Telegram Web
🔴 رستگاری با ساندویچ‌های دهه‌ی ۶۰؛ علیه فراموشی چه باید کرد؟

◻️ نشریه سویه | شماره ششم

✍️ م.آزاد

خواندن: ۱۱ دقیقه

📝 وقتی کسی از اطرافیان ما دچار یک ضربه روحی و عاطفی می‌شود اطرافیان مدام تکرار می‌کنند:«باگذشت زمان همه‌چیز حل خواهد شد و این روزهای سخت را به فراموشی خواهی سپرد! ». اما حقیقتاً مجموعه‌ای از اتفاقات و عوامل لازم است تا چنین چیزی اتفاق بیافتد. همین‌که به‌سوی فراموشی چیزی پیش می‌رویم ممکن است دوباره جان تازه‌ای بگیرد و خاطرات با سرسختی فراموش شوند.

📝بگذارید پای ساندويچ و صنعت خوراک را به بحثمان بازکنیم! تا همین چند سال پیش گسترش مدام و پیوسته فست‌فودها و رستوران‌های زنجیره‌ای جای چندانی برای اغذیه‌فروشی و ساندويچ‌های دهه شستی باقی نگذاشته بود. ساندويچ‌هایی که جزئی از زیست ما را در یک برهه زمانی خاص تشکیل می‌دادند. در همان لحظه‌ای که ما فکر می‌کردیم که چنین چیز‌هایی از بین رفته‌اند دوباره به شکلی معجزه‌آسا و نو در صنعت غذایی سر برمی‌آورند. نمونه‌های بسیاری از آن را هم می‌توانید در تبلیغات فود بلاگر‌ها ببینید. ما زیادی از دهه ۶۰ فاصله گرفته بودیم. این فاصله گرفتن، ما را دچار اضطراب می‌کرد زیرا نمی‌توانستیم یکپارچگی خودمان را حفظ کنیم و در جایگاه امروزین خودمان به گذشته بنگریم. حتی انتقال تجربه‌های مشترک بین نسل‌ها ممکن نبود زیرا یک پدر نمی‌توانست به فرزندش توضیح دهد که ساندويچ درگذشته برایش شکل و محتوای دیگری داشته است. پس نیاز به حضور عناصری سوبژکتیو برای غلبه بر این اضطراب وجود داشت تا یادمان بیاید که ما همان جامعه هستیم و هنوز همان ساندویچ‌ها را می‌خوریم. صنعت تغذیه نیز چنین چیزی در اختیارمان قرار می‌دهد. در تمامی تبلیغات ادعا می‌شود که ساندویچ‌ها با فرمول مخصوص دهه ۶۰ درست می‌شوند اما کسانی که تجربه خوردن ساندويچ در همان دهه را داشته‌اند بازیابی آن تجربه اصیل را ناممکن می‌دانند. انگار کسی فرمول خاص دهه ۶۰ را در دست ندارد.

📝 آیا این همان اتفاقی نیست که در صنعت حقوق بشر با اندیشه قربانیان اعدام دهه ۶۰ و کشته‌شدگان آبان انجام می‌دهند؟ وقتی از ابژه بودن قربانیان در شکل جسد صحبت می‌کنم یعنی همین اخباری که مدام ۱۵۰۰، ۱۷۶ و ۳۰۰۰ نفر را به شکل عدد اعلام می‌کنند اما از محتوای فکری آن‌ها و چیزی که آن‌ها به آن اعتقاد داشتند خبری نیست. گویا همه توافق کرده‌اند که باید اعتقاد حقیقی به شکل مازاد چرخه تاریخ حذف شود.
در بسیاری از خانواده‌ها زمانی که پای رسم و رسوم گذشته به میان می‌آید همه اعضا بر این باورند که «ما واقعاً به چنین چیزی اعتقاد نداریم ولی باید این فرایض را به‌جای آورد!» اما از سوی دیگر می‌توانيم با قیافه‌ای حق‌به‌جانب کسانی که به این مسائل عمیقاً باور دارند را وحشی، عقب‌مانده و یا بنیادگرا بنامیم.

متن کامل مطلب در ویرگول نشریه سویه به آدرس https://vrgl.ir/hakg6 در دسترس است.

✏️ @souyehmag
🔴 زن، آب، سیاست

◻️ نشریه سویه | در حاشیه

خواندن: ۵ دقیقه

📝 در چهارمحال و بختیاری تا همین ۳۰ سال قبل کمتر باغداری بود که چیزهایی مانند هلو، گیلاس و زردآلو بکارد. در واقع کسی برای خودش چیزی نمی‌کاشت. باغ‌های گردوی فراوانی وجود داشت که نسل به نسل، بین پدران و فرزندان منتقل می‌شد. کمتر کسی زمین می‌فروخت. خانه پدری نه یک سرمایه، بلکه جایگاهی بود که باید بعد از مرگ پدر هم تا سال‌ها در آن زندگی تداوم می‌یافت. روزی که یکی از فامیل‌هایم باغ پدری‌اش را به خاطر احتیاج مالی فروخت به یاد دارم؛ چقدر گریه می‌کرد و این برایش سخت بود. آنقدر سخت که چند باری که از کنار آن باغ می‌گذشت نگاه پر از تمنا و حسرتش را شاهد بودم و اندوهی فراوان که گویا از چیزی فرار می‌کرد. حالا وضع مالیش خوب هم بود. نه تنها آن باغ بلکه چند برابر آن را می‌توانست به راحتی خریداری کند اما این کار را نمی‌کرد یعنی نمی‌توانست بکند! با پول‌های کارمندی و هزار تلاش دیگر قطعه زمینی در اصفهان خریده بود تا خانه‌ای بسازد. خانه پدری‌اش را هم رها کرده بود و هر بار در بازگشت به سرزمینش با حسرت فراوان به خانه‌ای نگاه می‌کرد که در آن بزرگ شده بود. خیلی ها به او پیشنهاد می‌کردند که خانه را بازسازی کند و یا مانع تخریب بیشترش شود اما او هیچ کاری انجام نمی‌داد و هر بار که باز می‌گشت و فقط تخریب بیشتر خانه را شاهد بود. حتی باز می‌گشت تا این مضمحل شدن را ببیند. هر بار می‌آمد تا ببیند و بغض کند و نفرین ...


📝 یکی از آشنایان متمول را می‌شناختم که زمین‌های پدری در چهارمحال را رها کرده‌ و برای خود در اطراف اصفهان باغچه‌ای دست و پا کرده بود. او معتقد بود که در چهارمحال دیگر آب وجود ندارد و امکان زندگی نیست اما به درخت هایش در باغچه حاشیه کویر آب می‌داد.‌ با آنکه پدر مرده بود عکس پدرش را با لباس بختیاری بالای سرش گذاشته بود و مانند او در اصفهان پوشش و آداب بختیاری را به جا می‌آورد. نام پدر همیشه بر زبانش بود. پدر مرده‌ای که قوی‌تر از پدر زنده حتی عمل می‌کرد. نامی که نباید به فراموشی سپرده شود. اما جای مادر خالی بود. هیچ نقش و اثری از مادر نبود. کمتر کسی امروز از مرگ مادر در میان بختیاری‌ها حرف می‌زند در حالی که این یک سنت تاریخی نیست. زنان بسیاری در ایل نقش‌های اجتماعی بسیاری داشته‌اند و مادر نقشی محوری در یک خانواده بختیاری دارد. اما نقشی و نامی از مادر مرده در میان نیست.

متن کامل مطلب در ویرگول نشریه سویه به آدرس https://vrgl.ir/0zyFo در دسترس است.

✏️ @souyehmag
🔴 در ضرورت نهاد؛ نگاهی به شرایط تراژیک خلق‌های خاورمیانه در عصر نو امپریالیسم

◻️ نشریه سویه | شماره ششم

✍️ محمد مهدی رهجو

خواندن: ۱۴ دقیقه

📝 کاندولیزا رایس، شاگرد معنوی اشتراوس، در سپتامبر ۲۰۰۲ گفته بود: «جهان مکان کثیف و به‌هم‌ریخته‌ای است... کسی باید تمیز و جمع‌وجورش کن» در حقیقت منظور رایس آن بود که جهان غیر آمریکایی، کثیف و بی‌نظم است و این وظیفه تمدن آمریکایی است که نظام‌های سرکش را آدم کند یا به قول اشتراوس گام‌های کوچک به سوی دموکراسی اشرافی بردارد! امپریالیسم نو که از دهه هشتاد قرن بیستم جانشین امپریالیسم موجود شد، حاصل سلطه پول‌گرایان و طرفداران بازار آزاد افراطی بود که جانشین کینزگرایان شدند.
با رشد بی‌سابقه و حبابی اقتصاد مالی جهانی به‌جای اقتصاد تولیدی، بحران‌های اجتماعی-اقتصادی عمیق‌تر و گسترده‌تری ظاهر شدند که سبب شد تا آمریکا به بازار‌های بیش‌تر، منابع و انرژی ارزان‌تر نیاز پیدا کند و از طرفی به دنبال تشدید رکود تورمی و عوارض آن مانند بی‌کاری گسترده و فقر و نابرابری، نارضایتی توده‌های مردم در کشور‌های صنعتی توسعه‌یافته افزایش یافت.

📝 درنهایت عوامل مذکور دست‌به‌دست هم داد که راست جدید که این بار در قالب دو جناح نئولیبرال و نئومحافظه‌کار سازمان‌یافته بودند به این نتیجه برسند که استیلای اقتصادی، نظامی و سیاسی آمریکا را با مشارکت متحدان اروپایی و منطقه‌ای بر کشور‌های جنوب جهانی تشدید کنند. این استیلا با فرم عملکردی جدیدی ظاهر شد؛ آمیختن حرکت‌های مداخله‌جویانه در سرنوشت خلق‌های خاورمیانه، آسیای میانه و آمریکای لاتین با ایدئولوژی دموکراسی بورژوایی و حقوق بشر و کمک‌های بشردوستانه یا استفاده از تعصب‌های دینی، قومی و قبیله‌ای محلی و راه انداختن جنگ‌های نیابتی.

متن کامل مطلب در ویرگول نشریه سویه به آدرس https://vrgl.ir/q5OKp در دسترس است.

✏️ @souyehmag
🔴 آخرین وصیت امیرکبیر؛ روایتی از شکایت امیرکبیر

◻️ نشریه سویه | درحاشیه

✍️ امیرطهانی

خواندن: ۳ دقیقه

📝 «امیرکبیر دو بار به قربانگاه رفت. نخست آنگاه که در گرمابه، نابخردی رگش را برید و دیگر بار آنگاه که نامش را بر سر دانشگاهی نهادند که نابخردان بر سر کارش بودند.» ناگاه چشم گشودم. امیرکبیر را دیدم بر سر بالینم. سر فرا گوش من آورده بود و به آواز حزین جمله‌ای که پیشتر رفت، در گوشم می‌خواند. پوست استخوان شده بود و ریش‌هایش را نیز تراشیده بود و به جای دستانش از سرش خون می‌چکید. دستانش را گرفتم، آن را کشید.
گفت:«امیر بخواب، همینک می‌روم.»
گفتم:«امیر! آمده‌اید تا جلوی مهاجرتم را بگیرید؟»
گفت:«هر غلطی می‌خواهی بکن، به من چه.»
گفتم:«پس آمده‌اید که با هم بر وضع و اوضاع کشور بگرییم.»
گفت:«یادت نیست. از مرگم بیش از یک قرن می‌گذرد.» ناگهان دستش را خواراند.
گفتم:«چه شده؟»
گفت:«پشه زد.»
گفتم:«نکند که من مرده‌ام؟!»
چیزی نگفت. خون روی پیشانی‌اش را با دستش سترد و با دستش چهره‌اش را پوشاند.
گفتم:«امیر! شما باید اینک در بهشت خدا باشید. چرا چنین زخم و زیلی و داغون شده‌اید.»
گفت:« از حالم نپرس. سالیان سال بود که در آن دنیا در باغی به دور از نیرنگ و فتنه دیگران می‌گشتم. تا این که به یکباره درختان آن باغ خشکید و زمین هر دم خاری زایید. من از ترس بوته‌های خار، به هر سو شتابان می‌گریختم.»
پرسیدم:«گریختن کارگشا بود؟»
پاسخ داد:«آری اما تنها دقیقه‌ای. در گوشه‌ای می‌نشستم که صداهای هراسناکی گوشم را پر می‌کرد.»
گفتم:«چه صداهایی؟»
گفت:«صداها از این قرار بودند، لعنت به این امیرکبیر. تف به این امیرکبیر. امیرکبیر و هر چی که هست و ...» امیرکبیر سخنان دیگری بر زبان راند که از آب شرم سر و صورتمان تر شد.
گفتم:«امیر! چه کسی دلش را دارد که بر شما نام ناروا نهد. شما فخر ایران‌زمینید. نکند از مادرزنتان فرزندان دیگری به جا مانده که با دشنام‌گویی می‌کوشند تا شراب بهشتی را به کامتان شوکران کنند.»
گفت:«نخست من هم چون تو اندیشیدم اما سپس پرس‌وجو کردم. دانستم که دانشگاهی را به نام من نهاده‌اند که خون به دل دانشجویان پرامید می‌کند و می‌دانی! نفرین جوانان و دانشجویان سخت به جان آدم می‌افتد. به گونه‌ای که دامن ارواح را هم می‌گیرد.»
من که تا آن زمان درازکش روی تختم بودم، ناگهان به پاخاستم. گفتم:« امیرکبیر! نمک به زخمم نپاشید. دیوان عالی اداری چندی است که دستور داده است، گرفتن شهریه برای ترم پنجم غیرقانونی است اما آنان می‌‌گیرند. پس از کرونا همه دانشگاه‌ها یک ترم دانشجویان را حذف کردند. اما آنان نیرنگی به کار بردند که نه تنها دانشجویان کاری از پیش نبرند که مجبور باشند، برای ترم ششم پول بیشتر هم بدهند. تازه مرکز زبانشان را نمی‌دانی ...» دیدم که امیرکبیر سرش را گرفت و گفت:«خاموش! به من چه؟! من تنها خود را به سختی انداختم و به این جهان آمدم تا به آنان بگویی که اگر می‌خواهند، این چنین بر دل دانشجویان داغ نهند، نام مرا از آن دانشگاه برگیرند و بگذارند، من در آن جهان در شوره‌زار خویش روزگار خود را به سر کنم. باید به خداوندی خدا سوگند خوری که این ماجرا را روایت بکنی و بپراکنی» ناگهان برخاست.
گفتم:«به چشم. ولی همه جایگاه آن دانشگاه از نام شماست. نام شما را بردارند، نام چه کسی را بگذارند؟»
گفت:« این دانشگاهی را که من می‌بینم، بهتر است، نامش را مهد علیا بگذارند.» امیرکبیر کشیده‌ای در گوشم خواباند که از شدتش چشمانم را بستم و چون چشم گشودم. نور آفتاب از پنجره به میان اتاق آمده بود. لپ‌تاپ را روشن کردم و دست به کار شدم.

مطلب در ویرگول نشریه سویه به آدرس https://vrgl.ir/adwU5 نیز در دسترس است.

✏️ @souyehmag
🔴 نامتمدن‌های نامتمایز؛ نامتمایزی امکانی برای جنوب جهان

◻️ نشریه سویه | شماره ششم

✍️ آرش چایچی

خواندن: ۱۰ دقیقه

📝 در بحبوحه جنگ روسیه-اوکراین و بعد از آواره شدن نزدیک به یک میلیون اوکراینی، گزارشگر تلویزیون امریکایی CBC در گزارش خود درباره مهاجران اوکراینی، آنها را در مقایسه با بقیه مهاجران عراقی و افغان، «متمدن» نامید.* راست افراطی در اروپا برخلاف همیشه با روی باز به استقبال مهاجران اوکراینی رفت که مسیحی‌اند و چشمان آبی دارند.* مشاهده این تبعیض سیستماتیک برای مایِ خاورمیانه‌ای که خودمان یا خانواده و دوستانمان به امید رفاه و آزادی، از دریای مدیترانه و از حصارهای اروپای شرقی می‌گذریم تا به سرزمین آزادی و رفاه برسیم، دردآور و هول‌انگیز است. اما این ذهنیت نژادپرستانه و خودبزرگ‌بینانه‌ی گزارشگر آمریکایی چیزی را عیان می‌کند که در میان جدال‌ها در خاورمیانه گم شده است. برای آنها ما، تنها مشتی «نامتمدنیم»؛ بی‌تمایز و شبیه به هم، فرقی نمی‌کند مهاجر ایرانی باشیم یا افغان یا سوری. فرقی ندارد اگر زبانمان افغانی باشد یا عراقی! چشمانمان چینی باشد یا ویتنامی؛ ما جنوب جهانی‌ها در ذهنیت آنها مشتی انسان بی تمایزیم. درحالی که برای ما انسان غربی، پر از تمایز است، ما لهجه‌ی انگلیسی و امریکایی را تمایز می‌دهیم، گرایش سیاسی هر ایالات، ایالات متحده را می‌دانیم، تفاوت فرهنگی بارسلون و مادرید را از بریم و اروپا نرفته عاشق قدم زدن در پاریس و غذاهای فرانسوی هستیم. فرانسوی‌ها، انگلیسی‌ها، ایتالیایی‌ها، اسپانیایی‌ها، پرتغالی‌ها، ایرلندی‌ها، آلمانی‌ها هرکدامشان برای ما متمایزاند با نمادها و عناصر فرهنگی متمایز. این نامتمایزی جنوب و تمایز شمال اما چیزی بسیار فراتر از یک نژادپرستی و تبعیض را نمایش می‌دهد یعنی ذات تولید سرمایه‌دارانه.
چه چیزی تمایزیافتگی را برای ما عریان می‌کند؟ کالا.

📝 اگر از بعد اخلاقی و نژادپرستانه واقعیت موجود بگذریم، این نامتمایزی جنوب جهانی‌ها، یعنی رنجدیدگان همیشگی جنگ‌های دیگران، یعنی کارگران همیشگی جهان، بدون تامین اجتماعی مناسب، زیر فشار استبداد داخلی و استعمار خارجی، حامل همان امکانی نیستند که کارگران نامتمایز در مقابل سرمایه به آن مجهزاند*3؟ حامل جایگاه نامتمایز انسانی، طبقه‌ای فراتر از روبناهای تحمیلی؟ در این جدال‌های همیشگی دولت‌های جنوب جهان برسر هیچ، آیا نامتمدن‌ها نامتمایز می‌توانند بر تمایزات روبنایی تحمیلی فائق آمده و پیوندی فراتر از هویت‌های ملی، قومی و نژادی در میان جنوب جهان برقرار سازند؟ پرسشی که در ادامه به آن پاسخ نخواهم داد و تنها به ضرورت‌های این پیوند و اهمیت «نامتمدن‌های نامتمایز»، جنوب جهانی‌ها خواهم پرداخت. ضرورت‌هایی که هم بعد خارجی دارد و هم بعد داخلی. هم ضرورت مبارزه‌یِ ما نامتمدن‌های نامتمایز دربرابر بازگشت فاشیسم حس می‌شود و هم ضرورت مقابله با هویت‌گرایی که ابزار مهم سرمایه برای انشقاق و تمایزگذاری کارگران و مزدبگیران است.
تاکید بر جایگاه نامتمایز جنوب جهانی دربرابر رقابت‌جویی تمایزطلب اروپایی-امریکایی، دو نقد توامان را پیش می‌کشد. اولی نقد استعمار جنوب جهان توسط شمال و دومی نقد هویت‌گرایی (تمایزطلبی). این جایگاه و نقد توامان استعمار و هویت، شاید بتواند ما را به مقابله با استعمار بدون اسارت در شکلی از هویت‌گرایی رهنمون کند.‌

ادامه مطلب را در ویرگول نشریه سویه به آدرس https://vrgl.ir/HnUFI بخوانید.

✏️ @souyehmag
🔴 شخصیت در شاهنامه؛ با بررسی داستان رستم و اسفندیار

◻️ نشریه سویه | شماره ششم

✍️ امیرطهانی

خواندن: ۲۴ دقیقه

📝 من در شماره نخست سویه متنی درباره شاهنامه نوشتم و در آن سعی کردم، نشان دهم که کلیشه‌های رایج درباره اشعار شاهنامه تا چه اندازه بی‌پایه هستند. در پایان آن نوشته نیز به ذکر برخی از ویژگی‌های شاهنامه در ادبیات فارسی پرداختم و گفتم که شاهنامه از معدود آثاری در ادبیات کهن فارسی است که در آن می‌توان شخصیت پیدا کرد. در این متن قصد دارم به این موضوع بپردازم و بگویم که منظورم از آن حرف چه چیزی بوده است. برای آن‌که بتوانم مقصود خود را به‌خوبی برسانم، از داستان نبرد رستم و اسفندیار استفاده خواهم کرد.

📝 شخصیت دیگر این نبرد اسفندیار است. شاید بتوان گفت اسفندیار شبیه‌ترین پهلوان به رستم است. او ناجی ایران در جنگ‌های مختلف است. از طرف دیگر او هم نبردهایی به نام هفت خوان دارد که در آن خواهران خود را از دست دشمن نجات می‌دهد. اسفندیار همچون رستم در فرصت‌ها گوناگون چین را ویران می‌کند.
حالا توجهتان را به یکی از شخصیت‌های پشت پرده این نبرد جلب می‌کنم و او هم شخصی به نام گشتاسب است که پادشاه ایران و پدر اسفندیار است. او از همان جوانی هوای تخت پادشاهی را داشته است. روزی به لهراسب می‌گوید که می‌خواهد به‌جای او بر تخت بنشیند اما پدر مخالفت می‌کند. گشتاسپ هم از ایران به روم می‌رود و در آن جا داماد قیصر روم می‌شود و به ایران لشکرکشی می‌کند. لهراسب که می‌فهمد، گشتاسب فرمانده آن لشکر است، پیکی می‌فرستد و فوراً تاج پادشاهی را تقدیم گشتاسب می‌کند. داستان نبرد رستم و اسفندیار هم به این طمع گشتاسپ بی‌ربط نیست. اسفندیار هم همچون پدرش می‌خواهد، قبل از مرگ پدر بر تخت بنشیند، برای همین گشتاسپ او را در جنگ‌های بسیاری به دنبال نخود سیاه می‌فرستد.


مطلب در ویرگول نشریه سویه به آدرس https://vrgl.ir/9veTy نیز در دسترس است.

✏️ @souyehmag
🔻شماره هفتم نشریه سویه
◻️در این شماره می‌خوانید:

▫️سفری به بهشت، برزخ و دوزخ؛  گزارشی از ارداویراف نامه

▫️از وطن تا فرزندانش؛ درباب ایران و معنایش

▫️کالبدشکافی درمیان مجلس ترحیم؛ پیرامون یک بیماری، همگرایی ضدطبقاتی

▫️مسئله سلطنت؛ درباره بی‌مسئولیتی جمعی
@souyehmag
souyeh7.pdf
577.5 KB
🔻شماره هفتم نشریه سویه
◻️در این شماره می‌خوانید:

▫️سفری به بهشت، برزخ و دوزخ؛  گزارشی از ارداویراف نامه

▫️از وطن تا فرزندانش؛ درباب ایران و معنایش

▫️کالبدشکافی درمیان مجلس ترحیم؛ پیرامون یک بیماری، همگرایی ضدطبقاتی

▫️مسئله سلطنت؛ درباره بی‌مسئولیتی جمعی
@souyehmag
سویه pinned a file
🔴 مراقبت از قدرت جمعی؛ درباره توانمندی‌ها و محدودیت‌های جنبش جاری

◻️ نشریه سویه | درحاشیه

خواندن: ۶ دقیقه

📝  وقتی خیابان گوی سبقت را از هر نوشته‌ای ربوده است، وقتی غم دوستان دربند مثل خوره مغز ادم را می‌خورد، وقتی دنبال وظیفه خود میگردی تا ذره‌ای از دِین خود به دوستان دربند و مردمان کشته شده در خیابان را ادا کنی، وقتی نوشتن سخت می‌شود و ننوشتن سخت‌تر، چه می‌توان کرد؟ در میان خشم و اشک‌آور و باتوم جای چه سخنی مانده؟ برای ما که بعد از ۸۸ تازه وارد دانشگاه شدیم، شکست جنبش سبز معمایی بود به تمام معنا. چرا جنبش شکست خورد؟ اصلا جنبش سبز چه بود؟ یک جنبش شکست خورده را چه به کار امروز می‌آید؟ درد گذشته بر فرق آینده فرود آمده بود و جواب آسانی برای معماها باقی نگذاشته بود. تاریخ تنها راهنمای حل معما بود، فیلم‌ها، متن‌ها، نقدها، روایت‌های به جا مانده راهی را از میان دالان‌ها پیش می‌کشیدند. امروز هم نوشتن شاید تنها به همین درد بخورد، به درد حل معمای امروز در فردا.

📝 در فیلم‌های جنگ ۸ساله معمولا صحنه‌ای به تصویر کشیده می‌شود از گردانی که در محاصره دشمن است و از توپخانه و هواپیماها تمنای کمک و پشتیبانی دارد. بیسیمچی بارها و بارها تمنای کمک می‌کند اما پشتیبانی جوابی نمی‌دهد. در انتهای فیلم یا همه کشته می‌شوند و یا هواپیماها مثل فرشته در لحظات انتهایی فیلم از راه میرسد و نجات می‌بخشند. تجمعات این روزهای دانشگاه نیز خصلت چنین دارند. گویی شعارها از دل محاصره در میاید و تمنای کمک دارد، کمکی از رسانه‌ها از سلبریتی‌ها از اساتید و از فرادستان. به راستی تجمع برای چیست؟ برای دیده شدن توسط رسانه‌ها یا برای ساختن یک قدرت جمعی؟ تجمع برای خلق چیزی در درون است یا تمنایی از بیرون؟ برای شنیده شدن حرف ماست یا برای زدن حرفی که رسانه‌ها از ما انتظار دارند؟ تجمع برای نشان دادن قدرت مایی است که سالیان سال نادیده‌مان گرفته‌‌اند یا برای کمک خواستن از انهایی که چشمشان را بر روی ما بسته بودند؟ نظر من را بخواهید به نظرم وقت آن رسیده که به جای کاسه گدایی گرفتن از این و آن رسانه در دنیا توانایی‌های درونی جنبش جاری را ببینیم. همبستگی مهم است اما همبستگی از جایگاه برابر معنا می‌یابد. ترحم فرادست برای بدبختی فرودست را نمی‌توان همبستگی نامید. همبستگی از جایگاه برابر می‌آید از درد مشترک، همبستگی را از که طلب می‌کنیم؟ از مردمانی که خود میراث‌دار درد در کشورهای دیگرند و اندیشه تغییر می‌‌پرورانند یا از حاکمانی که با پلیس ضد شورش به جان مردم خود می‌افتند؟ همبستگی یعنی به اشتراک گذاشتن دردها برای یافتن راه حلی مشترک، نه تمنای کمک از بلندگوهای قدرتمندان.


  ادامه مطلب را در ویرگول نشریه سویه به آدرس https://vrgl.ir/cOlqr بخوانید.

✏️ @souyehmag
🔴 با این همه هیجان چه باید کرد؟ با این‌همه عقلانیت چه؟

◻️ نشریه سویه | درحاشیه

✍️ مجتبی آزادوار، سیده هاجر میراحمدی

خواندن: ۶ دقیقه

📝  یکی از تضادهایی که در میانه‌ی میدان این روزهای دانشگاه‌ در ایران جریان دارد، تضاد میان تجربه‌دارها (چه تشکیلاتی و چه غیر تشکیلاتی) و تازه واردها است. در هنگامه‌ای که جنبش «دانشجویی» در وضعیت خروج از بستر تاریخی «تشکیلاتی» خود قرار دارد، دانشجویانِ جوان‌تر، از تلاش برای حضور و دیده‌شدن در صحن دانشگاه و عمل در صحنه حرف می‌زنند و بزرگ‌تر ها از ضرورت عقلانیت جمعی سخن به میان می‌آورند. ماحصل این تضارب نیز، غالبا اهدای برچسب جوگیر یا محافظه‌کار به طرف مقابل است که فهم متقابل را به بن‌بست می‌کشاند. فارغ از این‌که کدام سوی تضاد به رستگاری نزدیک‌تر است. بررسی فرم چنین تضادی اهمیت کاربردی دارد.
مسلما هیچ فرمی از شناخت انسانی را نمی‌توان یافت که با شکلی از احساس همراه نباشد. هر شیوه‌ی تفکری که هیجانات و احساسات را تماما بیهوده بداند قاعدتا آن‌ها را سرکوب کرده و به واسطه‌ی این سرکوب، خودنیز عقیم می‌ماند، چرا که هر شکل اندیشه با تجربه هیجانی گذشته (با تاکید برتقدم تجربه هیجانی بر تفکر) پیوند دارد. هیچ فرمی از شناخت انسانی را نمی توان یافت که با شکلی از احساس همراه نباشد. هر شیوه‌ی تفکری که هیجانات و احساسات را تماما بیهوده بداند قاعدتا آنها را سرکوب کرده و به واسطه‌ی این سرکوب، خودنیز عقیم می‌ماند، چرا که هر شکل اندیشه با تجربه هیجانی گذشته(با تاکید برتقدم تجربه هیجانی بر تفکر) پیوند دارد.

📝 نسلی با یک توهم خودبزرگ و خودفهیم پندارانه، معتقد است که نسل بعد از خودش چیزی جز هیجان نیست و هیچ نمی‌فهمد(هم فهم را از هیجان جدا می‌کند که یک مکانیسم دفاعی بسیار بدوی است و هم برونداد این دفاع را به دیگری فرافکنی می‌کند)، بی آن‌که از خود بپرسد که فهم‌ها و بازنمایی‌ها و حتی مطالعات خودش چقدر واقعی هستند؟ در حقیقت، خودش چه می‌فهمد و چقدر می‌فهمد؟ و خودش چقدر نفهمیدن‌هایش را پشت نظریات این و آن و تاریخ‌های منتخب به مطلوب و هیجانات سرکوب‌شده‌اش را پشت عقلانیتِ نامتقارن با واقع! پنهان کرده است؟
در مقابل، نسل جوان‌تر، این برچسب‌ها را در گذشته‌ی خود از چه کسانی دریافت کرده؟
از معلم ؟ پدر و مادر؟ پلیس؟ روحانیت؟ بله! او این حرف‌ها را از همه‌ی این جایگاه‌های قدرت شنیده است! همه‌ی جایگاه‌های قدرتی که قیم‌مآبانه(چون به زعم خود خیر او را می‌خواسته‌اند و خود را به خیر او آگاه‌تر از خود او می‌دانسته‌اند) او را محدود و تأثرات و هیجاناتش را به نام عقلانیت سرکوب کرده‌اند.
ما باید بدانیم که بازنمایی ذهنی نسل جدید در برابر جمله تو احساسی و هیجانی هستی چیست و چه سلسله تداعی‌هایی را دردنیای درون‌روانی او به راه می‌اندازد؟


 ادامه مطلب را در ویرگول نشریه سویه به آدرس https://vrgl.ir/MgiXN بخوانید.

✏️ @souyehmag
🔴 نظم موجود چگونه بازتولید می‌شود؟

◻️ نشریه سویه | درحاشیه

✍️ آرش چایچی

خواندن: ۵ دقیقه

📝  برابری ترسناک است. ترس اینکه هویت‌های پوشالی فروبریزند و برابری واقعیتی عینی بگیرد. برابری کارفرما و کارگر، برابری دانشجو و استاد، فروپاشیدن سلسله‌مراتب شغلی، برابری دانشجو با فعال دانشجویی، برابری معلم با دانش‌آموز و برابری زن و مرد. رخداد‌ها جز شُکوه، ترسناک نیز هستند. وقتی دو فرد حاضر در اعتراض در لحظاتی چند، همچون دو معترض بدون هویت‌‌های پیشین، بدون نقاب‌ها و همچون انسان‌های برابری که خود را درگیر جنبشی کرده‌اند، میان ساچمه‌ها و اشک‌آورها حرکت می‌کنند‌، لذت برابری برای فرودست، به ترسی تمام و کمال برای فرادست تبدیل می‌شود. درنتیجه فرودست برای حفظ حضور فرادست شعارها و مسائلی را پیش می‌کشد تا رادیکالیسم (ریشه‌ای بودن) برابری را محدود نماید. «مرد، میهن، آبادی» هم از همین جنس شعارهاست. گویی لازم است همیشه از مرد‌ان نیز سخنی در میان باشد، گویی مردان حاضر نیستند محوریت اصلیِ زنان را در جنبش تحمل کنند. گویا جنبش می‌خواهد بعد از پیش کشیدن شعار مترقی «زن، زندگی، آزادی» یادآور شود که نه فمینیست است نه انترناسیونال. نبودِ آمادگیِ فرودست در اطمینان به خود و قدرتِ خود، او را به حفظِ مناسباتِ پیشین برای کسبِ حمایتِ فرادست می‌کشاند‌. تمنای کمک از سلبریتی‌ها، کاسه‌گدایی گرفتن درِ سفارت‌های خارجی، تأکید بر نخبگی دانشجویان سرکوب‌شده، همگی نمونه‌هایی از این نا آمادگی است. افسارهای برابری را باید پاره کرد و برای پاره کردن این افسارها نیاز داریم تا از رخدادِ برابری، محتوایی را در مناسباتِ فعلی جاری کنیم.

📝 اعتراضات جاری فرمی انقلابی دارد درحالی‌که در مطالبات همان حرف‌هایی هست که همیشه طبقه به‌اصطلاح متوسط زیر لب زمزمه کرده است؛ حقوق زنان، تغییر حاکمان و دموکراسی پارلمانی. خواست‌هایی مهم و به‌حق که با انعطاف‌ناپذیری حاکمیت، محقق نشده‌اند و هر بار با زندان و خون پاسخ گرفته‌اند. این بار اما چیزی تغییر کرده است، فرم و گستردگی اعتراض. این شکاف میان عمل و نظر ابهامات زیادی را در فهم واقعیت جاری و طبقات پیشرو ایجاد کرده است. این دوگانگی درونِ جنبشِ جاری را شاید بتوان با کمک دوگانگی موجود در عمل و نظر طبقه کارگر ایران توضیح داد. همان‌طور که خیرالهی-عمرانی در [1] توضیح داده‌اند، حداقل تا پیش از سال ۹۶، نیمی از جمعیت فعال ایران را کارگران تشکیل می‌دادند و ۳۶ درصد در معرض کارگر شدن قرار داشته‌اند (کارکنان غیرمتخصص مستقل و کارکنان فامیلی بدون مزد) و تنها ۱۰ درصد جمعیت فعال را طبقه به اصلاح متوسط (مدیران و متخصصان رده‌بالا) شامل می‌شده است (۳ درصد بقیه کارفرمایان). چگونه در چنین جامعه‌ای ۶۳ درصد جمعیت خود را طبقه متوسط می‌دانند[1]؟ پیش کشیدن این شکاف میان ذهنیت و عینیت طبقه کارگر (و طبقات در معرض کارگر شدن)، شاید بتواند دوگانگی موجود در اعتراضات اخیر را گره‌گشایی کند. بحران کرونا نیز مثل هر بحران عمیقی با تحمیل بحران توسط سرمایه‌داری حاکم و دولت‌ِ منتخبش به طبقات فرودست، با رشد سرمایه‌‌ی سرمایه‌داران و مرگ و بیماری فرودستان شکاف طبقاتی را تشدید کرد. البته که همچنان بتِ خودمتوسط ‌پنداریِ کارگران نشکسته است. هنوز هم از معلم و مهندس و روزنامه‌نگاری که جز نیروی کار خود چیزی برای فروش ندارند و حقوقی در حد خط فقر (حتی زیرخط فقر) می‌گیرند، می‌شنوی که خود را طبقه متوسط می‌نامند.


  ادامه مطلب را در ویرگول نشریه سویه به آدرس https://vrgl.ir/md6eE بخوانید.

✏️ @souyehmag
🔴 باید خون گریست یا مستانه خندید؟

◻️ نشریه سویه | درحاشیه

✍️ امیر طهانی

خواندن: ۶ دقیقه

📝  در ابتدای اعتراضات بود و اخبار هولناک چون طوفانی تک تک نهال‌های امید را بر می‌کند که دلم را ابر تیره‌ی غم پوشاند. با خود گفتم که این گونه نمی‌توان زندگی کرد، بهتر است که حالی از دوست فرنگ‌رفته‌ام بپرسم، کمی گپ بزنیم شاید اندکی سر کیف بیایم. البته این تازه آغاز دردسر بود. فیلترشکنم کار نمی‌کرد و باید هر بار قفل‌شکن جدیدی از بازار گوگل برمی‌گرفتم تا شاید یکی از آن‌ها کارگر شود. پس از کوشش بسیار ناگهان خدا گوشه‌ی چشمی به من انداخت و چند ثانیه‌ای دسته کلیدی کنار ساعت گوشی‌ام سبز شد. لینک گوگل میت را برایش فرستادم و دقیقه‌ای طول کشید تا یک تیک بخورد و به او برسد. من که نفس‌نفس‌زنان از این موفقیت تاریخی سرخوش بودم، نیش تا بناگوش گشودم تا رخسار رفیقم نمایان شود. دیدم در یک دست جام می و در دست دیگرش سیگاری دارد. مرا که دید، غرید. صدایش را در سرش انداخت که :«چرا می‌خندی؟»

📝 مادربزرگ و پدربزرگ‌هایم بی‌سواد بودند. هر دو مادربزرگم چنان که خود می‌گویند، همواره دوست داشتند، درس بخوانند اما پدرشان آنان را منع می‌کرده است. آنان هر چند در جایی غیر از تهران به دنیا آمده بودند اما به تهران مهاجرت می‌کنند و خانواده تشکیل می‌دهند و فرزندانشان را یک یک به مدرسه می‌فرستند ولی دخترانشان را از تحصیلات عالی منع می‌کنند. روزی دلیلش را از پدرم پرسیدم. گفت که در کوچه مرد متدین و دست به خیری بوده که دخترانش را برای آموختن پرستاری به دانشگاه فرستاده. دختران هم پس از فارغ‌التحصیلی چادر از سر گرفتند و مینی‌ژوپ به پا کردند و به پیش پدر برگشتند. از آن جایی که یکی از معتمدین و ریش‌سفیدان کوچه پدربزرگ من بوده، مرد همسایه دست دخترانش را می‌گیرد و کنار پدربزرگم می‌نشاند تا پدربزرگ در یک رویارویی علمی مچ آن‌ها را بخواباند و آنان را به پوشش اسلامی برانگیزد. دختران مرد همسایه از تکامل میمون و پیدایش انسان می‌گویند، پدربزرگم هم نه می‌گذارد و نه بر می‌دارد، به آنان پاسخ می‌دهد:«اگر انسان از نسل میمون بود، پس دمش کو؟» متاسفانه این جلسه علمی پس از این پاسخ خانه‌برانداز پدربزرگم برای طرفین به نتیجه‌ای نمی‌انجامد و دختران مرد همسایه همچنان در کوچه مینی‌ژوپ‌پوشان می‌گشتند. اما پدربزرگم که آثار دانشگاه‌رفتن را در دختران می‌بیند، عمه‌هایم را از ادامه تحصیل منع می‌کند و برایشان ماشین بافتنی می‌خرد تا در پشت بام لیف ببافند.


  ادامه مطلب را در ویرگول نشریه سویه به آدرس https://vrgl.ir/WEuCT بخوانید.

✏️ @souyehmag
🔴 ترس و اعتماد؛ درباره نسبت سوژه انقلابی و ترس

◻️ نشریه سویه | درحاشیه

✍️ مجتبی آزادوار

خواندن: ۹ دقیقه

📝  سربازی را تصور کنید که در میدان جنگ دست به عملی خارق‌العاده می زند. همه افراد شجاعت این انسان را تحسین می کنند. البته که گلوله و جنگ ترسناک است. اگر از من راجع به این سرباز بپرسند خواهم گفت اگر مراکز ترس او در آمیگدال مغزش سالم باشد، به احتمال زیاد او واقعا از خطر گلوله ها آگاه است و حتی از آنها ترس دارد. اما سرباز از نگاه دیگر همرزمانش به خودش بیش از گلوله ها می ترسد و شاید به واسطه همین سلسله قرارداد های بین فردی و اجتماعی است که کار خارق‌العاده سرباز معنای شرافت به خود می‌گیرد. احتمالا کسی هم مثل من اگر تا کنون از ترس هایش صحبت نکرده است به این دلیل است که بی شرف خوانده نشود و یا از نگاه خوانندگان این متن بیش از آسیب عدم بروز احساسات خود می ترسیده و احساسش را سرکوب کرده است.
ما انسان ها از هم انتظاراتی داریم و قطعا این انتظار دیگری از ما برای ما هزینه ای دارد. مثلا ممکن است در شرایط فعلی جان و سلامت خودمان را از دست بدهیم. ترسیدن ما را از این چیزها ایمن می کند، اما بدتر از آن زیستن در جهانی است که ما مدام به دنبال ایمن کردن خود باشیم. نکند راننده تاکسی آدم فروش باشد، نکند کسی که پیام داده آدم خودشان باشد، نکند تلفن هایمان شنود می شود این ترس اعتماد ما و جهان را خدشه دار می کند تا جایی که انسان از خودش می پرسد: نکند اینهایی که در کنار من اعتراض می کنند از خودشان باشند!
شاید به همین دلیل است که لباس شخصی‌ها یکی از منفور ترین نیرو های سرکوب در بین معترضان هستند. اثر روانی آنها فقط در لحظه سرکوب اعتراضات نیست بلکه می توانند ما را به سوی یک عدم اعتماد به هر چیزی حتی از جنس خودمان بکشاند! حتی عدم اعتماد به خودمان! ترسی فلج کننده...

📝 می بینیم که ترس تا چه حد می تواند دو سویه عمل کند. از یک طرف می تواند ما را فلج کند و از طرف دیگر ما را در برابر خطر حفظ کند.
میخواهم بگویم که ترس می تواند زیبا هم باشد. البته پیش از آن اگر بتوانید جهانی ایمن و بدون ترس را تصور کرد شاید به چیزی شبیه مزرعه خوک ها با آب و غدای کافی شبیه باشد یا شاید هم جهانی زیادی شیک که همه چیز آن با پروتکل های امنیتی از پیش مشخص شده است. در کل چنین جهانی لااقل برای من جای مزخرفی است. سکوت مطلق و سکونی که در بهشت کتاب های درسی وعده داده شده است از چنین جنسی است.

  ادامه مطلب را در ویرگول نشریه سویه به آدرس https://vrgl.ir/pGPCr بخوانید.

✏️ @souyehmag
آری به خاورمیانه متحد!

«بیانیه جمعی از شهروندان در محکومیت هفتاد سال اشغالگری فلسطین و تجاوز نظامی به لبنان»
AreBekhavarmianehMotahed.pdf
133.2 KB
آری به خاورمیانه متحد!

«بیانیه جمعی از شهروندان در محکومیت هفتاد سال اشغالگری فلسطین و تجاوز نظامی به لبنان»

جهت مشاهده لیست اسامی امضاکنندگان به انتهای متن مراجعه کنید.
2025/03/27 12:07:54
Back to Top
HTML Embed Code: