tgoop.com/book_tips/33417
Last Update:
🍃🌺🍃
#فلک قسمت پایانی
وکیل برافروختهتر به سمت قاضی دیگر برگشت و گفت: "بنده از سخن شما تعجب میکنم. چطور مطالبه یک حق شرعی، قانونی و وجدانی بیپایه و اساس است؟ چرا باید فردی بیجهت حاصل دهها سال تلاش و کار سالمش بی آنکه تقصیری داشته و یا وارد معامله پرخطری گشته باشد نابود شود و دادگستری ساکت از کنار این ستم روشن بگذرد؟".
رئیس شعبه مداخله کرد: "خیلی خوب، کافی است. حرفهایتان را نوشتهاید و اینجا تکرار کردید. بیشتر از این وقت ما را نگیرید". معنی این سخن اخراج محترمانه بود. وکیل بیرون آمد. احساس میکرد که دُمش روی کولش است. ناراحت نبود چون آن چه باید کرده بود.
کمتر از یک ماه بعد رأی ابلاغ شد. رأی نخستین بیکم و کاست تأیید شده بود. دادگاه تجدیدنظر حتی نخواسته بود برای تایید رأی استدلالی دست و پا کند. دیگر وکیل کاری نداشت. جنگ او پایان یافته بود. جنگی که از اول امید چندانی به موفقیت او نبود. از دفتر با پیرمرد تماس گرفت: "آقا! کار من با شما تمام شد. رأی یک ساعت قبل از دادگاه تجدیدنظر ابلاغ شد. همان رأی اول است، چیز جدیدی ندارد. من نتوانستم کاری برای شما انجام دهم و متاسفم. اگر خواستید کپی رأی را داشته باشید، فردا شب دفتر هستم".
از آن طرف خط تلفن پیرمرد به تلخی و آرامی گفت: "حداقل تشکر میکنم که بیجهت امید واهی به من ندادید". وکیل گوشی را گذاشت و به مجسمه فرشته عدالت که روی میزش قرار داده بود، خیره شد. چشم مجسمه با پارچهای بسته شده بود: "از موقعی که این تندیس را خریدم چشمانش بسته بود. چرا؟ چشمش را بر روی چه بسته؟ ظلم یا عدالت دریغ شده؟".
چشمانش را از مجسمه برگرفت و خودش را روی صندلی رها کرد. به بالا نگاه کرد. به نظرش رسید که سقف اتاق خیلی پایین آمده. اتاق برای او کوچک شده بود.
پایان
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
BY Book_tips
Share with your friend now:
tgoop.com/book_tips/33417