عصر روشنگری 🎬
#آشنایی_با_اصطلاحات #بیوسیستماتیک_جانوری
#آشنایی_با_اصطلاحات
#بیوسیستماتیک_جانوری
یکی از حیرت انگیز ترین جنبه های عالم حیات تنوع و منحصر به فرد بودن واحدهای تشکیل دهنده آن است ، هیچ دو فردی در جمعیت های دارای تولید مثل جنسی و هیچ دو گونه یا تاکسون های فراگونه ای در طبیعت شبیه به یکدیگر نیستند. بیوسیستماتیک جانوری یکی از شاخه های علم زیست شناسی است که هدف آن کشف، شناسایی، نام گذاری و رده بندی و بازسازی روابط و خویشاوندی بین گونه ها می باشد. بیوسیستماتیک یکی از شاخه های جدید علوم زیست شناختی است که تنوع زیستی بیوسفر را با استفاده از روش های جدید میدانی و آزمایشگاهی به منظور شناسایی ساختار جمعیتی گونه ها و یگان های تنوع زیستی مورد تحلیل موشکافانه ی تجربی قرار می دهد. در نهایت بیوسیستماتیک جانوری یگان های تنوع زیستی یعنی گونه ها و جمعیت ها را بر اساس میراث مکتوب سیستماتیک ، تکامل زیستی و رده بندی فیلوژنتیک به عنوان یک سیستم مرجع جهانی طبقه بندی می نماید، وجود چنین سیستمی یکی از نیازهای اساسی تمام زیست شناسان و محققان علوم زیستی است. در نتیجه، بیوسیستماتیک جانوری در بین شاخه های مختلف علوم زیستی دارای موقعیتی منحصر به فرد و غیر قابل انکار می باشد و بدون آن در عمل توجیه و تفسیر یافته های زیست شناختی میسر نخواهد بود.
منبع: لقمان ملکی، بیوسیستماتیک جانوری نوین.
https://research.uok.ac.ir/~lmaleki/ViewResearch.aspx?ResearcherID=50464
#بیوسیستماتیک_جانوری
یکی از حیرت انگیز ترین جنبه های عالم حیات تنوع و منحصر به فرد بودن واحدهای تشکیل دهنده آن است ، هیچ دو فردی در جمعیت های دارای تولید مثل جنسی و هیچ دو گونه یا تاکسون های فراگونه ای در طبیعت شبیه به یکدیگر نیستند. بیوسیستماتیک جانوری یکی از شاخه های علم زیست شناسی است که هدف آن کشف، شناسایی، نام گذاری و رده بندی و بازسازی روابط و خویشاوندی بین گونه ها می باشد. بیوسیستماتیک یکی از شاخه های جدید علوم زیست شناختی است که تنوع زیستی بیوسفر را با استفاده از روش های جدید میدانی و آزمایشگاهی به منظور شناسایی ساختار جمعیتی گونه ها و یگان های تنوع زیستی مورد تحلیل موشکافانه ی تجربی قرار می دهد. در نهایت بیوسیستماتیک جانوری یگان های تنوع زیستی یعنی گونه ها و جمعیت ها را بر اساس میراث مکتوب سیستماتیک ، تکامل زیستی و رده بندی فیلوژنتیک به عنوان یک سیستم مرجع جهانی طبقه بندی می نماید، وجود چنین سیستمی یکی از نیازهای اساسی تمام زیست شناسان و محققان علوم زیستی است. در نتیجه، بیوسیستماتیک جانوری در بین شاخه های مختلف علوم زیستی دارای موقعیتی منحصر به فرد و غیر قابل انکار می باشد و بدون آن در عمل توجیه و تفسیر یافته های زیست شناختی میسر نخواهد بود.
منبع: لقمان ملکی، بیوسیستماتیک جانوری نوین.
https://research.uok.ac.ir/~lmaleki/ViewResearch.aspx?ResearcherID=50464
▪︎فرد انسانی
همه فیلسوفان این مکتب(اگزیستانسیالیسم)معتقدند که باید فردِ انسانی مورد توجه قرار گیرد و لذا در همین رابطه به نفی دو چیز پرداخته اند.
اول نظام های فلسفی قبل از خویش دوم توده ای شدن انسان
اینک به توضیح هر کدام میپردازیم.
اگزیستانسیالیزم معتقد است که اگر کسی بخواهد پدیده ای را بشناسد باید کاملاً گرفتار آن شود و نمیتواند فارغ دلانه به آن نگاه کند. مثلاً اگر بخواهد شناخت دقیقی از مراسم عشاء ربانی که در مسیحیت مطرح است داشته باشد باید از دیدگاه عامل بررسی کند نه دیدگاه ناظر. و به اصطلاح مشهور رنج افراد داغ دیده را فقط داغ دیدگان میدانند. ولی نظامهای فلسفی سابق از افلاطون گرفته تاهگل همگی فارغ دلانـه بـا انسان و مسائل انسانی مواجه شده اند پس باید از نظامهای فلسفی دست کشید و به خود فرد انسانی توجه نمود زیرا انسان دارای گوشت و پوست و خون مورد بحث است نه انسان ذهنی پرورده ذهن فیلسوفان که به هیچوجه وجود خارجی ندارد.
اگزیستانسیالیزم میگوید: ما نمیگوییم که نباید از عقل استفاده نمود بلکه میگوییم باید متوجه باشیم که عقل محدودیت دارد و نمیتوان
همه جا از عقل استفاده نمود.
و اما توده ای شدن انسانها به معنای کلیشه ای شدن است که از دیدگاه این مکتب به شدت محکوم است به این معنا که نباید به اقتضای زندگی روزمره زندگی نمود. مثلاً پدر میگوید: من باید در منزل پدرانه رفتار کنم. معلم در کلاس میگوید: من باید معلمانه رفتار کنم. و مشتری در هنگام خرید میگوید من باید مشتریانه رفتار بنمایم. این عمل از دیدگاه مکتب مذکور نادرست است زیرا ما از تحقق خودمان روگردان هستیم و زندگی خود را چنان تنظیم میکنیم که دیگران می خواهند نه آنچنانکه خودمان هستیم و کلیشه ای شدن انسان را کم کم به توده ای شدن می کشاند و باعث میشود که همرنگ دیگران بشود، درست مانند چند غذا که دارای بو و خواص ویژه خود هستند ولی با گذاردن همگی در یخچال و کنار یکدیگر و مجاورت همدیگر بوهای آنها مخلوط گشته و ترکیبی از چند بو میشود نام این حالت میان مایگی است در حالی که انسان باید خودش را بشناسد و خودش باشد آنگونه که هـست نه آنگونه که دیگران میخواهند.
داستایوسکی نویسنده معروف روسی روی این نکته تأکید فراوان دارد.
✅ اگزیستانسیالیسم /فلسفه عصیان و شورش ص۷ ، استادِ گرانقدر مصطفی ملکیان.
✅ @asre_roshangary
همه فیلسوفان این مکتب(اگزیستانسیالیسم)معتقدند که باید فردِ انسانی مورد توجه قرار گیرد و لذا در همین رابطه به نفی دو چیز پرداخته اند.
اول نظام های فلسفی قبل از خویش دوم توده ای شدن انسان
اینک به توضیح هر کدام میپردازیم.
اگزیستانسیالیزم معتقد است که اگر کسی بخواهد پدیده ای را بشناسد باید کاملاً گرفتار آن شود و نمیتواند فارغ دلانه به آن نگاه کند. مثلاً اگر بخواهد شناخت دقیقی از مراسم عشاء ربانی که در مسیحیت مطرح است داشته باشد باید از دیدگاه عامل بررسی کند نه دیدگاه ناظر. و به اصطلاح مشهور رنج افراد داغ دیده را فقط داغ دیدگان میدانند. ولی نظامهای فلسفی سابق از افلاطون گرفته تاهگل همگی فارغ دلانـه بـا انسان و مسائل انسانی مواجه شده اند پس باید از نظامهای فلسفی دست کشید و به خود فرد انسانی توجه نمود زیرا انسان دارای گوشت و پوست و خون مورد بحث است نه انسان ذهنی پرورده ذهن فیلسوفان که به هیچوجه وجود خارجی ندارد.
اگزیستانسیالیزم میگوید: ما نمیگوییم که نباید از عقل استفاده نمود بلکه میگوییم باید متوجه باشیم که عقل محدودیت دارد و نمیتوان
همه جا از عقل استفاده نمود.
و اما توده ای شدن انسانها به معنای کلیشه ای شدن است که از دیدگاه این مکتب به شدت محکوم است به این معنا که نباید به اقتضای زندگی روزمره زندگی نمود. مثلاً پدر میگوید: من باید در منزل پدرانه رفتار کنم. معلم در کلاس میگوید: من باید معلمانه رفتار کنم. و مشتری در هنگام خرید میگوید من باید مشتریانه رفتار بنمایم. این عمل از دیدگاه مکتب مذکور نادرست است زیرا ما از تحقق خودمان روگردان هستیم و زندگی خود را چنان تنظیم میکنیم که دیگران می خواهند نه آنچنانکه خودمان هستیم و کلیشه ای شدن انسان را کم کم به توده ای شدن می کشاند و باعث میشود که همرنگ دیگران بشود، درست مانند چند غذا که دارای بو و خواص ویژه خود هستند ولی با گذاردن همگی در یخچال و کنار یکدیگر و مجاورت همدیگر بوهای آنها مخلوط گشته و ترکیبی از چند بو میشود نام این حالت میان مایگی است در حالی که انسان باید خودش را بشناسد و خودش باشد آنگونه که هـست نه آنگونه که دیگران میخواهند.
داستایوسکی نویسنده معروف روسی روی این نکته تأکید فراوان دارد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ✍دانشگاه مجازی اتوپیا📚
🔰فهرست اپیزودهای منتشر شده از
پادکست سرنخ های رهایی
«فصل اول : از زندگی چه می خواهیم»
https://www.tgoop.com/utopia_university/734
https://www.tgoop.com/utopia_university/739
https://www.tgoop.com/utopia_university/742
https://www.tgoop.com/utopia_university/747
https://www.tgoop.com/utopia_university/755
https://www.tgoop.com/utopia_university/760
https://www.tgoop.com/utopia_university/769
✍و به زودی فصل دوم...
➕➕➕➕➕➕➕
❇️ دسترسی به ابتدای آموزش مغالطات
جهت تقویت تفکر نقاد و منطقی
https://www.tgoop.com/utopia_university/420
✍ارائه عنوان انگلیسی و فارسی هر مغالطه با ذکر توضیح ساده و مختصر + مثال های مختلف و نکات مهم
📚با محوریت کتاب مغالطات به زبان آدمیزاد
➕➕➕➕➕➕➕
✳️ دسترسی به اولین جلسه تدریس فیزیک
توسط جناب ولف سمد
https://www.tgoop.com/utopia_university/454
✍کنفرانس های صوتی و متنی آموزش فیزیک
📚با محوریت کتاب تاریخچه زمان
〰〰〰〰〰〰〰
✴️ جهت دسترسی به سایر بخش های دانشگاه مجازی اتوپیا از هشتگ های زیر استفاده نمایید
#چالش
#تقریر
#شعر
〰〰〰〰〰〰〰
⁉️آزمون ها و نظرسنجی های موجود در کانال نیز با عنوان
«به وقت آزمون»
و
«به وقت نظرسنجی»
قابل دستیابی است
🏢دانشگاه مجازی اتوپیا
https://www.tgoop.com/utopia_university
پادکست سرنخ های رهایی
«فصل اول : از زندگی چه می خواهیم»
https://www.tgoop.com/utopia_university/734
https://www.tgoop.com/utopia_university/739
https://www.tgoop.com/utopia_university/742
https://www.tgoop.com/utopia_university/747
https://www.tgoop.com/utopia_university/755
https://www.tgoop.com/utopia_university/760
https://www.tgoop.com/utopia_university/769
✍و به زودی فصل دوم...
➕➕➕➕➕➕➕
❇️ دسترسی به ابتدای آموزش مغالطات
جهت تقویت تفکر نقاد و منطقی
https://www.tgoop.com/utopia_university/420
✍ارائه عنوان انگلیسی و فارسی هر مغالطه با ذکر توضیح ساده و مختصر + مثال های مختلف و نکات مهم
📚با محوریت کتاب مغالطات به زبان آدمیزاد
➕➕➕➕➕➕➕
✳️ دسترسی به اولین جلسه تدریس فیزیک
توسط جناب ولف سمد
https://www.tgoop.com/utopia_university/454
✍کنفرانس های صوتی و متنی آموزش فیزیک
📚با محوریت کتاب تاریخچه زمان
〰〰〰〰〰〰〰
✴️ جهت دسترسی به سایر بخش های دانشگاه مجازی اتوپیا از هشتگ های زیر استفاده نمایید
#چالش
#تقریر
#شعر
〰〰〰〰〰〰〰
⁉️آزمون ها و نظرسنجی های موجود در کانال نیز با عنوان
«به وقت آزمون»
و
«به وقت نظرسنجی»
قابل دستیابی است
🏢دانشگاه مجازی اتوپیا
https://www.tgoop.com/utopia_university
Telegram
✍دانشگاه مجازی اتوپیا📚
💎پادکست «سرنخ های رهایی»💎
✍فصل نخست
«از زندگی چه می خواهیم؟»
🔵 اپیزود 1⃣
🎙آنچه خواهید شنید
✅ سفر پیش رو
✅ آنچه قرارمان نیست
✅ مزیت ها
✅ نقطه صفر فکری
✅ به وقت شما
📞پل ارتباطی ما و شما
@Robekamal
✍فصل نخست
«از زندگی چه می خواهیم؟»
🔵 اپیزود 1⃣
🎙آنچه خواهید شنید
✅ سفر پیش رو
✅ آنچه قرارمان نیست
✅ مزیت ها
✅ نقطه صفر فکری
✅ به وقت شما
📞پل ارتباطی ما و شما
@Robekamal
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
▪︎تلههای ذهنی ناشی از باورهای ایدئولوژیک
📹 امید اطهری نژاد
🟥 آوای فلسفه | sound of philosophy❤️
⭐ @asre_roshangary
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
▪︎توهم اراده آزاد
چگونه ممکن است عدم اختیار اراده انسانی را توضیح داد؟ مگر نه اینست که انسان ظاهراً هر کاری را که مایل است میکند؟ میخورد، میآشامد، تفریح میکند، کتاب میخواند یا بنمایش میرود و خلاصه هر گونه تصمیمی که بنظرش خوب میآید میگیرد؟ پس چطور میشود تصور کرد که انسان در کارهای خود مجبور است و اقداماتش مربوط باراده آزاد او نیست؟ این موضوع در اصطلاح فلسفی بمسئله جبر و اختیار ( تفويض ) موسوم است و حل آن پایه و اساس عموم فلسفه ها و عقاید است. معتقدین با اجباری بودن اراده انسانی را جبریون * و مخالفین آنها را تفویضی یا اختیاری گویند. جبریون را با قدریون و معتقدین به مقدرات نباید اشتباه کرد. به بینیم واقعاً قبول عقيدة اختیار ما را بکجا میکشاند؟ اگر فرض کنیم که اراده انسان آزاد است تلویحاً قبول کرده ایم که اداره او بی علت است و در نتیجه معتقد بعقيدة اعجاز و امور خارق العادی که سابقاً رد کردیم، شویم و یا بگوئیم که در عالم همه چیز مبتنی بر علت است ، جز اراده انسانی که استثناء غريب وعجیبی بر این قاعده کلی بوده و مافوق طبیعت و عالم است ! علم در همه جا صحیح است جز دربارۀ انسان که چون موجودی خارق العادی و فوق الطبیعی است، از کلیه قواعد وقوانين عالم مستثنی و برای خود یکقسم خداوندی است !!
صرف نظر از اینکه این عقیده مبتنی بر هیچ دلیل و مدرکی نیست ، ما را مجبور باعتقاد به يك نوع اعجازی مینماید که منطقاً غیرقابل تصور است. علت عمده پیدایش این عقیده از اینجاست ، که اغلب اوقات "تصور" استقلال اراده را با "خود استقلال و اختیار" اشتباه میکنیم . مثلا فرض کنیم ناطقی در موقع نطق گیلاس آبی در برابر دارد و پس از آنکه مدتی صحبت کرد ، جرعه ای از آب گیلاس مینوشد کسی او را مجبور به نوشیدن آب نکرد، خود او اختیارا گیلاس را برداشته و نوشید . مسلماً نزد خود احساس این اختیار را نیز مینماید ولی آیا این اطمینان او بر اختیار خویش ، دلیل است بر اینکه او واقعاً با اختیار آب را نوشید؟ نه . زیرا، هر شخص دقیقی میفهمد که اگر ناطق گیلاس آب را با این حرارت بسر کشیده علت اینست که گلویش خشك شده و این خشکی گلو در اثر حرف زدن او است که منتج بحدوث تغییراتی در گلوی او شده که بالاخره منجر بآشامیدن گردیده.
پس علت اینکار تغییر فیزیولوژی (جسمانی و آلی) بوده که در ناطق ما پیدا شده و او را مجبور بنوشیدن آب کرده است. پس از این مثال اینطور نتیجه می گیریم که هرگز نباید احساس اختیار و تصور استقلال را با عدم علت و اختیار اشتباه نمود. چه ، این دو چیز از هر جهت با یکدیگر اختلاف کلی دارند زیرا ، یکی وجودش ذهنی و دیگری خارجی است.
یکی از بزرگترین فلاسفه قرن هفدهم باروخ اسپینزا (وفات درسنه ١٦٧٧ ) در این خصوص مینویسد که عموم فلاسفه اختیاری انسان را که جزئی از طبیعت است دولتی در دولت دیگر فرض کرده و تصور میکنند که او در عوض اطاعت و انقیاد از طبیعت نظام او را مختل کرده و قدرت فوق العاده ای دارد که جز بخود بچیز دیگری وابسته نیست .
و بعد در صفحات دیگر همین کتاب فیلسوف مزبور مینویسد : در حقیقت این عقیده غلط از اینجا ناشی شده که مردم به علل واقعی و خارجی اعمال خویش جاهلند . مثلا طفلی را که شیر میخواهد، گمان میکند که اختياراً شیر خواسته و اگر خشمگین است، تصور میکند آزادانه در صدد انتقام بر آمده و یا اگر میترسد، فرارش اختیاری است.
لايب نيتس وفات در (۱۷۱۷) میگوید : در اغلب موارد علل حقیقی و واقعی اعمال انسانی مکتوم است و از همین نظر در او ""تصور وخیال"" آزادی مطلق بروز میکند و برای اثبات این مدعی، سوزن مقناطیسی را مثال میآورد که اگر شعور داشت با کمال خوشحالی حرکت خود را بطرف قطب شمال اختیاری فرض مینمود .
در واقع اعمال روزانه ایشان فرض اختیار را بکلی زایل میکند زیرا، اگر حقيقة اعمال انسانی معلول هیچ علتی نبود اساسا وقوع اعمال او غير ممکن میشد؛چه جائیکه رشته علت و معلول نباشد، پیش بینی و تفکر اساساً محال است.
📝 جبر و اختيار، ماشينيسم و .. ص۶ به بعد
✍️ دکتر تقی ارانی.
اعتقاد به صدفه و اتفاق و نفی قانون قطعی علیت و معلولیت مستلزم این است که هیچ گونه نظم و قاعده و ترتیبی در کار جهان قائل نشویم و هیچ چیز را شرط و دخیل در هیچ چیز ندانیم و پیدایش هیچ حادثهای را مربوط به هیچ امری ندانیم و بین هیچ چیزی و چیز دیگری رابطهای قائل نشویم و البته این جهت مستلزم این است که خط بطلان روی تمام علوم بکشیم زیرا هر علمی عبارت است از بیان مجموعهای از قواعد و نظامات جهان و اگر پیدایش یک حادثه بلاجهت و بلاعلت جایز باشد در همه وقت و تحت هر شرطی وقوع هر حادثهای را میتوان انتظار داشت و در هیچ وقت و تحت هیچ گونه شرایطی اطمینان به عدم وقوع هیچ حادثهای نمیتوان پیدا کرد.
📗نام کتاب : اصول فلسفه و روش رئالیسم ط-صدرا نویسنده : علامه طباطبایی با مقدمه و پاورقی استاد مطهری جلد : 3 صفحه : 92
💎 @asre_roshangary
چگونه ممکن است عدم اختیار اراده انسانی را توضیح داد؟ مگر نه اینست که انسان ظاهراً هر کاری را که مایل است میکند؟ میخورد، میآشامد، تفریح میکند، کتاب میخواند یا بنمایش میرود و خلاصه هر گونه تصمیمی که بنظرش خوب میآید میگیرد؟ پس چطور میشود تصور کرد که انسان در کارهای خود مجبور است و اقداماتش مربوط باراده آزاد او نیست؟ این موضوع در اصطلاح فلسفی بمسئله جبر و اختیار ( تفويض ) موسوم است و حل آن پایه و اساس عموم فلسفه ها و عقاید است. معتقدین با اجباری بودن اراده انسانی را جبریون * و مخالفین آنها را تفویضی یا اختیاری گویند. جبریون را با قدریون و معتقدین به مقدرات نباید اشتباه کرد. به بینیم واقعاً قبول عقيدة اختیار ما را بکجا میکشاند؟ اگر فرض کنیم که اراده انسان آزاد است تلویحاً قبول کرده ایم که اداره او بی علت است و در نتیجه معتقد بعقيدة اعجاز و امور خارق العادی که سابقاً رد کردیم، شویم و یا بگوئیم که در عالم همه چیز مبتنی بر علت است ، جز اراده انسانی که استثناء غريب وعجیبی بر این قاعده کلی بوده و مافوق طبیعت و عالم است ! علم در همه جا صحیح است جز دربارۀ انسان که چون موجودی خارق العادی و فوق الطبیعی است، از کلیه قواعد وقوانين عالم مستثنی و برای خود یکقسم خداوندی است !!
صرف نظر از اینکه این عقیده مبتنی بر هیچ دلیل و مدرکی نیست ، ما را مجبور باعتقاد به يك نوع اعجازی مینماید که منطقاً غیرقابل تصور است. علت عمده پیدایش این عقیده از اینجاست ، که اغلب اوقات "تصور" استقلال اراده را با "خود استقلال و اختیار" اشتباه میکنیم . مثلا فرض کنیم ناطقی در موقع نطق گیلاس آبی در برابر دارد و پس از آنکه مدتی صحبت کرد ، جرعه ای از آب گیلاس مینوشد کسی او را مجبور به نوشیدن آب نکرد، خود او اختیارا گیلاس را برداشته و نوشید . مسلماً نزد خود احساس این اختیار را نیز مینماید ولی آیا این اطمینان او بر اختیار خویش ، دلیل است بر اینکه او واقعاً با اختیار آب را نوشید؟ نه . زیرا، هر شخص دقیقی میفهمد که اگر ناطق گیلاس آب را با این حرارت بسر کشیده علت اینست که گلویش خشك شده و این خشکی گلو در اثر حرف زدن او است که منتج بحدوث تغییراتی در گلوی او شده که بالاخره منجر بآشامیدن گردیده.
پس علت اینکار تغییر فیزیولوژی (جسمانی و آلی) بوده که در ناطق ما پیدا شده و او را مجبور بنوشیدن آب کرده است. پس از این مثال اینطور نتیجه می گیریم که هرگز نباید احساس اختیار و تصور استقلال را با عدم علت و اختیار اشتباه نمود. چه ، این دو چیز از هر جهت با یکدیگر اختلاف کلی دارند زیرا ، یکی وجودش ذهنی و دیگری خارجی است.
یکی از بزرگترین فلاسفه قرن هفدهم باروخ اسپینزا (وفات درسنه ١٦٧٧ ) در این خصوص مینویسد که عموم فلاسفه اختیاری انسان را که جزئی از طبیعت است دولتی در دولت دیگر فرض کرده و تصور میکنند که او در عوض اطاعت و انقیاد از طبیعت نظام او را مختل کرده و قدرت فوق العاده ای دارد که جز بخود بچیز دیگری وابسته نیست .
و بعد در صفحات دیگر همین کتاب فیلسوف مزبور مینویسد : در حقیقت این عقیده غلط از اینجا ناشی شده که مردم به علل واقعی و خارجی اعمال خویش جاهلند . مثلا طفلی را که شیر میخواهد، گمان میکند که اختياراً شیر خواسته و اگر خشمگین است، تصور میکند آزادانه در صدد انتقام بر آمده و یا اگر میترسد، فرارش اختیاری است.
لايب نيتس وفات در (۱۷۱۷) میگوید : در اغلب موارد علل حقیقی و واقعی اعمال انسانی مکتوم است و از همین نظر در او ""تصور وخیال"" آزادی مطلق بروز میکند و برای اثبات این مدعی، سوزن مقناطیسی را مثال میآورد که اگر شعور داشت با کمال خوشحالی حرکت خود را بطرف قطب شمال اختیاری فرض مینمود .
در واقع اعمال روزانه ایشان فرض اختیار را بکلی زایل میکند زیرا، اگر حقيقة اعمال انسانی معلول هیچ علتی نبود اساسا وقوع اعمال او غير ممکن میشد؛چه جائیکه رشته علت و معلول نباشد، پیش بینی و تفکر اساساً محال است.
اعتقاد به صدفه و اتفاق و نفی قانون قطعی علیت و معلولیت مستلزم این است که هیچ گونه نظم و قاعده و ترتیبی در کار جهان قائل نشویم و هیچ چیز را شرط و دخیل در هیچ چیز ندانیم و پیدایش هیچ حادثهای را مربوط به هیچ امری ندانیم و بین هیچ چیزی و چیز دیگری رابطهای قائل نشویم و البته این جهت مستلزم این است که خط بطلان روی تمام علوم بکشیم زیرا هر علمی عبارت است از بیان مجموعهای از قواعد و نظامات جهان و اگر پیدایش یک حادثه بلاجهت و بلاعلت جایز باشد در همه وقت و تحت هر شرطی وقوع هر حادثهای را میتوان انتظار داشت و در هیچ وقت و تحت هیچ گونه شرایطی اطمینان به عدم وقوع هیچ حادثهای نمیتوان پیدا کرد.
📗نام کتاب : اصول فلسفه و روش رئالیسم ط-صدرا نویسنده : علامه طباطبایی با مقدمه و پاورقی استاد مطهری جلد : 3 صفحه : 92
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
▪︎ناسازگاری اراده ی آزاد با اصلِ علیت،نزدِ اگزیستانسیالیستها
✍️ استاد مصطفی ملکیان
سومین گزاره ای که اگزیستانسیالیستها در مساله آزادی به آن معتقدند، این است که رفتارها و گزینش های انسانی تابع اصل علیت نیست. آیا پذیرفتن اصل علیت با پذیرفتن اختیار انسانی قابل جمع است یا نه؟ از قدیم الایام این بحث وجود داشته که آیا میتوان هم به اصل علیت قائل بود و هم به اختیار انسان یا نه؟
اگر بگویید: بله اصل علیت بر قرار است و نظام جهان نظام علی معلولی است و در عین حال، انسانها هم مختارند، این یک صورت مسأله است؛ و اگر گفتید نه اینها با هم سازگار نیستند و باید یکی را قبول کنید قبول کنید اصل علیت بر قرار است و انسانها مجبورند و یا قبول کنید که انسانها مختارند و اصل علیت بر قرار نیست.
اگزیستانسیالیستها در مسأله اول قبول کرده اند که اینها با هم منافات دارند و مانعة الجمع اند. یعنی اصل علیت با اختیار انسانی قابل جمع نیست. در مسأله دوم یعنی حالا که باهم قابل جمع نیستند و تعارض دارند و باید یکی را انتخاب کرد آنها اختیار انسان را انتخاب کردند، گفتند انسان مختار است و اصل علیت را رد کردند. اما در اینکه اصل علیت را چگونه رد کردند اگزیستانسیالیست ها به دو شاخه تقسیم می شوند.
یک شاخه کسانی هستند که اصل علیت را به طور کلی منکرند و در هیچ جایی به آن قائل نیستند. در نوشته های سی، چهل سال اخیرشان حتی به بعضی از اصول علم فیزیک مثل اصل عدم قطعیت هایزنبرگ هم تمسک جسته اند تا اثبات کنند که هیچ جا علیت بر قرار نیست.
دسته دوم اگزیستانسیالیستها که دارای اکثریت اند میگویند کل جهان هستی را باید به دو قسمت تقسیم کرد: یکی جهان روح انسانی و دیگر جهان غیر جهان روح انسانی در جهان غیر جهان روح انسانی، اصل علیّت بر قرار است و به تبع اصل علیت جبر حاکم است و در قسمت روح انسانی نه علیت بر قرار است و نه جبر از این جهت در ادبیات اگزیستانسیالیستی دو تعبیر بکار میرود جهان ضرورت، جهان آزادی مراد از جهان آزادی عوالم نفسانی انسانهاست و معتقدند این جهان جهان آزادی است.
اما جهان خارج از قلمرو نفس انسان جهان ضرورت است. ""اما چرا علیت با اختیار انسانی سازگار نیست؟در اینجا باید به دو نکته توجه داشت.""
نکته اول وقتی گفته میشود علیت با اختیار سازگار نیست مراد اصل علیت به همان تقریر و بیان سنتی آن است. اصل علیت میگوید علیت بر قرار شده بین الف و ب اولا کلی است. ثانیاً ضروری است ثالثاً نشان دهنده سنخیت بین الف و ب است؛ اگزیستانسیالیستها این روایت از اصل علیت را معتقدند با اختیار انسان سازگار نیست در اصل علیت گفته میشود که "الشيء مالم يجب لم يوجده" اگر شی ای موجود شد قبلا باید به مرحله وجوب رسیده باشد. و اگر به مرحله ضرورت وجوب نرسد به مرحله وجود پا نمی گذارد. اگزیستانسیالیستها همین بیان از اصل علیت را منکرند.
نکته دوم: آیا مفهوم اختیار مفهوم ماهوی است یا مفهوم ثانی فلسفی، اگر مفهوم ماهوی باشد مقداری مسأله آسان تر است. زیرا اگر مفهوم ماهوی باشد طبعاً جزو جواهر که نیست و جزو اعراض نفسانی خواهد بود و در این صورت انسان نسبت به اعراض نفسانی خود علم حضوری دارد بهترین دلیل بر وجود اعراض نفسانی مدرکیت آنها است دلیل بر اینکه من خوشحالم این است که احساس میکنم خوشحالم یا احساس میکنم مختارم، اما اگر قرار بر این است که مفهوم ثانی فلسفی باشد مسأله مشکلتر می شود، آن وقت دیگر از اعراض نفسانی نخواهد بود و وقتی اعراض نفسانی نبود متعلق علم حضوری نخواهد بود. باید دلیل دیگری در کار بیاید که ثابت کند انسان مختار است. البته قسم سابق هم مشكل داشت چرا که در شق سابق هم میتوانستیم بگوییم خیلی وقتها هست که انسان را وادار به احساسی کرده اند که انسان واداشتنش را به آن احساس،احساس نمی کند، و فقط خود آن احساس را احساس می کند.
📔 درسگفتار تاریخ فلسفه غرب | استاد ملکیان ج۴ص۳۷
💎 @asre_roshangary
سومین گزاره ای که اگزیستانسیالیستها در مساله آزادی به آن معتقدند، این است که رفتارها و گزینش های انسانی تابع اصل علیت نیست. آیا پذیرفتن اصل علیت با پذیرفتن اختیار انسانی قابل جمع است یا نه؟ از قدیم الایام این بحث وجود داشته که آیا میتوان هم به اصل علیت قائل بود و هم به اختیار انسان یا نه؟
اگر بگویید: بله اصل علیت بر قرار است و نظام جهان نظام علی معلولی است و در عین حال، انسانها هم مختارند، این یک صورت مسأله است؛ و اگر گفتید نه اینها با هم سازگار نیستند و باید یکی را قبول کنید قبول کنید اصل علیت بر قرار است و انسانها مجبورند و یا قبول کنید که انسانها مختارند و اصل علیت بر قرار نیست.
اگزیستانسیالیستها در مسأله اول قبول کرده اند که اینها با هم منافات دارند و مانعة الجمع اند. یعنی اصل علیت با اختیار انسانی قابل جمع نیست. در مسأله دوم یعنی حالا که باهم قابل جمع نیستند و تعارض دارند و باید یکی را انتخاب کرد آنها اختیار انسان را انتخاب کردند، گفتند انسان مختار است و اصل علیت را رد کردند. اما در اینکه اصل علیت را چگونه رد کردند اگزیستانسیالیست ها به دو شاخه تقسیم می شوند.
یک شاخه کسانی هستند که اصل علیت را به طور کلی منکرند و در هیچ جایی به آن قائل نیستند. در نوشته های سی، چهل سال اخیرشان حتی به بعضی از اصول علم فیزیک مثل اصل عدم قطعیت هایزنبرگ هم تمسک جسته اند تا اثبات کنند که هیچ جا علیت بر قرار نیست.
دسته دوم اگزیستانسیالیستها که دارای اکثریت اند میگویند کل جهان هستی را باید به دو قسمت تقسیم کرد: یکی جهان روح انسانی و دیگر جهان غیر جهان روح انسانی در جهان غیر جهان روح انسانی، اصل علیّت بر قرار است و به تبع اصل علیت جبر حاکم است و در قسمت روح انسانی نه علیت بر قرار است و نه جبر از این جهت در ادبیات اگزیستانسیالیستی دو تعبیر بکار میرود جهان ضرورت، جهان آزادی مراد از جهان آزادی عوالم نفسانی انسانهاست و معتقدند این جهان جهان آزادی است.
اما جهان خارج از قلمرو نفس انسان جهان ضرورت است. ""اما چرا علیت با اختیار انسانی سازگار نیست؟در اینجا باید به دو نکته توجه داشت.""
نکته اول وقتی گفته میشود علیت با اختیار سازگار نیست مراد اصل علیت به همان تقریر و بیان سنتی آن است. اصل علیت میگوید علیت بر قرار شده بین الف و ب اولا کلی است. ثانیاً ضروری است ثالثاً نشان دهنده سنخیت بین الف و ب است؛ اگزیستانسیالیستها این روایت از اصل علیت را معتقدند با اختیار انسان سازگار نیست در اصل علیت گفته میشود که "الشيء مالم يجب لم يوجده" اگر شی ای موجود شد قبلا باید به مرحله وجوب رسیده باشد. و اگر به مرحله ضرورت وجوب نرسد به مرحله وجود پا نمی گذارد. اگزیستانسیالیستها همین بیان از اصل علیت را منکرند.
نکته دوم: آیا مفهوم اختیار مفهوم ماهوی است یا مفهوم ثانی فلسفی، اگر مفهوم ماهوی باشد مقداری مسأله آسان تر است. زیرا اگر مفهوم ماهوی باشد طبعاً جزو جواهر که نیست و جزو اعراض نفسانی خواهد بود و در این صورت انسان نسبت به اعراض نفسانی خود علم حضوری دارد بهترین دلیل بر وجود اعراض نفسانی مدرکیت آنها است دلیل بر اینکه من خوشحالم این است که احساس میکنم خوشحالم یا احساس میکنم مختارم، اما اگر قرار بر این است که مفهوم ثانی فلسفی باشد مسأله مشکلتر می شود، آن وقت دیگر از اعراض نفسانی نخواهد بود و وقتی اعراض نفسانی نبود متعلق علم حضوری نخواهد بود. باید دلیل دیگری در کار بیاید که ثابت کند انسان مختار است. البته قسم سابق هم مشكل داشت چرا که در شق سابق هم میتوانستیم بگوییم خیلی وقتها هست که انسان را وادار به احساسی کرده اند که انسان واداشتنش را به آن احساس،احساس نمی کند، و فقط خود آن احساس را احساس می کند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
▪︎منافات اصل علیت و اختیار انسان
✍️ استاد مصطفی ملکیان
منافات اصل علیت و اختیار انسان به این است که شما وقتی دست به عملی می زنید، نهایت چیزی که در این عمل میخواهید بیان کنید این است که بگویید: اراده کردم و این عمل مراد من بود. در این صورت به نظر میآید که آن شیء در قلمرو و اختیار شماست. چون که مراد شما بود و نه مراد دیگری در این جا این اشکال پیش میآید که وقتی می گویی من این شی را اراده کردم خواهند گفت اراده هم یک شی است در جهان و پدیده ای است یا ممکن الوجود است يا واجب الوجود،ممتنع الوجود نیست، چون که اگر ممتنع الوجود بود ایجاد نمی شد. واجب الوجود هم که می دانیم نیست پس ممکن الوجود است و ممکن الوجود نیازمند به علت است و اگر نیازمند به علت است تا علت آن را ایجاب نکند اراده ایجاد نمی شود حال اگر اراده ای موجب شد یک مفهوم پارادوکسیکال تشکیل میشود """هر چیزی ایجابی آن پارادوکسیکال نیست ولی اراده ایجابی، یعنی اراده ای که مجبور بر تحقق بوده است""" پارادوکسیکال خواهد شد. به عبارت ساده تر اگر هر چیزی بخاطر اینکه مراد شماست و شما اراده کرده اید انجام گرفته است سئوال اینجاست که آیا اراده تان را هم خواستید و انجام دادید یا نه اراده هم فعلی است که از شما صادر میشود و این را هم خودتان خواسته اید. آن اراده هم اراده دیگری می خواهد و آن اراده هم اراده ای دیگر و بالاخره باید به جایی برسد که اراده ای وجود داشته باشد که آن اراده بالضروره تحقق پیدا کرده باشد. چنین اراده مجبوری را قدما به معنای اختیار داشتن انسانها می گرفتند. آنها در تفسیر این مطلب میگفتند وقتی فعلی بخواهد تحقق پیدا کند، مثلا وقتی من بخواهم این ظرف را از اینجا بلند کنم مجموعه علل و عواملی باید دست به دست هم بدهد مثلا مجموعه شش عامل F و E و D و C و B و A باید دست به دست هم بدهند تا این ظرف از زمین بلند شود. از این شش عامل، عامل آخری فصل اخیر علل ناقصه اراده من است که امری اختیاری است. اما ۵ عامل دیگر که خارج از قلمرو روح انسان اند همگی مجبورانه اند ولی از دید اگزیستانسیالیست خود این عامل آخر
الآن علت ناقصه شده است با همراهی ۵ علت دیگر علت تامه ای درست کرده اند و از آنها آن فعل خاص آمده است. و همان طور که عامل اول جداگانه و عامل دوم و سوم .... هر کدام جداگانه معلول علت دیگری هستند این مطلب در باب عامل آخر یعنی اراده هم باید تکرار شود علیت اراده برای آن عمل خاص آن را از معلولیت فی نفسه نمی اندازد و خودش هم باید معلول علت دیگری باشد. البته تلاشهایی در راه سازگاری اختیار و علیت صورت گرفته که به نظر می رسد همگی ناکامند.
آیا وقتی میخواهیم یک عمل اختیاری باشد به این معناست که علت نداشته باشد یا اینکه آن عمل علتش به خود من بستگی داشته باشد. اگر شق دوم را پذیرفتیم که می خواهیم معلول علتی باشد که آن علت من هستم یک سؤال را باید جواب داد که مراد از «من» چیست؟ و ربط و نسبت اراده با «من» چگونه نسبتی است.
📔 درسگفتار تاریخ فلسفه غرب | استاد ملکیان ج۴ص۳۸
💎 @asre_roshangary
منافات اصل علیت و اختیار انسان به این است که شما وقتی دست به عملی می زنید، نهایت چیزی که در این عمل میخواهید بیان کنید این است که بگویید: اراده کردم و این عمل مراد من بود. در این صورت به نظر میآید که آن شیء در قلمرو و اختیار شماست. چون که مراد شما بود و نه مراد دیگری در این جا این اشکال پیش میآید که وقتی می گویی من این شی را اراده کردم خواهند گفت اراده هم یک شی است در جهان و پدیده ای است یا ممکن الوجود است يا واجب الوجود،ممتنع الوجود نیست، چون که اگر ممتنع الوجود بود ایجاد نمی شد. واجب الوجود هم که می دانیم نیست پس ممکن الوجود است و ممکن الوجود نیازمند به علت است و اگر نیازمند به علت است تا علت آن را ایجاب نکند اراده ایجاد نمی شود حال اگر اراده ای موجب شد یک مفهوم پارادوکسیکال تشکیل میشود """هر چیزی ایجابی آن پارادوکسیکال نیست ولی اراده ایجابی، یعنی اراده ای که مجبور بر تحقق بوده است""" پارادوکسیکال خواهد شد. به عبارت ساده تر اگر هر چیزی بخاطر اینکه مراد شماست و شما اراده کرده اید انجام گرفته است سئوال اینجاست که آیا اراده تان را هم خواستید و انجام دادید یا نه اراده هم فعلی است که از شما صادر میشود و این را هم خودتان خواسته اید. آن اراده هم اراده دیگری می خواهد و آن اراده هم اراده ای دیگر و بالاخره باید به جایی برسد که اراده ای وجود داشته باشد که آن اراده بالضروره تحقق پیدا کرده باشد. چنین اراده مجبوری را قدما به معنای اختیار داشتن انسانها می گرفتند. آنها در تفسیر این مطلب میگفتند وقتی فعلی بخواهد تحقق پیدا کند، مثلا وقتی من بخواهم این ظرف را از اینجا بلند کنم مجموعه علل و عواملی باید دست به دست هم بدهد مثلا مجموعه شش عامل F و E و D و C و B و A باید دست به دست هم بدهند تا این ظرف از زمین بلند شود. از این شش عامل، عامل آخری فصل اخیر علل ناقصه اراده من است که امری اختیاری است. اما ۵ عامل دیگر که خارج از قلمرو روح انسان اند همگی مجبورانه اند ولی از دید اگزیستانسیالیست خود این عامل آخر
الآن علت ناقصه شده است با همراهی ۵ علت دیگر علت تامه ای درست کرده اند و از آنها آن فعل خاص آمده است. و همان طور که عامل اول جداگانه و عامل دوم و سوم .... هر کدام جداگانه معلول علت دیگری هستند این مطلب در باب عامل آخر یعنی اراده هم باید تکرار شود علیت اراده برای آن عمل خاص آن را از معلولیت فی نفسه نمی اندازد و خودش هم باید معلول علت دیگری باشد. البته تلاشهایی در راه سازگاری اختیار و علیت صورت گرفته که به نظر می رسد همگی ناکامند.
آیا وقتی میخواهیم یک عمل اختیاری باشد به این معناست که علت نداشته باشد یا اینکه آن عمل علتش به خود من بستگی داشته باشد. اگر شق دوم را پذیرفتیم که می خواهیم معلول علتی باشد که آن علت من هستم یک سؤال را باید جواب داد که مراد از «من» چیست؟ و ربط و نسبت اراده با «من» چگونه نسبتی است.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
▪︎با انکار علیت، اختیار از دست می رود.
✍️ استاد مصطفی ملکیان
اگزیستانسیالیستها گمان می کردند با انکار علیت اختیار بدست می آید اما غافل از آنکه اگر علیت مورد انکار واقع شد دیگر نمی توان گفت فعل انسان مربوط به خود اوست. نسبت دادن فعل به انسان متفرع بر قبول اصول عليت است و اگر علیت نسبت به فعل خاصی نداشته باشد هیچ وجه رجحانی برای نسبت دادن فعل به آن شخص وجود ندارد بلکه میتوان فعل را به دیگری نسبت داد.
پس با این معما چه باید کرد که اگر علیت انکار شود اختیار از دست میرود و اگر اثبات هم شود باز هم اختیار از دست می رود. محققان در اینجا دو گونه نتیجه گرفته اند گروهی گفته اند اگر علیت انکار شود اختیار از دست می رود و اگر هم اثبات شود اختیار از دست می رود پس طبق برهان ذوالحدين اختیار در کار نیست چون نتیجه طرفین قیاس آن است که یا اختیار از دست می رود یا اختیار از دست می رود.
گروه دوم گفته اند میتوان برای فرار از معما یک شاخ ذوالحدین را شکست و گفت اصلا علیتی در کار نیست یعنی مفهوم علیّت یک مفهوم غیر قابل پذیرش است و برای مفهوم غیر قابل پذیرش نه می توان اثبات مصداق کرد و نه نفی مصداق علیت مفهومی پارادوکسیکال است و در باب مفاهیم این چنینی بحث از وجود و عدم مصداق بی معناست. مصداق داشتن و مصداق نداشتن فرع بر این است که مفهوم به لحاظ مقام مفهومیت پارادو کسیکال نباشد. اما علیت یک توهم است.
اما راه دوم قابل دفاع نیست چون این پیشفرض که در باب مفاهیم پارادوکسیکال نه اثبات مصداق می توان کرد و نه انکار مصداق، قابل خدشه است؛ میتوان گفت در باب این مفاهیم انکار مصداق ممکن است، اما اثبات مصداق نمی شود. اگر نفی مصداق کردیم، باز در شق دوم (انکارِ علیت) می افتیم، یعنی باز هم از برهان جدلی الطرفین فرار نکرده ایم وقتی علیت انکار شود اختیار از دست می رود، پس اختیاری در کار نیست پس دوشق نشد و در واقع شق دوم هم در نهایت به شق اول بر می گردد.
والش از کانت شناسان معروف به همین استدلال می گوید: شق دوم بالمال به اولی بر می گردد و بنابراین نتیجه این استدلال این است که باید گفت اختیار در کار نیست وقتی علیت توهم است غیر از این خواهد بود که اختیار در کار نیست و اگر چنین باشد نه این شق را داریم و نه آن شق دیگر را؛پس از برهان جدلي الطرفين بيرون رفته ایم.
📔 درسگفتار تاریخ فلسفه غرب | استاد ملکیان ج۴ص۷۰
⚡ @asre_roshangary
اگزیستانسیالیستها گمان می کردند با انکار علیت اختیار بدست می آید اما غافل از آنکه اگر علیت مورد انکار واقع شد دیگر نمی توان گفت فعل انسان مربوط به خود اوست. نسبت دادن فعل به انسان متفرع بر قبول اصول عليت است و اگر علیت نسبت به فعل خاصی نداشته باشد هیچ وجه رجحانی برای نسبت دادن فعل به آن شخص وجود ندارد بلکه میتوان فعل را به دیگری نسبت داد.
پس با این معما چه باید کرد که اگر علیت انکار شود اختیار از دست میرود و اگر اثبات هم شود باز هم اختیار از دست می رود. محققان در اینجا دو گونه نتیجه گرفته اند گروهی گفته اند اگر علیت انکار شود اختیار از دست می رود و اگر هم اثبات شود اختیار از دست می رود پس طبق برهان ذوالحدين اختیار در کار نیست چون نتیجه طرفین قیاس آن است که یا اختیار از دست می رود یا اختیار از دست می رود.
گروه دوم گفته اند میتوان برای فرار از معما یک شاخ ذوالحدین را شکست و گفت اصلا علیتی در کار نیست یعنی مفهوم علیّت یک مفهوم غیر قابل پذیرش است و برای مفهوم غیر قابل پذیرش نه می توان اثبات مصداق کرد و نه نفی مصداق علیت مفهومی پارادوکسیکال است و در باب مفاهیم این چنینی بحث از وجود و عدم مصداق بی معناست. مصداق داشتن و مصداق نداشتن فرع بر این است که مفهوم به لحاظ مقام مفهومیت پارادو کسیکال نباشد. اما علیت یک توهم است.
اما راه دوم قابل دفاع نیست چون این پیشفرض که در باب مفاهیم پارادوکسیکال نه اثبات مصداق می توان کرد و نه انکار مصداق، قابل خدشه است؛ میتوان گفت در باب این مفاهیم انکار مصداق ممکن است، اما اثبات مصداق نمی شود. اگر نفی مصداق کردیم، باز در شق دوم (انکارِ علیت) می افتیم، یعنی باز هم از برهان جدلی الطرفین فرار نکرده ایم وقتی علیت انکار شود اختیار از دست می رود، پس اختیاری در کار نیست پس دوشق نشد و در واقع شق دوم هم در نهایت به شق اول بر می گردد.
والش از کانت شناسان معروف به همین استدلال می گوید: شق دوم بالمال به اولی بر می گردد و بنابراین نتیجه این استدلال این است که باید گفت اختیار در کار نیست وقتی علیت توهم است غیر از این خواهد بود که اختیار در کار نیست و اگر چنین باشد نه این شق را داریم و نه آن شق دیگر را؛پس از برهان جدلي الطرفين بيرون رفته ایم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
روانشناس مسلمانی می گفت روانشناسی به من میگوید انسان مجبور است و قرآن که من پیرو آنم می گوید مختار، من چون قول خدا را مطمئن تر میبینم میگویم انسان مختار است. اما به نظر این کار فریب است چون انسان نمی تواند هم بگوید الف ب است و هم الف ب نیست. پاره ای از اندیشمندان ما خواسته اند با توسل به علم حضوری مسأله اختیار آدمی را اثبات کنند؛ اما ما قبلا گفته ایم که این راه مشکل را حل نمی کند علم حضوری فقط میتواند بگوید آنچه را خواستی انجام دادی، ولی نمی تواند بگوید تو آنچه را خواسته بودی خودت بودی که خواسته بودی و دیگری نبود که برای تو خواسته بود. از این بحث معلوم میشود که بحث جبر و اختیار هنوز هم زوایای نا پیدا بسیار دارد و سزاوار بررسی و پژوهش است. انسانهایی که دقتهای فلسفی ندارند با همان فهم عرفی ساده خود قبول کنند که مختارند و از این جهت در این بحثها راحتند اما روانشناسی امروز که صدها عامل روانی، ارثی و اجتماعی را در تحمیل ایدهها و خواسته ها مؤثر می داند و آدمی را اسیر پدیده های ناخواسته داند بر پیچیده گی بحث می افزاید.
📒 درسگفتار تاریخ فلسفه غرب | استاد ملکیان ج۴ص۷۲
➡️ @asre_roshangary
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
▪︎مسئله ی استقراء
🏴 برتراند راسل
اما اگر ابطال استقراء به استناد تجربه ممکن نیست اثبات آن هم به طریق مزبور امکان ندارد. تجربه ممکن است امکان عقلی اصل استقراء را نسبت به مواردی که مورد آزمایش قرار گرفته باشد تأیید نماید لیکن نسبت به موارد غير مجرب فقط خود اصل استقراء میتواند استنتاج از آنچه را که مورد آزمایش قرار گرفته به آنچه که آزمایش نشده موجه سازد هر استدلالی که به استناد تجربه نسبت به آینده یا اجزاء غیر مجرب گذشته و حال بعمل آيد متضمن فرض اصل استقراء خواهد بود و از این جهت اثبات اصل استقراء به استناد تجربه تنها بدون مصادره مطلوب هرگز ممکن نخواهد بود پس باید اصل استقراء را به استناد بداهت ذاتی آن پذیرفت یا از هر گونه توجیه عقلی درباره انتظارات ما نسبت به آینده چشم پوشید. اگر اصل مزبور معتبر نباشد هیچگونه وجهی برای انتظار اینکه فردا آفتاب طلوع کند یا اینکه نان از سنگ مغذی تر باشد یا اینکه اگر مسائل فلسفه خود را از بام فرو افکنیم به زمین می افتیم نخواهد بود و وقتی آنچه را که ظاهراً شبیه به نزدیکترین دوستان ماست مشاهده کنیم دلیلی بر این نخواهیم داشت که تصور کنیم بدن او محل و مقام روح بدترین دشمنان ما یا شخص بالكل بیگانه ای نیست. تمامی رفتار ما مبتنی بر تداعيات و مقدماتی است که در گذشته مجری بوده است و به همین جہت، مجری بودن آنها را در آتیه نیز محتمل می انگاریم و صحت این احتمال مبتنی بر اصل استقراء است. اصول كليه علوم از قبیل اعتقاد به حکومت قوانین طبیعی و عقیده به اینکه هر امر حادثی علتی دارد نیز مانند اعتقادات عرف عامه و زندگی روزانه مبتنی بر اصل استقراء است. اصول کلیه مزبور همگی فقط از این جهت مورد اعتقاد قرار گرفته اند که نوع بشر موارد بیشماری از صدق و تحقق آنها را مشاهده کرده اند و هیچ موردی از کذب و عدم تحقق آنها را ندیده اند اما این دلیل بر صدق و تحقق آنها در آینده نخواهد بود مگر اینکه بازاصل استقراء را مصادرتاً مفروض بداریم.
که پس می بینیم هر عملی که به استناد تجربه امور غير مجرب داریم مبتنی بر اعتقادی است که تجربه نه قادر به اثبات آن است نه نفی و ابطال آن و با این حال لا اقل نسبت به اطلاق آن بر موارد عملی و انضمامی در ذهن ما به همان شدت و قوت جایگیر است که بسیاری حقایق تجربی رسوخ دارند.
📚 مسائل فلسفه | برتراند راسل ص۹۱
💎 @asre_roshangary
اما اگر ابطال استقراء به استناد تجربه ممکن نیست اثبات آن هم به طریق مزبور امکان ندارد. تجربه ممکن است امکان عقلی اصل استقراء را نسبت به مواردی که مورد آزمایش قرار گرفته باشد تأیید نماید لیکن نسبت به موارد غير مجرب فقط خود اصل استقراء میتواند استنتاج از آنچه را که مورد آزمایش قرار گرفته به آنچه که آزمایش نشده موجه سازد هر استدلالی که به استناد تجربه نسبت به آینده یا اجزاء غیر مجرب گذشته و حال بعمل آيد متضمن فرض اصل استقراء خواهد بود و از این جهت اثبات اصل استقراء به استناد تجربه تنها بدون مصادره مطلوب هرگز ممکن نخواهد بود پس باید اصل استقراء را به استناد بداهت ذاتی آن پذیرفت یا از هر گونه توجیه عقلی درباره انتظارات ما نسبت به آینده چشم پوشید. اگر اصل مزبور معتبر نباشد هیچگونه وجهی برای انتظار اینکه فردا آفتاب طلوع کند یا اینکه نان از سنگ مغذی تر باشد یا اینکه اگر مسائل فلسفه خود را از بام فرو افکنیم به زمین می افتیم نخواهد بود و وقتی آنچه را که ظاهراً شبیه به نزدیکترین دوستان ماست مشاهده کنیم دلیلی بر این نخواهیم داشت که تصور کنیم بدن او محل و مقام روح بدترین دشمنان ما یا شخص بالكل بیگانه ای نیست. تمامی رفتار ما مبتنی بر تداعيات و مقدماتی است که در گذشته مجری بوده است و به همین جہت، مجری بودن آنها را در آتیه نیز محتمل می انگاریم و صحت این احتمال مبتنی بر اصل استقراء است. اصول كليه علوم از قبیل اعتقاد به حکومت قوانین طبیعی و عقیده به اینکه هر امر حادثی علتی دارد نیز مانند اعتقادات عرف عامه و زندگی روزانه مبتنی بر اصل استقراء است. اصول کلیه مزبور همگی فقط از این جهت مورد اعتقاد قرار گرفته اند که نوع بشر موارد بیشماری از صدق و تحقق آنها را مشاهده کرده اند و هیچ موردی از کذب و عدم تحقق آنها را ندیده اند اما این دلیل بر صدق و تحقق آنها در آینده نخواهد بود مگر اینکه بازاصل استقراء را مصادرتاً مفروض بداریم.
که پس می بینیم هر عملی که به استناد تجربه امور غير مجرب داریم مبتنی بر اعتقادی است که تجربه نه قادر به اثبات آن است نه نفی و ابطال آن و با این حال لا اقل نسبت به اطلاق آن بر موارد عملی و انضمامی در ذهن ما به همان شدت و قوت جایگیر است که بسیاری حقایق تجربی رسوخ دارند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
▪︎مسئله ی استقراء
✍️ برتراند راسل
همه مبحث استقرایی سرانجام به صورت زیر خلاصه می شوند.
《در صورتی که این درست باشد آن هم درست خواهد بود حال که آن درست است پس این هم درست می باشد.》
البته این استدلال مغالطه است،فرض کنید من میگفتم:
اگر نان سنگ باشد و از سنگ بتوان تغذیه کرد، پس این نان می تواند مورد تغذیه من قرار گیرد و حال که این نان مرا تغذیه میدهد پس سنگ است و سنگ تغذیه دهنده است در این صورت شما مرا آدم نادانی میدانستید در حالی که بنیاد آن با استدلال هایی که همه قوانین علمی بر آنها تکیه میکنند تفاوتی ندارد در علم همیشه چنین استدلال میکنیم که چون برخی از حقایق معلوم و آزموده از فلان قانون پیروی میکنند پس سایر حقایق همان زمینه نیز تابع آن قانون خواهند بود. شاید ما بتوانیم قانون خود را در حوزه کمابیش وسیعی تحقق بخشیم، لیکن اهمیت علمی آن همواره از دیدگاه عرصه هایی ارزیابی می شود که به تحقیق نرسیده اند مثال بگیریم قوانین اجسام ساکن (استاتیک) را که در موارد بیشماری به تحقق پیوسته اند و ما از وجود آنها در ساختمان پل استفاده میکنیم تا زمانی که استحکام پل به تجربه نرسد، ما حق نداریم قوانین خود را در مورد آن صحیح بدانیم لیکن اهمیت قانونها همواره از این لحاظ ارزیابی می شود که ما را به پیش بینی نتیجه عمل که همان استحکام پل است قادر میسازند علت اینکه چرا انتظار داریم پل ما مستحکم و استوار باشد امر ساده ایست این انتظار نمونه ساده ای از بازتابهای شرطی پاولف است که ما را بر آن می دارد تا آنچه را که در گذشته آزموده ایم حالا نیز انتظار وصول داشته باشیم اما اگر قرار باشد که شما به وسیله ترن از روی پل بگذرید دیگر در بند آن نیستید که مهندس به چه علت به استحکام و درستی بل اعتقاد داشته است. آنچه برای شما اهمیت دارد اینست که پل باید محکم و مورد اعتماد باشد و این نتیجه مستلزم آنست که استقراء مهندس از قوانین اجسام ساکن در موارد ازموده نسبت به موارد ناآزموده نیز صدق و اعتبار یابد. متأسفانه تاکنون هیچ کس دلیلی کافی بدست نداده است تا بتوانیم اینگونه استنباطها را درست بدانیم. در حدود دویست سال پیش بود که هیوم استقراء را نیز مانند بسیاری از فرایندهای دیگر مورد تردید قرار داد. فیلسوفان از او رنجیدند و نظراتش را مردود شمردند و چون ابهام غلیظی در گفته های همه آنان وجود داشت توانست مورد قبول عام واقع شود. گفتنی است که فیلسوفان این دوره مدتی دراز عملاً سخن به ابهام میگفتند و استدلالشان از روشنی برکنار بود زیرا در غیر این صورت هر کسی میتوانست دریابد که آنان در برابر هیوم شکسته و ناتوان شده اند. ساختن یک نظام مابعدالطبیعی برای توجیه استقراء کار ساده ایست و بسیاری از دانشوران هم این کار را کرده اند لیکن اینان هیچ دلیل قابل قبولی مبنی براینکه چرا باید نظام مابعدالطبیعی اینان را باور کرد، ارائه نکرده اند. جز اینکه تصورشان خوشایند است مثلاً مابعدالطبیعه ای که برگسون (Bergson) به ارمغان می آورد. بدون شک خوشایند است زیرا مانند کوکتیل (kocktail) به ما امکان میدهد که جهان را وحدتی تصور کنیم فاقد تمایزات آشکار و با نظری موافق و ملایم و توام با ابهام در آن بنگریم، لیکن این ادعای او منطقی تر از آن نیست که بگوییم باید کوکتیل را هم جزو فنون جستجوی معرفت پذیرفت شاید برای باور کردن استقراء زمینه های معتبری وجود داشته باشد و در واقع نیز هیچکدام از ما نمی توانیم از قبول آن شانه خالی کنیم لیکن باید قبول داشت که مسئله استقرا هنوز به لحاظ نظری برای منطق کاملاً توجیه نشده است. ولی به هر حال چون این تردید باعث تزلزل همه معارف ما خواهد شد. به اغماض می گذریم و با نظری نتیجه گرا آن عده از دریافتهای خود را که متکی به دلایل مناسبی هستند می پذیریم.
✅ جهان بینی علمی | برتراند راسل ص ۵۷
⛓ @asre_roshangary
همه مبحث استقرایی سرانجام به صورت زیر خلاصه می شوند.
《در صورتی که این درست باشد آن هم درست خواهد بود حال که آن درست است پس این هم درست می باشد.》
البته این استدلال مغالطه است،فرض کنید من میگفتم:
اگر نان سنگ باشد و از سنگ بتوان تغذیه کرد، پس این نان می تواند مورد تغذیه من قرار گیرد و حال که این نان مرا تغذیه میدهد پس سنگ است و سنگ تغذیه دهنده است در این صورت شما مرا آدم نادانی میدانستید در حالی که بنیاد آن با استدلال هایی که همه قوانین علمی بر آنها تکیه میکنند تفاوتی ندارد در علم همیشه چنین استدلال میکنیم که چون برخی از حقایق معلوم و آزموده از فلان قانون پیروی میکنند پس سایر حقایق همان زمینه نیز تابع آن قانون خواهند بود. شاید ما بتوانیم قانون خود را در حوزه کمابیش وسیعی تحقق بخشیم، لیکن اهمیت علمی آن همواره از دیدگاه عرصه هایی ارزیابی می شود که به تحقیق نرسیده اند مثال بگیریم قوانین اجسام ساکن (استاتیک) را که در موارد بیشماری به تحقق پیوسته اند و ما از وجود آنها در ساختمان پل استفاده میکنیم تا زمانی که استحکام پل به تجربه نرسد، ما حق نداریم قوانین خود را در مورد آن صحیح بدانیم لیکن اهمیت قانونها همواره از این لحاظ ارزیابی می شود که ما را به پیش بینی نتیجه عمل که همان استحکام پل است قادر میسازند علت اینکه چرا انتظار داریم پل ما مستحکم و استوار باشد امر ساده ایست این انتظار نمونه ساده ای از بازتابهای شرطی پاولف است که ما را بر آن می دارد تا آنچه را که در گذشته آزموده ایم حالا نیز انتظار وصول داشته باشیم اما اگر قرار باشد که شما به وسیله ترن از روی پل بگذرید دیگر در بند آن نیستید که مهندس به چه علت به استحکام و درستی بل اعتقاد داشته است. آنچه برای شما اهمیت دارد اینست که پل باید محکم و مورد اعتماد باشد و این نتیجه مستلزم آنست که استقراء مهندس از قوانین اجسام ساکن در موارد ازموده نسبت به موارد ناآزموده نیز صدق و اعتبار یابد. متأسفانه تاکنون هیچ کس دلیلی کافی بدست نداده است تا بتوانیم اینگونه استنباطها را درست بدانیم. در حدود دویست سال پیش بود که هیوم استقراء را نیز مانند بسیاری از فرایندهای دیگر مورد تردید قرار داد. فیلسوفان از او رنجیدند و نظراتش را مردود شمردند و چون ابهام غلیظی در گفته های همه آنان وجود داشت توانست مورد قبول عام واقع شود. گفتنی است که فیلسوفان این دوره مدتی دراز عملاً سخن به ابهام میگفتند و استدلالشان از روشنی برکنار بود زیرا در غیر این صورت هر کسی میتوانست دریابد که آنان در برابر هیوم شکسته و ناتوان شده اند. ساختن یک نظام مابعدالطبیعی برای توجیه استقراء کار ساده ایست و بسیاری از دانشوران هم این کار را کرده اند لیکن اینان هیچ دلیل قابل قبولی مبنی براینکه چرا باید نظام مابعدالطبیعی اینان را باور کرد، ارائه نکرده اند. جز اینکه تصورشان خوشایند است مثلاً مابعدالطبیعه ای که برگسون (Bergson) به ارمغان می آورد. بدون شک خوشایند است زیرا مانند کوکتیل (kocktail) به ما امکان میدهد که جهان را وحدتی تصور کنیم فاقد تمایزات آشکار و با نظری موافق و ملایم و توام با ابهام در آن بنگریم، لیکن این ادعای او منطقی تر از آن نیست که بگوییم باید کوکتیل را هم جزو فنون جستجوی معرفت پذیرفت شاید برای باور کردن استقراء زمینه های معتبری وجود داشته باشد و در واقع نیز هیچکدام از ما نمی توانیم از قبول آن شانه خالی کنیم لیکن باید قبول داشت که مسئله استقرا هنوز به لحاظ نظری برای منطق کاملاً توجیه نشده است. ولی به هر حال چون این تردید باعث تزلزل همه معارف ما خواهد شد. به اغماض می گذریم و با نظری نتیجه گرا آن عده از دریافتهای خود را که متکی به دلایل مناسبی هستند می پذیریم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
▪︎تبیین
✍️ استاد مصطفی ملکیان
تبیین امر بالفعل مشهود و پیش بینی امر بالفعل نامشهود امکان پذیر نیست مگر با توسل به قوانین کلی اعم از یک دو یا n قانون کلی این از آن سخنانی بود که تا زمان ديويد هيوم، معمولاً کسی به آن توجه نداشته که تا انسان قانون کلی نداشته باشد، نه می تواند چیزی را تبیین کند و نه میتواند چیزی را پیش بینی کند برای هر «تبیین» یا «پیش بینی فرد باید لااقل یک قضیه کلیه اعم از موجبه یا سالبه داشته باشد اما اگر از قضایای کلیه محروم بمانیم دیگر نمی توانیم هیچ گونه «پیش بینی» یا تبیینی به دست دهیم. تا زمان دیوید هیوم کسانی گمان میکردند که میشود یک امر واقع را با توسل به یک امر واقع دیگر تبیین کرد یا یک امر بالفعل نامشهود را میتوان فقط با توسل به یک امر واقع دیگر پیش بینی نمود یعنی گویا به نظرشان میآمد برای اینکه ما بخواهیم «تبیین» یا «پیش بینی انجام دهیم، قضایای شخصيه (جزئيه) هم برای ما کارساز هستند یعنی یک قضیه شخصیه هم میتواند ما را در «تبیین» یا «پیش بینی» امری یاری کند، از زمان دیوید هیوم به این طرف روی این نکته پافشاری شد و یکی از خَرقهایی است که هیوم در معرفت شناسی انجام داد که نشان داد« محال است که شما برای تبیین» یا «پیش بینی امور لااقل یک قانون کلی نداشته باشید.»
مثال:
این مثال توسط رودولف کارناب [ فیلسوف آلمانی تبار ،آمریکایی ۱۹۷۰-۱۸۹۱، هوادار عمده پوزیتیویسم منطقی مطرح شده است فرض کنید شما در کوچه در حال رفتن هستید، ناگهان بچه ای را (حسن) در حال گریه کردن میبینید از او می پرسید که بچه جان چرا گریه میکنی؟ میگوید بخاطر اینکه حسین، بچه همسایه با مشت توی بینی ام زد به محض اینکه میگوید بچه همسایه با مشت توی بینی ام زد، شما با خود می گویید خوب، پس بالأخره معلوم شد که چرا گریه میکرد یعنی ذهنتان راضی، اغناء و ارضاء شد به اینکه بچه به شما گفت که بچه همسایه توی بینی من زد، در واقع وقتی که ذهن شما ارضاء شده است، علامت این است که این امر بالفعل مشهود گریه بچه برای شما تبیین شده پس معلوم شد که چرا بچه گریه می کرد و بخاطر اینکه این امر برای شما تبیین شده به این لحاظ وجدان شما کاملاً راحت است چون علامت این است که این امر برای شما «تبیین شده اما واقعاً آیا صرف بیان این واقعیت بیانگر تبیین است؟ در بادی امر به نظر می آید که در این مثال یک قضیه شخصیه زدن پسر همسایه در بینی آن (بچه یک قضیه شخصیه دیگر (گریه کردن آن بچه) را «تبیین کرده است، اما در واقع اینگونه نیست، بلکه در حقیقت چند قانون کلی دیگر در اینجا وجود داشته که این «تبیین» را برای شما واقعاً به رتبۀ «تبیین» رسانده است اولاً اینکه قبول داشته باشید که«هرگاه کسی با مشت به بینی دیگری بکوبد دیگری احساس درد میکند، این قانون کلی را باید داشته باشی و گرنه به طرف مقابل میگویی خوب کوفته باشد تو مگر بینیات چی شده؟ این که این را به طرف نمی گویید به خاطر این است که این به صورت مُضمر در ذهن شما مرتکز است که هرگاه کسی با مشت به بینی دیگری بکوبد آن دیگری که مشت خورده احساس درد میکند؛ این یک قانون ،کلی اما این هم باز کافی نیست و باید یک قانون کلی دیگری هم داشته باشید و آن هم اینکه هرگاه بچه ای احساس درد کند، گریه می کند و گرنه باز هم اگر قانون اول را داشتید و قانون دوم را نداشتید میگفتید درست است که دردت آمده، ولی چرا گریه می کنی؟! اینکه این را نمی گویید به این علت است که آن قانون دوم را قبول دارید که «هرگاه بچه ای احساس درد کند گریه میکند این دو قانون ذکر شده هر دو روان شناختی هستند لااقل دومی که حتماً روان شناختی است، اولی هم زیستی روانی است - اگر ما این دو قانون کلی را قبول نداشتیم هیچ وقت نمی توانستیم بگوییم معلوم شد چرا حسن گریه می کند، اینکه ما در واقع به این تبیین راضی شده ایم بخاطر این است که لااقل این دو قانون کلی را داریم.
📝 درسگفتار معرفت شناسی | مصطفی ملکیان ص۷۸
💎 @asre_roshangary
تبیین امر بالفعل مشهود و پیش بینی امر بالفعل نامشهود امکان پذیر نیست مگر با توسل به قوانین کلی اعم از یک دو یا n قانون کلی این از آن سخنانی بود که تا زمان ديويد هيوم، معمولاً کسی به آن توجه نداشته که تا انسان قانون کلی نداشته باشد، نه می تواند چیزی را تبیین کند و نه میتواند چیزی را پیش بینی کند برای هر «تبیین» یا «پیش بینی فرد باید لااقل یک قضیه کلیه اعم از موجبه یا سالبه داشته باشد اما اگر از قضایای کلیه محروم بمانیم دیگر نمی توانیم هیچ گونه «پیش بینی» یا تبیینی به دست دهیم. تا زمان دیوید هیوم کسانی گمان میکردند که میشود یک امر واقع را با توسل به یک امر واقع دیگر تبیین کرد یا یک امر بالفعل نامشهود را میتوان فقط با توسل به یک امر واقع دیگر پیش بینی نمود یعنی گویا به نظرشان میآمد برای اینکه ما بخواهیم «تبیین» یا «پیش بینی انجام دهیم، قضایای شخصيه (جزئيه) هم برای ما کارساز هستند یعنی یک قضیه شخصیه هم میتواند ما را در «تبیین» یا «پیش بینی» امری یاری کند، از زمان دیوید هیوم به این طرف روی این نکته پافشاری شد و یکی از خَرقهایی است که هیوم در معرفت شناسی انجام داد که نشان داد« محال است که شما برای تبیین» یا «پیش بینی امور لااقل یک قانون کلی نداشته باشید.»
مثال:
این مثال توسط رودولف کارناب [ فیلسوف آلمانی تبار ،آمریکایی ۱۹۷۰-۱۸۹۱، هوادار عمده پوزیتیویسم منطقی مطرح شده است فرض کنید شما در کوچه در حال رفتن هستید، ناگهان بچه ای را (حسن) در حال گریه کردن میبینید از او می پرسید که بچه جان چرا گریه میکنی؟ میگوید بخاطر اینکه حسین، بچه همسایه با مشت توی بینی ام زد به محض اینکه میگوید بچه همسایه با مشت توی بینی ام زد، شما با خود می گویید خوب، پس بالأخره معلوم شد که چرا گریه میکرد یعنی ذهنتان راضی، اغناء و ارضاء شد به اینکه بچه به شما گفت که بچه همسایه توی بینی من زد، در واقع وقتی که ذهن شما ارضاء شده است، علامت این است که این امر بالفعل مشهود گریه بچه برای شما تبیین شده پس معلوم شد که چرا بچه گریه می کرد و بخاطر اینکه این امر برای شما تبیین شده به این لحاظ وجدان شما کاملاً راحت است چون علامت این است که این امر برای شما «تبیین شده اما واقعاً آیا صرف بیان این واقعیت بیانگر تبیین است؟ در بادی امر به نظر می آید که در این مثال یک قضیه شخصیه زدن پسر همسایه در بینی آن (بچه یک قضیه شخصیه دیگر (گریه کردن آن بچه) را «تبیین کرده است، اما در واقع اینگونه نیست، بلکه در حقیقت چند قانون کلی دیگر در اینجا وجود داشته که این «تبیین» را برای شما واقعاً به رتبۀ «تبیین» رسانده است اولاً اینکه قبول داشته باشید که«هرگاه کسی با مشت به بینی دیگری بکوبد دیگری احساس درد میکند، این قانون کلی را باید داشته باشی و گرنه به طرف مقابل میگویی خوب کوفته باشد تو مگر بینیات چی شده؟ این که این را به طرف نمی گویید به خاطر این است که این به صورت مُضمر در ذهن شما مرتکز است که هرگاه کسی با مشت به بینی دیگری بکوبد آن دیگری که مشت خورده احساس درد میکند؛ این یک قانون ،کلی اما این هم باز کافی نیست و باید یک قانون کلی دیگری هم داشته باشید و آن هم اینکه هرگاه بچه ای احساس درد کند، گریه می کند و گرنه باز هم اگر قانون اول را داشتید و قانون دوم را نداشتید میگفتید درست است که دردت آمده، ولی چرا گریه می کنی؟! اینکه این را نمی گویید به این علت است که آن قانون دوم را قبول دارید که «هرگاه بچه ای احساس درد کند گریه میکند این دو قانون ذکر شده هر دو روان شناختی هستند لااقل دومی که حتماً روان شناختی است، اولی هم زیستی روانی است - اگر ما این دو قانون کلی را قبول نداشتیم هیچ وقت نمی توانستیم بگوییم معلوم شد چرا حسن گریه می کند، اینکه ما در واقع به این تبیین راضی شده ایم بخاطر این است که لااقل این دو قانون کلی را داریم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from دانلود سریال معاویه
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM