ساعت حدود نه صبح بود . خواب و بیدار کتری را روی گاز گذاشتم که زنگ در خانه زده شد ، پشت آیفون غزاله با لباس توی خونه و یک قابلمه کوچک و برادرم پشت در بودند. در را که باز کردم و بالا اومد . با اینکه قبلش عید دیدنی آمده بود و عیدی اش را گرفته بود ، دوباره در آستانه ی در ظاهر شد . در قابلمه ی کوچکی که دستش بود چند گلوله ی نامنظم قهوه ای و تقریبا سوخته به چشم میخورد که معلوم شد دیشب برای اولین بار آشپزی کرده و اون محصول !!! کتلت هاش بوده و برای من آورده ، داخل شد و طوری باد به غبغب انداخت که عمو برات ناهار آوردم که کسی نمی دونست فکر میکرد هر روز ، سه وعده غذای من را تامین میکنه
القصه ، قرار شد ناهار پیش من باشه . قبلش یکی از کتلتها را تعارف کرد که واقعیت وقتی خوردم به هرچی گناه ناکرده بود ، در دل اعتراف کردم اما ویترین را درست نشان دادم که دخترک ناراحت نشه و گفتم این بهترین کتلتی بود که خورده ام .
غزاله میگفت یکی از آرزوهاش اینه غذا درست کنه و بعد در سفر غذایی را که درست کرده در ماشین و مسیر با همسفرانش بخوره . گفتم خب اشکالی نداره من میخوام برم بنزین بزنم تو هم قابلمه ات رو بیار و تو مسیر کتلت میخوریم ، بچه خوشحال شد و قبول کرد . پس فقط لباس عوض کردم و مدارک ماشین را برداشتم و به اتفاق به پمپ بنزین رفتیم ( با دمپایی ) . تو ماشین ، صدای شجریان که داشت دوبیتی باباطاهر را می خواند پخش می شد و ما در صف پمپ بنزین بودیم . از غزاله پرسیدم تو باباطاهر رو میشناسی عمو ؟ دخترک گفت نه و من مشغول به پِرِزِنت کردن باباطاهر !!! شدم و ساعت حدود ده و نیم اینطورا بود
سرتون رو درد نیارم . ساعت چهار بعد از ظهر بود و من با دمپایی و غزاله با لباس توی خونه ، در مزار باباطاهر و در همدان بودیم و داشتیم لواشک میخوردیم !!!!! یعنی به این نتیجه رسیدم که بچه باید الساعه مزار باباطاهر را ببینه و بعد از بنزین زدن در جاده افتاده بودیم و به طرف همدان حرکت کردیم !!!!!😁😁
بعدش هم رفتیم گنج نامه و مزار بوعلی سینا و الساعه که دارم این یادداشت را می نویسم حدود چهارصد کیلومتر با خانه فاصله دارم و کتری را اگر برادرم کلید خانه را نداشت قطعا سوخته بود و دخترک اصلا بهانه ی خانواده را نمی گیرد و میگوید عمو لطفا تا آخر تعطیلات برنگردیم😁😁😁 و در ماشین هی شام و ناهار بخوریم و بکردیم و کیف کنیم
شاید لباس آبرومندی خریدیم و کرمانشاه رفتیم .. شاید 😁😁😁
👤سهیل-ملکی
@Malekisoheil
القصه ، قرار شد ناهار پیش من باشه . قبلش یکی از کتلتها را تعارف کرد که واقعیت وقتی خوردم به هرچی گناه ناکرده بود ، در دل اعتراف کردم اما ویترین را درست نشان دادم که دخترک ناراحت نشه و گفتم این بهترین کتلتی بود که خورده ام .
