نخستین ساعت پایانی سال گذشته و ساعت آغازین سال نو را به دیدار استادان فرهنگ، ادبیات و موسیقی در قطعه هنرمندان و نامآوران و دیگر قطعات گذراندیم. مزار استادانی همچون ایرج افشار و شهریار عدل و شاهرخ مسکوب و باستانی پاریزی و فریدون آدمیت و....
به قول شاعر:
در غربت مرگ بیم تنهایی نیست
یاران عزیز آن طرف بیشترند
بیش از چهارصد مزار از هنر و قلم در قطعه هنرمندان و در همین حدود و شاید بیشتر در قطعه نامداران و بسیاری در قطعات دیگر آرام گرفتهاند. در حدودی که نفس یاری میکرد و به قصد ادای احترام حاضر شدیم و فرهاد رفیعی گاهی هم عکس برمیداشت. چند عکس را ضمیمه این یادکرد کردم.
به قول شاعر:
در غربت مرگ بیم تنهایی نیست
یاران عزیز آن طرف بیشترند
بیش از چهارصد مزار از هنر و قلم در قطعه هنرمندان و در همین حدود و شاید بیشتر در قطعه نامداران و بسیاری در قطعات دیگر آرام گرفتهاند. در حدودی که نفس یاری میکرد و به قصد ادای احترام حاضر شدیم و فرهاد رفیعی گاهی هم عکس برمیداشت. چند عکس را ضمیمه این یادکرد کردم.
بهار ۱۴۰۴ در خانۀ بخارا
با آرزوی بهترینها برای اهالی مطبوعات و اهل قلم در سال آینده. امیدواریم در بهار و تابستان و پاییز و زمستانی که در پیش داریم با بخارا و سمرقند و شبهای بخارا ادای دین ناچیزی نسبت به ادب و فرهنگ ایران انجام دهیم. شادباش سال نو و بهار نو تقدیم شما.
با آرزوی بهترینها برای اهالی مطبوعات و اهل قلم در سال آینده. امیدواریم در بهار و تابستان و پاییز و زمستانی که در پیش داریم با بخارا و سمرقند و شبهای بخارا ادای دین ناچیزی نسبت به ادب و فرهنگ ایران انجام دهیم. شادباش سال نو و بهار نو تقدیم شما.
* فردا پنجم فروردینماه مصادف است با یازدهمین سالروز درگذشت استاد فقید محمد ابراهیم باستانی پاریزی*
با هم مرور میکنیم یادداشتی از ایشان را درباره نوروز و هویت ایرانی
*شمع هویت نوروزی*
ما میدانیم که در تمام ترکیه، خصوصاً نواحی کردنشین، رسم نوروز یکی از مهمترین مراسمی است که هویت ایرانی را طی قرنها و هزارهها مجسم ساخته است، تا جائی که در همین سالها دولت ترکیه، قانوناً عید نوروز را به رسمیت شناخت و اجازۀ تعطیل داد. با همه اینها یاد نوروز و مراسم نوروز از سیحون تا مدیترانه باقی است، که در تاجیکستان نوروز را *«آفتاب ترازو»* می گویند و سال پیش ترکیه در ساحل اسکندرون این روز را تعطیل رسمی شناخت، رشته قطع نمی شود.
*کشد درازی این رشته تا به روز نشور*
*اگر تو رشتۀ خورشید را نگه داری*
این نوروز در حکم آن دانه های کافور، یا ذرات موم شیرین است که رشته فتیله شمع هویت ایرانی را روشن می دارد ـ از نوع آن موادی که فتیله شمع چهل منی را در سال ۲۰۲ ه / ۸۱۷ م. در مجلس ازدواج پوران دخت، دخترحسن بن سهل سرخسی با مأمون خلیفه عباسی ـ روشن کردند، و این شمع چهل من وزن داشت، و در فم الصلح، کنار دجله روشن شد که تا دوردستها را روشن می کرد. و لابد عنبر نیز در آن به کار رفته بود. طولی نکشید که با همین مقدمات، نوروز در دربار خلافت معتضد جای پا باز کرد و نوروز معتضدی مبنائی برای تاریخ خلافت عباسی شد.
شاید این تشبیه که من کردهام: رشته باریک شمع هویت، که باعث روشنی هویت است ـ تابناک ترین تشبیهی باشد که تا کنون شده است ـ با توجه به اینکه هویت، مجموعه حالاتی است که یک جامعه دارد ـ و البته در یک مقطع خاص از تاریخ، و همین هویت، او را از همسایگان ممتاز می کند و چون یک امر تاریخی است، پس تقدس هم ندارد و بالنتیجه قابل تغییر هم هست.
من خصوصاً این شمع را در طوفانهای خاورمیانه همیشه در معرض خطر دیدهام و درواقع شمعی است در رهگذر باد.
اما *شمع همویت ایرانی، در واقع شمع الله است که قرنها و هزاره ها هم چنان روشن مانده است.*
*رشته عمرم به مقراض غمت ببریده شد*
*هم چنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع*
📚منبع: باستانی پاریزی، محمد ابراهیم، شمعی در طوفان، نشر علم، چاپ دوم ۱۳۸۳، صفحه ۴۰۵
با هم مرور میکنیم یادداشتی از ایشان را درباره نوروز و هویت ایرانی
*شمع هویت نوروزی*
ما میدانیم که در تمام ترکیه، خصوصاً نواحی کردنشین، رسم نوروز یکی از مهمترین مراسمی است که هویت ایرانی را طی قرنها و هزارهها مجسم ساخته است، تا جائی که در همین سالها دولت ترکیه، قانوناً عید نوروز را به رسمیت شناخت و اجازۀ تعطیل داد. با همه اینها یاد نوروز و مراسم نوروز از سیحون تا مدیترانه باقی است، که در تاجیکستان نوروز را *«آفتاب ترازو»* می گویند و سال پیش ترکیه در ساحل اسکندرون این روز را تعطیل رسمی شناخت، رشته قطع نمی شود.
*کشد درازی این رشته تا به روز نشور*
*اگر تو رشتۀ خورشید را نگه داری*
این نوروز در حکم آن دانه های کافور، یا ذرات موم شیرین است که رشته فتیله شمع هویت ایرانی را روشن می دارد ـ از نوع آن موادی که فتیله شمع چهل منی را در سال ۲۰۲ ه / ۸۱۷ م. در مجلس ازدواج پوران دخت، دخترحسن بن سهل سرخسی با مأمون خلیفه عباسی ـ روشن کردند، و این شمع چهل من وزن داشت، و در فم الصلح، کنار دجله روشن شد که تا دوردستها را روشن می کرد. و لابد عنبر نیز در آن به کار رفته بود. طولی نکشید که با همین مقدمات، نوروز در دربار خلافت معتضد جای پا باز کرد و نوروز معتضدی مبنائی برای تاریخ خلافت عباسی شد.
شاید این تشبیه که من کردهام: رشته باریک شمع هویت، که باعث روشنی هویت است ـ تابناک ترین تشبیهی باشد که تا کنون شده است ـ با توجه به اینکه هویت، مجموعه حالاتی است که یک جامعه دارد ـ و البته در یک مقطع خاص از تاریخ، و همین هویت، او را از همسایگان ممتاز می کند و چون یک امر تاریخی است، پس تقدس هم ندارد و بالنتیجه قابل تغییر هم هست.
من خصوصاً این شمع را در طوفانهای خاورمیانه همیشه در معرض خطر دیدهام و درواقع شمعی است در رهگذر باد.
اما *شمع همویت ایرانی، در واقع شمع الله است که قرنها و هزاره ها هم چنان روشن مانده است.*
*رشته عمرم به مقراض غمت ببریده شد*
*هم چنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع*
📚منبع: باستانی پاریزی، محمد ابراهیم، شمعی در طوفان، نشر علم، چاپ دوم ۱۳۸۳، صفحه ۴۰۵
بخش کوتاهی از شب دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی (به مناسبت نود سالگی)
شنبه چهارم اسفندماه ۱۴۰۳
تالار فردوسی دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران
شنبه چهارم اسفندماه ۱۴۰۳
تالار فردوسی دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران
محمّدعلی بهمنی (۲۷ فروردین ۱۳۲۱ – ۹ شهریور ۱۴۰۳) شاعر و غزلسرای ایرانی، بخشی از شعر «بهار بهار، صدا همون صدا بود» را میخواند.
بهار، بهار!
پرنده گفت یا گل گفت؟
خواب بودیم و هیچکی صدایی نشنفت!
بهار بهار ... صدا همون صدا بود
صدای شاخهها و ریشهها بود
بهار بهار چه اسم آشنایی!
صدات میاد اما خودت کجایی؟
وا بکنیم پنجرهها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطرهها رو یا نه؟
بهار اومد لباسِ نو تنم کرد
تازهتر از فصل شکفتنم کرد
بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو آورد از تو کوچه تو خونه
حیاط ما یه غربیل
باغچهی ما یه گلدون
خونهی ما همیشه
منتظر یه مهمون
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصهها بود
خواب و خیالِ همه بچهها بود
یادش بخیر بچهگیا چه خوب بود
حیف که هنوز صُب نشده غروب بود
آخ که چه زود قُلّکِ عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
بهار اومد برفارو نقطهچین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقدر دلم فصل بهارو دوس داشت
وا شدن پنجرهها رو دوس داشت
بهار، بهار!
پرنده گفت یا گل گفت؟
خواب بودیم و هیچکی صدایی نشنفت!
بهار بهار ... صدا همون صدا بود
صدای شاخهها و ریشهها بود
بهار بهار چه اسم آشنایی!
صدات میاد اما خودت کجایی؟
وا بکنیم پنجرهها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطرهها رو یا نه؟
بهار اومد لباسِ نو تنم کرد
تازهتر از فصل شکفتنم کرد
بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو آورد از تو کوچه تو خونه
حیاط ما یه غربیل
باغچهی ما یه گلدون
خونهی ما همیشه
منتظر یه مهمون
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصهها بود
خواب و خیالِ همه بچهها بود
یادش بخیر بچهگیا چه خوب بود
حیف که هنوز صُب نشده غروب بود
آخ که چه زود قُلّکِ عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
بهار اومد برفارو نقطهچین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقدر دلم فصل بهارو دوس داشت
وا شدن پنجرهها رو دوس داشت
دقایقی از صحبتهای علی دهباشی دربارۀ کودکان و نوجوانان و علاقهمندی آنها به فرهنگ و تاریخ ایران
یادی از زندهیاد علیاصغر لطیفی در دماوند
امروز (ششم فروردینماه ۱۴۰۴) فرصتی دست داد که با دوستم فرزاد لطیفی به دماوند برویم. قرار شد من را از هوای آلودۀ تهران دور کند و در دماوند چند ساعتی را بگذرانیم. هوا آنچنان دلپذیر بود و آسمان زلال و شفاف که من به طنز گفتم: کاش من کپسول اکسیژنم را میآوردم و پُر میکردم.
باری، ابتدا از فرزاد خواهش کردم که مرا به مزار پدربزرگش، علیاصغر لطیفی، هدایت کند که رفتیم. همچنین بر سر مزار زندهیاد گلستانی (پدر برادران گلستانی) حاضر شدیم و ادای احترام کردیم. در بیرون شهر دماوند و در کوهپایه به فرزاد گفتم: قصۀ آشنایی من با پدربزرگت برمیگردد به سالهایی که من در دورۀ ابتدایی تحصیل میکردم. پدرم با خودنویس مینوشت و خودنویسهای متعددی داشت. من در آن سالهای کودکی شیفتۀ جوهر کردن خودنویس و آداب آن بودم. بسیار اصرار کردم که برای من یک خودنویس تهیه کنند. ولی ایشان میگفتند زود است، بزرگتر که شدی برایت میخرم. سرانجام تسلیم شدند و مرا به فروشگاه آقای لطیفی بردند. ایشان نیز حرف پدرم را تأیید کردند. من ناگهان گریستم و هر دو دلشان به رحم آمد. آقای لطیفی خودنویس سناتور راهراه سبز و مشکی به من دادند و خواستند آداب جوهر کردن قلم را به من یاد بدهند که گفتم بلدم، از پدرم یاد گرفتهام. از آن تاریخ تا به امروز هفته یا ماهی نبوده است که به فروشگاه لطیفی سر نزده باشم؛ حتی اکنون که دو سالی است روی در نقاب خاک کشیدهاند.
از زندهیاد لطیفی خاطرات بسیاری دارم که در این مختصر نمیگنجد. از مراجعین ایشان برای تهیۀ قلمخودنویس یا تعمیر آن، مهندس مهدی بازرگان، دکتر علیمحمد میر و مهندس میرمیران را به یاد میآورم (مهندس میرمیران حتی در ماههای پایانی عمر که مبتلا به سرطان شده بودند، با ویلچر میآمدند تا قلمهای تازه تهیه کنند). همچنین مسعود کیمیایی و بسیاری دیگر از نویسندگان و هنرمندان.
امروز (ششم فروردینماه ۱۴۰۴) فرصتی دست داد که با دوستم فرزاد لطیفی به دماوند برویم. قرار شد من را از هوای آلودۀ تهران دور کند و در دماوند چند ساعتی را بگذرانیم. هوا آنچنان دلپذیر بود و آسمان زلال و شفاف که من به طنز گفتم: کاش من کپسول اکسیژنم را میآوردم و پُر میکردم.
باری، ابتدا از فرزاد خواهش کردم که مرا به مزار پدربزرگش، علیاصغر لطیفی، هدایت کند که رفتیم. همچنین بر سر مزار زندهیاد گلستانی (پدر برادران گلستانی) حاضر شدیم و ادای احترام کردیم. در بیرون شهر دماوند و در کوهپایه به فرزاد گفتم: قصۀ آشنایی من با پدربزرگت برمیگردد به سالهایی که من در دورۀ ابتدایی تحصیل میکردم. پدرم با خودنویس مینوشت و خودنویسهای متعددی داشت. من در آن سالهای کودکی شیفتۀ جوهر کردن خودنویس و آداب آن بودم. بسیار اصرار کردم که برای من یک خودنویس تهیه کنند. ولی ایشان میگفتند زود است، بزرگتر که شدی برایت میخرم. سرانجام تسلیم شدند و مرا به فروشگاه آقای لطیفی بردند. ایشان نیز حرف پدرم را تأیید کردند. من ناگهان گریستم و هر دو دلشان به رحم آمد. آقای لطیفی خودنویس سناتور راهراه سبز و مشکی به من دادند و خواستند آداب جوهر کردن قلم را به من یاد بدهند که گفتم بلدم، از پدرم یاد گرفتهام. از آن تاریخ تا به امروز هفته یا ماهی نبوده است که به فروشگاه لطیفی سر نزده باشم؛ حتی اکنون که دو سالی است روی در نقاب خاک کشیدهاند.
از زندهیاد لطیفی خاطرات بسیاری دارم که در این مختصر نمیگنجد. از مراجعین ایشان برای تهیۀ قلمخودنویس یا تعمیر آن، مهندس مهدی بازرگان، دکتر علیمحمد میر و مهندس میرمیران را به یاد میآورم (مهندس میرمیران حتی در ماههای پایانی عمر که مبتلا به سرطان شده بودند، با ویلچر میآمدند تا قلمهای تازه تهیه کنند). همچنین مسعود کیمیایی و بسیاری دیگر از نویسندگان و هنرمندان.
هشتم فروردینماه (فردا) مصادف است با سومین سالروز درگذشت استاد فقید علی رضاقلی
با هم میبینیم بخش آغازین سخنرانی استاد علی رضاقلی در شبی که مجله بخارا به افتخار ایشان در عصر جمعه بیست و سوم فروردینماه ۱۳۹۸ در دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی برگزار کرد.
با هم میبینیم بخش آغازین سخنرانی استاد علی رضاقلی در شبی که مجله بخارا به افتخار ایشان در عصر جمعه بیست و سوم فروردینماه ۱۳۹۸ در دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی برگزار کرد.