tgoop.com/fiction_12/8443
Last Update:
سهشنبۀ خیس
(بخش دوم)
نویسنده: #بیژن_نجدی
«امیرحسین…»
خانم از پلهای پایین رفت. یک طرف چادرش که روی سیمان کشیده میشد، به پاهایش پیچید. سکندری خورد. ملیحه خودش را به طرف او پرت کرد و زیر بغلش را گرفت. امیرحسین فریاد کشید: «مواظب باشین مادر…»
خانم، روی دستهای ملیحه ریخته شد و قبل از بغل کردن امیرحسین، چتر را به ملیحه داد و گفت: «یهدقه اینو نگهدار ننه…» و صورتش را به یقۀ بازِ پیراهن و پوست گردنِ امیرحسین مالید که هنوز بوی پتوهای اوین میداد. آنها همدیگر را بغل کردند و روی یکی از روزهای آخر پاییز ۱۳۵۷ غلت زدند و دور شدند. بیآنکه کسی صدای ملیحه را بشنود که میگفت: «خانم، چتر شما، خانم… چتر…»
گروهبانی در بلندگوی دستی میگفت: «لطفاً سوار شین، بفرمایین طرف اتوبوس، تندتر آقا…»
ملیحه از مردم میپرسید: «پس بقیه کو؟»
چتر را روی سینهاش گرفته بود و به هر مرد و زنِ دمِ دستش میگفت: «بقیه… کجان؟»
آنقدر که بالاخره مجبور شد شانۀ همان گروهبان را تکان دهد و بپرسد: «دیگه نیس؟ همین…؟»
ژاندارم سرش را به طرف زندان برگرداند.
اینطرفِ درِ بزرگِ اوین، که مثل زخمی کهنه، زخمی خشک، زخمی که خونریزیاش بند آمده باشد، باز بود، سیاوش روی غرور پیرشدۀ پاهایش ایستاده، همان شال سفید و بلندی را به گردن داشت که سالها پیش، شب دستگیر شدن، آن را از جارختیِ چوبی و کنار پیراهن ملیحه برداشته بود.
در تمام آن سالها، هربار ملیحه فرصت پیدا میکرد، پیراهن را برمیداشت، به آن نفتالین میزد و دوباره آویزانش میکرد، درست روی همان گیرۀ جارختی و کنار همان شال بلند که حالا سیاوش در سفیدیِ آن به او نزدیک میشد. آهسته گفت: «سلام پدر.»
میدانست برای دست زدن به صورت پدرش باید از فاصلۀ دور و دراز بین واقعیت تا رؤیا بگذرد.
اتوبوس رفته بود. دو-سه نفر کمک کردند تا ملیحه پشت سر پدرش سوار مینیبوسی شود که رانندهاش در آینه به چشمهای ملیحه خیره شده بود و نمیتوانست بفهمد که مسافرش میخواهد گریه کند، یا قبلاً گریسته است. همینکه استارت زد، تپههای اوین تکان خورد. برج نگهبانی با آن نورافکنِ خاموش دور شد. همۀ درختها پابهپای مینیبوس راه افتادند. ردیفی از سیم خاردار روی دایرهای چرخید و تیزیهایش در قطرههای بارانی که نمیبارید و ملیحه خیال میکرد که میبارد، فرورفت. راننده مینیبوس را در سرازیری انداخت. شیشۀ کنار صورت ملیحه از تپهها و برج و سیم خاردار خالی شد.
«تموم شد پدر.»
«چی تموم شد؟»
«حالا به دیوارهایی میرسیم که مردم خیلی چیزها روی آن نوشتهاند…»
«دیوار… دیوار، دیوار.»
پدر سرش را پایین انداخته بود و ناخنهایش را دراز میکرد. ملیحه تا پل تجریش ساکت ماند.
«سیگار میکشید؟»
روی پل، مینیبوس از کنار تانکی گذشت که سربازی روی کلاهکِ آن نشسته بود و سیگار میکشید. راننده یک مشت دود را دید که بدون بوی توتون با صدای سرفۀ مسافرش، آینۀ مینیبوس را پُر کرده است. کنار آینه، ساختمان بلندی در آتش میسوخت. صدای شلیک میآمد. ملیحه از پدرش خواست که عینک بزند و به تکههای شکستۀ نئونی که از کلمات «بانک صادرات» روی پیادهرو میریخت، نگاه کند.
«لطفاً نگه دارید.»
آنها پیاده شدند، و راننده نتوانست برای چیزی که از اتومبیل بیرون میرفت، کلمهای بهتر از تنهایی پیدا کند، همانطور که مردم پیادهرو نتوانستند بفهمند که مردی بیآنکه وجود داشته باشد، بازوبهبازوی زنی، از کنارشان میگذرد.
«خسته شدین پدر؟»
«خیلی مونده؟»
«دیگه داریم میرسیم.»
محلۀ خودمون بهتر نبود؟»
«بعد از مادر… شما هم که نبودین… دیگه نمیشد اون اتاقا رو تحمل کرد، با خرتوپرتای مامان نمیدونستم چکار کنم، صدای سرفههاش بعد از چِلُم هم از خونه بیرون نرفته بود، این بود که اومدم اینجا، حالا میرسیم، اولش پدربزرگ نمیذاشت بعد گفت «هرجور راحتتری»… مامان؟ دکترا گفته بودن گواتره…»
«گواتر نه، غمباد.»
«گواتر همون غمباده دیگه پدر.»
«نه.»
ملیحه کنار در ایستاد. چقدر برای پیدا کردن کلید، اینجیب آنجیب کرد. میدانست همینکه در را باز کند، باز هم باید از کنار لباسهای افتاده روی زمین، از روی روزنامههای پخشوپلا، از کنار تصویر خودش در آینه، و زیرسیگاریهای پر از تهسیگار بگذرد و زیر قاب کوچک چسبیده به دیوار بنشیند، همان قاب قدیمی که روی آن نوشته شده بود «در من غروب کن ای آفتاب پیر». کلید را چرخاند و رفت توی حیاط. چتر را باز کرد و از این طرفِ پارچۀ آبی به آسمان نگاه کرد، آنقدر آسمان پایین آمده بود که ملیحه میتوانست یک مشت از آن را بردارد و بو کند. با چتر به اتاق رفت. پرده همانقدر آبی شد که آینه. بیآنکه چتر را ببندد، آن را روی میز گذاشت. آنطرف میز، پارچ آب بدون یک قطره آب پُر از آب بود.
ادامه دارد…
@Fiction_12
BY کاغذِ خطخطی
Share with your friend now:
tgoop.com/fiction_12/8443