غزاله میگفت یکی از آرزوهاش اینه غذا درست کنه و بعد در سفر غذایی را که درست کرده در ماشین و مسیر با همسفرانش بخوره . گفتم خب اشکالی نداره من میخوام برم بنزین بزنم تو هم قابلمه ات رو بیار و تو مسیر کتلت میخوریم ، بچه خوشحال شد و قبول کرد . پس فقط لباس عوض کردم و مدارک ماشین را برداشتم و به اتفاق به پمپ بنزین رفتیم ( با دمپایی ) . تو ماشین ، صدای شجریان که داشت دوبیتی باباطاهر را می خواند پخش می شد و ما در صف پمپ بنزین بودیم . از غزاله پرسیدم تو باباطاهر رو میشناسی عمو ؟ دخترک گفت نه و من مشغول به پِرِزِنت کردن باباطاهر !!! شدم و ساعت حدود ده و نیم اینطورا بود
سرتون رو درد نیارم . ساعت چهار بعد از ظهر بود و من با دمپایی و غزاله با لباس توی خونه ، در مزار باباطاهر و در همدان بودیم و داشتیم لواشک میخوردیم !!!!! یعنی به این نتیجه رسیدم که بچه باید الساعه مزار باباطاهر را ببینه و بعد از بنزین زدن در جاده افتاده بودیم و به طرف همدان حرکت کردیم !!!!!😁😁
بعدش هم رفتیم گنج نامه و مزار بوعلی سینا و الساعه که دارم این یادداشت را می نویسم حدود چهارصد کیلومتر با خانه فاصله دارم و کتری را اگر برادرم کلید خانه را نداشت قطعا سوخته بود و دخترک اصلا بهانه ی خانواده را نمی گیرد و میگوید عمو لطفا تا آخر تعطیلات برنگردیم😁😁😁 و در ماشین هی شام و ناهار بخوریم و بکردیم و کیف کنیم
شاید لباس آبرومندی خریدیم و کرمانشاه رفتیم .. شاید 😁😁😁
👤سهیل-ملکی
@Malekisoheil
بالاخره بعد از سالی و در بوق و کرنا کردن و انبوه تبلیغات قبل از شروع سریال و بیشترین حجم تبلیغات در وسط کار و تبلیغ بازیگران برای برنج و رانی ( فعلا تا همین جا ) این سریال وزین از شبکه ی ملی پخش شد
شخصیتهایی تغییر یافته ( سارا و نیکا ) ، حجم زیاد عملهای زیبایی بر روی بازیگران خانم ! و یک قصه ی بی محتوا که به همه چیز شباهت دارد تا قصه !!!
چرا باید گراز در شهر بچرخد و حمله کند ؟ جز اینکه کارگردان بخواهد بگوید ببینید من جلوه های ویژه بلدم !!!
چرا شخصیت نقی معمولی باید تا مرز یک آدم روانی و مجنون پیش برود ؟!!!!
کدام خواستگاری به خواستگاری می رود و کتک میخورد که نقی برای کدایی خنده از تماشاچی این کار را میکند؟؟؟
کدام یک از متلک های سخیف و دست چندم را همه ی مان در ایستاگرام ندیده ایم و نشنیده ایم ؟!!!
آیا غیرت پدرانه تعریفش این است و هر فردی که دختر و یا خواهر دم بخت دارد و آن هم در این روزگار ارتباطات جمعه اینکونه رفتار میکند ؟!!!!
