزه است که بارانی تا دَمِ پایش میرسد. سرگروهبان آهستهآهسته میرود به طرف جیپ. تکههای بزرگ گِل به پوتینهایش چسبیده. به جیپ که میرسد، سرش را خم میکند تو و کمی بعد، میکشد بیرون. نگاهی میاندازد به جاده. همانطور که به فکر فرو رفته، لگدی میزند به یکی از لاستیکها. بعد سرش را میآورد بالا و اسمِ میلر را با فریاد صدا میزند.
میلر همانطور دارد تماشا میکند. تا یک بارِ دیگر سرگروهبان اسمش را با فریاد اعلام نکرده، میلر برای بیرون کشیدنِ خودش از سنگر تقلا نمیکند. بقیۀ افراد صورتهای خاکستریشان را برمیگردانند رو به او که دارد سلانهسلانه از جلویِ کلههاشان رد میشود.
سرگروهبان میگوید: «بیا اینجا ببینم، پسر».
چند قدم از جیپ فاصله میگیرد و با دست اشاره میکند به میلر. میلر راه میافتد دنبال او. چیزی پیش آمده. میلر شک ندارد، چون سرگروهبان بهجای اینکه «چلغوز» صدایش کند، «پسر» صدایش کرد. از همین حالا، طرفِ چپِ شکمش سوزشی احساس میکند؛ زخم معدهاش است.
سرگروهبان به جاده خیره شده است. شروع میکند: «قضیه از این قراره که...»
ادامه دارد...
@Fiction_12
آن «میلرِ» دیگر
(بخش دوم)
نویسنده: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی
مکث میکند و برمیگردد رو به میلر. «لعنت خدا بر شیطون. چه میدونم. تُف به این زندگی. گوش بده. ما یه پیامِ فوری از صلیبِ سرخ گرفتیم. تو خبر داشتی که مادرت مریضه؟»
میلر حرفی نمیزند. لبهایش را به هم چفت کرده است.
میلر که همانطور ثابت میماند، سرگروهبان میگوید: «قاعدتاً مریض بوده نه؟ دیشب فوت کرده. من واقعاً متأسفم».
سرگروهبان با قیافۀ غمزدهای به میلر نگاه میکند، و میلر میبیند که دست راستِ سرگروهبان زیرِ بارانیاش بالا میآید، بعد دوباره میافتد پایین. میلر میفهمد که سرگروهبان میخواسته دستش را به علامت یک تسلیتِ مردانه، بگذارد روی شانۀ او، ولی این کار عملی نیست. این کار را فقط وقتی میتوانی بکنی که از طرفِ مقابل قدبلندتر باشی؛ یا دستِکم همقد.
سرگروهبان میگوید: «این بچهها تو رو برمیگردونن به پایگاه».
و با سر به جیپ اشاره میکند. «اونجا میری سراغِ صلیب سرخ و دیگه از اونجا به بعد خودشون میبرنت».
و این را هم اضافه میکند: «یه استراحتی هم بکن».
برمیگردد و میرود به طرف درختها.
میلر لوازمش را جمع میکند. سرِ راهش که دارد به طرف جیپ میرود، یکی از افراد میپرسد: «هی، میلر، قضیه چیه؟»
میلر جواب نمیدهد. میترسد اگر دهان باز کُند، بزند زیرِ خنده و همهچز را خراب کند. همانطور که دارد میرود بالا، روی صندلیِ عقبِ جیپ، سرش را پایین نگهمیدارد و دهانش را محکم میبندد. تا حدودِ یک مایل دورتر از گروهان، سرش را بلند نمیکند. ستوانِ چاقی که بغل دستِ راننده نشسته است دارد نگاهش میکند. میگوید: «بابت این قضیه متأسفم. یه ضایعهس واقعاً».
راننده، که او هم ستوان است، میگوید: «یه ضایعۀ بزرگ».
از روی شانهاش نگاهی میاندازد. میلر یک لحظه قیافۀ خودش را در شیشههای عینکِ راننده میبیند.
زیر لب میگوید: «یه روزی باید پیش میاومد».
و دوباره سرش را میاندازد پایین. دستهای میلر دارد میلرزد. دستها را میگذارد بینِ زانوهایش و از پشتِ پنجرۀ تلقی، به درختهایی که بهسرعت از کنارشان میگذرد زل میزند. قطرههای باران روی برزنتِ بالای سرش ضرب گرفتهاند. او آن تو است، و همۀ آنهای دیگر هنوز بیرون هستند. میلر از این فکر بیرون نمیآید که دیگران آن بیرون زیرِ باران ماندهاند، و با این فکر دلش میخواهد بخندد و بزند روی پایش. هیچوقت اینقدر خوشبخت نبوده است.
راننده میگوید: «مادربزرگِ من پارسال مُرد، اما از دست دادن مادر یه چیز دیگهس. من میفهمم چه احساسی داری، میلر».
میلر به او میگوید: «دلواپس من نباش. یه جوری باش کنار میام».
ستوانِ چاقِ بغل دستِ راننده میگوید: «ببین! خیال نکن که چون ما اینجاییم باید جلوی خودت رو بگیری. اگه میخوای گریه و زاری بکنی، معطلش نکن. درست میگم، لِب؟»
راننده سرش را تکان میدهد: «آره، بریز بیرون».
میلر میگوید: «مسئلهای نیست».
دلش میخواهد به این دو نفر حالی کند که لازم نیست تمام طول راه را تا «فورد اُرد» قیافهای ماتمزده به خودشان بگیرند. ولی اگر به آنها بگوید که قضیه از چه قرار است، بلافاصله دُور میزنند و برش میگردانند به سنگرش.
قضیه از این قرار است: یک میلرِ دیگر در گُردانِ آنها حروف اولِ اسمهای اول و دومش عینِ مال اوست؛ «دبلیو . پی»، و همین میلر است که مادرش مُرده. پدرش هم تابستان مُرد و آن دفعه هم پیامِ اشتباهی اول به دستِ میلر رسید. فعلاً روزگار به او روی خوش نشان داده است. همانوقت که سرگروهبان سراغِ مادرش را گرفت، شستش خبردار شد.
یک بار هم که شده همه بیرون هستند و میلر تو؛ سرِ راهش به طرفِ دوشِ آبِ داغ، لباسِ خشک، پیتزا و رختخواب گرم و نرم. حتی برای اینکه خودش را برساند به اینجا، مجبور نبوده هیچ کارِ خلافی بکند. فقط همان کاری را کرده که به او گفته بودند. اشتباه از خودشان بود. فردا همانطور که سرگروهبان سفارش کرده است استراحت خواهد کرد، روکشِ شکستۀ دندانش را به دکتر نشان خواهد داد، و شاید هم بعدش برود به یکی از سینماهای وسطِ شهر. تازه آن وقت، سری به صلیبِ سرخ خواهد زد. تا وقتی که آنها بخواهند تهتوی قضیه را در بیاورند، دیگر برای اینکه به میدانِ مشق برش گردانند خیلی دیر شده است. و بهتر از همه اینکه آن میلرِ دیگر بویی نبرد. آن میلرِ دیگر یک روزِ کاملِ دیگر با این فکر سر خواهد کرد که مادرش هنوز زنده است. حتی میشود گفت که میلر مادرِ او را برایش زنده نگهداشته است.
مردِ بغل دستِ راننده دوباره سرش را برمیگرداند و میلر را ورانداز میکند. چشمهای تیرۀ کوچکی دارد با صورتِ گرد و سفید بچگانهای که دانههای عرق رویش نشسته. روی پلاک اسمش، نوشته شده است «کایزر».
ادامه دارد...
@Fiction_12
(بخش دوم)
نویسنده: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی
مکث میکند و برمیگردد رو به میلر. «لعنت خدا بر شیطون. چه میدونم. تُف به این زندگی. گوش بده. ما یه پیامِ فوری از صلیبِ سرخ گرفتیم. تو خبر داشتی که مادرت مریضه؟»
میلر حرفی نمیزند. لبهایش را به هم چفت کرده است.
میلر که همانطور ثابت میماند، سرگروهبان میگوید: «قاعدتاً مریض بوده نه؟ دیشب فوت کرده. من واقعاً متأسفم».
سرگروهبان با قیافۀ غمزدهای به میلر نگاه میکند، و میلر میبیند که دست راستِ سرگروهبان زیرِ بارانیاش بالا میآید، بعد دوباره میافتد پایین. میلر میفهمد که سرگروهبان میخواسته دستش را به علامت یک تسلیتِ مردانه، بگذارد روی شانۀ او، ولی این کار عملی نیست. این کار را فقط وقتی میتوانی بکنی که از طرفِ مقابل قدبلندتر باشی؛ یا دستِکم همقد.
سرگروهبان میگوید: «این بچهها تو رو برمیگردونن به پایگاه».
و با سر به جیپ اشاره میکند. «اونجا میری سراغِ صلیب سرخ و دیگه از اونجا به بعد خودشون میبرنت».
و این را هم اضافه میکند: «یه استراحتی هم بکن».
برمیگردد و میرود به طرف درختها.
میلر لوازمش را جمع میکند. سرِ راهش که دارد به طرف جیپ میرود، یکی از افراد میپرسد: «هی، میلر، قضیه چیه؟»
میلر جواب نمیدهد. میترسد اگر دهان باز کُند، بزند زیرِ خنده و همهچز را خراب کند. همانطور که دارد میرود بالا، روی صندلیِ عقبِ جیپ، سرش را پایین نگهمیدارد و دهانش را محکم میبندد. تا حدودِ یک مایل دورتر از گروهان، سرش را بلند نمیکند. ستوانِ چاقی که بغل دستِ راننده نشسته است دارد نگاهش میکند. میگوید: «بابت این قضیه متأسفم. یه ضایعهس واقعاً».
راننده، که او هم ستوان است، میگوید: «یه ضایعۀ بزرگ».
از روی شانهاش نگاهی میاندازد. میلر یک لحظه قیافۀ خودش را در شیشههای عینکِ راننده میبیند.
زیر لب میگوید: «یه روزی باید پیش میاومد».
و دوباره سرش را میاندازد پایین. دستهای میلر دارد میلرزد. دستها را میگذارد بینِ زانوهایش و از پشتِ پنجرۀ تلقی، به درختهایی که بهسرعت از کنارشان میگذرد زل میزند. قطرههای باران روی برزنتِ بالای سرش ضرب گرفتهاند. او آن تو است، و همۀ آنهای دیگر هنوز بیرون هستند. میلر از این فکر بیرون نمیآید که دیگران آن بیرون زیرِ باران ماندهاند، و با این فکر دلش میخواهد بخندد و بزند روی پایش. هیچوقت اینقدر خوشبخت نبوده است.
راننده میگوید: «مادربزرگِ من پارسال مُرد، اما از دست دادن مادر یه چیز دیگهس. من میفهمم چه احساسی داری، میلر».
میلر به او میگوید: «دلواپس من نباش. یه جوری باش کنار میام».
ستوانِ چاقِ بغل دستِ راننده میگوید: «ببین! خیال نکن که چون ما اینجاییم باید جلوی خودت رو بگیری. اگه میخوای گریه و زاری بکنی، معطلش نکن. درست میگم، لِب؟»
راننده سرش را تکان میدهد: «آره، بریز بیرون».
میلر میگوید: «مسئلهای نیست».
دلش میخواهد به این دو نفر حالی کند که لازم نیست تمام طول راه را تا «فورد اُرد» قیافهای ماتمزده به خودشان بگیرند. ولی اگر به آنها بگوید که قضیه از چه قرار است، بلافاصله دُور میزنند و برش میگردانند به سنگرش.
قضیه از این قرار است: یک میلرِ دیگر در گُردانِ آنها حروف اولِ اسمهای اول و دومش عینِ مال اوست؛ «دبلیو . پی»، و همین میلر است که مادرش مُرده. پدرش هم تابستان مُرد و آن دفعه هم پیامِ اشتباهی اول به دستِ میلر رسید. فعلاً روزگار به او روی خوش نشان داده است. همانوقت که سرگروهبان سراغِ مادرش را گرفت، شستش خبردار شد.
یک بار هم که شده همه بیرون هستند و میلر تو؛ سرِ راهش به طرفِ دوشِ آبِ داغ، لباسِ خشک، پیتزا و رختخواب گرم و نرم. حتی برای اینکه خودش را برساند به اینجا، مجبور نبوده هیچ کارِ خلافی بکند. فقط همان کاری را کرده که به او گفته بودند. اشتباه از خودشان بود. فردا همانطور که سرگروهبان سفارش کرده است استراحت خواهد کرد، روکشِ شکستۀ دندانش را به دکتر نشان خواهد داد، و شاید هم بعدش برود به یکی از سینماهای وسطِ شهر. تازه آن وقت، سری به صلیبِ سرخ خواهد زد. تا وقتی که آنها بخواهند تهتوی قضیه را در بیاورند، دیگر برای اینکه به میدانِ مشق برش گردانند خیلی دیر شده است. و بهتر از همه اینکه آن میلرِ دیگر بویی نبرد. آن میلرِ دیگر یک روزِ کاملِ دیگر با این فکر سر خواهد کرد که مادرش هنوز زنده است. حتی میشود گفت که میلر مادرِ او را برایش زنده نگهداشته است.
مردِ بغل دستِ راننده دوباره سرش را برمیگرداند و میلر را ورانداز میکند. چشمهای تیرۀ کوچکی دارد با صورتِ گرد و سفید بچگانهای که دانههای عرق رویش نشسته. روی پلاک اسمش، نوشته شده است «کایزر».
ادامه دارد...
@Fiction_12
آن «میلرِ» دیگر
(بخش سوم)
نویسند: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی
همانطور که دندانهای کوچک چهارگوشش را که مثل دندانهای بچههاست نشان میدهد، میگوید: «تو خوب طاقت داری، میلر. بیشترِ بچهها تا بهشون بگی، خودشون رو میبازن».
راننده میگوید: «من هم میبازم، همه خودشون رو میبازن. یا شاید بهتره بگم تقریباً همه. یه احساسِ انسانیه، کایزر».
کایزر میگوید: «مسلمه. من هم حرفم همینه. این روز بدترین روز زندگیِ منه، روزی که مامانم بمیره».
چشمکی میزند، اما میلر چشمهای کوچکش را میبیند که اشک افتاده است.
میلر میگوید: «همه باید یه وقتی بمیرن. دیر یا زود. این فلسفۀ منه».
راننده میگوید: «درکش مشکله. واقعاً عمیقه».
کایزر نگاهِ تند و تیزی به او میاندازد و میگوید: «بیخیال، لِبوویتز».
میلر سرش را میبرد جلو. «لِبوویتز» یک اسم یهودی است. یعنی اینکه لِبوویتز باید یهودی باشد. میلر میخواهد از او بپرسد چرا آمده است توی ارتش، ولی میترسد لِبوویتز حرف او را عوضی بفهمد. برای این که حرفی زده باشد، میگوید: «دیگه این روزا تو ارتش زیاد یهودی نمیبینی».
لِبوویتز در آینه نگاه میکند. ابروهای پرپشتش را از پشت عینکش بالا میاندازد و بعد سرش را تکان میدهد و چیزی میگوید که میلر نمیفهمد.
کایزر دوباره میگوید: «بیخیال، لِب».
برمیگردد بهطرف میلر و میپرسد که مراسم تشیع جنازه کجا برگزار میشود. میلر میگوید: «کدوم تشیع جنازه؟»
لِبوویتز میخندد. کایزر میگوید: «دست وردار. پس تو پاک بیقی؟»
لِبوویتز یک لحظه ساکت میماند. بعد، دوباره نگاهی میاندازد به آینه و میگوید: «ببخشید، میلر. من دیگه داشتم خودمو لوس میکردم».
میلر شانههایش را تکان میدهد. زبانش بیهوا ضربهای به روکش میزند و میلر ناگهان خودش را جمع میکند. کایزر میپرسد: «مامانت کجا زندگی میکرد؟»
میلر میگوید: «ردینگ».
کایزر سرش را تکان میدهد. تکرار میکند: «ردینگ...» همانطور به میلر زل زده. لِبوویتز هم به میلر زل زده و نگاهش مدام بین آینه و جاده در نوسان است. میلر میفهمد که آنها انتظار داشتند رفتاری متفاوت با رفتاری که او کرده بود ببینند؛ رفتاری احساساتیتر و از این حرفها. آنها افراد دیگری را دیده بودند که مادرشان مرده بودند، و حالا میزانی دستشان آمده بود که او نتوانسته بود خودش را با آن جور کند. از پنجره به بیرون نگاه میکند. دارند از یک جادۀ لبِ پرتگاه رد میشوند. تکههایی از آسمانِ آبی از میان درختهای سمت چپ جاده برق میزند، و بعد میرسند به یک فضای بدون درخت، و میلر اقیانوس را آن پایین میبیند که زیر آسمانٌ روشنِ بیابر تا افق پیداست. حالا بهجز چند تودۀ فشردۀ مه روی شاخههای درختها، همۀ ابرها پشت سرشان، روی کوهها و بالای سرِ سربازها جا ماندهاند.
میلر میگوید: «خیالِ بد به دلتون راه ندین. من متأسفم که مادرم مرده».
کایزر میگوید: «اینجوری بهتره. با حرف بریز بیرون».
میلر میگوید: «قضیه اینه که من زیاد خوب نمیشناختمش».
و بعداز این دروغِ بزرگ، احساسی شبیه به بیوزنی به او دست میدهد. اول کمی ناراحتش میکند، ولی چیزی نمیگذرد که احساس میکند دارد خوشش میآید. از این به بعد، میتواند هر حرفی بزند.
قیافۀ غمزدهای به خودش میگیرد و میگوید: «من خیال میکنم اگه اونجوری ما رو ول نکرده بود بره، حالا بیشتر داغون میشدم. درست وسطِ فصلِ برداشت، ما رو گذاشت و رفت».
کایزر به او میگوید: «میدونم که خیلی برات گرون تموم شده. بریز بیرون، اعتراف کن».
میلر این حرفها را از روی یک ترانه بههم بافته، اما دیگر چیزی یادش نمیآید. سرش را پایین میاندازد و به پوتینهایش نگاه میکند. کمی بعد، میگوید: «پدرم رو کُشت. دلش رو شکسته بود، اون هم مُرد. من رو گذاشت با پنچ تا بچه که روی دستم موند، تازه غیر از خودِ مزرعه».
میلر چشمهایش را میبندد. زمینی را میبیند که تمامش را شخم زدهاند و خورشید دارد آنجا غروب میکند، یک دسته بچه با چنگکها و بیلهایی روی شانههاشان از طرف زمین دارند میآیند رو به او. همانطور که جیپ دارد از پیچوخمِ جاده پایین میرود، او سختیهایی را که بهعنوان فرزند ارشد خانواده تحمل کرده است برای آنها تعریف میکند. به آخرِ داستانش که رسید، میافتند توی جادۀ اصلیِ کناره و میپیچند به طرف شمال. از اینجا به بعد، دیگر چیپ در دستانداز بالا و پایین نمیپرد. سرعت میگیرد. صدای حرکت لاستیکها روی جادۀ صاف به گوش میرسد. هوهوی هوا روی آنتن رادیو فقط یک نت میزند. میلر میگوید: «بههرحال، دو سالی بود که حتی یک نامه هم ازش نداشتم».
لِبوویتز میگوید: «تو باید فیلم بسازی».
میلر نمیداند چه حرفی باید بزند. منتظر است ببیند لِبوویتز دیگر میخواهد چه بگوید، اما لِبوویتز ساکت است، کایزر هم همینطور؛ از چند دقیقۀ پیش پشتش را به میلر کرده.
ادامه دارد...
@Fiction_12
(بخش سوم)
نویسند: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی
همانطور که دندانهای کوچک چهارگوشش را که مثل دندانهای بچههاست نشان میدهد، میگوید: «تو خوب طاقت داری، میلر. بیشترِ بچهها تا بهشون بگی، خودشون رو میبازن».
راننده میگوید: «من هم میبازم، همه خودشون رو میبازن. یا شاید بهتره بگم تقریباً همه. یه احساسِ انسانیه، کایزر».
کایزر میگوید: «مسلمه. من هم حرفم همینه. این روز بدترین روز زندگیِ منه، روزی که مامانم بمیره».
چشمکی میزند، اما میلر چشمهای کوچکش را میبیند که اشک افتاده است.
میلر میگوید: «همه باید یه وقتی بمیرن. دیر یا زود. این فلسفۀ منه».
راننده میگوید: «درکش مشکله. واقعاً عمیقه».
کایزر نگاهِ تند و تیزی به او میاندازد و میگوید: «بیخیال، لِبوویتز».
میلر سرش را میبرد جلو. «لِبوویتز» یک اسم یهودی است. یعنی اینکه لِبوویتز باید یهودی باشد. میلر میخواهد از او بپرسد چرا آمده است توی ارتش، ولی میترسد لِبوویتز حرف او را عوضی بفهمد. برای این که حرفی زده باشد، میگوید: «دیگه این روزا تو ارتش زیاد یهودی نمیبینی».
لِبوویتز در آینه نگاه میکند. ابروهای پرپشتش را از پشت عینکش بالا میاندازد و بعد سرش را تکان میدهد و چیزی میگوید که میلر نمیفهمد.
کایزر دوباره میگوید: «بیخیال، لِب».
برمیگردد بهطرف میلر و میپرسد که مراسم تشیع جنازه کجا برگزار میشود. میلر میگوید: «کدوم تشیع جنازه؟»
لِبوویتز میخندد. کایزر میگوید: «دست وردار. پس تو پاک بیقی؟»
لِبوویتز یک لحظه ساکت میماند. بعد، دوباره نگاهی میاندازد به آینه و میگوید: «ببخشید، میلر. من دیگه داشتم خودمو لوس میکردم».
میلر شانههایش را تکان میدهد. زبانش بیهوا ضربهای به روکش میزند و میلر ناگهان خودش را جمع میکند. کایزر میپرسد: «مامانت کجا زندگی میکرد؟»
میلر میگوید: «ردینگ».
کایزر سرش را تکان میدهد. تکرار میکند: «ردینگ...» همانطور به میلر زل زده. لِبوویتز هم به میلر زل زده و نگاهش مدام بین آینه و جاده در نوسان است. میلر میفهمد که آنها انتظار داشتند رفتاری متفاوت با رفتاری که او کرده بود ببینند؛ رفتاری احساساتیتر و از این حرفها. آنها افراد دیگری را دیده بودند که مادرشان مرده بودند، و حالا میزانی دستشان آمده بود که او نتوانسته بود خودش را با آن جور کند. از پنجره به بیرون نگاه میکند. دارند از یک جادۀ لبِ پرتگاه رد میشوند. تکههایی از آسمانِ آبی از میان درختهای سمت چپ جاده برق میزند، و بعد میرسند به یک فضای بدون درخت، و میلر اقیانوس را آن پایین میبیند که زیر آسمانٌ روشنِ بیابر تا افق پیداست. حالا بهجز چند تودۀ فشردۀ مه روی شاخههای درختها، همۀ ابرها پشت سرشان، روی کوهها و بالای سرِ سربازها جا ماندهاند.
میلر میگوید: «خیالِ بد به دلتون راه ندین. من متأسفم که مادرم مرده».
کایزر میگوید: «اینجوری بهتره. با حرف بریز بیرون».
میلر میگوید: «قضیه اینه که من زیاد خوب نمیشناختمش».
و بعداز این دروغِ بزرگ، احساسی شبیه به بیوزنی به او دست میدهد. اول کمی ناراحتش میکند، ولی چیزی نمیگذرد که احساس میکند دارد خوشش میآید. از این به بعد، میتواند هر حرفی بزند.
قیافۀ غمزدهای به خودش میگیرد و میگوید: «من خیال میکنم اگه اونجوری ما رو ول نکرده بود بره، حالا بیشتر داغون میشدم. درست وسطِ فصلِ برداشت، ما رو گذاشت و رفت».
کایزر به او میگوید: «میدونم که خیلی برات گرون تموم شده. بریز بیرون، اعتراف کن».
میلر این حرفها را از روی یک ترانه بههم بافته، اما دیگر چیزی یادش نمیآید. سرش را پایین میاندازد و به پوتینهایش نگاه میکند. کمی بعد، میگوید: «پدرم رو کُشت. دلش رو شکسته بود، اون هم مُرد. من رو گذاشت با پنچ تا بچه که روی دستم موند، تازه غیر از خودِ مزرعه».
میلر چشمهایش را میبندد. زمینی را میبیند که تمامش را شخم زدهاند و خورشید دارد آنجا غروب میکند، یک دسته بچه با چنگکها و بیلهایی روی شانههاشان از طرف زمین دارند میآیند رو به او. همانطور که جیپ دارد از پیچوخمِ جاده پایین میرود، او سختیهایی را که بهعنوان فرزند ارشد خانواده تحمل کرده است برای آنها تعریف میکند. به آخرِ داستانش که رسید، میافتند توی جادۀ اصلیِ کناره و میپیچند به طرف شمال. از اینجا به بعد، دیگر چیپ در دستانداز بالا و پایین نمیپرد. سرعت میگیرد. صدای حرکت لاستیکها روی جادۀ صاف به گوش میرسد. هوهوی هوا روی آنتن رادیو فقط یک نت میزند. میلر میگوید: «بههرحال، دو سالی بود که حتی یک نامه هم ازش نداشتم».
لِبوویتز میگوید: «تو باید فیلم بسازی».
میلر نمیداند چه حرفی باید بزند. منتظر است ببیند لِبوویتز دیگر میخواهد چه بگوید، اما لِبوویتز ساکت است، کایزر هم همینطور؛ از چند دقیقۀ پیش پشتش را به میلر کرده.
ادامه دارد...
@Fiction_12
آن «میلرِ» دیگر
(بخش چهارم)
نویسنده: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی
هر دو مرد به جادۀ جلوی چشمشان زل زدهاند. میلر میبیند که آنها دیگر توجهی به او ندارند. ناامید شده، چون با دست انداختنِ آنها داشت عشق میکرد.
یکی از چیزهایی که میلر به آنها گفت حقیقت داشت؛ دو سال بود که از مادرش نامهای به دستش نرسیده بود. وقتی که تازه آمده بود به ارتش، مادرش خیلی نامه برای او مینوشت، دستِکم هفتهای یک بار، گاهی وقتها دوبار، اما میلر همۀ نامههایش را باز نشده پس فرستاد و یک سال که از این ماجرا گذشت، مادرش دیگر رها کرد. چند بار سعی کرد تلفنی با او تماس بگیرد، ولی میلر پای تلفن نمیرفت، این بود که مادرش هم دیگر رها کرد. میلر میخواست به مادرش بفهماند که این پسر از آنها نیست که سیلی که خورد، گونۀ دیگرش را هم برای سیلی خوردن بیاورد جلو. او یک مردِ جدی است که اگر با او دربیفتید از دستتان میرود.
مادرِ میلر با ازدواج کردنش با مردی که نباید با او ازدواج میکرد، با میلر درافتاد؛ ازدواجش با «فیل داو». داو، معلمِ زیستشناسیِ دبیرستان بود. میلر در این درس اشکال داشت و مادرِ میلر رفت مدرسه تا در این باره با او حرف بزند و حرف زدن به قولوقرارِ ازدواج کشیده شد. میلر سعی کرد مادرش را از خرِ شیطان بیاورد پایین، اما حرف توی گوشش نمیرفت. جوری رفتار میکرد که خیال میکردی یک تکۀ واقعی به تور زده، نه یک نفر که زبانش میگرفت و همۀ عمرش را صرفِ تشریحِ خرچنگها کرده بود.
میلر هر کاری که از دستش برمیآمد کرد تا ازدواج سر نگیرد، اما مادرش چشمش را بسته بود. نمیتوانست همان چیزی را که داشت ببیند، و ببیند که همانطور دوتایی چهقدر بهشان خوش میگذرد. همیشه وقتی که از سرِ کار برمیگشت، میلر خانه بود؛ با یک قوری قهوۀ حاضر و آماده. دوتایی مینشستند با هم قهوه میخوردند و از چیزهای مختلف حرف میزدند، یا شاید اصلاً حرف نمیزدند. شاید همانطور مینشستند توی آشپزخانه تا هوا تاریک میشد، تا تلفن زنگ میزد، یا سگ بنا میکرد به واقواق کردن و معلوم بود که میخواهد برود بیرون. قدم زدن با سگ دُورِ دریاچۀ مصنوعی، برگشتن و خوردنِ هر چه دلشان میخواست، گاهی وقتها هیچی. گاهی وقتها همان غذای دیشب یا پریشب یا سهـچهار شب پیش را میخوردند، برنامههایی که دلشان میخواست را تماشا میکردند و هر وقت دلشان میخواست میرفتند میخوابیدند، و نه هر وقت که یک نفر دیگر دلش میخواست. با هم بودند و سرِ خانه و زندگی خودشان بودند.
فیل داو آنقدر مادرش را گیج کرد که یادش رفت زندگیشان چهقدر خوب بود. نخواست ببیند که چه چیزی را دارد از بین میبرد. مادرش به او میگفت: «تو بههرحال رفتنی هستی. یک سال بعد یا دو سال بعد، تو از پیش من میری».
که این نشان میداد مادرش چهقدر دربارۀ میلر خطا میکرده، چون او هیچوقت مادرش را ترک نمیکرد. هرگز، به هیچ قیمتی. ولی او وقتی این حرف را میزد، مادرش میخندید، مثل اینکه بهتر از او میدانست، مثل اینکه او جدی نمیگفت. ولی او جدی میگفت. وقتی که قول داد که پیشش میماند جدی میگفت، و وقتی قسم خورد که اگر با فیل داو ازدواج کند دیگر با او حرف نمیزند، باز هم جدی میگفت.
مادرش با داو ازدواج کرد. میلر آن شب و دو شبِ بعد را در یک مُتل سر کرد، تا اینکه پولش ته کشید. بعد رفت توی ارتش ثبت نام کرد. میدانست که این کارش روی مادر اثر میگذارد؛ چون هنوز یک ماه مانده بود تا دبیرستانش را تمام کند، و چون پدرش هم وقتی که در ارتش خدمت میکرد کشته شده بود. نه در ویتنام، همینجا در «جورجیا»، در یک حادثه کشته شد. با یک نفر دیگر داشتند ظرفهای غذا را داخلِ یک بشکۀ پُر از آب جوش خیس میدادند که یکمرتبه بشکه برگشت رویش. میلر آن زمان شش سالش بود. مادرِ میلر از آن به بعد از ارتش متنفر شد، نه بهخاطر اینکه شوهرش مرده بود ــ از جنگی که میخواست در آن شرکت کند خبر داشت، از تفنگچیها و تلههای انفجاری و مینها هم خبر داشت ــ بلکه بهخاطر نحوۀ مرگ. میگفت ارتش حتی نمیتواند ترتیبی بدهد که آدم به یک شیوۀ آبرومندانه بمیرد.
و حق هم با مادرش بود. ارتش همانقدر که مادرش فکر میکرد بد بود، و حتی بدتر هم بود. همۀ وقتت را به انتظار تلف میکردی. یک زندگی کاملاً احمقانه را میگذراندی. میلر از هر دقیقۀ آن نفرت داشت، ولی از این نفرتش لذت میبرد، چون اعتقاد داشت که مادرش میداند که او چهقدر بدبخت است. این دانستن برای مادرش عذابی بود. به بدیِ عذابی که مادرش به او داده بود ــ عذابی که داشت از قلب به شکمش و دندانهایش و همه جای دیگرش سرایت میکرد ــ نبود، ولی این بدترین عذابی بود که قدرتش را داشت به مادرش بدهد و کاری که میکرد این بود که مادرش را به یاد او بیندازد.
ادامه دارد...
@Fiction_12
(بخش چهارم)
نویسنده: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی
هر دو مرد به جادۀ جلوی چشمشان زل زدهاند. میلر میبیند که آنها دیگر توجهی به او ندارند. ناامید شده، چون با دست انداختنِ آنها داشت عشق میکرد.
یکی از چیزهایی که میلر به آنها گفت حقیقت داشت؛ دو سال بود که از مادرش نامهای به دستش نرسیده بود. وقتی که تازه آمده بود به ارتش، مادرش خیلی نامه برای او مینوشت، دستِکم هفتهای یک بار، گاهی وقتها دوبار، اما میلر همۀ نامههایش را باز نشده پس فرستاد و یک سال که از این ماجرا گذشت، مادرش دیگر رها کرد. چند بار سعی کرد تلفنی با او تماس بگیرد، ولی میلر پای تلفن نمیرفت، این بود که مادرش هم دیگر رها کرد. میلر میخواست به مادرش بفهماند که این پسر از آنها نیست که سیلی که خورد، گونۀ دیگرش را هم برای سیلی خوردن بیاورد جلو. او یک مردِ جدی است که اگر با او دربیفتید از دستتان میرود.
مادرِ میلر با ازدواج کردنش با مردی که نباید با او ازدواج میکرد، با میلر درافتاد؛ ازدواجش با «فیل داو». داو، معلمِ زیستشناسیِ دبیرستان بود. میلر در این درس اشکال داشت و مادرِ میلر رفت مدرسه تا در این باره با او حرف بزند و حرف زدن به قولوقرارِ ازدواج کشیده شد. میلر سعی کرد مادرش را از خرِ شیطان بیاورد پایین، اما حرف توی گوشش نمیرفت. جوری رفتار میکرد که خیال میکردی یک تکۀ واقعی به تور زده، نه یک نفر که زبانش میگرفت و همۀ عمرش را صرفِ تشریحِ خرچنگها کرده بود.
میلر هر کاری که از دستش برمیآمد کرد تا ازدواج سر نگیرد، اما مادرش چشمش را بسته بود. نمیتوانست همان چیزی را که داشت ببیند، و ببیند که همانطور دوتایی چهقدر بهشان خوش میگذرد. همیشه وقتی که از سرِ کار برمیگشت، میلر خانه بود؛ با یک قوری قهوۀ حاضر و آماده. دوتایی مینشستند با هم قهوه میخوردند و از چیزهای مختلف حرف میزدند، یا شاید اصلاً حرف نمیزدند. شاید همانطور مینشستند توی آشپزخانه تا هوا تاریک میشد، تا تلفن زنگ میزد، یا سگ بنا میکرد به واقواق کردن و معلوم بود که میخواهد برود بیرون. قدم زدن با سگ دُورِ دریاچۀ مصنوعی، برگشتن و خوردنِ هر چه دلشان میخواست، گاهی وقتها هیچی. گاهی وقتها همان غذای دیشب یا پریشب یا سهـچهار شب پیش را میخوردند، برنامههایی که دلشان میخواست را تماشا میکردند و هر وقت دلشان میخواست میرفتند میخوابیدند، و نه هر وقت که یک نفر دیگر دلش میخواست. با هم بودند و سرِ خانه و زندگی خودشان بودند.
فیل داو آنقدر مادرش را گیج کرد که یادش رفت زندگیشان چهقدر خوب بود. نخواست ببیند که چه چیزی را دارد از بین میبرد. مادرش به او میگفت: «تو بههرحال رفتنی هستی. یک سال بعد یا دو سال بعد، تو از پیش من میری».
که این نشان میداد مادرش چهقدر دربارۀ میلر خطا میکرده، چون او هیچوقت مادرش را ترک نمیکرد. هرگز، به هیچ قیمتی. ولی او وقتی این حرف را میزد، مادرش میخندید، مثل اینکه بهتر از او میدانست، مثل اینکه او جدی نمیگفت. ولی او جدی میگفت. وقتی که قول داد که پیشش میماند جدی میگفت، و وقتی قسم خورد که اگر با فیل داو ازدواج کند دیگر با او حرف نمیزند، باز هم جدی میگفت.
مادرش با داو ازدواج کرد. میلر آن شب و دو شبِ بعد را در یک مُتل سر کرد، تا اینکه پولش ته کشید. بعد رفت توی ارتش ثبت نام کرد. میدانست که این کارش روی مادر اثر میگذارد؛ چون هنوز یک ماه مانده بود تا دبیرستانش را تمام کند، و چون پدرش هم وقتی که در ارتش خدمت میکرد کشته شده بود. نه در ویتنام، همینجا در «جورجیا»، در یک حادثه کشته شد. با یک نفر دیگر داشتند ظرفهای غذا را داخلِ یک بشکۀ پُر از آب جوش خیس میدادند که یکمرتبه بشکه برگشت رویش. میلر آن زمان شش سالش بود. مادرِ میلر از آن به بعد از ارتش متنفر شد، نه بهخاطر اینکه شوهرش مرده بود ــ از جنگی که میخواست در آن شرکت کند خبر داشت، از تفنگچیها و تلههای انفجاری و مینها هم خبر داشت ــ بلکه بهخاطر نحوۀ مرگ. میگفت ارتش حتی نمیتواند ترتیبی بدهد که آدم به یک شیوۀ آبرومندانه بمیرد.
و حق هم با مادرش بود. ارتش همانقدر که مادرش فکر میکرد بد بود، و حتی بدتر هم بود. همۀ وقتت را به انتظار تلف میکردی. یک زندگی کاملاً احمقانه را میگذراندی. میلر از هر دقیقۀ آن نفرت داشت، ولی از این نفرتش لذت میبرد، چون اعتقاد داشت که مادرش میداند که او چهقدر بدبخت است. این دانستن برای مادرش عذابی بود. به بدیِ عذابی که مادرش به او داده بود ــ عذابی که داشت از قلب به شکمش و دندانهایش و همه جای دیگرش سرایت میکرد ــ نبود، ولی این بدترین عذابی بود که قدرتش را داشت به مادرش بدهد و کاری که میکرد این بود که مادرش را به یاد او بیندازد.
ادامه دارد...
@Fiction_12
آن «میلرِ» دیگر
(بخش پنجم)
نویسنده: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی
«کایزر» و «لِبوویتز» دارند دربارۀ انواع و اقسام همبرگرها با هم بحث میکنند؛ دربارۀ تصورشان از همبرگرِ خوب. میلر سعی میکند گوش ندهد، اما صدای حرف زدنِ آنها ادامه دارد و کمی بعد، او دیگر نمیتواند بهجز استیکهای گوجهدار و گوشتهای خردل زده و با بخار و پیاز پختهشده که نقشِ سیاهِ مشبکِ اجاق هم رویش باشد، به چیز دیگری فکر کند. نوکِ زبانش است که به آنها بگوید موضوعِ صحبت را عوض کنند، که کایزر سرش را برمیگرداند و میگوید: «فکر میکنی بتونی یه چیزی بخوری؟»
میلر میگوید: «نمیدونم. شاید از گلوم پایین بره».
«ما توی این فکریم که این بغلها یه جایی نگه داریم. ولی تو اگه دلت میخواد همینطوری بریم، بگو. هر چی که تو بگی. منظورم اینه که ما قراره تو رو صاف ببریم تا پایگاه».
میلر میگوید: «میتونم غذا بخورم».
«درستش همینه. توی یه همچنین موقعیتی، باید قوت داشته باشی».
میلر دوباره میگوید: «میتونم غذا بخورم».
لِبوویتز در آینه نگاهی میاندازد، سرش را تکان میدهد و دوباره نگاهش را برمیگرداند. از خروجیِ بعدی، از بزرگراه میروند بیرون، در یک جادۀ فرعی، به چهارراهی میرسند با دو تا پمپ بنزین روبهروی دو تا رستوران. یکی از رستورانها بسته است و لِبوویتز میرود به پارکینگ رستوران «دِری کویین» که آن طرف جاده است. ماشین را خاموش میکند و هر سه مرد در سکوتی که ناگهان پیش میآید، بیحرکت مینشینند. سکوت بهزودی از میان میرود. میلر از دور صدایی شبیه به برخورد فلز با فلز میشنود، صدای قارقار کلاغ، صدای جابهجا شدن کایزر روی صندلی. سگی همان بغل، جلوی اتاقکِ زنگزدۀ یک تریلی، واقواق میکند؛ سگِ استخوانیِ سفیدی با چشمهای زرد. همانطور که واقواق میکند و یکی از پاهایش را بلند کرده و تکانتکان میدهد، خودش را به تابلویی میمالد که کفِ دستِ بازشدهای را نشان میدهد و بالای آن نوشته شده: «از آیندۀ خود باخبر شوید».
از جیپ پیاده میشوند و میلر دنبال کایزر و لِبوویتز میرود آن طرفِ پارکینگ. هوا گرم است و بوی بنزین میدهد. در پمپِ بنزین آن طرف جاده، مردِ سرخپوستی با لباسِ شنا دارد سعی میکند لاستیکهای دوچرخهاش را باد بزند. با شلنگِ تلمبه کلنجار میرود و با صدای بلند فحش میدهد که چرا کاری از تلمبهاش ساخته نیست. میلر با زبانش با روکشِ شکسته وَر میرود؛ آرام بلندش میکند. در این فکر است که با این وضع همبرگر بخورد یا نه، و به این نتیجه میرسد که اگر مراقب باشد که با آن طرفِ دهانش بخورد، درد نمیگیرد.
ولی درد میگیرد. بعد از چند گازِ اول میلر بشقابش را میزند کنار، دستش را میگذارد زیرِ چانهاش، و به لِبوویتز و کایزر گوش میدهد که دارند دربارۀ این موضوع بحث میکنند که آیا کسی میتواند آینده را پیشبینی کند یا نه. لِبوویتز از دختری حرف میزند که زمانی با او آشنا بود و علمِغیب داشت. میگوید: «ما توی ماشین نشسته بودیم و داشتیم میرفتیم، که یهمرتبه برمیگشت دقیقاً میگفت که من دارم به چی فکر میکنم. باور نکردنی بود».
کایزر همبرگرش را تمام میکند و یک جرعه نوشیدنی سر میکشد. میگوید: «کار مهمی نکرده. من هم میتونم بگم».
همبرگرِ میلر را میکِشد طرف خودش و گازی به آن میزند. لِبوویتز میگوید: «یالا، امتحان کن».
و اضافه میکند: «من توی این فکر نیستم که تو فکر میکنی که من دارم به چی فکر میکنم».
«آره، میدونم».
لِبوویتز میگوید: «خیلی خوب. حالا هستم. ولی پیشتر نبودم».
میلر میگوید: «من هیچوقت نمیذارم سر و کارم با یه طالعبین بیفته. تا اونجا که عقلِ من قد میده، هر چی کمتر بدونی، روبهراه تری».
لِبوویتز میگوید: «یه فلسفۀ درجه یکِ دیگه از طرف سربازِ رستۀ پیاده؛ دبلیو. پی. میلر».
به کایزر نگاه میکند که دارد تهماندۀ همبرگر میلر را میخورد.
«خب، نظرت چیه؟ اگه تو حاضر باشی، من هم حاضرم».
کایزر همانطور که در فکر است، نشخوار میکند. لقمهاش را قورت میدهد و لبهایش را میلیسد. میگوید: «حتماً. چرا که نه؟ البته اگه میلر حرفی نداشته باشه».
میلر میپرسد: «دربارۀ چی؟»
لِبوویتز بلند میشود و عینکِ آفتابیاش را دوباره میگذارد به چشمش. «بابتِ میلر نگران نباش. میلر بیخیاله. وقتی همۀ آدما میزنه به کلهشون، میلر هنوز کلهاش کار میکنه».
کایزر و میلر از سر میز بلند میشوند و پشت سر لِبوویتز میروند بیرون. لِبوویتز زیرِ سایهبانِ یک زبالهدانی خم شده، و با یک دستمالکاغذی پوتینهایش را تمیز میکند. مگسهای آبیرنگِ براقی دُورش وزوز میکنند. میلر تکرار میکند: «دربارۀ چی؟»
کایزر به او میگوید: «ما توی این فکر بودیم که این فالگیره رو امتحانش کنیم».
ادامه دارد...
@Fiction_12
(بخش پنجم)
نویسنده: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی
«کایزر» و «لِبوویتز» دارند دربارۀ انواع و اقسام همبرگرها با هم بحث میکنند؛ دربارۀ تصورشان از همبرگرِ خوب. میلر سعی میکند گوش ندهد، اما صدای حرف زدنِ آنها ادامه دارد و کمی بعد، او دیگر نمیتواند بهجز استیکهای گوجهدار و گوشتهای خردل زده و با بخار و پیاز پختهشده که نقشِ سیاهِ مشبکِ اجاق هم رویش باشد، به چیز دیگری فکر کند. نوکِ زبانش است که به آنها بگوید موضوعِ صحبت را عوض کنند، که کایزر سرش را برمیگرداند و میگوید: «فکر میکنی بتونی یه چیزی بخوری؟»
میلر میگوید: «نمیدونم. شاید از گلوم پایین بره».
«ما توی این فکریم که این بغلها یه جایی نگه داریم. ولی تو اگه دلت میخواد همینطوری بریم، بگو. هر چی که تو بگی. منظورم اینه که ما قراره تو رو صاف ببریم تا پایگاه».
میلر میگوید: «میتونم غذا بخورم».
«درستش همینه. توی یه همچنین موقعیتی، باید قوت داشته باشی».
میلر دوباره میگوید: «میتونم غذا بخورم».
لِبوویتز در آینه نگاهی میاندازد، سرش را تکان میدهد و دوباره نگاهش را برمیگرداند. از خروجیِ بعدی، از بزرگراه میروند بیرون، در یک جادۀ فرعی، به چهارراهی میرسند با دو تا پمپ بنزین روبهروی دو تا رستوران. یکی از رستورانها بسته است و لِبوویتز میرود به پارکینگ رستوران «دِری کویین» که آن طرف جاده است. ماشین را خاموش میکند و هر سه مرد در سکوتی که ناگهان پیش میآید، بیحرکت مینشینند. سکوت بهزودی از میان میرود. میلر از دور صدایی شبیه به برخورد فلز با فلز میشنود، صدای قارقار کلاغ، صدای جابهجا شدن کایزر روی صندلی. سگی همان بغل، جلوی اتاقکِ زنگزدۀ یک تریلی، واقواق میکند؛ سگِ استخوانیِ سفیدی با چشمهای زرد. همانطور که واقواق میکند و یکی از پاهایش را بلند کرده و تکانتکان میدهد، خودش را به تابلویی میمالد که کفِ دستِ بازشدهای را نشان میدهد و بالای آن نوشته شده: «از آیندۀ خود باخبر شوید».
از جیپ پیاده میشوند و میلر دنبال کایزر و لِبوویتز میرود آن طرفِ پارکینگ. هوا گرم است و بوی بنزین میدهد. در پمپِ بنزین آن طرف جاده، مردِ سرخپوستی با لباسِ شنا دارد سعی میکند لاستیکهای دوچرخهاش را باد بزند. با شلنگِ تلمبه کلنجار میرود و با صدای بلند فحش میدهد که چرا کاری از تلمبهاش ساخته نیست. میلر با زبانش با روکشِ شکسته وَر میرود؛ آرام بلندش میکند. در این فکر است که با این وضع همبرگر بخورد یا نه، و به این نتیجه میرسد که اگر مراقب باشد که با آن طرفِ دهانش بخورد، درد نمیگیرد.
ولی درد میگیرد. بعد از چند گازِ اول میلر بشقابش را میزند کنار، دستش را میگذارد زیرِ چانهاش، و به لِبوویتز و کایزر گوش میدهد که دارند دربارۀ این موضوع بحث میکنند که آیا کسی میتواند آینده را پیشبینی کند یا نه. لِبوویتز از دختری حرف میزند که زمانی با او آشنا بود و علمِغیب داشت. میگوید: «ما توی ماشین نشسته بودیم و داشتیم میرفتیم، که یهمرتبه برمیگشت دقیقاً میگفت که من دارم به چی فکر میکنم. باور نکردنی بود».
کایزر همبرگرش را تمام میکند و یک جرعه نوشیدنی سر میکشد. میگوید: «کار مهمی نکرده. من هم میتونم بگم».
همبرگرِ میلر را میکِشد طرف خودش و گازی به آن میزند. لِبوویتز میگوید: «یالا، امتحان کن».
و اضافه میکند: «من توی این فکر نیستم که تو فکر میکنی که من دارم به چی فکر میکنم».
«آره، میدونم».
لِبوویتز میگوید: «خیلی خوب. حالا هستم. ولی پیشتر نبودم».
میلر میگوید: «من هیچوقت نمیذارم سر و کارم با یه طالعبین بیفته. تا اونجا که عقلِ من قد میده، هر چی کمتر بدونی، روبهراه تری».
لِبوویتز میگوید: «یه فلسفۀ درجه یکِ دیگه از طرف سربازِ رستۀ پیاده؛ دبلیو. پی. میلر».
به کایزر نگاه میکند که دارد تهماندۀ همبرگر میلر را میخورد.
«خب، نظرت چیه؟ اگه تو حاضر باشی، من هم حاضرم».
کایزر همانطور که در فکر است، نشخوار میکند. لقمهاش را قورت میدهد و لبهایش را میلیسد. میگوید: «حتماً. چرا که نه؟ البته اگه میلر حرفی نداشته باشه».
میلر میپرسد: «دربارۀ چی؟»
لِبوویتز بلند میشود و عینکِ آفتابیاش را دوباره میگذارد به چشمش. «بابتِ میلر نگران نباش. میلر بیخیاله. وقتی همۀ آدما میزنه به کلهشون، میلر هنوز کلهاش کار میکنه».
کایزر و میلر از سر میز بلند میشوند و پشت سر لِبوویتز میروند بیرون. لِبوویتز زیرِ سایهبانِ یک زبالهدانی خم شده، و با یک دستمالکاغذی پوتینهایش را تمیز میکند. مگسهای آبیرنگِ براقی دُورش وزوز میکنند. میلر تکرار میکند: «دربارۀ چی؟»
کایزر به او میگوید: «ما توی این فکر بودیم که این فالگیره رو امتحانش کنیم».
ادامه دارد...
@Fiction_12
آن «میلرِ» دیگر
(بخش ششم)
نویسنده: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی
لِبوویتز راست میایستد و سهتایی از پارکینگ راه میافتند. میلر میگوید: «من راستش بدم نمیاومد که برم پیشش».
به جیپ که میرسند، میلر میایستد. اما لِبوویتز و کایزر راهشان را میگیرند و میروند. میلر میگوید: «گوش بدین».
و کمی میدود تا به آنها برسد. از پشت سرشان میگوید: «من خیلی کار دارم. من میخوام برم خونه».
لِبوویتز به او میگوید: «ما خوب میدونیم که تو چهقدر داغون شدی».
همانطور راه میرود، کایزر میگوید: «نباید زیاد طول بکشه».
سگ یک بار واقواق میکند و بعد که میبیند آنها واقعاً دارند میآیند، میدود پشت اتاقک تریلی. لِبوویتز در میزند. در باز میشود و زنی با چهرۀ گرد و چشمهای مشکیِ گودافتاده و لبهای کلفت لای در ایستاده. یکی از چشمهایش چپ است؛ مثل اینکه دارد به چیزی که بغل دست اوست نگاه میکند، درحالیکه آن یکی چشم صاف به سه تا سربازی که دَمِ در هستند دوخته شده. دستهایش آردی است. یک زنِ کولی؛ یک کولیِ واقعی. میلر تا حالا هیچ وقت کولی ندیده، ولی میفهمد که او کولی است؛ همانطور که اگر گرگ ببیند میفهمد که گرگ است. حضور این زن خون را در رگهایش به جوش میآورد. اگر میلر همین جا زندگی میکرد، شب با مردهای دیگر که همه فریاد میکشیدند و مشعلهاشان را در هوا تکان میدادند، برمیگشت سراغِ او و او را از اینجا بیرون میکرد.
لِبوویتز میپرسد: «کار میکنی؟»
زن سرش را خم میکند، دستهایش را با دامنش پاک میکند، جای دستها روی دامنِ چهلتکۀ روشنش مانده است. میپرسد: «هر سه تا؟»
کایزر میگوید: «البته».
صدایش بهطور غیرطبیعی بلند است.
زن دوباره سرش را خم میکند و چشمِ سالمش را از لِبوویتز به کایزر برمیگرداند، و بعد به میلر. خوب که میلر را ورانداز میکند، لبخند میزند و صداهای عجیبغریبی از خودش در میآورد؛ کلمههایی از یک زبانِ دیگر یا شاید هم وِردی که انتظار دارد میلر بفهمد. یکی از دندانهای جلوییاش سیاه است.
میلر میگوید: «نه، نه مادام. من نه».
سرش را تکان میدهد. زن میگوید: «بفرمایید»، و میرود کنار. لِبوویتز و کایزر از پلهها میروند بالا و در اتاقک ناپدید میشوند. زن دوباره میگوید: «بفرمایید»، و با دستهای سفیدش اشاره میکند.
میلر برمیگردد عقب و هنوز سرش را تکان میدهد. به زن میگوید: «ولم کن»، و پیشاز آنکه زن جوابی بدهد، برمیگردد و میرود. برمیگردد به جیپ و مینشیند سرِ جای راننده و هر دو در را باز میگذارد تا هوا بخورد. میلر حس میکند جریان هوای گرم، نمِ خستگیاش را میگیرد. بوی برزنتِ کهنۀ خیس از بالای سرش، و عرقِ بدنِ خودش را حس میکند. از شیشۀ جلو که بهجز دو نیمدایرۀ خاکستری، پوشیده از گِل است، سه تا پسربچه را میبیند که با وقار تمام به دیوارِ پمپ بنزینِ آن طرف جاده میشاشند.
میلر دولا میشود تا بند پوتینهایش را باز کند. همانطور که دارد با بندهای خیس کلنجار میرود، خون به صورتش میآید و به نفسنفس میافتد. میگوید: «گورِ بابای بند. گورِ بابای باران. گور بابای ارتش».
بندها را باز میکند. صاف مینشیند و نفسنفس میزند. به اتاقکِ تریلی خیره میشود. «گور بابای کولی».
نمیتواند باور کند که آن دو تا احمق واقعاً رفتهاند داخلِ اتاقک. محض خنده رفتهاند، برای سرگرمی. این هم نشان میدهد که آنها چهقدر خنگ هستند، چون همه میدانند که با طالعبینها نمیشود شوخی کرد. نمیشود پیشبینی کرد که طالعبین چه خواهد گفت، ولی وقتی که گفت، به هیچ ترتیبی نمیشود جلوی آن اتفاق را گرفت. همین که شنیدی چه چیزی در انتظارِ تو است، دیگر در انتظارت نیست، بلکه همینجا پیشِ تو است. درِ خانهات را چه به روی آینده باز کنی، چه به روی یک قاتل، هیچ فرقی ندارد. آینده... مگر همه به اندازۀ کافی از آینده خبر ندارند که تازه جزئیات آن را هم دارند زیر و رو میکنند؟ فقط یک چیز است که باید دربارۀ آینده بدانی؛ اینکه همهچیز بدتر میشود. اگر این را بدانی، همهاش را میدانی. جزئیات به فکر کردنش نمیارزد. میلر قطعاً هیچ قصدش را ندارد که دربارۀ جزئیات فکر کند. جورابهای نمناکش را درمیآورد و پاهای سفیدِ خیسخوردهاش را میمالد. گاهی سرش را بلند میکند و نگاهی میاندازد به طرف اتاقک تریلی؛ آنجا که کولی دارد سرنوشت کایزر و لِبوویتز را رقم میزند. میلر صداهای خفهای از خودش در میآورد. او به آینده فکر نخواهد کرد.
چون که این موضوع حقیقت دارد، همه چیز بدتر میشود. یک روز نشستهای در حیاط خانهات، داری چوب فرو میکنی به سوراخِ مورچهها و صدای به هم خوردنِ ظروف و صدای حرف زدنِ پدر و مادرت از آشپزخانه را میشنوی، بعد در یک لحظه که حتی یادت نمیآید، یکی از این صداها دیگر نیست؛ و دیگر آن صدا را نمیشنوی.
ادامه دارد...
@Fiction_12
(بخش ششم)
نویسنده: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی
لِبوویتز راست میایستد و سهتایی از پارکینگ راه میافتند. میلر میگوید: «من راستش بدم نمیاومد که برم پیشش».
به جیپ که میرسند، میلر میایستد. اما لِبوویتز و کایزر راهشان را میگیرند و میروند. میلر میگوید: «گوش بدین».
و کمی میدود تا به آنها برسد. از پشت سرشان میگوید: «من خیلی کار دارم. من میخوام برم خونه».
لِبوویتز به او میگوید: «ما خوب میدونیم که تو چهقدر داغون شدی».
همانطور راه میرود، کایزر میگوید: «نباید زیاد طول بکشه».
سگ یک بار واقواق میکند و بعد که میبیند آنها واقعاً دارند میآیند، میدود پشت اتاقک تریلی. لِبوویتز در میزند. در باز میشود و زنی با چهرۀ گرد و چشمهای مشکیِ گودافتاده و لبهای کلفت لای در ایستاده. یکی از چشمهایش چپ است؛ مثل اینکه دارد به چیزی که بغل دست اوست نگاه میکند، درحالیکه آن یکی چشم صاف به سه تا سربازی که دَمِ در هستند دوخته شده. دستهایش آردی است. یک زنِ کولی؛ یک کولیِ واقعی. میلر تا حالا هیچ وقت کولی ندیده، ولی میفهمد که او کولی است؛ همانطور که اگر گرگ ببیند میفهمد که گرگ است. حضور این زن خون را در رگهایش به جوش میآورد. اگر میلر همین جا زندگی میکرد، شب با مردهای دیگر که همه فریاد میکشیدند و مشعلهاشان را در هوا تکان میدادند، برمیگشت سراغِ او و او را از اینجا بیرون میکرد.
لِبوویتز میپرسد: «کار میکنی؟»
زن سرش را خم میکند، دستهایش را با دامنش پاک میکند، جای دستها روی دامنِ چهلتکۀ روشنش مانده است. میپرسد: «هر سه تا؟»
کایزر میگوید: «البته».
صدایش بهطور غیرطبیعی بلند است.
زن دوباره سرش را خم میکند و چشمِ سالمش را از لِبوویتز به کایزر برمیگرداند، و بعد به میلر. خوب که میلر را ورانداز میکند، لبخند میزند و صداهای عجیبغریبی از خودش در میآورد؛ کلمههایی از یک زبانِ دیگر یا شاید هم وِردی که انتظار دارد میلر بفهمد. یکی از دندانهای جلوییاش سیاه است.
میلر میگوید: «نه، نه مادام. من نه».
سرش را تکان میدهد. زن میگوید: «بفرمایید»، و میرود کنار. لِبوویتز و کایزر از پلهها میروند بالا و در اتاقک ناپدید میشوند. زن دوباره میگوید: «بفرمایید»، و با دستهای سفیدش اشاره میکند.
میلر برمیگردد عقب و هنوز سرش را تکان میدهد. به زن میگوید: «ولم کن»، و پیشاز آنکه زن جوابی بدهد، برمیگردد و میرود. برمیگردد به جیپ و مینشیند سرِ جای راننده و هر دو در را باز میگذارد تا هوا بخورد. میلر حس میکند جریان هوای گرم، نمِ خستگیاش را میگیرد. بوی برزنتِ کهنۀ خیس از بالای سرش، و عرقِ بدنِ خودش را حس میکند. از شیشۀ جلو که بهجز دو نیمدایرۀ خاکستری، پوشیده از گِل است، سه تا پسربچه را میبیند که با وقار تمام به دیوارِ پمپ بنزینِ آن طرف جاده میشاشند.
میلر دولا میشود تا بند پوتینهایش را باز کند. همانطور که دارد با بندهای خیس کلنجار میرود، خون به صورتش میآید و به نفسنفس میافتد. میگوید: «گورِ بابای بند. گورِ بابای باران. گور بابای ارتش».
بندها را باز میکند. صاف مینشیند و نفسنفس میزند. به اتاقکِ تریلی خیره میشود. «گور بابای کولی».
نمیتواند باور کند که آن دو تا احمق واقعاً رفتهاند داخلِ اتاقک. محض خنده رفتهاند، برای سرگرمی. این هم نشان میدهد که آنها چهقدر خنگ هستند، چون همه میدانند که با طالعبینها نمیشود شوخی کرد. نمیشود پیشبینی کرد که طالعبین چه خواهد گفت، ولی وقتی که گفت، به هیچ ترتیبی نمیشود جلوی آن اتفاق را گرفت. همین که شنیدی چه چیزی در انتظارِ تو است، دیگر در انتظارت نیست، بلکه همینجا پیشِ تو است. درِ خانهات را چه به روی آینده باز کنی، چه به روی یک قاتل، هیچ فرقی ندارد. آینده... مگر همه به اندازۀ کافی از آینده خبر ندارند که تازه جزئیات آن را هم دارند زیر و رو میکنند؟ فقط یک چیز است که باید دربارۀ آینده بدانی؛ اینکه همهچیز بدتر میشود. اگر این را بدانی، همهاش را میدانی. جزئیات به فکر کردنش نمیارزد. میلر قطعاً هیچ قصدش را ندارد که دربارۀ جزئیات فکر کند. جورابهای نمناکش را درمیآورد و پاهای سفیدِ خیسخوردهاش را میمالد. گاهی سرش را بلند میکند و نگاهی میاندازد به طرف اتاقک تریلی؛ آنجا که کولی دارد سرنوشت کایزر و لِبوویتز را رقم میزند. میلر صداهای خفهای از خودش در میآورد. او به آینده فکر نخواهد کرد.
چون که این موضوع حقیقت دارد، همه چیز بدتر میشود. یک روز نشستهای در حیاط خانهات، داری چوب فرو میکنی به سوراخِ مورچهها و صدای به هم خوردنِ ظروف و صدای حرف زدنِ پدر و مادرت از آشپزخانه را میشنوی، بعد در یک لحظه که حتی یادت نمیآید، یکی از این صداها دیگر نیست؛ و دیگر آن صدا را نمیشنوی.
ادامه دارد...
@Fiction_12
آن «میلرِ» دیگر
(بخش هفتم)
نویسنده: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی
از «امروز» به طرفِ «فردا» میروی و مثل اینکه داری با پای خودت به تله میافتی...
یک پسربچۀ جدید، «نات پرانِگر»، میآید به مسابقاتِ دورهایِ مدرسه. در یک مهمانخانه، چند تا خیابان بالاتر از خانۀ تو زندگی میکند. روز اولی که نات را میبینی، جای سکههایی را که از مادرت کِش رفتهای ــ که زیرِ نیمکتِ تماشاچیهاست ــ به او نشان میدهی. فردا صبح یادت میآید که چه غلطی کردهای، و صبحانهات را نیمهکاره ول میکنی و یکنفس میدوی به طرف زمینِ بیسبال و سینهات درد میگیرد. سکهها هنوز سر جای خودشان هستند. میشماری. هیچ کم و کسری ندارند. همانجا در سایه زانو میزنی تا نفست جا بیاید.
تمامِ تابستان، تو و نات با هم بیسبال بازی میکنید و نقشه میکشید که یک قایق بادبانی بزرگ گیر بیاورید که بشود در دریاهای جنوب به آب انداخت. این اصطلاحِ نات است: «دریاهای جنوب». بعد، مدرسه شروع میشود؛ اولین سال دبیرستانت، و نات رفیقهای دیگری پیدا میکند. ولی تو نه، چون یک چیزی در وجود تو هست که آدمها را از کوره به در میبرد. حتی معلمها را. تو میخواهی رفیق داشته باشی، اگر بدانی چه چیزی داری که لازم است تغییرش بدهی تغییر میدهی، ولی نمیدانی. تو میبینی نات تقلا میکند که به تو وفادار بماند، و تو بهخاطر همین از او متنفری. مهربانیاش از خباثت بدتر است. از ماهِ دسامبر دقیقاً میدانی که در ماهِ ژوئن چه پیش خواهد آمد. تنها کاری که از دستت بر میآید این است که تماشا کنی تا پیش بیاید.
آنچه در پیش داری به فکر کردنش نمیارزد. همین حالایش هم میلر زخم معده دارد و دندانهایش هم خراب است. بدنش دیگر وا داده. به شصت سالگی که رسید، چه شکلی خواهد شد؟ یا حتی پنج سال دیگر؟ میلر همین چند روز پیش در یک رستوران بود و یک نفر را دید تقریباً هم سنوسال خودش که روی چرخ نشسته بود و زنی که با یک نفر دیگر حرف میزد، داشت به او غذا میداد. دستهای آن پسر روی پاهایش به هم گره خورده بود؛ مثل یک جفت دستکش که آنجا افتاده باشد. پاچههای شلوارش را تا زانوهایش بالا کشیده بودند و پاهای رنگ و رو رفته و ناقصش که فقط پوست بود و استخوان، پیدا بود. بهزحمت میتوانست سرش را بجنباند. زنی که داشت به او غذا میداد کارش را بد انجام میداد، چون بدجوری سرگرم وراجی با دوستهایش بود. نصفِ سوپ ریخته بود روی پیراهن پسر. با این همه، چشمهایش روشن و مراقب بود.
میلر فکر کرد «این بلا میتونست سر من بیاد».
تو خوب و خوش و سرحالی، و آنوقت یک روز، بیآنکه خودت تقصیری داشته باشی، اختلالی در جریان خونت پیدا میشود و بخشی از مغزت را داغان میکند، و تو همینطور میمانی. و اگر این اتفاق ناگهان همین حالا برای تو نمیافتد، مطمئن باش که بعداً یواشیواش میافتد. این همان عاقبتی است که برای تو مقرر شده.
روزی میلر خواهد مُرد. این را میداند و به خودش میبالد که این را میداند، درحالیکه دیگران فقط تظاهر میکنند که این را میدانند و پیش خودشان معتقدند که تا ابد زنده میمانند. به این دلیل نیست که آینده برای میلر غیرقابل تصور است. چیز بدتری این وسط است. چیزی که نمیشود فکرش را کرد، و میلر هم فکرش را نخواهد کرد.
فکرش را نخواهد کرد. میلر به پشتیِ صندلی تکیه میدهد و چشمهایش را میبندد، ولی هر کاری میکند نمیتواند بخوابد. پشت پلکهاش، کاملاً بیدار است و از فرطِ افسردگی بیقرار. برخلاف میلش دارد دنبال چیزی میگردد که میترسد پیدایش کند، تا اینکه بی هیچ تعجبی پیدایش میکند. یک حقیقتِ ساده؛ مادرش هم خواهد مُرد. درست مثلِ خودش... و نمیشود گفت کِی. میلر نمیتواند رویش حساب کند که وقتی سرانجام به این نتیجه میرسد که مادرش هم به اندازۀ کافی رنج برده و میرود خانه تا از او معذرت بخواهد، آنجا هست یا نه!
میلر چشمهایش را باز میکند و به شکلهای محوِ ساختمانهای آن طرف جاده نگاهی میاندازد که خطوطشان از پشتِ سیاهیِ روی شیشۀ جیپ مشخص نیست. دوباره چشمها را میبندد. به صدای نفسهای خودش گوش میدهد، و از اینکه میداند از دسترسِ مادرش بیرون است، دردِ آشنا و تقریباً مردانهای حس میکند. او خودش را به جایی کشانده است که مادرش نتواند ببیندش یا با او حرف بزند یا با آن شیوۀ بیقیدی که داشت نوازشش کند؛ همانطور که ایستاده است پشت صندلیِ او تا از او چیزی بپرسد، یا فقط یک لحظه آنجا ایستاده است و فکرش جای دیگری سِیر میکند، و دستش را میگذارد روی شانههای او. قصد داشت به این ترتیب مادرش را مجازات کند، اما از قرار معلوم داشت خودش را مجازات میکرد. میداند که باید جلوی این قضیه را بگیرد. دیگر دارد شورَش را میآورَد.
همین حالا باید جلوی آن را بگیرد، و مثل اینکه میلر همهاش برای یک چنین روزی نقشه میکشیده، دقیقاً میداند میخواهد چهکار کند.
ادامه دارد
@Fiction_12
(بخش هفتم)
نویسنده: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی
از «امروز» به طرفِ «فردا» میروی و مثل اینکه داری با پای خودت به تله میافتی...
یک پسربچۀ جدید، «نات پرانِگر»، میآید به مسابقاتِ دورهایِ مدرسه. در یک مهمانخانه، چند تا خیابان بالاتر از خانۀ تو زندگی میکند. روز اولی که نات را میبینی، جای سکههایی را که از مادرت کِش رفتهای ــ که زیرِ نیمکتِ تماشاچیهاست ــ به او نشان میدهی. فردا صبح یادت میآید که چه غلطی کردهای، و صبحانهات را نیمهکاره ول میکنی و یکنفس میدوی به طرف زمینِ بیسبال و سینهات درد میگیرد. سکهها هنوز سر جای خودشان هستند. میشماری. هیچ کم و کسری ندارند. همانجا در سایه زانو میزنی تا نفست جا بیاید.
تمامِ تابستان، تو و نات با هم بیسبال بازی میکنید و نقشه میکشید که یک قایق بادبانی بزرگ گیر بیاورید که بشود در دریاهای جنوب به آب انداخت. این اصطلاحِ نات است: «دریاهای جنوب». بعد، مدرسه شروع میشود؛ اولین سال دبیرستانت، و نات رفیقهای دیگری پیدا میکند. ولی تو نه، چون یک چیزی در وجود تو هست که آدمها را از کوره به در میبرد. حتی معلمها را. تو میخواهی رفیق داشته باشی، اگر بدانی چه چیزی داری که لازم است تغییرش بدهی تغییر میدهی، ولی نمیدانی. تو میبینی نات تقلا میکند که به تو وفادار بماند، و تو بهخاطر همین از او متنفری. مهربانیاش از خباثت بدتر است. از ماهِ دسامبر دقیقاً میدانی که در ماهِ ژوئن چه پیش خواهد آمد. تنها کاری که از دستت بر میآید این است که تماشا کنی تا پیش بیاید.
آنچه در پیش داری به فکر کردنش نمیارزد. همین حالایش هم میلر زخم معده دارد و دندانهایش هم خراب است. بدنش دیگر وا داده. به شصت سالگی که رسید، چه شکلی خواهد شد؟ یا حتی پنج سال دیگر؟ میلر همین چند روز پیش در یک رستوران بود و یک نفر را دید تقریباً هم سنوسال خودش که روی چرخ نشسته بود و زنی که با یک نفر دیگر حرف میزد، داشت به او غذا میداد. دستهای آن پسر روی پاهایش به هم گره خورده بود؛ مثل یک جفت دستکش که آنجا افتاده باشد. پاچههای شلوارش را تا زانوهایش بالا کشیده بودند و پاهای رنگ و رو رفته و ناقصش که فقط پوست بود و استخوان، پیدا بود. بهزحمت میتوانست سرش را بجنباند. زنی که داشت به او غذا میداد کارش را بد انجام میداد، چون بدجوری سرگرم وراجی با دوستهایش بود. نصفِ سوپ ریخته بود روی پیراهن پسر. با این همه، چشمهایش روشن و مراقب بود.
میلر فکر کرد «این بلا میتونست سر من بیاد».
تو خوب و خوش و سرحالی، و آنوقت یک روز، بیآنکه خودت تقصیری داشته باشی، اختلالی در جریان خونت پیدا میشود و بخشی از مغزت را داغان میکند، و تو همینطور میمانی. و اگر این اتفاق ناگهان همین حالا برای تو نمیافتد، مطمئن باش که بعداً یواشیواش میافتد. این همان عاقبتی است که برای تو مقرر شده.
روزی میلر خواهد مُرد. این را میداند و به خودش میبالد که این را میداند، درحالیکه دیگران فقط تظاهر میکنند که این را میدانند و پیش خودشان معتقدند که تا ابد زنده میمانند. به این دلیل نیست که آینده برای میلر غیرقابل تصور است. چیز بدتری این وسط است. چیزی که نمیشود فکرش را کرد، و میلر هم فکرش را نخواهد کرد.
فکرش را نخواهد کرد. میلر به پشتیِ صندلی تکیه میدهد و چشمهایش را میبندد، ولی هر کاری میکند نمیتواند بخوابد. پشت پلکهاش، کاملاً بیدار است و از فرطِ افسردگی بیقرار. برخلاف میلش دارد دنبال چیزی میگردد که میترسد پیدایش کند، تا اینکه بی هیچ تعجبی پیدایش میکند. یک حقیقتِ ساده؛ مادرش هم خواهد مُرد. درست مثلِ خودش... و نمیشود گفت کِی. میلر نمیتواند رویش حساب کند که وقتی سرانجام به این نتیجه میرسد که مادرش هم به اندازۀ کافی رنج برده و میرود خانه تا از او معذرت بخواهد، آنجا هست یا نه!
میلر چشمهایش را باز میکند و به شکلهای محوِ ساختمانهای آن طرف جاده نگاهی میاندازد که خطوطشان از پشتِ سیاهیِ روی شیشۀ جیپ مشخص نیست. دوباره چشمها را میبندد. به صدای نفسهای خودش گوش میدهد، و از اینکه میداند از دسترسِ مادرش بیرون است، دردِ آشنا و تقریباً مردانهای حس میکند. او خودش را به جایی کشانده است که مادرش نتواند ببیندش یا با او حرف بزند یا با آن شیوۀ بیقیدی که داشت نوازشش کند؛ همانطور که ایستاده است پشت صندلیِ او تا از او چیزی بپرسد، یا فقط یک لحظه آنجا ایستاده است و فکرش جای دیگری سِیر میکند، و دستش را میگذارد روی شانههای او. قصد داشت به این ترتیب مادرش را مجازات کند، اما از قرار معلوم داشت خودش را مجازات میکرد. میداند که باید جلوی این قضیه را بگیرد. دیگر دارد شورَش را میآورَد.
همین حالا باید جلوی آن را بگیرد، و مثل اینکه میلر همهاش برای یک چنین روزی نقشه میکشیده، دقیقاً میداند میخواهد چهکار کند.
ادامه دارد
@Fiction_12
آن «میلرِ» دیگر
(بخش هشتم)
نویسنده: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی
وقتی که برگردد پایگاه، بهجای اینکه برود به صلیب سرخ گزارش بدهد، ساکش را خواهد بست و با اولین اتوبوس به شهر خودشان خواهد رفت. هیچکس بابتِ این کار به او ایرادی نخواهد گرفت. حتی وقتی که آنها به اشتباهی که کردهاند پی ببرند، باز هم به او ایرادی نخواهند گرفت. چون این کار برای یک پسرِ غصهدار کاملاً طبیعی خواهد بود. بهجای اینکه مجازاتش کنند، بهخاطر اینکه او را با خبرِ اشتباهیِ مرگِ مادرش ترساندهاند، احتمالاً معذرتخواهی هم میکنند.
اولین اتوبوس را به مقصد شهرستان خواهد گرفت؛ سریعالسیر یا معمولی فرقی نمیکند. میلر روی یک صندلی بغل پنجره خواهد نشست و چرت خواهد زد. گاه و بیگاه چرتش پاره خواهد شد و از پنجره به تپههای سبز و زمینهای شخمزدۀ خاکرُسی که پشت سر هم رد میشوند زل خواهد زد و به ایستگاههایی که اتوبوس آنجا توقف میکند؛ ایستگاههایی پُر از دود و سر و صدای ماشین. آدمهایی که از پنجره میبیند، نگاههای بیحالی به او میاندازند، مثل اینکه تازه از خواب بیدار شده باشند. «سالیناس»، «واکاویل»، «رِدبلاف»... و به «ردینگ» که میرسد، یک تاکسی دربست خواهد گرفت. از راننده خواهد خواست دَم مغازۀ «شُوارتز» چند دقیقهای نگه دارد تا گل بخرد. بعد به طرف خانه خواهد رفت؛ از خیابان «ساتر» میروند پایین و بعد میروند توی خیابان «سِرا» و از زمین بیسبال رد میشوند و از مدرسۀ ابتدایی رد میشوند و از کلیسای «مورمون» رد میشوند. میپیچند طرف راست، توی خیابان «بِلمونت»، بعد طرف چپ، توی خیابان پارک. میلر به پشتیِ صندلیِ ماشین لم داده است و میگوید جلوتر، جلوتر، یک کمی جلوتر، آهان، اون یکی خونه، همون جاست...
وقتی که زنگ در را میزند، از آن پشت صدای همهمۀ جماعتی میآید. در باز میشود. با دیدنِ او، صدای جمعیت میبُرد... اینهمه آدم اینجا چهکار میکنند؟ مردها با کت و شلوارِ مشکی و زنها با دستکشهای سفید. یک نفر که زبانش میگیرد او را به اسمِ کوچک صدا میکند؛ اسمی که دیگر به نظرش غریب میآید، تقریباً یادش رفته. «وِسـ.... وِسـ... وِسلی».
صدای مردی است. همانجا پشتِ در میایستد و بوی عود بینیاش را پُر میکند. آن وقت کسی میآید گُلها را از دستش میگیرد و میبرد میگذارد روی میز کنارِ بقیۀ دستهگُلها. باز هم اسمِ خودش را میشنود. این «فیل داو» است که از آن طرفِ اتاق دارد به طرفش میآید. آهسته قدم برمیدارد و دستهایش را مثلِ آدمهای کور جلویش گرفته است.
میگوید: «وِسلی، خدا رو شکر که اومدی».
پایان.
@Fiction_12
(بخش هشتم)
نویسنده: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی
وقتی که برگردد پایگاه، بهجای اینکه برود به صلیب سرخ گزارش بدهد، ساکش را خواهد بست و با اولین اتوبوس به شهر خودشان خواهد رفت. هیچکس بابتِ این کار به او ایرادی نخواهد گرفت. حتی وقتی که آنها به اشتباهی که کردهاند پی ببرند، باز هم به او ایرادی نخواهند گرفت. چون این کار برای یک پسرِ غصهدار کاملاً طبیعی خواهد بود. بهجای اینکه مجازاتش کنند، بهخاطر اینکه او را با خبرِ اشتباهیِ مرگِ مادرش ترساندهاند، احتمالاً معذرتخواهی هم میکنند.
اولین اتوبوس را به مقصد شهرستان خواهد گرفت؛ سریعالسیر یا معمولی فرقی نمیکند. میلر روی یک صندلی بغل پنجره خواهد نشست و چرت خواهد زد. گاه و بیگاه چرتش پاره خواهد شد و از پنجره به تپههای سبز و زمینهای شخمزدۀ خاکرُسی که پشت سر هم رد میشوند زل خواهد زد و به ایستگاههایی که اتوبوس آنجا توقف میکند؛ ایستگاههایی پُر از دود و سر و صدای ماشین. آدمهایی که از پنجره میبیند، نگاههای بیحالی به او میاندازند، مثل اینکه تازه از خواب بیدار شده باشند. «سالیناس»، «واکاویل»، «رِدبلاف»... و به «ردینگ» که میرسد، یک تاکسی دربست خواهد گرفت. از راننده خواهد خواست دَم مغازۀ «شُوارتز» چند دقیقهای نگه دارد تا گل بخرد. بعد به طرف خانه خواهد رفت؛ از خیابان «ساتر» میروند پایین و بعد میروند توی خیابان «سِرا» و از زمین بیسبال رد میشوند و از مدرسۀ ابتدایی رد میشوند و از کلیسای «مورمون» رد میشوند. میپیچند طرف راست، توی خیابان «بِلمونت»، بعد طرف چپ، توی خیابان پارک. میلر به پشتیِ صندلیِ ماشین لم داده است و میگوید جلوتر، جلوتر، یک کمی جلوتر، آهان، اون یکی خونه، همون جاست...
وقتی که زنگ در را میزند، از آن پشت صدای همهمۀ جماعتی میآید. در باز میشود. با دیدنِ او، صدای جمعیت میبُرد... اینهمه آدم اینجا چهکار میکنند؟ مردها با کت و شلوارِ مشکی و زنها با دستکشهای سفید. یک نفر که زبانش میگیرد او را به اسمِ کوچک صدا میکند؛ اسمی که دیگر به نظرش غریب میآید، تقریباً یادش رفته. «وِسـ.... وِسـ... وِسلی».
صدای مردی است. همانجا پشتِ در میایستد و بوی عود بینیاش را پُر میکند. آن وقت کسی میآید گُلها را از دستش میگیرد و میبرد میگذارد روی میز کنارِ بقیۀ دستهگُلها. باز هم اسمِ خودش را میشنود. این «فیل داو» است که از آن طرفِ اتاق دارد به طرفش میآید. آهسته قدم برمیدارد و دستهایش را مثلِ آدمهای کور جلویش گرفته است.
میگوید: «وِسلی، خدا رو شکر که اومدی».
پایان.
@Fiction_12
این هفته در گروه #خطبهخط_باهم میخواهیم داستانکوتاهِ «دخترخالهها» از نویسندۀ آمریکایی #جویس_کارول_اوتس را بخوانیم و دربارهاش صحبت کنیم. این داستان در ده بخش (روزی دو بخش) در کانال گذاشته میشود، اما اگر دوست دارید آن را یکجا بخوانید و در گپوگفتی صمیمانه شرکت کنید، میتوانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11
@Fiction_11
دخترخالهها
(بخش اول)
نویسنده: #جویس_کارول_اوتس
برگردان: #طناز_تقیزاده
«لیکورت، فلوریدا»
۱۴ سپتامبر ۱۹۹۸
استاد مورگن اشترنِ عزیز؛
چهقدر دلم میخواهد میتوانستم شما را «فریدا» خطاب کنم، اما نمیتوانم چنین اجازهای به خودم بدهم. تازگی کتاب خاطراتتان را خواندهام. دلایلی دارم که نشان میدهد ما دخترخاله هستیم. نامِ قبل از ازدواجم «شوارد» است - البته نام خانوادگی واقعی پدرم نیست. فکر میکنم این نام سال ۱۹۳۶ در جزیرۀ «الیز» عوض شده است، ولی نام خانوادگی مادرم «مورگن اشترن» بود و همۀ خانوادهاش مثل خانواده شما اهلِ «کافبرن» بودند. ما قرار بود همدیگر را در سال ۱۹۴۱، وقتی که خیلی کوچک بودیم ببینیم. شما و پدر و مادر و خواهر و برادرتان قرار بود بیایید و با پدر، مادر، دو برادرم و من در ملبورنِ نیویورک زندگی کنید، ولی ادارۀ مهاجرتِ آمریکا اجازۀ ورودِ قایقی به نام «ماریا» را که شما و دیگر پناهندگان سوارش بودید به بندرِ نیویورک صادر نکرد، و قایق را برگرداند. در کتابِ خاطراتتان خیلی خلاصه راجعبه این ماجرا صحبت میکنید. بهنظر میرسد که نامی غیر از ماریا را یادتان میآید. اما من مطمئن هستم که نامش ماریا بود، چون نامش برای من به زیباییِ نوای موسیقی بود. البته شما خیلی بچه بودید. بعد از آن، خیلی اتفاقهای دیگر هم افتاده که نمیگذارد شما این یکی را به یاد داشته باشید. با حسابی که من کردم شما ششساله بودهاید و من پنجساله. تمامِ این سالها نمیدانستم که شما زنده هستید. اصلاً نمیدانستم که از خانوادۀ شما کسی هم نجات پیدا کرده است. پدرم به ما گفت که هیچکس زنده نمانده است. برای شما و موفقیتتان خیلی خوشحالم. فکر این که شما از سال ۱۹۵۶ در آمریکا زندگی میکردهاید، یعنی درست زمانی که من در شمالِ ایالتِ نیویورک زندگی میکردم، و شما در شهرِ نیویورک دانشجو بودهاید، برای من حیرتانگیز است. مرا ببخشید، کتابهای قبلیتان را هیچ وقت ندیده بودم. با اینکه فکر میکنم کتاب «مردمشناسی زیستی» حتماً باید کنجکاویام را جلب میکرد. خیلی خجالت میکشم، آخر من هیچکدام از تحصیلاتِ دانشگاهیِ شما را ندارم. نهتنها در کالج درس نخواندهام، بلکه حتی دیپلمِ دبیرستان را هم نگرفتهام. بههرحال من به امید اینکه بتوانیم همدیگر را ملاقات کنیم دارم این نامه را مینویسم. وای، امیدوارم خیلی زود این اتفاق بیفتد فریدا، قبل از اینکه خیلی دیر شود. من دیگر آن دخترخالۀ پنجسالهای نیستم که آرزوی داشتنِ یک «خواهر» جدید داشت؛ همان که مادر قولش را به من داده بود... که بتواند در تختخوابم بخوابد و برای همیشه در کنارم باشد.
دخترخالۀ «گمشدۀ» شما: ربکا
............
«لیک ورت، فلوریدا»
۱۵ سپتامبر ۱۹۹۸
استاد مورگن اشترن عزیز؛
دیروز برایتان نامهای نوشتم. اما حالا با شرمندگی متوجه شدهام که ممکن است نامه را اشتباهی به آدرسِ دیگری فرستاده باشم. اگر شما طبقِ نوشتۀ روی جلدِ کتابِ خاطراتتان، در دورۀ «فرصت مطالعاتی» از دانشگاهِ شیکاگو به سر میبرید، دوباره این نامه را از طریقِ آدرسِ پستیِ ناشر برایتان میفرستم. نامۀ دیروز را هم پیوست میکنم. با اینکه احساس میکنم درست نیست آنچه را که در قلبم است اظهار کنم.
دخترخالۀ گمشدۀ شما: ربکا
پینوشت: فریدا مطمئن باش که هر کجا و هر وقت بگویی به دیدارت میآیم.
...............
«لیک ورت، فلوریدا»
۲ اکتبر ۱۹۹۸
استاد مورگن اشترن عزیز؛
ماهِ گذشته برایتان نامههایی نوشتم، اما میترسم نکند نامههایم به آدرسِ اشتباهی رفته باشند. الان که میدانم شما در «پالو آلتوی کالیفرنیا» در انستیتوی «تحقیقات پیشرفته» دانشگاه «استنفورد» هستید، نامهها را پیوست میکنم. ممکن است نامههایم را خوانده باشید و ناراحت شده باشید. میدانم، من نویسندۀ خیلی خوبی نیستم. نباید آنچه دربارۀ عبور از اقیانوسِ آتلانتیک در سالِ ۱۹۴۱ گفتم را میگفتم، طوری که انگار شما خودتان این اتفاقات را نمیدانید. استاد مورگن اشترن عزیز، واقعا قصد نداشتم فرمایشاتِ شما را تصحیح کنم، آن هم تصحیحِ نامِ همان قایقی که شما و خانوادهتان در آن زمانِ وحشتناک در آن بودهاید. در مصاحبهای که با شما در روزنامۀ «میامی» چاپ شده بود، خواندم که از زمانِ چاپِ کتابِ خاطراتتان، نامههای زیادی از «خویشاوندان» دریافت کردهاید. خیلی شرمنده شدم، و با خواندنِ این که در جایی گفته بودید: «کجا بودند همۀ این خویشاوندانِ آمریکایی، وقتی که به آنها احتیاج داشتیم؟» لبخند زدم. فریدا ما واقعاً اینجا بودیم؛ در ملبورنِ نیویورک، در «اری کانال».
دخترخالهات: ربکا
............
ادامه دارد...
@Fiction_12
(بخش اول)
نویسنده: #جویس_کارول_اوتس
برگردان: #طناز_تقیزاده
«لیکورت، فلوریدا»
۱۴ سپتامبر ۱۹۹۸
استاد مورگن اشترنِ عزیز؛
چهقدر دلم میخواهد میتوانستم شما را «فریدا» خطاب کنم، اما نمیتوانم چنین اجازهای به خودم بدهم. تازگی کتاب خاطراتتان را خواندهام. دلایلی دارم که نشان میدهد ما دخترخاله هستیم. نامِ قبل از ازدواجم «شوارد» است - البته نام خانوادگی واقعی پدرم نیست. فکر میکنم این نام سال ۱۹۳۶ در جزیرۀ «الیز» عوض شده است، ولی نام خانوادگی مادرم «مورگن اشترن» بود و همۀ خانوادهاش مثل خانواده شما اهلِ «کافبرن» بودند. ما قرار بود همدیگر را در سال ۱۹۴۱، وقتی که خیلی کوچک بودیم ببینیم. شما و پدر و مادر و خواهر و برادرتان قرار بود بیایید و با پدر، مادر، دو برادرم و من در ملبورنِ نیویورک زندگی کنید، ولی ادارۀ مهاجرتِ آمریکا اجازۀ ورودِ قایقی به نام «ماریا» را که شما و دیگر پناهندگان سوارش بودید به بندرِ نیویورک صادر نکرد، و قایق را برگرداند. در کتابِ خاطراتتان خیلی خلاصه راجعبه این ماجرا صحبت میکنید. بهنظر میرسد که نامی غیر از ماریا را یادتان میآید. اما من مطمئن هستم که نامش ماریا بود، چون نامش برای من به زیباییِ نوای موسیقی بود. البته شما خیلی بچه بودید. بعد از آن، خیلی اتفاقهای دیگر هم افتاده که نمیگذارد شما این یکی را به یاد داشته باشید. با حسابی که من کردم شما ششساله بودهاید و من پنجساله. تمامِ این سالها نمیدانستم که شما زنده هستید. اصلاً نمیدانستم که از خانوادۀ شما کسی هم نجات پیدا کرده است. پدرم به ما گفت که هیچکس زنده نمانده است. برای شما و موفقیتتان خیلی خوشحالم. فکر این که شما از سال ۱۹۵۶ در آمریکا زندگی میکردهاید، یعنی درست زمانی که من در شمالِ ایالتِ نیویورک زندگی میکردم، و شما در شهرِ نیویورک دانشجو بودهاید، برای من حیرتانگیز است. مرا ببخشید، کتابهای قبلیتان را هیچ وقت ندیده بودم. با اینکه فکر میکنم کتاب «مردمشناسی زیستی» حتماً باید کنجکاویام را جلب میکرد. خیلی خجالت میکشم، آخر من هیچکدام از تحصیلاتِ دانشگاهیِ شما را ندارم. نهتنها در کالج درس نخواندهام، بلکه حتی دیپلمِ دبیرستان را هم نگرفتهام. بههرحال من به امید اینکه بتوانیم همدیگر را ملاقات کنیم دارم این نامه را مینویسم. وای، امیدوارم خیلی زود این اتفاق بیفتد فریدا، قبل از اینکه خیلی دیر شود. من دیگر آن دخترخالۀ پنجسالهای نیستم که آرزوی داشتنِ یک «خواهر» جدید داشت؛ همان که مادر قولش را به من داده بود... که بتواند در تختخوابم بخوابد و برای همیشه در کنارم باشد.
دخترخالۀ «گمشدۀ» شما: ربکا
............
«لیک ورت، فلوریدا»
۱۵ سپتامبر ۱۹۹۸
استاد مورگن اشترن عزیز؛
دیروز برایتان نامهای نوشتم. اما حالا با شرمندگی متوجه شدهام که ممکن است نامه را اشتباهی به آدرسِ دیگری فرستاده باشم. اگر شما طبقِ نوشتۀ روی جلدِ کتابِ خاطراتتان، در دورۀ «فرصت مطالعاتی» از دانشگاهِ شیکاگو به سر میبرید، دوباره این نامه را از طریقِ آدرسِ پستیِ ناشر برایتان میفرستم. نامۀ دیروز را هم پیوست میکنم. با اینکه احساس میکنم درست نیست آنچه را که در قلبم است اظهار کنم.
دخترخالۀ گمشدۀ شما: ربکا
پینوشت: فریدا مطمئن باش که هر کجا و هر وقت بگویی به دیدارت میآیم.
...............
«لیک ورت، فلوریدا»
۲ اکتبر ۱۹۹۸
استاد مورگن اشترن عزیز؛
ماهِ گذشته برایتان نامههایی نوشتم، اما میترسم نکند نامههایم به آدرسِ اشتباهی رفته باشند. الان که میدانم شما در «پالو آلتوی کالیفرنیا» در انستیتوی «تحقیقات پیشرفته» دانشگاه «استنفورد» هستید، نامهها را پیوست میکنم. ممکن است نامههایم را خوانده باشید و ناراحت شده باشید. میدانم، من نویسندۀ خیلی خوبی نیستم. نباید آنچه دربارۀ عبور از اقیانوسِ آتلانتیک در سالِ ۱۹۴۱ گفتم را میگفتم، طوری که انگار شما خودتان این اتفاقات را نمیدانید. استاد مورگن اشترن عزیز، واقعا قصد نداشتم فرمایشاتِ شما را تصحیح کنم، آن هم تصحیحِ نامِ همان قایقی که شما و خانوادهتان در آن زمانِ وحشتناک در آن بودهاید. در مصاحبهای که با شما در روزنامۀ «میامی» چاپ شده بود، خواندم که از زمانِ چاپِ کتابِ خاطراتتان، نامههای زیادی از «خویشاوندان» دریافت کردهاید. خیلی شرمنده شدم، و با خواندنِ این که در جایی گفته بودید: «کجا بودند همۀ این خویشاوندانِ آمریکایی، وقتی که به آنها احتیاج داشتیم؟» لبخند زدم. فریدا ما واقعاً اینجا بودیم؛ در ملبورنِ نیویورک، در «اری کانال».
دخترخالهات: ربکا
............
ادامه دارد...
@Fiction_12