Telegram Web
هیچوقت فکر نمیکردم زندگی انقدر پوچ بشه که توی این نقطه از زندگی دلم هیچیه هیچی نخواد و ارزویی نداشته باشم .
قلب سِفید
Photo
عه جدی اینو من گذاشتم چنل؟
پس یه مدتیه مودم همینه نفهمیده بودم ‌.😂
من عمیقا به این اعتقاد دارم که آدما با یه حرکت میتونن برای همیشه از چشمت بیوفتن.
به گمانم که یک آغوش، می‌توانست به ما بفهماند که گاهی امیدی هم هست؛ اما امان ز این تنهایی.
چه کسی خواهد ما را در آغوش گرفت، زمانی که هیچ‌کس را نداریم؟
مگر ما ز این دنیا چه می‌خواستیم جز ذره‌ای دوست داشته شدن که همان هم ز ما دریغ شد؟
گویی محکوم شده‌ایم که ادامه دهیم.
محکوم شده‌ایم تا رنج بکشیم.
محکوم شده‌ایم تا مغز استخوان درد را احساس کنیم.
نمی‌دانم این محکوم شدن‌ها، از سرِ کدامین گناه دامن‌گیرمان شد.
اما عزیزِ من، ما هیچ چاره‌ای جز جنگیدن و خسته نشدن نداریم، زیرا، در انتها، این ادامه زندگی‌ست که شجاعت بیشتری می‌طلبد، نه خودکشی!
در نهایت مغزت با قلبت توافق می‌کنه و بازی تموم می‌شه.
یادآوری:
زخم های شما ، برای کسی جز خود شما دردناک نیست پس از درد و دل بپرهيزيد.
دارم یاد می‌گیرم خط بکشم رو کلمه‌ی انتظار؛ همه‌ی دردهام از همین‌جا شروع شد، از انتظار. منتظر بودم اوضاع درست بشه و نشد؛ منتظر بودم یادم بره و نرفت؛ منتظر بودم اشکام تموم بشه و نشد؛ منتظر بودم شوقم برگرده و برنگشت؛ بعد هِی، حالم بدتر شد؛ از این‌ تکرار. از تکرارِ این تکرر؛ حالا یاد گرفتم؛  مثل تک تک املاهایی که بیست شد؛ دیگه منتظر حال خوب و روز خوب و دنیای‌ خوب نیستم؛ انتظار همه‌چیز رو بدتر می‌کنه؛ وقتی منتظرشی و اتفاق نمی‌افته؛ وقتی منتظرشی و چیزی عوض نمیشه.
پس از تو خانه ؛ خانه نشد .
من نمیدانستم معنی هرگز را تو چرا باز نگشتی دیگر؟
گویم احوالم به سامان است ولیکن تو حقیقت را بجوی.
گویم در ظلمات راه را گم نکرده‌ام.
گویم افسار زندگی را به دست گرفته‌ام.
گویم مسیر را بدون سنگلاخ طی می‌کنم.
لپ مطلب
گویم احوالم خوب است، تو نپذیر.
تو به دنبال تکه‌های گمشده‌ام در مه بگرد که خود توانایی‌اش را ندارم.
تو دست مرا بگیر و از مرداب بیرونم کش که لجن تا گردنم پیشروی کرده است.
تو نفس‌هایم را در خواب بشمار تا طلوع صبح را ببینم.
تو بیا و این مرده را از زیر خاک بیرون بکش.
هوا جوریه که باید تتلو پلی کرد با یک نخ سیگار بیوفتیم به جون ریه و اشک و آه.
لبخند‌هایم، ذوق درون چشمانم، تپش‌های بالای قلبم، همه‌اش را درون آغوش باد انداختم، تا جایی آن‌سوی اقیانوس رهایشان کند.
تا دیگر با دیدن تو هوایی نشوند و خودنمایی نکنند. تا غریبانه اشک اقیانوس را ببلعند، تا آنجا که خفه شوند...
تو برای من نمردی، تو آنقدر در من آمیخته شده بودی که جدا نشوی!
من تکه‌هایی از خودم را دور انداختم که به تو میفهماندند می‌خواهمت.
حالا دیگر مجبور نیستی تظاهر به ندانستن کنی! این بار، من می‌خواهم تو ندانی هنوز  جایی درون روح من خانه آشیانه داری...
ولی من عزیز ترین ادم زندگیمو تو ۱۴۰۳ جا گذاشتم 🖤
2025/03/29 06:01:58
Back to Top
HTML Embed Code: