📰 دنیا بدون سید (٧)
:: سهیل کریمی
💠 تا کمیل شمعون
صبح پیش از عباس پا میشوم. دوشی میگیرم و بساط قهوه را میچینم. بچهها زنگ میزنند که صبحانه در طبقهی ششم است. میرویم. ته سفره رسیدهایم. همان را میزنیم و عزم استادیوم کمیل شمعون بیروت را میکنیم. مجموعاً دو سه تا خودرو سواری هستیم که با تدبیر رانندهگان محلی تقریباً بیترافیک میرسیم به مقصد. غافل از اینکه عباس کیف کمریاش را گم کرده! دلمان هُری میریزد. همه پیاده میشوند که به راننده میگوییم برگرد سمت هتل. به تاخت میرود. راننده اسمش کَبّور است و از ارمنیان بیروت. میگوید اجدادم قرنها پیش از ارمنستان آمدهاند شام. گاهی سوریه، گاهی اردن و گاهی فلسطین بودهاند و دست آخر آمدهاند لبنان. کیف در تراس طبقهی همکف هتل روی میز جا مانده بود. با هزاران دلار پول زبان بسته که باید برسانیم به اهالی جنوب. کمکهای نقدی ایرانیان به آوارهگان لبنانی. الحمدللهی چاشنی کار میکنیم و با کبور بر میگردیم استادیوم.
خیابانهای اطراف غلغله است. با مصیبت میرسیم به ورودی. دو تا از بچهها آنجاند ولی ناامید از راهیابی. تشویقشان میکنیم که میشود داخل شد. و تسلیم میشوند. دست یکیشان که دکتر بهش میگوییم پرچم کوچک ایران است. باب حسرت دختران لبنانی. میگویم پرچمت را بده به این دخترها. میدهد. آنها هم پرچم لبنان را به من و پرچم حزبالله را به دکتر میدهند. در یک مسیر خیلی طولانی راه ورود به استادیوم را مییابیم. از لای جمعیت. تنگاتنگ و به هم فشرده. با گفتن نحن جماعه ایرانی. راه باز میکنند و بالاخره وارد محوطهی استادیوم میشویم. از همان ورودی که بازیکنان وارد زمین بازی میشوند. استادیوم ۵۴ هزار نفری کیپ تا کیپ پر است و روی زمین چمن هم صندلی چیدهاند برای میهمانان ویژه. البته که روی چمنها پارچهی فلکسی پهن کردهاند برای سلامت چمن. باران شب قبل و سحرگاهی چالههای کم عمق آب ایجاد کرده که آزار دهنده است.
⭕️ ادامه دارد
www.tgoop.com/Sohail_Karimi
:: سهیل کریمی
💠 تا کمیل شمعون
صبح پیش از عباس پا میشوم. دوشی میگیرم و بساط قهوه را میچینم. بچهها زنگ میزنند که صبحانه در طبقهی ششم است. میرویم. ته سفره رسیدهایم. همان را میزنیم و عزم استادیوم کمیل شمعون بیروت را میکنیم. مجموعاً دو سه تا خودرو سواری هستیم که با تدبیر رانندهگان محلی تقریباً بیترافیک میرسیم به مقصد. غافل از اینکه عباس کیف کمریاش را گم کرده! دلمان هُری میریزد. همه پیاده میشوند که به راننده میگوییم برگرد سمت هتل. به تاخت میرود. راننده اسمش کَبّور است و از ارمنیان بیروت. میگوید اجدادم قرنها پیش از ارمنستان آمدهاند شام. گاهی سوریه، گاهی اردن و گاهی فلسطین بودهاند و دست آخر آمدهاند لبنان. کیف در تراس طبقهی همکف هتل روی میز جا مانده بود. با هزاران دلار پول زبان بسته که باید برسانیم به اهالی جنوب. کمکهای نقدی ایرانیان به آوارهگان لبنانی. الحمدللهی چاشنی کار میکنیم و با کبور بر میگردیم استادیوم.
خیابانهای اطراف غلغله است. با مصیبت میرسیم به ورودی. دو تا از بچهها آنجاند ولی ناامید از راهیابی. تشویقشان میکنیم که میشود داخل شد. و تسلیم میشوند. دست یکیشان که دکتر بهش میگوییم پرچم کوچک ایران است. باب حسرت دختران لبنانی. میگویم پرچمت را بده به این دخترها. میدهد. آنها هم پرچم لبنان را به من و پرچم حزبالله را به دکتر میدهند. در یک مسیر خیلی طولانی راه ورود به استادیوم را مییابیم. از لای جمعیت. تنگاتنگ و به هم فشرده. با گفتن نحن جماعه ایرانی. راه باز میکنند و بالاخره وارد محوطهی استادیوم میشویم. از همان ورودی که بازیکنان وارد زمین بازی میشوند. استادیوم ۵۴ هزار نفری کیپ تا کیپ پر است و روی زمین چمن هم صندلی چیدهاند برای میهمانان ویژه. البته که روی چمنها پارچهی فلکسی پهن کردهاند برای سلامت چمن. باران شب قبل و سحرگاهی چالههای کم عمق آب ایجاد کرده که آزار دهنده است.
⭕️ ادامه دارد
www.tgoop.com/Sohail_Karimi
Telegram
سهيل كريمى
نوشتار، گفتار و پندارهای يك شيعهى ايرانى
📰 دنیا بدون سید (٨)
:: سهیل کریمی
💠 جانی که رفت
بناست برنامه ساعت ١٣ شروع شود ولی ما از ١١ اینجاییم. از سین برنامه اطلاعی نداشتیم. برای در امان ماندن از شلوغی هم چارهای جز زود آمدن نداشتیم. روی صندلیها مینشینیم. در مسیر چندین جانباز دیدم که مشخصاً از واقعهی انفجار پیجرها بودند. یا نابینا، یا قطع دست و عضو. جمعیت در استادیوم شعارهای جمعی میدهند. لبیک یا نصرالله، الموت لآمریکا، هیهات منا الذله، الموت لاسراییل. مجریان برنامهای که دوستان میگویند اسمش محفل و از پربینندههای تلهویزیونمان است اجرای برنامه دارند. آقای قاسمیان را میشناسم. عربی سخنرانی میکند. تا ساعت ١٣ کسلکنندهترین برنامهها اجرا میشود. قبل از آن و با اذان تصمیم میگیریم با دوستان در محوطهی دور از چمن نماز بخوانیم. روی آسفالت رنگی چفیه پهن میکنیم و تکبیرة الاحرام. جماعت با اقتدا به دکتر.
نماز تمام شده که صفی از ایرانیها از همین مسیر ما وارد میشوند. حسین هم هست. کنارش فتاح. مهدی همت. حسین شریعتمداری و صفار هرندی. مهدی محمدی و... تقریباً با همه سلام علیک میکنم و بعضاً مصافحه و دیده بوسی. مهدی محمدی گوشیاش را میدهد کنار شریعتمداری و صفار هرندی عکس ازشان بگیرم. یک فریم پانوراما هم برایش میگیرم. فتاح خیلی گرم خوش و بش میکند و مهدی همت سخت در آغوش میفشرد و همان حرفهای همیشهگی را در تحلیل این روزها در گوش هم زمزمه میکنیم!
اعلام میشود که پیکرها را میخواهند بیاورند داخل استادیوم. جمعیت شور میگیرد. با عباس به سمت حاشیهی زمین میرویم. تریلی حامل پیکرها میرسد. آخرین بار ٢۴ سال پیش این تجربه را کردم. پیکر پدرم را که میبردند میدیدم جانم دارد باهاش میرود. نمیتوانم بر هق هقم مسلط شوم. دست به کامیون میسایم. جانم بالا میآید. در تمام این پنج ماه با شنیدن صدای سید جانم بالا میآمد. حالا روحم کنده میشود. سید برایم برادر بزرگ بود. انگار هر روز با هم بودیم. صدای مخملینش در گوشم زنگ میزند. و باز هق هق. جمعیت را نمیبینم. هیچ کس هیچ کس را نمیبیند. سید نگاهها را هم برده. فقط صدا شنیده میشود. غریو الله اکبر و هیهات منا الذله. لبیک یا نصرالله و...
⭕️ ادامه دارد
www.tgoop.com/Sohail_Karimi
:: سهیل کریمی
💠 جانی که رفت
بناست برنامه ساعت ١٣ شروع شود ولی ما از ١١ اینجاییم. از سین برنامه اطلاعی نداشتیم. برای در امان ماندن از شلوغی هم چارهای جز زود آمدن نداشتیم. روی صندلیها مینشینیم. در مسیر چندین جانباز دیدم که مشخصاً از واقعهی انفجار پیجرها بودند. یا نابینا، یا قطع دست و عضو. جمعیت در استادیوم شعارهای جمعی میدهند. لبیک یا نصرالله، الموت لآمریکا، هیهات منا الذله، الموت لاسراییل. مجریان برنامهای که دوستان میگویند اسمش محفل و از پربینندههای تلهویزیونمان است اجرای برنامه دارند. آقای قاسمیان را میشناسم. عربی سخنرانی میکند. تا ساعت ١٣ کسلکنندهترین برنامهها اجرا میشود. قبل از آن و با اذان تصمیم میگیریم با دوستان در محوطهی دور از چمن نماز بخوانیم. روی آسفالت رنگی چفیه پهن میکنیم و تکبیرة الاحرام. جماعت با اقتدا به دکتر.
نماز تمام شده که صفی از ایرانیها از همین مسیر ما وارد میشوند. حسین هم هست. کنارش فتاح. مهدی همت. حسین شریعتمداری و صفار هرندی. مهدی محمدی و... تقریباً با همه سلام علیک میکنم و بعضاً مصافحه و دیده بوسی. مهدی محمدی گوشیاش را میدهد کنار شریعتمداری و صفار هرندی عکس ازشان بگیرم. یک فریم پانوراما هم برایش میگیرم. فتاح خیلی گرم خوش و بش میکند و مهدی همت سخت در آغوش میفشرد و همان حرفهای همیشهگی را در تحلیل این روزها در گوش هم زمزمه میکنیم!
اعلام میشود که پیکرها را میخواهند بیاورند داخل استادیوم. جمعیت شور میگیرد. با عباس به سمت حاشیهی زمین میرویم. تریلی حامل پیکرها میرسد. آخرین بار ٢۴ سال پیش این تجربه را کردم. پیکر پدرم را که میبردند میدیدم جانم دارد باهاش میرود. نمیتوانم بر هق هقم مسلط شوم. دست به کامیون میسایم. جانم بالا میآید. در تمام این پنج ماه با شنیدن صدای سید جانم بالا میآمد. حالا روحم کنده میشود. سید برایم برادر بزرگ بود. انگار هر روز با هم بودیم. صدای مخملینش در گوشم زنگ میزند. و باز هق هق. جمعیت را نمیبینم. هیچ کس هیچ کس را نمیبیند. سید نگاهها را هم برده. فقط صدا شنیده میشود. غریو الله اکبر و هیهات منا الذله. لبیک یا نصرالله و...
⭕️ ادامه دارد
www.tgoop.com/Sohail_Karimi
Telegram
سهيل كريمى
نوشتار، گفتار و پندارهای يك شيعهى ايرانى
📰 دنیا بدون سید (٩)
:: سهیل کریمی
💠 جگرم سوخت
راویان میگویند وقتی حضرت عباس در معرکهی کربلا شهید شد، دشمنان، خود را به مقابل خیمهها رساندند و رجزها خواندند. برای آزار اهل بیت. برای نشان دادن قدرتشان. برای به رخ کشیدن دشمنی، برای آتش زدن جگرها...
چند دقیقهای از ورود پیکرهای سادات شهید به داخل استادیوم نگذشته که صدای مهیبی توجهها را جلب میکند. اسراییل برای زمانی معین چهار جنگندهی خود را به سمت استادیوم بیروت گسیل کرده. جنگندهها شیرجه میزنند روی ورزشگاه. خودروی پیکرهای شهدا در بین جمعیت است. صدای جنگندهها نزدیک به شکستن دیوار صوتی است. جمعیت میخروشد. همه یک صدا فریاد میزنند هیهات منا الذله. دندان بر هم میسایند و فریاد میزنند. مشتها گره کرده است و رگ گردنها متورم. حواسها لحظاتی از پیکرها دور میشود. ترس در چهرهای دیده نمیشود. چه بسا خشم و کینهای افزون بر قبل به وجود میآید. ولی دشمن رجزش را خواند. خوب هم خواند. بر خلاف بسیاری از اظهارات، اسراییل برای ترساندن نیامده بود. آمده بود که جگرها را آتش بزند. آمده بود رجز بخواند. روی پیکر عباسهای ما قهقهه بزند. دلها را به درد بیاورد. و جگر من سوخت. با دیگران کار ندارم، بغضم ترکید. از این درد و سوختن. دشمن بر پیکر جگر گوشههای ما تاخته بود. قهقهه زده بود و تاخته بود. آمد که به یادمان بیاورد من اینان را کشتهام. هنوز هم بر قلمرویتان میتازم. بدون آنکه کاری بتوانید بکنید. نهایت شعار میدهید. خب؟ بعدش؟ هیچ. فعلاً هیچ. مثل آن روز که خمینی بهمان گفت «فرزندان انقلابیام! بغض و کينه انقلابیتان را در سينهها نگه داريد، با غضب و خشم بر دشمنانتان بنگريد و بدانيد که پيروزی از آن شماست...» آن روز هم فقط مقاومت کرده بودیم. نه کربلا زیارت شده بود و نه قدس فتح. ولی نفس مقاومت از خیلی چیزهای دیگر بالاتر بود. و پیروزیهای بعدی نیز از همین مقاومت به دست آمده بود. پس باید از این رجزها خون دل بخوریم و صبر کنیم. خون دل بخوریم و خشم از دشمن را در دل بپرورانیم. معهذا جگرم از این رجز خواندن بد سوخت.
⭕️ ادامه دارد
www.tgoop.com/Sohail_Karimi
:: سهیل کریمی
💠 جگرم سوخت
راویان میگویند وقتی حضرت عباس در معرکهی کربلا شهید شد، دشمنان، خود را به مقابل خیمهها رساندند و رجزها خواندند. برای آزار اهل بیت. برای نشان دادن قدرتشان. برای به رخ کشیدن دشمنی، برای آتش زدن جگرها...
چند دقیقهای از ورود پیکرهای سادات شهید به داخل استادیوم نگذشته که صدای مهیبی توجهها را جلب میکند. اسراییل برای زمانی معین چهار جنگندهی خود را به سمت استادیوم بیروت گسیل کرده. جنگندهها شیرجه میزنند روی ورزشگاه. خودروی پیکرهای شهدا در بین جمعیت است. صدای جنگندهها نزدیک به شکستن دیوار صوتی است. جمعیت میخروشد. همه یک صدا فریاد میزنند هیهات منا الذله. دندان بر هم میسایند و فریاد میزنند. مشتها گره کرده است و رگ گردنها متورم. حواسها لحظاتی از پیکرها دور میشود. ترس در چهرهای دیده نمیشود. چه بسا خشم و کینهای افزون بر قبل به وجود میآید. ولی دشمن رجزش را خواند. خوب هم خواند. بر خلاف بسیاری از اظهارات، اسراییل برای ترساندن نیامده بود. آمده بود که جگرها را آتش بزند. آمده بود رجز بخواند. روی پیکر عباسهای ما قهقهه بزند. دلها را به درد بیاورد. و جگر من سوخت. با دیگران کار ندارم، بغضم ترکید. از این درد و سوختن. دشمن بر پیکر جگر گوشههای ما تاخته بود. قهقهه زده بود و تاخته بود. آمد که به یادمان بیاورد من اینان را کشتهام. هنوز هم بر قلمرویتان میتازم. بدون آنکه کاری بتوانید بکنید. نهایت شعار میدهید. خب؟ بعدش؟ هیچ. فعلاً هیچ. مثل آن روز که خمینی بهمان گفت «فرزندان انقلابیام! بغض و کينه انقلابیتان را در سينهها نگه داريد، با غضب و خشم بر دشمنانتان بنگريد و بدانيد که پيروزی از آن شماست...» آن روز هم فقط مقاومت کرده بودیم. نه کربلا زیارت شده بود و نه قدس فتح. ولی نفس مقاومت از خیلی چیزهای دیگر بالاتر بود. و پیروزیهای بعدی نیز از همین مقاومت به دست آمده بود. پس باید از این رجزها خون دل بخوریم و صبر کنیم. خون دل بخوریم و خشم از دشمن را در دل بپرورانیم. معهذا جگرم از این رجز خواندن بد سوخت.
⭕️ ادامه دارد
www.tgoop.com/Sohail_Karimi
Telegram
سهيل كريمى
نوشتار، گفتار و پندارهای يك شيعهى ايرانى
📰 دنیا بدون سید (١٠)
:: سهیل کریمی
💠 روحمان متبرک میشود
پیکرها را در استادیوم میچرخانند. جماعت متبرک میشوند. با نگاه. با مسح. با هر چه در دستشان ساییدن. چفیه، کلاه، شال. با روی هوا زدن گلهای تابوت. ابوعلی هم آن بالاست. رفیق سالهای دور سید. محافظ و بادیگاردش. در ماههای گذشته گفته میشد ابوعلی در کنار سید، شهید شده. ولی امروز آن بالا روی تریلی است. بدون سید! موهاش بلند شده و چهرهاش تکیده و لاغر. چفیه و شالها را میگیرد، متبرک به تابوتها میکند و به مردم باز میگرداند. عباس هم چفیه پرت میکند. چفیه روی تابوت سید هاشم کشیده شده و بر میگردد سمتش. دوباره آن را پرت میکند روی کامیون تا متبرک به تابوت سید حسن شود. متبرک شده ولی به جای برگشتن سمت عباس پرت میشود بین جمعیت. عباس سعی میکند آن را بیابد ولی نمیشود. جمعیت چنان در هم تنیدهاند که نمیشود بینشان رفت. عباس هم بیخیال چفیه شده ولی شاخه گلی را روی هوا میزند.
دوری در استادیوم میزنیم. پیکرها به جای اول رسیدهاند و آمادهی انتقال به بیرون از ورزشگاه. کنار مهدی همت مینشینم. آقای فتاح از حال و احوالم میپرسد. کمی خوش و بش و شوخی میکنیم. میخواهم از آن حال و هوایی که دشمن ایجاد کرد بیرون بیایم. کمی آنورتر، حسین صفار هرندی صدایم میکند که «آقای کریمی! پانورامایی که از ورزشگاه انداختید چهقدر خوب شده بود.» شریعتمداری هم تأیید میکند. لطفشان را جواب داده و اظهار شاگردی میکنم.
با عباس تصمیم میگیریم از استادیوم خارج شویم. موقع سخنرانی شیخ نعیم قاسم رسیده. شیخ تصویری سخنرانیاش را شروع میکند که باز جنگندهها از راه میرسند. شیرجه میزنند و باز جمعیت به خروش در میآید. شعارها تندتر از قبل و فریادها بلندتر. باز هم رجز. رجز و تهدید. که تو را هم میکشیم. با عباس از برکت جمهوری اسلامی میگوبیم. از امنیت. از اقتدار. از عزت. دشمن به هر قصدی و با هر پیامی به راحتی آب خوردن به پایتخت کشور مورد نظرش میتازد. بدون هراس از شلیک گلولهای.
⭕️ ادامه دارد
www.tgoop.com/Sohail_Karimi
:: سهیل کریمی
💠 روحمان متبرک میشود
پیکرها را در استادیوم میچرخانند. جماعت متبرک میشوند. با نگاه. با مسح. با هر چه در دستشان ساییدن. چفیه، کلاه، شال. با روی هوا زدن گلهای تابوت. ابوعلی هم آن بالاست. رفیق سالهای دور سید. محافظ و بادیگاردش. در ماههای گذشته گفته میشد ابوعلی در کنار سید، شهید شده. ولی امروز آن بالا روی تریلی است. بدون سید! موهاش بلند شده و چهرهاش تکیده و لاغر. چفیه و شالها را میگیرد، متبرک به تابوتها میکند و به مردم باز میگرداند. عباس هم چفیه پرت میکند. چفیه روی تابوت سید هاشم کشیده شده و بر میگردد سمتش. دوباره آن را پرت میکند روی کامیون تا متبرک به تابوت سید حسن شود. متبرک شده ولی به جای برگشتن سمت عباس پرت میشود بین جمعیت. عباس سعی میکند آن را بیابد ولی نمیشود. جمعیت چنان در هم تنیدهاند که نمیشود بینشان رفت. عباس هم بیخیال چفیه شده ولی شاخه گلی را روی هوا میزند.
دوری در استادیوم میزنیم. پیکرها به جای اول رسیدهاند و آمادهی انتقال به بیرون از ورزشگاه. کنار مهدی همت مینشینم. آقای فتاح از حال و احوالم میپرسد. کمی خوش و بش و شوخی میکنیم. میخواهم از آن حال و هوایی که دشمن ایجاد کرد بیرون بیایم. کمی آنورتر، حسین صفار هرندی صدایم میکند که «آقای کریمی! پانورامایی که از ورزشگاه انداختید چهقدر خوب شده بود.» شریعتمداری هم تأیید میکند. لطفشان را جواب داده و اظهار شاگردی میکنم.
با عباس تصمیم میگیریم از استادیوم خارج شویم. موقع سخنرانی شیخ نعیم قاسم رسیده. شیخ تصویری سخنرانیاش را شروع میکند که باز جنگندهها از راه میرسند. شیرجه میزنند و باز جمعیت به خروش در میآید. شعارها تندتر از قبل و فریادها بلندتر. باز هم رجز. رجز و تهدید. که تو را هم میکشیم. با عباس از برکت جمهوری اسلامی میگوبیم. از امنیت. از اقتدار. از عزت. دشمن به هر قصدی و با هر پیامی به راحتی آب خوردن به پایتخت کشور مورد نظرش میتازد. بدون هراس از شلیک گلولهای.
⭕️ ادامه دارد
www.tgoop.com/Sohail_Karimi
Telegram
سهيل كريمى
نوشتار، گفتار و پندارهای يك شيعهى ايرانى
📰 دنیا بدون سید (١١)
:: سهیل کریمی
💠 اطلاع از سین برنامه
سید حسن در لبنان، تبدیل به شخصیت اول مملکت شده بود. در کشوری که رییسجمهور مسیحی داشت، نخستوزیرش از طایفهی سنی بود و رییس مجلس یک شیعهی لائیک. حال در این کشور، دبیرکل یک حزب بر اساس عِرق ملی، حمیت اسلامی، صداقت پایداری و از خود گذشتهگی انسانی، به شخصیت اول این کشور مبدل شده بود. حتا دشمنانش هم بدون اطلاع و رضایت او آب نمیخوردند. در دورهی سید دیگر کسی نمیتوانست بپذیرد بخشهایی از کشورش در اشغال دشمن باشد. اگر در سال ١٣۶١، دشمن اسراییلی میتوانست ظرف پنج روز تا پایتخت لبنان بتازد، در دورهی آقایی حزبالله، نه تنها مجبور به عقبنشینی تا صفر مرزی شد، بلکه در عملیات تموز در سال ١٣٨۵، ظرف ٣٣ روز هیچ موفقیت قابل توجهای کسب نکرده و همهی خواستهای حزبالله را برای آتشبس میپذیرد.
حالا اما در دنیای بدون سید، رییس جمهور و نخستوزیر حتا جرأت نمیکنند در تشییع و بزرگداشت این مقام نخست غیررسمیشان شرکت کنند. نه به خاطر نفرت از سید، بلکه برای ترس از دشمن. حتا اعلام سرسپردهگی. چتر حمایت سید، اینها را هم آقا کرده بود. ولی وقتی صاحب عزت نباشد، اقتدار هم نیست. عزت و افتخار هم نیست. هر چه بیایمانتر، سرسپردهتر. در کشور خودمان آدم بیعزت کم نداریم، ولی اقتدار «آقا» شرف میپراکند بر سرمان. راز عزتمندی سید هم دل دادن به ولی بود. حالا در این کشور بیسید، رییس و صدراعظم و وزیر، حتا جرأت نمیکنند تعرض و تجاوز دشمن به تمامیتشان را محکوم کنند. بعداً میشنوم این چهار هواپیما، همان هواپیماهایی بودند که در عملیات شهادت سید شرکت داشتند. رجز را همانهایی خواندند که عباس را کشتند.
از همهی این حرفها گذشته، من از سین برنامه خبر نداشتم، ولی دشمن از لحظه به لحظهی برنامهی تشییع مطلع بود. چه از حرکت پیکرها و چه با آغاز سخنرانی شیخ. با دشمنِ ریزبینی طرفیم!
⭕️ ادامه دارد
www.tgoop.com/Sohail_Karimi
:: سهیل کریمی
💠 اطلاع از سین برنامه
سید حسن در لبنان، تبدیل به شخصیت اول مملکت شده بود. در کشوری که رییسجمهور مسیحی داشت، نخستوزیرش از طایفهی سنی بود و رییس مجلس یک شیعهی لائیک. حال در این کشور، دبیرکل یک حزب بر اساس عِرق ملی، حمیت اسلامی، صداقت پایداری و از خود گذشتهگی انسانی، به شخصیت اول این کشور مبدل شده بود. حتا دشمنانش هم بدون اطلاع و رضایت او آب نمیخوردند. در دورهی سید دیگر کسی نمیتوانست بپذیرد بخشهایی از کشورش در اشغال دشمن باشد. اگر در سال ١٣۶١، دشمن اسراییلی میتوانست ظرف پنج روز تا پایتخت لبنان بتازد، در دورهی آقایی حزبالله، نه تنها مجبور به عقبنشینی تا صفر مرزی شد، بلکه در عملیات تموز در سال ١٣٨۵، ظرف ٣٣ روز هیچ موفقیت قابل توجهای کسب نکرده و همهی خواستهای حزبالله را برای آتشبس میپذیرد.
حالا اما در دنیای بدون سید، رییس جمهور و نخستوزیر حتا جرأت نمیکنند در تشییع و بزرگداشت این مقام نخست غیررسمیشان شرکت کنند. نه به خاطر نفرت از سید، بلکه برای ترس از دشمن. حتا اعلام سرسپردهگی. چتر حمایت سید، اینها را هم آقا کرده بود. ولی وقتی صاحب عزت نباشد، اقتدار هم نیست. عزت و افتخار هم نیست. هر چه بیایمانتر، سرسپردهتر. در کشور خودمان آدم بیعزت کم نداریم، ولی اقتدار «آقا» شرف میپراکند بر سرمان. راز عزتمندی سید هم دل دادن به ولی بود. حالا در این کشور بیسید، رییس و صدراعظم و وزیر، حتا جرأت نمیکنند تعرض و تجاوز دشمن به تمامیتشان را محکوم کنند. بعداً میشنوم این چهار هواپیما، همان هواپیماهایی بودند که در عملیات شهادت سید شرکت داشتند. رجز را همانهایی خواندند که عباس را کشتند.
از همهی این حرفها گذشته، من از سین برنامه خبر نداشتم، ولی دشمن از لحظه به لحظهی برنامهی تشییع مطلع بود. چه از حرکت پیکرها و چه با آغاز سخنرانی شیخ. با دشمنِ ریزبینی طرفیم!
⭕️ ادامه دارد
www.tgoop.com/Sohail_Karimi
Telegram
سهيل كريمى
نوشتار، گفتار و پندارهای يك شيعهى ايرانى