نوشتم و نخواندی - شماره چهاردهم
کانون ادبی هنری سها - soha_javaneh
🖋 نوشتم و نخواندی– ردای روشن یلدا 🍉
متن و شعر برگزیده مسابقه جشن یلدای سها 🌱
برای نوشتن از زمستان، حتماً نبايد سوز برف را چشيده باشی؛ نداشتن آغوش گرمی كه دلت را خوش كند، كافی است
🏆 نویسنده و گوینده متن: سپیده شفیعی
کارشناسی مامایی ورودی ۱۴۰۲ دانشگاه علومپزشکی ایران
🏆 شاعر: فاطمه غلامی
کارشناسی ارشد مامایی ورودی ۱۴۰۰ دانشگاه علومپزشکی تهران
گوینده شعر: نازنین خلیلی
موسیقی: نیما نصرتخواه و رضا فاضلی
تدوین و تنظیم و گرافیست: پارسا محمدینژاد
⭕️ در قسمت کامنتها میتوانید متن و شعر برگزیده را بخوانید... ✍🌱
#کافه_هنر #چای_ادبی #رادیو_سها #پادکست #جوانه #سها #نوشتم_و_نخواندی #قسمت_چهاردهم #ردای_روشن_یلدا #یلدا #مسابقه
@Soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
متن و شعر برگزیده مسابقه جشن یلدای سها 🌱
برای نوشتن از زمستان، حتماً نبايد سوز برف را چشيده باشی؛ نداشتن آغوش گرمی كه دلت را خوش كند، كافی است
🏆 نویسنده و گوینده متن: سپیده شفیعی
کارشناسی مامایی ورودی ۱۴۰۲ دانشگاه علومپزشکی ایران
🏆 شاعر: فاطمه غلامی
کارشناسی ارشد مامایی ورودی ۱۴۰۰ دانشگاه علومپزشکی تهران
گوینده شعر: نازنین خلیلی
موسیقی: نیما نصرتخواه و رضا فاضلی
تدوین و تنظیم و گرافیست: پارسا محمدینژاد
⭕️ در قسمت کامنتها میتوانید متن و شعر برگزیده را بخوانید... ✍🌱
#کافه_هنر #چای_ادبی #رادیو_سها #پادکست #جوانه #سها #نوشتم_و_نخواندی #قسمت_چهاردهم #ردای_روشن_یلدا #یلدا #مسابقه
@Soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
Forwarded from Medinotes
👩🏻⚕🧑🏻⚕ Medinotes - قسمت هجدهم
اپروچ به درد اپیگاستر حاد در دپارتمان مهمانی (بخش دوم)
نویسنده: #سورن_در_سرزمین_غرائب
پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران
#پزشکی_روایی #medinotes #صدای_درمان #قسمت_هجدهم #مدیکیشن #سها #جوانه #کافه_هنر
@Medii_notes 🩺
@Soha_javaneh
@MedicationTeam
اپروچ به درد اپیگاستر حاد در دپارتمان مهمانی (بخش دوم)
نویسنده: #سورن_در_سرزمین_غرائب
پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران
#پزشکی_روایی #medinotes #صدای_درمان #قسمت_هجدهم #مدیکیشن #سها #جوانه #کافه_هنر
@Medii_notes 🩺
@Soha_javaneh
@MedicationTeam
Forwarded from Medinotes
👩🏻⚕🧑🏻⚕ Medinotes - اپروچ به درد اپیگاستر حاد در دپارتمان مهمانی (بخش دوم)
همیشه از حمید آقا خوشم میومده. یه آدم حدودا ۴۰ ساله، با کله کاملا تراشیده و یه ریش بلند. خوشصحبت و معاشرت... که عه! یهو حمید آقا رفت! هر چی صداش میزنم جواب نمیده. در همون حالتی که نشسته، سرش یکم شل میشه، شروع میکنه به لرزیدن! دستاشم داره میلرزه. موندم چی صداش کنم، به اسم یا فامیلی. صدای مهمونا میاد که دارن میگن و میخندن. یا خدا! اونقدر استاد جلسه تشنج ترسوندهمون، که یهو به مصطفی نگاه میکنم و میگم این تشنج داره میکنه. سریع لرزشش تموم میشه. اونقدر استاد جلسه تشنج ترسونده بودمون که میگفتم خدایا اگر استاتوس باشه چی کار کنم! (استاتوس اپیلپتیکوس، یا همان تشنج طول کشنده بدخیم ترسناک مرگ مغزی دهنده) لرزشش تموم میشه و حمید اقا برمیگرده. باهام حرف میزنه. میگه یه دفعه رفتم، چراغا خاموش شد. چطور باید توجیه میکردم این پدیده لعنتی بالینی رو بغل دستشویی خونهمون؟!
مصطفی میگه به اورژانس داریم زنگ میزنیم، درحالی که موبایل داداشمو گرفته...ولی من چیزی نگفته بودم بهشون و این اقدام خودجوششون واقعا درست بود. منم گفتم، آره این ممکنه قلبش باشه، یه نوار بگیرن خوبه. تلفن داداشم رو به من میدن و میگن تو بیا بگو که بهتر میتونی بگی. سریع اعلام مشخصات میکنم، میگم دانشجوی پزشکیام، تجربه میشه برام که دیگه اینو نگم، چون اعتمادشون کمتر میشه به آدم احتمالا. میگم درد اپیگاستر داره، یه نوار چک بشه ازش خوبه. میگه گوشی رو بده به خود مریض.چون لابد میخواد از زبون خود مریض بشنوه! هیچ چی به اندازه شرح حال از زبون خود بیمار مهم نیست! (یاداوری: عه اقای دکتر دیزوری؟ چند وقته استاژر شدی؟ نمیدونی شکایت اصلی باید از زبون خود مریض باشه! هر هر هر)
حمید آقا میگه نه رو بلندگو نیست. میفهمم واقعا این خانمه پشت تلفن میخواسته من هیچ دخالتی نکنم. اکثر سوالایی که میپرسه رو من هم پرسیدم (واضحا به غرورم برخورده)
-تنگی نفس داری؟ میتونی راه بری و...
گوشی رو میگیرم و میگه همکارم رو میفرستیم. چند دقیقه بعد، در کمال تعجب، به سرعت موتور با آقای اورژانس از راه میرسن (که قطعا تلاششون بسیار قابل تحسینه که قطعا اونان که خیلی وقتا اولین بار به آدم تو خیابون اپروچ میکنن...) میرم دم در و میگم بیارمش اینجا میگه نه آقا! چی بیاریش اینجا. و میاد تو خونه. در حالی که همچنان ملت دارن میخورن و میگن و میخندن، آقای اورژانس میرسه بالاسر حمید سوال ازش میپرسه، فشارشو میگیره که ۱۳ عه. جالبه که اولین سوالش اینه که سابقه سنگ کلیه داری. سوالی که من به ذهنم نرسیده بود و البته با پاسخ منفی محکم حمید، راه به جایی نمیبره. بعد از تماس با یه آدمی که ظاهرا دکتره و گفتن چند تا چیز بهش در مورد وضعیت حمید، میگه چیزی نیست، و البته این که با عرق نعنا یکم بهتر شدی (چیزی که حمید دقایقی قبل به منم گفته بود) یعنی مشکلت قلبی نیست! من تو دلم لجم میگیره! خلاصه داره با یه اسپاسم معده قضیه رو فیصله میده که تهش میگه این نزدیکیها درمانگاه هست، یه سر برو دکتر... حمید میگه باشه و میگه برم تو اتاق پس.
پس از بدرقهی آقای اورژانس، میرم تو اتاق و میبینم حمید آقا دکمه شلوارش بازه، انگار هنوز شلوارش تنگی میکنه به پاش که بابام میگه میخوای شلوار راحتی بیاریم برات، پرسشی که منم تکرار میکنم و با پاسخ منفی حمید اقا مواجه میشه. شاید به این دلیل که میگه بریم درمانگاه. بعد یکی از فامیلای حمید میاد پیشش، یه حرف خصوصی میزنن و من محل رو ترک میکنم. همیشه هم کنجکاو میمونم که چی گفتن به هم.. تا بعد با تازه داماد فامیل، همراه حمید آقا، سوار بر ماشین، به سمت درمانگاه جاری بشیم... با خودم میگم بذار ریسک فاکتورها رو هم بپرسم. حمید اقا چند سالتونه شما؟ ۴۵. خب بگی نگی تو سن مشکلات قلبی هم هست یجورایی. چاق هم که هست، خوب شد سیگار رو نپرسیدم! که چی حالا! با خودم میگم یعنی اگه قلبی بوده باشه، اثرشو میذاره رو نوار قلب دیگه آره؟ قانع شدم که آره.
اون موقع که حمید بغل دستشویی نشسته بود، خانمشم نگرانش شد و پسر کوچیک ۶ سالهش گفت بابا بیا مامان میخواد صحبت کنه باهات. و حمیدی که قاعدتا متعجبه چطور خبر اینقدر زود درز کرد سمت خانومها.
علی ای حال، مسیر یابی به سمت درمانگاه آغاز میشود...
ادامه دارد...
نویسنده: #سورن_در_سرزمین_غرائب
پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران
#پزشکی_روایی #medinotes #صدای_درمان #قسمت_هجدهم #مدیکیشن #سها #جوانه #کافه_هنر
@Medii_notes 🩺
@Soha_javaneh
@MedicationTeam
همیشه از حمید آقا خوشم میومده. یه آدم حدودا ۴۰ ساله، با کله کاملا تراشیده و یه ریش بلند. خوشصحبت و معاشرت... که عه! یهو حمید آقا رفت! هر چی صداش میزنم جواب نمیده. در همون حالتی که نشسته، سرش یکم شل میشه، شروع میکنه به لرزیدن! دستاشم داره میلرزه. موندم چی صداش کنم، به اسم یا فامیلی. صدای مهمونا میاد که دارن میگن و میخندن. یا خدا! اونقدر استاد جلسه تشنج ترسوندهمون، که یهو به مصطفی نگاه میکنم و میگم این تشنج داره میکنه. سریع لرزشش تموم میشه. اونقدر استاد جلسه تشنج ترسونده بودمون که میگفتم خدایا اگر استاتوس باشه چی کار کنم! (استاتوس اپیلپتیکوس، یا همان تشنج طول کشنده بدخیم ترسناک مرگ مغزی دهنده) لرزشش تموم میشه و حمید اقا برمیگرده. باهام حرف میزنه. میگه یه دفعه رفتم، چراغا خاموش شد. چطور باید توجیه میکردم این پدیده لعنتی بالینی رو بغل دستشویی خونهمون؟!
مصطفی میگه به اورژانس داریم زنگ میزنیم، درحالی که موبایل داداشمو گرفته...ولی من چیزی نگفته بودم بهشون و این اقدام خودجوششون واقعا درست بود. منم گفتم، آره این ممکنه قلبش باشه، یه نوار بگیرن خوبه. تلفن داداشم رو به من میدن و میگن تو بیا بگو که بهتر میتونی بگی. سریع اعلام مشخصات میکنم، میگم دانشجوی پزشکیام، تجربه میشه برام که دیگه اینو نگم، چون اعتمادشون کمتر میشه به آدم احتمالا. میگم درد اپیگاستر داره، یه نوار چک بشه ازش خوبه. میگه گوشی رو بده به خود مریض.چون لابد میخواد از زبون خود مریض بشنوه! هیچ چی به اندازه شرح حال از زبون خود بیمار مهم نیست! (یاداوری: عه اقای دکتر دیزوری؟ چند وقته استاژر شدی؟ نمیدونی شکایت اصلی باید از زبون خود مریض باشه! هر هر هر)
حمید آقا میگه نه رو بلندگو نیست. میفهمم واقعا این خانمه پشت تلفن میخواسته من هیچ دخالتی نکنم. اکثر سوالایی که میپرسه رو من هم پرسیدم (واضحا به غرورم برخورده)
-تنگی نفس داری؟ میتونی راه بری و...
گوشی رو میگیرم و میگه همکارم رو میفرستیم. چند دقیقه بعد، در کمال تعجب، به سرعت موتور با آقای اورژانس از راه میرسن (که قطعا تلاششون بسیار قابل تحسینه که قطعا اونان که خیلی وقتا اولین بار به آدم تو خیابون اپروچ میکنن...) میرم دم در و میگم بیارمش اینجا میگه نه آقا! چی بیاریش اینجا. و میاد تو خونه. در حالی که همچنان ملت دارن میخورن و میگن و میخندن، آقای اورژانس میرسه بالاسر حمید سوال ازش میپرسه، فشارشو میگیره که ۱۳ عه. جالبه که اولین سوالش اینه که سابقه سنگ کلیه داری. سوالی که من به ذهنم نرسیده بود و البته با پاسخ منفی محکم حمید، راه به جایی نمیبره. بعد از تماس با یه آدمی که ظاهرا دکتره و گفتن چند تا چیز بهش در مورد وضعیت حمید، میگه چیزی نیست، و البته این که با عرق نعنا یکم بهتر شدی (چیزی که حمید دقایقی قبل به منم گفته بود) یعنی مشکلت قلبی نیست! من تو دلم لجم میگیره! خلاصه داره با یه اسپاسم معده قضیه رو فیصله میده که تهش میگه این نزدیکیها درمانگاه هست، یه سر برو دکتر... حمید میگه باشه و میگه برم تو اتاق پس.
پس از بدرقهی آقای اورژانس، میرم تو اتاق و میبینم حمید آقا دکمه شلوارش بازه، انگار هنوز شلوارش تنگی میکنه به پاش که بابام میگه میخوای شلوار راحتی بیاریم برات، پرسشی که منم تکرار میکنم و با پاسخ منفی حمید اقا مواجه میشه. شاید به این دلیل که میگه بریم درمانگاه. بعد یکی از فامیلای حمید میاد پیشش، یه حرف خصوصی میزنن و من محل رو ترک میکنم. همیشه هم کنجکاو میمونم که چی گفتن به هم.. تا بعد با تازه داماد فامیل، همراه حمید آقا، سوار بر ماشین، به سمت درمانگاه جاری بشیم... با خودم میگم بذار ریسک فاکتورها رو هم بپرسم. حمید اقا چند سالتونه شما؟ ۴۵. خب بگی نگی تو سن مشکلات قلبی هم هست یجورایی. چاق هم که هست، خوب شد سیگار رو نپرسیدم! که چی حالا! با خودم میگم یعنی اگه قلبی بوده باشه، اثرشو میذاره رو نوار قلب دیگه آره؟ قانع شدم که آره.
اون موقع که حمید بغل دستشویی نشسته بود، خانمشم نگرانش شد و پسر کوچیک ۶ سالهش گفت بابا بیا مامان میخواد صحبت کنه باهات. و حمیدی که قاعدتا متعجبه چطور خبر اینقدر زود درز کرد سمت خانومها.
علی ای حال، مسیر یابی به سمت درمانگاه آغاز میشود...
ادامه دارد...
نویسنده: #سورن_در_سرزمین_غرائب
پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران
#پزشکی_روایی #medinotes #صدای_درمان #قسمت_هجدهم #مدیکیشن #سها #جوانه #کافه_هنر
@Medii_notes 🩺
@Soha_javaneh
@MedicationTeam
🖋 ژابیژ
سرشک دوم
نویسنده: #پارسا_لطفی
دانشجوی پزشکی ورودی ۱۴۰١ دانشگاه علوم پزشکی تهران
#سها #جوانه #کافه_هنر #چای_ادبی #ژابیژ #سرشک_دوم
@Soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
سرشک دوم
نویسنده: #پارسا_لطفی
دانشجوی پزشکی ورودی ۱۴۰١ دانشگاه علوم پزشکی تهران
#سها #جوانه #کافه_هنر #چای_ادبی #ژابیژ #سرشک_دوم
@Soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
ژابیژ - سرشک دوم
«کتابهارا ببندید»
استاد در مکتبِ زندگی سالکان را معلق گرداند. روزِ میلاد بود، روزِ وفات نیز. چهرهی فرزانه عاری از هر صفت گشت، میگویند صفتدادن به ابژه آنرا بیصفت میکند. دهان گشود؛ جملههای بیسر و تهش سراسیمه از پیِهم میآمدند:
«انسان شاید تلاشی ناکام برای انفصال از زمان؛ امتزاج علل موقعی و ارادهی بلندپروازانه. ارادهای به تاریخمندیِ تجمع انفعالات، همارزِ ویژگیِ ضعیف اما التفات شدید. پدیدارشناسِ قائم به پدیدار؛ در دامِ پروای جدایی از ادراک. خالی از استعلا ولیکن مبتلا به دالّهای در استعمار. این «من میاندیشم که من میاندیشم که من میاندیشم که من...» ِ بیانتها در سیطرهی تکرارِ صیرورتِ بیتکرار. حتی بهمثابهی بوطیقای «عقل»، اما واژهپَرانِ انسان. معضلِ عرصهی برهوتِ صدقها یا سرسپردگی به منطقِ جهل. اینگونه میشود که استعلامِ خرافات مبدّل به استمرارِ مباهات! امرِ پیشین در گروی نقضِ خویش و سپس تصعیدِ ایدهآلیسم، و ماتریالیسمِ به ظاهر متضاد اما برخاسته از آن. و زان پس احیای هستیِ زبان با بر اندازیِ زبان. خاتمهی استنکاف از اندیشیدن به زوال حقیقتِ رحمان و رحیم. امتزاج افقها در صدد پژمردن تقابلِ مابین نیست و هست، و سپس سوژگیِ ابژه و ابژگیِ سوژه؛ پایان حماقت انسانی و بازپس گرفتن جوهرِ به ناحق خرج شده بر کاغذ. در آخر، همپیمانی زندگی و مرگ، آغاز فلسفیدنِ راستین؛ اینک لفاظی به پایان خود رسیده آقایان. برای پند دادن نخست باید دهان بست. جهانِ بدون پند و سراسر پند.»
استاد تکگویه را با بریدن زبانش به انتهای خود رساند و رفت، ابتدا آرام سپس تازان. زبانش جست و جست؛ آماسید و شعلهور شد؛ سرانجام خاکستر و دربهدر شد.
نویسنده: #پارسا_لطفی
دانشجوی پزشکی ورودی ۱۴۰١ دانشگاه علوم پزشکی تهران
#سها #جوانه #کافه_هنر #چای_ادبی #ژابیژ #سرشک_دوم
@Soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
«کتابهارا ببندید»
استاد در مکتبِ زندگی سالکان را معلق گرداند. روزِ میلاد بود، روزِ وفات نیز. چهرهی فرزانه عاری از هر صفت گشت، میگویند صفتدادن به ابژه آنرا بیصفت میکند. دهان گشود؛ جملههای بیسر و تهش سراسیمه از پیِهم میآمدند:
«انسان شاید تلاشی ناکام برای انفصال از زمان؛ امتزاج علل موقعی و ارادهی بلندپروازانه. ارادهای به تاریخمندیِ تجمع انفعالات، همارزِ ویژگیِ ضعیف اما التفات شدید. پدیدارشناسِ قائم به پدیدار؛ در دامِ پروای جدایی از ادراک. خالی از استعلا ولیکن مبتلا به دالّهای در استعمار. این «من میاندیشم که من میاندیشم که من میاندیشم که من...» ِ بیانتها در سیطرهی تکرارِ صیرورتِ بیتکرار. حتی بهمثابهی بوطیقای «عقل»، اما واژهپَرانِ انسان. معضلِ عرصهی برهوتِ صدقها یا سرسپردگی به منطقِ جهل. اینگونه میشود که استعلامِ خرافات مبدّل به استمرارِ مباهات! امرِ پیشین در گروی نقضِ خویش و سپس تصعیدِ ایدهآلیسم، و ماتریالیسمِ به ظاهر متضاد اما برخاسته از آن. و زان پس احیای هستیِ زبان با بر اندازیِ زبان. خاتمهی استنکاف از اندیشیدن به زوال حقیقتِ رحمان و رحیم. امتزاج افقها در صدد پژمردن تقابلِ مابین نیست و هست، و سپس سوژگیِ ابژه و ابژگیِ سوژه؛ پایان حماقت انسانی و بازپس گرفتن جوهرِ به ناحق خرج شده بر کاغذ. در آخر، همپیمانی زندگی و مرگ، آغاز فلسفیدنِ راستین؛ اینک لفاظی به پایان خود رسیده آقایان. برای پند دادن نخست باید دهان بست. جهانِ بدون پند و سراسر پند.»
استاد تکگویه را با بریدن زبانش به انتهای خود رساند و رفت، ابتدا آرام سپس تازان. زبانش جست و جست؛ آماسید و شعلهور شد؛ سرانجام خاکستر و دربهدر شد.
نویسنده: #پارسا_لطفی
دانشجوی پزشکی ورودی ۱۴۰١ دانشگاه علوم پزشکی تهران
#سها #جوانه #کافه_هنر #چای_ادبی #ژابیژ #سرشک_دوم
@Soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
🍂کانون ادبی هنری سُها برگزار می کند:
📚حلقهی ادبی سُها
شاهنامهخوانی
ادامه قصه رستم و اسفندیار
تو این جلسات دانشجوها دور هم مینشینیم و شاهنامه میخونیم و در موردش صحبت میکنیم 😍
لطفا برای ثبتنام، روی این لینک کلیک کنین
اگر از خارج دانشگاه تشریف میآرید، حتما ثبتنام رو تا ۱۵ام بهمنماه انجام بدید... 🌱
قرار ما:
🗓 سهشنبه ۱۶ بهمنماه ١۴٠٣
⏰ ساعت ۱۵-١٧
🚪دانشکده پزشکی، انتهای سالن شهدا، تالار معتمدی
برای باخبر شدن از برنامههای بعدی شاهنامهخوانی، میتونید داخل این گروه عضو شین
#جوانه #سها #شعر_خوانی #شاهنامه_خوانی #حلقهی_ادبی_سها #جلسه_نوزدهم
@Soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
📚حلقهی ادبی سُها
شاهنامهخوانی
ادامه قصه رستم و اسفندیار
تو این جلسات دانشجوها دور هم مینشینیم و شاهنامه میخونیم و در موردش صحبت میکنیم 😍
لطفا برای ثبتنام، روی این لینک کلیک کنین
اگر از خارج دانشگاه تشریف میآرید، حتما ثبتنام رو تا ۱۵ام بهمنماه انجام بدید... 🌱
قرار ما:
🗓 سهشنبه ۱۶ بهمنماه ١۴٠٣
⏰ ساعت ۱۵-١٧
🚪دانشکده پزشکی، انتهای سالن شهدا، تالار معتمدی
برای باخبر شدن از برنامههای بعدی شاهنامهخوانی، میتونید داخل این گروه عضو شین
#جوانه #سها #شعر_خوانی #شاهنامه_خوانی #حلقهی_ادبی_سها #جلسه_نوزدهم
@Soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
Forwarded from جوانه (Mahdie)
سیزدهمین دوره مسابقات ملی مناظره دانشجویان ایران
دانشگاه علوم پزشکی تهران
🟡مرحلهی نیمهنهایی🟡
🕰زمان: سهشنبه، ۱۶ بهمنماه
🏫محل برگزاری مسابقات: تالار دانشجو
👈🏻حضور به عنوان تماشاگر برای تمامی دانشجویان آزاد است.
🆔 @bayan_javaneh
🆔 @javaneh_Club 🌱
دانشگاه علوم پزشکی تهران
🟡مرحلهی نیمهنهایی🟡
🕰زمان: سهشنبه، ۱۶ بهمنماه
🏫محل برگزاری مسابقات: تالار دانشجو
👈🏻حضور به عنوان تماشاگر برای تمامی دانشجویان آزاد است.
🆔 @bayan_javaneh
🆔 @javaneh_Club 🌱
کانون ادبی هنری سها
🍂کانون ادبی هنری سُها برگزار می کند: 📚حلقهی ادبی سُها شاهنامهخوانی ادامه قصه رستم و اسفندیار تو این جلسات دانشجوها دور هم مینشینیم و شاهنامه میخونیم و در موردش صحبت میکنیم 😍 لطفا برای ثبتنام، روی این لینک کلیک کنین اگر از خارج دانشگاه تشریف میآرید،…
📷 گزارش تصویری نوزدهمین شاهنامهخوانی (ادامه داستان رستم و اسفندیار) - بهمن ١۴٠٣
#سها #جوانه #حلقهی_ادبی_سها #شاهنامه_خوانی #جلسه_نوزدهم
@Soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
#سها #جوانه #حلقهی_ادبی_سها #شاهنامه_خوانی #جلسه_نوزدهم
@Soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
ژابیژ - سرشک سوم
میگویند: «کی خلاص میشوی؟» میپرسم: «از چه؟!». نمیدانم چرا هر بار نگاهم میکنند گمان میکنند مشکلی دارم. چشمانم؟ کمی خستهاند، سرووضعم؟ شلخته. مگر نمیتوان با اینها زندگی کرد؟ نهایتا میگویند: «نکند داری سختی میکشی؟»، گویی سختی چیزی ورای عالم حسّانی ست، شر مطلق، پدرِ زشتی، آنچه باید با تمام توان از آن فرار کرد. پس چشم به دنیا گشودن چگونه است؟ تولد در خانهای که دورت میگردند تا بزرگ شوی، حتی کمی بیشتر میگردند که بزرگتر شوی اما از نقطهای دیگر بزرگ نمیشوی! پدر و مادر روز به روز سرگردان تر دورت میگردند و پیرتر میشوند؛ میگویند شاید باید دور چیز دیگری میگشتیم. فرزند با کمالِ خلعِ نفس بابت بزرگ نشدنش شرمنده است! فرزند به دنبالِ غیرِ "بزرگ شدن" و والدین بهدنبال غیرِ "فرزند"؛ اما امیدهای از دست رفته دیگر جایی برای استوار شدن گامهای نو نمیگذارند. دوگانگی بر هردو سمت چیره میشود، یک معمای حل نشدنی به قدمت پیدایشِ انسان. فرزندی که موهایش یکبهیک میریزند و روبهروی آینه سوگواری جوانیِ رفته را میکند؛ پدر و مادری که خواب را با تپشقلبهای شبانه تاخت زدهاند، عروقِ گرفته، قلبِ بیمار. با گذر زمان همه چیز بدتر میشود، تنها خاطراتند که عزیزتر میشوند. این حقیقتِ تراژیکِ انسان است؛ رفتن به سوی واهی، سپس ققنوسوار بلند شدن از خاکستر خویش و رفتن به سوی واهیِ بعدی. انسان از آنرو ادامه مییابد که درد را با زندگی میآمیزد، آمیزشی که در آگاهیِ وجدانش تکذیب میشود تا ادامه یابد؛ زان رو نه زندگیای بدون درد، و نه دردی بدون زندگی وجود دارد.
«بگو! اگر در تو دردیست بگو!»
«کودکی که دلبستگیهایش سر ناسازگاری با یاران غارش دارند، بعد از سالها طرد میشود. از چشمغرههایشان فرار میکند، از آن شهر فرار میکند تا خاطراتِ دوستان را در امان بدارد. تنها و بیخانمان، اتاقی که اتاقش نیست. فردایی که نمیداند قرار است چه بر سرش بیاورد. در این اثنا متوجه خیانتِ آرزوهایش میشود، همان دلبستگیهایی که یادگاریهای دوستانهی کودکیاش را قربانی کردند. لیکن از آنجایی که نه دوستی برایش مانده، نه اتاقی و آغوشی، با همان آرزوها که میداند به پشیزی نمیارزند ادامه میدهد. هفتهای چندبار دیوانه میشود و زار میزند؛ نمیتواند هیچکدام را واقعی بداند: آرزوهایش، رفقایش، این ادامه دادن به آرزوهای تباهش. ماهها میگذرد و کودک یاد میگیرد که دیوانه نشود، زار نزند. حتی ناراحت هم نشود. قدرت تشخیص حقایق را از دست میدهد، قدرت آرزوکردن را. حتی دردهایش را فراموش میکند، آن خیانتها و تنهاییهارا فراموش میکند، اینکه زندگیاش در راستای رویایی خائن بهباد میرود را هم فراموش میکند. از هر چه هست و نیست تهی میشود.»
لبهایشان میلرزد، چشمهایشان گویی در تسخیر جن است. با قدمهای کوتاه از من فاصله میگیرند و ناگهان رخ برمیگردانند، شتابان به سوی دیگری میدوند.
نویسنده: #پارسا_لطفی
دانشجوی پزشکی ورودی ۱۴۰١ دانشگاه علوم پزشکی تهران
#سها #جوانه #کافه_هنر #چای_ادبی #ژابیژ #سرشک_سوم
@Soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
میگویند: «کی خلاص میشوی؟» میپرسم: «از چه؟!». نمیدانم چرا هر بار نگاهم میکنند گمان میکنند مشکلی دارم. چشمانم؟ کمی خستهاند، سرووضعم؟ شلخته. مگر نمیتوان با اینها زندگی کرد؟ نهایتا میگویند: «نکند داری سختی میکشی؟»، گویی سختی چیزی ورای عالم حسّانی ست، شر مطلق، پدرِ زشتی، آنچه باید با تمام توان از آن فرار کرد. پس چشم به دنیا گشودن چگونه است؟ تولد در خانهای که دورت میگردند تا بزرگ شوی، حتی کمی بیشتر میگردند که بزرگتر شوی اما از نقطهای دیگر بزرگ نمیشوی! پدر و مادر روز به روز سرگردان تر دورت میگردند و پیرتر میشوند؛ میگویند شاید باید دور چیز دیگری میگشتیم. فرزند با کمالِ خلعِ نفس بابت بزرگ نشدنش شرمنده است! فرزند به دنبالِ غیرِ "بزرگ شدن" و والدین بهدنبال غیرِ "فرزند"؛ اما امیدهای از دست رفته دیگر جایی برای استوار شدن گامهای نو نمیگذارند. دوگانگی بر هردو سمت چیره میشود، یک معمای حل نشدنی به قدمت پیدایشِ انسان. فرزندی که موهایش یکبهیک میریزند و روبهروی آینه سوگواری جوانیِ رفته را میکند؛ پدر و مادری که خواب را با تپشقلبهای شبانه تاخت زدهاند، عروقِ گرفته، قلبِ بیمار. با گذر زمان همه چیز بدتر میشود، تنها خاطراتند که عزیزتر میشوند. این حقیقتِ تراژیکِ انسان است؛ رفتن به سوی واهی، سپس ققنوسوار بلند شدن از خاکستر خویش و رفتن به سوی واهیِ بعدی. انسان از آنرو ادامه مییابد که درد را با زندگی میآمیزد، آمیزشی که در آگاهیِ وجدانش تکذیب میشود تا ادامه یابد؛ زان رو نه زندگیای بدون درد، و نه دردی بدون زندگی وجود دارد.
«بگو! اگر در تو دردیست بگو!»
«کودکی که دلبستگیهایش سر ناسازگاری با یاران غارش دارند، بعد از سالها طرد میشود. از چشمغرههایشان فرار میکند، از آن شهر فرار میکند تا خاطراتِ دوستان را در امان بدارد. تنها و بیخانمان، اتاقی که اتاقش نیست. فردایی که نمیداند قرار است چه بر سرش بیاورد. در این اثنا متوجه خیانتِ آرزوهایش میشود، همان دلبستگیهایی که یادگاریهای دوستانهی کودکیاش را قربانی کردند. لیکن از آنجایی که نه دوستی برایش مانده، نه اتاقی و آغوشی، با همان آرزوها که میداند به پشیزی نمیارزند ادامه میدهد. هفتهای چندبار دیوانه میشود و زار میزند؛ نمیتواند هیچکدام را واقعی بداند: آرزوهایش، رفقایش، این ادامه دادن به آرزوهای تباهش. ماهها میگذرد و کودک یاد میگیرد که دیوانه نشود، زار نزند. حتی ناراحت هم نشود. قدرت تشخیص حقایق را از دست میدهد، قدرت آرزوکردن را. حتی دردهایش را فراموش میکند، آن خیانتها و تنهاییهارا فراموش میکند، اینکه زندگیاش در راستای رویایی خائن بهباد میرود را هم فراموش میکند. از هر چه هست و نیست تهی میشود.»
لبهایشان میلرزد، چشمهایشان گویی در تسخیر جن است. با قدمهای کوتاه از من فاصله میگیرند و ناگهان رخ برمیگردانند، شتابان به سوی دیگری میدوند.
نویسنده: #پارسا_لطفی
دانشجوی پزشکی ورودی ۱۴۰١ دانشگاه علوم پزشکی تهران
#سها #جوانه #کافه_هنر #چای_ادبی #ژابیژ #سرشک_سوم
@Soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
🖋 ژابیژ
سرشک سوم
نویسنده: #پارسا_لطفی
دانشجوی پزشکی ورودی ۱۴۰١ دانشگاه علوم پزشکی تهران
#سها #جوانه #کافه_هنر #چای_ادبی #ژابیژ #سرشک_سوم
@Soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
سرشک سوم
نویسنده: #پارسا_لطفی
دانشجوی پزشکی ورودی ۱۴۰١ دانشگاه علوم پزشکی تهران
#سها #جوانه #کافه_هنر #چای_ادبی #ژابیژ #سرشک_سوم
@Soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
Forwarded from کانون موسیقی چکامه
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Medinotes
فراخوان همکاری در مدینوتس
👩⚕مدینوتس، جایی برای صحبت کردن در مورد بیمارستان، داروخونه، درمونگاه و اتفاقاتی که توشون میگذره و روزمرگیهای کادر درمانه که زیرمجموعه کانون ادبی هنری سها جوانه و انجمن مدیکیشن (زیر نظر مرکز پژوهشهای دانشجویی) فعالیت میکنه🥼
🔹اگر به حوزه پزشکی روایی و ادبیات پزشکی علاقه مند هستید، مدینوتس جایی برای شماست!
🔸در صورت تمایل به همکاری یا کسب اطلاعات بیشتر، به آیدی زیر پیام بدید👇
@azii_t
#پزشکی_روایی #medinotes #صدای_درمان #مدیکیشن #سها #جوانه #کافه_هنر
@Medii_notes 🩺
@Soha_javaneh
@MedicationTeam
👩⚕مدینوتس، جایی برای صحبت کردن در مورد بیمارستان، داروخونه، درمونگاه و اتفاقاتی که توشون میگذره و روزمرگیهای کادر درمانه که زیرمجموعه کانون ادبی هنری سها جوانه و انجمن مدیکیشن (زیر نظر مرکز پژوهشهای دانشجویی) فعالیت میکنه🥼
🔹اگر به حوزه پزشکی روایی و ادبیات پزشکی علاقه مند هستید، مدینوتس جایی برای شماست!
🔸در صورت تمایل به همکاری یا کسب اطلاعات بیشتر، به آیدی زیر پیام بدید👇
@azii_t
#پزشکی_روایی #medinotes #صدای_درمان #مدیکیشن #سها #جوانه #کافه_هنر
@Medii_notes 🩺
@Soha_javaneh
@MedicationTeam
🍂کانون ادبی هنری سُها برگزار می کند:
📚حلقهی ادبی سُها
شاهنامهخوانی
ادامه قصه رستم و اسفندیار
تو این جلسات دانشجوها دور هم مینشینیم و شاهنامه میخونیم و در موردش صحبت میکنیم 😍
لطفا برای ثبتنام، روی این لینک کلیک کنین
اگر از خارج دانشگاه تشریف میآرید، حتما ثبتنام رو تا ۶ام اسفندماه انجام بدید... 🌱
قرار ما:
🗓 سهشنبه ۷ اسفندماه ١۴٠٣
⏰ ساعت ۱۵-١٧
🚪دانشکده پزشکی، انتهای سالن شهدا، تالار معتمدی
برای باخبر شدن از برنامههای بعدی شاهنامهخوانی، میتونید داخل این گروه عضو شین
#جوانه #سها #شعر_خوانی #شاهنامه_خوانی #حلقهی_ادبی_سها #جلسه_بیستم
@Soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
📚حلقهی ادبی سُها
شاهنامهخوانی
ادامه قصه رستم و اسفندیار
تو این جلسات دانشجوها دور هم مینشینیم و شاهنامه میخونیم و در موردش صحبت میکنیم 😍
لطفا برای ثبتنام، روی این لینک کلیک کنین
اگر از خارج دانشگاه تشریف میآرید، حتما ثبتنام رو تا ۶ام اسفندماه انجام بدید... 🌱
قرار ما:
🗓 سهشنبه ۷ اسفندماه ١۴٠٣
⏰ ساعت ۱۵-١٧
🚪دانشکده پزشکی، انتهای سالن شهدا، تالار معتمدی
برای باخبر شدن از برنامههای بعدی شاهنامهخوانی، میتونید داخل این گروه عضو شین
#جوانه #سها #شعر_خوانی #شاهنامه_خوانی #حلقهی_ادبی_سها #جلسه_بیستم
@Soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
خانه روی آب - نامه اول
کانون ادبی هنری سها - @soha_javaneh
🖋 خانه روی آب - نامهی اول
برای تو مینویسم
برای تو که نزدیکترینی برام با وجود کیلومترها فاصله
تویی که یه تیکه از قلبم رو با خودت گذاشتی توی چمدونت و بردی.
نویسنده: آناهید کیهانثانی
گوینده: مهسا محمدی ، سینا نیک نژاد
موسیقی: یگانه عظیمیشهرابی
تدوین و تنظیم: پارسا محمدینژاد
گرافیست: آناهید کیهانثانی، پارسا محمدینژاد
#کافه_هنر #چای_ادبی #رادیو_سها #پادکست #جوانه #سها #خانه_روی_آب #نامه_اول
@Soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
برای تو مینویسم
برای تو که نزدیکترینی برام با وجود کیلومترها فاصله
تویی که یه تیکه از قلبم رو با خودت گذاشتی توی چمدونت و بردی.
نویسنده: آناهید کیهانثانی
گوینده: مهسا محمدی ، سینا نیک نژاد
موسیقی: یگانه عظیمیشهرابی
تدوین و تنظیم: پارسا محمدینژاد
گرافیست: آناهید کیهانثانی، پارسا محمدینژاد
#کافه_هنر #چای_ادبی #رادیو_سها #پادکست #جوانه #سها #خانه_روی_آب #نامه_اول
@Soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
Forwarded from جوانه (Mahdie)
پس از ۱۴ رقابت نفسگیر، نوبت به مسابقه فینال رسید...🏆
همه دعوتید به تماشای این مناظره جذاب و دیدنی💥
سیزدهمین دوره مسابقات ملی مناظره دانشجویان ایران
دانشگاه علوم پزشکی تهران
🟡فینال مسابقات🟡
گزاره: "خشونت علیه زنان در ایران ریشه فرهنگی داشته و با صرف قانونگذاری رفع نخواهد شد."
✅ تیم موافق: براندولینی
❌ تیم مخالف: وصال
🕰زمان: دوشنبه، ۶ اسفندماه | ساعت ۱۵
🏫محل برگزاری مسابقات: تالار عزلت
👈🏻حضور برای عموم آزاد است.
🆔 @bayan_javaneh
🆔 @javaneh_Club 🌱
همه دعوتید به تماشای این مناظره جذاب و دیدنی💥
سیزدهمین دوره مسابقات ملی مناظره دانشجویان ایران
دانشگاه علوم پزشکی تهران
🟡فینال مسابقات🟡
گزاره: "خشونت علیه زنان در ایران ریشه فرهنگی داشته و با صرف قانونگذاری رفع نخواهد شد."
✅ تیم موافق: براندولینی
❌ تیم مخالف: وصال
🕰زمان: دوشنبه، ۶ اسفندماه | ساعت ۱۵
🏫محل برگزاری مسابقات: تالار عزلت
👈🏻حضور برای عموم آزاد است.
🆔 @bayan_javaneh
🆔 @javaneh_Club 🌱
Audio
نشود فاش كسی آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر نامهرسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن میگويم
پاسخم گو به نگاهی كه زبان من و توست
روزگاری شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما كس نرسيد
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
اين همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفتوگوئی و خيالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه عقل
هر كجا نامه عشق است، نشان من و توست
سايه ز آتشكده ماست فروغ مه و مهر
وه از اين آتش روشن كه به جان من و توست
۶ اسفند،
زادروز هوشنگ ابتهاج،
غزلسرای معاصر شعر فارسی
@soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
تا اشارات نظر نامهرسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن میگويم
پاسخم گو به نگاهی كه زبان من و توست
روزگاری شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما كس نرسيد
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
اين همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفتوگوئی و خيالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه عقل
هر كجا نامه عشق است، نشان من و توست
سايه ز آتشكده ماست فروغ مه و مهر
وه از اين آتش روشن كه به جان من و توست
۶ اسفند،
زادروز هوشنگ ابتهاج،
غزلسرای معاصر شعر فارسی
@soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
⭐️ کانون ادبی هنری سها تقدیم میکند:
📚 حلقه ادبی سها - جلسه شانزدهم
👑 بچهها داخل حلقه، اگر دوست داشته باشین، اشعار و تکه متنهایی از خودتون یا نویسنده و شاعر موردعلاقهتون رو از زبان خودتون میشنویم 😃
شعر یا متن موردنظرتون رو به آیدی تلگرامی زیر بفرستین ☘
@amintaleby
در ضمن مثل جلسات قبل بازی با شعر هم داریم. ✌️
🌐 حضور، به شرط ثبتنام برای همه آزاد و رایگانه 🌱
منتظرتون هستیم 😀✌️
🗓 یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۳
⏳ساعت ۱۴ تا ۱۵:۳۰
🏛دانشکده پزشکی، سالن شهدا، تالار دکتر معتمدی
#سها #جوانه #حلقهی_ادبی_سها
@Soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
📚 حلقه ادبی سها - جلسه شانزدهم
👑 بچهها داخل حلقه، اگر دوست داشته باشین، اشعار و تکه متنهایی از خودتون یا نویسنده و شاعر موردعلاقهتون رو از زبان خودتون میشنویم 😃
شعر یا متن موردنظرتون رو به آیدی تلگرامی زیر بفرستین ☘
@amintaleby
در ضمن مثل جلسات قبل بازی با شعر هم داریم. ✌️
🌐 حضور، به شرط ثبتنام برای همه آزاد و رایگانه 🌱
منتظرتون هستیم 😀✌️
🗓 یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۳
⏳ساعت ۱۴ تا ۱۵:۳۰
🏛دانشکده پزشکی، سالن شهدا، تالار دکتر معتمدی
#سها #جوانه #حلقهی_ادبی_سها
@Soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
🍂کانون ادبی هنری سُها برگزار می کند:
📚حلقهی ادبی سُها
شاهنامهخوانی
ادامه قصه رستم و اسفندیار
تو این جلسات دانشجوها دور هم مینشینیم و شاهنامه میخونیم و در موردش صحبت میکنیم 😍
لطفا برای ثبتنام، روی این لینک کلیک کنین
اگر از خارج دانشگاه تشریف میآرید، حتما ثبتنام رو تا ۱۲ام اسفندماه انجام بدید... 🌱
قرار ما:
🗓 دوشنبه ۱۳ اسفندماه ١۴٠٣
⏰ ساعت ۱۵-١٧
🚪دانشکده پزشکی، انتهای سالن شهدا، تالار معتمدی
برای باخبر شدن از برنامههای بعدی شاهنامهخوانی، میتونید داخل این گروه عضو شین
#جوانه #سها #شعر_خوانی #شاهنامه_خوانی #حلقهی_ادبی_سها #جلسه_بیستویکم
@Soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
📚حلقهی ادبی سُها
شاهنامهخوانی
ادامه قصه رستم و اسفندیار
تو این جلسات دانشجوها دور هم مینشینیم و شاهنامه میخونیم و در موردش صحبت میکنیم 😍
لطفا برای ثبتنام، روی این لینک کلیک کنین
اگر از خارج دانشگاه تشریف میآرید، حتما ثبتنام رو تا ۱۲ام اسفندماه انجام بدید... 🌱
قرار ما:
🗓 دوشنبه ۱۳ اسفندماه ١۴٠٣
⏰ ساعت ۱۵-١٧
🚪دانشکده پزشکی، انتهای سالن شهدا، تالار معتمدی
برای باخبر شدن از برنامههای بعدی شاهنامهخوانی، میتونید داخل این گروه عضو شین
#جوانه #سها #شعر_خوانی #شاهنامه_خوانی #حلقهی_ادبی_سها #جلسه_بیستویکم
@Soha_javaneh
@javaneh_club 🌱