روایت شما از قصه چه بود ؟ به عنوان بیننده تعریف کنید
و هزاران چرا که هنوز نمی دانیم و باید دید تا بدانیم که شخصا چشمم آب نمی خورد
حالا کارگردان به مانند گرگی هم زیرکی کرده و با چند متلک دو زاری مثل طعنه به قیمت دلار و ... خواسته برای این مردم عرض اندامی نماید که فردا روز همه بگویند وای ببینید سریال پایتخت یک تنه به دولت متلک انداخت و وایرال شود و البته اگر زیاد متلک بگویند یا سانسور می شود یا باید با انتهایی مثلا به پابوس رفتن امام غریب تمام شود که ای وای از دل آن امام غریب و مظلومیتش😔
راستی شما لهجه ها را از این سریال بگیر و حالا همه ی کاراکترها با لهجه ی هما صحبت میکردند ، آنوقت میشد گفت چند نفر سریال را می دیدند😔
جناب تنابنده ! شما که به قول خودتان قرار بود دیگر در رسانه ملی و برای رسانه ی ملی کار نکنید که حالا آن بماند . اما کاش این سریال را در اوج شیرینی تمام میکردید و از نمایش این ابتذال برای این مردم صبور خودداری می نمودید
👤سهیل-ملکی
@Malekisoheil
شخصیتهایی تغییر یافته ( سارا و نیکا ) ، حجم زیاد عملهای زیبایی بر روی بازیگران خانم ! و یک قصه ی بی محتوا که به همه چیز شباهت دارد تا قصه !!!
چرا باید گراز در شهر بچرخد و حمله کند ؟ جز اینکه کارگردان بخواهد بگوید ببینید من جلوه های ویژه بلدم !!!
چرا شخصیت نقی معمولی باید تا مرز یک آدم روانی و مجنون پیش برود ؟!!!!
کدام خواستگاری به خواستگاری می رود و کتک میخورد که نقی برای کدایی خنده از تماشاچی این کار را میکند؟؟؟
کدام یک از متلک های سخیف و دست چندم را همه ی مان در ایستاگرام ندیده ایم و نشنیده ایم ؟!!!
آیا غیرت پدرانه تعریفش این است و هر فردی که دختر و یا خواهر دم بخت دارد و آن هم در این روزگار ارتباطات جمعه اینکونه رفتار میکند ؟!!!!
روایت شما از قصه چه بود ؟ به عنوان بیننده تعریف کنید
و هزاران چرا که هنوز نمی دانیم و باید دید تا بدانیم که شخصا چشمم آب نمی خورد
حالا کارگردان به مانند گرگی هم زیرکی کرده و با چند متلک دو زاری مثل طعنه به قیمت دلار و ... خواسته برای این مردم عرض اندامی نماید که فردا روز همه بگویند وای ببینید سریال پایتخت یک تنه به دولت متلک انداخت و وایرال شود و البته اگر زیاد متلک بگویند یا سانسور می شود یا باید با انتهایی مثلا به پابوس رفتن امام غریب تمام شود که ای وای از دل آن امام غریب و مظلومیتش😔
راستی شما لهجه ها را از این سریال بگیر و حالا همه ی کاراکترها با لهجه ی هما صحبت میکردند ، آنوقت میشد گفت چند نفر سریال را می دیدند😔
جناب تنابنده ! شما که به قول خودتان قرار بود دیگر در رسانه ملی و برای رسانه ی ملی کار نکنید که حالا آن بماند . اما کاش این سریال را در اوج شیرینی تمام میکردید و از نمایش این ابتذال برای این مردم صبور خودداری می نمودید
👤سهیل-ملکی
@Malekisoheil
تا وقتی که نجم الملک خودش آمد تحویل شد را گفت. منجم باشی هم بود. توپ تحویل را انداختند. .خلاصه شروع به شاهی دادن کردیم. علما را یکی یکی شاهی داده راه انداختیم، بعد برخاستیم روی صندلی نشستیم سایرین را هر یک به رتبه و شأن. بعد دیگر بی رتبه و شأن شاهی دادیم . خلاصه تا همه طبقات را شاهی دادیم اتفاق تازه ای در این سلام نیفتاد که بنویسم.
👤خاطرات ناصرالدین شاه از روز اول عید نوروز- نوروز 1296 ه.ش
( از کتاب روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه )
عکس : آرشیو شخصی - شاه بابا در عمارت برلیان
پی نوشت : اگر به تاریخ و نوشتار و گفتار قاجار علاقمند هستید خاطرات اعتماد السلطنه یکی از مهم ترین و قوی ترین منابع درباره قاجار است
👤سهیل-ملکی
@Malekisoheil
👤خاطرات ناصرالدین شاه از روز اول عید نوروز- نوروز 1296 ه.ش
( از کتاب روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه )
عکس : آرشیو شخصی - شاه بابا در عمارت برلیان
پی نوشت : اگر به تاریخ و نوشتار و گفتار قاجار علاقمند هستید خاطرات اعتماد السلطنه یکی از مهم ترین و قوی ترین منابع درباره قاجار است
👤سهیل-ملکی
@Malekisoheil
صاحب خانه می گوید
بهار ، همه ی خانه ها گران می شود
اجاره بها گران تر
نگران نباش!
کوچ می کنیم ، مثل پرستوها
@Malekisoheil
بهار ، همه ی خانه ها گران می شود
اجاره بها گران تر
نگران نباش!
کوچ می کنیم ، مثل پرستوها
@Malekisoheil
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از اول سال 1404 ، کلیه ی پادکستهای صوتی اینجانب در پلتفرم Castbox هم به صورت همزمان نشر پیدا خواهد کرد .
در صورتی که تمایل دارید در آنجا صفحه ی " سهیل ملکی " را دنبال کنید ( به خارجی Subscribe کنید 😁 )
👤سهیل-ملکی
@Malekisoheil
در صورتی که تمایل دارید در آنجا صفحه ی " سهیل ملکی " را دنبال کنید ( به خارجی Subscribe کنید 😁 )
👤سهیل-ملکی
@Malekisoheil
تلویزیون به لحظه شماری می افتد
سه ... دو ... یک ... آغاز سال 1404 و توپ عید و بغض من با هم منفجر می شود .
مرد مجری می گوید ، عید همگی مبارک است و مبارک باشد . من به روزهایی که رفته اند و روزهایی که نمی دانم چقدر مانده فکر میکنم. به اسفندی فکر میکنم که در لحظه فراموش و به تاریخ پیوست . من به تو فکر میکنم . ماهی سرخ تنگ ، در آب می لولد و به عکس تو نگاه میکند .
من اشکهایم را پاک میکنم . مادر بزرگ گفته بود باید در عید شاد بود ، خدا آدمهای شاد و آدمهایی را که باعث شادی دیگران می شود را بسیار دوست دارد .
پنجره را باز میکنم. بهار تنه ای می زند و داخل خانه می آید و روی مبل لم می دهد. مرغ یاکریم در تراس دارد کمی غرغر میکند. گویی بهار او را ندیده است . من گلهایی را که دیروز برای تو خریده بودم می آورم و کنار عکس تو و وسط سفره ی هفت سین میگذارم. کنار سفره می نشینم . دست میبرم و تفالی به حافظ می زنم .این بیت می آید ...
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتیشکستگانیم ای بادِ شُرطِه برخیز
باشد که باز بینم دیدار آشنا را
حافظ را کناری میگذارم و لابه لای قرآن سبز رنگ کوچک پای سفره ی هفت سین ، چند اسکناس نو میگذارم . در صفحه ی اول قرآن همان اسکناس بیست تومانی مادربزرگ را همیشه دارم ، من هر سال آن اسکناس را سر سفره و در قرآن میگذارم و دلخوش به همین مقادیر کوچکم.
بهار کماکان روی مبل لم داده است . به او لبخندی میزنم . صدای خنده ی دخترک کوچک همسایه را می شنوم . او هر سال و زمان تحویل سال بیرون از خانه می آید و در می زند و اولین کسی است که به داخل خانه ی خودشان می رود . نقاب شادی ام را روی صورتم میزنم و در را باز میکنم . سلامی میکند و جوابی می دهم . سریع قرآن را باز میکنم و میگویم دشت امسالت را بردار . چشمانش برقی می زند . هر سال عیدی اش محفوظ است . درب خانه شان را می زند و من در را میبندم. مادرش در را باز میکند و خوشحال است که اولین مهمان بهار او دخترکش است . دخترک میگوید مامان ! مامان ! آقای ملکی عیدی امسال مرا داد.
من برمیگردم و فکر میکنم کاش یکبار تو پشت در بیایی ، در بزنی ، من در را باز کنم و در دلم عید شود.حتی فکر کردن به این رویا هم مرا از خود به در میکند .
نقاب شادی ام را برمیدارم و به طرف آشپزخانه می روم تا استکانی چای بریزم و با بهار و خیال تو چای بنوشیم و به زمانی فکر کنم که تو را روزی و جایی خواهم دید و این تمام ماجرای من از زندگی خواهد بود
👤سهیل-ملکی
@Malekisoheil
سه ... دو ... یک ... آغاز سال 1404 و توپ عید و بغض من با هم منفجر می شود .
مرد مجری می گوید ، عید همگی مبارک است و مبارک باشد . من به روزهایی که رفته اند و روزهایی که نمی دانم چقدر مانده فکر میکنم. به اسفندی فکر میکنم که در لحظه فراموش و به تاریخ پیوست . من به تو فکر میکنم . ماهی سرخ تنگ ، در آب می لولد و به عکس تو نگاه میکند .
من اشکهایم را پاک میکنم . مادر بزرگ گفته بود باید در عید شاد بود ، خدا آدمهای شاد و آدمهایی را که باعث شادی دیگران می شود را بسیار دوست دارد .
پنجره را باز میکنم. بهار تنه ای می زند و داخل خانه می آید و روی مبل لم می دهد. مرغ یاکریم در تراس دارد کمی غرغر میکند. گویی بهار او را ندیده است . من گلهایی را که دیروز برای تو خریده بودم می آورم و کنار عکس تو و وسط سفره ی هفت سین میگذارم. کنار سفره می نشینم . دست میبرم و تفالی به حافظ می زنم .این بیت می آید ...
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتیشکستگانیم ای بادِ شُرطِه برخیز
باشد که باز بینم دیدار آشنا را
حافظ را کناری میگذارم و لابه لای قرآن سبز رنگ کوچک پای سفره ی هفت سین ، چند اسکناس نو میگذارم . در صفحه ی اول قرآن همان اسکناس بیست تومانی مادربزرگ را همیشه دارم ، من هر سال آن اسکناس را سر سفره و در قرآن میگذارم و دلخوش به همین مقادیر کوچکم.
بهار کماکان روی مبل لم داده است . به او لبخندی میزنم . صدای خنده ی دخترک کوچک همسایه را می شنوم . او هر سال و زمان تحویل سال بیرون از خانه می آید و در می زند و اولین کسی است که به داخل خانه ی خودشان می رود . نقاب شادی ام را روی صورتم میزنم و در را باز میکنم . سلامی میکند و جوابی می دهم . سریع قرآن را باز میکنم و میگویم دشت امسالت را بردار . چشمانش برقی می زند . هر سال عیدی اش محفوظ است . درب خانه شان را می زند و من در را میبندم. مادرش در را باز میکند و خوشحال است که اولین مهمان بهار او دخترکش است . دخترک میگوید مامان ! مامان ! آقای ملکی عیدی امسال مرا داد.
من برمیگردم و فکر میکنم کاش یکبار تو پشت در بیایی ، در بزنی ، من در را باز کنم و در دلم عید شود.حتی فکر کردن به این رویا هم مرا از خود به در میکند .
نقاب شادی ام را برمیدارم و به طرف آشپزخانه می روم تا استکانی چای بریزم و با بهار و خیال تو چای بنوشیم و به زمانی فکر کنم که تو را روزی و جایی خواهم دید و این تمام ماجرای من از زندگی خواهد بود
👤سهیل-ملکی
@Malekisoheil
و این چنین بود زندگی فرد و افرادی که می نویسند و میروند . امروز صبح هم حامد صفایی، نویسنده و فیلمساز و بازیگر تئاتر و سینما، به صورت خودخواسته به زندگی خود پایان داد و به جهانی رفت که دست من از آن کوتاه است و تنها چیزی که کمی آرومم میکنه ، اینه که حداقل بهت عید رو تبریک گفتم . تنها چیزی که آتشم میزنه ، اینه که نیستی و من برای تو می نویسم ....
مثل نوشتن در تاریکی... 😞
👤سهیل-ملکی
@Malekisoheil
مثل نوشتن در تاریکی... 😞
👤سهیل-ملکی
@Malekisoheil
سُهِیل مَلِکی🖊
و این چنین بود زندگی فرد و افرادی که می نویسند و میروند . امروز صبح هم حامد صفایی، نویسنده و فیلمساز و بازیگر تئاتر و سینما، به صورت خودخواسته به زندگی خود پایان داد و به جهانی رفت که دست من از آن کوتاه است و تنها چیزی که کمی آرومم میکنه ، اینه که حداقل بهت…
گفتگوهامان مثلا یعنی ما...
آخرین حرف ، آخرین قاب😔
حامد ، همه ی نویسندگان دارند خود کشی میکنند برادر
@Malekisoheil
آخرین حرف ، آخرین قاب😔
حامد ، همه ی نویسندگان دارند خود کشی میکنند برادر
@Malekisoheil
اولین بار در انتشارات "دارینوش" دیدمش ، طبقه ی بالای کتابفروشی نشسته بود و داشت چای می خورد و گزیده ی شعری از فروغ رو ورق میزد ، من طبقه ی پایین و تا کمر توی قفسه ی کتاب فرو رفته بودم و دنبال آخرین جلد کتاب "ستاره ها"ی حسین پناهی میگشتم .
عاقبت کتاب را پیداش که کردم رو به زن فروشنده که خواهر صداش میکردیم ، کردم و گفتم :
بالاخره ستاره رو پیدا کردم خواهر !
از اون بالا با صدای زنگدارش گفت :
ایشالا ستاره ی خودت رو پیدا کنی پسر !
سرم رو بالا کردم و دیدمش و گفتم :
من خودم سالی ماهی یکبار یه جا پیدام میشه .😊
گفت :پس ستاره ی سهیل که میگن تویی ؟
خواهر گفت : بله ، اسمش هم سهیله . 😊 خندیدیم و از اونجا دوستی مان شروع شد . دوستی ای در دارینوش . آن هم با مردی که در گلویش هزار کاکلی شادمان میرقصیدند...
راستی خسرو جان ، خواستم بهت بگم حرفت درست بود برادر. من هنوز ندیدم کسی رفتن بلد باشه و بمونه.
تولدت مبارک برادر بزرگتر همیشه ام
تولدت مبارک زاده ی هفتم فروردین ماه که روز جهانی تئاتر هم هست و تو چقدر تئاتر را دوست داشتی
تولدت مبارک ! که در تمام خلوت من و خلوت خیلی کسان دگر ساده آمدی و ساده ماندی
تولدت مبارک برادر رفته ام...خسروی خوبان 😞
👤سهیل-ملکی
@Malekisoheil
عاقبت کتاب را پیداش که کردم رو به زن فروشنده که خواهر صداش میکردیم ، کردم و گفتم :
بالاخره ستاره رو پیدا کردم خواهر !
از اون بالا با صدای زنگدارش گفت :
ایشالا ستاره ی خودت رو پیدا کنی پسر !
سرم رو بالا کردم و دیدمش و گفتم :
من خودم سالی ماهی یکبار یه جا پیدام میشه .😊
گفت :پس ستاره ی سهیل که میگن تویی ؟
خواهر گفت : بله ، اسمش هم سهیله . 😊 خندیدیم و از اونجا دوستی مان شروع شد . دوستی ای در دارینوش . آن هم با مردی که در گلویش هزار کاکلی شادمان میرقصیدند...
راستی خسرو جان ، خواستم بهت بگم حرفت درست بود برادر. من هنوز ندیدم کسی رفتن بلد باشه و بمونه.
تولدت مبارک برادر بزرگتر همیشه ام
تولدت مبارک زاده ی هفتم فروردین ماه که روز جهانی تئاتر هم هست و تو چقدر تئاتر را دوست داشتی
تولدت مبارک ! که در تمام خلوت من و خلوت خیلی کسان دگر ساده آمدی و ساده ماندی
تولدت مبارک برادر رفته ام...خسروی خوبان 😞
👤سهیل-ملکی
@Malekisoheil
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یادداشت تبریکی به بهانه و مناسبت روز ملی هنرهای نمایشی 😊 و برای :
همانهایی که هیچ چیز را با تعریفی مناسب دیگران نمی فهمند و برای هر چیزی تعریفی با فکر خودشان دارند
همانهایی که پنیر و خیار و گوجه ی سر تمرین را خوب بلدند
همانهایی که در هیچ دسته و گروه و عضویت و سندیکای خاصی قرار نگرفتند و فقط خود را " تیاتری " می دانند
همانهایی که در هیچ چیزشان از لباس و گویش تا مهمانی و رفتارشان به کسی نرفته و نخواهد رفت
همانهایی که بی اهمیت ترین اتفاقات برایشان مهم ترین و مهم ترین اتفاقات برایشان بی اهمیت ترین است
همانهایی که یکدیگر را گاها نمیشناسند ، اما در انتها دور هسته و حلقه ای به نام "تیاتر" و "نمایش" واحد و یکدست و یک صدا می شوند
همانهایی که بیرون از تمرین و نمایش هیچ چیز برایشان مهم نیست و به وقت تمرین و نمایش با نقد و تحلیل و بحث و بررسی مو را از ماست میکشند
همانهایی که ساعتها و ماهها و سالها در پلاتو ها می لولند و میخزند و می خرامند و تمرین میکنند و در همان پلاتو ها روزی رستگار می شوند ، حتی اگر تمرین هایشان به اجرا نرسد
همانهایی که هیچ سندیکا و سازمان معتبری پشتشان نیست و کارشان به عنوان یک شغل استاندارد حساب نمی شود
همانهایی که " تیوال " را رج به رج میگردند و نظراتش را می خوانند و نظراتشان را در آن مینویسند و از تماشاخانه ای بر تماشاخانه ای فرود می آیند و کار میبینند
همانهایی که تمام موارد و اعیاد و مرگ و میر ها و مناسبات را تبریک و تسلیت میگویند و نوبت به خودشان که میرسد هیچکس به خود آنان تبریک نمیگوید و در انتها خودشان حتی به خودشان هم تبریک میگویند
برای همان جماعت غیر آدمیزاد
برای بچه های تیاتر و روز هنرهای نمایشی برای این جماعت مظلوم
👤سهیل-ملکی
@Malekisoheil
همانهایی که هیچ چیز را با تعریفی مناسب دیگران نمی فهمند و برای هر چیزی تعریفی با فکر خودشان دارند
همانهایی که پنیر و خیار و گوجه ی سر تمرین را خوب بلدند
همانهایی که در هیچ دسته و گروه و عضویت و سندیکای خاصی قرار نگرفتند و فقط خود را " تیاتری " می دانند
همانهایی که در هیچ چیزشان از لباس و گویش تا مهمانی و رفتارشان به کسی نرفته و نخواهد رفت
همانهایی که بی اهمیت ترین اتفاقات برایشان مهم ترین و مهم ترین اتفاقات برایشان بی اهمیت ترین است
همانهایی که یکدیگر را گاها نمیشناسند ، اما در انتها دور هسته و حلقه ای به نام "تیاتر" و "نمایش" واحد و یکدست و یک صدا می شوند
همانهایی که بیرون از تمرین و نمایش هیچ چیز برایشان مهم نیست و به وقت تمرین و نمایش با نقد و تحلیل و بحث و بررسی مو را از ماست میکشند
همانهایی که ساعتها و ماهها و سالها در پلاتو ها می لولند و میخزند و می خرامند و تمرین میکنند و در همان پلاتو ها روزی رستگار می شوند ، حتی اگر تمرین هایشان به اجرا نرسد
همانهایی که هیچ سندیکا و سازمان معتبری پشتشان نیست و کارشان به عنوان یک شغل استاندارد حساب نمی شود
همانهایی که " تیوال " را رج به رج میگردند و نظراتش را می خوانند و نظراتشان را در آن مینویسند و از تماشاخانه ای بر تماشاخانه ای فرود می آیند و کار میبینند
همانهایی که تمام موارد و اعیاد و مرگ و میر ها و مناسبات را تبریک و تسلیت میگویند و نوبت به خودشان که میرسد هیچکس به خود آنان تبریک نمیگوید و در انتها خودشان حتی به خودشان هم تبریک میگویند
برای همان جماعت غیر آدمیزاد
برای بچه های تیاتر و روز هنرهای نمایشی برای این جماعت مظلوم
👤سهیل-ملکی
@Malekisoheil
سُهِیل مَلِکی🖊
و این چنین بود زندگی فرد و افرادی که می نویسند و میروند . امروز صبح هم حامد صفایی، نویسنده و فیلمساز و بازیگر تئاتر و سینما، به صورت خودخواسته به زندگی خود پایان داد و به جهانی رفت که دست من از آن کوتاه است و تنها چیزی که کمی آرومم میکنه ، اینه که حداقل بهت…
حامد صفایی نویسنده بود ، کارگردان بود . اگر او را نمی شناسید ، کارگردان برنامه ی تلویزیونی" عصر جدید " بود و این تازه یکی از آثارش بود .
اما امروز که روز ملی هنرهای نمایشی است باید از واژه ی " بود " برای او استفاده کنم . چون حالا نیست و دیروز خود خواسته رفت .
حامد قبل از اعتراضات و جنبش " زن ، زندگی ، آزادی " کارها و آثار خوبی را از خود به یادگار گذاشت و بعد از این جنبش به نشانه ی اعتراض تا آخرین روز عمر خود را به دستفروشی کنار خیابان گذراند و اعتراض خود نسبت به حقوق زنان را اینگونه نشان داد و دیروز رفت
راستی حامد روزهای بعد و سالهای بعد کسی تو واعتراض تو و شیوه ی کار تو را یاد میکند ؟
راستی حامد روز ملی نمایش و هنرهای نمایشی به تو که بهترین نمایش زندگی ات را در این سالها نشان دادی تبریک میگویم
راستی حامد ، تو حق مردن نداشتی😞
👤سهیل-ملکی
@Malekisoheil
اما امروز که روز ملی هنرهای نمایشی است باید از واژه ی " بود " برای او استفاده کنم . چون حالا نیست و دیروز خود خواسته رفت .
حامد قبل از اعتراضات و جنبش " زن ، زندگی ، آزادی " کارها و آثار خوبی را از خود به یادگار گذاشت و بعد از این جنبش به نشانه ی اعتراض تا آخرین روز عمر خود را به دستفروشی کنار خیابان گذراند و اعتراض خود نسبت به حقوق زنان را اینگونه نشان داد و دیروز رفت
راستی حامد روزهای بعد و سالهای بعد کسی تو واعتراض تو و شیوه ی کار تو را یاد میکند ؟
راستی حامد روز ملی نمایش و هنرهای نمایشی به تو که بهترین نمایش زندگی ات را در این سالها نشان دادی تبریک میگویم
راستی حامد ، تو حق مردن نداشتی😞
👤سهیل-ملکی
@Malekisoheil
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM