Telegram Web
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
به خودت باور داشته باش
#داستان :بهشت فروختن بهلول: روزی بهلول نزدیک رودخانه لب جویی نشسته بود و چون بیکار بود مانند بچه ها با گل چند باغچه کوچک ساخته بود در این هنگام زبیده زن هارون الرشید از آن محل عبور مینمود. چون به نزدیک بهلول رسید سوال نمود چی میکنی؟ بهلول جواب داد بهشت مسیازم…
#داستان حسنک چی شد....؟

حاكمی به مردمش گفت :
صادقانه مشكلات تان را بگویید .
حسنک بلند شد و گفت :
گندم و شیر كه گفتی چه شد ؟
مسكن چه شد؟
كار چه شد ؟
حاكم گفت : سپاس كه مرا آگاه كردی همه چیز درست میشود .

یكسال گذشت و دوباره حاكم گفت : صادقانه مشكلاتتان را بگویید ،
كسی چیزی نگفت ، كسی نگفت گندم و شیر چه شد ، كار و مسكن چه شد !
از میان جمع یک نفر زیر لب گفت :
حسنک چه شد ؟!
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
قدیمی ترین کتابخانه جهان در کدام کشور است؟
Anonymous Quiz
29%
ایران
13%
آمریکا
27%
ایتالیا
31%
مراکش
به خودت باور داشته باش
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت: صد و سی چهارم

فرخنده با صدایی که لرزش خفیفی در آن حس می‌ شد ادامه داد او خیلی از اینکه ترا ترک کرده پشیمان است شازیه… گفت که هر شب به این فکر میکند که کاش راه برگشت میداشت چشمان شازیه رنگی از بهت گرفت اما سریع خودش را جمع‌ و جور کرد و گفت دیگر همه چیز تمام شده فرخنده سرش را به نشانه‌ ای تأیید تکان داد و هر دو ساکت شدند بعد از چند دقیقه شازیه نگاهش را به فرخنده دوخت و با لحنی آرام اما نگران پرسید رفتار خسرانت با تو چطور است؟ راحت هستی؟فرخنده لبخندی تلخ بر لب نشاند نگاهی کوتاه به پیاله چای در دستش انداخت و با لحنی پر از خستگی گفت هر روز که میگذرد بدتر می‌ شوند طعنه‌ های‌ شان بخاطر بهادر هنوز تمام نشده بود که حالا مرتضی هم دستاویزی برایشان شده است صبح تا شب مرا “خواهر فراری” و “خواهر قاتل” صدا می‌ کنند احساس میکنم که گناه تمام دنیا به گردن من افتاده باشد…شازیه با اندوه به او خیره شد فرخنده نفس عمیقی کشید طوری که می‌ خواست اندوهی را که در سینه داشت بیرون بدهد با صدایی که لرزش خفیفی داشت ادامه داد این اواخر فریدون هم عجیب شده شب‌ ها دیر به خانه میاید هر بار که می‌ پرسم می‌ گوید کار دارد اما من خوب می‌ دانم که با رفیق‌ هایش شب‌ نشینی می‌ کند بعد نگاهش روی چهره‌ ای معصوم پسرش افتاد لبخندی کمرنگ اما پر از مهر بر لبش نشست با دستی لرزان موهای کودک را نوازش کرد و آهسته گفت باز هم الله را شکر که پسرم در آغوشم است با بودنش دردهایم را فراموش می‌ کنم شازیه آهسته زیر لب زمزمه کرد الله بزرگ است همه چیز درست می‌ شود اما هر دو می‌ دانستند که این فقط یک دلخوشی ساده است
روزها یکی پس از دیگری گذشتند هفته‌ ها جای خود را به ماه‌ ها دادند اما از مرتضی خبری نبود پدرش چندین بار با او تماس گرفت اما مرتضی هر بار با بهانه ‌ای سرسری جوابش را داد و گفت که مصروف است
در همان روزها فرخنده نیز از خانه‌ ای خسرش رفت و زندگی جدید را با شوهرش و پسرش در خانه‌ ای مستقل آغاز کرد اما هنوز سایه‌ ای گذشته از دلش رخت نبسته بود.

#چند_ماه_بعد

شازیه همان‌طور که موهای فرشته را با دقت می‌ بافت نگاهی به معین انداخت که در گوشه‌ ای حویلی گرمِ آبیاری گل‌ ها بود با لحنی آرام اما هشدار دهنده گفت پسرم گل‌ ها را به اندازه آب بده اگر زیاد آب‌ شان بدهی خراب می‌ شوند معین با سر تأیید کرد و گفت چشم مادر جان.....
به خودت باور داشته باش
#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت: صد و سی چهارم فرخنده با صدایی که لرزش خفیفی در آن حس می‌ شد ادامه داد او خیلی از اینکه ترا ترک کرده پشیمان است شازیه… گفت که هر شب به این فکر میکند که کاش راه برگشت میداشت چشمان شازیه رنگی از بهت گرفت اما سریع خودش…
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت: صد و سی پنجم

در همین هنگام صدای دروازه بلند شد معین آفتابه را روی زمین گذاشت و با قدم‌ های تند به سوی دروازه رفت وقتی آن را باز کرد پدرکلانش را دید که پشت دروازه ایستاده بود چهره‌ اش خسته و نگران به نظر می‌ رسید شازیه با دیدنش لبخندی زد و با احترام گفت خوش آمدید پدر جان!
پدر مرتضی سری تکان داد جوابش را با صدایی گرفته داد و بدون هیچ حرفی به داخل خانه قدم گذاشت شازیه که متوجه حال خراب او شده بود فوراً به آشپزخانه رفت پیاله‌ ای چای تازه دم کرد و آن را مقابل پدر مرتضی گذاشت سپس با نگرانی به چهره‌ ای ناراحت و درهم او خیره شد و پرسید خیریت است پدر جان؟ چرا اینقدر ناراحت به نظر می‌ رسید؟
پدر مرتضی سرش را بلند کرد نگاه غم‌ زده‌ ای به او انداخت و با صدایی که لرزش خفیفی داشت گفت امروز به پوهنتون مرتضی رفتم رئیس دیپارتمنت‌ شان گفت که مرتضی چند ماهی‌ است به پوهنتون نرفته حتی در امتحاناتش هم شرکت نکرده است شازیه با تعجب چشم‌ هایش را گرد کرد و حیرت‌ زده گفت اما او که هر روز میگفت پوهنتون میرود پدر مرتضی نفس عمیقی کشید و با افسوس سرش را تکان داد من هم همین را گفتم اما معلوم نیست چه دروغ‌ هایی به ما گفته وقتی از پوهنتون بیرون شدم رفتم دنبال چند تن از دوستانش ولی آن‌ ها هم از مرتضی خبری ندارند خدا می‌ داند پسرم کجاست چه می‌کند… سرش را میان دستانش گرفت و عمیقاً آه کشید سکوت سنگینی در میان‌ شان افتاده بود که ناگهان صدای زنگ دروازه بلند شد و پشت آن صدای خیبر به گوش شان رسید ان شاالله خیریت باشد پدر مرتضی زیر لب زمزمه کرد و با عجله از جا برخاست وقتی به حویلی رسید چشمش به خیبر افتاد که گفت حاجی صاحب… مرتضی… با شنیدن نام پسرش قلبش لرزید با نگرانی به خیبر نزدیک شد و با صدایی که از اضطراب می‌ لرزید پرسید مرتضی را چی شده؟ خیبر نفسش را با صدا بیرون داد و با تردید گفت خبر آوردند که مرتضی در شفاخانه است…
پای‌ های پدر مرتضی ناگهان سست شد اگر به دیوار حویلی تکیه نمی‌ داد بی‌ شک زمین می‌ خورد دهانش خشک شد و با صدای ضعیفی پرسید کدام شفاخانه؟

#چند ساعت بعد…

مرتضی آهسته چشمانش را باز کرد نور ضعیفی که از لامپ بالای سرش می‌ تابید چشمانش را آزرد پلک زد و نگاهی به اطراف انداخت اولین کسی را که دید پدرش بود که با چهره‌ ای خسته و پر از نگرانی کنارش نشسته بود پدرش با دیدن او که به هوش آمده بود فوراً خم شد و با اضطراب پرسید پسرم خوب هستی؟ مرتضی که هنوز احساس ضعف می‌کرد لب‌ های خشکیده‌ اش را به سختی از هم باز کرد و لب زد بلی..
به خودت باور داشته باش
#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت: صد و سی پنجم در همین هنگام صدای دروازه بلند شد معین آفتابه را روی زمین گذاشت و با قدم‌ های تند به سوی دروازه رفت وقتی آن را باز کرد پدرکلانش را دید که پشت دروازه ایستاده بود چهره‌ اش خسته و نگران به نظر می‌ رسید شازیه…
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت: صد و سی ششم

در همین لحظه دروازه‌ ای اطاق باز شد و مردی قوی‌ هیکل وارد شد چهره‌ اش جدی بود نزدیک تخت آمد نگاهی گذرا به پدر مرتضی انداخت و سپس به مرتضی رو کرد و با صدایی بم و سنگین گفت رئیس برایت سلام فرستاد و آرزوی صحتمندی کرد گفت نگران نباش ما این کار شان را بی‌ پاسخ نمی‌ گذاریم پدر مرتضی با تعجب و سوء‌ظن به مرد خیره شد سپس نگاهش را به پسرش دوخت اما قبل از اینکه چیزی بپرسد مرتضی به مرد اشاره کرد و با لحنی خونسرد گفت زنده باشید… حالا می‌ توانید بروید می‌ خواهم با پدرم تنها باشم مرد سری تکان داد چشمی گفت و از اطاق خارج شد لحظه‌ ای سکوت میان پدر و پسر برقرار شد پدر مرتضی اخمی کرد و با صدایی که از شک و نگرانی پر بود پرسید این مرد کی بود مرتضی؟ رئیس کیست؟ کدام کار را بی‌ پاسخ نمی‌گذارند؟ مگر این فقط یک حادثه نبود؟مرتضی لحظه‌ ای سکوت کرد گویی نمی‌ دانست چه جوابی بدهد بعد به سختی خودش را کمی تکان داد اما درد شدیدی که در شکمش پیچید باعث شد چهره‌ اش از درد درهم شود پدرش با وحشت دستش را روی شانه‌ ای او گذاشت و گفت تکان نخور باید استراحت کنی مرتضی لبخند کمرنگی زد و با لحنی آرام اما محکم گفت پدر جان همه‌ چیز را در زمان مناسب برایتان می‌ گویم اما حالا شما به خانه برگردید من به زودی نزدتان میایم پدرش با ناراحتی سر تکان داد و با لحنی قاطع گفت من از اینجا نمیروم تا زمانی که جواب سوال‌ هایم را نداده‌ ای مرتضی دست پدرش را گرفت به چشمانش خیره شد و با صدایی آرام اما محکم گفت پدر جان من مدتی‌ است در یک شرکت کار می‌ کنم به دلیل اعتمادی که رئیس شرکت به من دارد بعضی‌ ها دشمنم شده‌ اند حالا هم همه فکر می‌ کنند که حادثه‌ ای موترم تصادفی نبوده بلکه یک سوءقصد بوده است پدرش با تردید اخمی کرد و گفت این چه شرکتی‌ است که در آن کار می‌ کنی؟ وظیفه‌ ات دقیقاً چیست؟ و چرا فقط به خاطر اینکه فرد مورد اعتماد رئیس هستی باید کسی بالایت حمله کند؟ مرتضی لحظه‌ ای مکث کرد سکوت کرد گویی در ذهنش دنبال پاسخ مناسبی می‌ گشت اما چیزی برای گفتن نداشت یا شاید هم نمی‌ خواست چیزی بگوید پدرش که حالا تقریباً همه‌ چیز را فهمیده بود نفسش را با صدا بیرون داد و با صدایی که از خشم و نگرانی می‌ لرزید گفت تو در راه اشتباه قدم گذاشته‌ ای درست است؟...
به خودت باور داشته باش
#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت: صد و سی ششم در همین لحظه دروازه‌ ای اطاق باز شد و مردی قوی‌ هیکل وارد شد چهره‌ اش جدی بود نزدیک تخت آمد نگاهی گذرا به پدر مرتضی انداخت و سپس به مرتضی رو کرد و با صدایی بم و سنگین گفت رئیس برایت سلام فرستاد و آرزوی…
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت: صد و سی هفتم

مرتضی نگاهش را از پدرش دزدید و به دیوار رو به‌ رو خیره شد پدرش اینبار با صدایی محکم‌ تر گفت جوابم را بده مرتضی! پوهنتون را رها کردی از خانه دور شدی حالا هم در این وضعیت افتاده‌ ای… سپس ناگهان چیزی در ذهنش جرقه زد چشمانش از حیرت گشاد شد و لب زد شفیق…! مرتضی همچنان سکوت کرده بود پدرش با ناباوری ادامه داد شفیق را هم تو…؟ سکوت مرتضی تأییدی تلخ‌ تر از هر اعترافی بود پدرش روی چوکی نشست دست‌ هایش را روی زانو گذاشت و سرش را پایین انداخت چند دقیقه هر دو در سکوت گذشت فضایی سنگین و نفس‌ گیر میان‌ شان حاکم شده بود بالاخره مرتضی لب‌ هایش را از هم باز کرد اما این بار لحنش دیگر آن پسر سر به زیر و آرام گذشته نبود صدایش تلخ و پر از نفرت بود گفت هر چی سر شفیق آمد حقش بود! او باید جزای کار هایش را میدید! پدر جان او زندگی مرا به جهنم تبدیل کرده بود از من یک پسر بزدل و ترسو ساخته بود ولی من نشانش دادم نشانش دادم که من دیگر آن مرتضی سابق نیستم! نشانش دادم که چه کاری میتوانم با او بکنم! من انتقامم را گرفتم! پدرش آهسته سرش را بلند کرد به چشمان پسرش خیره شد اما آنچه را که می‌ دید باور نمی‌ کرد این صدای کی بود؟ این طرز تفکر از کجا در ذهن پسر کوچکش جا گرفته بود؟ همان پسری که روزی در آغوشش گرفته بود و قابله با لبخند گفته بود: “مبارک باشد، حاجی صاحب شما صاحب یک پسر کاکل زری شدید.”
چشمان پدرش چند بار پلک زد گویی میان گذشته و حال سر در گم شده بود لحظه‌ ای زبانش بند آمد اما نه… نمی‌ توانست همین‌ جا متوقف شود او باید پسرش را به خانه می‌ برد باید مانعش می‌ شد نفسش را جمع کرد به عقب تکیه داد و با لحنی آرام اما مصمم گفت خیلی خوب پسرم انتقامت را گرفتی تمام شد حالا دیگر وقت برگشتن است بیا با من به خانه برویم اگر لازم باشد از آن منطقه میرویم از این شهر هم میرویم یک زندگی جدید را در یک محله‌ ای جدید شروع می‌ کنیم اما تو باید این راه را رها کنی باید گذشته را فراموش کنی مرتضی نگاهی به صورت پدرش انداخت خطوط چین و چروک روی پیشانی‌ اش اضطرابی که در چشم‌ هایش موج میزد برای لحظه‌ ای احساس گناه کرد اما نه! او دیگر نمی‌ توانست برگردد این راهی نبود که بتواند از آن خارج شود سرش را تکان داد و با لحنی آرام اما قاطع گفت پدر جان این راه بی‌ بازگشت است من دیگر نمی‌ توانم مسیرم را تغییر بدهم پدرش ابرو در هم کشید و با خشم گفت یعنی چی که “بی‌بازگشت”؟ میدانی این راه به کجا ختم می‌ شود؟ میدانی پایانش چیست؟ زود باش بلند شو! باید از اینجا برویم.....
به خودت باور داشته باش
#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت: صد و سی هفتم مرتضی نگاهش را از پدرش دزدید و به دیوار رو به‌ رو خیره شد پدرش اینبار با صدایی محکم‌ تر گفت جوابم را بده مرتضی! پوهنتون را رها کردی از خانه دور شدی حالا هم در این وضعیت افتاده‌ ای… سپس ناگهان چیزی در…
#رمان_پدر
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت: صد و سی هشتم

اما مرتضی تنها لبخند تلخی زد و نگاهش را به سقف دوخت پدر مرتضی نفسش را با صدا بیرون داد دستانش را مشت کرد اما بعد از چند لحظه با نا امیدی بازشان کرد سرش را آهسته تکان داد و گفت پس این آخر خط است پسرم؟ یعنی من باید شاهد سقوطت باشم و هیچ کاری نکنم؟ مرتضی سکوت کرد چیزی برای گفتن نداشت پدرش به چشمانش خیره شد شاید ذره‌ ای تردید شاید اندکی پشیمانی در آنها ببیند اما چیزی جز سرسختی و غرور نمی‌ دید پدرش آهسته سرش را پایین انداخت از جا برخاست و بدون اینکه دیگر چیزی بگوید از اطاق بیرون شد پاهایش سست شده بودند اما با تمام توان خودش را کشان‌ کشان تا بیرون شفاخانه رساند هوا تاریک شده بود چراغ‌ های شفاخانه نور ضعیفی روی پیاده‌ رو می‌ پاشیدند ناگهان حس کرد دیگر توان ایستادن ندارد پشت به دیوار تکیه داد نفسش سنگین شده بود پلک‌ هایش را بست اما اشک‌ هایش راه خود شان را پیدا کردند و از میان چین و چروک‌ های صورتش جاری شدند زیر لب گفت یا الله من کجای راه را اشتباه رفتم که پسرم به این راه رفت قلبش تیر کشید دستش را روی سینه‌ اش گذاشت اما درد لحظه‌ به‌ لحظه شدید تر می‌ شد سعی کرد خودش را نگه دارد اما زانو هایش خم شدند و روی پیاده‌ رو افتاد چند رهگذر با نگرانی به طرفش دویدند یکی از آنها فریاد زد زود باشید! کمک کنید! لحظه‌ ای بعد دو پرستار با یک تذکره از داخل شفاخانه بیرون آمدند یکی از آنها نبضش را گرفت و گفت فشارش خیلی پایین آمده سریع باید داخل برده شود پدر مرتضی دیگر چیزی نمی‌ شنید پلک‌ هایش سنگین شدند صدای آدم‌ ها در اطرافش کم‌ کم محو شد تنها چیزی که در ذهنش می‌ چرخید تصویر مرتضی بود… همان مرتضی کوچک که روزی در آغوشش خواب می‌ رفت و با صدای لالایی‌ هایش آرام می‌ شد…
پدر مرتضی پلک‌ هایش را آهسته باز کرد سقف سفید و چراغ کم‌ نور اطاق شفاخانه اولین چیزهایی بودند که دید لحظه‌ ای طول کشید تا متوجه شود کجاست سرش را کمی چرخاند و چشمان پر از اشک شازیه را دید که بالای سرش ایستاده بود با صدایی ضعیف نامی را که در ذهنش می‌ چرخید زمزمه کرد مرتضی… شازیه با نگرانی نزدیک‌ تر شد و با صدایی لرزان گفت یا الله شکر پدر جان شما خوب هستید؟ پدر مرتضی اما بی‌ اعتنا به سوال او تنها یک چیز را می‌ خواست بداند با همان صدای ضعیف اما محکم پرسید مرتضی کجاست؟
به خودت باور داشته باش
تشکر از نشر قسمت ششم
واقعاً که☹️
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Tools | ابزارک
یه کانال توپ برای آموزش زبان عربی
زیباییش اینکه همه میتونن عضوشن ویادبگیرن واستفاده خوبی کنن ازکانال
خیلی بدردت میخوره حتما عضوشو❤️
Forwarded from Tools | ابزارک
وای خدا هروز پی ویم شلوغه که پروفت روازکجابرمیداری
دوستان تمام عکس های پروفایلم روازاین کانال خوش سلیقه برمیدارم اینم لینکش که پایین گذاشتم
بیاتاتوام صاحب پروفایلای جذابم بشی😁😍
2025/02/27 08:38:37
Back to Top
HTML Embed Code: