Warning: Undefined array key 0 in /var/www/tgoop/function.php on line 65

Warning: Trying to access array offset on value of type null in /var/www/tgoop/function.php on line 65
- Telegram Web
Telegram Web
The Revenant
Ryūichi Sakamoto
هر کسی ﺩﺭ ﻋﻤﻖ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﻮﺩ، ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺤﻞ دفن ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺴﺎﻧﯽﺳﺖ ﮐﻪ [روزی‌] ﺩﻭست‌ﺸﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ.

رومن رولان
Forwarded from پیاده
‏از دست‌هایم متنفر می‌شوم که پیشت نیستند، حتی اگر در قبر باشم! در آن صبح، وقتی سالخورده و تنها برای خرید از منزل خارج می‌شوی و در راهروی خانه تعادلت را از دست می‌دهی. دست می‌اندازی نرده‌ها را بگیری، نمی‌توانی...
و زمین می‌خوری.
پیاده pinned an audio file
Forwarded from پیاده
هر سال، یک بار، از لحظه‌ی مرگم بی‌تفاوت‌ گذشته‌ام؛ بی‌آن‌که بفهمم یک روز در چنین لحظه‌ای خواهم مُرد!

-افشین یداللهی
Forwarded from پیاده
نه، جای تو آن بالا نیست...

ما چرا باید تو را بشناسیم پسر؟ جای تو آن بالا نیست، برچوبه دار. تو باید الان در یک گوشه ایران ما، مشغول زندگی بودی. جوانی می‌کردی. اگر هم اتفاقی چشم ما به تو می‌افتاد، همان «پسره» بودی که داشت زندگی می‌کرد، شیطنت‌های دوران جوانی، تهش یک لگد به سطل زباله کنار خیابان می‌زدی و مطمئن بودی که در فردا و فرداهای کشورت، برای تو آینده‌ای هست. امروز صبح تو باید بیدار می‌شدی یک سیگار می‌زدی به بدن و به قرار عاشقانه‌ات فکر می‌کردی. تو باید در ایرانی زندگی می‌کردی که مردمش از شنیدن صدای اذان صبح نمی‌لرزند، ایرانی که در آن می‌توانستی با خیال راحت لیچار بار حکومتی کنی که دستش را قانون چنان بسته بود که نتواند دست روی شهروندانش بلند کند. ما چرا باید می‌لرزیدیم پسر؟ لرزیدن باید مال حاکمان می‌بود که از خشم مردم بترسند. نه پسر، ما نباید تو را می‌شناختیم. تو هم نباید ما را می‌شناختی. ما به هم نزدیک‌تر از آن هستیم که در سرخط خبرها همدیگر را ملاقات کنیم. جای تو، جای ما، جای ایران ما در سرخط خبرها نیست. ما باید الان معمولی‌ترین زندگی ممکن را در کشور خودمان داشتیم، جایی که نه طناب دور گردن محمد قبادلو و جوان‌های دیگرمان را حلقه بزند، نه ظلم توان نفس کشیدن را از میلیون‌ها نفر گرفته باشد، نه فقر عزت یکی از شریف‌ترین مردمان دنیا را در کشوری ثروتمند نشانه برود، جوری که نتوان در مقابل این ابلیسی که زندگی شهروندان را گروگان گرفته سکوت کرد. نه پسر، این حق تو نیست، حق ما نیست که ما را بشناسند. حتا اگر حق ما باشد، حق تو نبود، تو که حالا نباید مشغول مردنت بودی، باید لبخند می‌زدی، جوانی می‌کردی و بیست و چند سالگی‌ات را زندگی می‌کردی و ما جوانی برباد رفته مان را در جنب و جوش آن پیکر ترکه‌ای‌ات می‌دیدیم و حسرت می‌خوردیم. نه پسر، حق تو نیست، حق تو نبود که به قتل برسی تو باید مشغول زندگی بودی... #محمد_قبادلو
پیاده
Kensington – No Me
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
امروز و در محل کارم، در بخش صادرات، دوستی به همراه همکار روسش چند کیوی و "دراگون‌فروت" برایم آوردند. با دیدن آن‌ها، گویی خنجری زهرآگین به قلبم فرو رفت. انگار باز همان صبح بود که خبر مرگ پدر را به دیگران می‌دادم. همان ظهرِ باخت فینال مدرسه. انگار غروبی که آن بچه‌گربه‌ را زیر خاک کردم. روز و لحظه‌های وداع، از دست‌دادن و نشدن. روزهای ترک شدن و روزی که چهره‌ام دیگر در آینه شبیه قبل نشد.
تمام توانم را گذاشتم تا –به گمان خودم– نشکنم و آن‌ها نفهمند. بی‌فایده بود. بهانه کردم: «ویروس جدید، بیماری، بی‌حالی…» تا از توضیحِ «چراییِ این غم» فرار کنم. از توضیح این بدحالی. که این دیوانه حتی از دیدن یک میوه! توی یک زمان و مکان پرت هم غصه‌اش می‌شود.

و تو، تو که این نوشته را (احتمالا با بغض) خواندی، می‌دانی چرا. اما برای آن‌که نمی‌داند چگونه می‌شود شرح داد؟
Forwarded from پیاده
پیش‌بینی/ پنجم مرداد هزاروچهارصدویک:

‏اگر هنوز داشتمش، لابد همین ساعت‌ها عکسی برایم می‌فرستاد از خودش. با همان چشم‌های مه‌گرفته. در همان رخت ساده‌ی همیشه. می‌نوشت: «گفتم دلت تنگ شده شاید.»

دیگر ندارمش اما. نیست...
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
پیاده
Photo
او، تو را کشته بود! ولی تو طوری [ بودی] که اگر بر مزارت دسته‌گلی می‌گذاشت، او را می‌بخشیدی.

برای سالروز تولد #محمدحسینی
2025/02/26 15:18:01
Back to Top
HTML Embed Code: