Telegram Web
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_شصت_وشش

مامان سینی چای رو اورد و گفت : خاک به سرم ارباب چرا اینجا نشستی ...
بفرمایید داخل زیرتون بالشت نرم بزارم‌...
مالک چایش رو بین دست گرفت و گفت : چایمو بخورم باید برم‌...
اگه چیزی لازم بود براتون میارم‌...
_ همین الانشم شرمندتونم ...
من برم شام بچه هارو بدم ...
مامان خواست بره که مالک گفت : کسی نفهمه من اینجام ...
شبونه اومدم تا کسی متوجه نشه ...
مامان چشمی گفت و رفت داخل ...
خجالت میکشیدم نگاهش کنم ...
چایش رو داغ خورد ...
اروم گفت : انگار اینجا و آرامششو دوست دارم ...تو عمارت همه چی بوی دیگه ای میده ...
آدم هاش ...
رفتارهاشون ...
حتی دخترهاشون ...
زیر چشمی نگاهم کرد و گفتم‌: عمارتو دوست ندارین!؟‌
_ اونجا خونه منه ...
دوستش دارم ولی توش تنهام ....
همه از روی ترس بهم سلام میدن ...
کسی نیست که کنارش یه چای بدون درخواست بخورم ...
لبخندی زدم و گفتم : اولین باره با یه مرد چای میخورم و حتی گپ میزنم ...
نمیدونم از خوش شانسی منه که مالک خان با این همه دغدغه برای من وقت گذاشته ...
ریز خندید و گفت : مالک خان افتخار بزرگی نصیبش شده که امشب مهمان چای شماست ...
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_شصت_وهفت

دستهاش اروم میلرزید ...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : عمارت مهمون دارین ؟‌
از بودن طلا حس خوبی نداشتم و دلم شور میزد ...
مالک نگاهم‌ کرد و گفت : اره خانم بزرگ‌ اومده ...
_ فکر میکردم مادر شما تنها زن اربابه ...
_ نه خانم بزرگم هست ...
اون زن اصلی ...
اون یه زن زبل و زیرک ...
خانم بزرگ برای منافع خودش همه رو نابود میکنه ...
_ انگار جنگ کهنه ای بینتون هست ؟‌
_ اره جنگ‌ و کینه شدیدی بینمون هست ...
استکان خالیشو روی سینی گذاشت و گفت : باید برم خیلی مزاحم شدم...
دستمو رو دستش گذاشتم و گفتم : یکم دیگه بمونید ...
اروم دستمو عقب کشیدم ...
نشست و گفت : عجله ندارم فقط نخواستم مزاحم بشم ...
عمارت همه خوابیدن ...
مشکلات اونجا انقدر زیاد هست که دیرتر از همه بخوابم و زودتر از همه بیدار بشم ...
دلم داشت پاره پاره میشد برای بودنش ...
چقدر حس قشنگی بود وقتی بدون روبند کنارش بودم ...
به ماه نگاه کرد و گفت : ماه هم به زیبایی شما نیست ...
اولین باری که این صورتو میدیدم ...
قند تو دلم اب شد و گفتم : ممنونم ...
اینکه شما تعریف ازم میکنید خیلی قشنگتره ..‌.
_ چطور بوده بین اهالی ندیدمتون ؟‌
مکث کردم..
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_شصت_وهشت

مکث کردم...
به نوک زبونم اومد تا بگم من همونی هستم که از دل اتیش نجاتم دادی ...!
پناهم دادی و بهم اعتماد کردی ...
ولی ترسیدم که مبادا از دستش بدم!!
همین بودنش قشنگتر از همه چی بود ...
فقط نگاهش کردم ...
تصویرمون تو اب نقش بسته بود ...
با انگشتش تصویرم رو روی آب دستی کشید و گفت : چه زیبایی ...
لبخند زدم و گفتم : دوباره چای بیارم ؟‌!
نگاهی به استکان من کرد و گفت : شما چرا نخوردی ؟
تازه یادم افتاد و گفتم : کنار شما انگار همه چی یادم میره ....
دیگه سرد شد فایده خوردن نداره ...
مامان از پشت پنجره نگاهم میکرد و لبخند میزد ...
انگار صورتم نمایانگر همه حس درونم بود ...
یه خراش از اونشب روی مچ پام بود ...
مالک دقیق شد و گفت : چه اتفاقی برای پاتون افتاده ؟‌
دستی به مچ پام کشیدم و گفتم : یادگاری از یک شب پر از درد و در عین حال خیلی قشنگه ...
اونشب ناامیدی رو حس کردم ولی خدا چیزی رو اونشب بهم داد که ارزش هر دردی رو داشت ...
تو چشم هام نگاه کرد و گفت : چی بهت داد ؟‌
لبخندی زدم و گفتم : چیزی که براش جونمو میدم ...
چیزی که اگه بخواد حاضرم کنارش اخرین نفس هامو بکشم ...
چشم هاش جادویی داشت که قلبمو اتیش کشید ...
مالک دستشو جلو اورد موهامو پشت گوشم زد و گفت : مگه از چشم های تو زیباترم هست ...
مگه از تو قشنگترم میشه باشه ...
اون لحظه عقل نبود و فقط دلم بود که بهم فرمان میداد ...
جلو رفتم و اروم....
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_شصت_ونه

چنان شعله های عشق تو وجودم زبونه میزد که حرارتش رو میشد حس کرد ...
مالک چشم هاشو بست و انگار اون از من بیشتر غافلگیر شده بود ...
چشم هامو که باز کردم و چشم هاشو دیدم ...
خجالت زده بدون حرفی به اشپزخونه پناه بردم ...
قلبم داشت از دهنم بیرون میرد ...
حتی دیگه جرئت نداشتم بیرون رو نگاه کنم ...
من چیکار کرده بودم ...
من مالک خان رو بو...
چطور تونستم ...
به خودم دلداری میدادم و میگفتم اروم باش ...
مالک بیرون رفت و صدای بسته شدن درب اومد ....
مشتی اب به صورتم کوبیدم و گفتم : من چطور تونستم اینکارو کنم ...
نمیدونم چرا خوشحال بودم و میخندیدم ...انگار حالم خوب بود بودم‌...انگار اون حسُ با دنیا عوض نمیکردم ...
اشک هام میریخت و همش از سر ذوق بود ...
همش از خوشحالی بود ...
کاش من مالکِ، مالک خان میشدم ...کاش این عشق رو حس میکرد این دوست داشتنُ از ته دلش باور میکرد...
مامان اروم اومد داخل ...
اشکهامو پاک کردم ...
چادرشو در اورد و گفت: رفت ؟‌
با سر گفتم اره ....
جلوتر اومد و گفت : دوستش داری ؟‌
خجالت زده لبمو گزیدم و مامان گفت : کاش منم میتونستم عاشق بشم‌...اونم انگار دلباخته تو شده ....این همه زیبایی سهم کسی میشه که قلبش بزرگ باشه ...
اون نشناخته بهت امان داد ...
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_هفتاد

اون نشناخته بهت امان داد ...
پس چه بهتر که سهمش باشی ...
رفتم تو بغل مامان و گفتم‌: خیلی حس خوبیه ...
نگاهش میکنم حس میکنم دنیا دیگه قشنگی نداره ...
انگار تمام زیبایی ها تو صورت اونه ...
_ اروم باش ...
کنار مامان دراز کشیدم و مامان موهامو نوازش میکرد و من چشم هامو بسته بودم ولی صورت مالک رو میدیدم‌...
چطور میتونستم تحمل کنم جلوی روم باشه و از زیر روبند نگاهش کنم ...
ساعت میگذشت و احمد اومده بود دنبالم ...
مامان بازم بغض کرده بود و دلش نمیخواست برم ...
ولی چاره ای نبود ...
تا عمارت برسیم فقط با عجله قدم برمیداشتم ...
چراغ اتاقش روشن بود ...
کاش میشد برم بالا و صداش بزنم و بگم‌ که دلمو بهش باختم ...
وارد اتاق شدم و دوباره از خستگی بیهوش شدم ...
خورشید زودتر بالا میومد و میخواست ثابت کنه کسی نمیتونه جلو دارش باشه ...
چه صبحانه رنگی برای خانم بزرگ چیده بودن...
از اول صبحی برو بیا بود و معلوم بود میخوان سنگ تموم بزارن ....
خانم جون از کله سحری فقط بالا سر کارگرا بود که مبادا چیزی کم باشه ...
گوشت گوسفند سر بریده دیروز رو تو روغن سرخ کردن و برنج ابکش شده رو دم گزاشتن ...
دلم ضعف میرفت و خیلی گرسنه بودم‌...
از محبوب خبری نبود ...
هرچی منتظر شدم نیومد و بیرون رفتم ...
تا اشپزخونه راهی نبود و همونطور که میرفتم صدای خنده های کسی نظرمو جلب کرد ...
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_هفتادویک

پشت درخت رفتم و سرک کشیدم ...
طلا روبروی مالک ایستاده بود و همونطور که راهشو بسته بود ...
دستشو بالا برد و گفت : این نشون شماست تو انگشت من ...
مالک نفس عمیقی کشید و گفت : بیرون بندازش ...
طلا اخم کرد و گفت : نمیتونم چون صاحبشو خیلی میخوام ...
من نبودم که که اینو دستم کردم ارباب خواستن ...
مالک به طرفش قدم برداشت ...
از چشم هاش خشم میبارید و طلا عقب عقب اومد و گفت : میخوای منو بترسونی ؟
_ من کسی رو نمیترسونم‌...
دست طلا رو تو دست گرفت ...
وجودم ازار میدید داشتم خفه میشدم‌...حسادت خفه ام میکرد ...
انگشتر رو بیرون کشید و گفت : نشون نیستی حالا ازاد باش ...
دستشو پرتاب کرد و جلو جلو راه افتاد ...
طلا پشت سرش خواهش میکرد انگشتر رو پس بده و مالک تو باغ پرتابش کرد ...
خندیدم و گفتم : عاشق همین جسارتت شدم ...
از کنارم گذشت منو پشت درخت ندید ولی من عطر تنشو عمیق بو کشیدم ...
دستی روی شونه ام قرار گرفت و من از ترس زبونم بند اومد ....
اون کی بود که اومده بود .‌..
چطور میشد قرار بود کسی از بودن من خبر دار نشه ...
فرصت نکردم رو بندمو پایین بندازم ...
روبروم اومد ...
نمیشناختمش حتی ندیده بودمش ...
به صورتم لبخندی زد ...
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_هفتادودو

به صورتم لبخندی زد...
چشم های درشتی داشت و موهای فری که با کش از بالا بسته بود ...
اولین مردی بود که موهاشو بسته بود ...
یکم از من بلندتر بود و مرد درشتی نبود ...
با عجله خواستم روبندمو بندازم که مچ دستمو گرفت ...
سرشو خم کرد و همونطور که نگاهم میکرد گفت : خیلی عجولی خانم ....
دهنش بوی تندی میداد و انگار حالت طبیعی نداشت ...
چشمهاش باز و بسته میشد ...
شیشه خالی کنارش افتاده بود و تازه فهمیدم اون حالتش از چیه ...
چشم هاشو به زور باز میکرد و گفت : من مُردم؟‌!
تو بهشتم ...تو حوری هستی ؟
ننه ام خانم بزرگه میگفت تو بهشت حوری میدن ...همش میگفت چون مشـ* میخوری بهشت نمیری ...ببین من تو بهشتم ...
خندید و ادامه داد بیا جلو ...
یهو پرتم نکنن بیرون از بهشت ....
خنده ام گرفت و گفتم : بشین تا برم برات میوه بیارم ...
اون مراد خان بود ...
پسر خانم بزرگ‌...
واقعا انگشت کوچیک مالک نمیشد ‌...
روی زمین نشست و رفت تو حالت چرت زدن ...
روبندمو انداختم و نفس عمیقی کشیدم‌...
تونستم از دستش جون سالم به در ببرم ...
اگه اون منو تو حالت طبیعی دیده بود دیگه هیچ شانسی نداشتم ...
با عجله برگشتم سمت اتاق ...
جلو درب مالک رو دیدم ...
اونم به اندازه من تعجب کرد ...
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_هفتادوسه

اروم سلام کردم ..‌.
بقدری اروم‌ که نتونه صدامو واضح بشنوه ..‌.
با اخم گفت : به شما گفته بودم بیرون نیای ....
برگرد تو اتاق، طلا همه جا هست ....
اون از همه چی میخواد سر در بیاره ...
خانم جون از پشت سرم گفت : بهش سخت نگیر ...
بزار خوشگلم یکم بگرده ....
خانم بزرگ چه میدونه میگیم مهمون ماست دوست محبوب .‌‌..
مالک حرف مادرشو برید و گفت : نمیخوام کسی از کارش سر در بیاره ...
_ نگران نباش ...میگم دختر خواهر خودمه از تبریز اومده ...
مالک دیگه مخالفتی نکرد و گفت : میرم ارباب رو بیدار کنم ....
خانم جون دستشو گرفت مانع شد و گفت: دیشب کجا بودی اومدم اتاقت نبودی ‌؟
لبخند رو لبهای مالک نشست و گفت : یه جای خوب ...پیش یه دوست خوب ...
خانم جون ابروشو بالا داد و گفت : دوست ؟‌
_ اره یه جایی که دلم نمیخواست برگردم‌...عزیزی که انقدر برام عزیزه که اگه تمام عمر اسارت بکشم راضی ام که اون هم باشه ..‌.
خانم‌جون دهنش باز موند و رفتن مالک رو نگاه کرد و ‌گفت: چیز خورش کردن ؟
این مالک بود داشت از دوستش تعریف میکرد ...
دستمو رو قلبم گذاشتم و ضربانشو که شدت گرفته بود رو حس کردم‌...
داشت از من میگفت ...
یاد بو، سه دیشب افتادم و دست هام سست شد ...
خانم جون منو فرستاد داخل اتاق و گفت : کسی چیزی پرسید بگو من خاله اتم ...
تشکر کردم و خانم جون که رفت ...
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_هفتادوچهار

خانم جون که رفت...مثل دیوونه ها دور خودم شروع کردم به چرخیدن ...
از بین اون همه لباس نمیدونستم چی بپوشم ...
هرکدوم رو میپوشیدم مورد پسندم نبود ...
انگار قرار بود امشبم مالک بیاد دیدنم تو خونه مادرم ..‌.
لبخند رو لبهام ماسید و به خودم خیره موندم اگه مالک نمیومد ...
اگه اونجا نمیومد من چطور تحمل میکردم نبودنشو ...
به پیراهن سبزم نگاهی کردم تا روی زانوهام بود ...
دامنش چین دار بود و استین هاش کلوش و و تا روی ارنجم بود ...
بقدری تنگ بود که گودی کمرمو قشنگ نشون میداد...
گیره موهامو باز کردم و موهام دورم ریخت ...
دلشوره گرفته بودم و تمام ذوق و شوقم از بین رفت ...
یهو یاد مراد خان افتادم ...
مراد تو مـــ*تی منو دیده بود و حتما منو یادش نمیومد ...
دلشوره اومده بود سراغم و از طرفی دلم میخواست مالک بیاد ...
اون اگه شب نمیومد حتما تمام رویاهام از هم میپاشید ...
یه تکه از غذا تو دهنم گذاشتم ...
انگار دستپخت مادرمو بیشتر دوست داشتم ...
همون غذاهای کم روغن و بی رنگش به این غذاهای خوش طعم و رنگ ارزش داشت ...
دل تو دلم نبود و مدام بیرون رو نگاه میکردم ...
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_هفتادوپنج

مدام بیرون رو نگاه میکردم...
برعکس هرشب انگار قصد خوابیدن نداشتن ...
کارگرا حیاط رو تمیز میکردن و بهار تو چند قدمی ما بود ...
کوچکتر که بودیم همیشه اقام شب عیدها گردو و کشمش درست میکرد و تو شیره انگور میریخت ...
رو حرارت میزاشت و بعد رو پشت بوم پهنش میکرد خشک میشد و تکه تکه اش میکرد ...
طعم تلخ و شیرین اون شکلات رو هیچ وقت فراموش نکردم ...
مامان یه تیکه رخت نو برامون میدوخت و همیشه خوش بودیم ...
به تخم مرغ های رنگی و قرمز ...
تو عالم خودم بودم که محبوب اومد داخل و گفت : اماده ای ؟‌
با دیدنم میخکوب شد روی من و گفت : چقدر ناز شدی ...چخبره نکنه شبا جای خونه مادرت میری خونه یار ؟‌
خندیدم و گفتم : خوشگل شدم ؟
_ تو همه جوره خوشگلی ...بی نقصی خدا کنه بخت و اقبال قشنگی هم بیاد سراغت ...
_ منم همینو میخوام بعد این همه بدبختی و دربدری فقط یه شونه میخوام که سرمو روش بزارم و ارامش داشته باشم‌...
یه مرد که بوی مردونگی بده ...
_ تعریف کن ببینم اون مرد کی هست ؟ حرف که میزنی چشمهات برق میوفته ؟‌!
لبخند زدم و گفتم: فردا که بیام برات میگم‌...
_ باشه عجله کن ...
اونشب محبوب هم همراهم بود و با احمدرضا میخواستن قدم بزنن ...
تمام روز محبوب کار داشت و فقط شبها فرصت میکرد احمد رو ببینه ...
عشق قشنگی بینشون بود و همدیگر رو که نگاه میکردن تو نگاهاشون فقط عشق موج میزد ....
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️


#جواهری_درآتش
#پارت_هفتادوشش

اروم دور از چشم من کنار هم قدم برمیداشتن و عقبتر از من میومدن ...
احمد براش گل اورده بود و تو اون زمستونی اون گل رو از کجا پیدا کرده بود خدا میدونست ...
مامان جلوی درب به انتظارم بود و از دور با دیدنم ...دستهاشو برام باز کرد ...
محبوب و احمد جلوتر نیومدن و برگشتن ...
با عجله رفتیم داخل و مامان خداروشکر کرد و گفت : منتظرت بودم ...چرا امشب دیر کردی ؟‌
_ عمارت شلوغ بود ...باید صبر میکردم محبوب کارش تموم بشه ...
_ شام نخوردم تا تو بیای ...
منم گرسنه بودم ...
شام میخوردیم و من چشمم به درب بود ...چرا مالک خان نمیومد ....
رضا نگاهم کرد و گفت : جواهر چرا برنمیگردی همینجا ....اون ملا صمد خدا تقاصشو بهش داد پاهاش رو از دست داده ...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : از خدا خواستم بهش انقدر عمر بده که رسوا بشه ...
رحمت رختخواب رو پهن میکرد و گفت : چند روز دیگه عید ...همینجا بمون ....
_ میام الان نمیتونم بمونم ...باید زمان بگذره ...
رضا رفت تو رختخواب و مامان بخاری نفتی رو پر از نفت کرد و گفت : امشب انگار سرد شده ...زمستون دوباره برگشته ....
نفس هامون شیشه رو بخار کرده بود ...
با دست پاکش کردم و به قطرات برفی که میبارید نگاه کردم ...
انگار واقعا زمستون اومده بود ...
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_هفتادوهفت

مامان چراغ رو کم کرد و گفت : چشم انتظار مالک خانی ؟‌
برادرهام خوابیده بودن و گفتم: دیر کرد ...
_ شاید نیاد ...
_ شاید ...
دلم میجوشید ...
مامان بافت موهامو باز کرد و گفت : هوا سرد شده حتما نیومده ...
بیا بخواب تا نیومدن دنبالت ...
چرخیدم که بخوابم که دلم یجوری شد ...
انگار حس میکردم وقتی بهم نزدیک میشد ...
دوباره چرخیدم و به بیرون خیره شدم ...
خبری نبود و برف شدت گرفته بود ...
نا امید به طرف رختخوابم رفتم ...
لحافمو برمیداشتم‌ که صدای درب اومد ...
رو به مامان گفتم : در زدن ؟‌
_ نه صدای باد انگار کولاک داره میشه ...
ولی دوباره صدا اومد و با خوشحالی گفتم :مالک اومده ...
مامان شال کاموایی رو دور دهنش پیچید و هوا وحشتناک سرد شده بود و گفت : همینجا بمون ....
رفت تو حیاط درب رو باز کرد ...
درست حس کرده بودم ....
اون مالک بود ...
مامان دعوتش کرد داخل و به زور تونست درب رو بلنده ...
باد و طوفان و برف یهوویی همه جارو گرفته بود ...
مالک اومد داخل و با مامان صحبت میکردن ....
دلم طاقت نیاورد و رفتم تو حیاط ....
با همون پیراهن نازکم ...
نگاه مالک که به من افتاد زبونش بند اومد ...
باد موهام و دامنِ پیراهنمو تکون میداد ....
پاهام برق میزدن و دونه های برف روی سرم مینشست ...
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_هفتادوهشت

تو همون یه روز دلتنگ بودم ...
مامان درب اتاق کناری رو باز کرد و گفت : برو داخل دختر مبادا سرما بخوری ....
مالک خان بفرما الان چراغ میارم ...
مامان به طرف اشپزخونه رفت تا چراغ اونجا رو نفت پر کنه و بیاره ...
اتاق تاریک بود و مالک روبروم ایستاده بود...
کبریت و فانوس کنارمون رو طاقچه پنجره بود ولی هیچکدوم نمیخواستیم روشنش کنیم ...
دلم میخواست برم جلو ...
عطرش رو بو بکشم‌...
سرمو رو شونه اش بزارم و کنارش تا صبح بخوابم ...
دلم پر بود از مالک خان، از عشقش ..‌.
از مردونگیش ...
یه قدم بهم نزدیک‌ تر شد ...
انگشت های پاهاش بهم میخورد و من خجالت میکشیدم نگاهش کنم ...
دستشو کنار بازوم که گذاشت یخ کردم...
نتونستم تحمل کنم و محکم سرمو به قلبش فشردم‌...
مالک نفس عمیق میکشید...
منم فقط عطرشو بو میکشیدم ...
مالک آروم نزدیک گوشم گفت : باور کنم ؟!
زیباترین دختری که دیدم اینجا درست روبرومه ؟‌!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : بنظر منم همش رویاست ...
باورش سخته که مالک خان اینجا درست روبروم باشه ...
مردی مثل مالک خان فقط مرد رؤیاهای دختراست ...
خندید و گفت : چقدر توصیفم از زبونت شیرینه ...
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_هفتادونه

با صدای درب اتاق بلافاصله ازش دور شدم و مامان چراغ رو داخل اورد وسط اتاق رو مجمه گذاشت و گفت : چرا فانوس رو روشن نکردی مادر؟‌
کبریت رو کشید و فتیله رو بالا داد...‌دستهاش از سرما قرمز شده بود و گفت : مالک خان این بلا شب عیدی چی بود ؟
مالک تشکر کرد و گفت : ممنونم بابت همه چی ...این بلا نیست نعمت خداست...
اگه امشب سرما رو نکشیم تابستونش باید بی آب بمونیم ..‌.
خدارو باید شکر کرد ...
مامان نگاهم کرد و از چشم هام میخوند و گفت : کتری گذاشتم جوش بیاد چای میارم‌...
مامان داشت بیرون میرفت که مالک گفت : یه خواهشی داشتم ؟‌
مامان با روی باز به سمتش چرخید و مالک گفت : دخترتون رو میخوام خواستگاری کنم ...
مامان دستشو رو قلبش گذاشت و خیره به من موند ...
من خودم‌ شوکه تر از مامان به مالک خیره بودم‌.....
مالک لبخندی زد و گفت : قسم خورده بودم هیچ وقت دل به زنی نبازم و تا اخر عمرم خان باشم و خان بمیرم ...
نمیخواستم دلبسته باشم ...
نمیخواستم این طور دلباخته باشم‌...
ولی انگار دست خودم نبود ‌....
چشم هام که دید قلبم فرمان داد ...
و نمیتونم جدا از این عشق بمونم ...
میخوام اینبار با این حس پیر بشم...
میخوام ...
دستشو به طرف من اورد و گفت : این منم که دارم فلسفه عاشقی میخونم؟!
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_هشتاد

به طرفش رفتم دستشو روی قلبم فشردم و گفتم : اره اینم منم که این فلسفه رو باور دارم ...
تو چشم هاش برقی بود که دلمو میلرزوند!
لبخند میزد و من برای لبخندش جونمو فدا میکردم ...
دستشو محکم میفشردم و مامان اروم بیرون رفت ...
صدای پر از عشقی که بهش داشتم رو اروم نجوا کردم ...
یعنی اینا همش واقعیت و مالک خان درست روبروی عشق من ایستاده ...
چقدر امشب همه چیز قشنگه ...
مالک جلوتر اومد دیگه هیچ فاصله ای بینمون نبود ...
اروم موهام رو پشت گوشم زد و به صورتم خیره بود و گفت : من چقدر تو زندگی به خودم ستم کردم ...
همیشه فکر میکردم نمیشه به ادم ها اعتماد کرد ولی الان تمام من پر از اعتماد به تو و حس درونته ...
رو نوک انگشت هام ایستادم و خودمو بالا کشیدم ...
نفس هام به صورتش میخورد و گفتم : سهم قشنگی خدا بهم داده ...
چی قشنگتر از اینکه مالک خان سهمم باشه ....
دستهامو کنار سرش گذاشتم و گفتم : دوستت دارم ...
نتونست تحمل کنه ...
منو از روی زمین بلند کرد ...
همونطور که تو هوا میچرخوند گفت : یکبار دیگه بگو ؟
خندیدم و گفتم : بزارم زمین میوفتم ...
ولی محکمتر چرخوند و گفت : یکبار دیگه به زبون بیار ...
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_هشتادویک

اشک ذوق از کنار چشم هام میریخت ...
دستمو جلو دهنش گرفتم و گفتم : میخوای همه بیدار بشن ...
همسایه ها بفهمن ؟‌
نفس عمیقی کشید و منو روی زمین گذاشت و گفت : بزار بفهمن ...
چیِ این عشق غلطه که بخوام بترسم ...؟
چندبار خواستم بگم من همونم و طلا چی میشه ...
ولی نتونستم ...
مامان براش چای و یکم خشکبار اورد ...
مالک تشکر کرد و ازم جلوی مامان فاصله گرفت و گفت : از شما باید خواستگاریش کنم‌؟‌
مامان خندید و گفت : شما صاحب اختیارین هرچی شما صلاح بدونین ...
ولی یچیزی هست که باید بدونین در مورد دختر من ...
با چشم مانع از ادامه دادن شدم و گفتم : بعدا صحبت میکنیم ...
سینی رو زمین گذاشتم و یه تکه نبات داخلش انداختم ...
مامان چادرشو دور کمرش بسته بود و گفت : من بیدارم زود بیا بخوابیم ...
مالک خان تو این هوا نمیشه جایی رفت براتون رختخواب پهن میکنم ...
مالک سری تکون داد ...
مامان که رفت ...
استکان چایش رو به طرفش گرفتم ...
روی تشک ابری نشست و شعله چراغ رو بالا کشید ...
برف میبارید و هوا سردتر از قبل شده بود ...
دونه هاش روی زمین مینشست و شب عیدی داشت زمین رو سفید پوش میکرد ...
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_هشتادویک

اشک ذوق از کنار چشم هام میریخت ...
دستمو جلو دهنش گرفتم و گفتم : میخوای همه بیدار بشن ...
همسایه ها بفهمن ؟‌
نفس عمیقی کشید و منو روی زمین گذاشت و گفت : بزار بفهمن ...
چیِ این عشق غلطه که بخوام بترسم ...؟
چندبار خواستم بگم من همونم و طلا چی میشه ...
ولی نتونستم ...
مامان براش چای و یکم خشکبار اورد ...
مالک تشکر کرد و ازم جلوی مامان فاصله گرفت و گفت : از شما باید خواستگاریش کنم‌؟‌
مامان خندید و گفت : شما صاحب اختیارین هرچی شما صلاح بدونین ...
ولی یچیزی هست که باید بدونین در مورد دختر من ...
با چشم مانع از ادامه دادن شدم و گفتم : بعدا صحبت میکنیم ...
سینی رو زمین گذاشتم و یه تکه نبات داخلش انداختم ...
مامان چادرشو دور کمرش بسته بود و گفت : من بیدارم زود بیا بخوابیم ...
مالک خان تو این هوا نمیشه جایی رفت براتون رختخواب پهن میکنم ...
مالک سری تکون داد ...
مامان که رفت ...
استکان چایش رو به طرفش گرفتم ...
روی تشک ابری نشست و شعله چراغ رو بالا کشید ...
برف میبارید و هوا سردتر از قبل شده بود ...
دونه هاش روی زمین مینشست و شب عیدی داشت زمین رو سفید پوش میکرد ...
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_هشتادودو

مالک استکان چای رو بین دستش گرفت ...
روبروش نشستم و بهش خیره شدم‌...
حتی اگه رویا بود چه رویای قشنگی بود و دلم نمیخواست تمومی داشته باشه ...
دلم میخواست همون لحظه عمرم تموم میشد اگه فردایی با مالک وجود نداشت ...
استکان رو جلوی دهنم اورد و گفت : کام من با تو شیرین ...
تو بخور ...
جرعه ای نوشیدم و گفتم : کام منم به شما شیرین میشه ...
جلو اومد و از جیبش چیزی بیرون اورد ....
تو مشتش بود نمیدیدم چی هست ...
چشم هامو بستم ...
موهامو کنار زد و گردنبند ظریفی رو تو گردنم بست ...
و موهامو بو کشید ...
دستهامو بین دستش گذاشتم و گفتم : ممنونم ...
_ دیروز گرفتم‌...هزاربار از خودم پرسیدم امشب اگه نتونستم بهت بدم پس هیچ وقت نمیتونم ...
میدونستم که میتونم و اومدم‌...
با اون هوا بازم اومدم ...
لبخند زدم و اروم تشکر گردم ...
نگاهم کرد و گفت : میخوام هرچیزی که تو زندگیت هست رو بدونم ...
دستمو جلو دهنش گذاشتم و گفتم : فعلا فقط بزار نگاهت کنم ...
لبخند میزد و من نگاهش میکردم‌...
سرمو روی پاهاش گذاشتم و دراز کشیدم ...
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_هشتادوسه

سرمو روی پاهاش گذاشتم و دراز کشیدم ...
موهامو نوازش میکرد و حرارت چراغ منو به خواب دعوت میکرد ...
کنار مالک خان ارامشی داشتم که هیچ جای دنیا پیدا نمیشد ...
چشم هام بسته میشد و فقط اون خواب شیرین بود که منو در برگرفته بود ...
هرچه سعی میکردم چشم هامو باز کنم موفق نمیشدم و واقعا خوابم برده بود ...
مامان وقتی دیده بود من نرفتم اتاق اونم نخوابیده بود و چشم انتظار من بود ...
ولی من عمیق خوابیده بودم ...
مامان اروم میاد تا ببینه چرا نرفتم ...وقتی در میزنه و وارد میشه و منو اونجا خواب میبینه ...با تمام دلشوره ای که داشت تنهام میزاره و کنار مالک میمونم ...
شاید نمیدونست مالک ثابت کرده بود چقدر مرد پاک و خوش نیتی ...
یهو مثل برق گرفته ها از خواب پریدم‌....ترسیدم از اینکه چشم باز کنم و ببینم مالک رفته ...
بیدار بشم و ببینم که همش خواب بوده ...
مالک دراز کشیده بود و اروم خوابیده بود ...خدارو شکر کردم که اینجاست ...
هوا یخ بود و نوک بینیم قرمز شده بود ...لحاف رو روی مالک کشیدم و اروم و پاورچین رفتم بیرون ...
برف نیم متری رو زمین بود و خبری از خورشید نبود ...
حتی احمد هم نیومده بود دنبالم ...
باد که میوزید جلوی چشم دیده نمیشد ...
❤️💙💚💜💛🧡
❤️💙💚💜💛
❤️💙💚💜
❤️💙💚
❤️💙
❤️

#جواهری_درآتش
#پارت_هشتادوچهار

مامان تو اشپزخونه بود و نون میپخت ...
کنارش نشستم و گرمای تنور گرمم کرد ...
مامان یه تیکه نون تازه بدستم داد و گفت : خواب به چشمم نرفت!
_ چرا ؟‌
_ اتیش و پنبه کنار هم بودید من ترسیدم ...دخترم دختر بودن به یلحظه بنده .‌‌تو برای همین عفتت قاتل شدی ...
دوباره یادم اومد که چطور اون صفر میخواست بهم...
تکه نون رو تو دهنم گذاشتم و گفتم‌: مالک با اون مردک فرق داره ...
اونشبی که نجاتم داد تا صبح باهم بودیم تو کلبه اون خیلی مرده ...
مامان گردنبندمو دستی کشید و گفت :این چیه ؟‌
لبخند زدم و گفتم : مالک خان بهم هدیه داده ...
_ خیلی این عشق قشنگه ...
_ ولی یچیزهایی هست ...طلا ...اون عقب نمیره اونو میخوان برای مالک خان بگیرن...
_ از اون مهمترم هست ..اینکه مالک بدونه اون دختر تویی ...
_نمیتونم بهش بگم ...میگفت صفر دوستش بوده ...اگه باور نکرد ...اگه بفهمن زنده ام و بخوان دوباره منو بکشن ....؟
مامان لبشو گزید و گفت : نمیزارم ...
از خیر این عشق بگذر شبونه از اینجا میریم ...
انقدر دور میشیم که نتونن پیدامون کنن ...
نگاهی به تنور کردم و گفتم : من درست از دل اتیش بیرون اومدم‌...انگار قسمت بود مالک، مالکِ قلبم بشه ...
مامان اون دوست داشتنش به من قدرت میده ...
میریم جلو و فقط به خدا توکل میکنم ...اون میدونه من چقدر از ته دلم دوستش دارم ...
2025/03/29 16:49:35
Back to Top
HTML Embed Code: