tgoop.com/fiction_12/8446
Last Update:
سهشنبۀ خیس
(بخش سوم)
نویسنده: #بیژن_نجدی
ملیحه شالگردنِ پدرش را گرفت و آن را کنار پیراهن خودش آویزان کرد. حالا روی جارختیِ چوبی، آستینی از او به شانۀ سیاوش چسبیده بود. حالا بوی انبار سیبزمینیِ اوین با نفتالین یک پیراهنِ زنانه قاطیِ هم شده بود. ملیحه گفت: «شما کمی دراز بکشین، من هم سماور روشن میکنم بعد میشینیم حرف میزنیم.»
بیرون از پنجره، بارانی که پاییز برای باریدنش از صبح تا آن لحظه ایندست آندست کرده بود، بالاخره بارید. ملیحه رادیو را روشن کرد. روزنامههای چند روز گذشته را روی میز گذاشت. پیراهنش را عوض کرد و گفت: «خودتونو سرگرم کنین تا من برم دنبال پدربزرگ.»
و در سهشنبۀ خیس، زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتاسرِ لاغریاش ریخته شده بود از خانه بیرون رفت. باران با صدای پارچه روی چتر میبارید. پاییز، خودش را به آبی میزد. باد، چادر را از تن ملیحه دور میکرد و چتر را از دستش میکشید و او که نمیتوانست هم چتر هم چادر را نگه دارد و نمیخواست هیچکس مگر پدربزرگ، او را در پیراهنی پر از برگ نارنج ببیند، دستۀ چتر را ول کرد. ته کوچه سوار تاکسی شد و تا رسیدن به خانۀ پدربزرگ، به آژیر اتومبیلهایی گوش داد که در سرتاسر تهران شنیده میشد، بیآنکه صدای شکستن چتری شنیده شود. همینکه پدر بزرگ در را باز کرد، ملیحه احساس کر صدای آژیر تمام شده و در دنیا چیزی به نام لبخند وجود دارد.
«سلام.»
پدربزرگ با لبخند گفت: «سلام و زهرمار، از صبح تا حالا منتظرت بودم…»
ملیحه به طرف آینه رفت و موهایش را با حوله خشک کرد. آن را شانه کرد و خودش را هفت سال جوانتر به سینۀ پیرمرد چسباند.
«همه رو آزاد کردن پدربزرگ، همه رو…»
«میدونم، یه ساعت پیش BBC گفت.»
«ولی من خودشونو دیدم، دیدمشون.»
«کجا؟»
«دمِ درِ اوین.»
«اونجا چکار میکردی؟»
«چکار میکردم؟ رفتم دنبال…»
«بشین ملیحه، یهدقه بشین.»
«غلغله بود، خبرنگارا، عکاسا.»
«گفتم بشین ملیحه…»
ملیحه روی زمین نشست. موهایش را از پیشانیاش کنار زد. دستش را روی پیراهنش کشید.
«چه اشتباهی اینهمه سال سیاه پوشیدم.»
پدربزرگ صورتش را برگرداند: «خودتو گول نزن ملیحه…»
در اتاق راه رفت. «به این صندلی دست بزن، دستتو بکش روش، یالا، کسی روش نشسته؟ نه… روی اون تختخواب رو نگاه کن… کسی روش خوابیده؟ هیچکس نیس ملیحه، همه مردن… مادرت، سیاوش…»
ملیحه گفت: «فرق میکنه، مادر رو ما خودمون دفن کردیم، مگه نه؟ دیدیم که شستنش، مگه نه؟ اما اونسال کسی سیاوش رو به شما نشون داد؟ زندهش رو؟ مردهش رو؟ تو این سالا کسی قبری، چیزی، سنگ قبری، هیچچی به ما نشون نداد.»
پدربزرگ گفت: «برو اون قرص والیوم منو بیار، رو یخچاله.»
بعد از والیوم، پدربزرگ، بعد از لیوان آب، پدربزرگ، بعد از سرمایی که از گلویش پایین میرفت، پدربزرگ گفت: «واقعیت اینه که اون مرده.»
ملیحه گفت: «واقعیت اینه که من امروز اونجا بودم...»
«که چی؟»
«نمیدونم، فقط با همین چشام دیدم که مردم بچههاشونو، شوهراشونو بغل کردن و رفتن… بعد من دستامو باز کردم، دنبال یه کسی بودم، یه چیزی… دیدم یه چتر توی دستمه، بغلش کردم، یه رؤیا رو که آبی بود، با خودم بردمش خونه، ما با هم حرف زدیم…»
«الان اینجاست؟»
«نه… یه ساعت پیش که از خونه میاومدم، بیرون بدطوری بارون میبارید، چتر وارونه شده بود، من هم ولش کردم.»
«چرا؟»
«واسه اینکه اون واقعاً یه چتر بود، میفهمین پدربزرگ؟ دوباره شده بود یه چتر.»
تمام تلاش ملیحه برای پنهان کردن گریهای که باران به باران با او تا خانۀ پدربزرگ آمده بود، حالا تمام شد.
«من باید برم… میخوام برگردم خونه…»
پدربزرگ لباس پوشید. «پاشو بریم.»
آنها در تهرانی که سهشنبۀ فراموششدهای داشت، از خیابانهایی گذشتند که به خاطر اعتصابها گاهی برق داشت، گاهی نه. گاهی تاریک بود، گاهی هم به اندازۀ یک تیر چراغ، روشن. این بود که ملیحه و پدربزرگ نتوانستند نعش چتر را زیر هیچکدام از درختان کوچه پیدا کنند. حالا چتر هم یک سیاوش شده بود.
پایان.
@Fiction_12
BY کاغذِ خطخطی
Share with your friend now:
tgoop.com/fiction_12/8446