Telegram Web
منبع : روزنامه #هفت_صبح روز پنجشنبه تاریخ ۲۷ اردیبهشت ماه سال ۱۴۰۳

پس از این زاری مکن...
#حمید_رستمی

بخش دوم

۳- شب یلدا ( #کیومرث_پوراحمد ) با خداحافظی دردناک حامد با زن و دخترش در فرودگاه آغاز می‌شود. زنی که در لحظات آخر وداع، شرمسار از اتفاقاتی که در آینده رخ خواهد داد دچار نوعی عذاب وجدان مقطعی شده و حامد که تمام مسیر، از فرودگاه تا خانه را اشک می‌ریزد و رانندگی می‌کند و در خیابان‌های خلوت تهران ترانه ماندگار #ویگن را از ضبط ماشین گوش می‌کند و در خود می‌شکند : پس از این زاری مکن، هوس یاری مکن، دل دیوانه .....دل دیوانه! اما او هنوز به آستانه فروپاشی نرسیده! امیدوار است و منتظر! چشم انتظار صدای زنگ تلفنی که یکی از آن سوی خط بگوید : دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم و برمی‌گردم یا منتظرتم تو بیا ! روزها و شب‌ها از پی هم می‌گذرند و اتفاقات بد یکی یکی پشت سر هم قطار می‌شوند تا اینکه بشنود : "مصلحتی است!" حالا دیگر حامد چیزی برای از دست دادن ندارد و حتی دلداری‌های مادرانه که "زنت از ایران نرفته از این خانه رفته!" و اینکه هر اتفاقی یک روزه شکل نمی‌گیرد حتماً یک "قبلاً " داشته و قبل‌تر و قبل‌تر و اینجاست که حامد به مکاشفه در گذشته‌اش برمی‌گردد فیلم‌های قدیمی را چند باره می‌بیند نگاه‌های خسته و نگران و پر استرس زنش را با دقت زیر ذره بین می‌برد. شعرهایی که می‌خواند ، اشک‌هایی که می‌ریزد، خنده‌هایی که می‌کند، یعنی همه آنها دروغ بود؟ الکی بود؟ اینجاست که خانم فردوسی به دادش می‌رسد و راه را نشان می‌دهد. اینکه دردهایت را برای خودت نگه دار آنها را با دیگران به اشتراک نگذار! برای خود سرمایه‌ای کن تا قوی‌تر شوی!

۴- گاهی رفتن ها نه از روی هوس است نه عطش ! فقط راهی است که باید پیموده شود تا از آن جهنم دره‌ای که در آن گیر افتاده‌ای بگریزی! حالا همسفر هر که باشد خیلی در حالت تفاوت ندارد! فقط کسی که رنج بی‌کسی ات را در تو کمتر کند و گاهی بتوانی به شانه‌اش تکیه بزنی! هانیه در سنتوری ( #داریوش_مهرجویی ) رفتن اش این شکلی ست. او حالا اگر حتی عاشق علی هم نباشد ولی هنوز ته دلش دوستش دارد و دلش به حالش می‌سوزد. آنجا که رو به محبوب امروزش از علی آن روزها می‌گوید که کل تهران از خانی آباد تا تجریش نامش را صدا می‌زدند و با آهنگ‌هایش حسابی خوش بودند اینکه آن قدر زدند توی سرش تا سری بالا نگیرد و مجوز کنسرت‌ و آلبوم ندادند و رفته رفته منزویش کردند تا پناهنده افیون شود و آن روزهای رویایی را در دنیای خاص نشئگی جستجو کند. هانیه حالا هم با دیدن علی دلش می‌لرزد و قدم‌هایش سست می‌شود . هرچند که از راه برنمی‌گردد ولی آنقدر ذاتش نیکوست و زنانگی دارد که گوشی طرف را بگیرد و شماره پدر علی را پیدا کند و خواهش کند که علی را به حال خود نگذارد. آدرسش را می‌دهد و در خود می‌شکند. این سرنوشتی نبود که خود خواسته رقم زده باشیم هرچه هست جوری جبر زمان و مکان است! چرا که همه جا خانم فردوسی‌ها در دسترس نیستند که قوت قلب داده و شما را با استعدادهای خودتان آشتی دهند!

کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻

@hamid_rostami_1354
منبع: روزنامه #هفت_صبح روز پنجشنبه ۳ خرداد ماه سال ۱۴۰۳

تا آخرین نفس

#حمید_رستمی

بخش اول:

۱- نخستین رقابت نزدیک برای قهرمانی را در زمستان سرد و برفی سال ۷۰ با گوشت و پوست و استخوان تجربه کردم تا جایی که سوز سرما از پشت صفحه تلویزیون سیاه و سفید هم به تن هواداران می‌خورد و ۱۱۵ هزار تماشاگر دربی، باید از ساعت‌ها قبل روی سکوها می‌لرزیدند تا جام قهرمانی بی‌قواره ای به عنوان آخرین جام رقابت‌های باشگاه‌های تهران که با حضور #استقلال و #پرسپولیس برگزار می شد و در آن زمان هنوز معتبرترین مسابقات ایران بود، تقدیم یکی از دو تیم سوگلی پایتخت شود که مسابقه آخر حکم فینال را برایشان داشت. مسابقات ۱۶ تیمی که در آن دربی از هفته‌های نخست به تعویق افتاده و به آخرین مسابقه تبعید شده بود، با این امید که تا آن روز تکلیف قهرمان مشخص شود و مسابقه‌ای تشریفاتی را در پیش داشته باشیم اما همه چیز دست به دست هم داد تا دو تیم ۲۴ و ۲۳ امتیازی به مصاف هم بروند تا تکلیف جام مشخص شود استقلال با یک تساوی هم قهرمان می‌شد ولی پرسپولیس برای قهرمانی باید حتماً رقیب سنتی را می‌برد. بازی با گزارش توامان #کیومرث_صالح_نیا و #جهانگیر_کوثری و قضاوت محسن زمانی آغاز شد. در حالی که قبل از آن دو مسابقه روی چمن زرد ورزشگاه آزادی برگزار شده بود، یکی فینال جام باشگاه‌های تهران در رده جوانان و دیگری فینال جام حذفی تهران! مسابقه سوم با بارش ریز برف بر زمینی یخ زده شروع شد در حالی که پرسپولیس با ۵ قهرمانی پیاپی در دوره‌های پیشین، از نظر روحی وضعیت بهتری در دربی داشت اما ترکیب تیمی اش چندان چنگی به دل نمی‌زد و بیشتر روی نبوغ گلزنی #فرشاد_پیوس و بازی خوانی علی پروین بر روی نیمکت حساب کرده بودند اما از آن سو استقلال با منصور پورحیدری بر روی نیمکت ستاره‌های زیادی در ترکیب داشت که مهم‌ترینشان #احمدرضا_عابدزاده در درون دروازه ، شاهین بیانی به عنوان کاپیتان، مهدی فنونی‌زاده و شاهرخ بیانی در میانه میدان و #صمد_مرفاوی در نوک پیشانی حمله! هر چه قدر هوا سرد بود بازی سردتر جلوه می کرد و انگار هر دو تیم برای نباختن آمده بودند و استفاده از فرصت‌ها بادآورده جریان بازی! البته این امر شاید خواسته‌های آبی پوشان را برآورده می‌کرد و با تک امتیاز هم نوار قهرمانی‌های پیاپی قرمزها را پاره می‌کردند ولی از آن سو عاشوری و شیرمحمدی در میانه میدان زور چندانی برای چربش به رقیب نداشتند و توپ در میانه میدان لگد می‌خورد و گاه وقتی هم دروازه‌بانان خودی نشان می‌دادند. هرچه بود این بچه‌های پورحیدری بودند که روند درخشان آن روزها را حفظ کرده و بعد از کسب جام قهرمانی باشگاه‌های ایران و آسیا آخرین جام باشگاه‌های تهران را هم به کلکسیون افتخارات خود اضافه کردند.
۲- در بهار سال ۱۳۸۱ استقلال که بیشترین امید را برای کسب همزمان جام باشگاه‌های آسیا و ایران داشت به یکباره با یک باران سیل آسا به چنان روزی افتاد که در کمتر از دو ماه هر دو را از دست داد و شیرازه تیمی‌اش از هم پاشید و مهر پایانی بر حضور #منصور_پورحیدری در استقلال به عنوان مربی زد. در حالی که با میزبانی ورزشگاه آزادی برای مرحله نیمه نهایی و فینال جام باشگاه‌های آسیا همه چیز آماده تکرار قهرمانی در قاره بود و گرفتن انتقام سه سال پیش و ناکامی در فینال برابر جوبیلیو ایواتا باران سیل‌آسا در هنگام برگزاری مسابقه نیمه نهایی با آنیانگ کره جنوبی تمام برنامه‌ریزی‌ها مربیان و بازیکنان را به هم زد تا آرزوهای این تیم با تمام شایستگی‌هایش در استخر آزادی غرق شود و حتی پنالتی #محمد_نوازی هم راهی به دروازه حریف پیدا نکند و سینه آسمان را بشکافد. این قضیه چنان روحیه تیمی را پایین آورد که در ادامه مسابقات نخستین دوره لیگ برتر نتوانند قامت راست کنند و در حالی که تیم پرستاره استقلال به راحتی می‌توانست جام را از هفته‌ها قبل به هوادارانش هدیه دهد تا روز آخر مسابقات آن را کش داد تا پرسپولیس با #علی_پروین و یک سری بازیکنان متوسط آرام آرام خود را بالا بکشد و در روز آخر تبدیل شود به رقیبی جدی که البته شانس اندکی برای قهرمانی داشت.

بقیه در بخش دوم

کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻

@hamid_rostami_1354
منبع : روزنامه #هفت_صبح روز پنجشنبه تاریخ ۳ خرداد ماه سال ۱۴۰۳

تا آخرین نفس

#حمید_رستمی

بخش دوم:

بازی با ملوان در روز آخر در انزلی و برد احتمالی می‌توانست تمام کننده مشکلات و حاشیه‌های پیرامون تیم باشد و حتی یک تساوی هم پیام آور شادی برای اردوی آبی ها بود و در آن سو سرخ پوشان در ورزشگاه آزادی مقابل فجر سپاسی صف آرایی می‌کردند و در صورت برد چشم به یک معجزه داشتند ولی کمتر کسی می‌توانست حدس بزند که استقلال از انزلی با دستان خالی برگردد اما هرچه بود معجزه رخ داد و استقلالی ها هر چه زدند به در بسته خورد تا بازی با تک گل ملوانی ها به سودشان خاتمه پیدا کند و هواداران آبی در حالی که تا روز آخر جام در مشتشان بود ماتم بگیرند و پرسپولیسی ها ناباورانه تا چند ساعت بعد از قهرمانی هم جام اهدایی از سوی رقبا را باور نکنند.
۳- نام #فابیو_کاپلو در مسابقات باشگاهی همواره با جام گره خورده بود و در دو دوره حضورش در #رئال_مادرید هم این عادت را حفظ کرد و در هر دو دوره جام را به خانه آورد. در حالی که در سری دوم حضور چالش برانگیزی را تجربه کرد و به دلیل سبک بازی دفاعی اش موجبات نارضایتی هواداران را پدید آورده بود اما اعتقاد داشت که نتیجه گرفتن مهمتر از زیبا بازی کردن است به خصوص برای رئال مادرید که در آن برهه ۴ سال تمام هیچ جامی نبرده بود. او که ابتدا با دیوید بکهام اختلاف پیدا کرد و او را کنار گذاشت و رونالدوی اورجینال را هم در سنگین وزن‌ترین حالت ممکن در اختیار داشت خیلی زودتر از موعد از جام باشگاه‌های اروپا حذف شد و در لالیگا هم با ۶ امتیاز اختلاف نسبت به رقیب سنتی در رده چهارم قرار گرفت تا شایعه استعفایش هر روز نقل محافل شود اما کم نیاورد و برای اثبات خودش هم که شده دست به اقداماتی زد که مهمترینشان بازگرداندن بکام به ترکیب بود و مزدش را هم گرفت تا در نیم فصل دوم نتایج بسیار بهتری کسب کند و دیوید خوشتیپ هم یکی از ارکان تیم به حساب آید. آنها از معدود امتیازات از دست رفته #بارسلونا در نیم فصل دوم کمال استفاده را کرده و خود را بالا کشیدند تا در هفته آخر مقابل مایورکا قرار گیرند. با مصدومیت دیوید بکام و عقب افتادن از رقیب همه چیز در آستانه از دست رفتن بود که خوزه آنتونیو ریس در قامت یک ستاره ظهور کرد و با دو گلی که به ثمر رساند آرامش را به اردوی مادریدی‌ها برگرداند و در ادامه محمد دیارا نتیجه را سه بر یک کرد تا رئال قهرمانی را از چنگ بارسا درآورد اما این قهرمانی هم باعث از بین رفتن بهانه‌های مسئولان باشگاه نسبت به بازی‌های دفاعی کاپلو نشد و دن فابیو علیرغم کسب جام اخراج شد.
۴- نه سال از آن شبی می‌گذرد که تراکتور تا سانتی‌مترهای لمس جام پیش رفت و حتی دقایقی هم شادی کرد اما در آخر سرخورده و مغموم جام را به اصفهانی‌ها سپرد. در حالی که استادیوم یادگار امام مملو از تماشاگر بود نفت تهران و #تراکتور در حالی به مصاف هم رفتند که قهرمانی هر کدامشان منوط به برد در مسابقه پیش رو بود و اگر مساوی می‌کردند و سپاهان در صورت برد مقابل سایپا قهرمان لیگ می‌شد. در حالی که نیمه اول با دو گل به نفع قرمزهای تبریز به پایان رسید و در ابتدای نیمه دوم هم گل سوم را زدند همه چیز برای برگزاری یک جشن پرشور و غیر قابل تکرار فراهم شد اما اخطار دوم برای آندو تیموریان به خاطر شادی گل بیش از حد باعث اخراج و ۱۰ نفره شدنشان شد تا در دقایق باقیمانده نفت تهران به بازی برگردد و سه گل در دروازه تبریزی‌ها بکارد اما از آن سو خبر آمد که سپاهان مساوی کرده و تراکتوری‌ها دقایقی هم دور افتخار زدند تا اینکه خبر قبلی تصحیح شد و شادی در لبانشان ماسید و جام را به اصفهان فرستادند.

کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻

@hamid_rostami_1354
منبع: روزنامه #هفت_صبح روز پنجشنبه تاریخ ۱۰ خرداد ماه سال ۱۴۰۳

خروج مرد بارانی

#حمید_رستمی

بخش اول:

۱ - آخرین حضور #فرامرز_قریبیان بر روی پرده سینما یک شاه نقش اساسی بود که از بخت خوش به تورش خورد. فیلم خروج ( #ابراهیم_حاتمی_کیا ) پرتره یی از قهرمان زخم خورده و تنهایی بود که سال‌هاست گوشه عزلت اختیار کرده و دور از مردم آبادی در کلبه‌ای ساکن شده و با سگش دمخور است و با آن نگاه‌های عمیق و معنادار فضای وسترنی خاصی در اتمسفر فیلم جاری می‌کند. قهرمانی تک افتاده که سال‌ها از زمان جوش و خروش اش سپری شده و گرد زمانه پیرش کرده اما چون یک آتشفشان خاموش منتظر جرقه‌ای است که دوباره فوران کند که با فرود اضطراری هلیکوپتر #رئیس_جمهور به خاطر نقص فنی در زمین‌های کشاورزی اش استارت می خورد و البته تصویر گذرا و بغض آلود حاتمی کیا نسبت به رییس جمهور وقت که از ترس سقوط آب قند لازم شده ، فیلم را تا لبه پرتگاه سقوط پیش می‌برد اما با رها کردن فوری این مسئله و پیش کشیدن زیر آب شور رفتن زمین‌های کشاورزی روستاییان و در ادامه شورش جوانان نسبت به پیمانکار دولتی سدساز به رهبری رحمت ( فرامرز قریبیان) به جریان اصلی فیلم تبدیل می شود و سکوت‌ها و نگاه‌هایی که رحمت را وا می‌دارد برای ستاندن حق خود و هم ولایتی‌هایش دست به کاری سترگ زند. شبیه آن چه که قهرمان بازنشسته سینمای وسترن در موقعیتی مشابه انجام می‌دهند و او به زعم خود فرصتی طلایی برای جبران زخم‌هایی که بر دل اهالی از سال‌های دور خورده پیدا می‌کند تا یک حاج کاظم خاموش اما همچنان عصیانگر خلق کند. فیلمی که برای مردی ۷۸ ساله با آن حجم از تحرک و پویایی و در عین حال یک بازی زیر پوستی و دقیق به شدت طاقت فرساست اما قریبیان موفق می‌شود که یک تنه بار اصلی فیلم را به دوش بکشد و بخش اعظم آن را بر روی تراکتور در زیر تیغ آفتاب بازی کند و کم نیاورد و به چنان کمالی در بازیگری دست یابد که ترجیح بدهد بعد از آن برای همیشه با دوربین وداع کند.

۲- او که سینما را با دوست دوران کودکی اش #مسعود_کیمیایی آغاز کرده بود یکی از مهم‌ترین نقش‌های فیلم درخشان گوزن‌ها را بازی کرد و با نقش "قدرت" که یک مبارز آرمانگرا بود تمام تلاشش را برای به خود آوردن "سید" به کار برد و صحنه‌های احساسی دو نفره شان از ماندگارترین صحنه‌های رفاقتی سینمای ایران است آنجایی که در نوشخواری شبانه‌شان از خاطرات جوانی و یکه بزنی سید می‌گوید و اینکه کسی حریفش نمی‌شد و حالا روزگار کمرش را را خم کرده است. انگار از همان روز نخست نقش‌آدم‌های مثبت آرمانگرای اخلاق مدار را به تنش پرو کرده بودند و سال‌های سال تصویرگر حالات مختلف چنین قهرمانانی بود با قیافه‌ای به شدت سمپاتیک و دوست داشتنی که معمولاً سبیلی هم داشت و با چشمانی که هزاران حرف نگفته در زمان شادی و غم را همزمان با خود به همراه داشت.
۳ - نسل ما سینما را نه با عزت الله انتظامی و خسرو شکیبایی که با جمشید مشایخی و فرامرز قریبیان کشف کرد. در اوایل دهه ۶۰ یکی از آیتم‌های اصلی تضمین کننده کیفیت فیلم حضور یکی از این دو بازیگر در نقش‌های اصلی بود. حالا فرقی نمی‌کرد این فیلم به شدت پیام دار "سناتور" باشد و او در لباس یک نظامی در مقابل فساد سیستماتیک همقطارانش قد علم کند و به مبارزه با قاچاق مواد مخدر بپردازد و چه فیلم "سفیر" باشد که در قامت قیس بن مسهر فرستاده امام سوم شیعیان به کوفه برای رساندن نامه او! در همه حال به اندازه کافی دلپذیر و رشک برانگیز بود و هنوز آن صحنه انتقامش از خان آبادی در فیلم "پرونده" که با مجسمه شاه بر سر تاس شیراندامی می‌زند از یادها نرفته یا قهرمان بازی‌هایش در "پایگاه جهنمی" و " جدال در تاسوکی" یا قیافه فرتوت شده‌اش در "ترن" و یا حتی همبازی شدنش با #علیرضا_خمسه در فیلم کمدی دو نفر و نصفی (یدالله صمدی) که خود هیچگاه از حضور در آن فیلم احساس خوبی پیدا نکرد ولی همان دیالوگ معروف "شیر خشک بگرفتی؟" سال‌های سال ورد زبان‌ مردم کوچه و بازار بود.

بقیه در بخش دوم

کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻

@hamid_rostami_1354
منبع : روزنامه #هفت_صبح روز پنجشنبه تاریخ ۱۰ خرداد ماه سال ۱۴۰۳

خروج مرد بارانی

#حمید_رستمی

بخش دوم

۴ - قریبیان که همواره یکی از قهرمانان مورد علاقه کیمیایی بوده و هست در دهه ۷۰ در یکی از بهترین آثار استاد نقش رضا را بر عهده گرفت تا بعد از سال‌ها و حضور در اکثر فیلم‌های اولیه کیمیایی فرصت همکاری مجددی پیش بیاید و مقارن باشد با حذف آرام دوبله از سینمای ایران و بالطبع مواجه شدن با صدای اصلی خود بازیگران، که این عنصر مهم هم به تقویت بازی قریبیان کمک شایانی کرد تا او در این فیلم نقش کسی را بازی کند که به خاطر رفاقتش ۲۰ سال حبس کشیده و حالا در شهری که کمتر نشانی از جوانی‌هایش دارد به دنبال رفیق قدیمی و عشقش از خوان‌های مختلف بگذرد و به شناخت جدیدی از آدم‌های پیرامون دست پیدا کند و صحنه اسب سواری‌اش در میدان فردوسی تهران که شاید در هنگام اکران فیلم به سخره گرفته می‌شد حالا تبدیل به وجه مشخصه فیلم شده و نمی‌شود "رد پای گرگ" را بدون آن صحنه تصور کرد.
۵ - اما سیمای بازیگری فرامرز قریبیان که همیشه بروز بیرونی داشت در دو فیلم #اصغر_فرهادی کاملاً عوض شد و وجه دیگری از هنر بازیگریش به منصه ظهور گذاشته شد که تفاوت بنیادین با کارنامه سه دهه قبلش داشت. یک تولد دوباره که بعد از مرسوم شدن فیلم‌های جوان پسند دوران اصلاحات صورت گرفت و آشنایی زدایی اساسی با کاراکتر همواره مثبتش در سینمای ایران تلقی شد. آنجا که او در فیلم رقص در غبار (اصغر فرهادی) در نقش یک پیرمرد مارگیر کم حرف که از جور زمانه به کویر پناه برده و از این شغل خطرناک ارتزاق می‌کند ظاهر شد. فیلم به عنوان نخستین ساخته سینمایی فرهادی نوید تولد یک کارگردان بزرگ را می‌داد و در این میان نقش قریبیان در جان بخشیدن به نقش و به دوش کشیدن بار اصلی فیلم با تمرکز و دقت بالا و چگونگی مواجه‌اش با مارها برجسته بود و به همین دلیل هم توانست جایزه بهترین بازیگری را از جشن خانه سینما و جشنواره فیلم مسکو و آسیا پاسیفیک به خود اختصاص دهد.

۶- دو سال بعد این دو هنرمند سرمست از موفقیت همکاری قبلی، فیلم "شهر زیبا" را با هم کار کردند که این بار نیز قریبیان با گریمی سنگین نقشی به مراتب مسن‌تر و شکسته تر از خود را جان بخشید و در قامت پیرمردی به اسم ابوالقاسم که سالهاست عزادار یگانه دختر جوانش است که به دست پسری که عاشقش بوده کشته شده و حالا با رسیدن قاتل به سن قانونی ، در پی قصاص اوست و از آن سوی، اطرافیان قاتل در پی به رحم آوردن دل سنگ ابوالقاسم و بخشش قاتل هستند، امری که به بسادگی میسر نیست. او برای بازی در این نقش نامزد بهترین بازیگر نقش دوم مرد از جشنواره بیست و دوم فجر شد. یک نقش عبوس و کم حرف که هم می توانست مخاطب به او نزدیک شده و با شنیدن دلایلش حق را به جانبش داده و اصرارش بر قصاص را منطقی تلقی کند و هم اینکه از او متنفر باشد و این حجم از کینه ورزی و عدم گذشت نسبت به نوجوانی خطا کار را ناشی از عقده های درونی اش بداند. هر چه بود آن نوع نشستن و زانوی غم بغل گرفتن و استیصالش در مقابل اصرار اطرافیان به بخشش و تنهایی اش در میان جمع از او کاراکتری یگانه ساخته بود که خیلی بیشتر از آنکه شایسته ملامت باشد لایق همدردی ست.

کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻

@hamid_rostami_1354
نگاهی به سریال نون خ ۵ (سعید آقاخانی)

دریایی به عمق یک وجب

#حمید_رستمی

سریال نون خ که به تبعیت از #پایتخت و در جهت استفاده از پتانسیل های بومی و جذابیت های اقلیمی، خارج از تهران تولید می شود نسبت به سلفش یک مزیت مهم داشته و با میدان دادن به یکسری بازیگر بی نام و نشان محلی هم مقدمات اشتهار آنها را فراهم کرده و هم این که فضای سریال را رنگ و بویی تازه بخشیده و تلویزیون را از انحصار یکسری بازیگران تکراری که بدون هیچ دستاورد خاصی از این پروژه به آن پروژه می روند نجات داده و حتی در بخش‌هایی به کشف استعدادهای بازیگری مثل سیروس میمنت دست می زند که قبلا نقش های کوتاه و گذری در سریال‌ها بازی می کرد تا جایی که این بازیگران گمنام در بسیاری اوقات گوی سبقت را از بازیگران مشهوری چون علی صادقی و میرطاهر مظلومی ربوده و حضور انها را در مسیر سریال اضافه جلوه داده و نویسنده و کارگردان را به حذفشان در سری های بعدی تشویق کنند . اما نکته ای که سریال پایتخت را متمایز کرده و آن را پس از تولید ۶ سری، هنوز سرپا نگه داشته و جذابیت های پنهان و پیدا های خود را برای مخاطب حفظ کرده و در سریال نون خ به خصوص در سری چهارم و پنجمش جای خالی آن احساس می‌شود حضور تیم نویسندگان چیره‌دست و تولید متونی بدیع که با اجتناب از تکرار، در ذات خود توان همراه کردن مخاطبان را داشته و با بازی بازیگران و کارگردانی #سیروس_مقدم رنگ و جلوه‌ی بهتری پیدا کرده و بینندگان را پای گیرنده‌ها می نشاندند و در مسیر داستان هم کل کل های همیشگی ارسطو و نقی جذاب می شد و هم همواره ازدواجی بودن ارسطو! اما نون خ به سیخونک زدن به مخاطب و لبخندهای لحظه‌ایش اکتفا کرده و فرصت تعمیق در روابط و آدم ها را از بینندگان گرفته و آنها را با یکسری تکیه کلام ها و کل کل های سطحی تنها می گذارد.
سریال پایتخت تمام سعی خود را بر واقع گرایی گذاشته و همین عمل بر باور پذیر بودن آدم ها و قصه ها انجامیده و شخصیت کاراکتر ها را شکل داده و آنها را در سطح تیپ نگه نداشته و حتی تغییر گریم و شغل کاراکترها هم در سری های مختلف باعث عدم ارتباط نمی شود اما این امر در سریال نون خ رعایت نشده و برخلاف بستر واقع گرایانه و فضای واقعی و گریم و لباس کاملا رئالیستی، منطقی فانتزی و کارتونی بر سریال حاکم است که موجب شده بیننده در همه حال با فاصله با آدم های قصه روبرو شود و به جز نورالدین خانزاده در سری نخست با بقیه کاراکتر ها احساس همذات پنداری آنچنانی نداشته باشد و نداشتن خط کلی داستان هم مزید بر علت شده که بخش‌های زیادی از گفتگوهای چند نفره قابل حذف باشند و نویسنده فقط جهت شوخی هایی که در آستین داشته این سکانس ها را نوشته و هیچ کارکرد مثبتی در راستای پیشبرد قصه ندارند چرا که اساسا قصه یی موجود نیست و
#امیر_وفایی نویسنده نون خ ۵ مشابه سری های پیشین در نوشتن دیالوگ‌ها بیش از حد روی حافظه جمعی و اطلاعات جانبی مخاطب حساب کرده و دقیقه به دقیقه به آن ارجاع داده که در صورت ناآشنا بودن بیننده با آن اسامی و اصطلاحات کل شوخی ها بی مزه جلوه می‌کند و عملاً چیزی دست مخاطب را نمی گیرد اینکه وحید شمسایی ۲۰ سال است برنج نمی خورد وقتی جذاب می شود که بیننده اطلاعات کاملی از این شخص داشته باشد.
اسامی قهرمانان کارتون های تلویزیونی، فوتبالیست ها و سایر مشاهیر که به کرّات بر زبان آدم‌های روستا جاری می شود که هیچ سنخیتی با فرهنگ و زندگی روستاییان ندارد و حتی نفس همین تضاد و تعارض هم نهایتا یکی دو بار می تواند جذاب و بامزه باشد و تکراری بودنش کل شوخی را خنک می کند. مثل اطلاعات بالای خلبانی یکی از عمه ها و یا اسامی چون برادران رایت، لبخند ژوکوند، تیتو ویلانوا ، زلاتان ابراهیموویچ ، آبراموویچ، کولینا رابین هود، پابلو اسکوبار، ونگوگ، خانم مارپل و .‌.‌‌‌‌..
از سوی دیگر نویسنده به شدت علاقه مند است که از متنش برداشت‌های فرامتنی صورت گرفته و شوخی هایش تعمیم پذیر باشد و در زمان پخش هم در شبکه های مجازی وایرال شده و همه با دیدن آن صحنه اظهار تعجب کنند که چگونه این سکانس از تلویزیون پخش شده است. گاهی هم این اتفاق می افتد و مثل صحنه یی که در سری های پیشین در یک مهمانی شام، روناک مسئول پخش دوغ و نوشابه بوده و به مهمان اجازه انتخاب بین این دو را داده بود ولی آخر سر و بعد از استعلام از تک تک آنها به همه دوغ می داد چرا که نوشابه در حال اتمام بود. اما نکته ای که نویسنده فراموش کرده است این که یک اثر هنری ابتدا به ساکن باید در روایت قصه خود چنان بی لکنت و روان پیش برود و شخصیت‌هایش را به مخاطب معرفی کند تا در ادامه راه برای برداشت های ثانویه باز باشد نه اینکه بلبشویی از ارجاعات به اسامی ریز و درشت داخلی و خارجی را در دهان روستاییانی بگذارد که به جز لهجه و پوشش کمتر نشانی از اصالت محلی شان موجود بوده و انتظار تشویق به دلیل دغدغه‌های فرامتنی را هم داشته باشند .
بخش دوم

کماکان نون خ ۵ ، همان ضعف نون خ ۴ را دارد و نبود خط داستانی پررنگ و پرملات تبدیل به پاشنه آشیلی شده که در آن صحنه ها نه چفت و بست خاصی دارند و نه از منطق روایی کافی برخوردارند و نه دارای پیچ و تاب خاصی! داستان فقط بهانه‌ایست برای دور همنشینی یک سری آدم و مزه پرانی‌هایی که گاهی حتی شاید بامزه و خنده‌دار هم به نظر بیایند اما در مجموع ساده انگارانه و حتی در مواردی کودکانه و نوعی توهین به شعور مخاطب است و در بخش خلبان شدن یکی از اهالی روستا نورالدین عین این دیالوگ را بر زبان می آورد تا بر عندی بودن این رخدادهای غیر قابل باور صحه بگذارد اما چنان این ایده ها مکرر به کار گرفته می شود که ارام آرام مخاطب از درک منطق حاکم بر صحنه ها عاجز شده و از تداوم باری به هر جهت سریال انگشت حیرت به دندان تعقل می گزد.
اینکه شخصیت‌ها -که البته بین تیپ و شخصیت سرگردانند- این چنین به قطب‌های منفی و مثبت تقسیم شوند و نورالدین خانزاده با همراهی دخترانش در جایگاه پیر دنیا دیده راست کردار، راه به راه همه را پند دهد و به راه ثواب دعوت کند و از دیگر سو خلیل (پسر عمویش) و بهنام در نقش دو شرور بالفطره تمام تلاششان را برای از راه به در بردن دوستان و دعوتشان به کارهای خلاف به کار ببندند و هر بار به سرعت با شکست مواجه شده و دقایقی سکوت کرده و نقشه جدیدی برای شرارت طراحی کنند و سایر اهالی هم در قامت ابن الوقت‌هایی که به خاطر منافع آنی به تمام اصول اخلاقی خویش پشت پا بزنند و پیرو خلیل و بهنام باشند و چند دقیقه بعد سرشان به سنگ خورده و بی هیچ نتیجه‌ای دوباره گرد نورالدین جمع شوند برای سریالی در آن سطح که دست کم در سری نخست قابلیت‌های داستان گویی، شخصیت پردازی و طنز منحصر بفردش را نشان داده و از نورالدین شخصیتی ساده ، بدبیار ، کم اقبال و در عین حال جذاب و دوست داشتنی ساخته بود تا حد زیادی دست کم گرفتن مخاطب و نوعی سوء استفاده از علاقه قلبی مخاطبان و صرفا ارضای کنجکاویش در تعقیب سری‌های بعدی به امید درخشان‌تر شدن فضا و داستان است. تنها نوآوری نون خ ۵ خارج شدن از لوکیشن‌های قبلی و حرکت تیم بازیگری از کردستان به سمت کرمان و از آنجا به سمت چابهار است که البته چندان هم موفق از کار در نیامده و نهایتاً نگاهی توریستی به شهرهای مورد اشاره به سریال اضافه کرده است که کاربرد چندانی در داستان ندارد و به دلیل شناخت اندک کارگردان از آن محیط و فضاها صرفاً به چند تا تصویر کارت پستالی و خلق شخصیت‌های مجهول الهویه‌ که ارتباط چندانی به فضای خاص نون خ ندارند محدود می‌شود. اینکه مخاطب هنوز از نون خ قطع امید نکرده و سعی در دنبال کردن سری‌های جدید دارد خیلی بیشتر از آنکه به قوت اثر برگردد به برهوت سریال سازی موفق در تلویزیون و البته بازی شیرین و تثبیت شده سعید آقاخانی و یگانه شدنش با نقش نورالدین و خاطرات خوش سری‌های نخستین برمی‌گردد که او هم چنان در نون خ ۵ دست و بالش توسط نویسنده بسته شده که در انفعال کامل فقط با چشمان نگران ناظر گندکاری‌های تمام نشدنی خلیل و دوستان است و فقط هرچند دقیقه یکبار یکی از تکیه کلام‌هایش را در اوج استیصال به زبان می‌آورد و عنصر "اتفاق" به عامل اصلی پیش برنده خط داستانی ضعیف و کشدار سریال تبدیل شده است. اینکه گروه برای ارائه صنایع دستی منطقه راهی کرمان می‌شود و اتفاقاً همزمان با آنها قرار است خلیل پرنده گران قیمتی‌ را به قاچاقچیان پرندگان بفروشد و اتفاقاً پرنده گم می‌شود و از سر اتفاق جَلَد دختر ادریس است که همراه گروه عازم کرمان شده و شاهین بد اسم هرچه فرار کند دوباره برمی‌گردد و بعدها مشخص می شود که به بوی مواد استعمال شده توسط کیوان حساس است و از هر کجای آسمان که باشد برای "بخور" مواد دنبال کیوان راه می افتد و اتفاقاً انسولین کیوان به خلبان تزریق می‌شود و خلبان همان لحظه از هوش می‌رود و افشین پسر همیشه در خواب و کم بینا اتفاقاً هدایت هواپیما را بر عهده می‌گیرد و سالم به زمین می‌نشاند و خلیل و دوستان از روی اتفاق برای صحبت داخل یک انباری در خانه ناخدا می‌شوند و لامپش را روشن می‌کنند و همان اتفاق منجر به اتصال سیم‌ها و آتش سوزی می‌شود و اتفاقاً در همان انبار گازوئیل قاچاق ذخیره شده و خانه و زندگی ناخدا به فنا می‌رود همه با هم به پیروی از منطق کارتونی حاکم بر سریال است که از فرط تکرار نخ نما شده و وقتی سلمان و شیرین برای نجات جان خود به آب می زنند تا صدها متر را شنا کنند صرفا لبخند تلخ و سوگوارانه یی به خاطر این حجم از سقوط یک سریال بر لبان مخاطب نقش می بندد.
نون خ می خواهد هم جذاب و خنده دار باشد و هم شعارهای مورد نظر مدیران تلویزیون رو بازنشر دهد و هم دغدغه های انسانی - اجتماعی و محیط زیستی داشته باشد هم ملت را به راه راست هدایت کند و بگوید که ریگ در کفش داشتن خوب نیست و حتی با بیماران سرطانی و کولبر ها همدردی کند که جمع کردن شان سخت است.
منبع : روزنامه #هفت_صبح روز پنجشنبه ۱۷ خرداد ماه سال ۱۴۰۳


چشم‌های منتظر به پیچ جاده

#حمید_رستمی

بخش اول

۱- در طول ۱۵ سال رانندگی و حضور همیشه در صحنه جاده‌های بین شهری یکی از مهم‌ترین استرس‌های هماره صدای پیامک گوشی ست که اگر به احتمال خیلی ضعیف پیام واریز حقوق ماهیانه نباشد به احتمال قوی‌تر حاوی پیام جریمه رانندگی است. سابق بر این بیشتر جرائم به صورت حضوری و الصاقی و تسلیمی بود گاه وقتی می‌شد با مقادیر معتنابهی گریه و لابه و التماس درصد غلظت صفرهای جریمه را پایین آورد ولی از وقتی این دوربین‌های زبان نفهم پای کار آمده‌اند شده حتی کمربند بسته باشی و پیام جریمه به دلیل عدم بستن کمربند به گوشیت سرازیر شود و یا حتی وقتی در خنکای خرداد #اردبیل داخل خانه با زیرشلواری لگد به گربه می‌زنی پیام سرعت غیر مجازت در سیستان و بلوچستان دستت می‌رسد و از این همه کرامات و طی الارض خودت حال می‌کنی و نمی‌دانی دستت را به کجا اشاره دهی و سوال بپرسی! اما خوب گاه وقتی هم شده که زیر سبیلی رد کنند و حرمت موی سپید و گریه پیرانه سری ات را نگه داشته و با یک "از این به بعد بیشتر دقت کنید!" سر و ته قضیه را هم بیاورند.
۲- اصولاً برای اینجانب نماد پلیس راه و جرائم جاده‌ای فردی است موسوم به فرشاد پسر دایی ام که از بخت خوش من و بخت ناخوش خودش چند سالی ست که رسماً در رودروایسی گیر کرده! همان روزهای اول که ماشین‌دار شدیم و پشت رل نشستیم با دیدن هر سپید پوشی در کنار جاده که کفگیری در دست دارد چهار ستون بدنمان به لرزه در می‌آمد و خدا خدا می‌کردیم که نگاهش به نگاهمان نیفتد و فرمان ایست صادر نکند در یکی از این پنجه در پنجه کردن‌های بصری ناگاه اشاره کرد که بزن کنار خیلی آقا منش و با شخصیت پیاده شده و خودمان را زدیم به آن راه و حال و احوال کردیم! گفت : با مدارک برو پیش جناب سروان! تا رسیدیم چاق سلامتی و اینکه جناب سروان من پسر عمه فرشاد هستم همکارتون! نگاهی از پایین به بالا و بالعکس کرد و خواست دلش رحم بیاید گفت: کدام فرشاد؟ نشانی را که دادم باور نکرد ، گفت: شماره‌اش را داری؟ گفتم: تا اون حد که پسر عمه ، پسر دایی نیستیم که شماره موبایل اش را داشته باشم! تا رسیدم خانه پدری از داداش بزرگه شماره فرشاد را گرفتم و سیو کردم تا در روز مبادا به خنسی بر نخورم!
۳ - اما قضیه فرشاد زمانی خیلی حساس و نفس گیر شد که آمد خواستگاری برادرزاده‌ام! بنده هم که عموی نه چندان ارشد محسوب می‌شدم که حق آب و گل در تربیت برادرزاده‌ها داشته به یک شرط موافقت کردم، این که زین پس جرائم رانندگی‌ام را فرشاد یا به همه همکاران ابلاغ کند که زیر سبیلی رد کنند یا اینکه خودش واریز کند! آب افتاده بود دست یزید! علی الظاهر مجبور بود قبول کند و وصلت سر گرفت و زمانی که پسرشان آرتان می‌خواست خود را آماده رفتن به کلاس اول ابتدایی کند یک دفعه پیامکی از پلیس راهور ارسال شد به این مضمون که راننده پرخطر گرامی ۳ میلیون تومان جریمه پرداخت نشده دارید لطفاً هرچه سریع‌تر نسبت به تصفیه آن اقدام فرمایید! یعنی اینکه فرشاد قول الکی داده! حالا چند روزی دنبال برادرزاده هستیم تا فواید طلاق گرفتن از چنین موجود بدقولی را برایش تدریس کنیم!
۴ - البته از حق نگذریم که این فرشاد ما اینقدرها هم کار راه ننداز تشریف ندارد و یک روز که یکی از دوستان طی خلافهای متعدد و سریالی به ضبط مدارک و تحویل ماشین به پارکینگ محکوم شده بود تا اسم افسر را به فرشاد گفتم گل از گلش شکفت و گفت در کل کهکشان راه شیری با تنها افسری که آشنایی دارم همین آقاست. با سلام و صلوات و جلال و جبروت به همراه رفیق خاطی به حضورش رسیدیم و چنان با آغوش باز و لب‌های خندان تحویلمان گرفت و یکی دوتا چایی به نافمان بست که یقین کردیم موقع رفتن ، مدارک رفیقمان که هیچ احتمالاً مدارک چند نفر دیگر را هم به خاطر شادمانی و یمن این روز خوش و مبارک کف دستمان خواهد گذاشت اما خب آشنایی فرشاد انگار جزئی بوده و در همان حد چایی خوردن و خندیدن خلاصه شده بود و گفت در سایر موارد کار چندانی از دستش بر نمی‌آید و امیدوار است که در آینده شاهد چنین اتفاقاتی نباشد. البته در این آرزوهای محال ما هم با ایشان هم داستانیم!

بقیه در بخش دوم

کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻

@hamid_rostami_1354
منبع : روزنامه #هفت_صبح روز پنجشنبه تاریخ ۱۷ خرداد ماه سال ۱۴۰۳

چشم‌های منتظر به پیچ جاده

#حمید_رستمی

بخش دوم

۵- در یکی از شهرهای غریب در کوچه پس کوچه‌های نامردمی‌ها گیر کرده بودیم و هنوز بلاد کفر "ویز" را اختراع نکرده بودند و دور خودمان می‌چرخیدیم که موتور راهنمایی و رانندگی فرمان ایست داد. گفتیم داداش ما یک ساعت دور خودمان می‌چرخیم و فرمان نداده می‌ایستیم چه برسد به اینکه حکم کنی! گفت این مسیر یک طرفه است داری خلاف میری!..‌‌مدارک؟ گفتم سرکار تو که می‌بینی ما غریبیم آدرس‌ها را نمی‌شناسیم به جای اینکه کمک کنی از مهلکه خارج بشیم داری جریمه می‌نویسی ؟ گفت : تو کارم را به من یاد نده! تریپ ادب و علم برداشتم و گفتم سرکار عزیز روی موتور شما نوشته راهنمایی و رانندگی یعنی نصف وظیفه شما راهنمایی کردن است نه جریمه نوشتن! نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت جمله بسیار تاثیرگذاری گفتی از طرز فکرت خوشم اومد حتماً این جمله را می‌گویم پسرم در دفتر یادداشتش برای همیشه بنویسد! اما بذار جریمه را بنویسم تا بعداً ببینم چیکار می‌توانم برایت بکنم! قصد داشتم در افق محو شوم که برگ جریمه باز مرا برگرداند به آن کوچه یک طرفه!
۶- در یکی از مسافرت‌های تک نفره ام از پایتخت به شهرستان ، کنار پاسگاه پلیس راه سربازی جلویم را گرفت و گفت تا سه راهی می‌روی ؟ گفتم: آره! گفت : نزدیک سه راهی تصادف شده ، ماشین گشت مان هم اونجاست، رئیسمان هم می‌خواهد برود ماشین نداره، می‌توانی سر راه ایشان را هم برسانی!؟ با خنده گفتم: به یک شرط، که اگر سرعت غیر مجاز یا سبقت غیر مجاز داشتم بغل دستم فرت و فرت جریمه ننویسه ! خندید و گفت: انشالله نه تو خلاف می‌کنی نه ایشان می‌نویسند! جناب سروان با ادب و متانت خاصی آمد و در صندلی جلو نشست بعد از چاق سلامتی آن روی روابط عمومی و گرم گرفتنم گل کرد و گفتم: بنده اصلاً خودم از خانواده پلیس راهم! با تعجب نگاهم کرد که انگار خودم سالیان سال افسر پلیس راه بوده ام و ایشان نشناخته اند گفتم: پسر دایی ام فرشاد همکار شماست! جوری نگاهم کرد که یعنی اینجوری که شما گفتید یک سوم ایران جزو خانواده پلیس راه محسوب میشن و دو سوم بقیه هم جزو خانواده راه ! نیم ساعتی با هم گپ و گفتگویی کردیم و من به عنوان نماینده تام الاختیار رانندگان زحمتکش پرخطر تمام آنچه از جریمه‌های الکی و سرعتگیرها و سرعت‌های غیر واقعی مجاز در ذهن داشتم جوری به عرضشان رساندم که انگار طرف روبرویم رئیس کل پلیس راهور ایران است و ایشان هم برخی را قبول کرده و برخی را با پاسخگو می‌شدند و دلایلشان را می‌گفتند تا اینکه به مقصد رسیدند و هنگام خداحافظی از روی بزرگواری اسمشان را گفتند و تعارف کردند احیاناً در این مسیر به مشکلی برخوردی بگو همکاران سعی کنند مشکلتان را سریعتر حل کنند. آقا ما رو می‌گویی رفتیم به آسمان هشتم! انگار یک چک سفید امضا دادند دستمان تا به هرکه رسیدیم پزش را بدهیم! نشان به آن نشان که یک ماه بعد نزدیکی‌های همان پاسگاه در جایی کاملاً غیر ضروری و خلوت یک سبقت کاملاً غیر ضروری گرفتم با اینکه چند قدم آن طرف‌تر ماشین پلیس را دیده بودم به این امید که حواسشان جای دیگر باشد ولی خب حواسشان دقیقاً به بنده بود و رسماً آژیرکشان پشت سرم راه افتادند که دستبند زده و تحویل دوستاق خانه بدهند این راننده دهن کج را ! چراغ دادند که ایست کن و با آرامش تمام زدم کنار و به طرف خودروی پلیس که دو نفر سرنشین داشت رفتم، دیدم یکی برگه جریمه را دستش گرفته و با سرعت تمام جاهای خالی را پر می‌کند. گفتم جناب ننویس بنده تحت حمایت جناب سروان فلانی هستم! خیلی طنازانه و با خوشرویی گفتم این جمله را! در حالی که انتظار داشتند مثل همیشه عجز و لابه کنم! گفت: ایشان را می‌شناسی؟ گفتم : بعله که می‌شناسم... رفاقتی با هم داریم! مثل همیشه گفت شماره اش را داری؟ گفتم: شماره که نه، ولی یک روز که کنار جاده مونده بودند سوارش کردم و با هم رفیق شدیم! برای اینکه خیلی تابلو نشود گفتم اگر امروز شیفتشان هست بفرمایید بروم یه چایی خدمتشان باشم! دستش لرزید ولی جریمه را نوشته بود دیگر ! گفت: فکر کنم شیفت باشند این برگ جریمه را هم ببرید پیششان اگر مصلحت دیدند خودشان پاره کنند! نگاه کردم ۵۰ تومن بود به یک ساعت وقت تلف کردنش نمی‌ارزید! گاز ماشین را گرفتم و دبرو که رفتی!

کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻

@hamid_rostami_1354
منبع : روزنامه #هفت_صبح روز پنجشنبه تاریخ ۲۴ خرداد ماه سال ۱۴۰۳

رفتم توکیو دیدم اوشین نیست!

#حمید_رستمی

بخش اول:

۱ - شاید نخستین پدیده اجتماعی- فرهنگی که تجربه کردیم "اوشین" بود. نام شخصیت اصلی سریالی ژاپنی به اسم "سال‌های دور از خانه" که در سه فصل شب‌های شنبه از شبکه دوم سیمای جمهوری اسلامی پخش می‌شد و هر بار بخش‌های جدیدی از محنت‌ها و زندگی سخت دخترک فقیری را به تصویر می‌کشید که با تلاش و کوشش مضاعف و ایستادگی در برابر تندبادهای زندگی، بارها و بارها تا مرز نابودی کامل پیش می‌رفت اما نمی‌شکست و دوباره از صفر شروع می‌کرد و در پیرانه سری زمانی که قصد آن داشت هفدهمین فروشگاه زنجیره‌ای #تاناکورا را افتتاح کند یک دفعه غیبش می‌زد و در پی گذشته غمبار و مجاهدانه اش تاریخ را شخم می‌زد تا تصویری کامل از یک زن فعال و شکست ناپذیر را در ژاپنِ با خاک یکسان شده از برکت جنگ جهانی ارائه کند و تبدیل به نمادی از ژاپن به سرعت بازسازی شده و در ریل پیشرفت قرار گرفته بعد از نابودی کامل شود تب اوشین خیلی زود کل کشور را در بر گرفت تا جایی که خلایق برای رسیدن ساعت ۹ شب شنبه لحظه شماری می‌کردند و به گمانم در هنگام پخش یکی از قسمت‌های کودکی اوشین بود که مراسم عروسی دختر دایی در ساعت ۹ شب به مدت یک ساعت قطع گردید و همه مهمان‌ها پای تلویزیون کوچولوی سیاه و سفید نشستند و عروس و داماد هم در صف اول که انگار همه برای یک شب نشینی زمستانی به خانه اقوام آمده‌اند و هیچ نشانی از عروسی با خود ندارند. شاید هم به همین خاطر بود که تا سال‌های سال اسم دختر بزرگشان را #اوشین صدا می‌زدند و ما فکر می‌کردیم که واقعا در شناسنامه هم اسمش اوشین ثبت شده که الحمدالله ۱۰ - ۱۲ سال بعد از این دل نگرانی بیرون آمدیم. اوشین چنان در تار و پود زندگی ما ایرانی‌ها تنیده شده بود که تقریباً هر کارخانه تولیدی وسایل خانگی چند سالی مارک خود را کنار گذاشته و با مارک اوشین به بازار ورود کرده و عکس قهرمان ژاپنی بر روی دمپایی و فلاکس و دیگ و زودپز هم خودنمایی می‌کرد چه برسد به ما کودکان دبستانی که عکس‌های کوچک برچسب‌دارش را روی جلد کتاب‌ها و دفترهایمان می‌زدیم و کمتر یخچالی را می‌توانستی پیدا کنی که چندین عکس از دوران مختلف طفولیت و جوانی اوشین را روی درش نداشته باشد. اوشین چنان وارد ادبیات اجتماعی شد که شعرها و متل‌های کودکانه‌ای چون :" گفتم ریوزو اِجین رو ندیدی؟ گفت: نگران نباش اوشین من هم نیست!" ورد زبان دخترکان دبستانی در بازی‌های جمعی‌شان در حیاط مدرسه می‌شد: "در سال ۱۹۲۰، رفتم توکیو دیدم اجین نیست!" این تاثیر عمیق تا جایی تداوم یافت که امروز به تاسی از اسم "اوشین تاناکورا" فروشگاه‌های لباس دست دوم در کل کشور با عنوان تاناکورا شناخته می‌شود و شاید خیلی از جوانان نسل جدید وجه تسمیه این نامگذاری را درک نکنند و البته هنوز هم شایعاتی در مورد شغل اصلی اوشین در جوانی و صحنه‌های سانسور شده و قصه تغییر یافته‌اش نقل محافل است که البته به دلیل مواجه نشدن با اصل سریال و داستان نمی‌شود در مورد صحت و سقم قضیه نظر قطعی داد. هرچند که بعدها عنوان شد که همان گونه که ژاپنی‌ها برای پیشرفت ورزش فوتبال و جا انداختن علاقه به این ورزش در کودکان خود سریال انگیزشی و انیمیشن موفق "فوتبالیست‌ها" را تولید کردند این سریال هم در راستای تبلیغ برای از پا ننشستن و تزریق تفکر تلاش بی‌وقفه برای درست کردن پل پیروزی از شکست در جنگ و ترغیب جامعه برای کوشش دسته جمعی ساخته شده بود و بعدها در اکثر کشورهای درگیر جنگ پخش گردید.

بقیه در بخش دوم

کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻

@hamid_rostami_1354
منبع : روزنامه #هفت_صبح روز پنجشنبه تاریخ ۲۴ خرداد ماه سال ۱۴۰۳

پدیده های مهم فرهنگی اجتماعی

#حمید_رستمی

بخش دوم

۳-  قبل از بازی‌هایی چون سگا ، کومودور و سونی نسل اول بازی‌های کامپیوتری که البته ربط چندانی هم به دیجیتال امروزی نداشت آتاری بود که در سطح وسیعی به سرعت پخش شد و یک تلویزیون و یک دستگاه کوچولوی آتاری همراه با دو دسته زمخت که دکمه قرمز رنگ هم برای شلیک داشت بیشتر خانه‌ها را فتح کرد و گل سرسبد ‌بازیهایش هواپیما بود که با صدای خاصی بالا می‌رفت و مرحله به مرحله سخت‌تر می‌شد ابتدا با کشتی‌ها و هواپیما و هلیکوپترهای ثابت و در مراحل بالاتر در حال حرکت رودرو می شد که هر آن امکان داشت با برخورد به هواپیمای اصلی باعث انهدام و ختم بازی شوند. خیلی زود جوانان راه‌های امتیازگیری و قلق‌های موشک پرانی را یاد گرفتند و امتیاز جمع کردند و با این همه حواسشان هم به میزان بنزین باک هواپیمای خود بود و برای تمام نشدنش روی پمپ بنزین‌های بین راهی حساب می‌کردند و بخش ناجوانمردانه‌اش این بود که خیلی مواقع بعد از بنزین زدن، کل پمپ بنزین را به آتش می‌کشیدند تا حتی از امتیاز ناچیز آن هم صرف نظر نکرده باشند و هرچه بالاتر  می رفتند پل‌های خطرناک و مسیر صعب و کم عرض که از راست و چپ هواپیماهای سفید رنگی هم به صورت مورب نزدیک می‌شدند و ارزیابی سرعت آنها با سرعت هواپیمای شخص و دقت در عدم برخوردشان رفته رفته کار را سخت می‌کرد و کم شدن تدریجی تعداد پمپ بنزین‌ها که می‌توانست علی رغم موفقیت و پیشرفت هواپیما هر لحظه آن را به خاطر نداشتن سوخت به باد فنا دهد. بعدها که کامپیوترهای خانگی همه گیر شد نسخه‌ای از آن در بسیاری از رایانه‌ها یافت می‌شد. جوانان نسل قدیم برای تجدید خاطره هم که شده ساعاتی با آن سرگرم می‌شدند ولی اتفاق کوچکی که افتاده بود برچیده شدن دسته‌های آتاری و منتقل شدن وظیفه آنها به صفحه کلید کامپیوتر بود که بعد از یکی دو ساعت بازی به دلیل کار با یکی دو انگشت محدود دست، سبب بی‌حسی و خستگی مفرط می‌شد و آن لذت نوجوانانه را در مذاقت گس می‌کرد .
۳- هنوز هم بعد از گذشت نزدیک به ۳ دهه دلیل پدیده شدن فیلم سینمایی تایتانیک را درک نمی‌کنم. چون یک بار به زحمت دیدمش و به نظر فاقد کمترین ارزش سینمایی بود و به جز دو چهره زیبا و یک پروداکشن عظیم و قصه سوزناک هندی و پسر فقیر و دختر پولدار چیز خاصی در چنته نداشت و بعید نیست که جوانان نسل امروز با دیدنش و شنیدن حجم تعریف‌ها و تمجیدها و شرایطی که در طی سه چهار ماه کشور را درگیر آن کرد به ریش ما نخندند. فیلمی که خیلی زود ورد زبان‌ها شد و اکثر مجلات سینمایی و غیر سینمایی و نشریات ۱۶ صفحه‌ای ورزشی- اجتماعی با اختصاص ویژه‌نامه‌هایی همراه با روجلدها و پوسترهای دلبرانه از لئوناردو دی کاپریو و #کیت_وینسلت آن را تبدیل به خبر اول محافل ایران کردند. آن روزها جماعت به دو دسته تقسیم شده بودند آنهایی که تایتانیک را دیده بودند و در موردش صحبت می‌کردند و آن‌هایی که هنوز نتوانسته‌اند بودند آن را گیر بیاورند. در دوران سختگیرانه خوابگاه‌های دانشجویی که نه تلویزیون اختصاصی موجود بود و نه ویدئو به عنوان عنصر قاچاق قابل دسترس، یکی از بچه‌های خوابگاه که دل شیر داشت با برنامه‌ریزی دقیق و به شدت پیچیده در آن واحد توانسته بود سه تا کار خلاف را همزمان انجام داده و چند نفری از بچه‌های خوابگاه را به ضیافت تایتانیک دعوت کند تا دستآورد عظیم جیمز کامرون که حتی برخی از ریزه کاری‌هایش در نمایش بر روی پرده عریض سینما هم به این سادگی‌ها قابل تشخیص نبود در تلویزیون سیاه و سفید ۱۴ اینچ عهد عتیق خلاصه شود و جوانان بی‌ آرزوی غریب شب‌های متوالی بعدی با فکر کیت به خواب بروند و به این امید که دست کم دی کاپریو را به رویا ببینند شب را به صبح برسانند. پسرکی جگر دار که تلویزیون را چند روز پیش از خانه یکی از آشنایان قرض کرده و به خوابگاه منتقل کرده بود و ویدیوی کرایه یی پتو پیچ شده را در کیف بزرگ وسایل حمام و لنگ و قطیفه‌اش پنهان کرده و در مرحله آخر نسخه‌ای نه چندان با کیفیت از فیلم بر روی نوار وی اچ اس در داخل کاپشن یکی از بچه‌ها وارد خوابگاه کرده بود و تماشای دزدکی و پر از استرس تایتانیک در خوابگاه هراسش کمتر از فکر کردن به سرنوشت دردآور جک و رز نبود و کار تا آنجا پیش رفته بود که فلان مجله تئاتری که مدیر مسئولش بچه مسلمان محسوب می‌شد برای عقب نماندن از فواید اقتصادی ویژه نامه‌های تایتانیک اقدام به انتشار شماره ویژه کرده بود که تا چند سال بعد زیر چماق #مسعود_ده_نمکی در نشریه شلمچه خرد می‌شد و دم بر نمی‌آورد و بعدها آن قدر عمر کرد که اخراجی‌ها را ببیند و همنشینی مسعود را با بازیگران پرحاشیه و به رویش نیاورد!

کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻

@hamid_rostami_1354
منبع : روزنامه #هفت_صبح روز پنجشنبه تاریخ ۳۱ خرداد ماه سال ۱۴۰۳

بالاخره که می گیرمت!

#حمید_رستمی

بخش اول

۱- نل دختری در مزرعه نبود، مثل حنا!فلرتیشیایِ خوشگلِ بی گالیور هم نبود! دختر باغهای غمگین که تمام تابستان را به دنبال بوی مادر گشت و گشت و گشت تا به پارادایز برسد! چندین سال نوری طول کشید تا بچه های نسل حسرت و آرزو یاد بگیرند که پارادایز جایی ست در نقشه عهد عتیق همان که مادر به دیوارِ تَرَک خورده‌ چسبانده بود تا برای همیشه یادگاری باشد از آغوش خالی اش‌.
حالا همین کُنج بی قابلیت ، یک دنیا مداد رنگی ست. یک جعبه موسیقی ابدی، یک صندوق پر از تیله های رنگارنگ و یک تابستان خالی از سکنه بهانه‌ای بود که کل فصل طاقت فرسا را شهر به شهر، کوچه به کوچه و خانه به خانه شاهد تعقیب و گریزهای تمام نشدنی نل و پدربزرگش آقای ترنت با بدمن‌های داستان یعنی کیلپ و وکیل مارموزش براس و دارودسته نچسب اش که از لندن تا سرزمین موهومی به اسم پارادایز دنبال این پیرمرد و دخترک افتاده‌اند تا پولشان را زنده کنند. این حجم از سماجت در دنبال کردن و طراحی نقشه‌های پیچیده برای آن روزگار به شدت دیدنی بود هرچند که تاثیر متن آن که بر اساس رمان مغازه عتیقه فروش یا فروشگاه قدیمی شگفت انگیز نوشته چارلز دیکنز بود در این جذابیت نقش نخست را داشت و البته ساختار جذاب انیمیشن و موسیقی شنیدنی اش هم بر این جذابیت می‌افزود. آن روزها #چارلز_دیکنز نویسنده محبوب نوجوانان و جوانان بود که آثاری چون الیور توئیست، آرزوهای بزرگ و دیوید کاپرفیلدش در شکل‌های مختلف از انیمیشن گرفته تا سریال مهمان خانه‌هایشان می‌شد.
۲- یکی ابدی - ازلی‌ترین نمونه‌های مثال زدنی، تعقیب و گریز تمام نشدنی #تام_و_جری بود که بعدها حتی به ادبیات شفاهی و مکتوب هم راه یافت و در خیلی از موارد برای رساندن هدف گوینده به آن ارجاع داده می‌شد که داستان گربه‌ای به نام تام و موشی به نام جری را روایت می‌کرد که ما بین سال‌های ۱۹۴۰ تا ۱۹۵۸ در ۱۱۴ قسمت ساخته شد و کل دنیا را با جذابیت خود فتح کرد تا حدی که هنوز هم بعد از گذشت ۶۰- ۷۰ سال دیدنش خالی از لطف نیست . دو شخصیتی که همواره با هم سر ناسازگاری دارند و فقط در لحظاتی متحد می‌شوند که دشمن مشترکی آسایش و آرامششان را تهدید کند و البته در بیشتر اوقات هوش و اقبال جری بر سخت کوشی و مداومت و خستگی ناپذیری تام پیروز می‌شود. در دهه ۷۰ میلادی سری جدید این انیمیشن ساخته شد با این تفاوت که این بار این دو با هم رفیق شده و دیگر خبری از آن تعقیب و گریزهای تمام نشدنی و خشونت زیاد بخش‌های نخست نیست. همین امر باعث شد که کیفیت آثار به گرد پای بخش‌های اول نرسد .
۳- یکی دیگر از انیمیشن‌های خاطره انگیز تعقیب و گریز "خرگوش بلا و گرگ ناقلا" با نام اصلی "خب فقط وایسا!" که یک مجموعه کارتونی مشهور روسی بود و ساخت آن از اوایل دهه ۷۰ میلادی  تا ۲۰۰۶ ادامه یافت و دیالوگ‌های کمی در این کارتون وجود داشت که معروف‌ترینشان دیالوگ "بالاخره می‌گیرمت که!" تبدیل به نماد کارتون شده بود و معمولاً وقتی که آقا گرگه تمام نقشه‌هایش نقش بر آب شده و خرگوش از چنگش می‌گریخت به زبانش می‌آمد که البته روایت معتبری هم در مورد رقابت این محصول روسی با کارتون تام و جری بود که انگار در دوران جنگ سرد رقابت را حتی به دنیای انیمیشن هم کشانده بود . یک خرگوش ناز و زیبا که از هوش بسیاری برخوردار بوده و برای جنگ بقا هم که شده تمام تلاشش را برای فرار از چنگ آقا گرگه شیک با آن پیپ خوشگلش به کار می‌بندد.

بقیه در بخش دوم

کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻

@hamid_rostami_1354
منبع : روزنامه #هفت_صبح روز پنجشنبه تاریخ ۳۱ خرداد ماه سال ۱۴۰۳

اگه می تونی منو بگیر!

#حمید_رستمی

بخش دوم

۴- یکی از تازه ترین تجارب سینمای ایران در ژانر تعقیب و گریز فیلم #تمساح_خونی ساخته جواد عزتی است . یک کمدی اکشن قصه گو و روایتگر که شباهتی به کمدیهای سردستی با قصه های دوخطی و شخصیتهای تکراری ندارد که از پشت هم ردیف کردن لطیفه های شبکه های مجازی و شوخی های جنسی و شلنگ تخته انداختن به جای رقص با ساختاری شلخته در سالهای اخیر پرفروش هم شده اند. عزتی سعی دارد با بهره گیری از همان بازیگران و قصه ای با بن مایه آشنا سطح کمدی فیلمش را لااقل در ساختار و شیوه ارائه و روایت داستان قدری بالاتر ببرد.
فیلم از همان لحظه شروع و تیتراژ و روایت گویی متفاوتش هم سعی در معرفی شخصیتها دارد و هم با وجه معماگونه خلاقانه اش قلابش را برای گیر انداختن مخاطب به کار میگیرد. در ادامه با تکامل خطوط اصلی ،داستان، فضا و شخصیتها شفاف تر معرفی میشوند و با ورود سریع به قصه و موقعیتهای ،پیاپی لحظه ای مخاطب را به حال خود وانمی گذارد تا در ادامه یک کمدی اکشن جذاب شکل بگیرد که با رعایت قواعد ژانر و طراحی ریتمی متوازن هم لحظه به لحظه با موقعیتهای خنده دار صحنه های بامزه خلق میکند و هم با سکانسهای تعقیب و گریز اتومبیل ها در خیابانها و بزرگراههای تهران در ساعات پایانی شب تماشاگر را به هیجان می آورد.
موش و گربه بازی هایی که این بار بین قطب مثبت و منفی و خیر و شر داستان در جریان نیست، بلکه مبارزه بین شر و شرتر است و مخاطب به سادگی با قطب شر ماجرا همذات پنداری می‌کند! عزتی در چینش درست و بازی گیری مناسب از گروه بازیگرانش موفق عمل می کند و برخی از آن ها یکی دو پله بالاتر از کارنامه بازیگری شان ظاهر میشوند مثلاً عباس جمشیدی فر که سال ها به عنوان بازیگر مکمل نقش های تلویزیونی در پله ای ثابت ایستاده بود. در این فیلم به عنوان زوج بازیگری جواد عزتی چنان درخشان است که انگار تازه کشف شده است. بده بستانهای حسی و کلامی با هومن در کنار بدبیاری های تمام نشدنی و حس عاشقانه ای که نسبت به دختری از طبقه متمول دارد، از پیمان شخصیتی با نمک و در عین حال ترسو ساخته که مهم ترین کار زندگی اش تلاش برای مجاب کردن هومن برای قورت دادن قورباغه اش است. در کنار او جواد عزتی با علم کامل به پتانسیلهای بازیگری اش بدون این که لحظه ای از کنترل خارج شود با فراغ بال بدون کمترین اضافه کاری یا شهوت دیده شدن و تمام عوامل را به خدمت خود گرفتن نقش هومن را مؤثر اجرا می کند. این نقش تفاوتهای اساسی با سایر نقشهای طنزش دارد در حالی که چیزی به نام لودگی و به زور خنده گرفتن از مخاطب جایی در فیلم ندارد و شرایط بغرنج هومن و پیمان در مواجهه با گردن کلفتها و چماق داران فرید است که موقعیت کمیک ایجاد می کند.
در قطب مخالف این مثلث بهزاد_خلج (فرید) قرار دارد که یکی از کشف های بازیگری یکی دو سال اخیر است و سماجت و پشتکارش برای گیر انداختن رقبا و گرفتن پولها هر لحظه او را در موقعیتی جالب قرار میدهد خلج توانسته کاریزمای خاص فرید را همراه با دورویی و ریاکاری اش توأمان به خوبی نشان دهد و تبدیل می شود به آدم بد ماجرا تا در انتهای فیلم مخاطب از ضایع شدن و خراب شدنش نزد صاحب شرکت حسابی لذت ببرد.
ریتم یک دست و نماهای کوتاه و موجز همراه با موسیقی متناسب با حس و حال صحنه ها که با فیلم برداری استاندارد سامان لطفیان همراه شده ضرباهنگ و انسجام بصری خاصی به فیلم بخشیده، به خصوص اجرای تر و تمیز صحنه های تعقیب و گریز و اکشن فیلم را چند رده بالاتر از رقبا قرار داده است. در کنار آن هویت محیطی بدیعی که فیلم از طریق ارائه تصویری نادیده از دنیای مخفی و زیرزمینی شهر همچون باشگاه سیلی خوری و کازینوی خانگی ارائه میدهد و حضور سخت و پردنگ و فنگ در آن که یادآور مناسک حضور تام کروز در مهمانی شبانه چشمان تمام بسته استنلی کوبریک است و به شکل پارودی گونه ای داشتن کتاب قورباغه ات را قورت بده مجوز ورود به آن جمع پررمزوراز و مافیایی در نوع خود بامزه است. این موضوع نشان دهنده کار جدی و با برنامه عزتی برای ورود به دنیای فیلم سازی بوده و این که برای سرگرم کردن سینماروها تمام تلاشش را صرف کرده تا بدون افتادن در دام ابتذال شلختگی و سرهم بندی صحنه ها و دست کم گرفتن مخاطب با فکر روی جزییات، حتی تیتراژ پایانی را هم جذاب از کار درآورد.

کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻

@hamid_rostami_1354
منبع : سایت مجله #فیلم_امروز

نگاهی به سریال "در انتهای شب" ساخته #آیدا_پناهنده

عشق کافی نیست!

#حمید_رستمی

بخش اول

کنترلگری در رابطه به تمایل افراطی و بیمارگونه شخص برای تسلط و اعمال نظر بر همه بخش‌های زندگی و رفتار شریک عاطفی خود اطلاق می‌شود. این میل به تسلط می‌تواند در زمینه‌های مختلفی مثل انتخاب لباس، رفت و آمد، معاشرت ، فعالیت اجتماعی ، شغل و حتی نظرات و عقاید بروز پیدا کند. فردی که در رابطه کنترلگر است به طور دائم سعی می‌کند شریک عاطفی خود را تحت نظر داشته باشد و این رفتارها به مرور زمان باعث ایجاد حس بی‌اعتمادی ، ناامیدی و خشم در شریک عاطفی شود و رابطه را به سمت سردی و عشق را به سمت نفرت سوق دهد.
"ماهی" در سریال #در_انتهای_شب برخلاف عشق بی‌پایان اولیه‌اش ، در پروسه زندگی زناشویی تبدیل به مغز متفکر خانواده شده و مدیریت اقتصادی، انتخاب محل سکونت و حتی چگونگی رفت و آمد همسرش بهنام به محیط کار را بر عهده گرفته و کار را تا بدانجا گسترش داده که حتی به کرات در مورد باز بودن شیر گاز و پشت در نماندن کلید خانه تذکر دهد و از سوی دیگر نارضایتی‌های جنسی انباشته سالیان سبب شده که او برای سرکوب و پرت کردن حواس خود از زنانگی به عنصر مادرانگی پناه ببرد و به گفته بهنام در بسیاری اوقات به گونه‌ای برخورد کند که انگار دو بچه دارد در حالی که بهنام از نظر سنی ۱۰ سال از او بزرگتر بوده و ۴ سال تمام سمت استادی اش را در دانشگاه به عهده داشته و گمان نمی رود که در مسیر اداره زندگی چنان بی‌مبالاتی داشته باشد که نیاز به یک فرشته نگهبان برای توضیح دادن بدیهیات داشته باشد و همه این‌ها که به نوعی تحقیر و از دست رفتن اعتماد به نفس را در پی دارد باعث انباشت خشمی عظیم نسبت به مفهوم خانواده و شخص همسر در درون بهنام شده که علی رغم دوست داشتن اش نمی‌تواند در بحث های کوچک خانوادگی هم این خشم عمیق را پنهان کرده و گاهی چنان از تنوره در می‌رود که خون جلوی چشمانش را گرفته و پتانسیل خفه کردن و به قتل رساندن طرف مقابل را هم می‌توان در آن چشم‌های غضب گرفته‌ مشاهده کرد . همه این‌ها بغضهای فروخورده و شخصیت نادیده گرفته شده مردی است که روزگاری برای خود ارج و قربی داشت اما حالا نه در محیط اداره می‌تواند جایگاه خود را حفظ کند و به سرعت روند تنزل اداری را طی می‌کند، نه در خانواده به عنوان شوهری موفق و دلسوز شناخته می‌شود و نه در هنر به چنان جایگاهی رسیده است که بتواند دست کم به  ارضای روحی بپردازد در نتیجه به معنای واقعی کلمه به عنوان یک لوزر یا بازنده تمام عیار مطرح می‌شود. آنجاست که وقتی همسایه‌ای از سر خیرخواهی یا حتی از روی نقشه‌ای از پیش تعیین شده به او نزدیک می‌شود و بدون داشتن کمترین نشانه‌هایی از فرهیختگی و دغدغه‌های فرهنگی هنری و حتی تناسب طبقاتی و اجتماعی، صرفاً به خاطر دست پخت خوب و فراهم کردن محیطی آرام و شخصیت دادن به بهنام و پسرش به سرعت از سوی آنها پذیرفته می‌شود و تبدیل می شود به نزدیکترین فرد بهنام و پسرش و ذهن بهنام همواره در حال مقایسه حال خوب و شرایط روحی- روانی هر روزش با سال‌های گذشته که در ظاهر با آرمانگرایی‌های خاصی شروع شده اما از آنجایی که جامعه و حاکمیت سیاسی امروز ایران دلخوشی چندانی نسبت به طبقه متوسط شهری ندارد و سبک زندگی آنها تا حدودی برگرفته از سبک زندگی دنیای مدرن می داند که در کنار دغدغه‌های روزمره نیم نگاهی هم به مسئولیت‌های اجتماعی دارند و این نوع دغدغه‌های فرهنگی- هنری را به مصلحت خود ندانسته و مورد قبول قرار نمی‌دهد در نتیجه خواسته یا ناخواسته شرایطی سخت از نظر اقتصادی و اداری پیش می‌آورد که آنها را از متن شهرها به حاشیه تبعید کند و دامنه اثرگذاری شان را محدود و محدودتر کرده و آنها را چنان مشغول روزمرگی‌های شخصی بنماید که دیگر فرصت تفکر در حوزه‌های مختلف را از ایشان سلب کند.
اینجاست که جغرافیای داستان به کمک درام می‌آید و شهر جدید #پردیس در حومه تهران تبدیل به عاملی مهم در جهت پیشبرد داستان می‌شود و نگاه دراماتیک به جغرافیا جای نگاه گردشگری به حومه را می‌گیرد.

بقیه در بخش دوم

کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻

@hamid_rostami_1354
نگاهی به سریال #در_انتهای_شب ساخته #آیدا_پناهنده

#حمید_رستمی

بخش دوم

در همین چهار قسمتی که از پخش سریال گذشته مشخص است که آیدا پناهنده و #ارسلان_امیری به عنوان نویسندگان سریال نگاهی دقیق، جزئی نگرانه و حتی گاه تابوشکنانه به مقوله خانواده داشتند و همان جمله "۹۰ درصد خانم‌ها این مشکل را دارند!" که بر زبان بهنام در مورد نارضایتی‌های جنسی ماهی جاری می‌شود یکی از اصلی‌ترین دلایل بالا بودن آمار طلاق در جامعه امروزی که زنان به حقوق اولیه خود از زندگی واقف شده‌اند قلمداد می‌شود و حتی گسترش روزافزون اعتیاد در مردان هم به نوعی با همان نارضایتی ارتباط مستقیم دارد و راهکاری موقت برای مقابله با آن مشکل است که در درازمدت بر ضد خود عمل می کند که هیچ وقت در آثار نمایشی ایرانی مطرح نشده و جزو اسرار مگو محسوب می‌شود و حتی طعنه محضردار به به نسل حاضر که نه ازدواجشان طبیعی ست و نه طلاقشان نمی تواند چندان محلی از اعراب داشته باشد نشان از عدم شناخت محضردار از طبقه متوسط است که عاشقانه ازدواج می کنند و بعد از رسیدن به بن بست در رابطه نمی خواهند به هر شکل ممکن آن را تا پایان عمر حفظ کنند و زندگی را بر هر دو طرف تلخ کنند بلکه بدون دعوا و جنجال و آژان کشی تصمیم به طلاق می گیرند و چنان محترمانه به سرنوشت‌ هم می نگرند که حتی جمله خرافی زن همیشه سوگوار در گل فروشی خطاب به بهنام در مورد زوج یا فرد بودن تعداد شاخه های گل در آینده طرف مقابل برایش جدی می آید که ترجیح می‌دهد یک شاخه گل بیشتر بگیرد و ریسک تباهی زندگی مادر فرزندش را به جان نخرد.
در کنار آن وجود کودکی بیش فعال در خانواده که هر روز یک عدد قرص ریتالین می‌خورد و با این همه باز برای کنترل رفتارهایش دو سه نفری لازم است در خستگی مفرط زوجین و کلافگی و کم آوردنشان تاثیر مستقیم دارد. هرچند که همین تامین روزانه این قرص حتی با وجود داشتن نسخه پزشکی در شهری مثل تهران از کارهای سخت و پیچیده یی ست که روح و روان خانواده و استرس نایابی‌اش یکی از مهم‌ترین مسائل این سری از خانواده‌هاست که البته آینده کودک را هم به شدت غیر قابل پیش‌بینی می‌کند.
بازی پارسا پیروزفر چنان محکم و تکان دهنده است که در بیشتر سکانس‌ها به راحتی می‌تواند حقانیت خود را به مخاطب دیکته کند در حالی که ماهی هم در جایگاه یک "تلف شده" که هنوز عشق بهنام در سر دارد و ترجیح می‌دهد به جای خاطره سازی، خاطره بازی کند فقط می‌تواند اشک بریزد، سیگار بکشد، سکوت کند و گاه وقتی هم کنایه‌ای بزند. هرچند که او هم بعد از ۱۰ سال سر کردن با استادی خوشتیپ ولی شکننده از لحاظ احساس و اقتصاد حالا بنای تغییر در زندگی دارد و در گام اول استایل خود را عوض کرده و در گام دوم به همکلاسی پولداری که سال‌ها دنبالش بوده اجازه نزدیکی می‌دهد و انگار با چشم پوشی از بسیاری از آرمان‌های فرهنگی - هنری اش به این نکته می‌رسد که نیاز مالی هر استعدادی را می‌تواند در نطفه خفه کند. یکی از نقاط قوت سریال بازی بازیگران نقش‌های فرعی و چگونگی شخصیت پردازی آنهاست که آکنده از جزئیات است و فراموش نشدنی! دو برادری که یکی در کار ثبت ازدواج است و دیگری در کار ثبت طلاق با بازی جذاب #سیامک_صفری و در کنارشان #ناهید_مسلمی که به عنوان خواهرشان نقش منشی دارد و در اصل پیر فرزانه‌ای است که آدم‌ها را می‌تواند از روی چهره روانشناسی کند و در یک سکانس جذاب در مورد عشق و ازدواج سخن بگوید و معتقد باشد که آدم‌های عاشق نباید ازدواج کنند و رهرو آن مرد بزرگ باشد که می‌گفت ازدواج گورستان عشق است.
و یکی از شاهکارهای سریال سکانس حضور بهنام و دارا در آسایشگاه سالمندان و حضور رشک برانگیز #احترام_برومند در نقش مادری آلزایمر گرفته و صحنه رقص سه نفره که از لحاظ حسی نفس بیننده را بند می آورد.

کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻

@hamid_rostami_1354
🌀مروری کوتاه بر بهار ۹۲
و چگونگی ظهور یک پدیده !

وقایع نگاری یک انتخاب از پیش اعلام نشده!

حمید رستمی

#بخش_اول
_


۱- اواخر اسفن
د است. دستفروشها تمام پیاده روها را به تسخیر خود در آورده اند و تمام اجناس خاکی و زیر خاکی اشان را از انبارها بیرون کشیده و گنجشک را رنگ کرده و جای قناری به خلق ا... قالب می کنند .با ماشین "بهزاد" و "دلشاد" در یک کوچه تنگ روبرو می شوی . ترمز می زنند. سلام و علیک و دلشاد بی مقدمه می گوید: « آقای #خاتمی میاد!» جوری جمله را تمام می کند که رسما قند توی دلت آب شود. می روی و در صفحه اجتماعی ات می نویسی که: " بوی خاتمی میاد!" دوستان در موافقت و مخالفت قضیه داد سخن سر می دهند و یکی از دوستان نزدیک هم شدیداً اعتراض می کند: « اینا حرفای کسایی هست که از قدرت دور مانده اند و دلشان برای صندلی اشان تنگ شده!»

۲-  ماه اول بهار تقریباً تمام شده و امیدها به آمدن خاتمی رسیده است به صفر. اما اقبال عمومی فوق تصور به #هاشمی نشان دهنده یک انتخابات یک طرفه است. «بازگشت به هاشمی» یک تیتر قابل اطمینان برای فردای روز انتخابات است. از آن سو #احمدی_نژاد اسب اش را زین کرده که مانع انتقال قدرت شود و در محافل از الگوی پوتین – مدودف سخن می راند و برای روح پدر جناب پوتین طلب آمرزش می کند.

۳- اتفاق غیرقابل پیش بینی رخ می دهد و شورای نگهبان لیست نامزدها بدون حضور هاشمی می بندد. خیلی ها هنوز امیدوار به حکم حکومتی و تکرار تجربه #مهرعلیزاده و #معین هستند. سکوت سردی جایگزین فضای پرنشاط بهاری می شود. دیدن صفحات اول روزنامه ها با چهرۀ هشت نامزد تأیید شده در غیاب #مشایی و هاشمی چندان به مذاق چند نفری که در پیاده رو کنار دکه روزنامه فروشی ایستاده اند و تیتر روزنامه ها را رویت می کنند خوش نمی آید.

۴- هوا بس ناجوانمردانه سرد است . دو هفته مانده به انتخابات هیچ شور و شوقی از ناحیه ملت مشاهده نمی شود. فقط فردای پخش مصاحبه #حسن_روحانی با شبکه دوم یک نفر در اداره دنبال دانلود کردن اش از اینترنت است. آیا جرقۀ محبوبیت روحانی زده می شود؟ در افواه عمومی رفته رفته این نکته جا می افتد که روحانی یک هاشمی جوان تر است!

۵- تمام نظرسنجی های منتشر شده از سوی سایتهای نزدیک به مراکز قدرت موفقیت #قالیباف را پیش بینی می کنند. وضع #جلیلی هم بد نیست. با گذشت یک‌هفته از شروع رسمی تبلیغات همه شهرها پر است از عکسها و بنرهای رنگارنگ این دو. در دو استان #آذربایجانشرقی و #اردبیل هنوز عکسی از عارف و روحانی دو نامزد نزدیک به تحول خواهان بر دیوارها نرفته است و امید تقریباً نزدیک به صفر است.

۶- مناظره تلویزیون هم تبدیل می شود به "مسابقه هفته" مرحوم  #منوچهر_نوذری و « از کی بپرسم؟» . عارف و روحانی اعتراض می کنند و عارف سکوت پیشه می کند. همه خواهان ائتلاف این دو هستند. هاشمی تقریباً بصورت تمام قد به حمایت از روحانی برخاسته و خاتمی هنوز در دو راهی عارف – روحانی قراردارد. شور و شوق مورد انتظار انتخابات ایجاد نشده. روحانی به تبریز آمده و در ورزشگاه شش هزار نفری شهید شریفی در جمع هوادارانش حضور یافته . جمعیت به زحمت تعدادشان به پنج هزار نفر می رسد. "حاج اروج"  در ردیف سوم در کف زمین همراه مردم عادی ایستاده است و شعار حمایت از روحانی سر می دهد.

۷- مناظره آخر کار خود را می کند. قالیباف تمام رشته هایش پنبه می شود. #ولایتی ، #جلیلی و سیاست خارجی اش را به گوشۀ رینگ می برد متعاقب آن خاتمی هم عارف را وادار به انصراف می کند تا حمایتش از روحانی را علنی کند. یواش یواش جوانه های امید شکوفه می دهند . کلید روحانی که اوایل مایه تمسخر و انبساط خاطر بود تبدیل به یک نماد می شود . هنوز انتخابات به سطح شهر نیامده. پشت شیشه مغازه ها که در دوره های قبلی پر از عکس می شد الان کاملاً خلوت است. طی یک آمارگیری سرپایی متوجه می شوی که فقط ده درصد مغازه ها عکس نامزد مورد حمایتشان را پشت شیشه زده اند و جالب اینکه اکثريت قریب به اتفاق آن ده درصد هم عکس روحانی را زده اند. وضعیت خطرناکی است وقتی که مردم مواضعشان را اعلام نمی کنند هر اتفاقی محتمل است.

#ادامه_دارد

کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻

@hamid_rostami_1354
🌀مروری کوتاه بر بهار۹۲
و چگونگی ظهور یک پدیده !

وقایع نگاری یک انتخاب از پیش اعلام نشده!

✍️حميد رستمى
_

بخش دوم:

۸- روز ا
نتخابات مثل همیشه یک جمعه به یاد ماندنی ست. موقع رأی دادن هی به این برگه و آن برگه ى رأى سرک می کشی . هر کدام از کاندیداها در آن لحظه یکی دو تا رأی دارند. با این حساب چیز خاصی دستگیرت نمی شود. به "بهزاد شماره دو "زنگ می زنی تا با هم سری به سایر حوزه ها بزنید. از هر کسی سوال می کنی خبرهای امیدوارکننده یی می دهد. یک دوست را می بینی بی مقدمه با اغراق تمام می گوید: « شما چقدر قوی هستید!» هنوز آنقدر باورش تقویت نشده که بگوید: « ما».

۹- شب را تا صبح بیدار هستی . یعنی همه بیدارند. یاشار، اصغر، عباس، محبوب، پرویز، ابراهیم و البته یک گوشی تازه خریداری شده و اهدایی به خاطر روز تولدت. آرای روستاهای دور افتاده مغان را که اصغر برایت می خواند شاخ در می آوری. یعنی امکان دارد؟ در روستایی از 1200 رأی مأخوذه صددرصد آرا مال روحانی ،از فلان روستای دورافتاده نود درصد مال روحانی و تا خود صبح این حرف ها ادامه دارد و تلویزیون هنوز سکوت اختیار کرده است.

۱۰- آرایی که چهارسال قبل در سه ساعت شمرده شد تکلیفش این بار بعد از بیست و چهار ساعت هنوز بصورت قطعی مشخص نشده است ! آرا لب مرزی است و هر لحظه کشیده شدنش به دور دوم محتمل می نماید . هر چند که  با این اوضاع دور دوم هم احتمال موفقیت روحانی خیلی بیشتر است. اواخر روز نتیجه قطعی اعلام می شود و مردم به خیابانها می ریزند. در لحظاتِ نایابیِ عکسِ پرزیدنتِ جدید، عکسهایی که روز آخر رفته یی ستاد و از بهزاد شماره يك گرفته یی خیلی به درد می خورد. حتی همان عکسی که بهزاد از زیر شیشه میز رئیس ستاد درآورد و به تو داد را می دهی به یک دختربچۀ شش ساله که حوالی ایستگاه #سرعین از تو عکس می خواهد. همه شاد و سرحال و نغمه زنان، بوق ماشین اشان را به صدا در می آورند و رنگ شادی می گیرند.

۱۱- انتخابات ۱۴۰۳ شدت شبیه انتخابات ۱۳۹۲ است با همان پیچیدگی، با همان قالیباف و جلیلی ، با همان سکوت مردم و عدم مشارکت، آن سال به خاطر اتفاقات بعد از انتخابات سال ۸۸ بود و امسال بعد از اتفاقات ۱۴۰۱ ، همان اندازه غیر قابل پیش‌بینی و همان اندازه نزدیک! شاید تاریخ دوباره تکرار شود، خدا را چه دیده‌اید و این بار #پزشکیان یک روحانی باشد‌ کسی که تا یک ماه پیش حتی خودش نمی توانست روی پیروزی اش شرط ببندد.


#پايان
کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻

@hamid_rostami_1354
2024/06/26 05:06:16
Back to Top
HTML Embed Code: