tgoop.com/AbanFamilies/587
Last Update:
بچه که بودیم مادربزرگم ما را چۆلەکە بچکۆلەکە (گنجشک کوچولو) صدا میزد. او که رفت، گاهی مادرم هم از همین نام برای صدا زدنمان استفاده میکرد؛ اما انگار خودش هم زود فهمید که نباید دست در خاطرات ما ببرد.
چند ماه بیشتر از به خاک سپردن برهان نگذشته بود که در میان سفیدی بیپایان برف کُردستان، از سنندج به مریوان برمیگشتم. ناخودآگاه و بهرسم عادتِ معمول، قبل از آنکه وارد شهر شوم، پیچیدم سمت آرامستان بهشت مصطفی تا با برهان کمی حرف بزنم؛ اینبار در محاصره انبوهِ برفی که او همیشه از آن فراری بود.
برف کمتر جایی از آرامستان را بینصیب گذاشته بود. تقریبا هر چه بود، سفیدی و سرمایی بود که در قلب آدم رسوخ میکرد.
سنگینی برف روی مزار برهان را که دیدم قلبم سنگینتر شد. او همیشه عاشق گرما بود و تابستان، و فراری از سرما و زمستان. سعی کردم با دستهای یخزده روی مزارش را پاک کنم؛ مبادا سردش بشود.
آنجا به یادم آمد که یک زمانی آهنگ «ویک آپ ویک آپ لیتل سپارو» از لیلا مککالا را با هم گوش میکردیم. آهنگ را برایش پخش کردم. منتظر بودم ...
Wake up wake up Little sparrow
Don't make your home Out in the snow ...
موسیقی و کلمات مککالا، سنگینی سکوت آرامستان را شکست، اما سنگینی دلم را نه؛ بعض بود و خشمی که بهدنبال اشکی میگشت تا خود را رها کند، اما نمییافت.
به برهان با همان لحن همیشگی بین خودمان گفتم: «داشی، کسی اینجا نیست فقط خودمم، وجدانا پاشو بریم خونه...». رنجی تا آستانهی جنون، چنان بر جانم چنگ میزد که واقعا من هم همراه با لیلا مککالا انتظار داشتم که گنجشک کوچولویم پا شود، لانهاش را وسط برف نسازد و بیاید با هم برویم جورابهای خیسمان را بچسبانیم روی بخاری نفتیِ وسط هال خانه، تا ببینیم جوراب کداممان بیشتر بخار میکند.
انگار هنوز هم منتظرم ...
#برهان_منصورنیا
#آبان_ادامه_دارد
Soran mansournia
@AbanFamilies📎 Twitter/X | 📎 Instagram
BY Aban Families
Share with your friend now:
tgoop.com/AbanFamilies/587