Telegram Web
🔵  معانی یازده‌گانه‌ی "حکمرانی"

وقتی از "حکمرانی" سخن می‌گوییم، مراد ما دقیقا کدام معنا است؟ آیا برداشت‌های معنایی از مفهوم "حکمرانی"، نزد همگان یک‌سان است؟
وقتی افراد در باره‌ی حکمرانی گفتگو می‌کنند آیا طرفین گفتگو اطمینان دارند که از یک معنای مشترک برای "حکمرانی" استفاده می‌کنند؟ نکند آن چه از آن به "حکمرانی" نام می‌بریم، صرفا یک اشتراک لفظی باشد و هر یک، بنا به درک خویش از این مفهوم بهره‌ی‌برداری می‌کنیم؟

  "میشل فوکو"، با اشاره به واژه نامه‌های تاریخی زبان فرانسه، معنای یازده معنای "حکمرانی" را در سده‌های سیزدهم، چهاردهم و پانزدهم، تبارشناسی کرده است و به ما یادآور می‌شود که این مفهوم در پهنه‌ی تاریخ، دچار فراز نشیب معنایی شده و با معانی مختلف به کار برده می‌شده است.

بر اساس آن چه معنای یازده‌گانه ادراک می‌شود، و در انطباق با آن چه اکنون ما با آن روبرو هستیم، حاکمان قدرت در ایران، وقتی از لفظ "حکمرانی" استفاده می‌کنند عموما مرادشان، دستور دادن، تحت کنترل خویش درآوردن و تعیین تکلیف کردن برای کسانی است که ذیل نظام حکمرانی آنان قرار می‌گیرند و در نهایت معنای سلطه‌ی بلامنازع بر مسایلی را مراد می‌کنند که آنان را تحت حکمرانی خویش تعریف می‌کنند.
به عنوان مثال وقتی شرط برداشتن فیلترینگ از شبکه‌های اینترنت را این می‌دانند که بتوانند بر این شبکه‌ها حکمرانی کنند، منظورشان این است که بتوانند شبکه‌های اجتماعی را تحت سلطه ی فرامین خود در آورند و بتوانند افراد را ملزم به رعایت دستورات حکومتی نمایند.

اما مگر "حکمرانی" صرفا یک معنا و آن هم اعمال سلطه و اراده، فرمان دادن و به تمکین درآوردن افراد دارد؟

"میشل فوکو" با اشاره به تاریخ مفهوم "حکمرانی" از معنای متعدد آن سخن می‌گوید. گرچه هر معنایی که برای حکمرانی در نظر آوریم، آن معنا واجد نتایج و تبعاتی است که باید به آن ملزم باشیم.

🔻 معنای یازده گانه مفهوم "حکمرانی" (gouverner):

❗️۱. اولین معنا، فیزیکی، مادی و مکانی است. "یعنی راه بردن، پیش بردن یا حتی پیش بردن خویشتن در یک مسیر یا راه". بنابراین "حکم راندن، یعنی دنبال کردن یک مسیر".

❗️۲. معنای گسترده ی حکمراندن به معنای "حمایت کردن، تامین معاش و فراهم کردن لوازم زندگی از طریق فراهم کردن ابزار معاش است. به عنوان مثال "مردی که پول لازم برای تیمارداری (to govern) از همسرش در زمان بیماری را ندارد " به معنای آن است که نسبت به همسر خویش، حکمران خوبی نیست.

❗️۳. معنای سوم از حکمرانی که به معنای دوم نزدیک و اما متفاوت است، حکمرانی یعنی "منبع معاش شخص". به عنوان مثال: "معاش آن (to gouverner) در گرو پارچه فروشی است. یعنی از این طریق امرار معاش می کند.

❗️۴. چهارمین معنا، معنای اخلاقی است. در این معنا، "حکمرانی یعنی تمشیت و ارشاد شخص"، همان که یک روحانی به منزله‌ی ارشاد نفوس انجام می دهد.

❗️۵. حکمرانی، ممکن است به معنای تحمیل یک رژیم درمانی و یا رژیم غذایی به بیمار باشد. بنابر این وقتی گفته می‌شود که
بیمار پس از ترک بیمارستان در نتیجه‌ی یک حکمرانی بد، درگذشت، معنایش این است که رژیم غذایی بدی پیش گرفت.

❗️۶. ششمین معنای حکمرانی نیز در مفهوم اخلاقی مطرح می‌شود. به عنوان مثال وقتی از حکمرانی بد سخن به میان می‌آید، یعنی رفتار بد با کسی داشتن. "دختری که به نحو بدی با بر او حکمرانی شده است".

❗️۷. "حکمرانی هم‌چنین اشاره به تحت فرمان و کنترل گرفتن، راهنمایی و یا حتی مراوده با کسی دارد.

❗️۸. "حکمرانی بر یک شخص ممکن است به معنای حرف زدن و گفتگو با او باشد. به این معنا که او را طرف گفتگو قرار دهند.

❗️۹. حکمرانی گاهی به معنای رابطه‌ی جنسی به کار برده می‌شود.. وقتی گفته می شود با او gouvernait دارد به این معناست که با و رابطه ی جنسی دارد.

❗️۱۰. "این کلمه دلالت دارد بر کنترلی که شخص می‌تواند بر خودش و بر بدن، نفس و رفتار دیگران اعمال کند."

❗️۱۱. و در نهایت، حکمرانی "ارجاع دارد به برهمکنش و یا روند تبادل بین یک فرد و دیگری.

 تکمله،

بر اساس درک معنایی "حکمرانی"، سه گونه نظام سیاسی شکل می‌گیرد:

✔️ ۱. حاکمانی که از "حکم‌رانی"، صرفا حکم راندن، سلطه و فرمان دادن به زیردستان را می‌فهمند، نظام سیاسی اقتدارگرا، سلطه‌جو و کنترل‌گر را می‌سازند.
✔️۲. حاکمانی که معنای"حکم‌رانی"را تامین معاش مردم می‌فهمند، "دولت رفاه" تشکیل می‌دهند.
✔️۳. و حاکمانی که "حکم‌رانی" را ارشاد و هدایت معنا می‌کنند، "نظام ایدئولوژیک" را بنیان می‌گذارند.

✍️ علی زمانیان ... ۰۸ / ۱۰ / ۱۴۰۳

@kherade_montaghed
🔵  خیابان‌های تهران در تصرف نام روحانیان و نظامیان

نام خیابان‌های اصلی شهر، بزرگ‌راهها و اتوبان‌ها را با کدام معیار  انتخاب می‌کنند؟ و اساسا بهتر است نامگذاری خیابان‌ها بر چه اساس و ایده‌هایی باشد؟  این پرسش، تنها یکی از پرسش‌هایی است که در باب تنظیم شهر پرسیده می‌شود و البته پرسش مهمی است. اهمیت نامگذاری خیابان‌های اصلی  و پرکاربرد بزرگ‌راهها را می‌توان از زوایای مختلف، مانند روان.شناسی و جامعه‌شناسی شهر بررسی کرد. اما در این جا از منظر سیاست به این موضوع مهم پرداخته می‌شود.

اما قبل از آن، بیان این نکته ضرورت دارد که اگر به نقشه‌ی خیابان‌های اصلی و پر تردد و یا بزرگ‌راه‌ها و اتوبان‌های تهران نظری اجمالی بیندازیم، متوجه می‌شویم که اکثریت بالای این خیابان‌ها و بزرگ‌راه‌ها، اولا به نام روحانیان و بعد از آن به نام سرداران جنگ و نظامیان است. و اگر از استثنائاتی مانند خیابان شریعتی و یا اتوبان جلال احمد و چند نام دیگر که بگذریم، نام هایی فراوانی از آیت‌الله‌ها و روحانیان را خواهیم دید که شهر را گویی در تصرف خویش درآورده اند و تقریبا نامی از سایر نخبگان و سرآمدان، متفکران، روشنفکران، ادیبان، ریاضیدانان و نام‌داران حوزه‌های علوم تجربی مانند فیزیک‌دان‌ها، شیمی‌دان ها در میان نیست. علاوه بر این، نامی از بانوان هم به چشم نمی‌خورد.
در یک کلام، با یک شمارش اجمالی در می‌یابیم، خیابان‌های تهران در تصرف نام روحانیان و نظامیان است.

انبوهی از نام روحانیان و نظامیان بر شاهراه‌های اصلی شهر، سبب شده است که هر یک از شهروندان که صبح از منزل بیرون می‌آیند تا پایان روز که به خانه برمی‌گردد، با نام ده‌ها روحانی و نظامی برخورد کنند و یا حتی نام‌شان را بر زبان بیاورند. اما آیا چینین سیاستی به نفع روحانیان و نظامیان تمام شده است؟

🔻 آثار و تبعات سیاست نام‌گذاری کنونی:

❗️۱. اولا نشان می‌دهد که در نام‌گذاری‌ها، تبعیضی آشکار مرتکب شده‌اند. شهر، محل تردد و زندگی همه‌ی شهروندان است. شهروندانی با رویکردها، ارزش‌ها و جهت‌گیری‌های متفاوت و متکثر. اما نام خیابان‌ها این تکثر و تنوع شهروندان را نمایندگی نمی‌کند. به سخن دیگر، شعروند احساس می‌کند در حوزه‌ی نام‌گذاری‌ها با "بی‌عدالتی توزیعی" مواجه است. بی‌عدالتی که چهره‌ی ظاهری شهر را از ریخت "تکثر و تنوع" انداخته است.
احساس تبعیض و بی‌عدالتی، اولین نتیجه‌ی چنین روندی است.

"شهر انحصارگرا"، شهری است که هویت آن، صرفا از یک منبع و مرجع تامین می‌شود. شهری که تمام بازیگران و کنش‌گران را به نفع یک و یا دو بازیگر نادیده گرفته و  شهر را در انحصار یک قشر قرار می‌دهد. اولین چیزی که آشکارا نشان می‌دهد که شهر در اختیار و انحصار چه گروهی است، نام‌هایی است که بر خیابان‌ها و میادین اصلی و پر تردد، بزرگراه‌ها، اتوبان‌ها، و سایر فضاهای عمومی شهر نقش بسته است. "شهر" با همین نام‌ها هویت می‌یابد. هویتی که شهر را در انحصار خویش درآورده است.

❗️۲.  بی عدالتی در نام‌گذاری خیابان‌ها سبب می‌شود که شهروندان متفاوت با جریان رسمی حاکم، نسبت به شهر و زیست_ مکان خود، احساس بیگانگی کنند. زیرا اولین چیزی که با آن روبرو می شوند نام خیابان های شهر است.
حس بیگانگی از آن رو تشدید می‌شود که گویی تصمصم‌گیران و حاکمان در قدرت، غیر از دو قشر یاد شده، سایر اقشار و افراد و شهروندان را به رسمیت نمی‌شناسند. در ذهنیت شهروندان این نکته رشد می‌کند که شهر را این دو گروه تصاحب کرده‌اند. شهری که از آنِ همگان است و نام‌ها نیز باید از همین تکثر و تنوع پیروی نماید. اما هنگامی که "شهر" فقط یک قشر خاص را بازنمایی می‌کند، ساکنان آن شهر، از منظر روان‌شناختی، از این هویتِ برساخته‌ی حاکمان، فاصله می‌گیرند. تا جایی که خود را غریبه‌ای در شهر می‌یابند. نتیجه‌ی چنین سیاستی، این است که شهروند، حس "در خانه‌ی خود بودن" ندارد. به تعبیری دیگر، حس می‌کند خانه‌اش را تصاحب کرده‌اند.

✍️ علی زمانیان ... ۱۰ / ۱۰ / ۱۴۰۳

@kherade_montaghed
ادامه👇👇
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🔵 پیراهن ژنده‌ی "استعاره‌ی چوپانی" بر تن سیاست مدرن

ایران در آستانه‌ی یک گذار تاریخی


"استعاره‌هایی که با آنها زندگی می‌کنیم"، نام کتابی است از "جرج لیکاف و مارک جانسون". نویسندگان این کتاب، بر این باورند که مفاهیم و استعاره‌هایی را در سطح زبان، به کار می‌بریم صرفا یک امر زبانی، شاعرانه و ذوقی نیستند، بلکه با آنها زندگی و امور را با آنها معنا می‌کنیم، می‌فهمیم و سامان می‌دهیم. استعاره‌ها هم بر فهم ما از واقعیت‌ و هم بر نحوه‌ی واکنش ما به واقعیت اثر می‌گذارند. به سخن دیگر، ما جهان را از پس و پشت استعاره‌ها می‌فهمیم و نیز استعاره‌ها به ما می‌گویند که چگونه رفتار کنیم. "این که جهان پیرامون‌مان را چگونه دریابیم و چگونه با دیگران ارتباط برقرار شویم، ما تحت تسلط و نفوذ مفاهیم و منجمله استعاره‌ها هستیم. از این رو استعاره‌ها و مفاهیم را باید جدی گرفت.
گذار یک ملت از یک موقعیت به موقعیتی دیگر، با تغییر و انقلاب در استعاره نشانه‌گذاری می‌شود. به سخن دیگر، از طریق وانهادن استعاره‌ای و برگرفتن استعاره‌ای دیگر، سرنوشت آدمیان تغییر خواهد کرد.
پس، استعاره‌های‌مان را عوض کنیم، تا جهان‌مان تغییر کند.

استعاره چیست؟
وقتی از استعاره، استفاده می‌کنیم، در واقع، چیزی را با چیز دیگر "مانند" می‌کنیم. به عنوان مثال، وقتی می‌گوییم "بحث، جنگ است"، یا "عشق، سفر است"، یعنی تو گویی "بحث"، مانند جنگ و عشق، مانند یک سفر است. از این رو وقتی در باره‌ی بحث با دیگری سخن می‌گوییم از این الفاظ، استفاده می‌کنیم:
برخی از نشانه‌های زبانیِ"بحث، جنگ است" عبارت است از:
پیروز شدن، شکست خوردن، حمله کردن، از موضع خود دفاع کردن. عقب‌نشینی از موضع، و نظایر این‌ها.

وقتی "بحث" را به منزله‌ی جنگ و یا شبیه جنگ تلقی می‌کنیم، آن گاه رفتار ما نیز در بحث کردن با دیگری، شبیه رفتار سربازی است که در سنگر نشسته و در انتظار خصم است تا بر آن غلبه یابد.
"لیکاف" می‌گوید "بیایید فرهنگی را تصور کنیم که در آن بحث را به شکل جنگ در نظر نمی‌گیرند، یعنی کسی برنده و بازنده نیست، اصلا حس حمله یا دفاع و تصرف یا اشغال موضع دیگری مطرح نمی‌شود. فرهنگی را تصور کنید که در آن مباحثه را نوعی رقص در نظر می‌گیرند". در چنین تصوری، "بحث کردن"، اساسا شکل و نمای دیگری می‌یاید و رفتار طرفین بحث هم به کلی متفاوت خواهد بود.

دراستعاره که نوعی "شبیه‌سازی" است، گاهی مشبه یا مشبهُ به و معمولا وجهِ شبه حذف می‌شود. به عنوان مثال وقتی می‌گوییم: "وقت، طلا" است و یا "زمان، پول است"، به واقع، وجه تشابه حذف شده است. در این شبیه‌سازی، با زمان همان معامله‌ای را می‌کنیم که با پول می‌کنیم. حتی اگر به نحو کامل به تشابه میان زمان و پول نیندیشیده باشیم، اما استعاره‌ها، با ما چنین می‌کنند.

استعاره‌ی چوپان و رمه.

یکی از استعاره‌های کهن و بلکه کهن‌ترین استعاره‌ای که نسبت و ارتباط میان مردمان و حاکمان‌شان را بازنمایی می‌کند، استعاره‌ی "شبان_گله" است.استعاره‌‌ای که حاکم را به منزله‌ی چوپان تصویر و تصور می‌کند.
استعاره‌ای بسیار کهن که در میان فرهنگ‌ها، اقوام و حتی متون مقدس آمده است، در این استعاره‌، حاکم مانند چوپان و در مقابل، همه‌ی کسان دیگر را به منزله‌ی گله و یا رمه‌ی او معرفی می‌شود. این نکته قابل توجه است که در این استعاره، وقتی از گله و رمه بودن مردمان یاد می‌کردند، هیچ منظورشان تحقیر مردم نبود، بلکه صرفا بیان و توصیف نوعی سلسله مراتب قدرت است.

از این استعاره بهره می‌بردند تا:
اولا، رابطه و نسبت مردمان و اربابان قدرت را به آسانی فهم کنند
و ثانیا، شیوه‌ی مواجهه با آن را و این که چه رفتار و کنشی باید داشته باشند، معلوم گردد.

وقتی به متون کهن و تاریخ فرهنگ ملل مراجعه می‌کنیم، در می‌یابیم برای صورت‌بندی نسبت و رابطه‌ی میان مردم و حاکمان‌شان از استعاره‌های متفاوتی استفاده می‌کرده‌اند. و هر یک بنا به این که از کدام استعاره بهره می‌جستند، رفتار و کنش‌شان متفاوت بوده است.

✔️ برخی از استعاره‌ها در سنت تاریخی ملت‌ها که نسبت مبان مردم و حاکمان‌شان را مشخص می‌کرده، عبارت است:

استعاره‌ی "حاکم، به منزله ی چوپان"
استعاره‌ی "حاکم، به منزله ی کشتی‌بان"
استعاره‌ی "حاکم، به منزله‌ی مالک و صاحب"
استعاره‌ی "حاکم، به منزله‌ی ولی و پدر"
استعاره‌ی "حاکم، به منزله.ی بزرگ قبیله"
و در نهایت، استعاره‌ی مدرن "حاکم به منزله‌ی پیمانکار"

✍️ علی زمانیان ... ۱۴ / ۱۰ / ۱۴۰۳
@kherade_montaghed

ادامه 👇👇
با وجود  تفاوت‌های چشمگیری میان هر یک از استعاره‌های تاریخی، (به استثنای آخرین استعاره که متعلق به جهان مدرن است)،  وجوه تشابه و همانندی بسیاری نیز دارند،.

🔻 وجوه تشابه میان استعاره‌های سنتی از حاکمان؛

❗️۱. استعاره‌های سنتی، جایگاه و مرتبه‌ای نابرابر میان سلطان و مردم،  برقرار می‌کرد. نابرابری از جهت دانایی و توانایی.
در این استعاره، شآن و رتبه‌ی حاکم همواره بالا و سایر مردم در رتبه و جایگاه پایین از او قرار می‌گرفتند.

❗️۲. در استعاره‌های سنتی، اصل بر "اطاعت" و پیروی مردم از پادشاه، حاکم، سلطان، ولی و حکمروا بود. از سوی حاکم، فرمان دادن و از سوی مردم، فرمانبری محض. بدون نقد و پرسش.

❗️۳. در استعاره‌های سنتی، منبع و مبنای مشروعیت حاکمان را در  منافیزیک و در آسمان می‌دیدند. به عبارت دیگر، مشروعیت سلطان و حاکم، نه از سوی مردم که مشروعت پیشینی بوده است. به گونه‌ای که مردم در آن مدخلیتی نداشتند.

❗️۴.  در استعاره‌های سنتی، این سلطان، پدر، صاحب و... بود که می‌توانست "مصلحت" و "خیر" مردم را تشخیص دهد و در صورت لزوم، آن را به زیردستان خود تحمیل نماید.

۵. در استعاره‌های سنتی، حوزه و گستره‌ی عمل و اختیار حاکم و سلطان، تا مرزهای مطلق کشیده می‌شد.

۶. مقام  و موقعیت حاکم، در هاله‌ای از تقدس پیچیده و اعتباری دست نایافتنی برای دیگران داشت.

۷. همه‌ی استعاره‌های سنتی از حاکم، همواره او را در جایگاه و مقام فوق پرسش و نقد می‌نشاندند. هیچ کس حق نقد و اعتراض به او را نداشت.

۸. استعاره‌های سنتی، حاکم را مختاری مقتدر ترسیم می‌کرد، به نحوی که گویی هیچ تکلیف و وظیفه‌ای در برابر مردم ندارد.

۹. فرمان حاکم، فوق فرمان‌ها بود. فرمانی که به مثابه‌ی قانون تلقی شده و سرپیچی از آن، مجازات سنگین در پی داشت.

  ایران امروز:

امروزه ایران، بنیادی‌ترین دوره‌ی گذار تاریخی خود را سپری می‌کند و ان، عبور از "استعاره‌ی شبانی" به استعاره‌ی "پیمانکاری" برای صاحبان قدرت است.  بخش بزرگی از تلاطم‌های سیاسی در ایران، محصول و نتیجه‌ی انقلابی بزرگ در ذهنیت ایرانی است. انقلابی که به واژگونی "استعاره‌ی شبانی" خواهد انجامید. تغییر این ذهنیت سبب خواهد شد که  ایرانیان، رابطه و نسبت‌شان را با حکمرانان به نحو جدید بازسازی کنند. به گونه‌ای که حکمران، نه چوپان که "پیمانکار" و مردم نه گله و رمه، که "کارفرما" معرفی گردد. به سخن دیگر، جای چوپان را  "قراداد اجتماعی" خواهد گرفت. به این معنا که پیمانکار، صرفا مجری آن چیزی خواهد بود که "کارفرما " یا همان ملت، از او می‌خواهد و با او قرارداد می‌بندد.

تکمله،
در میانه.ی عبور بزرگ و تاریخی ایران از استعاره‌ی شبانی به استعاره‌ی پیمانکاری و "گفتمان قرادادگرایی"، کسان اندکی اما هنوز در هوای سلطان و پادشاه تنفس می‌کنند و با سماجت بی‌حاصل می‌خواهند مانع این گذار عظیم شوند. کسانی که در بازگشتی ارتجاعی به مفهوم شاه و شاهزاده، هنوز مردم را نه کارفرما که گله و رمه‌ای می‌خواهند تا پادشاه به منزله‌ی چوپان بر آنان حکم براند و آنان را مدیریت نماید.

"انقلاب" به معنای واقعی، کنار نهادن استعاره‌ی شبانی و بر صدر نشاندن "استعاره‌ی پیمانکاری" است. و این انقلاب در حال وقوع است. دیگر قرار نیست مسیر گذشته‌ی چوپان و رمگی، تحت هر نامی، ادامه یابد.

اگر ایران، توانایی عبور از استعاره‌ی شبانی را داشته باشد و موفق شود از آن عبور کند، می‌تواند به جهان جدید وارد شود. اما اگر  توان و توفیق عبور از این سنت دیرپا را به دست نیاورد، هم‌چنان در جهان پیشین سرگردان خواهد ماند و در مردابی از مسئله‌های حل نشده دست و پا خواهد زد.

آیا این بار می‌تواند از اسارت  استعاره‌ای که چنین جان سختی می‌کند رها شود؟

✍️ علی زمانیان ... ۱۴ / ۱۰ / ۱۴۰۳
@kherade_montaghed
🔵  "شاهزاده"، همان "آقازاده" است

یکی از ویژگی‌های جهان امروز، به ویژه در عالم سیاست مدرن، این است که نباید مشروعیت و اعتبار پیشینی برای هیچ کسی قائل بود. "اعتبار" و "مشروعیت اقتدار، نه از عالم بالا و ناسوت، نه از سنت است و نه به صورت ارث به کسی منتقل نمی‌شود. هر چه هست، اعتبار و مشروعیت، اکتسابی و نیز محصول تلاش و استعداد و شکوفایی شخصی و قرارداد اجتماعی است. از این رو القاب و عناوینی که روزگاری در جهان پیشین، مانند "شاهزادگی" و یا "آقازادگی"، امتیاز و اعتبار اجتماعی تولید می‌کرد، امروزه، به کار نمی‌آید.

"زادگی"، اساسا پدیده‌ی پیشامدرن و متعلق به فرهنگ پیشین است. این پدیده‌، توضیح می‌دهد که "زاده شدن"، جایگاه، رتبه و اعتبار اجتماعی و به طور کلی، سرنوشت و آینده‌ی هر شخصی،  منوط به این است که در چه خانواده‌ای و در کدام سلسله مراتب قدرت و نفوذ اجتماعی متولد می‌شود‌

"شاهزاده" و "آقازاده"، دو مفهوم مشابه و مربوط به عهد کهن تلقی می‌شوند  هر دو که با پسوند "زاده"، نشانه‌گذاری می‌شوند،  صرف زاده شدن و تولد را سرمایه‌ای بزرگ و اعتباری بی‌بدیل برای شخص خلق می‌کنند. و این، دقیقا همان تفاوت بنیادین میان سیاست در عالم پیشین و سیاست در جهان مدرن است. همان‌گونه که اعتبار اجتماعی "آقا" به فرزندش، "آقازاده" سرایت می‌کرد و به او هم سهم بزرگی از این اعتبار داده می‌شد، اعتبار سیاسی و قدرت "شاه" نیز به فرزندش، "شاهزاده" منتقل می‌گشت. این انتقال قدرت و مشروعیت اجتماعی و سیاسی، به نحو موروثی و بی‌آن‌که خود شخص مدخلیتی داشته باشد، صورت می‌پذیرفت. از این رو هر رو از یک جنس و کیفیت‌اند.

در جهان مدرن، همان‌گونه که سیاست از دین جدا شد و هر یک در منطقه‌ی خاص خودشان جای‌گذاری گشتند، از نهاد خانواده و حوزه‌ی شخصی نیز منفصل گردید. در پروتکل مدرن سیاست، تلاش شد، سایه‌ی خانواده، دین، مناسبات خویشاوندی، قومی، نژادی، گروهی و روابط شخصی از سر سیاست و قدرت رسمی برداشته شده و آن را به "قرارداد اجتماعی" واگذار نمایند. این واگذاری در اشکال مختلف دموکراسی ظاهر شد. بیرون آمدن قدرت و سیاست از زیر نفوذ عوامل پیشاسیاست، مجال فراخی،
اولا، برای تحرک اجتماعی
و ثانیا، سلامت و صحت عرصه‌ی سیاسی فراهم کرد. این مهم، با شفاف‌سازی حوزه‌ی سیاست، مسئولیت و پاسخ‌گویی و تحدید قدرت در بازه‌ی زمانی مشخص، ممکن گردید.

✔️  عرصه‌ی سیاست در ایران، امروزه محتاج پروسه‌ی جداسازی و تفکیک قدرت از نهاد خانواده، دین و مناسبات فردی و شخصی است. بنابراین، هر ندا و صدایی که به نام "شاهزاده" و یا "آقازاده"، برخیزد، حرکتی واپس‌گرایانه تلقی شده و سقوط به قعر تاریک تاریخ سلاطین است.

✍️ علی زمانیان ... ۲۳ / ۱۰ / ۱۴۰۳
@kherade_montaghed
🔵  صلح  بر روی کاغذ یا صلح، روی زمین واقعیت؟

نقدی بر گفتار "ملکیان" در باب صلح

اخیرا فایل صوتی از استاد گران‌مایه، مصطفی ملکیان، با عنوان "صلح ایرانی"،  (در تاریخ ۲۵ آذر ۱۴۰۳)، منتشر شده است.
  ملکیان در این سخنرانی، علاوه بر طرح مباحثی در باب صلح، دو مدعا دارد که از آن دو، در این پاره نوشته، یکی مورد وارسی و نقد قرار می‌گیرد.

🔻دو مدعای ملکیان در توضیح "صلح ایرانی" این است:

۱. "صلح از درون می آید".
به این معنا که برای دستیابی به صلح و گسترش آن، نباید از نهادهای اجتماعی انتظاری داشت؛ بلکه این آدمیان هستند که اگر ویژگی‌هایی داشته باشند، "صلح"، ایجاد خواهد شد و اگر فاقد آن باشند، صلحی در میان نخواهد بود. به‌تعبیر دیگر، این فرد است که باید از او انتظار صلح داشت نه نهادها.
به‌دیگر سخن، اگر قرار است به صلح برسیم، باید تک تک افراد، صلح‌طلب شوند.

۲. مدعای دوم ایشان این است که صلحِ دائم، تام و تمام وقتی دست یافتنی است که میان انسان‌ها تضاد منافعی وجود نداشته باشد. از این‌رو اگر بخواهیم صلحی پایدار و تمام عیار داشته باشیم افراد نباید از هیچ حیثی، دچار تضاد منافع باشند. به باور ملکیان صلحِ تمام، حاصل اشتراک منافع به تمام معناست.

گرچه مدعای اول از منظر جامعه‌شناختی مورد مناقشه و اختلاف است اما مکتوب حاضر، صرفا ناظر است به مدعای دوم.

برای نقد رأی "ملکیان" در باب صلح، ابتدا لازم است دو رویکرد بنیادین را در مواجهه با مسئله از یک‌دیگر تفکیک کنیم و نسبت به دو نوع مواجهه و دو سنخ راه حلی که هر یک دارای مشخصاتی هستند، تامل نماییم.

🔻 دو رویکرد در راه‌حل‌یابی عبارت است از:

❗️۱. رویکرد اول این است که برای حل مشکل، علت را بیابیم و آن علت را درمان کرده و یا از میان برداریم. به عنوان مثال، وقتی "ملکیان"، علتِ ستیز و جنگ را در تضاد منافع میان آدمیان تشخیص می‌دهد، آن‌گاه به هنگام ارائه‌ی راه حل، به این نتیجه می‌رسد که برای دست‌یابی به صلح تام و تمام، باید کاری کرد که تضاد منافع از میان برود. وقتی تضاد منافعی در میان نبود؛ لاجرم، صلح نمایان خواهد شد.
این رویکرد را می‌توان "رویکرد مبارزه با علت"، نام نهاد. یعنی برای بهبود، لازم است علت را حذف کرد. وقتی علتی در کار نباشد، طبیعتا معلولی هم نخواهد بود.

❗️۲. رویکرد دوم در راه‌حل‌یابی این است که وقتی نمی‌توان علت را علاج کرد و یا آن را از میان برد، پس باید به کنترل، محدودسازی و خنثی‌سازی آن اهتمام ورزید. این رویکرد را می‌توان "رویکرد مدیریت علت" نام نهاد. در این نوع مواجهه با پدیده‌ی "تضاد منافع"، نه از میان بردن آن، بلکه تلاش برای عقلانی‌سازی و حذف خشونت از روابط و کانالیزه کردن تضاد منافع در رفتار مدنی است.
رویکرد دوم می‌پذیرد که همواره و تا همیشه میان آدمیان، تضاد منافع وجود داشته و خواهد داشت؛ آن را نمی‌توان حذف کرد، پس باید آن را مدیریت عقلانی و مسالمت‌آمیز نمود.

"ملکیان"، اولا، علت‌العلل فقدان صلح را "تضاد منافع" می‌داند. این ایده همان چیزی است که "مارکس"، گفته بود. "مارکس" تمام تاریخ جوامع را تاریخ نبردهای طبقاتی بر سر منافع می‌دانست. در اندیشه‌ی مارکس، جدال‌ها از خاکِ تضاد منافع می‌روید. اما آیا پیکار و ستیز، صرفا یک علت دارد و آن تضاد منافع است؟

ثانیا، و گویا "ملکیان"، حذف "تضاد منافع" را امکان‌پذیر می‌داند. از این‌رو توصیه می‌کند در تربیت کودکان، باید شیوه‌ای بکار برد که حس رقابت اساسا در آن‌ها رخ ندهد.

  نقد اصلی، ناظر است به تصوری که "ملکیان" از تضاد منافع و رقابت میان آدمیان دارد. در این تصور، "تضاد منافع"، امری زائد و حذف‌شدنی است و می‌توان با آن مبارزه کرد. اما کسی مانند "رابرت اِزرا پارک"،
(جامعه‌شناس امریکایی)، چهار فراگرد اجتماعی عام و همیشگی را در جوامع بازشناخته و چنین معرفی می‌کند:
"رقابت، کشمکش، توافق و همرنگی".
از نظر "ازرا پارک"، "رقابت یک صورت بنیادی و عامِ کنش متقابل اجتماعی است"، و نمی‌توان آن را حذف کرد. تنها کاری که می‌توان انجام داد این است که از این چهار فراگرد، خشونت‌زدایی نمود و صحنه‌ی روابط و تعاملات اجتماعی را از آن‌ها پاک کرد.

✍️ علی زمانیان ... ۰۶ / ۱۱ / ۱۴۰۳
@kherade_montaghed

ادامه👇👇👇
Forwarded from اتچ بات
✔️ "ادبیات صلح"، نیز نه برای از میان بردن "تضاد منافع"، که خشونت‌زدایی از روابط مبتنی بر رقابت و نزاع‌هاست. صلح‌طلبی، کوششی است عقلانی برای تنظیم و به سامان کردن کشمکش‌ها.

"الگزاندر موزلی"، در مقاله‌ای با عنوان "صلح‌طلبی"، بر این نکته تاکید می‌کند که صلح‌طلبی، حذف انواع خشونت از روابط اجتماعی از طریق حکمیت، مصالحه و سازش است. به‌عبارتی دیگر، صلح نه از معبر حذف رقابت میان آدمیان و یا نادیده گرفتن تضاد منافع (که پدیده‌ای ابدی است)، بلکه از طریق حل و فصل نزاع‌ها با مدارا، پذیرش، حکمیت و حتی تسلیم شدن و  مهاجرت است.

خلاصه آن‌که، با ایده‌ی "ملکیان" هیچ صلحی ممکن نیست، زیرا  مسیر امکان‌پذیر و راه باز و همواری برای ایجاد صلح پیش پای نمی‌نهد. ملکیان می‌خواهد با تغییر هستی انسان و دستکاری در ویژگی‌های تاریخی او، "صلح" خویش را بنا نهد، در حالی که زمین واقعیت، اساسا بر مدار و منطق دیگری می‌چرخد. شکستن سقف فلک و ساختن انسانی نو، اگر هم مطلوب باشد (که محل تردید جدی است)، ممکن نیست. ماییم و همین انسان و همین روابط مبتنی بر رقابت‌ها. با چنین واقعیتی باید راه صلح را جستجو کرد.

✍️ علی زمانیان ... ۰۶ / ۱۱ / ۱۴۰۳
@kherade_montaghed
🔵  "و دوباره انقلاب"

"بهمن" که آغاز می‌گردد؛ قصه‌ی"انقلاب‌" و سرنوشت آن نیز در خاطره‌ها بیدار می‌شود. بر سرزبان‌ها می‌افتد و در مقابل آن، جهت‌گیری‌ها و سمت‌گیری‌هایی در دو اردوگاه مخالف در برابر هم، شکل می‌گیرد. قومی زبان به تحسین و تمجید می‌گشایند (که بتدریج از این گروه کاسته شده است) و قومی دیگر، به تقبیح و نکوهش مشغول می‌شوند. (اردوگاهی که بر آن افزوده می‌شود). کسان اندکی آن را انفجار نور و عطیه‌ای الاهی می‌بینند و جماعتی، به ویژه نسل‌های پسین،  آن را سرچشمه‌ی درد و رنج‌های اکنون‌شان می‌دانند. از این رو یا بر آن درود می‌فرستند و یا لعنت‌اش می‌کنند.
در این میان، انقلاب کدام از این دو جبهه‌گیری است؟ آیا عامل رهایی و عزت بود و یا تاریکی و ظلمت رنج؟ مستحق تحسین است یا تقبیح و نفرین؟

  ۱. باید انقلاب ۵۷ را تحسین یا تقبیح کرد؟
ماتن این پاره نوشته‌ی کوتاه اما بر این باور است که ستایش و تمجید و نیز نکوهش و نفرت نسبت به رخ‌داد انقلاب ۵۷ (مانند هر رخ‌داد تاریخی دیگر)، به اندازه‌ی هم خطاست. تاریخ، محل افتخار، ستایش و یا نفرت نسبت به افراد نیست. بلکه گنجینه‌ی تجربه‌های زیسته‌ای است که می‌تواند به کار امروز بیاید.  خطای دو رویکرد پیش گفته، در واکنش عاطفی (یکی مثبت و دیگری منفی)، نسبت به این پدیده‌ی سیاسی است. انقلاب، چیزی است که باید فهمیده شود، نه این که آن را ستود و یا نکوهید. چنین واکنش احساسی، مانع فهم ما از تاریخ خواهد شد. و در نتیجه در مردابی از تکرارها دچار خواهیم شد. کما این که چنین شده است.

تجربه‌ها، چه تلخ و چه شیرین، گرچه با عواطف ما نسبت و ربط گسترده‌ای پیدا می‌کنند اما بیش از آن که احساس ما را برانگیزانند، باید تفکر را فرا بخوانند.
توجه به این نکته مهم است که "رویداد بررسی نشده،" به تجربه، تبدیل نخواهد شد. رویداد باید تفسیر و فهم شود تا در حافظه‌ی تاریخی ملتی به منزله‌ی تجربه‌ای قابل استفاده قرار گیرد. در غیر این صورت، مشقات و سختی‌های رویدادها، چیزی به منزله‌ی سرمایه‌ای معرفتی برای شناخت باقی نمی‌گذارند.
در ضرب المثل‌ها آمده است که "عاقل، دست‌اش دو بار از یک سوراخ گزیده نمی‌شود". اما شرط لازم چنین چیزی آن است که عاقل، توانسته باشد رخ‌داد را فهم و تفسیر کرده باشد. و آن را به عنوان تجربه‌ای در حافظه‌‌ی خویش داشته باشد تا در وقت ضرورت به کار او بیاید.

✔️ ما از معبر مواجهه‌ی عقلانی و تفسیری از رویدادهایی که از سر می‌گذرانیم، صاحب تجربه می‌شویم.  تجربه، مجموعه‌ی ته‌نشست‌های معرفتیِ به دست آمده از تفسیر رویدادها و رخ‌دادها است. این سخن، بدان معناست که البته برای کسب تجربه، مواجهه با وقایع و از سرگذراندن رویدادها، شرط لازم است، اما شرط کافی نیست. شرط کافی آن است که ضمنا آن رخداد را نیز فهم کرده باشیم. اگر این معیار را در نظر بگیریم، آن‌گاه چه بسیار افراد و جوامع را، هر چند با تلاطمات روبرو شده‌اند، باید افراد و یا جوامعی خام و نیازموده تلقی کنیم.

تمجید و یا تقبیح رخداد ۵۷، چه فایده‌ای دارد؟ ابراز خرسندی و یا نفرت از یک امر تاریخی و ابراز نفرت به پیشینیان، کدام مشکل را حل می‌کند؟
از تحسین‌ها و نفرت‌ها عبور باید کرد و با بصیرتی عمیق بدان نگریست و از این پدیده، درس‌ها آموخت.

  ۲. آیا انقلاب ۵۷ مسبب اوضاع کنونی ما ایرانیان است؟

"علیت در تاریخ" یکی از موضوعات بسیار مهم در فهم پدیده‌های تاریخی است. "علیت" یعنی این که چه چیزی، علت چه چیز دیگر شده است؟ آیا انقلاب، علت ناملایمات و مشقات چند دهه‌ی اخیر ما بوده است؟

علت‌یابی، از آن رو اهمیت بالایی دارد که در هنگام حل مشکل، باید علت را یافت و آن را درمان کرد. اگر پزشک در علت‌یابی بیماری دچار اشتباه شود، نه تنها نمی‌تواند بیمار را معالجه نماید که اوضاع او را بدتر می‌کند.

  برخی در ساده‌سازی امور، دچار "خطای انتساب" می‌شوند. به این معنا که چیزی را به چیز دیگر نسبت می‌دهند که آن چیز، علت نبوده است، و این همان خطایی است که برخی در علت‌یابی اوضاع سخت و مشقت‌بار کنونی مرتکب می‌شوند.

علل  رنج‌ها و مصائب چند ده‌ی اخیر را باید در خطای حاکمان و خطای همه‌ی ساکنان این سرزمین در شیوه‌ی استقرار نظام جدید در پس از انقلاب، جستجو کرد. انقلاب، خیزش علیه استبداد بود. باید از فردای پیروزی انقلاب آغاز کرد و خطاهایی را که بتدریج شکل گرفت، نمایان کرد. بدون شک، خطاهای جمعی ما مردم و نیز حاکمان تازه به قدرت رسیده، در کنار هم، سبب اوضاعی شده که جملگی در گرداب آن، دست و پا می‌زنیم و همگی در رنج‌ایم.
علاوه بر تفکیک خطای شهروندان از خطای حاکمان، نیز لازم است خطای ناشی از جهل و خطا از سر بدطینتی و سوءنیت را از یک‌دیگر جدا کنیم.

✔️ محکوم کردن انقلاب، کاری ساده، اما فهمیدن آن، کاری دشوار است. و ما کار آسان را انتخاب کرده‌ایم.

✍️ علی زمانیان ... ۱۱ / ۱۱ / ۱۴۰۳
@kherade_montaghed
🔵 "آن‌که قهرمان می‌دانستیم‌اش"

تاملی در فراز و فرود قهرمانان

وقتی جامعه‌ای مسئله‌هایش را با امکان‌های در دسترس و روند معمولی نمی‌تواند حل و فصل کند، وقتی نمی‌تواند زخم‌هایش را با فرایندهای تعبیه شده در ساختارها و قوانین جاری التیام بخشد. وقتی همه چیز مسئله می‌شود، و مردمان، خود را در حل آن‌ها عاجز می‌بینند، آن‌گاه جامعه آماده می‌شود تا "قهرمان" و راهبری را خلق کند.
احساس در بن‌بست بودن، زمینه‌ی ظهور "قهرمان" را فراهم می‌کند.
خاستگاه اصلی تولد "قهرمان"، از یک سو بحران‌های حل نشده و بن‌بست‌های انباشت شده است و از سوی دیگر، ناتوانی جامعه در رفع این بحران است. به سخن دیگر، "قهرمان"، نتیجه‌ی ناتوانی جامعه در برون رفت از تاریکی است که بر آنان سایه افکنده است. "ابرانسان" می‌آید تا با انسجام و وحدت میان نیروهای اجتماعی عبور از بحران را ممکن سازد. بنابر این "قهرمان" از تلاقی دو متغیر بحران اجتماعی و احساس ناتوانی در برون رفت از بحران، پدید می‌آید.

"قهرمان"، انسان خارق‌العاده‌ای نیست، بلکه این جامعه است که "قهرمان"  را خلق می‌کند، اما نه به صورت ارادی و آگاهانه، بلکه به صورت طبیعی و بدون آن که از پیش برای آن برنامه ریزی کرده باشد. قهرمان، همان انسان عادی است که از سوی جامعه، لباس قهرمانی به تن کرده و به منزله‌ی "انسانی برتر" و یا "منجی فراانسانی" در ذهنیت خسته‌ی جامعه طلوع می‌کند.

"قهرمان"، قهرمان نیست، مردمان درمانده از تغییر شرایط، از او قهرمان می‌سازند. این نیاز جامعه است که فردی را (که البته واجد برخی ویژگی‌های چشم‌گیر شخصی است)،  به مثابه‌ی "قهرمان"، بالا می‌کشد و او را بر تارک نگاه‌ها و توجهات اجتماعی می‌نشاند. پدیده‌ی برساخته‌ی اجتماعی است که تاریخ تولد و مرگ و فراز و فرودی دارد.

🔻 جامعه، "قهرمان"خویش را می‌سازد، برای آن‌که:

❗️۱. امید از دست رفته‌ی خود را برای تغییر، احیا کند.
❗️۲. بتواند انگیزه و اراده‌ی از دست رفته را بازسازی نماید.
❗️۳. پریشانی نظری و عملی را به وحدت و انسجام تبدیل کند.

❗️۴. در خود، این خوشبینی را ایجاد کند که اگر از دست ما کاری ساخته نیست، اما "ابرانسانی" قدرتمند، می‌تواند ما را از دریای حوادث عبور دهد.

امید به تغییر، اراده، وحدت و اعتماد به خویش، چهار عنصر اساسی است که در نهایت به خلق پدیده‌ی قهرمانی منجر می‌شود.

  برای عبور از خطر، "قهرمان و یا ابرانسان" ساخته می‌شود  اما برای آن که "قهرمان"، موفق شود، آن گاه، اطاعت و پیروی جمعی از او ضرورت می‌یابد. بدون اطاعت همگان از او، بن‌بستی شکسته نخواهد شد. اما برای آدمی،  اطاعت، امر گران‌باری است. از این رو، جامعه برای آن که "اطاعت" را برخود هموار و موجه کند، دست به ترفندی می‌برد. این که قهرمان را به  اوج رازآلود می‌برد، مقدسش می‌کند، توانایی‌اش را بیش از واقعیت، نشان می‌دهد. در باره فضیلت‌ها و مهارت‌هایش اغراق و افراط می‌کند.
چرا چنین می‌کند؟، زیر گویا آدمی نمی‌تواند از انسان عادی فرمان ببرد. اما از او که قهرمان‌ و صاحب قدرت و توانایی نظری و عملی‌اش می‌داند، آسان‌تر اطاعت می‌کند.

در حقیقت، علل روان‌شناختی اطاعت در میان مردمی که در کوران حوادث و گذر از گردنه‌های سخت و صعب العبور تغییرات، قرار دارند، آنان را به سوی پیروی خودخواسته و یا از سر ناچاری می‌کشاند.

پس از عبور از بحران و به هنگام پایین آمدن از ارتفاعات سخت و دردناک اجتماعی و رسیدن به دشت هموار، بتدریج "قهرمان"، رنگ می‌بازد، زیرا علت وجودی‌اش را از دست می‌دهد. خودسپاری مردم به ابرانسانی که آنان را با ایجاد اتحاد به مقصد و مقصود رسانده، کاهش می‌یابد و به جای آن "فردیت" می‌نشیند. شبیه مسافری که به منزل رسیده باشد و دیگر نیازی به "راه‌بلد" ندارد.

پس از تغییر و به سامان شدن امور، اما مسئله‌ی جامعه نیز تغییر می‌کند. اگر تا پیش از تغییر، مسئله این بود که چگونه می‌توان از بن‌بست عبور کرد، پس از پیروزی، مسئله این می‌شود که چگونه می‌توان از "قهرمان" عبور کرد. این پرسش، گاهی دوره‌ی جدیدی از بحران است و آن، "بحران عبور از قهرمان" و بازگشت "خودهای" از دست رفته به جامعه است.

کسانی اما به علت دلبستگی‌، منافع و یا علت‌های دیگر می‌خواهند "ابرانسان"، برای همیشه تداوم یابد. می‌خواهند پدیده‌ای مقطعی و دوره‌ای را به موضوعی برای همه‌ی دوره‌ها و زمان‌ها تبدیل نمایند. اما لاجرم و جبرا دوره‌ی افول قهرمان، با بنیان نهادن ساختار و نظم جدید آغاز می‌شود.
آرام آرام، تمرد و نافرمانی در میان جماعت گسترش می‌یابد. این تمرد نه از سر خودخواهی و القا بیگانه و یا دشمنی این و آن، بلکه فرایندی کاملا طبیعی رخ می‌دهد. طبیعی است زیرا "قهرمان"، اساسا پدیده‌ای است که در میانه‌ی بحران و برای عبور از آن، خلق می‌شود و پس از چندی، کارکردش را از دست می‌دهد.


✍️ علی زمانیان ... ۱۵ / ۱۱ / ۱۴۰۳
@kherade_montaghed
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🔵   چرا خروج از دین؟

طرح یک مسئله‌ی پیچیده

فیل زاکرمن"، جامعه‌شناس آمریکایی در کتاب "چرا مردم دین را طرد می‌کنند"، به این مسئله می‌پردازد که چرا جماعتی از دین‌داران، دین‌شان را از دست می‌دهند و سرانجام‌شان به ارتداد کشیده می‌شود.
"زاکرمن"، در ابتدا به شرح مفهوم "ارتداد" می‌پردازد و به این نکته اشاره می‌کند که ارتداد (apostasy)، از کلمه‌ی یونانی "apostasia" به معنای شورش گرفته شده است. هم چنین با استفاده از برخی آرا و نظرات کسانی چون "آرماند ماوس" و "کاترین برک" به صورت‌بندی انواع "ترک دین" می‌پردازد.

  "زاکرمن"، به طور کلی، چهار گونه ارتداد را از یک دیگر تفکیک کرده است:

۱. ارتداد ایمانی
۲. ارتداد فکری و اعتقادی
۳. ارتداد آیینی و مناسکی
۴. ارتداد اجتماعی و هویتی

❗️دراولین نوع ارتداد، یعنی ارتداد ایمانی، که بیشتر حس و تجربه‌ی وجودی است، شخص دین‌دار اعتماد خود را به موجودی برتر و امر استعلایی از دست می‌دهد. به نحوی که گویی به این جهان پرتاب شده است. نوعی بیگانگی مطلق با این جهان و زیستن در غربتی تاریک. ارتدادی که همسایه‌ی نیهیلیسم است. همان که کامو از آن با عنوان "آبزورد"(absurd) نام برده است. جهان آبزورد یعنی جهانی که نمی‌توان آن را به نحو معقول فهم کرد و جهانی که فاقد معناست.

❗️در ارتداد نوع دوم، شخص، ممکن است برخی و یا تمام اعتقادات و باورهای دینی خود را از دست بدهد. باور به خدا، معاد و یا اعتقاداتی که پایه و بنیان دین محسوب می‌شود. اما این که مرز ارتداد و دین در کجا نهاده شده است، منوط به این است که چه بخشی از باورهای دینی و کدام بخش از اعتقادات خود را رد می‌کند.

❗️در ارتداد نوع سوم، فرد دین‌دار ممکن است برخی و یا تمامی مناسک و آیین‌های دینی را طرد و از آن ها عبور نماید.

❗️ارتداد نوع  چهارم، وقتی است که شخص دین‌دار، خود را از جامعه‌ی دینی که به آن تعلق دارد، رها می‌کند. پیوند و رابطه‌ی خود را با هم دینان‌اش می‌گسلد و هویت خود را با خارج از مذهب بازتعریف می‌نماید. این نوع ارتداد را ارتداد اجتماعی نیز می‌نامد.

بنابر این ما با چهار گونه ارتداد و یا ترک دین روبرو هستیم، ارتداد ناشی از ترک ایمان، ترک اعتقاد و باور دینی، ترک مناسک و آیین و در نهایت، ترک اجتماع و هویت دینی خود.

  "زاکرمن"، تقسیم‌بندی دیگری با محوریت تقدم و تاخر ارتداد مطرح می‌کند و معتقد است دو گونه ارتداد را باید از هم جدا کرد:

✔️ ۱. ارتداد اولیه، و آن وقتی است که شخص از ابتدا گرایشی به دین نداشته و مسیر خود را از همان ابتدا از مسیر دین‌دارانی که با آنها می‌زید، جدا کرده است
✔️ ۲. ارتداد ثانویه، و آن وقتی است که شخص دین‌دار سال‌ها ذیل چتر دین می‌زیسته است و اما به علت‌هایی دین خود را ترک می‌کند. ترک ثانویه دین، کار سخت و واجد مشقات اجتماعی و روان‌شناختی عمیقی است.
در حقیقت، بسته به این که دین در زندگی شخص دین‌دار، چقدر اهمیت داشته و از نظر عاطفی به چه میزان به آن دلبسته بوده است، با پیامدهای روان‌شناختی مواجه خواهد شد.

هم چنین دو گونه ارتداد آشکار و پنهان نیز مورد توجه زاکرمن است. در جامعه‌ای که هر گونه آزاد‌اندیشی و انتخاب مسیر اعتقاد و زندگی، سخت و دشوار و به همراه عواقب است، ارتداد پنهان شکل می‌گیرد، به نحوی که آن را آشکار نمی‌کنند.
علاوه بر تقسیم بندی‌های پیشین، دو نوع دیگر از ارتداد را با محوریت "اثرگذاری" و "شدت"، نیز می‌توان از هم سوا کرد. اولا، "ارتداد کم‌عمق" و ثانیا "ارتداد عمیق". ارتداد خفیف و یا کم‌عمیق، یعنی از آنِ کسانی است که دین خود را و حتی باور به خدا را طرد می‌کنند، اما هم‌چنان احساس می‌کنند، "چیزی" در آن جا وجود دارد. یک نیروی ماورایی و امری استعلایی که وحدت عالم را حفظ می‌کند و می‌تواند به زندگی معنا ببخشد.
اما در ارتداد عمیق، ما با نوعی دگرگونی ژرف در باورها و سبک زندگی فرد روبرو هستیم.

چرا و به چه علت‌هایی شخص، دین‌اش را از دست می‌دهد؟

پرسش از علل ترک دین، پرسشی بزرگ‌دامنه و پیچیده‌ای است و به علل و عوامل بسیاری وابسته است. و نیز برای هر فرد ممکن است علل مختلفی مطرح شده باشد. اما به طور کلی برخی از عواملی که سبب ترک دین می‌شود، عبارت است از:

✍️ علی زمانیان ... ۲۸ / ۱۱ / ۱۴۰۳

@kherade_montaghed

ادامه 👇👇
۱. تعارض دین با اخلاق
وقتی دین‌دار احساس می‌کند آموزه‌های دینی به پیروانش دستور به قتل و رفتارهای خشن می‌دهد و یا میان دین با اخلاق زمانه و حقوق بشر تقابل و ناسازگاری می‌بیند.

۲. مسئله ی شر،
شخص احساس می‌کند خداوند نسبت به بدبختی و مشقات انسان بی‌تفاوت است. خدایی که "دانای مطلق"، "توانای مطلق" و "خیرخواه مطلق" است، اما هنوز شر وجود دارد. به عنوان مثال، خداوند می‌داند که آدمی، در چه وضعیت مشقت‌بار و سختی گرفتار شده‌است، می‌تواند او را از زیر بار رنج بیرون آورد و نیز خیرخواه است و می‌خواهد چنین شود، در این صورت چرا انسان گرفتار درد و رنج را یاری نمی‌رساند و او را از زندگی پرعذاب‌اش نجات نمی‌دهد؟

۳. چالش های علمی، یا تعارض یافته‌های علمی با آن چه در کتب دینی آمده است، از جمله عوامل از دست رفتن برخی باورهایی است که نمی‌توان از آن‌ها دفاع کرد.

۴. تجربه‌های تلخ شخصی، شکست در دعا،  و حس رهاشدگی و فراموش شدگی. تجربه‌ی آلام دراز مدت و یا تنش‌های سخت، به ویژه مرگ عزیزان، تغییرات ژرفی در اندیشه و عمل دینی ایجاد می‌کند و اعتقادات را می‌فرساید.
در این‌جا البته پارادوکسی هم شکل می‌گیرد. این که درد و رنج‌ها و تنش‌های دردناک در ساحت فردی، احتمالا دین شخص را از او می‌ستاند، اما تجربه‌های سخت و دردناک جمعی و  مشترک میان پیروان یک دین، احتمالا موجب دین‌دارتر شدن جمع را فراهم می‌کند. به سخن دیگر، تجربه‌های دردناک در سطح فرد و جمع، به دو نتیجه و محصول متفاوت منجر می‌گردد.

۵. مشاهده‌ی رفتارهای خشن و غیراخلاقی از سوی جامعه‌ی دینی به ویژه روحانیان و مبلغان دینی. کنش‌های غیراخلاقی روحانیون، به چیزی دامن می‌زند که در اصطلاح روان‌شناختی، به آن، "تعارض شناختی" گفته می‌شود. تعارضی فرسایشگر که باورهای دینی را با تنش جدی روبرو می‌کند.

۶. مواجه شدن با سایر ادیان و اطلاع از جوامع دیگر، امکان مقایسه‌ی میان وضع خود و دیگران را فراهم می‌آورد. در واقع آشنایی با خوبی‌ها و ارزش‌های موجود در پیروان سایر ادیان، می‌تواند این تصور را که دین من برتر از سایر ادیان است، زیر سوال ببرد. و نیز اطلاع از نحوه‌ی زیست ساکنان سایر جوامع، به ویژه جوامع سکولار و توسعه یافته، تصور تقابل میان دین و توسعه را دامن می‌زند. و همین تقابل، سبب کاهش توجه به دین را نیز سبب می‌شود.

۷. ناتوانی دین در معنابخشی به زندگی و مهم‌تر از این، غیرکارکردی شدن، از علل اساسی ترک دین است. "کارن آرمسترانگ"،  در کتاب "تاریخ خدا" که ترجمه‌ی آن با عنوان "خداشناسی از ابراهیم تا کنون"، منتشر شده است، به این نکته‌ی مهم می‌پردازد که " هر دین پر رونقی، گرمی بازارش از کارآیی آن است و نه از استدلال‌های تاریخی و فلسفی‌اش". "آرمسترانگ" با طرح این نکته که دین باید با زندگی به وفاق برسد، تاکید می‌کند که هر مفهومی از خدا که کارآیی‌اش را از دست بدهد، تغییر می‌کند. دین، عملا باید بتواند مسئله‌ای را از مسایل انسان را حل و یا مشکلی را رفع نماید. در غیر این صورت، بتدریج اهمیت‌اش را از دست می‌دهد.

۸. نزاع و تقابل دین با زندگی روزمره و ناسازگاری دین با ارزش‌های بنیادین در هر عصر، در نهایت باعث می‌شود که دینداران، بتدریج یا دین را از اهمیت بیندازند و یا حتی آن را کناری نهند. نراع دین و زندگی، در نهایت به ضرر دین تمام می‌شود.

۹. نظام سیاسی ناکارآمد و یا کژکارکرد که به نام خداوند بر ملت حکمروایی می‌کند، سبب خروج تدریجی دین‌داران از دین می‌گردد. این نکته پر اهمیت است که آدمی به چه نام و ذیل کدام عنوان دچار درد و رنج می‌شود. رنج‌هایش را به چیزی استناد می‌دهد و چه چیزی را منبع مشقات خویش می‌شناسد.
وقتی به نام دین و به نام خدا، مردمانی را به دریای مواج رنج و تعب می‌افکنند، بتدریج دین، در آن دیار سست و ضعیف خواهد شد و چه بسا افراد بسیاری، دین‌شان را ترک خواهند کرد

(این نوشته با استفاده از کتاب  "Faith No More_ Why People Reject Religion"،  نوشته‌ی فیل زاکرمن، تهیه شده است.)


✍️ علی زمانیان ... ۲۸ / ۱۱ / ۱۴۰۳
@kherade_montaghed
🔵  دارد تمام می‌شود

سال را می‌گویم، دارد تمام می‌شود. به پایان می‌رسد سالی که در آن خندیدیم، گریستیم، آرام بودیم، مضطرب شدیم. امید در جانم‌مان شکوفه زد، هر چند کم‌سو و ناامید و مایوس شدیم، هر چند سنگین و غم‌انگیز.

  سال رو به پایان است،
وقتی به پشت سر نگاه می‌کنیم، به خودمان می‌گوییم چه زود گذشت. اما وقتی به گذران لحظه‌ها و روزها نگاه می‌کنیم، احساس می‌کنیم چه دیر. و آدمی درونی پر از تناقض‌هایی حل نشده دارد. دو نگرش ناساز، هم‌زمان به یک‌دیگر تنه می‌زنند. از سویی احساس می‌کنیم، سال چه زود و با سرعت عبور کرد و تمام شد و از سویی دیگر احساس می‌کنیم روزهای پر رنج و اضطرابش چه دیر پایید.

غوطه خوردن در دریای مواج زندگی، به نحو طبیعی، در جای خودش، نفس آدمی را می‌گیرد، چه برسد به زندگی در این مُلک و دیار که در فراز و نشیب بسیار، همه را دچار سرگیجه کرده است. سرزمینی که می‌توانست آرام باشد و غروب آفتاب‌اش زیبا، سرزمینی که می‌توانست بیش از رنج، شادی در کوچه و پس‌کوچه‌هایش پرسه بزند، اما آن‌چه بر هم انباشت شده و می‌شود، نگرانی، بی‌قراری، اضطراب، رنج و فرسودگی است. فرسودگی، فقط مربوط به تن و جسم‌ نمی‌شود، در بن‌بست‌های دیرپا، دین، فرهنگ، سرمایه‌های اجتماعی، رضایت و شادی فرسوده می‌شوند. جان آدمی است که در کشاکش روزگار، فرسوده و تباه می‌شود. و ما نسلی هستیم که به چشم خویش، تباه شدن سرزمینی را می‌بینیم که وطن می‌نامندش.

سال‌ها از پی هم می‌آیند و می‌روند و زمان از دست می‌شود. فرصت‌ها می‌سوزند و دود آن، بر چشم مردمانی می‌رود که چشم به آینده دوخته‌اند. هم‌چون نیستانی که آتش در آن درگرفته است، روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها و اغراق نیست اگر بگویم قرن‌ها دود می‌شوند و به هوا می‌روند.

  سال‌ها از پی‌هم می‌آیند و می‌روند و ما از خودمان نمی‌پرسیم چرا نمی‌توانیم مسئله‌های تاریخی‌مان را حل کنیم. چرا هر زخمی که بر پیکر فرهنگ، سیاست و جامعه وارد می‌شود، دیگر بهبود نمی‌یابد. زخم‌ها از پی‌ زخم‌ها، و دردها در پی دردها می‌آیند و اما نمی‌روند. و نمی‌پرسیم چرا قدرت و توان ترمیم خود را از دست داده‌ایم؟

هیچ آیا از خود پرسیده‌ایم چرا نمی‌توانیم (هم در سطح فردی، هم در سطح کلان اجتماعی و حتی بین‌المللی) از زخم‌هایی که بر پیکر ما وارد شده عبور کنیم؟ این چه سرنوشتی است که آینده‌‌مان در اسارت گذشته و تاریخ پیشین است؟ چرا گذشته، مانع را آینده‌ی ماست؟

مگر نه این است که تماما آدمیان در طول تاریخ و در همه‌ی جوامع با مصیبت‌ها، مشقت‌ها، جنگ‌ها و....روبرو بوده‌اند، در این میان، چرا ما بار سنگین و دردناک تمامی تاریخ‌مان را بر دوش گرفته‌ایم و آیا وقت آن نرسیده که به جای خیره شدن به گذشته، سرمان را برگردانیم و آینده را بنگریم؟

چگونه می‌توانیم خویشتن خویش را و سرزمین‌مان را از نو مرمت کنیم؟ چگونه می‌توانیم زخم‌‌های تاریخی‌مان را التیام بخشیم تا بهبود یابند.؟

اینک بیش از هر چیز به جنبش رهایی‌بخش از تاریخ و اسارت پیشینیان، محتاجیم. این سخن نه بدان معناست که به تاریخ بی‌نیازیم. البته که تاریخ، کلاس بزرگی برای آموختن است، و البته تجربه‌های پیشینیان، غنیمت گران‌بهایی است،
🔻 اما مقصود آن است که:
اولا،  زخم‌های تاریخی را معیار روابط، مناسبات و زندگی امروزمان قرار ندهیم. مراد ما در این‌‌جا، رهایی از زنجیرهایی است از جنس نفرت‌های انباشت شده و خاطرات تلخی که "اکنون‌مان‌" را از ما می‌ستاند.
ثانیا، برای حل مسئله‌های امروزی، به جای آن که سرمان را به پشت برگردانیم و راه حل را در مخروبه‌ی گذشته بیابیم، متاملانه با "عقل" مشورت کنیم و به یاری او مسیرمان را پیدا نماییم.
✔️ روزی باید از "صغارت تاریخی" بیرون بیاییم، بالغ شویم و برپای عقل خویش بایستیم. و بلوغ، یعنی ما معمار زندگی خویش شویم، بی آن‌که دیگری، دست‌مان را بگیرد.

  دارد تمام می‌شود،
اما این بار، منظور، تمام شدن سال نیست. تمام شدن فرصت‌های تاریخی برای رشد و توسعه است که به سرعت از دست می‌رود. تمام شدن امکان‌های زندگی است. جهان منتظر هیچ قومی نمی‌ماند. کاروانِ زمان، می‌گذرد و این مسافران‌اند که باید خود را با رفتن‌اش هماهنگ کنند.

  "دارد تمام شدن‌"هاست که ما را مضطرب کرده و می‌کند. زیرا به چشم خویش می‌بینیم سرمایه‌های این سرزمین، چگونه دور می‌شوند، محو می‌شوند. می‌سوزند و خاکسترشان را باد با خود می‌برد.
"زمان"، به منزله‌ی بهترین و مهمترین سرمایه، دارد تمام می‌شود. سال، رو به پایان است و همه‌چیز.

✍️ علی زمانیان ... ۱۰ / ۱۲ / ۱۴۰۳
@kherade_montaghed
🔵  "خدا"، آن‌گونه که به نظر می‌رسد.


ما با پندار خدا روبرو هستیم، نه با خود خدا

  نکته‌ی اول:
تفکیک میان خدا، آن گونه که هست و خدا آن گونه که به نظر می‌رسد، اهمیت بالایی دارد. زیرا ما می‌توانیم در باره‌ی خدا، آن گونه که به نظر می‌رسد سخن بگوییم و بیندیشیم، اما در برابر خدا، آن گونه که هست، فقط می‌توان و باید سکوت کرد. ما با "نمود" خدا روبرو هستیم نه با " بود" خدا. ما با انعکاس سایه‌ی خدا بر معرفت انسانی‌مان مواجه می‌شویم و نه با او، آن چنان که هست. از این رو سخن گفتن از خدا، (با وام گرفتن از ایده‌ی افلاطون)، سخن گفتن از سایه‌ی خداست. اندیشیدن به خدایی است، آن گونه که به نظر می‌رسد. بنابراین فقط می‌توانیم "پندار خدا" را روایت کنیم.

نکته‌ی دوم:
وقتی از پندار خدا سخنی به میان می‌آید به این معناست که خدا، بر هریک از آدمیان به گونه‌ای متفاوت می‌تابد. از این رو خداشناسی خداباوران با یکدیگر متفاوت و در برخی موارد متضاد است. هر یک، پنداری از خدا دارند. و همین تفاوت و تضاد پندارها در ذهنیت مومنان، سبب می‌شود که به تعبیر مولانا ره افسانه زنند و جنگ هفتاد و دو ملت رخ دهد. نزد مولانا راز این تفاوت و تکثر پندارها این است که ما آدمیان در تاریکیِ این جهان با حقیقت روبرو می‌شویم. (داستان تماس با فیل در تاریکی را به یاد بیاورید).
اجمالا می‌توان گفت که همه‌ی این تصاویر و پندارها، نسبت به خدا، آن چنان که هست، از یک میزان اعتبار برخوردار نیستند. یکی بر دیگری ارجحیت دارد. اما این ارجحیت، بر ما چندان مکشوف نیست. زیرا نمی‌توان دوری و نزدیکی هر یک از پندارها را با خدایی که آن جا نشسته است، اندازه گیری کرد. بنابراین هیچ کس نمی‌تواند ادعای فهم درست و کامل از خدا داشته باشد و خود را بر حق و دیگران را تماما بر نهج باطل بداند. تنها کاری که می‌توان کرد این است که:
✔️ اولا، نسبت به پندارهای متفاوت نسبت به خدا رواداری نشان داد و یا دست کم با قائلان هر یک از این پندارها مدارا نمود.
✔️ ثانیا، درونی گشوده به هر یک از ادراک‌ها داشت و با  گفتگوی میان پندارها، مسیر معرفتی درست‌تری را انتخاب کرد.

نکته‌ی سوم:
شکل‌گیری پندار آدمیان از خدا، "فرایندی" است. به این معنا که خداباوران طی یک پروسه‌ی بعضا طولانی و تحت تاثیر علل و عوامل مختلفی، به فهمی از خدا می‌رسند. و گرچه اراده و تصمیم آنان در این که خدا را چگونه درک کنند، منشا اثر است اما بخش بزرگ همه‌ی پندارها، ذیل عواملی شکل می‌گیرد که عموما (و نه تماما)، از حیطه‌ی اختیار و اراده‌ آدمی خارج است. این که کدام علل و عوامل در فهم از خدا موثرند، بعدا خواهد آمد. اما بیان این نکته عجالتا ضرورت دارد که ما خدا را از "افقی" که در آن ایستاده‌ایم، تماشا می‌کنیم. چشم‌اندازی که از آن به خدا می‌نگریم و او را می‌بینیم و پنداری که از او در ذهن ما شکل می‌گیرد، تعیین کننده‌ی خدا‌شناسی ماست.

آدمیان هر یک، از چشم انداز و افق دید منحصر به فرد به هستی می‌نگرند. و همین انحصار در افق دید و یا پرسپکتیو است که سبب خلق پندارها می‌گردد. هیچ کس نمی‌تواند مدعی شود که از "هیچ کجا" به حقیقت می‌نگرد. هر یک از ما آدمیان، از "یک جایی" و افقی به هستی نگاه می‌کنیم. و درست همین افق و پرسپکتیو است که خط نگاه و کیفیت نگرش ما را تعیین می‌کند و باعث می‌شود با وجهی از حقیقت مواجه شویم و نه با تمام حقیقت.

نکته‌ی چهارم:
پندار خداباوران از خدا، امر ثابت و بدون تغییر نیست. بلکه هر یک از خداباوران، بدون آن که خود، چندان نسبت به تغییر پندارشان آگاهی داشته باشند، دایما دچار تغییر و تحول در امر خداشناسی می‌شوند. درک خدا باور از خدا هم چونان جریان آبی است که در رودخانه‌ای خروشان، دایما با فراز و نشیب‌هایی روبرو می‌شود و مسیرش را تغییر می‌دهد. این تغییر الزاما به سوی تعالی نیست، گاهی به درجات پایین تر نزول می‌کند و گاهی نیز زایل می‌شود و از دست می‌رود. تغییر و دگرگونی در فهم از خدا، تابعی است از تغییر و دگرگونی در عواملی که درک خاصی از خدا را ایجاد کرده اند.

✔️ به زبان آماری، میان فهم از خدا (به عنوان متغیر وابسته)، و عوامل موجده‌ی فهم از خدا به عنوان متغیر مستقل، همبستگی وجود دارد. گرچه تناظر یک به یکی میان دگرگونی در متغیر مستقل و متغیر وابسته برقرار نیست، اما هرگاه متغیر مستقل، دچار تغییر و تحول گردد، خداشناسی خداباور نیز به تبع آن، دچار تغییر و تحول می‌گردد.

  نکته‌ی پنجم:
فارغ از این‌که نگرش افراد با چه درجه‌ی اعتبار مطابق با واقع است، اما، هر نگرش و برداشتی از خدا، وظیفه و رسالتی بردوش قائلان به آن نگرش می‌اندازد. به تعبیر دیگر، خداباور، مطابق با نگرشی که از خدا دارد، خود را مسئول و موظف به انجام وظایفی می‌داند. و همین امر سبب می‌گردد، ظواهر دین‌داری افراد متفاوت شود.

✍️ علی زمانیان ... ۱۹ / ۱۲ / ۱۴۰۳
@kherade_montaghed
🔵 چرا خدا این‌گونه به نظر می‌رسد؟

✔️ علل و عوامل موثر بر تصور از خدا

همان‌گونه که پیش از این آمد، خداباوران با "بود" خدا روبرو نیستند، بلکه با "نمود" و با پنداری از خدا مواجه می‌شوند. در نتیجه، هر کسی که از خدا سخن می‌گوید، آگاهانه  یا ناآگاهانه، برداشت و درک شخصی خودش را، و نه الزاما از "خدا آن چنان که هست"، مطرح می‌کند. به عبارتی دیگر، صرفا پندارش را در باره ی خدا در میان می‌گذارد و نه بیشتر.

اکنون وقت طرح این پرسش است که:

پندار هر یک خداباوران تحت چه علل و عواملی شکل می‌گیرد و چه عواملی در کیفیت و ماهیت پندار از خدا مدخلیت دارد؟

✔️ تصویر خدا در ذهن خداباوران، عمدتا، علتی است، نه دلیلی. به این معنا که بیشتر تحت تاثیر علت‌‌های غیر معرفتی شکل می‌گیرد و نه دلایل فلسفی و استباطات معرفتی.

علل متعدد و متکثری در شکل‌گیری پندار هر یک از خداباوران، دخالت دارد.

برخی از این علل عبارتند است از:

  ۱. تجربه‌های شخصی

یکی از عوامل بسیار موثر و اساسی در این که خدا نزد خداباور چگونه تجلی می‌یابد، "تجربه‌های شخصیِ" خدا‌باور است.

از میان انواع تجربه‌های شخصی، تجربه‌ی درد و رنج واتفاقات، شکست‌ها و بحران‌های دردناک اهمیت بنیادین دارد. این تجربه‌ها می‌توانند باعث شوند افراد به سمت بازتعریف یا بازاندیشی در مورد خدا حرکت کنند. به نحوی که گاهی حتی ایمان خود را به طور کامل زیر سؤال ببرند. برای مثال، فردی که با بیماری سخت مواجه می‌شود، ممکن است با دعا و نیایش به خدا پناه ببرد. اگر خدا را همراه و تسلی بخش بیابد، به او نزدیک می‌شود و اما اگر احساس کند که خواهش او بی‌پاسخ مانده است آن گاه شروع به سؤال کردن از عدالت یا مهربانی خدا می‌کند. فردی که عزیزی را از دست داده است، ممکن است از خود بپرسد: "چرا خدا اجازه داد چنین اتفاقی بیفتد؟" یا "اگر خدا خوب است، چرا این همه رنج در جهان وجود دارد؟"
این سؤالات می‌توانند منجر به بحران ایمان شوند و فرد را به سمت بازتعریف تصورش از خدا سوق دهند. در این حالت، خدا ممکن است به عنوان موجودی دور یا حتی بی‌تفاوت و حتی موجودی بیگانه با رنج انسان تصور شود.
گرچه تجربه‌ی مصیبت و رنج آثار فراوانی بر تصور از خدا دارد، اما تجربه‌های خوشایند و مطلوب نیز می‌تواند ذهنیت خداباور را به سوی خدای مهربان و حامی سوق دهد.
تجربه‌های دوران کودکی و یا خانواده‌ای که شخص، در آن بالیده است، تصور از خدا را خلق می‌کند. خدای کسی که در خانواده‌ای آرام، مرفه، با والدینی صبور و مهربان زندگی کرده است، با خدای شخصی که در خانواده‌ی، آشفته، بی‌ثبات و والدین پرخاشگر و فقیر رشد یافته است، فرق دارد. تجریه‌ی سرکوب، تحقیرشدگی در دوره ی کودکی در پندار از خدا بسیار موثر است.

۲. ساختار روان‌شناختی

ساختار روان‌شناختی افراد نقش مهمی در شکل‌گیری و تغییر تصور و پندار از خدا دارد. به عنوان مثال، "سبک دلبستگی" افراد در این که چه تصوری از خدا دارند مدخلیت دارد.
افرادی که "دلبستگی ایمن" دارند، معمولاً خدا را به عنوان موجودی حمایت‌گر، مهربان و قابل اعتماد تصور می‌کنند.افرادی که "دلبستگی اضطرابی" دارند، خدا را به عنوان موجودی تنبیه‌گر یا غیرقابل پیش‌بینی می‌ببینند و دائماً نگران رضایت یا خشم او هستند.  خدا نزد افرادی که دلبستگی شان از نوع "دلبستگی اجتنابی" است، خدای بی احساس، بی‌تفاوت و یا غیرقابل دسترس تصور می گردد.

خداباوری که نیاز شدید به کنترل و امنیت دارد، خدا را به عنوان موجودی قدرتمند و مداخله‌گر تصور می‌کند که می‌تواند نظم را در زندگی‌‌اش برقرار کند. این تصور به او احساس آرامش می‌دهد و کمک می‌کند تا با عدم قطعیت‌های زندگی‌اش کنار بیاید.
خدای افراد با تفکر انتزاعی و خدای افراد با تفکر عینی با یک‌دیگر متفاوت است: خدا در تفکر انتزاعی، مفهومی ذهنی، فراگیر و غیرشخصی است و در تفکر عینی به شکل انسان‌وار و شخصی تصور می‌شود، مانند پدری مهربان یا قاضی عدالت‌گر.
تجربه‌های هیجانی مانند تجربه‌ی احساس گناه، شرم، یا شادی، تصور افراد از خدا را تحت تاثیر قرار می‌دهد. کسی که احساس گناه دایمی دارد ممکن است فرد خدا را به عنوان قاضی سخت‌گیری ببیند که دائماً در حال نظارت و تنبیه است.

بر اساس نظریه‌های مراحل رشد در  روان‌شناسی، کیفیت ایمان و پندار از خدا در سنین مختلف و مطابق با هر مرحله، تغییر می‌کند. 
هم چنین "ویژگی‌های شخصیتی"، بر تصور از خدا تاثیر می‌گذارد. افراد، با شخصیتی با ثبات و گشوده، پنداری خلاقانه‌تر وانعطاف‌پذیرتری از خدا دارند و او را به عنوان مفهومی پیچیده و چندبعدی می‌ببینند. افراد با شخصیت سازگار  و آرام، معمولاً خدا را به عنوان موجودی مهربان و بخشنده تصور می‌کنند.


✍️ علی زمانیان ... ۲۱ / ۱۲ / ۱۴۰۳
@kherade_montaghed

ادامه👇👇
۳. عوامل و رخ‌دادهای فرهنگی و اجتماعی
علل جامعه‌شناختی شکل‌گیری و سپس، دگرگونی تصور از خدا باعث می‌شود که شخص، تحت نفوذ عوامل اجتماعی از جمله، این که در کدام طبقه‌ی اجتماعی قرار دارد، چه رخ‌دادها و تحولات اجتماعی را پشت سرنهاده است، در کدام رتبه‌ی فقر و مسکنت قرار دارد، نظام سیاسی حاکم، چه نسبتی با دین به نحو کلی و با خدا با نحو ویژه برقرار می‌کند. و نیز تجربه‌های جمعی مانند بیماری‌های همه‌گیر، جنگ‌ها، مصیبت‌ها و مسایلی از این قبیل، سبب می‌شود که خدا نزد افراد به چهره‌های مختلف ظاهر شود و هر یک از دینداران، تصوری برگرفته از شرایط اجتماعی خود را داشته باشند. به عنوان مثال، در زمانه‌ی بروز انقلاب، تصور خدایی فعال، انقلابی، منتقم، خشن و کوبنده‌ی ستم‌گران بر اذهان خداباوران سایه می‌افکند. خدای انقلابیون، خدای سیاست‌ورز و حساس به دگرگونی اجتماعی است. (تصویر چنین خدایی را در انقلاب سال ۵۷ ایران می توان به خوبی مشاهده کرد).
تحول اجتماعی اساسا نسبت جامعه با دین را تغییر می‌دهد. در این میان، تحول نهاد مذهب مانند روحانیت، تحول حوزه ی جنسیتی و نقش زنان، بالا رفتن سطح تحصیلات جامعه، رشد سکولاریسم، رشد فرایند جهانی شدن، گسترش رسانه‌ها و در نتیجه، ارتباط وسیع و نزدیک با سایر پیروان سایر ادیان و سبک زندگی در سایر فرهنگ‌ها، تحولات نسلی و تغییر در نظام ارزش‌ها، رشد علم و بینش تجربه‌گرایانه و به ویژه رشد فردیت در جهان امروز، و علل دیگر باعث می‌شود که پندار خدا دچار قبض و بسط شده و یا دگرگون گردد.

۴. تصویر خدا در مراحل رشد اخلاقی


هم چنان که می‌دانیم "لارنس کولبرگ"، روان‌شناس معروف، نظریه‌ای درباره مراحل رشد اخلاقی ارائه کرد که شامل شش مرحله است. این مراحل به سه سطح کلی تقسیم می‌شوند: "پیشاعرفی"، "عرفی" و "پسا‌عرفی".
کولبرگ معتقد است که رشد اخلاقی افراد از مراحل ساده‌تر به مراحل پیچیده‌تر پیشرفت می‌کند.
الف) تصور از خدا در مراحل اول و دوم از سطح "پیش قراردادی، یا عرفی"، که مبتنی بر اطاعت، اجتناب از تنبیه، و منافع شخصی است،  اغلب به عنوان موجودی قدرتمند و تنبیه‌گر تصور می‌شود که رفتارهای خوب را پاداش می‌دهد و رفتارهای بد را مجازات می‌کند. رابطه‌ی افراد با خدا در این مرحله از اخلاق، بر اساس ترس از مجازات یا انتظار پاداش از سوی خدا درک می‌شود. برای مثال، فرد ممکن است به دلیل ترس از جهنم یا امید به بهشت، از انجام کارهای بد اجتناب کند.

ب) سطح دوم یا سطح عرفی و قراردادی از اخلاق، مبتنی است بر توجه به انتظارات اجتماعی و حفظ نظم. در این سطح، خدا به عنوان حافظ نظم اجتماعی و قوانین اخلاقی درک می‌شود. خدا ممکن است به عنوان موجودی دیده شود که از هنجارهای اجتماعی و قوانین دینی حمایت می‌کند. هم چنین مناسبات خداباور با خدا بر اساس هنجارهای اجتماعی و دینی تنظیم می‌گردد.

ج) خدا در سطح سوم از اخلاق که بر عدالت، توافق جمعی و اخلاق جهانی ابتنا دارد، به عنوان منبع اصول اخلاقی جهانی و عدالت تصور می‌شود. خدا ممکن است به عنوان موجودی دیده شود که فراتر از قوانین و هنجارهای اجتماعی است و بر اصولی مانند عدالت، محبت و احترام به حقوق دیگران تأکید دارد.

  ۵. خدا در آیینه‌ی نیازها

  نیازهای انسان در سطوح مختلف می‌توانند بر درک و تصور او از خدا تأثیر ‌می‌گذارد.
"آبراهام مازلو"، روان‌شناس انسان‌گرا، نظریه‌ای درباره سلسله مراتب نیازهای انسان ارائه کرد که شامل پنج سطح اصلی است.  نیازهای پایه‌ای فیزیولوژیک، نیازهای ایمنی، نیازهای تعلق و عشق، نیازهای احترام و در نهایت، نیازهای خودشکوفایی. 
این که خداباوران در کدام یک از مراتب سلسله مراتب نیازها ایستاده باشند، پندارشان از خدا می‌تواند متفاوت باشد.

الف) شخصی که در "مرتبه‌ی نیازهای فیزیولوژیک" است، خدا را اغلب به عنوان تأمین‌کننده نیازهای اساسی مانند غذا و آب تصور می‌کند. از این رو دعاها و نیایش‌هایش برای درخواست روزی و رفع گرسنگی است.

ب) خداباوری که در "سطح نیازهای ایمنی" قراردارد، خدا را به عنوان محافظ و پناه‌دهنده‌ای تصور می‌کند که امنیت و آرامش او را فراهم می‌آورد.

ج) "نیازهای تعلق و عشق"، سبب می‌گردد خداباور، خدا را به عنوان منبع عشق و تعلق تصور کند. خدا را موجودی مهربان و دوست‌داشتنی ببینند که به آنها عشق می‌ورزد.

د) خداباوری که در سطح پنجم از هرم نیازها یعنی "سطح نیازهای احترام" قرار دارند، پندارش از خدا به عنوان منبع عزت نفس و احترام است. افراد ممکن است خدا را به عنوان موجودی ببینند که به آنها ارزش می‌دهد و به موفقیت‌هایشان افتخار می‌کند.

ه) و در نهایت، خداباوری که به "سطح نیازهای خودشکوفایی" رسیده است، خدا را به عنوان منبع معنویت و تحقق خودشکوفایی تصور می‌کند. نیرویی درونی یا مفهومی انتزاعی که به او کمک می‌کند تا به پتانسیل کامل خود برسد.

✍️ علی زمانیان ... ۲۱ / ۱۲ / ۱۴۰۳
@kherade_montaghed
🔵  اراده‌ی انسان، اراده‌ی خدا

(بخش سوم و آخر)

در بخش اول و دوم، علاوه بر این که توضیح داده شد خدا، نزد هر یک از خداباوران، به گونه‌ و چهره‌ای ظاهر می‌شود، نیز برخی از علل تنوع و تکثر خداشناسی‌ها آورده شد.
در این بخش، به تاثیر دوره‌های بلند مدت تاریخی بر پندار از خدا پرداخته می‌شود.

  ۱.  آدمیان در تمام طول تاریخ، دست کم دو مسئله‌ی مشترک داشتند و دارند:

الف)  اول این که چگونه می توان جهان پیرموان را فهمید
ب)  و دوم، این که چگونه می توان جهان را تحت کنترل خود درآورد.
جهانی که نه می‌توان آن را فهمید و نه آن را کنترل نمود، جهانی تاریک، ترسناک و ناامن و در نتیجه، جهانی پر از ترس و اضطراب است. ترس و اضطراب انسان از چنین جهانی باعث می‌شده است که دایما جد و جهد نماید تا:
اولا آن را بشناسد
ثانیا بتواند بر آن اثر بگذارد و آن را تحت کنترل خویش درآورد. .
فهم جهان و کنترل آن، به منزله‌ی ضرورتی اجتناب‌ناپذیر، گرچه در صورت‌های مختلف (مانند جادو، خرافات، دین، علم، تکنولوژی، هنر، فلسفه و...) نمود و ظهور پیدا کرده است، اما اجمالا می‌توان گفت که تمامی تلاش‌های انسان در طول تاریخ، معطوف به پاسخگویی به دو نیار فهم و کنترل جهان، قابل صورت بندی است.

✔️  مدعای این جستار کوتاه، این است که هر چه قدرت فهم و توانایی و عاملیت انسان افزایش یافته، نسبت انسان با خدا و تصوری که خداباوران از خدا داشته و دارند، تغییر کرده است.

از این رو پاسخ به پرسش زیر اهمیت دارد:
اراده‌ی انسان در اتفاقات و رخ‌دادهای فردی و جمعی، چقدر نافذ است؟ آدمی تا کجا می‌تواند جهان خویش را آن گونه بسازد که خودش می‌خواهد؟ نقش و اراده‌ی نیروهای متافیزیکی و منجمله خدا، در برابر اراده و خواست انسان چگونه فهمیده می‌شود؟

  ۲. تاریخ خداشناسی را می‌توان با دوره‌هایی دراز مدتی از احساس آدمیان در توانایی فهم پدیده‌ها و اراده‌ورزی و توانایی آن‌ها در کنش‌گری تحلیل کرد. به این معنا که هر چه انسان به سمت احساس خودکفایی در فهم جهان و نیز کنترل پدیده‌ها پیش رفته است، گرایش او به خدا و نیز فهم او از خدا متفاوت شده است. به تعبیر دیگر، تصور و پندار از خدا، بستگی دارد به این که خداباور به چه میزان می‌تواند رخ‌دادهای طبیعی و اتفاقات زندگی‌اش را فهم کند و به چه میزانی می‌تواند اراده‌گرایانه در تغییر و ساختن جهان پیرامونش اقدام نماید. فی‌الجمله، توانایی انسان در شناخت و مدیریت و کنترل او بر رخ‌دادهای زندگی، به عنوان یکی از علل اساسی در شکل‌گیری پندار او از خدا، مدخلیت دارد.

  ۳. "برنارد اسپیلکا" در کتاب "روان شناسی دین"، با در میان آوردن معیار "جایگاه انسان در مهار رویدادها"، صورت‌بندی سه‌گانه‌ای از ارتباط انسان با خدا ارائه می‌دهد. "جایگاه مهار"، یعنی "شخص آیا رویدادها را نتیجه احوال درونی خود می‌داند یا نتیجه عواملی می‌داند که خارج از حیطه مهار و تسلط اویند".
"اسپیکا"، مهار بیرونی را سرنوشت، بخت و اقبال، تصادف، دیگر افراد قدرتمند و در نهایت خدا، برمی‌شمارد.
در نتیجه، پندار خدا به این نکته بستگی دارد که خداباور، خودش را در کجای طیف جایگاه مهار، ارزیابی می‌کند.

انسان در کجای "جایگاه مهار" ایستاده است؟

"اسپیلکا" سه گونه نسبت میان انسان و خدا را از منظر جایگاه مهار از یک‌دیگر تفکیک می‌‌کند. که عبارت است از:

الف) حالت "تمکینی" (deferring)
حالت تمکینی انسان در برابر خدا وقتی است که خداباور خدا را  تماما و به نحو مطلق فعال و خودش را تماما منفعل می‌یابد.

ب) حالت "اشتراکی" (collaborative)
در این حالت، خداباور هم خدا و هم انسان را فعال فرض می‌کند. به نحوی که هر چه اتفاق می‌افتد محصول اشتراک مساعی انسان و خداست.

ج) حالت "خودهدایت گر" (self- directive)
و این حالتی است که آدمی احساس می‌کند شخصا از پس مشکلات و مسایل خود برمی‌آید. یعنی حالتی که انسان فعال و خدای منفعل است.

سه حالت پیش‌گفته را می‌توان به ترتیب، سه دوره‌ی تاریخی عمر انسان فرض کرد که از تمکین در برابر خدا شروع می‌شود و در نهایت به "خودآیینی" و استقلال از خدا می‌رسد. سه حالت یا سه دوره‌ی تاریخی، در واقع سه تصور متفاوت از خدا نزد خداباوران خلق کرده است. تصوری که نتیجه‌ی نگرش انسان به توانایی شناختی و عملکردی خود است.

حالت چهارم را می‌توان بر سه حالت پیشین افزود. البته حالت چهارم، به منزله‌ی یک دوره‌ی تاریخی محسوب نمی‌شود اما ممکن است شخص، خود را گرفتار آن ببیند. حالت چهارم وقتی است که آدمی هم خدا و هم خود را در برابر وقایع و رخ‌دادهای دردناک، منفعل و ناتوان ببیند.

✔️  نکته پایانی:

آن چه در سه قسمت در باب تصور از خدا آمد، تنها بخشی از ماجرای پندار انسان از خدا است. علل و عوامل دیگری نیز در میان است که ذکر آنان سبب تطویل کلام می‌شد. از این رو از آنها صرف نظر گردید.

✍️ علی زمانیان ... ۲۳ / ۱۲ / ۱۴۰۳
@kherade_montaghed
🔵 سال، خوش شود، اگر آن‌را خوش سازیم

🌷🌷  درودها بر مخاطبان گرامی
و سلام‌ها بر همراهان "خرد منتقد"

هر ساله در مناسک نوروزی، به هم‌دیگر تبریک می‌گوییم  و آمدن بهار نو و سال جدید را گرامی می‌داریم. تبریک و شادباش‌ها و این‌که می‌گوییم"سال آینده، سال خوبی باشد برای شما"، البته کمترین آرزوی شیرین هر ایرانی برای دیگران است. و چه خواهش مشفقانه‌ای و امیدی از سر خیرخواهی.

اما وقتی از افق دیگر به شادباش‌ها می‌نگریم، درمی‌یابیم که مراسم نوروزی به مناسکی میان تهی با واژگانی که معنای خودشان را از دست داده‌اند، تبدیل شده است. به راستی چنین مراسم صوری و ظاهری سود ندارد. بخصوص برای کسی که مناسک‌گریز است و بیشتر به محتوا و کنش‌ها توجه می‌کند، چنین مناسکی، بیهوده و ملال‌آور می‌نماید.
آرزوی خوب برای دیگران داشتن، البته امری انسانی و مشفقانه است، به شرط آن‌که "سخن"، به رفتار مطلوب و هماهنگ با سخن، آراسته گردد. این که من آرزوی خوب برای شما داشته باشم، اما به کاهش رنج‌ها و کاستن از آلام‌تان نکوشم، این که به دیگران، به زبان، تبریک بگویم، اما در عمل، نه تنها به مبارک شدن سال‌شان یاری نرسانم  و بلکه گاهی سبب بدتر شدن آن باشم، آیا جز ادای الفاظ توخالی در مراسمی پوچ و جز کنشی مشوش و ریایی مبتذل نیست؟

اگر باری از دوش نحیفی برنگیریم، اگر رنجی را از شانه‌های خسته‌‌ای کم نکنیم، اگر به شادزیستن دیگران، در حد وسع و توان، نکوشیم، اگر سبب بدتر شدن اوضاع گردیم و اگرهای دگر، نوروز را و آمدن سال نو را شادباش گفتن چه سود دارد جز کلماتی بی‌معنا گفتن؟
بگذارید مثالی بزنم:
این روزها، بازار سفر و تفریح در طبیعت، بسیار گرم است. اما چشم بیندازید به پسماندهای غذایی و ظروف و پلاستیک‌های منتشر شده در دشت، آن‌گاه به این پرسش بیندیشیم که آلوده کردن محیط زیست با آینده‌ی خوب و شاد، چه نسبتی دارد؟
وقتی اخلاقی نمی‌زییم، وقتی شرایط را برای همدیگر تنگ و تلخ کرده‌ایم، این وضع، چه ارتباطی دارد به آرزوی خوش داشتن؟

ناسازگاری درونی زندگی‌مان، تضاد خواهش و آرزو با رفتار عینی ما و شکاف میان آن‌چه آرزو می‌کنیم و آن‌چه عمل می‌کنیم، پدیده‌ای قابل تامل و درخور اندیشیدن است.
سال، خوب و خوش می‌شود، اگر آن‌چه می‌گوییم، باشیم. اگر "هستن" ما با "گفتن"های نیکو هماهنگ گردد.

🌷  با این همه،
کاش سالی را که در پیش داریم،

سالی نیکو باشد
درد و رنج‌های مردمان کاستی گیرد.
زندگی‌مان اخلاقی‌تر شود
امکان شفقت‌ورزی بیشتر فراهم گردد.
از فاصله‌ها بکاهیم و همراه درد دیگران باشیم
در حد طاقت و توان در کمک به دیگران بکوشیم
به اندازه‌ی توان و تحمل‌مان، جهان‌مان را از این که هست، بهتر سازیم
و اگر به دیگری می‌گوییم سال خوب و خوشی داشته باشی، کاری کنیم که واقعا سال خوش‌تری داشته باشد.
و سالی باشد که نه خویش را، نه جامعه را، نه دیگران را و نه محیط زیست را تخریب نکنیم.

برای همگان توفیق روزافزون طلب می‌کنم.

✍️ علی زمانیان ...
مورخه‌ی بعد از ۳۰ اسفند ۱۴۰۳ و قبل از یکم ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
🔵 از "تعلیق سیاست" تا "سیاست تعلیق"

پایان بازیِ "سیاست تعلیق"

ساموئل هانتینگتون در کتاب "سامان سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی" به موضوع کارآمدی حکومت‌ها و توانایی آن‌ها در مدیریت تنش‌های داخلی و بین‌المللی پرداخته است. هانتینگتون معتقد است،

 از معیارهای اصلی کارآمدی یک نظام سیاسی
:

الف) توانایی در مدیریت مشارکت سیاسی و حل منازعات داخلی است.
او به‌ویژه بر این نکته تأکید دارد که حکومت‌های کارآمد باید بتوانند تنش‌ها را قبل از آن‌که به بحران تبدیل شوند، حل کنند.

ب) سرعت حل و فصل تنش‌ها و خصومات بین‌المللی.
برای همه‌ی نظام سیاسی در تمامی ادوار تاریخی، همواره تنش‌ها و مسئله‌های داخلی و خارجی ایجاد می‌شود. اما مهم این است که حاکمانِ در قدرت، در چه مدت زمانی می‌توانند تنش‌ را کاهش دهند، مسئله را حل کنند و اجازه ندهند مسئله، به مشکل و سپس به بحران تبدیل شود.

در واقع، معیاری را که هانتینگتین برای سنجش کارآمدی نظام‌های سیاسی معرفی می‌کند، این است که مناقشات داخلی و تنش‌های بین‌المللی، در چه بازه‌ی زمانی رفع و حل می‌شود. او معتقد است که زمانبندی و ظرفیت پاسخگویی حکومت‌ها به بحران‌ها، تعیین‌کننده ثبات یا فروپاشی آن‌هاست. از نظر او، حکومت‌های با نهادهای ضعیف، معمولاً واکنش‌های دیرهنگام یا نامتناسبی به چالش‌ها نشان می‌دهند، درحالی‌که نظام‌های سیاسی نهادینه‌شده می‌توانند بحران‌ها را به‌موقع و به نحو مؤثر مدیریت کنند.
آن چه سبب می‌شود که حکومت رو به "تعلیق مسئله‌هایش" بیاورد، این است که پیش از این، سیاست به محاق رفته و در تعلیق بوده است.

 مختصات مشترک این دسته از نظام‌ها عبارت است از:

✔️ضعف نهادینه‌شدن سیاست،
✔️کاهش مشارکت سیاسی شهروندان،
✔️فقدان آزادی
✔️سرکوب نهادهای مدنی،
✔️کاهش عقلانیت سیاسی

این عوامل در نهایت به کاهش ظرفیت حکمرانی در توانایی حل مناقشات می‌انجامد. و هنگامی‌ نظام سیاسی، توانایی‌اش را در حل و فصل تنش‌ها از دست می‌دهد و نمی‌تواند در زمان مطلوب، تصمیم کارآمدی را اتخاذ نماید، آن گاه رو به تعلیق مسئله ها می‌برد.

در این دیدگاه، ثبات سیاسی وابسته به میزان نهادینه‌شدن ساختارهای حکومتی است. نظام‌هایی که نهادهای سیاسی قوی ندارند (مانند احزاب ضعیف، بوروکراسی ناکارآمد، یا قوه قضائیه وابسته) معمولا:

✔️در مدیریت بحران‌ها کند عمل می‌کنند.
✔️در برابر تغییرات اجتماعی انعطاف‌ناپذیرند.
✔️تصمیم‌گیری‌هایشان بیشتر واکنشی است تا پیشگیرانه.

در نتیجه، چنین نظام‌هایی مجبور می‌شوند رو به سیاست تعلیق ببرند. "سیاست تعلیق"، همان "سیاست خرید زمان" است. تاکتیکی که در آن حکومت‌ها یا بازیگران سیاسی به‌جای حل ریشه‌ای مشکلات، از تأخیر، انحراف توجه، یا اقدامات موقتی استفاده می‌کنند. اما هنگامی که تاکتیک خرید زمان و محول کردن حل مسئله به آینده‌ی نامعلوم، به یک استراتژی مبنایی تبدیل می‌شود، آن‌گاه سیاست به مثابه کنش عقلانی فرو می‌ریزد و به جای آن، تاخیر، تعلل و نادیده گرفتن امور می‌نشیند.

 عدم تصمیم‌گیریِ به موقع، در نهایت:

۱. به انباشت مشکلات حل نشده و انباشت نارضایتی منتهی می‌شود.
۲. اعتماد عمومی دچار فرسایش شدید می‌شود
۳. و سبب تشدید خشونت می‌گردد. زیرا وقتی معترضان دریابند که حکومت قصد واقعی برای تغییر ندارد، ممکن است به اشکال رادیکال‌‌تری از کنش روی بیاورند.

سیاست "تعلیق تصمیم‌گیری"، به نحو سمبلیک، همان بازی موش و گربه است. یعنی فرآیند طولانی‌کردن یا نمایشی شدن بحران‌ها، بدون حل ریشه‌ای آن‌ها است. با این تفاوت که در بازی موش و گربه، بازی هیچ‌گاه به پایان قطعی نمی‌رسد. اما در "سیاست تعلیق"، تصمیم‌گیری، حکومت و بحران در یک چرخهٔ بی‌پایان قرار می‌گیرند. به نحوی که بحران فقط به تعویق می‌افتد، اما حل نمی‌شود و دوباره سر باز می‌زند. نوعی نمایش جنگ و گریز، در میانه ی آری و نه گفتن. چیزی شبیه آن چه در فرهنگ ایرانی به آن "کج‌دار و مریز" می‌گویند. بازی موش و گربه بی‌پایان است، اما در واقعیت سیاسی، بحران‌های انباشته‌شده سرانجام در قالب انقلاب‌ها یا فروپاشی نظام‌ مستقر به نمایش درمی‌آید و پایان غم‌انگیزی را رقم می‌زند.

✔️ "سیاست تعلیق" یا انجماد موقت موقعیت و فقدان تصمیم‌گیری موًثر و کارآمد، ممکن است به صورت مقطعی، موردی و کوتاه مدت به کار آید، اما وقتی از این تاکتیک، به منزله‌ی یک استراتژی دراز مدت در مقابل همه‌ی مسئله‌ها استفاده می‌شود، به ضد خودش تبدیل می‌گردد، و نظام را در بدترین شرایط و سخت‌ترین موقعیت‌ها قرار می‌دهد. به نحوی که جز کرنش و شکست در برابر واقعیتی که از آن می‌گریخت، راهی نمی‌ماند.

(تفاوت ترامپ با روسای پیشین امریکا در مواجهه‌ی با ایران، این است که ترامپ، "سیاست ضد تعلیق" را در پیش‌گرفته است، به همین علت است که نظام به مشکل لاینحل برخورده است)

✍️ علی زمانیان ... ۰۸ / ۰۱ / ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
2025/03/28 16:27:30
Back to Top
HTML Embed Code: