BOOK_TIPS Telegram 33296
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#فلک قسمت شانزدهم

ناصریان دست وردار نبود. اون ثروت بادآورده را تو مشت خودش می‌دید. رفت سراغ گرفتن سند مالکیت و به آنچه می‌خواست رسید. باز اومد سر وقت من. از روزی که خونه رو خریده بودم هفت سال گذشته بود، چقدر زمان زود می‌گذره؛ برای من که خیلی زود گذشت، مثل برق و باد.

کسی که سند داره می‌تونه متصرف خونش رو بیرون بریزه؛ مثل آشغال، مثل تفاله؛ اون تفاله من بودم. اولش می‌خواستم دادگاه نرم؛ چه فایده داشت؟ ولی نمی‌تونستم بگذارم نتیجه سال‌ها کار و زحمتم به آسونی از بین بره. حالا که قرار بود بمیرم، نباید خودم رو دار می‌زدم. دادگاه‌ها فرقی با هم ندارند، یک اتاق و چند تا صندلی، فقط قاضی‌ها متفاوتند.

ناصریان خودش هم اومده بود دادگاه. بیرون جلسه با تمسخر به من گفت: "نماز روزه‌هاتون قبول". خواست به روم بیاره که اون خونه مال اونه و ما تو جای غصبی زندگی می‌کنیم. فقط خنده‌دار این بود که من پول این مال غصبی را داده بودم؛ تا ریال آخرش رو. نمی‌دونم چرا مردم همه تو دادگاه که میاند یاد دین و خدا و پیغمبر می‌افتند. همه مسلمون می‌شند؛ بی‌عیب و پاک. زن‌ها چادر سر می‌کنند و مردها ادای شیخا رو در می‌آرند. هی مدام یک ریز حرفشون اینه که: "ما که یک کفن بیشتر با خودمون نمی‌بریم... پول چرک کف دسته... ما مُردن داریم... دنیا به هیچکس وفا نکرده... تف به این دنیا و مال و منالش...".

جوری حرف می‌زنند که انگار زاهد اول و آخر هستند. می‌دونید آقای وکیل! ما مردمی هستیم که ظاهر و باطنمون یکی نیست. تو دادگاه بیشتر به این موضوع پی بردم. دروغ زیاد می‌گیم. اما ادای دیندار بودن در می‌آریم. دل و قلب خودخواه و حریصمون رو پشت لفظ خدا و رسول قایم می‌کنیم. نه این که بخوام بگم من‌ جدا از مردم هستم، نه؛ منم یکی مثل اونا ولی حالا که به بدبختی خوردم جراتش رو دارم که لااقل حقیقت رو به زبون بیارم. ما از دین مثل یک وسیله استفاده می‌کنیم، مثل یک ماسک تا زشتی‌های درونمون رو بپوشونیم... چی بگم. دارم سرتون رو درد می‌آرم.

رفتیم دادگاه. قاضی خشک و عصا قورت داده بود. هر چی خواستم از فلاکتی که گرفتارش شدم بگم، نگذاشت. هی سند ناصریان رو به رُخم کشید و گفت: "خونه رو باید تخلیه کنید... برا من داستان نگو... قانون از مالکیت مشروع حمایت می‌کنه؛ می‌فهمی؟" و من نمی‌فهمیدم که مالکیت من مشروعه یا نامشروع. مگه من دزد یا راهزن سر گردنه بودم؟ مگه من به زور اون خونه رو تصرف کرده بودم؟ هی قانون، قانون می‌کرد. کدوم قانون؟ قانونی که به داد بیچاره و بدبختی مثل من نرسه برای لاجرز دیوار خوبه. گاهی قانون یک ابزاره برای کوفتن تو کله یک بدبخت. هیچی؛ قاضی خشک بود؛ یک ضبط صوت متحرک. قانون رو حفظ بود ولی جز ظاهر اون چیز دیگه‌ای یاد نگرفته بود مثل نوار، مواد قانون را برای من از روش می‌خوند، خیلی زود حکم به ضرر من داد. چه حکمی؟ کاغذی که روش چند سطر از همون ماده قانون رو نوشته بودند. فرق حکم و کتاب قانون این بود که اسم من و ناصریان بالای صفحه کاغذ دادنامه دادگاه بود. مسخره نیست؟...

ادامه دارد...

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞



tgoop.com/book_tips/33296
Create:
Last Update:

🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#فلک قسمت شانزدهم

ناصریان دست وردار نبود. اون ثروت بادآورده را تو مشت خودش می‌دید. رفت سراغ گرفتن سند مالکیت و به آنچه می‌خواست رسید. باز اومد سر وقت من. از روزی که خونه رو خریده بودم هفت سال گذشته بود، چقدر زمان زود می‌گذره؛ برای من که خیلی زود گذشت، مثل برق و باد.

کسی که سند داره می‌تونه متصرف خونش رو بیرون بریزه؛ مثل آشغال، مثل تفاله؛ اون تفاله من بودم. اولش می‌خواستم دادگاه نرم؛ چه فایده داشت؟ ولی نمی‌تونستم بگذارم نتیجه سال‌ها کار و زحمتم به آسونی از بین بره. حالا که قرار بود بمیرم، نباید خودم رو دار می‌زدم. دادگاه‌ها فرقی با هم ندارند، یک اتاق و چند تا صندلی، فقط قاضی‌ها متفاوتند.

ناصریان خودش هم اومده بود دادگاه. بیرون جلسه با تمسخر به من گفت: "نماز روزه‌هاتون قبول". خواست به روم بیاره که اون خونه مال اونه و ما تو جای غصبی زندگی می‌کنیم. فقط خنده‌دار این بود که من پول این مال غصبی را داده بودم؛ تا ریال آخرش رو. نمی‌دونم چرا مردم همه تو دادگاه که میاند یاد دین و خدا و پیغمبر می‌افتند. همه مسلمون می‌شند؛ بی‌عیب و پاک. زن‌ها چادر سر می‌کنند و مردها ادای شیخا رو در می‌آرند. هی مدام یک ریز حرفشون اینه که: "ما که یک کفن بیشتر با خودمون نمی‌بریم... پول چرک کف دسته... ما مُردن داریم... دنیا به هیچکس وفا نکرده... تف به این دنیا و مال و منالش...".

جوری حرف می‌زنند که انگار زاهد اول و آخر هستند. می‌دونید آقای وکیل! ما مردمی هستیم که ظاهر و باطنمون یکی نیست. تو دادگاه بیشتر به این موضوع پی بردم. دروغ زیاد می‌گیم. اما ادای دیندار بودن در می‌آریم. دل و قلب خودخواه و حریصمون رو پشت لفظ خدا و رسول قایم می‌کنیم. نه این که بخوام بگم من‌ جدا از مردم هستم، نه؛ منم یکی مثل اونا ولی حالا که به بدبختی خوردم جراتش رو دارم که لااقل حقیقت رو به زبون بیارم. ما از دین مثل یک وسیله استفاده می‌کنیم، مثل یک ماسک تا زشتی‌های درونمون رو بپوشونیم... چی بگم. دارم سرتون رو درد می‌آرم.

رفتیم دادگاه. قاضی خشک و عصا قورت داده بود. هر چی خواستم از فلاکتی که گرفتارش شدم بگم، نگذاشت. هی سند ناصریان رو به رُخم کشید و گفت: "خونه رو باید تخلیه کنید... برا من داستان نگو... قانون از مالکیت مشروع حمایت می‌کنه؛ می‌فهمی؟" و من نمی‌فهمیدم که مالکیت من مشروعه یا نامشروع. مگه من دزد یا راهزن سر گردنه بودم؟ مگه من به زور اون خونه رو تصرف کرده بودم؟ هی قانون، قانون می‌کرد. کدوم قانون؟ قانونی که به داد بیچاره و بدبختی مثل من نرسه برای لاجرز دیوار خوبه. گاهی قانون یک ابزاره برای کوفتن تو کله یک بدبخت. هیچی؛ قاضی خشک بود؛ یک ضبط صوت متحرک. قانون رو حفظ بود ولی جز ظاهر اون چیز دیگه‌ای یاد نگرفته بود مثل نوار، مواد قانون را برای من از روش می‌خوند، خیلی زود حکم به ضرر من داد. چه حکمی؟ کاغذی که روش چند سطر از همون ماده قانون رو نوشته بودند. فرق حکم و کتاب قانون این بود که اسم من و ناصریان بالای صفحه کاغذ دادنامه دادگاه بود. مسخره نیست؟...

ادامه دارد...

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞

BY Book_tips


Share with your friend now:
tgoop.com/book_tips/33296

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

Hashtags As the broader market downturn continues, yelling online has become the crypto trader’s latest coping mechanism after the rise of Goblintown Ethereum NFTs at the end of May and beginning of June, where holders made incoherent groaning sounds and role-played as urine-loving goblin creatures in late-night Twitter Spaces. Clear The best encrypted messaging apps A new window will come up. Enter your channel name and bio. (See the character limits above.) Click “Create.”
from us


Telegram Book_tips
FROM American