لوتر با دلیل خوبی گفت:
خدا نمیتوانست بدون انسانهای خردمند به وجود خود ادامه دهد،
اما چیزی که او خوب نگفته این است؛
خدا بدون بیخردان اصلا نمیتوانست باقی بماند.
#حکمت_شادان
#نیچه
@agahiiiii
خدا نمیتوانست بدون انسانهای خردمند به وجود خود ادامه دهد،
اما چیزی که او خوب نگفته این است؛
خدا بدون بیخردان اصلا نمیتوانست باقی بماند.
#حکمت_شادان
#نیچه
@agahiiiii
تعارف #امید از نگاه ربه کا سولنیت در کتاب؛
#امید_در_تاریکی
۱.امید یعنی ما نمیدانیم چه پیش خواهد آمد و در فضای عدم قطعیت جای کافی برای عمل وجود دارد.
۲.امید یعنی اگر از شنیدن اخبار خستهاید، بروید بیرون و خود خبرساز شوید.
۳.امید یعنی استقبال از ناشناختهها.
۴.امید بدیلی برای قطعیت خوش بینی( بدون مداخله ما هم درست میشود) و بدبینی ( با مداخله ما هم چیزی عوض نمیشود) است.
۵.امید یعنی ممکن ساختن مداخله و عمل.
۶.امید یعنی اینکه همواره از عملهای کوچک، اتفاقات بزرگ بوجود میآید.
۷.امید یعنی داستان تازه،
امید یعنی تخیل.
۸.امید یعنی به جای آنکه فقط به صحنه روشن روی تئاتر زندگی نکنی بدانی که در حاشیههای تاریک مانده بسیاری داستان و تخیل تازه وجود دارد که تو میتوانی آن ها را ممکن کنی و از آنها سخن بگویی.
۹.امید یعنی اینکه اگر چه تغییر دادن داستان کافی نیست، اما داستان تازه اساس تغییر است.
۱۰.امید یعنی اینکه شناختن بیماری و جراحت مهمترین قدم است حتی اگر هیچ دارویی برای آن نداشته باشی.
۱۱.امید یعنی اینکه بدانی تمام دعوا بر سر داستانیست که تعریف میکنیم و اینکه چه کسی داستان را تعریف میکند و صدای چه کسی شنیده میشود.
۱۲.امید یعنی آنچه رویایش را داریم هم اکنون در جهان حاضر است.
۱۳.امید یعنی اتحاد انسانی، نوعدوستی، از خود گذشتگی، خلاقیت، شادی پس از نجات دادن کسی.
۱۴.امید یعنی عمل کنیم تا شادی بیافرینیم.
۱۵.امید یعنی باز تعریف ماهیت بشری به عنوان چیزی جمعیتر، همکارانهتر، غمخوارانهتر.
۱۶.امید یعنی هر آنچه روبروی ماست قابل تغییر دادن نیست، اما برای تغییر دادن هر چیزی نخست باید با آن روبرو شد.
۱۷.امید یعنی آینده به کسانی تعلق دارد که امروز برایش آماده شوند.
۱۸.امید یعنی اینکه ناگزیزیم ناامیدی محدود را بپذیریم، اما نباید هرگز از امید بیپایان دست بکشیم.
۱۹.امید یعنی یادآوری گذشته و پیروزیهای آن، نسیان و فراموشی باعث ناامیدی میشود.
۲۰.امید یعنی برخلاف آنکه وضع موجود میخواهد به شما بگوید دائمی و رویین تن است شما بدانید که این وضع خود حاصل تغییرات و مداخله ها و اعمال پیشین انسانها بوده است.
۲۱.امید یعنی اینکه آنقدر تغییر دیدهایم که بدانیم ناامیدی محکوم به شکست است.
۲۲.امید یعنی گذر از من نمیتوانم همه را نجات دهم به
من میتوانم کسی را نجات دهم.
۲۳.امید یعنی اینکه فرض کنید انقلاب مورد انتظار شما اتفاق افتاده و شما اکنون جامعه ای که میخواستید را دارید، شخصا در چنین جامعهای چطور زندگی میکنید؟
همین حالا آن طور زندگی کردن را آغاز کنید.
۲۴.امید یعنی اینکه ما با هم بسیار قدرتمندیم.
۲۵.امید یعنی همه تغییرات با تخیل آغاز میشود.
۲۶.امید یعنی باید چارچوب های رسمی علم و روشنفکری را کنار گذاشت و دیوانهوار خلاق بود.
۲۷.امید یعنی باور به عدم قطعیت، باور به پیچیدگی و ایمان به جهانی که در آن همه چیز سیاه و سفید نیست.
۲۸.امید یعنی دیدن در و نه دیوارها.
۲۹.امید یعنی تعریف کردن داستان دیگر برای مردم تا دامنه آنچه می توانند ببینند و بگویند و بشنوند وسعت وجودی پیدا کند.
۳۰.امید پذیرش شکستها و امکانهای تازه با یکدیگر است.
۳۱.امید یعنی اینکه بدانی امید تو ممکن است همواره همراه با اندوه و شکست شود.
۳۲.امید یعنی من فقط یک فعال مسئولیت پذیر خلاقم.
۳۳.امید یعنی شادی بودن.
۳۴.امید یعنی دیدن درخت و نه فقط دیدن ببر خفته بر روی آن.
۳۵.امید یعنی بدانی تغییر انقلابی نخست در خیال و زبان رخ میدهد.
۳۶.امید یعنی بدانی خشونت قدرت دولت است، اما تخیل و داستان تازه قدرت جامعه مدنی است.
۳۷.امید یعنی قصهگوی ناشناخته، یعنی راه رسیدن به سیاست اغلب از فرهنگ میگذرد.
۳۸.امید یعنی من رهبر مردم نیستم بلکه می خواهم به مردم نشان دهم که آن ها یک امر و قدرت مشترک هستند.
۳۹.امید یعنی همه چیز برای همه کس، هیچ چیز برای خودمان.
۴۰ امید ماشینی نیست و همانند قرص لاغری با تضمین نتایج سریع و آسان نیست، امید نیازمند صبوری و استواری ست.
۴۱.امید یعنی بر هم زدن قاعده علیت و روابط علت و معلولی.
۴۲.امید یعنی شعر و شعر یعنی آنچه هنوز بازاری نشده، وصف ناپذیر است، ناشناخته است و خارج از مرکز است.
۴۳.امید یعنی دست برداشتن از کمالگرایی و پذیرش جهان پر آشوب و نقصان و خلاقیت و کمبود و درد و رنج و مداخله و سیالیت زندگی .
۴۴.امید یعنی زندگی یک سفر بداهه پردازانه است تا یک آرمانشهر ایستا.
۴۵.امید یعنی اینکه وقتی دستگیر شدی اگر از تو پرسیدند چرا دستگیر شده ای جواب دهی:
من روح دارم.
۴۶.امید یعنی با آزادی سخن میگویم چون روح و درون دارم.
۴۷.امید یعنی نجات بخشی و فریاد رسی انسانی.
👇
#امید_در_تاریکی
۱.امید یعنی ما نمیدانیم چه پیش خواهد آمد و در فضای عدم قطعیت جای کافی برای عمل وجود دارد.
۲.امید یعنی اگر از شنیدن اخبار خستهاید، بروید بیرون و خود خبرساز شوید.
۳.امید یعنی استقبال از ناشناختهها.
۴.امید بدیلی برای قطعیت خوش بینی( بدون مداخله ما هم درست میشود) و بدبینی ( با مداخله ما هم چیزی عوض نمیشود) است.
۵.امید یعنی ممکن ساختن مداخله و عمل.
۶.امید یعنی اینکه همواره از عملهای کوچک، اتفاقات بزرگ بوجود میآید.
۷.امید یعنی داستان تازه،
امید یعنی تخیل.
۸.امید یعنی به جای آنکه فقط به صحنه روشن روی تئاتر زندگی نکنی بدانی که در حاشیههای تاریک مانده بسیاری داستان و تخیل تازه وجود دارد که تو میتوانی آن ها را ممکن کنی و از آنها سخن بگویی.
۹.امید یعنی اینکه اگر چه تغییر دادن داستان کافی نیست، اما داستان تازه اساس تغییر است.
۱۰.امید یعنی اینکه شناختن بیماری و جراحت مهمترین قدم است حتی اگر هیچ دارویی برای آن نداشته باشی.
۱۱.امید یعنی اینکه بدانی تمام دعوا بر سر داستانیست که تعریف میکنیم و اینکه چه کسی داستان را تعریف میکند و صدای چه کسی شنیده میشود.
۱۲.امید یعنی آنچه رویایش را داریم هم اکنون در جهان حاضر است.
۱۳.امید یعنی اتحاد انسانی، نوعدوستی، از خود گذشتگی، خلاقیت، شادی پس از نجات دادن کسی.
۱۴.امید یعنی عمل کنیم تا شادی بیافرینیم.
۱۵.امید یعنی باز تعریف ماهیت بشری به عنوان چیزی جمعیتر، همکارانهتر، غمخوارانهتر.
۱۶.امید یعنی هر آنچه روبروی ماست قابل تغییر دادن نیست، اما برای تغییر دادن هر چیزی نخست باید با آن روبرو شد.
۱۷.امید یعنی آینده به کسانی تعلق دارد که امروز برایش آماده شوند.
۱۸.امید یعنی اینکه ناگزیزیم ناامیدی محدود را بپذیریم، اما نباید هرگز از امید بیپایان دست بکشیم.
۱۹.امید یعنی یادآوری گذشته و پیروزیهای آن، نسیان و فراموشی باعث ناامیدی میشود.
۲۰.امید یعنی برخلاف آنکه وضع موجود میخواهد به شما بگوید دائمی و رویین تن است شما بدانید که این وضع خود حاصل تغییرات و مداخله ها و اعمال پیشین انسانها بوده است.
۲۱.امید یعنی اینکه آنقدر تغییر دیدهایم که بدانیم ناامیدی محکوم به شکست است.
۲۲.امید یعنی گذر از من نمیتوانم همه را نجات دهم به
من میتوانم کسی را نجات دهم.
۲۳.امید یعنی اینکه فرض کنید انقلاب مورد انتظار شما اتفاق افتاده و شما اکنون جامعه ای که میخواستید را دارید، شخصا در چنین جامعهای چطور زندگی میکنید؟
همین حالا آن طور زندگی کردن را آغاز کنید.
۲۴.امید یعنی اینکه ما با هم بسیار قدرتمندیم.
۲۵.امید یعنی همه تغییرات با تخیل آغاز میشود.
۲۶.امید یعنی باید چارچوب های رسمی علم و روشنفکری را کنار گذاشت و دیوانهوار خلاق بود.
۲۷.امید یعنی باور به عدم قطعیت، باور به پیچیدگی و ایمان به جهانی که در آن همه چیز سیاه و سفید نیست.
۲۸.امید یعنی دیدن در و نه دیوارها.
۲۹.امید یعنی تعریف کردن داستان دیگر برای مردم تا دامنه آنچه می توانند ببینند و بگویند و بشنوند وسعت وجودی پیدا کند.
۳۰.امید پذیرش شکستها و امکانهای تازه با یکدیگر است.
۳۱.امید یعنی اینکه بدانی امید تو ممکن است همواره همراه با اندوه و شکست شود.
۳۲.امید یعنی من فقط یک فعال مسئولیت پذیر خلاقم.
۳۳.امید یعنی شادی بودن.
۳۴.امید یعنی دیدن درخت و نه فقط دیدن ببر خفته بر روی آن.
۳۵.امید یعنی بدانی تغییر انقلابی نخست در خیال و زبان رخ میدهد.
۳۶.امید یعنی بدانی خشونت قدرت دولت است، اما تخیل و داستان تازه قدرت جامعه مدنی است.
۳۷.امید یعنی قصهگوی ناشناخته، یعنی راه رسیدن به سیاست اغلب از فرهنگ میگذرد.
۳۸.امید یعنی من رهبر مردم نیستم بلکه می خواهم به مردم نشان دهم که آن ها یک امر و قدرت مشترک هستند.
۳۹.امید یعنی همه چیز برای همه کس، هیچ چیز برای خودمان.
۴۰ امید ماشینی نیست و همانند قرص لاغری با تضمین نتایج سریع و آسان نیست، امید نیازمند صبوری و استواری ست.
۴۱.امید یعنی بر هم زدن قاعده علیت و روابط علت و معلولی.
۴۲.امید یعنی شعر و شعر یعنی آنچه هنوز بازاری نشده، وصف ناپذیر است، ناشناخته است و خارج از مرکز است.
۴۳.امید یعنی دست برداشتن از کمالگرایی و پذیرش جهان پر آشوب و نقصان و خلاقیت و کمبود و درد و رنج و مداخله و سیالیت زندگی .
۴۴.امید یعنی زندگی یک سفر بداهه پردازانه است تا یک آرمانشهر ایستا.
۴۵.امید یعنی اینکه وقتی دستگیر شدی اگر از تو پرسیدند چرا دستگیر شده ای جواب دهی:
من روح دارم.
۴۶.امید یعنی با آزادی سخن میگویم چون روح و درون دارم.
۴۷.امید یعنی نجات بخشی و فریاد رسی انسانی.
👇
آگاهی
تعارف #امید از نگاه ربه کا سولنیت در کتاب؛ #امید_در_تاریکی ۱.امید یعنی ما نمیدانیم چه پیش خواهد آمد و در فضای عدم قطعیت جای کافی برای عمل وجود دارد. ۲.امید یعنی اگر از شنیدن اخبار خستهاید، بروید بیرون و خود خبرساز شوید. ۳.امید یعنی استقبال از ناشناختهها.…
👆
۴۸ امید یعنی دوستی.
۴۹.امید یعنی عشق.
۵۰.امید یعنی به یاد آوردن امر باارزش ناشناختهای که در گذشته جا مانده است.
۵۱.امید یعنی به سان کودک شگفتزده به جهان نگاه کردن و غیرمنتظره رفتار کردن.
۵۲.امید یعنی به سان مادر زادن و متولد کردن و مراقبت کردن و عشق ورزیدن.
۵۳.امید یعنی تعلیق عادت ها و زندگی کردن در فضای معلق جدید.
۵۴.امید یعنی حرکت خلاف شواهد موجود، یعنی امیدوارم تو عاشق من شوی اگرچه تمام شواهد علیه من است.
۵۵.امید یعنی خنده و خنده یعنی ایجاد گسست در واقعیت.
۵۶.امید یعنی بالا بردن میزان بودن، امید یعنی دیگر بودن یا نبودن مساله نیست، بلکه مساله میزان بودن است.
۵۷.امید یعنی بدانیم ما تنها خود را داریم و باید به یکدیگر تکیه کنیم.
۵۸.امید یعنی ممکن ساختن رابطه بدون پارازیت.
http://www.tgoop.com/mostafamehraeen
@agahiiiii
۴۸ امید یعنی دوستی.
۴۹.امید یعنی عشق.
۵۰.امید یعنی به یاد آوردن امر باارزش ناشناختهای که در گذشته جا مانده است.
۵۱.امید یعنی به سان کودک شگفتزده به جهان نگاه کردن و غیرمنتظره رفتار کردن.
۵۲.امید یعنی به سان مادر زادن و متولد کردن و مراقبت کردن و عشق ورزیدن.
۵۳.امید یعنی تعلیق عادت ها و زندگی کردن در فضای معلق جدید.
۵۴.امید یعنی حرکت خلاف شواهد موجود، یعنی امیدوارم تو عاشق من شوی اگرچه تمام شواهد علیه من است.
۵۵.امید یعنی خنده و خنده یعنی ایجاد گسست در واقعیت.
۵۶.امید یعنی بالا بردن میزان بودن، امید یعنی دیگر بودن یا نبودن مساله نیست، بلکه مساله میزان بودن است.
۵۷.امید یعنی بدانیم ما تنها خود را داریم و باید به یکدیگر تکیه کنیم.
۵۸.امید یعنی ممکن ساختن رابطه بدون پارازیت.
http://www.tgoop.com/mostafamehraeen
@agahiiiii
Telegram
رخداد تازه(مصطفی مهرآیین)
ما فقیر شده ایم.ما از میراث انسانی یکی پس از دیگری دست
برداشته ایم.(والتر بنیامین)
@mostafamehraeen1975
برداشته ایم.(والتر بنیامین)
@mostafamehraeen1975
Love Letter
Linah Rocio & The Lighthearted
پرنده کوچک من!
دلتنگیام را از دوریات، لبخند میزنم به آینه و خودم را غرق میکنم در استعارههای نامعقولی که شعور عاشقی مرا کمرنگ میکند، که مبادا در ژرفای اندیشه چشمهای روشنت، غبار نازکی باشم روی قاب عکس مغمومی از اصابت گلولهای سرخ بر نبض نازک طوفانی گلویم، که تنها زمانی دیده میشود که نور آفتاب از لابهلای پرده نازک اتاق به دلبری میافتد.
پرنده کوچک من!
گرچه اینها همه تخیل است و عمق چیزی جز یک بازی و چینخوردگی سطح نیست؛
اما من، در این زمستان طولانی که آفتاب شرم حضور دارد، نادیدنیترین اسارت ممکن را به دلتنگیهای ناتمامم میبازم...
🖤🖤🖤
@agahiiiii
دلتنگیام را از دوریات، لبخند میزنم به آینه و خودم را غرق میکنم در استعارههای نامعقولی که شعور عاشقی مرا کمرنگ میکند، که مبادا در ژرفای اندیشه چشمهای روشنت، غبار نازکی باشم روی قاب عکس مغمومی از اصابت گلولهای سرخ بر نبض نازک طوفانی گلویم، که تنها زمانی دیده میشود که نور آفتاب از لابهلای پرده نازک اتاق به دلبری میافتد.
پرنده کوچک من!
گرچه اینها همه تخیل است و عمق چیزی جز یک بازی و چینخوردگی سطح نیست؛
اما من، در این زمستان طولانی که آفتاب شرم حضور دارد، نادیدنیترین اسارت ممکن را به دلتنگیهای ناتمامم میبازم...
🖤🖤🖤
@agahiiiii
تو دفتر بغل سردخونه، منتظر گواهی فوت پدرش بود.
زن خیلی خونسرد سوال میپرسید، و مرد تو اون حال باید جواب میداد. انگار که مثلا داشت درباره یک بسته پستی حرف میزد نه جنازه پدرش!!!
کارش تمام شد، گواهی بدست نشست روی نیمکت جلوی سردخونه. دوتا خانم که کنارش بودن داشتن درباره خشکی پوست دست و این که چه کرمی برای پوستشون بهتره صحبت میکردند؛
میبینی زندگی چقدر صریح و بیتعارف و بیرحمانه جریان دارد...
بدون اینکه اصلا نگران نیست شدن کسی باشه و اصلا این نیست شدن برایش مهم باشه مثل همه روزهای پیش راه خودشو میره.
نیست شدن یک زندگی خیلی عجیبه.
فکر کن اون همه خاطره، اون همه خنده، اون همه تجربه، اون همه زیبایی و رنج و صبر و انتظار و اندوه و خستگی و استعداد و استیصال و امید و ناامیدی و قول و قرار و دلبستگی و عاطفه و حرف و تنهایی و خواسته یهو نیست میشود؛
و همزمان که مهم و وحشتناک است نه مهم و نه وحشتناک است.
فردایش دوباره خورشید طلوع میکند و زمین میچرخد؛ انگار نه انگار که تو روزی روی آن راه میرفتی و حالا قدمهایت از دنیا حذف شدند.
انگار نه انگار دیگه هیچ کس صدایت را نخواهد شنید، بغلت نخواهد کرد، دستت را نخواهد گرفت، به چشمهایت خیره نخواهد شد، با تو نخواهد خندید و با تو حرف نخواهد زد.
آب از آب تکان نمیخورد، انگار نه انگار که تو از این جهان کم شدی. نیست شدن یک زندگی خیلی عجیب است و در حالی که اتفاق کوچکی است بسیار بزرگ و مهم هم هست.
@agahiiiii
زن خیلی خونسرد سوال میپرسید، و مرد تو اون حال باید جواب میداد. انگار که مثلا داشت درباره یک بسته پستی حرف میزد نه جنازه پدرش!!!
کارش تمام شد، گواهی بدست نشست روی نیمکت جلوی سردخونه. دوتا خانم که کنارش بودن داشتن درباره خشکی پوست دست و این که چه کرمی برای پوستشون بهتره صحبت میکردند؛
میبینی زندگی چقدر صریح و بیتعارف و بیرحمانه جریان دارد...
بدون اینکه اصلا نگران نیست شدن کسی باشه و اصلا این نیست شدن برایش مهم باشه مثل همه روزهای پیش راه خودشو میره.
نیست شدن یک زندگی خیلی عجیبه.
فکر کن اون همه خاطره، اون همه خنده، اون همه تجربه، اون همه زیبایی و رنج و صبر و انتظار و اندوه و خستگی و استعداد و استیصال و امید و ناامیدی و قول و قرار و دلبستگی و عاطفه و حرف و تنهایی و خواسته یهو نیست میشود؛
و همزمان که مهم و وحشتناک است نه مهم و نه وحشتناک است.
فردایش دوباره خورشید طلوع میکند و زمین میچرخد؛ انگار نه انگار که تو روزی روی آن راه میرفتی و حالا قدمهایت از دنیا حذف شدند.
انگار نه انگار دیگه هیچ کس صدایت را نخواهد شنید، بغلت نخواهد کرد، دستت را نخواهد گرفت، به چشمهایت خیره نخواهد شد، با تو نخواهد خندید و با تو حرف نخواهد زد.
آب از آب تکان نمیخورد، انگار نه انگار که تو از این جهان کم شدی. نیست شدن یک زندگی خیلی عجیب است و در حالی که اتفاق کوچکی است بسیار بزرگ و مهم هم هست.
@agahiiiii
Khastam (Live Version)
Behnam Bani
رفتن یک لحظه است.
همان لحظهای که میفهمیم دیگر نیست.
آنچه که رفتن را دراماتیک میکند در مواجهه ما با آن است. مثل روزی که گل محبوبم خشک شد، یک لحظه بود که دیدمش. بعد دیگر نگاه من بود به جای خالیش.
نگاه به یک گل خشک شده، نگاه به یک فنجان شکسته. نگاه به یک آدم رفته. نگاه به خشک شدگی، شکستگی، فقدان...
نگاه به کوهی که فرو ریخته شده، ارتفاعی که پست شده.
پس وقتی که برمیگردی باید قد کشیده باشی، باید دوبرابر شده باشی.
🖤🖤🖤
@agahiiiii
همان لحظهای که میفهمیم دیگر نیست.
آنچه که رفتن را دراماتیک میکند در مواجهه ما با آن است. مثل روزی که گل محبوبم خشک شد، یک لحظه بود که دیدمش. بعد دیگر نگاه من بود به جای خالیش.
نگاه به یک گل خشک شده، نگاه به یک فنجان شکسته. نگاه به یک آدم رفته. نگاه به خشک شدگی، شکستگی، فقدان...
نگاه به کوهی که فرو ریخته شده، ارتفاعی که پست شده.
پس وقتی که برمیگردی باید قد کشیده باشی، باید دوبرابر شده باشی.
🖤🖤🖤
@agahiiiii
تو باید این را بیاموزی که چشمانداز و منظر(پرسپکتیو) را در هر ارزیابی ارزشی دریابی و نیز:
جابجایی و تعویق، به تحلیل بردن و نابود کردن، و غایتشناسی ظاهری افقهای مختلف و هر آنچه مربوط به درون ما و امر پرسپکتیودار است.
حتی دریافتن اندکی حماقت در ارتباط با ارزشهای متضاد باهم و تمامی تاوانهای روشنفکرانهای که هر کسی برای آریگویی به ارزشی و انکار دیگری میپردازد نیز ضروری است.
تو باید بیاموزی در یافتن بیعدالتی ضرورتی در هر آریگویی و انکار را، و این را که بیعدالتی جزئی جدایی ناپذیر از زندگیست و زندگی خود زاییده همین زاویه دید(چشم انداز) و همین بیعدالتی آن است.
ترسی عميق و مشکوک از گونهای بدبینی علاج ناپذیر در ماست که هزارههاست وادارمان میکند با چنگ و دندان به تفسیر مذهبی هستی در آویزیم:
ترس همان غریزهای که به دلش برات میشود و میهراسد که مبادا آدمی بسیار زود هنگام مالک حقیقت شود.
پیش از آنکه به اندازه کافی نیرومند، سخت و هنرمند شده باشد...
سرانجام اینکه هیچ کس نمیتواند از اشیاء و اموری که در کتابها گنجانده و منظور شدهاند، چیزی بیش از آنچه خود میداند بشنود.
تو باید سرور خویش شوی و همچنین سرور فضایل خود.
پیشتر از این، آنها سرورانت بودند؛ اما اکنون فقط میتوانند بازیچهای باشند در کنار بازیچههای دیگرت،
آرامترین سخناناند که توفان به پا میکنند.
اندیشههایی که با خرام کبوتران میآیند، جهان را راه میبرند.
#گزین_گویی
#نیچه
@agahiiiii
جابجایی و تعویق، به تحلیل بردن و نابود کردن، و غایتشناسی ظاهری افقهای مختلف و هر آنچه مربوط به درون ما و امر پرسپکتیودار است.
حتی دریافتن اندکی حماقت در ارتباط با ارزشهای متضاد باهم و تمامی تاوانهای روشنفکرانهای که هر کسی برای آریگویی به ارزشی و انکار دیگری میپردازد نیز ضروری است.
تو باید بیاموزی در یافتن بیعدالتی ضرورتی در هر آریگویی و انکار را، و این را که بیعدالتی جزئی جدایی ناپذیر از زندگیست و زندگی خود زاییده همین زاویه دید(چشم انداز) و همین بیعدالتی آن است.
ترسی عميق و مشکوک از گونهای بدبینی علاج ناپذیر در ماست که هزارههاست وادارمان میکند با چنگ و دندان به تفسیر مذهبی هستی در آویزیم:
ترس همان غریزهای که به دلش برات میشود و میهراسد که مبادا آدمی بسیار زود هنگام مالک حقیقت شود.
پیش از آنکه به اندازه کافی نیرومند، سخت و هنرمند شده باشد...
سرانجام اینکه هیچ کس نمیتواند از اشیاء و اموری که در کتابها گنجانده و منظور شدهاند، چیزی بیش از آنچه خود میداند بشنود.
تو باید سرور خویش شوی و همچنین سرور فضایل خود.
پیشتر از این، آنها سرورانت بودند؛ اما اکنون فقط میتوانند بازیچهای باشند در کنار بازیچههای دیگرت،
آرامترین سخناناند که توفان به پا میکنند.
اندیشههایی که با خرام کبوتران میآیند، جهان را راه میبرند.
#گزین_گویی
#نیچه
@agahiiiii
زندگى كردن كميابترين چيز در دنياست.
چرا که بيشتر آدمها فقط زنده هستن، همين!
اما خب باید باور کرد که زندگی در ارزشمند بودن عمق زیادی ندارد و این افکار ما است که ما را غرق میکند.
در حقیقت خیلی از آدمها توی پوچی زندگی میکنند و اساسا هیچ وقت هم نمیفهمند و یا به بیان بهتر اصلا دوست ندارند که بفهمند!!!
فهمیدن پوچی واقعا دل و جرات میخواهد که از هر کسی بر نمیآید.
میگویند؛
زندگی یک سفر است،
اما بنظر من این نمیتواند تعبیر درستی باشد، چرا که در سفر هر کس به سوی مقصدی از پیش مشخص شده حرکت میکند و قدم در جاده میگذارد.
درحالی که زندگی مقصد مشخصی ندارد غایت و انتهایش از پیش معلوم نیست و درست به همین خاطر است که عجیب و زیبا و دوست داشتنی و ترسناک و هولانگیز و هیجانآور است.
مقصد زندگی به نظر من "رفتن" است،
دائم در حرکت بودن و از این لحظه به آن لحظه، مدام تغییر جا دادن و هر آن "شدن" را معنا کردن است.
انسان در "بودن" میپوسد، بو میگیرد و میگندد،
و این "شدن" است که رهایی را به انسان هدیه میدهد.
انسانی که از تغییر واهمه دارد، شدن برایش معنی ندارد و محکوم به حبس ابد در زندان بودن است.
انسانی که اصیل میاندیشد نمیتواند نسبت شدن بیتفاوت باشد، چرا که چنین انسانی اهل اندیشه است و اندیشه بدون شدن هر روزه خلق نخواهد شد.
در اندیشیدن به معنای اصیل و نابش هیچ امر مطلقی وجود خارجی ندارد و ماندن و گنداب شدن به آن راه ندارد.
به قول عالیجناب نیچه:
شدن تنها واقعیت ممکن است مفهوم بودن حتی غیر قابل توجیه است.
این جهان، جهان شدن و دگرگونی است؛ جهانی که در آن همواره نیروهای گوناگون در حال بازیاند، جاودانه در حال دگرگونی و بازی.
بازی امور متناقضی که درکنار هم در آن حاضرند.
جهانی که به هیچوجه بر محور اصل امتناع تناقض نمیگردد، یکی است و در عین حال بسیاری است.
#امید...
🖤🖤🖤
@agahiiiii
چرا که بيشتر آدمها فقط زنده هستن، همين!
اما خب باید باور کرد که زندگی در ارزشمند بودن عمق زیادی ندارد و این افکار ما است که ما را غرق میکند.
در حقیقت خیلی از آدمها توی پوچی زندگی میکنند و اساسا هیچ وقت هم نمیفهمند و یا به بیان بهتر اصلا دوست ندارند که بفهمند!!!
فهمیدن پوچی واقعا دل و جرات میخواهد که از هر کسی بر نمیآید.
میگویند؛
زندگی یک سفر است،
اما بنظر من این نمیتواند تعبیر درستی باشد، چرا که در سفر هر کس به سوی مقصدی از پیش مشخص شده حرکت میکند و قدم در جاده میگذارد.
درحالی که زندگی مقصد مشخصی ندارد غایت و انتهایش از پیش معلوم نیست و درست به همین خاطر است که عجیب و زیبا و دوست داشتنی و ترسناک و هولانگیز و هیجانآور است.
مقصد زندگی به نظر من "رفتن" است،
دائم در حرکت بودن و از این لحظه به آن لحظه، مدام تغییر جا دادن و هر آن "شدن" را معنا کردن است.
انسان در "بودن" میپوسد، بو میگیرد و میگندد،
و این "شدن" است که رهایی را به انسان هدیه میدهد.
انسانی که از تغییر واهمه دارد، شدن برایش معنی ندارد و محکوم به حبس ابد در زندان بودن است.
انسانی که اصیل میاندیشد نمیتواند نسبت شدن بیتفاوت باشد، چرا که چنین انسانی اهل اندیشه است و اندیشه بدون شدن هر روزه خلق نخواهد شد.
در اندیشیدن به معنای اصیل و نابش هیچ امر مطلقی وجود خارجی ندارد و ماندن و گنداب شدن به آن راه ندارد.
به قول عالیجناب نیچه:
شدن تنها واقعیت ممکن است مفهوم بودن حتی غیر قابل توجیه است.
این جهان، جهان شدن و دگرگونی است؛ جهانی که در آن همواره نیروهای گوناگون در حال بازیاند، جاودانه در حال دگرگونی و بازی.
بازی امور متناقضی که درکنار هم در آن حاضرند.
جهانی که به هیچوجه بر محور اصل امتناع تناقض نمیگردد، یکی است و در عین حال بسیاری است.
#امید...
🖤🖤🖤
@agahiiiii
Telegram
attach 📎
دانشمندان تصور میکنند که زمانِ کنونی صرفا معادل یک موقعیت واحد در فضازمان است و این بدان معناست که در واقع گذر زمان تنها یک توهم است و زمان وجود خارجی ندارد.
بنظرم چه زمان توهم باشد و چه واقعی چیزی که مشهود است و نمیتوان از کنار آن به سادگی گذشت این است که؛
همه ما با تمام وجودمان داریم اثر گذشت زمان را به عینه با پوست و گوشت و استخوانمان درک میکنیم و به چشم میبینیم چروکهای روی پوستمان را، پیر شدن سلولهای بدنمان را و تحلیل رفتن هر روزه توان جسمانیمان را نه احساس بل زندگی میکنیم و این اثرات چیزی نیست که بخواهیم از کنار آن به راحتی گذر کنیم و با یک توهم است گفتن فراموشش کنیم!!!
چروکها،خطهای روی پیشانی، سفیدی مو، ناتوانی جسمی و هر روز از روز پیش ضعیفتر شدن جان و تنمان توهم نیست و عین واقعیت است.
بنظرم دانشمندان باید به صورت جدی و شفاف پاسخ این پرسش را بدهند:
گیریم قبول کنیم زمان یک توهم است و قراردادی است در بین انسانها اما با چروکها و خطها و ضعف ناشی از پیری چه کنیم و چگونه تفسیرش کنیم؟
آیا میتوان آن را هم یک توهم دانست و خودمان را با این خیال خوش فریب دهیم؟
و مسئله دیگر این است که میگویند؛
گذشته توهمی است که برای ما به وجود میآید. حال آنکه تنها چیزی که وجود دارد حال است. و ما در هر لحظه، گویی در خلقتهای متفاوتی از جهان به وجود میآییم و تصمیمگیری ما در هر خلقت، دنیایی که در خلقت بعد تجربه میکنیم را ایجاد خواهد کرد.
پرسش اینجاست که منظور از خلقت چیست؟
درست است که فقط حال وجود دارد. و ما در حال تجربه حالهای مختلف در هر کسری از ثانیه هستیم و هر لحظه در یکی از این موارد گام میگذاریم،
اما این حال وقتی معنی پیدا میکند که گذشتهای هم وجود داشته باشد.
حال بدون گذشته معنی ندارد و در ضمن حال ساخته گذشته است، چرا که تصمیمات دیروز ما اثر مستقیم دارد بر وقایع حال و اکنون ما.
نمیتوان ادعا کرد هیچ گذشتهای وجود ندارد مبدا و مقصدی وجود ندارد. همه چیز از قبل وجود دارد و شما فقط در حال جابجایی بین این جهانها بر اساس رفتار و تصمیمات کوچک خود در هر لحظه هستید.
اگر رفتار و تصمیمات ما اثر میگذارد بر جابجایی بین جهانهای ما پس گذشته نمیتواند توهم باشد و عین واقعیتی است که اثر مستقیم بر حال ما دارد.
#امید...
@agahiiiii
بنظرم چه زمان توهم باشد و چه واقعی چیزی که مشهود است و نمیتوان از کنار آن به سادگی گذشت این است که؛
همه ما با تمام وجودمان داریم اثر گذشت زمان را به عینه با پوست و گوشت و استخوانمان درک میکنیم و به چشم میبینیم چروکهای روی پوستمان را، پیر شدن سلولهای بدنمان را و تحلیل رفتن هر روزه توان جسمانیمان را نه احساس بل زندگی میکنیم و این اثرات چیزی نیست که بخواهیم از کنار آن به راحتی گذر کنیم و با یک توهم است گفتن فراموشش کنیم!!!
چروکها،خطهای روی پیشانی، سفیدی مو، ناتوانی جسمی و هر روز از روز پیش ضعیفتر شدن جان و تنمان توهم نیست و عین واقعیت است.
بنظرم دانشمندان باید به صورت جدی و شفاف پاسخ این پرسش را بدهند:
گیریم قبول کنیم زمان یک توهم است و قراردادی است در بین انسانها اما با چروکها و خطها و ضعف ناشی از پیری چه کنیم و چگونه تفسیرش کنیم؟
آیا میتوان آن را هم یک توهم دانست و خودمان را با این خیال خوش فریب دهیم؟
و مسئله دیگر این است که میگویند؛
گذشته توهمی است که برای ما به وجود میآید. حال آنکه تنها چیزی که وجود دارد حال است. و ما در هر لحظه، گویی در خلقتهای متفاوتی از جهان به وجود میآییم و تصمیمگیری ما در هر خلقت، دنیایی که در خلقت بعد تجربه میکنیم را ایجاد خواهد کرد.
پرسش اینجاست که منظور از خلقت چیست؟
درست است که فقط حال وجود دارد. و ما در حال تجربه حالهای مختلف در هر کسری از ثانیه هستیم و هر لحظه در یکی از این موارد گام میگذاریم،
اما این حال وقتی معنی پیدا میکند که گذشتهای هم وجود داشته باشد.
حال بدون گذشته معنی ندارد و در ضمن حال ساخته گذشته است، چرا که تصمیمات دیروز ما اثر مستقیم دارد بر وقایع حال و اکنون ما.
نمیتوان ادعا کرد هیچ گذشتهای وجود ندارد مبدا و مقصدی وجود ندارد. همه چیز از قبل وجود دارد و شما فقط در حال جابجایی بین این جهانها بر اساس رفتار و تصمیمات کوچک خود در هر لحظه هستید.
اگر رفتار و تصمیمات ما اثر میگذارد بر جابجایی بین جهانهای ما پس گذشته نمیتواند توهم باشد و عین واقعیتی است که اثر مستقیم بر حال ما دارد.
#امید...
@agahiiiii
حتی اگر سه هزار سال دیگر هم زنده بمانی، یا حتی ده برابر آن، به یاد داشته باش که زندگی دیگری جز همین زندگی در کار نیست و جز همین زندگی که کمکم داری از دستش میدهی، دیگر نخواهی زیست.
زیاد عمر کنی یا کم، آخر چه فرقی دارد؟
لحظه اکنون برای همه یکجور است؛ از دست دادنش نیز برای همه یکجور است؛ پس اگر عمرت تمام شود، تنها همین لحظه اکنون است که از دستت رفته.
نه گذشته و نه آینده، هیچیک را از دست نخواهی داد:
آخر چطور امکان دارد چیزی را از دست بدهی که هرگز نداشتهای؟
اورلیوس
@agahiiiii
زیاد عمر کنی یا کم، آخر چه فرقی دارد؟
لحظه اکنون برای همه یکجور است؛ از دست دادنش نیز برای همه یکجور است؛ پس اگر عمرت تمام شود، تنها همین لحظه اکنون است که از دستت رفته.
نه گذشته و نه آینده، هیچیک را از دست نخواهی داد:
آخر چطور امکان دارد چیزی را از دست بدهی که هرگز نداشتهای؟
اورلیوس
@agahiiiii
#برادران_کارامازوف
متاسفانه حقیقت سرگرم کننده نیست تزلزل اعتقادی و سست شدن بنیان خانواده منجر به افول اخلاقیات میگردد.
این تمام حرفی است که داستایوفسکی در قالب داستانی فلسفی به بیان آن میپردازد.
اگر چه او از انسان موجودی حقیر و خودخواه ساخته اما همچون اندیشمندانی نظیر هابز نگاهی بدبینانه به انسان ندارد.
هابز معتقد بود اخلاق همان اطاعت از قانون است انگار که اخلاقیات چیزیست که توسط خود ما برای حیات مسالمت آمیزتر ابداع شده است.
اما داستایوفسکی این گونه فکر نمیکند، او اخلاقیات را نتیجه باورهای مذهبی و اندیشه های الهی می داند. بدون وجود خدا اخلاقی نخواهد بود چرا که شرف برای انسانی ماتریالیست از منطق به دور است. از دیدگاه بور دو نوع حقیقت وجود دارد حقیقت سطحی که ضد آن صد در صد غلط است و حقیقت عمقی که ضد آن هم درست است ( مانند کوتاهی عمر که می تواند گزارهای صحیح یا غلط باشد) باید دید که آیا اخلاقیات نیز حقیقتی سطحی هستند یا عمقی و آیا خوبی امری مطلق است یا می تواند نسبی باشد؟
آیا وجدان مقولهای است فطری یا ساخته ذهن بشر؟
وجدان چیست ؟
چرا وجدان عذابم میدهد ؟
از عادت همگانی و هفت هزار ساله بشریت پس بیا تا رهایش کنیم و خدا خواهیم شد.
برای آدمی هیچ چیز فریبندهتر از آزادی وجدان نیست و در عین حال هیچ چیز هم مایه رنجی بیشتر از آن نیست.
ایمان و اعجاز
اگر به کسی ایمان نداشته باشی از همه بدت میآید.
اسمردیاکوف در مباحثهای که با فئودور کارامازوف دارد رندانه هبوط مومن را تفسیر میکند :
طبق آیات اگر شخصی ذرهای ایمان داشته باشد با دستور دادن به کوهها میتواند آنها را به حرکت وادار کند. پس مومن در آن نوبت که خنجر زیر گلویش گذاشتهاند این دستور را صادر میکند اما اطاعتی صورت نمیگیرد پس اگر چنین فردی در این لحظه شک کند و باورهای خود را زیر سوال ببرد خطا نکرده است.
مومنان واقعی در جهان اندکاند. پس چه بر سر دیگران که ایمان ندارند میآید؟
آیا مستحق مرگاند؟
برخی تلاش میکنند که با برهان قیاسی وجود خدا را اثبات کنند. غافل از آن که تنها در صورتی میتوان از این استدلال به وجود خدا رسید که قلبا اعتقادی به او وجود داشته باشد زیرا در این منطق نتیجه در دل مفروضات مستتر گردیده. این مسئله در باب کسانی که با دیدن معجزه ایمان میآورند نیز صدق میکند. به بیان دیگر معجزه به تنهایی دلیلی برای ایمان آوردن افراد نبوده و اگر کسی با دیدن اعجاز ایمان نیاورد تقصیری بر او وارد نیست:
معجزات نیست که واقع بینان را به اعتقاد ره مینماید. واقع بین اصیل اگر آدم با اعتقادی نباشد همواره نیرو و توانایی خواهد یافت تا به مافوق طبیعت بی اعتقاد باشد . اگر با معجزه ای به صورت واقعیتی انکار ناپذیر رویارو شود به جای تصدیق واقعیت حواس خودش را باور نمیکند. اگر هم آنرا تصدیق کند به عنوان واقعیتی از طبیعت تصدیقش میکند که تا آن زمان به آن التفات نکرده است.
ایمان در آدم واقعبین از معجزه نشات نمیگیرد بلکه معجزه از ایمان نشات میگیرد.
آن زمان که واقعبین ایمان بیاورد آنوقت نفس واقعبین متعهدش میکند مافوق طبیعت را نیز تصدیق کند.
مسیح میتوانست در واپسین لحظههای عمرش در آن دم که دشمنان بر او استیلا یافته بودند و تحقیرش میکردند معجزهای از خود نشان دهد. تا علاوه بر نجات خود ایمانی بیشتر دردل مریدان بر افروزد اما خودخواهانه این کار را نکرد.
امیدوار بودی که آدمی با پیروی از تو به خدا تمسک جوید و در خواست معجزه نکند. اما نمیدانستی که وقتی انسان معجزه را رد کند خدا را هم رد میکند . زیرا انسان آنقدر که در جستجوی اعجاز است در جستجوی خدا نیست .
از صلیب فرود نیامدی چون نمیخواستی انسان را باز هم با معجزه به بردگی بکشانی و خواستت ایمانی بود که آزادانه و نه بر اساس معجزه داده شده باشد.
اما هنگامی که انسان به بنبستهای فکری رسیده و با خود تنها میشود ( رویارویی با خود بسیار ترسناک است) برای فرار از این کابوسها و یافتن آرامشی دوباره ناگزیر به موجودی به نام خدا پناه میآورد:
آدم در زندان نمیتواند بدون خدا وجود داشته باشد حتی از بیرون زندان هم محالتر است.
عصیان
برای هر ملحد جرم نه تنها مجاز بلکه به عنوان بازده ناگزیر و بسیار بخردانه موقعیت او باید شناخته شود.
این طور است یا نه؟
در عصر جدید انسان شکاک به دنبال جوابهای معقول میگردد و در برابر هر اندیشه و مشاهدهای علامت سوال گذاشته و آنها را به چالش میکشد. علم ابزار قدرتمندی است که اکنون به یاری آمده تا با توسل به آن تمام خرافات گذشته زدوده شده و سره از ناسره متمایز گردد. دیگر برای انسان روح معنایی نخواهد داشت چرا که چنین مفهومی نه در علم فیزیک جایگاهی دارد و نه در فیزیولوژی؛
👇
متاسفانه حقیقت سرگرم کننده نیست تزلزل اعتقادی و سست شدن بنیان خانواده منجر به افول اخلاقیات میگردد.
این تمام حرفی است که داستایوفسکی در قالب داستانی فلسفی به بیان آن میپردازد.
اگر چه او از انسان موجودی حقیر و خودخواه ساخته اما همچون اندیشمندانی نظیر هابز نگاهی بدبینانه به انسان ندارد.
هابز معتقد بود اخلاق همان اطاعت از قانون است انگار که اخلاقیات چیزیست که توسط خود ما برای حیات مسالمت آمیزتر ابداع شده است.
اما داستایوفسکی این گونه فکر نمیکند، او اخلاقیات را نتیجه باورهای مذهبی و اندیشه های الهی می داند. بدون وجود خدا اخلاقی نخواهد بود چرا که شرف برای انسانی ماتریالیست از منطق به دور است. از دیدگاه بور دو نوع حقیقت وجود دارد حقیقت سطحی که ضد آن صد در صد غلط است و حقیقت عمقی که ضد آن هم درست است ( مانند کوتاهی عمر که می تواند گزارهای صحیح یا غلط باشد) باید دید که آیا اخلاقیات نیز حقیقتی سطحی هستند یا عمقی و آیا خوبی امری مطلق است یا می تواند نسبی باشد؟
آیا وجدان مقولهای است فطری یا ساخته ذهن بشر؟
وجدان چیست ؟
چرا وجدان عذابم میدهد ؟
از عادت همگانی و هفت هزار ساله بشریت پس بیا تا رهایش کنیم و خدا خواهیم شد.
برای آدمی هیچ چیز فریبندهتر از آزادی وجدان نیست و در عین حال هیچ چیز هم مایه رنجی بیشتر از آن نیست.
ایمان و اعجاز
اگر به کسی ایمان نداشته باشی از همه بدت میآید.
اسمردیاکوف در مباحثهای که با فئودور کارامازوف دارد رندانه هبوط مومن را تفسیر میکند :
طبق آیات اگر شخصی ذرهای ایمان داشته باشد با دستور دادن به کوهها میتواند آنها را به حرکت وادار کند. پس مومن در آن نوبت که خنجر زیر گلویش گذاشتهاند این دستور را صادر میکند اما اطاعتی صورت نمیگیرد پس اگر چنین فردی در این لحظه شک کند و باورهای خود را زیر سوال ببرد خطا نکرده است.
مومنان واقعی در جهان اندکاند. پس چه بر سر دیگران که ایمان ندارند میآید؟
آیا مستحق مرگاند؟
برخی تلاش میکنند که با برهان قیاسی وجود خدا را اثبات کنند. غافل از آن که تنها در صورتی میتوان از این استدلال به وجود خدا رسید که قلبا اعتقادی به او وجود داشته باشد زیرا در این منطق نتیجه در دل مفروضات مستتر گردیده. این مسئله در باب کسانی که با دیدن معجزه ایمان میآورند نیز صدق میکند. به بیان دیگر معجزه به تنهایی دلیلی برای ایمان آوردن افراد نبوده و اگر کسی با دیدن اعجاز ایمان نیاورد تقصیری بر او وارد نیست:
معجزات نیست که واقع بینان را به اعتقاد ره مینماید. واقع بین اصیل اگر آدم با اعتقادی نباشد همواره نیرو و توانایی خواهد یافت تا به مافوق طبیعت بی اعتقاد باشد . اگر با معجزه ای به صورت واقعیتی انکار ناپذیر رویارو شود به جای تصدیق واقعیت حواس خودش را باور نمیکند. اگر هم آنرا تصدیق کند به عنوان واقعیتی از طبیعت تصدیقش میکند که تا آن زمان به آن التفات نکرده است.
ایمان در آدم واقعبین از معجزه نشات نمیگیرد بلکه معجزه از ایمان نشات میگیرد.
آن زمان که واقعبین ایمان بیاورد آنوقت نفس واقعبین متعهدش میکند مافوق طبیعت را نیز تصدیق کند.
مسیح میتوانست در واپسین لحظههای عمرش در آن دم که دشمنان بر او استیلا یافته بودند و تحقیرش میکردند معجزهای از خود نشان دهد. تا علاوه بر نجات خود ایمانی بیشتر دردل مریدان بر افروزد اما خودخواهانه این کار را نکرد.
امیدوار بودی که آدمی با پیروی از تو به خدا تمسک جوید و در خواست معجزه نکند. اما نمیدانستی که وقتی انسان معجزه را رد کند خدا را هم رد میکند . زیرا انسان آنقدر که در جستجوی اعجاز است در جستجوی خدا نیست .
از صلیب فرود نیامدی چون نمیخواستی انسان را باز هم با معجزه به بردگی بکشانی و خواستت ایمانی بود که آزادانه و نه بر اساس معجزه داده شده باشد.
اما هنگامی که انسان به بنبستهای فکری رسیده و با خود تنها میشود ( رویارویی با خود بسیار ترسناک است) برای فرار از این کابوسها و یافتن آرامشی دوباره ناگزیر به موجودی به نام خدا پناه میآورد:
آدم در زندان نمیتواند بدون خدا وجود داشته باشد حتی از بیرون زندان هم محالتر است.
عصیان
برای هر ملحد جرم نه تنها مجاز بلکه به عنوان بازده ناگزیر و بسیار بخردانه موقعیت او باید شناخته شود.
این طور است یا نه؟
در عصر جدید انسان شکاک به دنبال جوابهای معقول میگردد و در برابر هر اندیشه و مشاهدهای علامت سوال گذاشته و آنها را به چالش میکشد. علم ابزار قدرتمندی است که اکنون به یاری آمده تا با توسل به آن تمام خرافات گذشته زدوده شده و سره از ناسره متمایز گردد. دیگر برای انسان روح معنایی نخواهد داشت چرا که چنین مفهومی نه در علم فیزیک جایگاهی دارد و نه در فیزیولوژی؛
👇
آگاهی
#برادران_کارامازوف متاسفانه حقیقت سرگرم کننده نیست تزلزل اعتقادی و سست شدن بنیان خانواده منجر به افول اخلاقیات میگردد. این تمام حرفی است که داستایوفسکی در قالب داستانی فلسفی به بیان آن میپردازد. اگر چه او از انسان موجودی حقیر و خودخواه ساخته اما همچون…
👆
آلیوشا این علم معرکه است!
آدمی نو در حال ظهور است
این را میفهمم با این همه برای از دست دادن خدا متاسفم.
آخر بر سر آدم ها چه میآید بدون خدا و زندگی جاودان؟
آن وقت دیگر همه چیز مجاز میشود.
هنگامیکه شالوده فکری تغییر میکند، اندیشهها از نو تعریف میشوند. برای عصیانگر فضیلت و عشق این گونه خواهند بود :
در طبیعت قانونی نیست که آدمی را به دوست داشتن بشریت موظف کند و اگر تاکنون بر روی زمین عشقی وجود داشته مربوط به قانون طبیعی نبوده بلکه به این دلیل بوده که آدمیان به بقا ایمان داشتهاند
بشریت این قدرت را در خود میابد که برای فضیلت آن هم بدون ایمان به بقا زندگی کند آن را در عشق به آزادی، به برابری و به برادری خواهد یافت.
جنایتی نیست و بنابراین گناهی نیست تنها گرسنگی در کار است. آدمیان را سیر کن و سپس از آنان فضیلت بخواه.
انسان دیگر اشرف مخلوقات نیست. او ذاتا موجودی شریف نبوده بلکه پست و دون پایه است. عجیب است که تصور خدا، موجودی چنین عظیم به ذهن بشر که اندیشهای محدود دارد خطور میکند؛
حیرت آور است که چنان اندیشهای یعنی اندیشه ضرورت وجود خدا در ذهن چنان جانور وحشی و شریری چون انسان وارد شود.
نباید توقع داشته باشم از وجود خدا سر در بیاورم. با فروتنی تصدیق میکنم که برای حل و فصل چنان سوالاتی استعداد ندارم. من ذهنی خاکی و اقلیدسی دارم و از کجا میتوانم مسائلی را حل کنم که به این دنیا مربوط نیست.
@agahiiiii
آلیوشا این علم معرکه است!
آدمی نو در حال ظهور است
این را میفهمم با این همه برای از دست دادن خدا متاسفم.
آخر بر سر آدم ها چه میآید بدون خدا و زندگی جاودان؟
آن وقت دیگر همه چیز مجاز میشود.
هنگامیکه شالوده فکری تغییر میکند، اندیشهها از نو تعریف میشوند. برای عصیانگر فضیلت و عشق این گونه خواهند بود :
در طبیعت قانونی نیست که آدمی را به دوست داشتن بشریت موظف کند و اگر تاکنون بر روی زمین عشقی وجود داشته مربوط به قانون طبیعی نبوده بلکه به این دلیل بوده که آدمیان به بقا ایمان داشتهاند
بشریت این قدرت را در خود میابد که برای فضیلت آن هم بدون ایمان به بقا زندگی کند آن را در عشق به آزادی، به برابری و به برادری خواهد یافت.
جنایتی نیست و بنابراین گناهی نیست تنها گرسنگی در کار است. آدمیان را سیر کن و سپس از آنان فضیلت بخواه.
انسان دیگر اشرف مخلوقات نیست. او ذاتا موجودی شریف نبوده بلکه پست و دون پایه است. عجیب است که تصور خدا، موجودی چنین عظیم به ذهن بشر که اندیشهای محدود دارد خطور میکند؛
حیرت آور است که چنان اندیشهای یعنی اندیشه ضرورت وجود خدا در ذهن چنان جانور وحشی و شریری چون انسان وارد شود.
نباید توقع داشته باشم از وجود خدا سر در بیاورم. با فروتنی تصدیق میکنم که برای حل و فصل چنان سوالاتی استعداد ندارم. من ذهنی خاکی و اقلیدسی دارم و از کجا میتوانم مسائلی را حل کنم که به این دنیا مربوط نیست.
@agahiiiii
M.R Shajarian, Keyhan Kalhor & DNDM - Hessam Atashkhar Remix)
@Disco_Deep
این سرنوشت اندوهبار نسلی است که از بس کوشیده و نتوانسته چیزی بدست آورد، اکنون حتی دیگر نمیداند چه میخواهد!
به هیچ چیز اعتماد ندارد، به هیچ چیز دلبسته نیست. بس که گولش زدهاند و باز هم آماده فریبهای تازهتری است.
به همه چیز تف میاندازد اما زیر پایش هم خالیست. و همیشه دلهرهای احساس میکند که انگار دارد فروتر و فروتر میرود.
یادداشتهای شهر شلوغ
#فریدون_تنکابنی
🖤🖤🖤
@agahiiiii
به هیچ چیز اعتماد ندارد، به هیچ چیز دلبسته نیست. بس که گولش زدهاند و باز هم آماده فریبهای تازهتری است.
به همه چیز تف میاندازد اما زیر پایش هم خالیست. و همیشه دلهرهای احساس میکند که انگار دارد فروتر و فروتر میرود.
یادداشتهای شهر شلوغ
#فریدون_تنکابنی
🖤🖤🖤
@agahiiiii
بهتر است هیچوقت نگوییم «این صرفاً عقیدۀ شماست»
بهتر از هیچ وقت نگوییم؛
این صرفا عقیده شماست
هر کسی نظر خودش را دارد.
بعید است این جمله را هنگام گفتگوهای چالشبرانگیز اخلاقی یا سیاسی نشنیده باشید. آدمها معمولا وقتی میبینند نمیتوانند طرف مقابل را با خود همراه کنند، این جمله را میگویند تا ضمن احترام به او، اعلام کنند که دست از عقاید خودشان نخواهند کشید. اما جان کورینو میگوید این جمله و حرفهای شبیه به آن، نهتنها محترمانه نیستند، بلکه خطرناک و بیمعنایند. از نظر او بهتر است بهجای اینکه صرفا بپذیریم دیگران عقاید متفاوتی دارند، از آنها بپرسیم؛
چرا چنین عقایدی دارند؟
@agahiiiii
بهتر از هیچ وقت نگوییم؛
این صرفا عقیده شماست
هر کسی نظر خودش را دارد.
بعید است این جمله را هنگام گفتگوهای چالشبرانگیز اخلاقی یا سیاسی نشنیده باشید. آدمها معمولا وقتی میبینند نمیتوانند طرف مقابل را با خود همراه کنند، این جمله را میگویند تا ضمن احترام به او، اعلام کنند که دست از عقاید خودشان نخواهند کشید. اما جان کورینو میگوید این جمله و حرفهای شبیه به آن، نهتنها محترمانه نیستند، بلکه خطرناک و بیمعنایند. از نظر او بهتر است بهجای اینکه صرفا بپذیریم دیگران عقاید متفاوتی دارند، از آنها بپرسیم؛
چرا چنین عقایدی دارند؟
@agahiiiii
Telegraph
بهتر است هیچوقت نگوییم «این صرفاً عقیدۀ شماست»
جان کوروینو، فیلاسفرز مگزین— هنگام بحث دربارۀ اخلاق و سایر موضوعات مناقشهآمیز، معمولاً میشنویم که میگویند «این صرفاً عقیدۀ شماست». چنین ادعایی خطرناک است، معنای روشنی ندارد و باید آن را در آتش انداخت – یا استدلال من در اینجا چنین است. وقتی کسی میگوید…
ما واقعا ابلهیم، میگوییم؛
فلانی عمرش را به بطالت گذراند یا من امروز هیچکاری نکردهام.
یعنی چه؟!
مگر زندگی نکردهاید؟
زیستن اساسیترین و شرافتمندانهترین مشغله شماست.
گاهی حتی زنده ماندن هم نوعی دستاورد محسوب میشود.
دیوید هیوم سه ماه قبل از مرگش نوشت:
اگر قرار باشد دورهای از زندگیام را برای تکرار و دوباره زیستن انتخاب کنم، دلم میخواهد همین دوره آخر را برگزینم.
جالب اینجاست که او از مشکلات رودهای کشنده و بیدرمان رنج میبرد. هیوم ذاتا آدم شادی بود، اما فناپذیری خود را پذیرفته بود و معتقد بود بهترین چیزها در زندگی سادهاند و برای لذت بردن از آنها نیازی به نشاط جوانی نیست. او نوشت:
تا زمانی که ارباب خانه و اوقات خود هستید، هرگز نباید ناراحت شوید. هرگز فکر نکنید موقعیتی دیگر میتواند بر شادی شما بیفزاید.
سنکا مینویسد:
وقتی افراد در کنار بستر دوستان بیمار خویش مینشینند، انگیزهشان را ارج مینهیم. اما زمانی که هدفشان رسیدن به ارث و میراث باشد، همچون کرکسهایی هستند که منتظر لاشهاند.
سنکا میگوید:
باید به خود یادآور شویم که رفتار بد در ذات انسان است، پس باید انتظارش را داشت و تحملش کرد. بالاخره ما هم مثل بقیه دچارش میشویم. با توجه به تاریکی ذهنمان همه اشتباه میکنیم.
اگر میخواهید از دست دیگران عصبانی نشوید، باید همه را همزمان ببخشید؛
نژاد انسان باید بخشوده شود. به علاوه در عمق وجودمان میدانیم اغلب به خاطر مسائل جزئی و بیاهمیت خشمگین میشویم و نباید انرژی خود را صرفشان کنیم.
تصور کلی این است که اضطراب حاصل شرایط انسانی است. برخلاف اشیای بیجان و حیوانات، ما آزادیم و مسئول انتخابهای خود هستیم. این آگاهی از آینده و احتمالاتش، منجر به اضطراب میشود. کییرکگور آن را به سرگیجهای تشبیه میکند که لبه پرتگاه به سراغمان میآید، چون میدانیم میتوانیم بپریم. پس آن را سرگیجه آزادی مینامد.
برتراند راسل وضعیت ما را با مرغی مقایسه میکند که هر روز صبح خورشید را در آسمان میبیند و غذا میخورد و انتظار دارد هر روز همینطور باشد. اما فقط یکی از آن قواعد به یک قانون معتبر طبیعی برمیگردد، پس مرغ یک روز به جای غذا خوردن، میفهمد میخواهند سرش را ببرند.
در تحلیل سارتر، برنامه اصلی ما برای فرار از اضطراب، انکار آزادی است. او این انکار را ایمان بد مینامد. انکار آزادی جنبه مثبتی هم دارد و آن اینکه، زندگی را قابل کنترل میکند. اما به گفته فیلسوفان وجودی، این راهبرد نتیجه عکس میدهد و باعث میشود زندگی موفقی نداشته باشیم و از خودِ واقعیمان دور شویم. از این نظر بروز اضطراب چیز خوبی است، چون ما را از توهمات و اعتمادهای ساختگی نجات میدهد و همچون زنگ هشدار کمکمان میکند با اصلِ خود دستوپنجه نرم کنیم.
#راهنمای_زندگی
#جولیان_باگینی
@agahiiiii
فلانی عمرش را به بطالت گذراند یا من امروز هیچکاری نکردهام.
یعنی چه؟!
مگر زندگی نکردهاید؟
زیستن اساسیترین و شرافتمندانهترین مشغله شماست.
گاهی حتی زنده ماندن هم نوعی دستاورد محسوب میشود.
دیوید هیوم سه ماه قبل از مرگش نوشت:
اگر قرار باشد دورهای از زندگیام را برای تکرار و دوباره زیستن انتخاب کنم، دلم میخواهد همین دوره آخر را برگزینم.
جالب اینجاست که او از مشکلات رودهای کشنده و بیدرمان رنج میبرد. هیوم ذاتا آدم شادی بود، اما فناپذیری خود را پذیرفته بود و معتقد بود بهترین چیزها در زندگی سادهاند و برای لذت بردن از آنها نیازی به نشاط جوانی نیست. او نوشت:
تا زمانی که ارباب خانه و اوقات خود هستید، هرگز نباید ناراحت شوید. هرگز فکر نکنید موقعیتی دیگر میتواند بر شادی شما بیفزاید.
سنکا مینویسد:
وقتی افراد در کنار بستر دوستان بیمار خویش مینشینند، انگیزهشان را ارج مینهیم. اما زمانی که هدفشان رسیدن به ارث و میراث باشد، همچون کرکسهایی هستند که منتظر لاشهاند.
سنکا میگوید:
باید به خود یادآور شویم که رفتار بد در ذات انسان است، پس باید انتظارش را داشت و تحملش کرد. بالاخره ما هم مثل بقیه دچارش میشویم. با توجه به تاریکی ذهنمان همه اشتباه میکنیم.
اگر میخواهید از دست دیگران عصبانی نشوید، باید همه را همزمان ببخشید؛
نژاد انسان باید بخشوده شود. به علاوه در عمق وجودمان میدانیم اغلب به خاطر مسائل جزئی و بیاهمیت خشمگین میشویم و نباید انرژی خود را صرفشان کنیم.
تصور کلی این است که اضطراب حاصل شرایط انسانی است. برخلاف اشیای بیجان و حیوانات، ما آزادیم و مسئول انتخابهای خود هستیم. این آگاهی از آینده و احتمالاتش، منجر به اضطراب میشود. کییرکگور آن را به سرگیجهای تشبیه میکند که لبه پرتگاه به سراغمان میآید، چون میدانیم میتوانیم بپریم. پس آن را سرگیجه آزادی مینامد.
برتراند راسل وضعیت ما را با مرغی مقایسه میکند که هر روز صبح خورشید را در آسمان میبیند و غذا میخورد و انتظار دارد هر روز همینطور باشد. اما فقط یکی از آن قواعد به یک قانون معتبر طبیعی برمیگردد، پس مرغ یک روز به جای غذا خوردن، میفهمد میخواهند سرش را ببرند.
در تحلیل سارتر، برنامه اصلی ما برای فرار از اضطراب، انکار آزادی است. او این انکار را ایمان بد مینامد. انکار آزادی جنبه مثبتی هم دارد و آن اینکه، زندگی را قابل کنترل میکند. اما به گفته فیلسوفان وجودی، این راهبرد نتیجه عکس میدهد و باعث میشود زندگی موفقی نداشته باشیم و از خودِ واقعیمان دور شویم. از این نظر بروز اضطراب چیز خوبی است، چون ما را از توهمات و اعتمادهای ساختگی نجات میدهد و همچون زنگ هشدار کمکمان میکند با اصلِ خود دستوپنجه نرم کنیم.
#راهنمای_زندگی
#جولیان_باگینی
@agahiiiii
واقعیت، آن آدم شکاکی است که مردم گوشهایشان را بر حرفهای شکاکانه او میبندند...
چرا که آزارشان میدهد روبرو شدن با واقعیتهای لخت و عریان و گزنده و دیدن اینکه تا چه اندازه غرق لجن و کثافت شدهاند.
و از آنجا که واقعیت در بیشتر مواقع، به اندازهٔ کافی ناخوشایند و تلخ است، باید با ارادهای محکم و آهنین بر آن غلبه کرد.
اما وقتی ناتوانی خودشان را در تغییر دادن با تمام وجود لمس میکنند و ناامید میشوند رنج به سراغشون میآید .
زخمی که از رنج بر آنها وارد میشود آنها را وادار به سکوت میکند.
اعتراف به این حجم از کثافت سخت است.
آدمی که امید داشته باشه میتونه اعتراف کنه که شرایط چقدر وخیم است. و چقدر در آلودگی فرو رفته!!!
این شرایط انسان را یاد شیطان میاندازه!!!
گفتم شیطان یک چیزی یادم آمد!
من نمیفهمم که آدمها چرا از شیطان بد میگویند و از اون به عنوان موجودی زشت و شر و پر از سیاهی یاد میکنند!!!
به نظرم هر کسی که از شیطان با این عناوین یاد میکند، باید اینو یادش باشه که زنان، مردان و کودکانی که میمیرند ،مریض میشوند، فقیر میشوند، دزد و آدمکش و ... میشوند همه؛
به خواست خداست نه خواست شیطان!!!
بدون شک آنها که برای از دست دادهها، عزاداری و سوگواری میکنند، ترجیح میدهند که عزیزانشان پیش آنها باشند تا پیش خدا.
پس قاعدتا باید خدا در این داستان محکوم باشد.
اما آخوند به آنها با چرب زبانی که خاصیت شارلاتانیسمی است که او به آن مجهز است تسلی میدهد و آرامشان میکند که :
این خواست خدا بود یا او هماکنون در دستان خداست.
این حرفهای متقاعد کننده را میزند، تا بیرحمی خدایش را توجیه کند و ماله بکشد.
به قول نیچه:
شیطان پهناورترین چشم اندازها را از خدا دارد. و از همین روست که این همه از او فاصله میگیرد:
شیطان، یعنی همان دیرینهترین دوستار معرفت.
#امید...
@agahiiiii
چرا که آزارشان میدهد روبرو شدن با واقعیتهای لخت و عریان و گزنده و دیدن اینکه تا چه اندازه غرق لجن و کثافت شدهاند.
و از آنجا که واقعیت در بیشتر مواقع، به اندازهٔ کافی ناخوشایند و تلخ است، باید با ارادهای محکم و آهنین بر آن غلبه کرد.
اما وقتی ناتوانی خودشان را در تغییر دادن با تمام وجود لمس میکنند و ناامید میشوند رنج به سراغشون میآید .
زخمی که از رنج بر آنها وارد میشود آنها را وادار به سکوت میکند.
اعتراف به این حجم از کثافت سخت است.
آدمی که امید داشته باشه میتونه اعتراف کنه که شرایط چقدر وخیم است. و چقدر در آلودگی فرو رفته!!!
این شرایط انسان را یاد شیطان میاندازه!!!
گفتم شیطان یک چیزی یادم آمد!
من نمیفهمم که آدمها چرا از شیطان بد میگویند و از اون به عنوان موجودی زشت و شر و پر از سیاهی یاد میکنند!!!
به نظرم هر کسی که از شیطان با این عناوین یاد میکند، باید اینو یادش باشه که زنان، مردان و کودکانی که میمیرند ،مریض میشوند، فقیر میشوند، دزد و آدمکش و ... میشوند همه؛
به خواست خداست نه خواست شیطان!!!
بدون شک آنها که برای از دست دادهها، عزاداری و سوگواری میکنند، ترجیح میدهند که عزیزانشان پیش آنها باشند تا پیش خدا.
پس قاعدتا باید خدا در این داستان محکوم باشد.
اما آخوند به آنها با چرب زبانی که خاصیت شارلاتانیسمی است که او به آن مجهز است تسلی میدهد و آرامشان میکند که :
این خواست خدا بود یا او هماکنون در دستان خداست.
این حرفهای متقاعد کننده را میزند، تا بیرحمی خدایش را توجیه کند و ماله بکشد.
به قول نیچه:
شیطان پهناورترین چشم اندازها را از خدا دارد. و از همین روست که این همه از او فاصله میگیرد:
شیطان، یعنی همان دیرینهترین دوستار معرفت.
#امید...
@agahiiiii
Telegram
attach 📎
#نقدوبررسیفلسفه_سیاسی_هابز
#قسمت_اول
همه فلاسفه معتقد نیستند که سوء استفاده از اقتدار بدترین شر ممکن اجتماعی است توماس هابز نمونه فیلسوفی است که مفاسد قدرت مطلق را بر مفاسد زندگی در جامعهای که واجد چنین اقتداری نباشد ترجیح میدهد.
تبیین بیم و هراس هابز از زندگی در یک کشور بدون پادشاه مقتدر آسان است.
هابز در اوج جنگ و نابسامانیهای تاریخ انگلیس به دنیا آمد و نوجوانیش همراه بود با شورشها و جنگهای داخلی بر ضد چالز پادشاه بریتانیا.
میتوان دریافت که آنچه بیش از همه هابز را میترسانید یک جامعه بینظم و پر از هرج و مرج است .
در چنین جامعهای جان یا مال و خانواده هیچ فردی مصون و در امان نیست تنها راه برای اطمینان یافتن از آرامش و آسایش خانوادگی و میهنی مجبور کردن مردم به اطاعت از قوانین جامعه و مجازات کردن آنها در صورت عدم اطاعت است. لیکن قوانین فقط به اندازه قاطع و موثر است آمری مقتدر آن را اجرا نماید. به نظر هابز اگر درست بنگریم یک پادشاه بدون قدرت مطلق برای اجرای قوانین اصلا پادشاه نیست ،زیرا نمیتواند کشمکشها و منازعات را که ممکن است در میان شهروندان برخیزد فرونشاند. مگر آنکه چنین اقتداری داشته باشد پس برای داشتن جامعهای امن و آرام لازم است که حاکم اختیار و نظارت مطلق بر آن داشته باشد با وجود سو استفادهای که ممکن است از داشتن چنین اقتداری برخیزد جامعه آسوده و بیفتنه باقی میماند و از این رو سوء استفاده از چنین قدرتی بر زندگی در آشوب و بی نظمی ترجیح دارد.
شاید پرسش ایجاد شود که؛
چرا یک جامعه بدون اقتدار مطلق بالضروره آشفته و بی انتظام خواهد بود؟
پاسخ هابز تقریبا به کلی به یک نظریه روانشناسان درباره طبیعت انسان بستگی دارد .
بنابراین نظر :
انسان طبیعتی خودخواه خودپرست دارد او برانگیخته اعمال خودپسندانه است که نیازمند ارضا و کامیابی است.
وقتی انسانها در گروههای بزرگتر و بزرگتر با یکدیگر جمع میشوند و این امر دارای اهمیت بیشتری در تبیین رفتار آنان نسبت به یکدیگر میگردد. زیرا دو انسان یا بیشتر ممکن است امیالی داشته باشند که کامیابی آنها را بخواهند و مع هذا نتوانند زیرا امیال ناسازگارند.
دو مرد ممکن است به یک زن علاقه داشته باشند و بنابراین هر دو نتوانند کامیاب شوند.
در نتیجه وقتی آدمیان در سازمانهای بزرگ با یکدیگر گرد میآیند مخاصمات در میان آنها برای ارضاء امیال خود به زیان دیگران در میگیرد.
زندگی میدان نبردی میشود که در آن قوی پیروز خواهد شد اما فقط موقتا زیرا حتی قوی سرانجام در این نزاع و کشمکش از پا در خواهد آمد. این از تصویر زندگی انسان طبیعی یا به قول هابز تصویر زندگی در حال طبیعی در یک جمله معروف هابز ترس و وحشت از چنین زندگانی را خلاصه میکند و به ما میگوید که؛
زندگی انسان در حالت طبیعی تنها گوشه گیر، فقیر و پست، زشت و نفرت انگیز، خشن و حیوانی و کوتاه است.
#ادامه_دارد
#امید...
@agahiiiii
#قسمت_اول
همه فلاسفه معتقد نیستند که سوء استفاده از اقتدار بدترین شر ممکن اجتماعی است توماس هابز نمونه فیلسوفی است که مفاسد قدرت مطلق را بر مفاسد زندگی در جامعهای که واجد چنین اقتداری نباشد ترجیح میدهد.
تبیین بیم و هراس هابز از زندگی در یک کشور بدون پادشاه مقتدر آسان است.
هابز در اوج جنگ و نابسامانیهای تاریخ انگلیس به دنیا آمد و نوجوانیش همراه بود با شورشها و جنگهای داخلی بر ضد چالز پادشاه بریتانیا.
میتوان دریافت که آنچه بیش از همه هابز را میترسانید یک جامعه بینظم و پر از هرج و مرج است .
در چنین جامعهای جان یا مال و خانواده هیچ فردی مصون و در امان نیست تنها راه برای اطمینان یافتن از آرامش و آسایش خانوادگی و میهنی مجبور کردن مردم به اطاعت از قوانین جامعه و مجازات کردن آنها در صورت عدم اطاعت است. لیکن قوانین فقط به اندازه قاطع و موثر است آمری مقتدر آن را اجرا نماید. به نظر هابز اگر درست بنگریم یک پادشاه بدون قدرت مطلق برای اجرای قوانین اصلا پادشاه نیست ،زیرا نمیتواند کشمکشها و منازعات را که ممکن است در میان شهروندان برخیزد فرونشاند. مگر آنکه چنین اقتداری داشته باشد پس برای داشتن جامعهای امن و آرام لازم است که حاکم اختیار و نظارت مطلق بر آن داشته باشد با وجود سو استفادهای که ممکن است از داشتن چنین اقتداری برخیزد جامعه آسوده و بیفتنه باقی میماند و از این رو سوء استفاده از چنین قدرتی بر زندگی در آشوب و بی نظمی ترجیح دارد.
شاید پرسش ایجاد شود که؛
چرا یک جامعه بدون اقتدار مطلق بالضروره آشفته و بی انتظام خواهد بود؟
پاسخ هابز تقریبا به کلی به یک نظریه روانشناسان درباره طبیعت انسان بستگی دارد .
بنابراین نظر :
انسان طبیعتی خودخواه خودپرست دارد او برانگیخته اعمال خودپسندانه است که نیازمند ارضا و کامیابی است.
وقتی انسانها در گروههای بزرگتر و بزرگتر با یکدیگر جمع میشوند و این امر دارای اهمیت بیشتری در تبیین رفتار آنان نسبت به یکدیگر میگردد. زیرا دو انسان یا بیشتر ممکن است امیالی داشته باشند که کامیابی آنها را بخواهند و مع هذا نتوانند زیرا امیال ناسازگارند.
دو مرد ممکن است به یک زن علاقه داشته باشند و بنابراین هر دو نتوانند کامیاب شوند.
در نتیجه وقتی آدمیان در سازمانهای بزرگ با یکدیگر گرد میآیند مخاصمات در میان آنها برای ارضاء امیال خود به زیان دیگران در میگیرد.
زندگی میدان نبردی میشود که در آن قوی پیروز خواهد شد اما فقط موقتا زیرا حتی قوی سرانجام در این نزاع و کشمکش از پا در خواهد آمد. این از تصویر زندگی انسان طبیعی یا به قول هابز تصویر زندگی در حال طبیعی در یک جمله معروف هابز ترس و وحشت از چنین زندگانی را خلاصه میکند و به ما میگوید که؛
زندگی انسان در حالت طبیعی تنها گوشه گیر، فقیر و پست، زشت و نفرت انگیز، خشن و حیوانی و کوتاه است.
#ادامه_دارد
#امید...
@agahiiiii
موفقیت معمولا مسئلهای است مربوط به بعد از چهل سالگی
در فرهنگ امروزی جاافتاده است که آدمهای فوقالعاده موفق، از همان جوانی راهشان از بقیۀ معمولیها جداست. بسیاری از مشهورترین الگوهای موفقیت در دوران ما، کسانی مثل بیل گیتس، مارک زاکربرگ، ایلان ماسک یا تیلور سوئیفت، چنیناند. حتی زاکربرگ در یکی از احمقانهترین جملههایش گفته است:
جوانها باهوشترند. اما اگر دایرۀ دیدمان را از این قهرمانهای پرزرق و برق بالاتر ببریم، تصویر دیگری میبینیم. واقعیت این است که نهتنها موفقیت، بلکه حتی نوآوری و نبوغ نیز چیزهایی هست که «عموما» در سنین بالا به دست میآید.
پژوهشگران دانمارکی در مطالعهای در سال ۲۰۱۹ نشان دادند که اکتشافات مهم برندگان جایزۀ نوبل، بهطور متوسط، در ۴۴سالگیشان رخ داده است. به عبارت دیگر، حتی تیزهوشترین افراد هم باید چند دهه تلاش کنند تا به سطحی از خبرگی برسند که بتوانند اکتشافات مهم انجام دهند.
تحقیقات متعددی نشان دادهاند که موفقیتهای بزرگ، عموما بعد از چهل سالگی رخ میدهند. هرجا که سر بچرخانید میتوانید نمونههایش را ببینید: کوپرنیک نظریۀ حرکت سیارات را در دهۀ ۶۰ حیات خود مطرح کرد؛ پل سزان اولین نقاشیهایش را وقتی فروخت که از پنجاهسالگی گذشته بود؛ ساموئل جانسون، یکی از بزرگترین نثرنویسان انگلیسی، قبل از چهلسالگی هیچ چیز مهمی ننوشته بود.
این مثالها در دنیای کسبوکار چندین برابر است. ریچ کالگارد، نویسندۀ کتاب موفقیت دیرهنگام میگوید: گاهی برای رسیدن به خلاقیت باید راهی طولانی طی کنید.
آرتور بروکس میگوید در طول تاریخ سه نوع موفقیت وجود دارد: ژانر کودکان نابغه که از سنین پایین به موفقیتهای بزرگ میرسند، کسانی مثل پیکاسو یا فیتزجرالد.
نوع دوم، ژانر اهداف دوگانه است. کسانی که در زمینهای متخصص میشوند، اما ناگهان همهچیز را رها میکنند و مسیر کاملاً متفاوتی را میآزمایند. کسی مثل آلبرت شوایتزر از این دست است. او که فیلسوف و موسیقیدان و پزشک بزرگی بود، ناگهان تصمیم گرفت زندگیاش در اروپا را رها کند و بقیۀ عمرش را صرفِ مداوای مردم در فقیرترین مناطق آفریقا کند.
دستۀ سوم استادان هستند. دیوید گالنسن، استاد اقتصاد دانشگاه شیکاگو، در کتاب خود با عنوان استادان پیر و نوابغ جوان مینویسد:
استادان کسانی هستند مثل چارلز داروین، یا آلفرد هیچکاک که در ایام جوانی چندان موفق نیستند، اما خصوصیتی غریب دارند: آنها کل زندگیشان را صحنۀ آزمایشگری میدانند. هر چیزی را میآزمایند و میآموزند، سپس چیزی دیگر را مورد آزمایش قرار میدهند و نکات بیشتری میآموزند. حواسشان متوجه محصول نهایی کار نیست و برای آن اهمیت چندانی قائل نمیشوند، بلکه تمرکز اصلیشان بر خودِ روند یادگیری است.
یکی از بزرگترین نقاط تمایز استادان از بقیه این است که انگیزههای آنها درونی است. پاداشهای بیرونی، ثروت و شهرت و تحسین دیگران، برایشان چندان اهمیتی ندارد، بلکه چشمهای از درونشان میجوشد و آنها را به جلو میبرد. بنابراین وقتی به چیزی علاقه پیدا کنند، با جان و دل برایش کار میکنند، حتی اگر به موفقیتی نرسند.
بسیاری از کسانی که دیر به موفقیت میرسند در میانسالی از زمین بلند میشوند و کمکم لذت کار متمرکز را میچشند. مجذوب و مسحور میشوند. ولی چون گرفتار بندها و پیوندهای کسانی که زود به موفقیت میرسند نیستند، میتوانند نظرشان را تغییر دهند و بدون نگرانی از الگوهای کلیشهای جامعه برای موفقیت، دست به آزمایش مدلهای خودشان بزنند. البته این جداشدگی از جامعه گاهی به شکل خشمی مقدس جلوه میکند که باعث میشود بداخلاق و مبارزهجو به نظر بیایند، اما به هر حال، آنها فرزانههای جستجوگری هستند که تا پایان عمر آرام نمینشینند.
#دیوید_بروکس
شاید شکوفایی شما کمی دیرتر از دیگران باشد
@agahiiiii
در فرهنگ امروزی جاافتاده است که آدمهای فوقالعاده موفق، از همان جوانی راهشان از بقیۀ معمولیها جداست. بسیاری از مشهورترین الگوهای موفقیت در دوران ما، کسانی مثل بیل گیتس، مارک زاکربرگ، ایلان ماسک یا تیلور سوئیفت، چنیناند. حتی زاکربرگ در یکی از احمقانهترین جملههایش گفته است:
جوانها باهوشترند. اما اگر دایرۀ دیدمان را از این قهرمانهای پرزرق و برق بالاتر ببریم، تصویر دیگری میبینیم. واقعیت این است که نهتنها موفقیت، بلکه حتی نوآوری و نبوغ نیز چیزهایی هست که «عموما» در سنین بالا به دست میآید.
پژوهشگران دانمارکی در مطالعهای در سال ۲۰۱۹ نشان دادند که اکتشافات مهم برندگان جایزۀ نوبل، بهطور متوسط، در ۴۴سالگیشان رخ داده است. به عبارت دیگر، حتی تیزهوشترین افراد هم باید چند دهه تلاش کنند تا به سطحی از خبرگی برسند که بتوانند اکتشافات مهم انجام دهند.
تحقیقات متعددی نشان دادهاند که موفقیتهای بزرگ، عموما بعد از چهل سالگی رخ میدهند. هرجا که سر بچرخانید میتوانید نمونههایش را ببینید: کوپرنیک نظریۀ حرکت سیارات را در دهۀ ۶۰ حیات خود مطرح کرد؛ پل سزان اولین نقاشیهایش را وقتی فروخت که از پنجاهسالگی گذشته بود؛ ساموئل جانسون، یکی از بزرگترین نثرنویسان انگلیسی، قبل از چهلسالگی هیچ چیز مهمی ننوشته بود.
این مثالها در دنیای کسبوکار چندین برابر است. ریچ کالگارد، نویسندۀ کتاب موفقیت دیرهنگام میگوید: گاهی برای رسیدن به خلاقیت باید راهی طولانی طی کنید.
آرتور بروکس میگوید در طول تاریخ سه نوع موفقیت وجود دارد: ژانر کودکان نابغه که از سنین پایین به موفقیتهای بزرگ میرسند، کسانی مثل پیکاسو یا فیتزجرالد.
نوع دوم، ژانر اهداف دوگانه است. کسانی که در زمینهای متخصص میشوند، اما ناگهان همهچیز را رها میکنند و مسیر کاملاً متفاوتی را میآزمایند. کسی مثل آلبرت شوایتزر از این دست است. او که فیلسوف و موسیقیدان و پزشک بزرگی بود، ناگهان تصمیم گرفت زندگیاش در اروپا را رها کند و بقیۀ عمرش را صرفِ مداوای مردم در فقیرترین مناطق آفریقا کند.
دستۀ سوم استادان هستند. دیوید گالنسن، استاد اقتصاد دانشگاه شیکاگو، در کتاب خود با عنوان استادان پیر و نوابغ جوان مینویسد:
استادان کسانی هستند مثل چارلز داروین، یا آلفرد هیچکاک که در ایام جوانی چندان موفق نیستند، اما خصوصیتی غریب دارند: آنها کل زندگیشان را صحنۀ آزمایشگری میدانند. هر چیزی را میآزمایند و میآموزند، سپس چیزی دیگر را مورد آزمایش قرار میدهند و نکات بیشتری میآموزند. حواسشان متوجه محصول نهایی کار نیست و برای آن اهمیت چندانی قائل نمیشوند، بلکه تمرکز اصلیشان بر خودِ روند یادگیری است.
یکی از بزرگترین نقاط تمایز استادان از بقیه این است که انگیزههای آنها درونی است. پاداشهای بیرونی، ثروت و شهرت و تحسین دیگران، برایشان چندان اهمیتی ندارد، بلکه چشمهای از درونشان میجوشد و آنها را به جلو میبرد. بنابراین وقتی به چیزی علاقه پیدا کنند، با جان و دل برایش کار میکنند، حتی اگر به موفقیتی نرسند.
بسیاری از کسانی که دیر به موفقیت میرسند در میانسالی از زمین بلند میشوند و کمکم لذت کار متمرکز را میچشند. مجذوب و مسحور میشوند. ولی چون گرفتار بندها و پیوندهای کسانی که زود به موفقیت میرسند نیستند، میتوانند نظرشان را تغییر دهند و بدون نگرانی از الگوهای کلیشهای جامعه برای موفقیت، دست به آزمایش مدلهای خودشان بزنند. البته این جداشدگی از جامعه گاهی به شکل خشمی مقدس جلوه میکند که باعث میشود بداخلاق و مبارزهجو به نظر بیایند، اما به هر حال، آنها فرزانههای جستجوگری هستند که تا پایان عمر آرام نمینشینند.
#دیوید_بروکس
شاید شکوفایی شما کمی دیرتر از دیگران باشد
@agahiiiii
Audio
#پادکست_شب
پس بنویس تا حقیقی باشی،
برای حقیقت بنویس...
پس دروغ باش، زیرا نوشتن به منظور حقیقت نوشتن چیزی است که هنوز حقیقی نیست و شاید هرگز حقیقت نباشد.
مهم نیست، بنویس تا عمل کنی،
بنویس!
تویی که از به عمل دست زدن میترسی!
بگذار آزادی در تو سخن بگوید،
نگذار آزادی در تو صرفا به کلمه بدل شود.
#بلانشو
خوانش:
#امید...
@agahiiiii
پس بنویس تا حقیقی باشی،
برای حقیقت بنویس...
پس دروغ باش، زیرا نوشتن به منظور حقیقت نوشتن چیزی است که هنوز حقیقی نیست و شاید هرگز حقیقت نباشد.
مهم نیست، بنویس تا عمل کنی،
بنویس!
تویی که از به عمل دست زدن میترسی!
بگذار آزادی در تو سخن بگوید،
نگذار آزادی در تو صرفا به کلمه بدل شود.
#بلانشو
خوانش:
#امید...
@agahiiiii