علم و معنویت - شواهد علمی زندگی پس از مرگ
📓 کتاب گربهروحها نویسنده: داستی رینبولت ترجمه: احمد بهزادی نحوهی انتشار: به صورت پیدیاف تعداد صفحات: 269 این کتاب، به ظهور روح (Apparition) گربهها پرداخته و مجموعهای از روایتهای مرتبط با این پدیده را جمعآوری کرده است. روایتهای کتاب، غالبا صمیمی…
🐈 بخشی از مقدمه مترجم کتاب «گربهروحها»:
گربهها، فرشتههایی هستند که حضورشان در زندگیمان، به هر میزانی که باشد، موجب برکت و رحمت است. علاقهی من به این فرشتههای دوستداشتنی باعث شد که این چند وقت، دائما به دنبال یک منبع اختصاصی در مورد آنها باشم؛ تا اینکه نهایتا، به این کتاب بر خوردم و بلافاصله ترجمهاش را شروع کردم.
این کتاب که نسخهی زبان اصلیاش در سال 2007 منتشر شده، حاصل پژوهش نویسنده، خانم داستی رینبولت است که موفق شده مجموعهای از روایتهای صادقانه در ارتباط با مواجههی افراد با ارواح گربهها را جمعآوری کرده و در قالب این کتاب جذاب منتشر کند. نویسنده، نام و مشخصات کامل راویان و حتی آدرس محل تجربههای گزارش شده را ذکر کرده، تا اهل تحقیق بتوانند برای جستجوی بیشتر خودشان دست به کار شوند. از قضا، تعدادی از گزارشهای موجود در این کتاب، به خصوص در انتهای فصل آخر، بیشتر مختص همین گروه اهل تحقیق است و صرفا اشارهای کوتاه به گزارشهای موجود هستند.
اما اغلب روایتهای ذکر شده در این کتاب، بیشتر از اینکه داستانهایی ماورائی در مورد اشباح باشند، گزارشهای صمیمانهای هستند که ما را بیش از پیش، با نور وجود گربهها و پیوند بین انسانها و این موجودات دوستداشتنی آشنا میکنند. در بسیاری از این گزارشها، برخوردهای ماورائی، معمولا کوتاه و مختصر هستند؛ اما روایتها به شیوهای بیان شدهاند که ما را به خوبی با این ارواح کوچک مانوس میکنند. حدس میزنم که گربهدوستان عاشق روایتهای این کتاب خواهند شد.
نکتهی جالب اینجاست که نویسندهی کتاب، ابتدائا یک محقق در زمینهی امور ماورائی نبوده، بلکه او یک نویسندهی شناخته شده در حوزهی گربهها است که حتی در این زمینه جوایز زیادی هم کسب کرده است. او نویسندهی کتاب «بچهگربهها فور دامیز» ، عنوان یکی از کتابهای مجموعهی مشهور «فور دامیز» که در ایران با عنوان «به زبان آدمیزاد» یا «فور دامیز» ترجمه شدهاند، میباشد؛ و در انجمنها، مجلات و موسسات بسیاری که در زمینهی گربهها و حیوانات کار میکنند نیز فعالیت دارد.
تمرکز اصلی کتاب بر روی «ظهور روح» گربههاست. ظهور روح (Apparition) به پدیدهی ظاهر شدن، شنیدن صدا یا احساس حضور یک روح گفته میشود. معمولا از روح ظاهرشده با عنوان «شبح» یاد میکنند که گاهی این تعبیر باعث تصورات اشتباهی میشود که در ادامه به آنها اشاره خواهیم کرد. همچنین، باید توجه داشت که تماس انسانها با ارواح گربهها و دیگر حیوانات، فقط در قالب ظهور روح منحصر نمیشود و برای مثال، در تجارب نزدیک به مرگ، ارتباطات مدیومی، رویاها و هیپنوتیزم نیز این ارتباطها وجود دارند. به این مسئله هم مختصرا در ادامه اشاره خواهم کرد.
برای تهیهی پیدیاف این کتاب به یوزرنیم زیر در تلگرام پیام دهید:
@Ahmad_Behzadi_74
➖➖➖➖
🆔@near_death
گربهها، فرشتههایی هستند که حضورشان در زندگیمان، به هر میزانی که باشد، موجب برکت و رحمت است. علاقهی من به این فرشتههای دوستداشتنی باعث شد که این چند وقت، دائما به دنبال یک منبع اختصاصی در مورد آنها باشم؛ تا اینکه نهایتا، به این کتاب بر خوردم و بلافاصله ترجمهاش را شروع کردم.
این کتاب که نسخهی زبان اصلیاش در سال 2007 منتشر شده، حاصل پژوهش نویسنده، خانم داستی رینبولت است که موفق شده مجموعهای از روایتهای صادقانه در ارتباط با مواجههی افراد با ارواح گربهها را جمعآوری کرده و در قالب این کتاب جذاب منتشر کند. نویسنده، نام و مشخصات کامل راویان و حتی آدرس محل تجربههای گزارش شده را ذکر کرده، تا اهل تحقیق بتوانند برای جستجوی بیشتر خودشان دست به کار شوند. از قضا، تعدادی از گزارشهای موجود در این کتاب، به خصوص در انتهای فصل آخر، بیشتر مختص همین گروه اهل تحقیق است و صرفا اشارهای کوتاه به گزارشهای موجود هستند.
اما اغلب روایتهای ذکر شده در این کتاب، بیشتر از اینکه داستانهایی ماورائی در مورد اشباح باشند، گزارشهای صمیمانهای هستند که ما را بیش از پیش، با نور وجود گربهها و پیوند بین انسانها و این موجودات دوستداشتنی آشنا میکنند. در بسیاری از این گزارشها، برخوردهای ماورائی، معمولا کوتاه و مختصر هستند؛ اما روایتها به شیوهای بیان شدهاند که ما را به خوبی با این ارواح کوچک مانوس میکنند. حدس میزنم که گربهدوستان عاشق روایتهای این کتاب خواهند شد.
نکتهی جالب اینجاست که نویسندهی کتاب، ابتدائا یک محقق در زمینهی امور ماورائی نبوده، بلکه او یک نویسندهی شناخته شده در حوزهی گربهها است که حتی در این زمینه جوایز زیادی هم کسب کرده است. او نویسندهی کتاب «بچهگربهها فور دامیز» ، عنوان یکی از کتابهای مجموعهی مشهور «فور دامیز» که در ایران با عنوان «به زبان آدمیزاد» یا «فور دامیز» ترجمه شدهاند، میباشد؛ و در انجمنها، مجلات و موسسات بسیاری که در زمینهی گربهها و حیوانات کار میکنند نیز فعالیت دارد.
تمرکز اصلی کتاب بر روی «ظهور روح» گربههاست. ظهور روح (Apparition) به پدیدهی ظاهر شدن، شنیدن صدا یا احساس حضور یک روح گفته میشود. معمولا از روح ظاهرشده با عنوان «شبح» یاد میکنند که گاهی این تعبیر باعث تصورات اشتباهی میشود که در ادامه به آنها اشاره خواهیم کرد. همچنین، باید توجه داشت که تماس انسانها با ارواح گربهها و دیگر حیوانات، فقط در قالب ظهور روح منحصر نمیشود و برای مثال، در تجارب نزدیک به مرگ، ارتباطات مدیومی، رویاها و هیپنوتیزم نیز این ارتباطها وجود دارند. به این مسئله هم مختصرا در ادامه اشاره خواهم کرد.
برای تهیهی پیدیاف این کتاب به یوزرنیم زیر در تلگرام پیام دهید:
@Ahmad_Behzadi_74
➖➖➖➖
🆔@near_death
علم و معنویت - شواهد علمی زندگی پس از مرگ
📓 کتاب گربهروحها نویسنده: داستی رینبولت ترجمه: احمد بهزادی نحوهی انتشار: به صورت پیدیاف تعداد صفحات: 269 این کتاب، به ظهور روح (Apparition) گربهها پرداخته و مجموعهای از روایتهای مرتبط با این پدیده را جمعآوری کرده است. روایتهای کتاب، غالبا صمیمی…
🐈 خوشآمدگویی گرانجی
🦋 تجربه نزدیک به مرگ همراه با تایید
📖 بریدهای از کتاب «گربهروحها»، نوشتهی داستی رینبولت، ترجمه احمد بهزادی
(این روایت، تنها تجربهی نزدیک به مرگ ذکر شده در متن کتاب است. البته به غیر از تجاربی که در مقدمهی مترجم آمده است)
🐈⬛ خانم دکتر واندا نیلی کشیش «مرکز درمانی لوئیزویل» در ایالت تگزاس و یک چشمپزشک بازنشسته است. او به عنوان کشیش بیماران لاعلاج، شاهد مرگ بیماران زیادی بوده و به خانوادههای زیادی که با سوگ عزیزانشان دستوپنجه نرم میکنند کمک کرده است. در سال 1998، او همین نقش را برای خانوادهی خودش ایفا کرد.
🐈⬛ واندا به شهر اوکلند در ایالت کالیفرنیا سفر کرد. جایی که مادرزن پسرش، دوروتی، به دلیل سرطان رحم درحال مرگ بود. واندا به خانهی پسرش دیوید رفت تا در این شرایط سخت در کنار او و همسرش پَم باشد. آنها یک گربهی دوستداشتنی و موقر به اسم «گرانجی» داشتند. گرانجی یک گربهی خاکستری خطدار پنجساله و عضو محبوب خانواده بود. او عقیم شده بود، خطوط راهراه و موهای بلندی خاکستری داشت و به خوبی غذا میخورد. گرانجی به طور خاص به ماریا، دختر دیوید و پَم، نزدیک بود. او هرشب کنار ماریا میخوابید.
🐈⬛ از نظر گرانجی، یک فرد غریبه، دوستی بود که او قبلا ملاقات نکرده بود. او بر روی پای هرکسی که در دسترس بود میپرید تا زیر گلویش را نوازش کنند و او هم با خُرخُر کردن پاداش آنها را بدهد. گرانجی هر وقت که میخواست از خانه بیرون میرفت و اگرچه خانهی آنها حصار داشت، اما او میتوانست از حصارها بالا برود.
🐈⬛ دوروتی در زمانی که وضعیت سلامت بهتری داشت، مرتب از دیوید و پَم و همینطور دوست خوبش گرانجی دیدن میکرد.
سرانجام وضعیت دوروتی وخیم شد. آنها او را به آیسییو منتقل کردند. منظرهی ترسناکی بود؛ او را به دستگاهها و لولهها متصل کردند. دوروتی در وضعیت ناهشیار بود. وقتی پرستاران مشغول تراکستومی بودند، دیوید از مادرش واندا پرسید که آیا صلاح است ماریا در این وضعیت مادربزرگش را ببینید یا اینکه تا بعد از مرگ، وقتی بدنش را برای مراسم خاکسپاری آماده کردند، ماریا را از او دور نگه دارند؟ واندا گفت که باید به ماریا اجازه دهند تا وقتی بدن مادربزرگش زنده و گرم است او را ببیند.
🐈⬛ دوروتی برای چهار ساعت بیهوش بود و در همین زمان ماریا بر روی تخت او آمد و کنار مادربزرگش دراز کشید. دوروتی چشمانش را باز کرد و گفت: «سلام ماریا!»
پَم به سرعت سمت مادرش دوید و گفت: «مامان، کجا بودی؟»
دوروتی درحالی که خاطرات خوشایندش را به یاد میآورد گفت: «داشتم با ادیث چای میخوردم».
پَم به مادرش یاداوری کرد که خواهرش ادیث دو سال پیش فوت شده است.
اما دوروتی اصرار کرد: «من داشتم با ادیث چای میخوردم و گرانجی هم آنجا بود»
دوباره پَم مادرش را اصلاح کرد و گفت: «ادیث فوت شده مامان! و گرانجی هم حسابی زنده است! ما قبل از آمدن به بیمارستان بهش غذا دادیم و بعد خانه را ترک کردیم». علیرغم اصرار مادرش، پَم احساس میکرد که باید این مطالب را (که گمان میکرد واقعیت هستند) بگوید.
🐈⬛ آنها نهایتا، بعد از آن روز طولانی، تصمیم گرفتند که به خانه برگردند. وقتی وارد خیابان محل سکونتشان شدند، با دیدن جسم بیجان یک گربهی خطدار خاکستری در وسط خیابان شوکه شدند. ساعتها بود که گرانجی جسمش را برای همیشه ترک کرده بود.
🐈⬛ دو روز بعد، دوروتی فوت شد و به خواهر و گربهی محبوبش گرانجی در جهان پس از مرگ ملحق شد.
📚 برای تهیهی پیدیاف کتاب «گربهروحها» به یوزرنیم زیر در تلگرام پیام دهید:
@Ahmad_Behzadi_74
➖➖➖➖
🆔@near_death
🦋 تجربه نزدیک به مرگ همراه با تایید
📖 بریدهای از کتاب «گربهروحها»، نوشتهی داستی رینبولت، ترجمه احمد بهزادی
(این روایت، تنها تجربهی نزدیک به مرگ ذکر شده در متن کتاب است. البته به غیر از تجاربی که در مقدمهی مترجم آمده است)
🐈⬛ خانم دکتر واندا نیلی کشیش «مرکز درمانی لوئیزویل» در ایالت تگزاس و یک چشمپزشک بازنشسته است. او به عنوان کشیش بیماران لاعلاج، شاهد مرگ بیماران زیادی بوده و به خانوادههای زیادی که با سوگ عزیزانشان دستوپنجه نرم میکنند کمک کرده است. در سال 1998، او همین نقش را برای خانوادهی خودش ایفا کرد.
🐈⬛ واندا به شهر اوکلند در ایالت کالیفرنیا سفر کرد. جایی که مادرزن پسرش، دوروتی، به دلیل سرطان رحم درحال مرگ بود. واندا به خانهی پسرش دیوید رفت تا در این شرایط سخت در کنار او و همسرش پَم باشد. آنها یک گربهی دوستداشتنی و موقر به اسم «گرانجی» داشتند. گرانجی یک گربهی خاکستری خطدار پنجساله و عضو محبوب خانواده بود. او عقیم شده بود، خطوط راهراه و موهای بلندی خاکستری داشت و به خوبی غذا میخورد. گرانجی به طور خاص به ماریا، دختر دیوید و پَم، نزدیک بود. او هرشب کنار ماریا میخوابید.
🐈⬛ از نظر گرانجی، یک فرد غریبه، دوستی بود که او قبلا ملاقات نکرده بود. او بر روی پای هرکسی که در دسترس بود میپرید تا زیر گلویش را نوازش کنند و او هم با خُرخُر کردن پاداش آنها را بدهد. گرانجی هر وقت که میخواست از خانه بیرون میرفت و اگرچه خانهی آنها حصار داشت، اما او میتوانست از حصارها بالا برود.
🐈⬛ دوروتی در زمانی که وضعیت سلامت بهتری داشت، مرتب از دیوید و پَم و همینطور دوست خوبش گرانجی دیدن میکرد.
سرانجام وضعیت دوروتی وخیم شد. آنها او را به آیسییو منتقل کردند. منظرهی ترسناکی بود؛ او را به دستگاهها و لولهها متصل کردند. دوروتی در وضعیت ناهشیار بود. وقتی پرستاران مشغول تراکستومی بودند، دیوید از مادرش واندا پرسید که آیا صلاح است ماریا در این وضعیت مادربزرگش را ببینید یا اینکه تا بعد از مرگ، وقتی بدنش را برای مراسم خاکسپاری آماده کردند، ماریا را از او دور نگه دارند؟ واندا گفت که باید به ماریا اجازه دهند تا وقتی بدن مادربزرگش زنده و گرم است او را ببیند.
🐈⬛ دوروتی برای چهار ساعت بیهوش بود و در همین زمان ماریا بر روی تخت او آمد و کنار مادربزرگش دراز کشید. دوروتی چشمانش را باز کرد و گفت: «سلام ماریا!»
پَم به سرعت سمت مادرش دوید و گفت: «مامان، کجا بودی؟»
دوروتی درحالی که خاطرات خوشایندش را به یاد میآورد گفت: «داشتم با ادیث چای میخوردم».
پَم به مادرش یاداوری کرد که خواهرش ادیث دو سال پیش فوت شده است.
اما دوروتی اصرار کرد: «من داشتم با ادیث چای میخوردم و گرانجی هم آنجا بود»
دوباره پَم مادرش را اصلاح کرد و گفت: «ادیث فوت شده مامان! و گرانجی هم حسابی زنده است! ما قبل از آمدن به بیمارستان بهش غذا دادیم و بعد خانه را ترک کردیم». علیرغم اصرار مادرش، پَم احساس میکرد که باید این مطالب را (که گمان میکرد واقعیت هستند) بگوید.
🐈⬛ آنها نهایتا، بعد از آن روز طولانی، تصمیم گرفتند که به خانه برگردند. وقتی وارد خیابان محل سکونتشان شدند، با دیدن جسم بیجان یک گربهی خطدار خاکستری در وسط خیابان شوکه شدند. ساعتها بود که گرانجی جسمش را برای همیشه ترک کرده بود.
🐈⬛ دو روز بعد، دوروتی فوت شد و به خواهر و گربهی محبوبش گرانجی در جهان پس از مرگ ملحق شد.
📚 برای تهیهی پیدیاف کتاب «گربهروحها» به یوزرنیم زیر در تلگرام پیام دهید:
@Ahmad_Behzadi_74
➖➖➖➖
🆔@near_death
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🦋 تجربه نزدیک به مرگ سوزان (بخش اول)
اول از همه چیز باید بگویم که من اهل یک شهر روستایی در جنوب شرقی آلباما هستم. من در کل زندگیام به کلیسا میرفتم و همیشه پدر و مادرم را میدیدم که درحال دعا کردن بودند و همواره به خدا اعتماد داشتند. اما با وجود همهی اینها، من آن قدرها به خدا نزدیک نشده بودم. من به خدا باور داشتم و معتقد بودم که مسیح به زمین آمده و بخاطر من به صلیب کشیده شده، اما این سال 1993 بود که من با تمام قلبم به مسیح ایمان آوردم.
من برای سالها از بیاشتهایی عصبی رنج میبردم. این مشکل از وقتی که من چهارده سالم بود شروع شد. سال 1993، درحالی که بیست و پنج سال سن داشتم، به قدری مریضیام شدت گرفته بود که وزنم فقط 29 کیلو شده بود. من برای این مشکلم تراپی را امتحان کردم و حتی مجبور شدم به زور غذا بخورم. اما هیچ چیز کمک نمیکرد. وقتی سپتامبر همان سال فهمیدم که کلیههایم در حال از کار افتادن هستند، همهی درمانها را کنار گذاشتم و از خدا خواستم که خودش کمکم کند. به خدا گفتم که اگر کمکم کند، من زندگیام را وقفش میکنم. من واقعا فکر نمیکردم که بمیرم، چون قبلا همیشه جان سالم به در برده بودم.
در آن دوران بیرون رفتن برایم مثل کابوس بود. مردم وقتی من را میدیدند، با لقب «دختر ایدزی» یا چیزهایی مثل این من را صدا میزدند و با صدای بلند مسخرهام میکردند. خیلی زود خانهنشین شدم؛ بیشتر بخاطر وضعیت سلامتیام و همینطور بخاطر اینکه بیرحمی مردم برایم قابل باور نبود. تا اینکه یک شب از خواب بلند شدم و تلاش میکردم که نفس بکشم اما نمیتوانستم. من به شدت احساس تهوع داشتم، بدنم شدیدا میلرزید و به قدری حالم بد بود که نمیتوانستم حرکت کنم. من فکر نمیکردم که بمیرم، چون دکترها قرار بود من را دیالیز کنند و فکر میکردم که قرار است حالم خوب شود. اما اینطور نشد.
خیلی زود من از بدنم خارج شدم. من از تونلی عبور نکردم، بلکه فقط در اطراف شناور بودم. تا اینکه قبل از اینکه خودم متوجه شوم، از بهشت سر در آوردم. من میدانم که در بهشت بودم، چون تا آن موقع هرگز چنین عطری از گلها را استشمام نکرده بودم و چنین زیباییای ندیده بودم.
در آنجا مادربزرگم را دیدم که منتظرم بود. من پیشش رفتم. او وقتی هفتاد و پنج سالش بود فوت شده بود، اما آنجا سی ساله به نظر میرسید. بعد، پدربزرگم را دیدم. او در نود و دو سالگی فوت شده بود. او جلوی من روی دستانش راه میرفت و دائم میگفت: «ببین چی کار میتونم انجام بدم.» من نمیفهمیدم که او چرا دارد این کار را انجام میدهد. بعد، مادربزرگم از من پرسید که آیا میخواهم مسیح را ببینم؟ من فریاد زدم: «بله!»
لحظهی بعد، مسیح را دیدم و شروع کردم به گریه کردن. میتوانستم محبت و دلسوزی مسیح را احساس کنم. به او گفتم که چطور مردم روی زمین بخاطر شرایطم با من بدرفتاری میکردند و چقدر بخاطر بیاشتهایی عصبیام اذیت شدم. او من را بابت این مسائل دلداری داد. او خیلی خیلی مهربان بود. او به من گفت که همهی اینها را میدانسته و گفت که همه چیز درست میشود. من از او پرسیدم که آیا قول میدهد که شرایطم درست شود؟ مسیح گفت: «بله.»
به او چیزی گفتم که شاید نباید میگفتم. گفتم «تو خیلی خوشتیپ هستی». او از این حرفم خندید و بعد هم من خندیدم. اوقات فوقالعاده خوبی را گذراندم.
به ظاهرش توجه کردم. او قدی در حدود دو متر داشت و وزنش احتمالا حدود 68 کیلو بود. او لاغر اندام بود و چشمان قهوهای و موهای قهوهای تیرهای داشت. افراد زیادی دور و برش بودند، اما من به راحتی میتوانستم پیشش بروم و با او صحبت کنم. این من را به شدت تحت تاثیر قرار داد؛ چون روی زمین شما به سادگی نمیتوانید سراغ یک آدم مهم بروید و با او حرف بزنید؛ اما در مورد مسیح قضیه فرق میکند؛ شما به راحتی میتوانید این کار را انجام دهید.
بعد، مسیح به من گفت که باید برگردم و چیزهایی که دیدم را برای همه تعریف کنم. من هم قبول کردم. سپس مسیح من را در آغوش گرفت و وقتی من را در آغوش گرفت، احساس کردم که یک میلیون ولت برق در بدنم جریان پیدا کرد و بخاطر نیروی شدیدی که از جانب مسیح احساس میکردم نمیتوانستم روی پایم بایستم.
بعد احساس کردم که به سرعت دارم به پایین میافتم. من به معنی واقعی کلمه درون بدنم که روی تخت بود کوبیده شدم. من به بدنم برگشتم. به قدری شدید به بدنم کوبیده شدم که بیاختیار نشستم. از اینکه دیگر در حضور مسیح نیستم و به جایی برگشتم که همه بیرحم هستند، احساس ناامیدی میکردم. خیلی حالم بد بود. من هنوز میتوانستم آن حس برقگرفتگی لمس کردن مسیح را احساس کنم. اما باز حالم خیلی بد بود. تا اینکه نهایتا خوابم برد.
➖➖➖➖
🆔@near_death
اول از همه چیز باید بگویم که من اهل یک شهر روستایی در جنوب شرقی آلباما هستم. من در کل زندگیام به کلیسا میرفتم و همیشه پدر و مادرم را میدیدم که درحال دعا کردن بودند و همواره به خدا اعتماد داشتند. اما با وجود همهی اینها، من آن قدرها به خدا نزدیک نشده بودم. من به خدا باور داشتم و معتقد بودم که مسیح به زمین آمده و بخاطر من به صلیب کشیده شده، اما این سال 1993 بود که من با تمام قلبم به مسیح ایمان آوردم.
من برای سالها از بیاشتهایی عصبی رنج میبردم. این مشکل از وقتی که من چهارده سالم بود شروع شد. سال 1993، درحالی که بیست و پنج سال سن داشتم، به قدری مریضیام شدت گرفته بود که وزنم فقط 29 کیلو شده بود. من برای این مشکلم تراپی را امتحان کردم و حتی مجبور شدم به زور غذا بخورم. اما هیچ چیز کمک نمیکرد. وقتی سپتامبر همان سال فهمیدم که کلیههایم در حال از کار افتادن هستند، همهی درمانها را کنار گذاشتم و از خدا خواستم که خودش کمکم کند. به خدا گفتم که اگر کمکم کند، من زندگیام را وقفش میکنم. من واقعا فکر نمیکردم که بمیرم، چون قبلا همیشه جان سالم به در برده بودم.
در آن دوران بیرون رفتن برایم مثل کابوس بود. مردم وقتی من را میدیدند، با لقب «دختر ایدزی» یا چیزهایی مثل این من را صدا میزدند و با صدای بلند مسخرهام میکردند. خیلی زود خانهنشین شدم؛ بیشتر بخاطر وضعیت سلامتیام و همینطور بخاطر اینکه بیرحمی مردم برایم قابل باور نبود. تا اینکه یک شب از خواب بلند شدم و تلاش میکردم که نفس بکشم اما نمیتوانستم. من به شدت احساس تهوع داشتم، بدنم شدیدا میلرزید و به قدری حالم بد بود که نمیتوانستم حرکت کنم. من فکر نمیکردم که بمیرم، چون دکترها قرار بود من را دیالیز کنند و فکر میکردم که قرار است حالم خوب شود. اما اینطور نشد.
خیلی زود من از بدنم خارج شدم. من از تونلی عبور نکردم، بلکه فقط در اطراف شناور بودم. تا اینکه قبل از اینکه خودم متوجه شوم، از بهشت سر در آوردم. من میدانم که در بهشت بودم، چون تا آن موقع هرگز چنین عطری از گلها را استشمام نکرده بودم و چنین زیباییای ندیده بودم.
در آنجا مادربزرگم را دیدم که منتظرم بود. من پیشش رفتم. او وقتی هفتاد و پنج سالش بود فوت شده بود، اما آنجا سی ساله به نظر میرسید. بعد، پدربزرگم را دیدم. او در نود و دو سالگی فوت شده بود. او جلوی من روی دستانش راه میرفت و دائم میگفت: «ببین چی کار میتونم انجام بدم.» من نمیفهمیدم که او چرا دارد این کار را انجام میدهد. بعد، مادربزرگم از من پرسید که آیا میخواهم مسیح را ببینم؟ من فریاد زدم: «بله!»
لحظهی بعد، مسیح را دیدم و شروع کردم به گریه کردن. میتوانستم محبت و دلسوزی مسیح را احساس کنم. به او گفتم که چطور مردم روی زمین بخاطر شرایطم با من بدرفتاری میکردند و چقدر بخاطر بیاشتهایی عصبیام اذیت شدم. او من را بابت این مسائل دلداری داد. او خیلی خیلی مهربان بود. او به من گفت که همهی اینها را میدانسته و گفت که همه چیز درست میشود. من از او پرسیدم که آیا قول میدهد که شرایطم درست شود؟ مسیح گفت: «بله.»
به او چیزی گفتم که شاید نباید میگفتم. گفتم «تو خیلی خوشتیپ هستی». او از این حرفم خندید و بعد هم من خندیدم. اوقات فوقالعاده خوبی را گذراندم.
به ظاهرش توجه کردم. او قدی در حدود دو متر داشت و وزنش احتمالا حدود 68 کیلو بود. او لاغر اندام بود و چشمان قهوهای و موهای قهوهای تیرهای داشت. افراد زیادی دور و برش بودند، اما من به راحتی میتوانستم پیشش بروم و با او صحبت کنم. این من را به شدت تحت تاثیر قرار داد؛ چون روی زمین شما به سادگی نمیتوانید سراغ یک آدم مهم بروید و با او حرف بزنید؛ اما در مورد مسیح قضیه فرق میکند؛ شما به راحتی میتوانید این کار را انجام دهید.
بعد، مسیح به من گفت که باید برگردم و چیزهایی که دیدم را برای همه تعریف کنم. من هم قبول کردم. سپس مسیح من را در آغوش گرفت و وقتی من را در آغوش گرفت، احساس کردم که یک میلیون ولت برق در بدنم جریان پیدا کرد و بخاطر نیروی شدیدی که از جانب مسیح احساس میکردم نمیتوانستم روی پایم بایستم.
بعد احساس کردم که به سرعت دارم به پایین میافتم. من به معنی واقعی کلمه درون بدنم که روی تخت بود کوبیده شدم. من به بدنم برگشتم. به قدری شدید به بدنم کوبیده شدم که بیاختیار نشستم. از اینکه دیگر در حضور مسیح نیستم و به جایی برگشتم که همه بیرحم هستند، احساس ناامیدی میکردم. خیلی حالم بد بود. من هنوز میتوانستم آن حس برقگرفتگی لمس کردن مسیح را احساس کنم. اما باز حالم خیلی بد بود. تا اینکه نهایتا خوابم برد.
➖➖➖➖
🆔@near_death
🦋 تجربه نزدیک به مرگ سوزان (بخش دوم)
صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، احساس گرسنگی داشتم و برای همین شروع به غذا خوردن کردم. در این یازده سال، این اولین بار بود که یک وعدهی غذایی کامل را خوردم و هیچ اثری از احساس بیاشتهاییای که قبلا داشتم نبود.
همان روز، نوبت دکتر داشتم. دکتر من را معاینه کرد و چند مورد آزمایش نوشت. چند روز بعد، او با من تماس گرفت و خواست که من را ببیند. او به من گفت که کلیههایم کاملا سالم هستند. من شوکه شده بودم. او گفت: «تو دیگر نارسایی کلیه نداری».
بعد از این، من فقط بهتر و بهتر میشدم. پزشکم نمیتوانست این مسئله را توضیح دهد. هیچ کس نمیتوانست. اما من دلیلش را میدانستم. مسیح من را لمس کرد و من را شفا داد. پزشکم فقط گفت که هیچ دلیل پزشکیای وجود ندارد که چرا کلیههایم سالم هستند! بار بعدیای که من را دید، حدود هفت کیلو وزن اضافه کرده بودم. حالا که نُه سال از آن ماجرا گذشته، من از 29 کیلو به حدود 61 کیلوگرم وزن رسیدم. من دیگر هیچ وقت دچار مشکل کلیوی و هیچ مشکل سلامتی دیگری که مرتبط با بیاشتهایی باشد نشدم. حال من خوب است و سالم هستم.
من هرگز ملاقات با مسیح را فراموش نمیکنم. هرگز. من حتی نمیتوانم بدون گریه کردن به مسیح فکر کنم. احساس خیلی خاصی دارم که او من را لمس کرد و من توانستم با او صحبت کنم و اینکه او تا این اندازه برای من احساس مهربانی و دلسوزی داشت. من اینجا هیچ وقت با چنین چیزی برخورد نکردم.
در آخر باید بگویم که من فهمیدم که چرا پدربزرگم روی دستانش راه میرفت. من وقتی تجربهام را برای مادرم تعریف کردم، حرفم را باور نکرد. میدانم که مسیح گفت تجربهام را به همه بگویم ولی نُه سال طول کشید تا توانستم دربارهی تجربهام حرف بزنم. به مادرم گفتم که پدربزرگ را دیدم و اینکه او چطور با هیجان میخواست روی دست راه رفتنش را به من نشان بدهد. وقتی این را گفتم صورت مادرم مثل گچ سفید شد. از مادرم پرسیدم که چه اتفاقی افتاده؟ او گفت وقتی پدربزرگم نوجوان بوده روی دستانش راه میرفته تا بقیه را تحت تاثیر قرار بدهد. مادرم گفت که پدربزرگم خیلی در این کار خوب بوده و از این خودنمایی خیلی لذت میبرده است. اما مادرم گفت که حتما این موضوع رو از کسی شنیدهام. من گفتم که من هرگز چنین چیزی را از هیچ کس در فامیل نشنیدهام. حتی بعدا وقتی از آنها در این مورد پرسیدم، خیلیها این موضوع را نمیدانستند. مادربزرگم این موضوع را وقتی مادرم بچه بوده به او گفته و به همین خاطر، مادرم یادش مانده است. وقتی من به دنیا آمدم، پدربزرگم خیلی پیر بود و هرچی سنش بیشتر میشد، در انجام کارهایش بیشتر مشکل داشت. من هیچ چیز در مورد بچگی پدربزرگم نمیدانستم. هیچ کس هیچ وقت دربارهی او چیزی به من نگفته بود. بنابراین، مادرم میداند که هیچ راهی وجود نداشته که من از این قضیه با خبر شوم. با این حال، مادرم هنوز باور نکرده که من به بهشت رفتهام، هرچند نمیتواند توضیح دهد که چطور این قضیه را فهمیدم. پدربزرگم همانطور که در بهشت بابت این کارش خیلی افتخار میکرد، روی زمین هم چنین احساسی داشته است.
یادم رفت بگویم، تمام حیوانات خانگیای که در دوران کودکیام داشتم را در بهشت ملاقات کردم. سگها و حتی طوطیهایی که واقعا دوستشان داشتم. آنها یک مراقب هم داشتند که از همهی حیوانات مراقبت میکرد. بنابراین، اگر کسی از من بپرسد که آیا حیوانات زندگی پس از مرگ دارند؟ جواب من مثبت است.
این داستان من بود و باید بگویم با اینکه بعد از این ماجرا بارها مرتکب گناه شدم، اما میدانم که اگر درخواست بخشش کنم، بخشیده میشوم. من جوری زندگی میکنم که وقتی مُردم بهشت خانهام باشد و دوباره در کنار مسیح و خانوادهام باشم.
من در اینترنت دربارهی این تجربهام صحبت کردم، اما آنهایی که به خدا باور ندارند فکر میکنند که من دیوانه شدهام. اما برای من مهم نیست. من دائم این آیه از انجیل را به یاد میآورم که در حضور جسم نبودن، به معنای در کنار خدا بودن است (دوم قرنتیان 5:8). این حقیقت دارد.
📜 منبع: near-death.com/susans-nde
➖➖➖➖
🆔@near_death
صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، احساس گرسنگی داشتم و برای همین شروع به غذا خوردن کردم. در این یازده سال، این اولین بار بود که یک وعدهی غذایی کامل را خوردم و هیچ اثری از احساس بیاشتهاییای که قبلا داشتم نبود.
همان روز، نوبت دکتر داشتم. دکتر من را معاینه کرد و چند مورد آزمایش نوشت. چند روز بعد، او با من تماس گرفت و خواست که من را ببیند. او به من گفت که کلیههایم کاملا سالم هستند. من شوکه شده بودم. او گفت: «تو دیگر نارسایی کلیه نداری».
بعد از این، من فقط بهتر و بهتر میشدم. پزشکم نمیتوانست این مسئله را توضیح دهد. هیچ کس نمیتوانست. اما من دلیلش را میدانستم. مسیح من را لمس کرد و من را شفا داد. پزشکم فقط گفت که هیچ دلیل پزشکیای وجود ندارد که چرا کلیههایم سالم هستند! بار بعدیای که من را دید، حدود هفت کیلو وزن اضافه کرده بودم. حالا که نُه سال از آن ماجرا گذشته، من از 29 کیلو به حدود 61 کیلوگرم وزن رسیدم. من دیگر هیچ وقت دچار مشکل کلیوی و هیچ مشکل سلامتی دیگری که مرتبط با بیاشتهایی باشد نشدم. حال من خوب است و سالم هستم.
من هرگز ملاقات با مسیح را فراموش نمیکنم. هرگز. من حتی نمیتوانم بدون گریه کردن به مسیح فکر کنم. احساس خیلی خاصی دارم که او من را لمس کرد و من توانستم با او صحبت کنم و اینکه او تا این اندازه برای من احساس مهربانی و دلسوزی داشت. من اینجا هیچ وقت با چنین چیزی برخورد نکردم.
در آخر باید بگویم که من فهمیدم که چرا پدربزرگم روی دستانش راه میرفت. من وقتی تجربهام را برای مادرم تعریف کردم، حرفم را باور نکرد. میدانم که مسیح گفت تجربهام را به همه بگویم ولی نُه سال طول کشید تا توانستم دربارهی تجربهام حرف بزنم. به مادرم گفتم که پدربزرگ را دیدم و اینکه او چطور با هیجان میخواست روی دست راه رفتنش را به من نشان بدهد. وقتی این را گفتم صورت مادرم مثل گچ سفید شد. از مادرم پرسیدم که چه اتفاقی افتاده؟ او گفت وقتی پدربزرگم نوجوان بوده روی دستانش راه میرفته تا بقیه را تحت تاثیر قرار بدهد. مادرم گفت که پدربزرگم خیلی در این کار خوب بوده و از این خودنمایی خیلی لذت میبرده است. اما مادرم گفت که حتما این موضوع رو از کسی شنیدهام. من گفتم که من هرگز چنین چیزی را از هیچ کس در فامیل نشنیدهام. حتی بعدا وقتی از آنها در این مورد پرسیدم، خیلیها این موضوع را نمیدانستند. مادربزرگم این موضوع را وقتی مادرم بچه بوده به او گفته و به همین خاطر، مادرم یادش مانده است. وقتی من به دنیا آمدم، پدربزرگم خیلی پیر بود و هرچی سنش بیشتر میشد، در انجام کارهایش بیشتر مشکل داشت. من هیچ چیز در مورد بچگی پدربزرگم نمیدانستم. هیچ کس هیچ وقت دربارهی او چیزی به من نگفته بود. بنابراین، مادرم میداند که هیچ راهی وجود نداشته که من از این قضیه با خبر شوم. با این حال، مادرم هنوز باور نکرده که من به بهشت رفتهام، هرچند نمیتواند توضیح دهد که چطور این قضیه را فهمیدم. پدربزرگم همانطور که در بهشت بابت این کارش خیلی افتخار میکرد، روی زمین هم چنین احساسی داشته است.
یادم رفت بگویم، تمام حیوانات خانگیای که در دوران کودکیام داشتم را در بهشت ملاقات کردم. سگها و حتی طوطیهایی که واقعا دوستشان داشتم. آنها یک مراقب هم داشتند که از همهی حیوانات مراقبت میکرد. بنابراین، اگر کسی از من بپرسد که آیا حیوانات زندگی پس از مرگ دارند؟ جواب من مثبت است.
این داستان من بود و باید بگویم با اینکه بعد از این ماجرا بارها مرتکب گناه شدم، اما میدانم که اگر درخواست بخشش کنم، بخشیده میشوم. من جوری زندگی میکنم که وقتی مُردم بهشت خانهام باشد و دوباره در کنار مسیح و خانوادهام باشم.
من در اینترنت دربارهی این تجربهام صحبت کردم، اما آنهایی که به خدا باور ندارند فکر میکنند که من دیوانه شدهام. اما برای من مهم نیست. من دائم این آیه از انجیل را به یاد میآورم که در حضور جسم نبودن، به معنای در کنار خدا بودن است (دوم قرنتیان 5:8). این حقیقت دارد.
📜 منبع: near-death.com/susans-nde
➖➖➖➖
🆔@near_death
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
📺 فاکس نیوز: یک مدیوم جسد زن گمشده را پیدا کرد
✍️ ترجمه: احمد بهزادی
🔻«تِرِزا جونز»، زن 56 ساله از ایالت لوئزیانای آمریکا، در فوریهی سال 2023 ناپدید شد. علیرغم جستجوی فراوان نیروهای پلیس، ماموران نتوانستند خانم جونز را پیدا کنند.
🔻بریتنی، دخترِ خانم جونز، با مدیومی به اسم «کارولین کلَپرِ» (Carolyn Clapper) که در ایالت ویسکانسین بود تماس تلفنی گرفت و دختر دیگر خانم جونز، اَشلی (که خود را نسبت به این موضوعات شکاک میدانست) هم در سکوت با تلفنی دیگری به مکالمهی آنها گوش میداد. کارولین به صورت رایگان، 45 دقیقه با روح خانم جونز ارتباط برقرار کرد.
🔻آشلی میگوید: «کارولین (مدیوم) اطلاعاتی به ما داد که هیچکس جز کسانی شخصا که او را میشناختند نمیدانست. هیچ کدام از این اطلاعات در اینترنت یا جای دیگر پیدا نمیشوند. او مادرم، شخصیت او و روابط منحصر به فردش با نزدیکانش را توصیف میکرد. او میتوانست، بدون اینکه ما چیزی بگوییم، همه چیز را ببیند.»
🔻روح خانم جونز محل جسد خود را به این مدیوم نشان داد و دخترش اَشلی توانست بر اساس دستورالعمل قدم به قدمی که روح مادرش داده بود، جسد او را پیدا کند.
🔻اَشلی میگوید: «در یک نقطه از مکالمه، کارولین مکث کرد و از بریتنی پرسید که آیا من هم دارم به صورت بیصدا، از یک ایالت دیگر به مکالمهشان گوش میدهم؟ حسابی جا خوردم. او از کجا میدانست که من دارم به مکالمهی آنها گوش میدهم؟ بریتنی در جواب به دروغ به او گفت که فقط خودش پای تلفن است. اما کارولین اصرار کرد که هر دوی ما یادداشت برداری کنیم، چون (روحِ) مادرمان میخواست که دستورالعملی گام به گام برای پیدا کردن جسدش به ما بدهد؛ و کارولین گفت که این من هستم که باید جسد او را پیدا کنم، چون محل زندگی من به مادرم نزدیکتر بود.»
🔻علاوه بر مشخص کردن محل دقیق جسد خانم جونز، مدیوم جزئیاتی دیگر از جمله نتیجهی کالبدشکافی را به درستی توصیف کرده بود.
▪️ برای مطالعهی ترجمهی کامل گزارش فاکس نیوز به لینک زیر در سایت ویرگول مراجعه کنید:
https://vrgl.ir/9f7U2
▪️ لینک این خبر به زبان اصلی در فاکس نیوز:
foxnews.com/us/louisiana-women-say-wisconsin-psychic-led-them-their-mothers-body-she-disappeared
➖➖➖➖
🆔@near_death
✍️ ترجمه: احمد بهزادی
🔻«تِرِزا جونز»، زن 56 ساله از ایالت لوئزیانای آمریکا، در فوریهی سال 2023 ناپدید شد. علیرغم جستجوی فراوان نیروهای پلیس، ماموران نتوانستند خانم جونز را پیدا کنند.
🔻بریتنی، دخترِ خانم جونز، با مدیومی به اسم «کارولین کلَپرِ» (Carolyn Clapper) که در ایالت ویسکانسین بود تماس تلفنی گرفت و دختر دیگر خانم جونز، اَشلی (که خود را نسبت به این موضوعات شکاک میدانست) هم در سکوت با تلفنی دیگری به مکالمهی آنها گوش میداد. کارولین به صورت رایگان، 45 دقیقه با روح خانم جونز ارتباط برقرار کرد.
🔻آشلی میگوید: «کارولین (مدیوم) اطلاعاتی به ما داد که هیچکس جز کسانی شخصا که او را میشناختند نمیدانست. هیچ کدام از این اطلاعات در اینترنت یا جای دیگر پیدا نمیشوند. او مادرم، شخصیت او و روابط منحصر به فردش با نزدیکانش را توصیف میکرد. او میتوانست، بدون اینکه ما چیزی بگوییم، همه چیز را ببیند.»
🔻روح خانم جونز محل جسد خود را به این مدیوم نشان داد و دخترش اَشلی توانست بر اساس دستورالعمل قدم به قدمی که روح مادرش داده بود، جسد او را پیدا کند.
🔻اَشلی میگوید: «در یک نقطه از مکالمه، کارولین مکث کرد و از بریتنی پرسید که آیا من هم دارم به صورت بیصدا، از یک ایالت دیگر به مکالمهشان گوش میدهم؟ حسابی جا خوردم. او از کجا میدانست که من دارم به مکالمهی آنها گوش میدهم؟ بریتنی در جواب به دروغ به او گفت که فقط خودش پای تلفن است. اما کارولین اصرار کرد که هر دوی ما یادداشت برداری کنیم، چون (روحِ) مادرمان میخواست که دستورالعملی گام به گام برای پیدا کردن جسدش به ما بدهد؛ و کارولین گفت که این من هستم که باید جسد او را پیدا کنم، چون محل زندگی من به مادرم نزدیکتر بود.»
🔻علاوه بر مشخص کردن محل دقیق جسد خانم جونز، مدیوم جزئیاتی دیگر از جمله نتیجهی کالبدشکافی را به درستی توصیف کرده بود.
▪️ برای مطالعهی ترجمهی کامل گزارش فاکس نیوز به لینک زیر در سایت ویرگول مراجعه کنید:
https://vrgl.ir/9f7U2
▪️ لینک این خبر به زبان اصلی در فاکس نیوز:
foxnews.com/us/louisiana-women-say-wisconsin-psychic-led-them-their-mothers-body-she-disappeared
➖➖➖➖
🆔@near_death
علم و معنویت - شواهد علمی زندگی پس از مرگ
📺 فاکس نیوز: یک مدیوم جسد زن گمشده را پیدا کرد ✍️ ترجمه: احمد بهزادی 🔻«تِرِزا جونز»، زن 56 ساله از ایالت لوئزیانای آمریکا، در فوریهی سال 2023 ناپدید شد. علیرغم جستجوی فراوان نیروهای پلیس، ماموران نتوانستند خانم جونز را پیدا کنند. 🔻بریتنی، دخترِ خانم جونز،…
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📺 ویدئوی مرتبط به پست بالا
✅ زیرنویس فارسی
این ویدئو، گزارشی از شبکهی KNOE آمریکا دربارهی پروندهی ناپدید شدن خانم «تِرِزا جونز» است که به پیدا شدن جسد او توسط مدیوم و جزئیات قابل توجه دیگر میپردازد.
بخشهایی از مصاحبهی این شبکه با خانم جونز و همینطور کارولین کلپر (مدیوم) نیز در این ویدئو نشان داده میشود.
🔻 پست مرتبط (گزارش فاکسنیوز در مورد این پرونده) + جزئیات مفصل:
https://www.tgoop.com/Near_Death/772
➖➖➖➖
🆔@near_death
✅ زیرنویس فارسی
این ویدئو، گزارشی از شبکهی KNOE آمریکا دربارهی پروندهی ناپدید شدن خانم «تِرِزا جونز» است که به پیدا شدن جسد او توسط مدیوم و جزئیات قابل توجه دیگر میپردازد.
بخشهایی از مصاحبهی این شبکه با خانم جونز و همینطور کارولین کلپر (مدیوم) نیز در این ویدئو نشان داده میشود.
🔻 پست مرتبط (گزارش فاکسنیوز در مورد این پرونده) + جزئیات مفصل:
https://www.tgoop.com/Near_Death/772
➖➖➖➖
🆔@near_death
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🦋 تجربه نزدیک به مرگ رَندی گلینک در ۱۰ سالگی
▪️بخش اول از دوم
🔻 هشتم سال 1988، روز تولد ده سالگی رندی گلینگ بود که تجربهی نزدیک به مرگش اتفاق افتاد. او با دوچرخهای که به مناسب تولدش هدیه گرفته بود بیرون میرود که پسر همسایه در حالی که سوار ماشینش بوده با او تصادف میکند. رندی ادامهی ماجرا را اینگونه توصیف میکند:
من واقعا نمیدانستم که چه چیزی با من تصادف کرده است. فقط به نظر میرسید که به سمت هوا پرتاب شدم. بعد، اتفاق بامزهای افتاد. بخشی از من – که فکر کنم همان روحم بود – به پرواز در هوا ادامه داد و بدنم را دیدم که به زمین برخورد کرد. میدانستم که به این شکل برخورد کردن با زمین خیلی درد دارد، برای همین از اینکه داخل بدنم نبودم خوشحال بودم. وقتی بالاتر رفتم، متوجه شدم این ماشین کرت بوده که با من تصادف کرده است. من همیشه به او میگفتم که سرعت رانندگیاش در محله خیلی زیاد است. اما او معمولا در جواب برایم شکلک درمیآورد و بیاعتنایی میکرد. اما او باید به حرف من گوش میداد. با خودم فکر کردم حالا او بخاطر کشتن من باید به زندان برود.
همین موقع که متوجه شدم مُردم، وحشتزده شدم. اما ناگهان یک فرشتهی زیبا کنار من ظاهر شد. او خیلی زیبا بود. او بال داشت و شبیه ستارههای سینما بود. صدای آن فرشته، شبیه صدای مادرم بود که موقع دلدرد یا مریضی من را دلداری میداد. آن فرشته به من گفت که نگران نباشم. او گفت که همراه من است و کنارم خواهد ماند. بعد، دستم را گرفت و من احساس خیلی بهتری پیدا کردم.
ما خیلی زود به یک تونل تاریک رسیدیم. من توقف کردم و گفتم که از رفتن به تاریکی میترسم. فرشته به من لبخند زد و گفت «این تنها راهی است که ما را به مقصد میرساند». من میتوانستم یک نور درخشان را در انتهای تونل ببینم برای همین به فرشته گفتم: «باشه میام، ولی به شرطی که دستم را رها نکنی». او خندید و جواب داد: «من که گفتم هیچوقت از پیشت نمیروم. من از وقتی که به دنیا آمدی کنارت بودم. در واقع، وقتی به دنیا آمدی من کنار مادرت بودم. من فرشتهی نگهبان تو هستم.» از او اسمش را پرسیدم، او گفت: «ما به آن شکلی که مد نظرت هست اسمی نداریم. اما اگر احساس بهتری به تو میدهد، میتوانی من را «آریئو» صدا کنی».
تونل آن قدرها هم ترسناک نبود و ما به سرعت از آن عبور کردیم و بعد، در مقابل آن نور شگفتانگیز قرار گرفتیم. آن نور به قدری درخشان و قدرتمند بود که نمیشد مستقیم به آن نگاه کرد. من به آریئو نگاه کردم و میخواستم بدانم که حالا باید چی کار کنیم. او گفت که ما باید وارد نور بشویم و با آن یکی شویم. بعد، قبل از اینکه بتوانم سوال بیشتری بپرسم، کمی دستم را کشید و ما وارد نور شدیم.
این خیلی باحال بود. من به نوعی احساس کردم که بدنم به صورتی که خیلی هم خوب بود، منفجر شد و به میلیونها اتم تبدیل شد که هرکدام، افکار و احساسات خودشان رو داشتند. به یکباره به نظر میرسید که من یک پسر، یک دختر، یک سگ، یک گربه و یک ماهی هستم. بعد، احساس کردم که یک مرد مسن، یک زن مسن و بعد یک نوزاد خیلی کوچیک هستم.
بعد، من و آریئو در مکان بسیار زیبایی ایستادیم که با میلیونها میلیون گل رنگارنگ تزیین شده بود. من میتوانستم صدای موسیقی زیبایی را از دوردست بشنوم. کمی دورتر میتوانستم پلی را ببینم که یک نفر رویش ایستاده بود. آن طرف پل، یک شهر طلایی را دیدم که برجهایی مثل قلعههای اروپایی داشت. به نظر میرسید کل آن شهر با نوری میدرخشید که مثل یک نورافکن بزرگ به آسمان تابیده میشد. من میتوانستم ببینم که تعدادی از گنبدهای آن شهر قرمز و تعداد دیگری طلایی و آبی بودند. به نظر میرسید دروازهها و دیوارهای شهر از نورهای آبی، قرمز و بنفش روشن ساخته شده بودند. من از آریئو پرسیدم که آیا قرار است از آن شهر دیدن کنیم؟ او با تکان دادن سرش تایید کرد و گفت: «رندی، آنجا خانهی جدید توست».
➖➖➖➖
🆔@near_death
▪️بخش اول از دوم
🔻 هشتم سال 1988، روز تولد ده سالگی رندی گلینگ بود که تجربهی نزدیک به مرگش اتفاق افتاد. او با دوچرخهای که به مناسب تولدش هدیه گرفته بود بیرون میرود که پسر همسایه در حالی که سوار ماشینش بوده با او تصادف میکند. رندی ادامهی ماجرا را اینگونه توصیف میکند:
من واقعا نمیدانستم که چه چیزی با من تصادف کرده است. فقط به نظر میرسید که به سمت هوا پرتاب شدم. بعد، اتفاق بامزهای افتاد. بخشی از من – که فکر کنم همان روحم بود – به پرواز در هوا ادامه داد و بدنم را دیدم که به زمین برخورد کرد. میدانستم که به این شکل برخورد کردن با زمین خیلی درد دارد، برای همین از اینکه داخل بدنم نبودم خوشحال بودم. وقتی بالاتر رفتم، متوجه شدم این ماشین کرت بوده که با من تصادف کرده است. من همیشه به او میگفتم که سرعت رانندگیاش در محله خیلی زیاد است. اما او معمولا در جواب برایم شکلک درمیآورد و بیاعتنایی میکرد. اما او باید به حرف من گوش میداد. با خودم فکر کردم حالا او بخاطر کشتن من باید به زندان برود.
همین موقع که متوجه شدم مُردم، وحشتزده شدم. اما ناگهان یک فرشتهی زیبا کنار من ظاهر شد. او خیلی زیبا بود. او بال داشت و شبیه ستارههای سینما بود. صدای آن فرشته، شبیه صدای مادرم بود که موقع دلدرد یا مریضی من را دلداری میداد. آن فرشته به من گفت که نگران نباشم. او گفت که همراه من است و کنارم خواهد ماند. بعد، دستم را گرفت و من احساس خیلی بهتری پیدا کردم.
ما خیلی زود به یک تونل تاریک رسیدیم. من توقف کردم و گفتم که از رفتن به تاریکی میترسم. فرشته به من لبخند زد و گفت «این تنها راهی است که ما را به مقصد میرساند». من میتوانستم یک نور درخشان را در انتهای تونل ببینم برای همین به فرشته گفتم: «باشه میام، ولی به شرطی که دستم را رها نکنی». او خندید و جواب داد: «من که گفتم هیچوقت از پیشت نمیروم. من از وقتی که به دنیا آمدی کنارت بودم. در واقع، وقتی به دنیا آمدی من کنار مادرت بودم. من فرشتهی نگهبان تو هستم.» از او اسمش را پرسیدم، او گفت: «ما به آن شکلی که مد نظرت هست اسمی نداریم. اما اگر احساس بهتری به تو میدهد، میتوانی من را «آریئو» صدا کنی».
تونل آن قدرها هم ترسناک نبود و ما به سرعت از آن عبور کردیم و بعد، در مقابل آن نور شگفتانگیز قرار گرفتیم. آن نور به قدری درخشان و قدرتمند بود که نمیشد مستقیم به آن نگاه کرد. من به آریئو نگاه کردم و میخواستم بدانم که حالا باید چی کار کنیم. او گفت که ما باید وارد نور بشویم و با آن یکی شویم. بعد، قبل از اینکه بتوانم سوال بیشتری بپرسم، کمی دستم را کشید و ما وارد نور شدیم.
این خیلی باحال بود. من به نوعی احساس کردم که بدنم به صورتی که خیلی هم خوب بود، منفجر شد و به میلیونها اتم تبدیل شد که هرکدام، افکار و احساسات خودشان رو داشتند. به یکباره به نظر میرسید که من یک پسر، یک دختر، یک سگ، یک گربه و یک ماهی هستم. بعد، احساس کردم که یک مرد مسن، یک زن مسن و بعد یک نوزاد خیلی کوچیک هستم.
بعد، من و آریئو در مکان بسیار زیبایی ایستادیم که با میلیونها میلیون گل رنگارنگ تزیین شده بود. من میتوانستم صدای موسیقی زیبایی را از دوردست بشنوم. کمی دورتر میتوانستم پلی را ببینم که یک نفر رویش ایستاده بود. آن طرف پل، یک شهر طلایی را دیدم که برجهایی مثل قلعههای اروپایی داشت. به نظر میرسید کل آن شهر با نوری میدرخشید که مثل یک نورافکن بزرگ به آسمان تابیده میشد. من میتوانستم ببینم که تعدادی از گنبدهای آن شهر قرمز و تعداد دیگری طلایی و آبی بودند. به نظر میرسید دروازهها و دیوارهای شهر از نورهای آبی، قرمز و بنفش روشن ساخته شده بودند. من از آریئو پرسیدم که آیا قرار است از آن شهر دیدن کنیم؟ او با تکان دادن سرش تایید کرد و گفت: «رندی، آنجا خانهی جدید توست».
➖➖➖➖
🆔@near_death
🦋 تجربه نزدیک به مرگ رَندی گلینک در ۱۰ سالگی
▪️بخش دوم از دوم
ما به سمت پل آن شهر حرکت کردیم و من متوجه شدم مردی که روی پل ایستاده بود، پدربزرگم هانسن بود. او منتظر ما بود. من به سمت پدربزرگم دوییدم و ما همدیگر را در آغوش گرفتیم. او وقتی من شش سالم بود فوت شده بود. من از پدربزرگم پرسیدم که آیا قرار است در بهشت ما با هم زندگی کنیم؟ او گفت: «بله حتما یک روز این اتفاق میافتد، اما الان هنوز وقتش نرسیده است. هنوز درسهایی هستند که تو باید روی زمین یاد بگیری». به نظر میرسید آریئو از این مطلب جا خورده و برای همین به پدربزرگم گفت: «من فکر میکردم که کار درستی انجام دادم. چیزی که به من گفتند این بود که وقت برگشتن رندی به خانه (بهشت) فرارسیده.» پدربزگ شانه بالا انداخت و گفت: «به من گفتند که روی پل با شما ملاقات کنم و بگویم که رندی را به زمین برگردانی. او هنوز درسهایی دارد که یاد نگرفته و کارهایی دارد که حتی شروع به انجامشان نکرده است.»
قرار شد به زمین برگردیم، اما قبل از اینکه حرکت کنیم، یک چهرهی دیگر را کنار پدربزرگم دیدم. او مسیح بود؛ من او را از چشمانش شناختم. من همهی حرفهایی که مسیح به من زد را به یاد نمیآورم، اما برخی از حرفهایش را کاملا به یاد دارم و نسبت به آنها مطمئن هستم. او به من گفت که من هرگز مثل قبل از بازدیدم از بهشت نخواهم شد و مقداری از قدرت نور درون من باقی خواهد ماند. او گفت که بگذارم عشقی که درون قلبم احساس میکنم به همهی مردم ابراز شود. او همینطور به من گفت که اگر مردم نسبت به تجربهی من شک کردند یا نتوانستند آن را درک کنند نگران نباشم، چون یک روز، همه، تمام آن چیزهایی را که من دیدم خواهند دید.
📜 https://near-death.com/randy-gehling/
➖➖➖➖
🆔@near_death
▪️بخش دوم از دوم
ما به سمت پل آن شهر حرکت کردیم و من متوجه شدم مردی که روی پل ایستاده بود، پدربزرگم هانسن بود. او منتظر ما بود. من به سمت پدربزرگم دوییدم و ما همدیگر را در آغوش گرفتیم. او وقتی من شش سالم بود فوت شده بود. من از پدربزرگم پرسیدم که آیا قرار است در بهشت ما با هم زندگی کنیم؟ او گفت: «بله حتما یک روز این اتفاق میافتد، اما الان هنوز وقتش نرسیده است. هنوز درسهایی هستند که تو باید روی زمین یاد بگیری». به نظر میرسید آریئو از این مطلب جا خورده و برای همین به پدربزرگم گفت: «من فکر میکردم که کار درستی انجام دادم. چیزی که به من گفتند این بود که وقت برگشتن رندی به خانه (بهشت) فرارسیده.» پدربزگ شانه بالا انداخت و گفت: «به من گفتند که روی پل با شما ملاقات کنم و بگویم که رندی را به زمین برگردانی. او هنوز درسهایی دارد که یاد نگرفته و کارهایی دارد که حتی شروع به انجامشان نکرده است.»
قرار شد به زمین برگردیم، اما قبل از اینکه حرکت کنیم، یک چهرهی دیگر را کنار پدربزرگم دیدم. او مسیح بود؛ من او را از چشمانش شناختم. من همهی حرفهایی که مسیح به من زد را به یاد نمیآورم، اما برخی از حرفهایش را کاملا به یاد دارم و نسبت به آنها مطمئن هستم. او به من گفت که من هرگز مثل قبل از بازدیدم از بهشت نخواهم شد و مقداری از قدرت نور درون من باقی خواهد ماند. او گفت که بگذارم عشقی که درون قلبم احساس میکنم به همهی مردم ابراز شود. او همینطور به من گفت که اگر مردم نسبت به تجربهی من شک کردند یا نتوانستند آن را درک کنند نگران نباشم، چون یک روز، همه، تمام آن چیزهایی را که من دیدم خواهند دید.
📜 https://near-death.com/randy-gehling/
➖➖➖➖
🆔@near_death
«همهی ما معلم، مربی و محافظانی در دیگرسو داریم که هدف آنها مراقبت و راهنمایی ما به سوی بهترین و برترین مسیر زندگی است. برخی آنها را "فرشتههای نگهبان" مینامند. با وجود این، من آنها را "روح راهنما" مینامم.البته، این راهنماها را در این زندگی نمیشناسیم؛ اما به یقین راهنماییمان میکنند. روح راهنما به گسترهای راه مییابد که من آن را "قراردادهای روح" مینامم تا بدین ترتیب، پیش از تولد نقشی در زندگیمان داشته باشد.
باید گفت رابطهی ما با آنها پیچیده نیست، بلکه برای کمک به ما اینجا هستند و در ازای تمام لطفهایشان از ما چیزی نمیخواهند و ماموریت دیگری هم ندارند. فقط بخشی از انرژی گسترده و عاشقانهی کائنات هستند و به طور مشخص به ما اختصاص یافتهاند. آنها به خالصترین و برترین شکل عشق و انرژی مرتبطاند که کائنات را تشکیل میدهد و دیگرسو را نیز دربرگرفته است. وظیفهی آنها اطمینان از این است که هر اتفاقی در زندگی ما میافتد، باید در جهت توسعهی روح ما باشد، چرا که خود را وقف این کار کردهاند.»
📒 نشانهها، لارا لین جکسون، ترجمه: منصور بیگدلی
➖➖➖
🆔 @near_death
باید گفت رابطهی ما با آنها پیچیده نیست، بلکه برای کمک به ما اینجا هستند و در ازای تمام لطفهایشان از ما چیزی نمیخواهند و ماموریت دیگری هم ندارند. فقط بخشی از انرژی گسترده و عاشقانهی کائنات هستند و به طور مشخص به ما اختصاص یافتهاند. آنها به خالصترین و برترین شکل عشق و انرژی مرتبطاند که کائنات را تشکیل میدهد و دیگرسو را نیز دربرگرفته است. وظیفهی آنها اطمینان از این است که هر اتفاقی در زندگی ما میافتد، باید در جهت توسعهی روح ما باشد، چرا که خود را وقف این کار کردهاند.»
📒 نشانهها، لارا لین جکسون، ترجمه: منصور بیگدلی
➖➖➖
🆔 @near_death
🍀 لارا لین جکسون (مدیوم):
«همانگونه که پیشتر گفتم، روح راهنما همراه با انرژی خداوند و عزیزان در گذشتهمان، گروه نور را در دیگرسو تشکیل میدهند. ...همیشه لازم است روحهای راهنمای خود را یکسره بپذیرید و قدر بدانید؛ حتی اگر مثل من، نامش را بدانید! از همه مهمتر اینکه بدانید در هر زمانی میتوانید از آنها کمک بخواهید (بله، حتی برای یافتن جای پارک!).»
📒 نشانهها، لارا لین جکسون، ترجمه: منصور بیگدلی
➖➖➖
🆔 @near_death
«همانگونه که پیشتر گفتم، روح راهنما همراه با انرژی خداوند و عزیزان در گذشتهمان، گروه نور را در دیگرسو تشکیل میدهند. ...همیشه لازم است روحهای راهنمای خود را یکسره بپذیرید و قدر بدانید؛ حتی اگر مثل من، نامش را بدانید! از همه مهمتر اینکه بدانید در هر زمانی میتوانید از آنها کمک بخواهید (بله، حتی برای یافتن جای پارک!).»
📒 نشانهها، لارا لین جکسون، ترجمه: منصور بیگدلی
➖➖➖
🆔 @near_death
«یکی از مهمترین جنبههای کار درمانی من برای سوژهها این است که به آنها کمک کنم، در سطح خودآگاه، به اهمیت نقشی که راهنمایان در زندگی افراد ایفاء میکنند پی ببرند. این مربیان با مهارت و روش آموزشی خود به تصحیح اعمال و حتی افکار ما میپردازند. گاهی اوقات ایدههایی که ما مدعی هستیم از خودمان است در واقع توسط یک راهنمای دلسوز به ما القاء میشود. این راهنمایان در مراحل سختی و گرفتاری زندگی موجب دلداری ما میشوند، بخصوص در دوران کودکی که ما نیاز به تسکین و آرامش داریم. یک خاطره دلپذیر را همیشه به خاطر دارم و آن مربوط به سوژهای است که از او پرسیدم، تو در این زندگی خود از چه زمانی وجود راهنمایت را حس کردی و او جواب داد «اوه، یادم میآید اولین روزی که به مدرسه رفتم خیلی نگران بودم و میترسیدم. خانمی که راهنمای من بود با من آمد و تمام روز روی نیمکت کنار من نشست و وقتی میخواستم به دستشویی بروم و وحشت داشتم از آموزگار بپرسم، او مرا راهنمایی کرد».»
📕 سفر روح، مایکل نیوتن، ترجمه محمود دانایی
➖➖➖
🆔 @near_death
📕 سفر روح، مایکل نیوتن، ترجمه محمود دانایی
➖➖➖
🆔 @near_death
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📺 پیامهای زیبای معنوی از تجربهگران مرگ و دیگران
✅ زیرنویس فارسی
✨ شما ارزشمند هستید. همینکه هستید ارزشمندید. خداوند شما را دوست دارد. ارواح نورانی شما را دوست دارند.
✨ برای اینکه دوست داشته شوید، نیاز به هیچ کاری ندارید. شما هم اکنون نیز محبوب خداوند و کائنات هستید.
✨ بین ترس و عشق، عشق را انتخاب کنید.
✨ شما هرگز نمیمیرید.
💜 تک تک شما ارزشمند هستید.
با حضور:
آنیتا مورجانی (تجربهگر مرگ)
جِین مو (تجربهگر مرگ)
شارون استون (بازیگر معروف و تجربهگر مرگ)
جیم کری (بازیگر مشهور)
الن واتس (نویسنده و فیلسوف)
کارل یونگ (روانشناس)
➖➖➖
🆔 @near_death
✅ زیرنویس فارسی
✨ شما ارزشمند هستید. همینکه هستید ارزشمندید. خداوند شما را دوست دارد. ارواح نورانی شما را دوست دارند.
✨ برای اینکه دوست داشته شوید، نیاز به هیچ کاری ندارید. شما هم اکنون نیز محبوب خداوند و کائنات هستید.
✨ بین ترس و عشق، عشق را انتخاب کنید.
✨ شما هرگز نمیمیرید.
💜 تک تک شما ارزشمند هستید.
با حضور:
آنیتا مورجانی (تجربهگر مرگ)
جِین مو (تجربهگر مرگ)
شارون استون (بازیگر معروف و تجربهگر مرگ)
جیم کری (بازیگر مشهور)
الن واتس (نویسنده و فیلسوف)
کارل یونگ (روانشناس)
➖➖➖
🆔 @near_death