Telegram Web
عاقبت بند سفر پایم بست
می‌روم خنده به لب‚ خونین دل
می‌روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل !...

#سال‌روز_درگذشت_فروغ_فرخزاد
یادش گرامی🌹
@Sohrab_Sepehrei
میان این سنگ و آفتاب پژمردگی افسانه شد
درخت نقشی در ابدیت ریخت
انگشتانم برنده ترین خار را می‌نوازد
لبانم به پرتو شوکران لبخند می‌زند
این تو بودی که هر ورزشی هدیه‌ای ناشناس به دامنت می‌ریخت؟
و اینک هر هدیه ابدیتی است...

#سهراب_سپهری
@Sohrab_Sepehrei
و عشق‌، تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می‌کند مانوس
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

#سهراب_سپهری


@Sohrab_Sepehrei
و عشق ...

سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست!

#سهراب_سپهری
@Sohrab_Sepehrei
می‌رفتیم و درختان چه بلند و تماشا چه سیاه
راهی بود از ما تا گل هیچ
مرگی در دامنه‌ها ابری سر کوه مرغان لبِ زیست

می‌خواندیم ؛ بی تو دری بودم به برون و نگاهی به کران و صدایی به کویر

می‌رفتیم خاک از ما می‌ترسید و زمان بر سر ما می‌بارید

خندیدیم؛ ورطه پرید از خواب و نهان‌ها آوایی افشاندند

ما خاموش و بیابان نگران و افق یک رشته نگاه

بنشستیم،تو چشمت پر دو من دستم پر تنهایی و زمین ها پر خواب

خوابیدیم، می‌گویند؛ دستی در خوابی گل می‌چید...

#سهراب_سپهری
@Sohrab_Sepehrei
و غم
تبسمِ پوشیده نگاهِ گیاه است!...

#سهراب_سپهری
@Sohrab_Sepehrei
اوج خود را گم کرده‌ام
می‌ترسم
از لحظهٔ بعد
و از این پنجره‌ای که به روی احساسم گشوده شد...

#سهراب_سپهری
@Sohrab_Sepehrei
زمین باران را صدا می‌زند
من تو را...

#سهراب_سپهری
@Sohrab_Sepehrei
شعر: #وهم
دفتر: #مرگ_رنگ

جهان
آلودهٔ خواب است
فرو بسته است وحشت در به روی
هر تپش
هر بانگ
چنان كه من به روی خويش
در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست
و ديوارش فرو می‌خواندم در گوش:
ميان اين همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست!

شب از وحشت گرانبار است
جهان آلوده خواب است و من
در وهم خود بيدار:
چه ديگر طرح می‌ريزد فريب زيست
در اين خلوت كه حيرت
ديوار است؟

#سهراب_سپهری
@Sohrab_Sepehrei
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ای هراس قدیم!
در خطاب تو انگشت‌های من از هوش رفتند
امشب
دستهایم نهایت ندارد
امشب از شاخه‌های اساطیری
میوه می‌چینند ...

#سهراب_سپهری
@Sohrab_Sepehrei
و نمی‌خندم اگر
فلسفه‌ای ماه را نصف کند ...

#سهراب_سپهری
" " " "
گویا اشاره به "شق‌القمر" است.

مولانا می‌گوید :

ای منجم، اگرت شقِ قمر باور شد
بایدت بر خود و شمس و قمر خندیدن

یعنی؛ اگر به شق‌القمر ایمان داشته باشی، بر دانش نجومی خود خواهی خندید.

منبع: کتاب ؛ نگاهی به سپهری
#سیروس_شمیسا
@Sohrab_Sepehrei
من هر آن تازه خواهم شد
و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد
بگذار هر بامداد
آفتاب بر این دیوار آجری بتابد
تا ببینی روانِ من هر بار
در شور تماشا چه می‌کند...

#سهراب_سپهری
@Sohrab_Sepehrei
و در آن‌ سوی نگاه
چیزی را می‌بینم
چیزی را می‌جویم ...

#سهراب_سپهری
@Sohrab_Sepehrei
خاطرات سفر ژاپن

هزار جور گل داوودی و تماشایی. در باغ هی‌بیا، آفتاب و مردم به گل گشت.
نمایشگاه گل بود، گلدانها در غرفه‌ای از حصیر و نی، و جلو غرفه‌ها باز، مردم به تماشا می‌ماندند.
شگفت زده، انگار نگران خوابی خوش.
من، تا بخواهی، دور، بدر از آفتاب و بیرون از باغ، و فراتر از تماشا، به هوایی دیگر می‌رفتم كه تیمور صدا زد، برگشتم، یك گل داوودی را نشان داد كه جایزه برده بود . و من چه سردم شد، به گل جایزه می‌دهند، به نقاش جایزه میدهند، به میمون هم در باغ وحش اوئه نو دیدیم كه جایزه داده‌اند؛
زیباترین گل، بهترین نقاشی، قشنگترین میمون و كاری چه ناپسند، چه در این گل دیدی و در گلهای دیگر نه ؟ با این همه انبوهی به تماشای این یك و چه هجومی از هر سو، و همین هجوم را جای دیگر دیدی: به دكتر ژیواگو پاسترناك، به پرده های فوتریه، به پیكره‌های تناولی، و اینان همه بی‌گناه.

به راه افتادیم، و در آفتاب هی‌بیا دریچه اندیشه باز؛ می‌آیند و می‌روند، خوب و بد می‌كنند، برتری می‌دهند، دست رد به سینه می‌زنند، و تو می‌دانی كه بر این شعر انگشت نهادن چه شهامتی می‌خواهد ، ببین؛ این درخت را مردم به باغشان نشاندند، و نگاه‌ها از درختان دیگر برگرفته شد، عرعر چه كم از سرو داشت .
و دیده‌ای كه هر دو در خاكی و هوایی یكسان می‌رویند، و اگر تنها روی زمین رها شده بودی چه می‌كردی ؟

ای بسا كه پس از هزاران سال باز هم از باغ بازماند گانت سروی بالا كشیده بود، و در گلدانشان از این گل داوودی كه جایزه‌اش داده‌اند و در قفسه كتابشان دكتر ژیواگو و روی سر بخاریشان پیكره‌ای از تناولی.

از این بیراهه در آ.....

#سهراب_سپهری
#توکیو_۱۰نوامبر

@Sohrab_Sepehrei
و عشق ...

سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست!

#سهراب_سپهری
@Sohrab_Sepehrei
_ جرقه‌های محال از وجود بر می‌خاست
کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد
و ناپدیدتر از راه یک پرنده به مرگ ؟
و در مکالمه جسم‌ها ‚ مسیر سپیدار
چه قدر روشن بود !

_ کدام راه مرا می‌برد به باغ فواصل ؟

#سهراب_سپهری
@Sohrab_Sepehrei
روزی که دانش لب آب زندگی می کرد
انسان در تنبلی لطیف یک مرتع
با فلسفه های لاجوردی خوش بود
در سمت پرنده فکر می کرد
با نبض درخت، نبض او می زد
مغلوب شرایط شقایق بود
مفهوم درشت شط در قعر کلام او تلاطم داشت
انسان در متن عناصر می خوابید
نزدیک طلوع ترس بیدار می شد

اما گاهی آواز غریب رشد در مفصل ترد لذت می پیچید
زانوی عروج خاکی می‌شد
آن وقت انگشت تکامل
در هندسه دقیق اندوه تنها می‌ماند

#سهراب_سپهری
@Sohrab_Sepehrei
زمان بی کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی‌ست این درنگ درد و رنج
به سانِ رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش ...

#زادروز_استاد_امیرهوشنگ_ابتهاج گرامی🌹
@Sohrab_Sepehrei
شعر: #Bodhi
دفتر: #شرق_اندوه

آنی بود، درها وا شده بود
برگی نه، شاخی نه، باغ فنا شده بود
مرغ مکان خاموش، آن خاموش، این خاموش
خاموشی گویا شده بود

آن پهنه چه بود؛
با میشی گرگی همپا شده بود
نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ، پرده مگر تا شده بود

من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود
زیبایی تنها شده بود

هر رودی دریا
هر بودی بودا شده بود...

#سهراب_سپهری
@Sohrab_Sepehrei
2025/02/28 02:00:43
Back to Top
HTML Embed Code: