هامِش (علی سلطانی)
🔘سلسله گفتوگوهای "قدرِ وحی" ویژه ماه رمضان با حضور اساتید و محققان ارجمند پاسخ به یک پرسش: انسان امروزی چه مواجههای با قرآن میتواند داشته باشد که با آن انس پیدا کند؟ ⭕️ملول از نفَس فرشتگان، تأملی در هم افقی قرآن در جهان جدید 👤علی سلطانی 👤 میزبان: نورا…
ملول از نفس فرشتگان؛ تأملاتی در همافقی با قرآن در جهان جدید
انس (زندگیکردن) با هر پدیده یعنی همافقشدن ما با آن. هر اثری افقی دارد و هر خوانندهای نیز، افق تاریخیای. اگر خوانندهٔ اثر چتر فراگیرِ تاریخِ خود را بر بالای سرش به خوبی بشناسد، بهتر خواهد توانست به سمت افق اثر حرکت کند؛ بهتر یعنی آنکه فهم او از متن تا حد امکان، تحمیلی، تاریخپریش یا ایدئولوژیک نخواهد بود. البته افق اثری به سهل و سنگینیِ توأمان قرآنِ کهن، آسان به چنگ نمیافتد. خاصه در چنگ مایی که جهانمان زیر و رو شده و آسمانمان برای دریافت دادهها پُر از پارازیت است و فاصلهمان با تاریخ قرآن مالامال است از غبار و سوار.
یادمان نرود، از زندگی و گفتوگوی عالمانه و آزادانه و پیوسته با قرآن میگوییم، نه ختم سرسریِ قرآن، نه دوستداریِ ساده و گهگاه قرآن، نه پرسشمندی و خودسانسوری در قبال قرآن، نه شیفتگی و خصومتِ حتی یکبارنخواندهٔ قرآن. برای رسیدن به این هدف راهی نیست جز آنکه اول بسیاری از پیشفرضهای مخل و مکرر را کنار بزنیم، بسیاری از آشناییهای میراثی و محیطی را بزداییم، سپس خود را با تجهیزات کافی به سوی افق متن پرواز دهیم؛ که همانقدر که آسمان امروز ما برای ارتباط با قرآن پُر از پارازیت است، پُر از راهنمای در دسترس نیز است.
پس برای زندگیکردن با هر متن، از جمله و بهويژه متن برجستهای چون قرآن، راهی نیست جز آنکه در نقطهٔ مطلوب، با آن اثر همافق شویم. بیرون از افق مشترک، حتی در مواجهه با قرآن، ابهام و فاصله و حتی ملال طبیعی است. اما با یافتن دیریاب و سختیابِ افق مشترک، کهنگی، فاصله، ابهام و دشواری تاحدی رخت برمیبندد و معنای متن زاییده میشود. گفتوگو و زندگی با قرآن در اینجا آغاز خواهد شد. گفتوگو و زندگیای که زنده است، اصیل است، شیرین است، معنابخش است، عالمانه است، پرسشگرانه است، نقادانه است، سختگیرانه است، بیپایان است و در یک کلام، مالِ خود ماست. که همانا زندگی دینیِ عالمانه، هرچقدر اوج میگیرد، از تکرار و تقلید فاصله میگیرد و شخصیتر و اصیلتر میشود.
انس (زندگی) با قرآن چیزی نیست جز این ماجرای شیرین فهمِ شخصی در افق مشترک. چیزی نیست جز رفتوبرگشت مدام بین افق مفسر و افق اثر. چیزی نیست جز شکستن مجسمهٔ فاصلهٔ تاریخی و از نزدیکتر دیدنِ تپندگیِ قلب قرآن در بدنِ زمانهٔ خود. چیزی نیست جز حتی درنگ و نیافتن پاسخ و اقناعنشدن از معنا. این مسیر و سفر بسته به مخاطب و پرسشها و ظرفیتهایش، نیازمند تدارک است. تدارکی که یافتن افق مشترک و معنای دقیقتر متن را تسهیل میکند. در این گفتار کوتاه، به دعوت دینآنلاین، از برخی از تدارکهای این سفر برای انواع مخاطبان خواهم گفت.
@Hamesh1
انس (زندگیکردن) با هر پدیده یعنی همافقشدن ما با آن. هر اثری افقی دارد و هر خوانندهای نیز، افق تاریخیای. اگر خوانندهٔ اثر چتر فراگیرِ تاریخِ خود را بر بالای سرش به خوبی بشناسد، بهتر خواهد توانست به سمت افق اثر حرکت کند؛ بهتر یعنی آنکه فهم او از متن تا حد امکان، تحمیلی، تاریخپریش یا ایدئولوژیک نخواهد بود. البته افق اثری به سهل و سنگینیِ توأمان قرآنِ کهن، آسان به چنگ نمیافتد. خاصه در چنگ مایی که جهانمان زیر و رو شده و آسمانمان برای دریافت دادهها پُر از پارازیت است و فاصلهمان با تاریخ قرآن مالامال است از غبار و سوار.
یادمان نرود، از زندگی و گفتوگوی عالمانه و آزادانه و پیوسته با قرآن میگوییم، نه ختم سرسریِ قرآن، نه دوستداریِ ساده و گهگاه قرآن، نه پرسشمندی و خودسانسوری در قبال قرآن، نه شیفتگی و خصومتِ حتی یکبارنخواندهٔ قرآن. برای رسیدن به این هدف راهی نیست جز آنکه اول بسیاری از پیشفرضهای مخل و مکرر را کنار بزنیم، بسیاری از آشناییهای میراثی و محیطی را بزداییم، سپس خود را با تجهیزات کافی به سوی افق متن پرواز دهیم؛ که همانقدر که آسمان امروز ما برای ارتباط با قرآن پُر از پارازیت است، پُر از راهنمای در دسترس نیز است.
پس برای زندگیکردن با هر متن، از جمله و بهويژه متن برجستهای چون قرآن، راهی نیست جز آنکه در نقطهٔ مطلوب، با آن اثر همافق شویم. بیرون از افق مشترک، حتی در مواجهه با قرآن، ابهام و فاصله و حتی ملال طبیعی است. اما با یافتن دیریاب و سختیابِ افق مشترک، کهنگی، فاصله، ابهام و دشواری تاحدی رخت برمیبندد و معنای متن زاییده میشود. گفتوگو و زندگی با قرآن در اینجا آغاز خواهد شد. گفتوگو و زندگیای که زنده است، اصیل است، شیرین است، معنابخش است، عالمانه است، پرسشگرانه است، نقادانه است، سختگیرانه است، بیپایان است و در یک کلام، مالِ خود ماست. که همانا زندگی دینیِ عالمانه، هرچقدر اوج میگیرد، از تکرار و تقلید فاصله میگیرد و شخصیتر و اصیلتر میشود.
انس (زندگی) با قرآن چیزی نیست جز این ماجرای شیرین فهمِ شخصی در افق مشترک. چیزی نیست جز رفتوبرگشت مدام بین افق مفسر و افق اثر. چیزی نیست جز شکستن مجسمهٔ فاصلهٔ تاریخی و از نزدیکتر دیدنِ تپندگیِ قلب قرآن در بدنِ زمانهٔ خود. چیزی نیست جز حتی درنگ و نیافتن پاسخ و اقناعنشدن از معنا. این مسیر و سفر بسته به مخاطب و پرسشها و ظرفیتهایش، نیازمند تدارک است. تدارکی که یافتن افق مشترک و معنای دقیقتر متن را تسهیل میکند. در این گفتار کوتاه، به دعوت دینآنلاین، از برخی از تدارکهای این سفر برای انواع مخاطبان خواهم گفت.
@Hamesh1
علی سلطانی ملول از نفَس فرشتگان
<unknown>
🔘سلسله گفتوگوهای "قدرِ وحی"
ویژه ماه رمضان با حضور اساتید و محققان ارجمند
پاسخ به یک پرسش:
انسان امروزی چه مواجههای با قرآن میتواند داشته باشد که با آن انس پیدا کند؟
⭕️ملول از نفَس فرشتگان؛ تأملاتی در همافقی با قرآن در جهان جدید
👤علی سلطانی
👤 میزبان: نورا نوریصفت
📆 یکشنبه ۱۹ اسفند ۱۴۰۳
تماشای این برنامه در صفحه اینستاگرام دینآنلاین
تماشای این برنامه در کانال یوتیوب دینآنلاین
🆔 @dinonlinebot
#سخنرانی
@Hamesh1
ویژه ماه رمضان با حضور اساتید و محققان ارجمند
پاسخ به یک پرسش:
انسان امروزی چه مواجههای با قرآن میتواند داشته باشد که با آن انس پیدا کند؟
⭕️ملول از نفَس فرشتگان؛ تأملاتی در همافقی با قرآن در جهان جدید
👤علی سلطانی
👤 میزبان: نورا نوریصفت
📆 یکشنبه ۱۹ اسفند ۱۴۰۳
تماشای این برنامه در صفحه اینستاگرام دینآنلاین
تماشای این برنامه در کانال یوتیوب دینآنلاین
🆔 @dinonlinebot
#سخنرانی
@Hamesh1
آهستگیِ بدن، پیوستگیِ غیربدن
بدن آدمی از آدم پنهان است. نزدیکترین چیز به ما بدن ماست، اما ادراک ما از بدنمندیِ خود چیزی جز تودهای کلی به نام بدن نیست. تقریباً تمامی اجزا و فرآیندهای فوقپیچیدهٔ بدن ما در لحظه، از ما پنهان است و جز در آنات درد و اختلال، گوشهای از جهانِ پنهان آن بر ما پدیدار نمیشود. به همین دلیل است که توصیه میکنند که هر از چند گاه آزمایش دهید و از وضعیت بدنیِ خود مطلع شوید. وضعیت غیربدنیِ ما نیز از این پنهانتر است. نهفتگیِ وضعیت غیربدنی یا بگویید نهفتگیِ وضعیت معنوی، نیز نیازمند لحظههایی است که بیدار و پیدا شود. به بیان ساده، در اینجا نیز ما نیازمند آزمایشیم؛ نه چون آنجا هر شش ماه یکبار، که هر روز، که شاید هر لحظه.
جالب آن است که وضعیت غیربدنیِ ما معمولاً با آهستهترشدنِ بدن، از پنهانبودن خارج میشود. بدنی که یکسره میخورد، یکسره میگوید، یکسره میدود، یکسره مایل میشود، یکسره در عیش است، خلاصه یکسره روشن است، مجالی به روشنشدن آگاهیِ غیربدنی نمیدهد. یکسره تن میشود و تمام. حقیقت غیربدنی در این وضعیت یکسره در محاق است و شخص در فراموشی و ناخودآگاهیِ عمیقی از آن قرار دارد. ریاضتهای بدنی کاری که میکنند این است که سرعت بدن را میگیرند، جهش و مکش و پرش و دهش آن را کم میکنند و نوبت به آگاهی ِ غیربدنی یا فرابدنی میدهند.
رسیدن به اوضاع غیربدنیِ خود، تماشای خود در آیینهٔ باشگاه تمرینهای اخلاقی، در استمرار آهستگیِ بدن است. مثل کارنامهٔ آزمایش بدن و نورافکندن بر جزئیات همیشهپنهانِ بدن، در اینجا نیز برای به داد خود رسیدن، باید ابتدا کارنامهٔ احوالات غیربدنی را مرور کنیم. اگر این مرور صورت نگیرد و وضعیت غیربدنی بر ما روشن نشود، اگر این بُعد در فراموشی بماند، هیچ تحول معنویای در انسان رخ نخواهد داد. همچنانکه بدون آزمایش و آزمایشگاه هیچ درمان بدنیای ممکن نخواهد بود.
اوضاع غیربدنی ما در خاموشیِ پایش آن روزبهروز وخیمتر و فراموششدهتر میشود. که سرعت پیشرفت بیماریهای غیربدنی بارها از بیماریهای بدن بیشتر و نهفتهتر و پیچیدهتر است؛ و امکان اصلاح اخلاقی و معنوی آن در این فراموشخانه نیز، هر لحظه ناممکنتر. تأسفبار است که ما گاهی به بیخبری از اوضاع غیربدنیِ خود میبالیم. در عوض، شرط اول قدمِ تحول آن است که با سکوت و سکون بدن، نبض اوضاع غیربدنیِ خود را بفهمیم. اینجاست که روزه میدرخشد. من همهگونه ریاضتهای بدنی و از جمله روزه را، به منزلهٔ گام نخستِ بیداری و تیمار خود، در این چارچوب میفهمم. ریاضتهایی چون روزه فرصتی است برای آیینگیِ اوضاع غیربدنی، عملی برای هوشیاری بر اوضاع معنوی، پرهیزی برای خودکاوی و ترمیم.
پس.نوشت:
پس از این یادداشت، به نوشتهٔ دوست و استاد گرامی، آقای سیدحسن اسلامی اردکانی برخوردم. مشابهت مضمونی خوب و جالبی بین یادداشت کوتاه من و نوشتهٔ ایشان در روزنامهٔ شرق وجود دارد. با افزودهٔ انتهایی درخشان ایشان در بیمعناشمردن محدودیتهای همگانی برای غیرروزهداران.
#تأملات
@Hamesh1
بدن آدمی از آدم پنهان است. نزدیکترین چیز به ما بدن ماست، اما ادراک ما از بدنمندیِ خود چیزی جز تودهای کلی به نام بدن نیست. تقریباً تمامی اجزا و فرآیندهای فوقپیچیدهٔ بدن ما در لحظه، از ما پنهان است و جز در آنات درد و اختلال، گوشهای از جهانِ پنهان آن بر ما پدیدار نمیشود. به همین دلیل است که توصیه میکنند که هر از چند گاه آزمایش دهید و از وضعیت بدنیِ خود مطلع شوید. وضعیت غیربدنیِ ما نیز از این پنهانتر است. نهفتگیِ وضعیت غیربدنی یا بگویید نهفتگیِ وضعیت معنوی، نیز نیازمند لحظههایی است که بیدار و پیدا شود. به بیان ساده، در اینجا نیز ما نیازمند آزمایشیم؛ نه چون آنجا هر شش ماه یکبار، که هر روز، که شاید هر لحظه.
جالب آن است که وضعیت غیربدنیِ ما معمولاً با آهستهترشدنِ بدن، از پنهانبودن خارج میشود. بدنی که یکسره میخورد، یکسره میگوید، یکسره میدود، یکسره مایل میشود، یکسره در عیش است، خلاصه یکسره روشن است، مجالی به روشنشدن آگاهیِ غیربدنی نمیدهد. یکسره تن میشود و تمام. حقیقت غیربدنی در این وضعیت یکسره در محاق است و شخص در فراموشی و ناخودآگاهیِ عمیقی از آن قرار دارد. ریاضتهای بدنی کاری که میکنند این است که سرعت بدن را میگیرند، جهش و مکش و پرش و دهش آن را کم میکنند و نوبت به آگاهی ِ غیربدنی یا فرابدنی میدهند.
رسیدن به اوضاع غیربدنیِ خود، تماشای خود در آیینهٔ باشگاه تمرینهای اخلاقی، در استمرار آهستگیِ بدن است. مثل کارنامهٔ آزمایش بدن و نورافکندن بر جزئیات همیشهپنهانِ بدن، در اینجا نیز برای به داد خود رسیدن، باید ابتدا کارنامهٔ احوالات غیربدنی را مرور کنیم. اگر این مرور صورت نگیرد و وضعیت غیربدنی بر ما روشن نشود، اگر این بُعد در فراموشی بماند، هیچ تحول معنویای در انسان رخ نخواهد داد. همچنانکه بدون آزمایش و آزمایشگاه هیچ درمان بدنیای ممکن نخواهد بود.
اوضاع غیربدنی ما در خاموشیِ پایش آن روزبهروز وخیمتر و فراموششدهتر میشود. که سرعت پیشرفت بیماریهای غیربدنی بارها از بیماریهای بدن بیشتر و نهفتهتر و پیچیدهتر است؛ و امکان اصلاح اخلاقی و معنوی آن در این فراموشخانه نیز، هر لحظه ناممکنتر. تأسفبار است که ما گاهی به بیخبری از اوضاع غیربدنیِ خود میبالیم. در عوض، شرط اول قدمِ تحول آن است که با سکوت و سکون بدن، نبض اوضاع غیربدنیِ خود را بفهمیم. اینجاست که روزه میدرخشد. من همهگونه ریاضتهای بدنی و از جمله روزه را، به منزلهٔ گام نخستِ بیداری و تیمار خود، در این چارچوب میفهمم. ریاضتهایی چون روزه فرصتی است برای آیینگیِ اوضاع غیربدنی، عملی برای هوشیاری بر اوضاع معنوی، پرهیزی برای خودکاوی و ترمیم.
پس.نوشت:
پس از این یادداشت، به نوشتهٔ دوست و استاد گرامی، آقای سیدحسن اسلامی اردکانی برخوردم. مشابهت مضمونی خوب و جالبی بین یادداشت کوتاه من و نوشتهٔ ایشان در روزنامهٔ شرق وجود دارد. با افزودهٔ انتهایی درخشان ایشان در بیمعناشمردن محدودیتهای همگانی برای غیرروزهداران.
#تأملات
@Hamesh1
Telegram
دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
📝 روزه و خويشتنداری
آزمون والتر ميشل، روانشناس امريكايي خيلي معروف است و در بسياري كتابهاي مرتبط نقل شده است. در اين آزمون، به تعدادي كودك يكي يك شيريني ميدهند و به آنها ميگويند كه اگر شيريني خود را تا يك ساعت بعد نگه داشتيد، يك شيريني ديگر جايزه ميگيريد.…
آزمون والتر ميشل، روانشناس امريكايي خيلي معروف است و در بسياري كتابهاي مرتبط نقل شده است. در اين آزمون، به تعدادي كودك يكي يك شيريني ميدهند و به آنها ميگويند كه اگر شيريني خود را تا يك ساعت بعد نگه داشتيد، يك شيريني ديگر جايزه ميگيريد.…
نه به سیاستزدایی از تصادف
یک- یکسال و خردهای از فاجعه گذشته است. هنوز اما ویرانههای غم آن از سر خانواده برداشته نشده است. پسرخالهٔ همسن و جوانم، همبازی دوران کودکی، به همراه همسر و دخترکش در تصادف به رحمت خدا رفتند. در یک لحظه دریایی از شوق به زندگی ایستاد، خانوادهای نشکفته پژمرد و چراغ خانهای برای همیشه خاموش شد. نیازی است که بگویم علت پرکشیدن جمعیشان چه بود؟ کدام عامل است که هر سال جان حدود بیست هزار تن از مردمان این کشور را در کام میکشد؟
دو- دولت و حکومت برای کاهش سوانح حاصل از تصادفات جادهای پویشی به نام #نه_به_تصادف را راه انداختهاند. خیلی هم خوب. نفس این کار بد نیست؛ برای توجهدادن بیشترِ مردم به فاجعهای است که پیش روی هر مسافر نوروز قرار دارد. اما کجای این کار محل نقد است؟ آنجایی که مقولهای ساختاری، قانونی، سیاسی و حاکمیتی را به مقولهای فرهنگی، رفتاری و فردی و در یک کلام سیاستزداییشده فرومیکاهد. آیا من میگویم که آمار بالای تصادف هم سیاسی است؟ تا حد فراوانی بله.
سه- دیروز در جاده بودم. شاید مهمترین جادهٔ ارتباطی ایران. بیش از دهبار ماشینهایی با سرعت وحشتناک از چپ و راست ما در شانههای جاده سبقت میگرفتند. سبقتهایی که اگر هوشیاریِ هر لحظه نباشد، میتواند سرنوشت خانوادهٔ پسرخالهٔ مرحوم را بارها تکرار کند. آن رانندگان جنون دارند؟ شاید. آنان ماه رمضانی نوشیدنیای مصرف کرده بودند؟ شاید. مسئله به روان آنها برمیگردد؟ نه لزوماً. روانیها همهجای دنیا هستند؟ بله. راهحل چیست؟
چهار- خریدن ماشین در آلمان آسان است. بهآسانیِ خرید پفک از سوپرمارکتهای ایران. یعنی پس همه فرتوفرت ماشینهای آخرین مدل میخرند؟ خیر. به چند دلیل ساده. از همه مهمتر گرانیِ سوخت. و بالا بودن نرخ بیمه و عوارض، به تناسب مدل. و اختلال عامدانه در زندگی ماشینمحور و زهرمارکردن و ناممکنکردن دوردور. چگونه؟ با کاهش پارکینگهای درونشهری، کمکردن دسترسیهای خودرویی در خیابانهای شهری (در عوضش بهبود دسترسی دوچرخه و اتوبوس و مترو و … و سیستم حملونقل خوب (البته عقبمانده از کشورهای همردیف) بینشهری و دسترسی قطار به کورهدهاتترین منطقهها.). یک عامل جانبی هم است که برای مهاجرهایی چون ما خریدن ماشین را دشوارتر هم میکند: گذر از هفتخان اخذ گواهینامهٔ رانندگی که یادآور پیروزی بر غول کنکور در ایران است.
پنج- جمعیت آلمان در حدود ایران است. با حدود یکپنجم مساحت ایران؛ یعنی بسیار متراکمتر. نرخ کشتههای تصادفات در آلمان در سال ۲۰۲۰ برابر با ۲۷۱۹ نفر بوده است. یعنی حدود یکدهم ایران. کشوری که در بسیاری از بزرگراههای آن در باند سبقت، سرعت آزاد است. این نرخ به ازای هر میلیوننفر برابر با ۳۳ نفر خواهد بود. میانگین این عدد در کل اتحادیه اروپا ۴۲ است. با توجه به نرخ کشتههای تصادف در ایران (۲۰۰۴۵ نفر در سال ۱۴۰۲) و جمعیت ۹۰ میلیونی ایران، این عدد در ایران حدود ۲۲۲ نفر به ازای هر میلیون نفر جمعیت است.
شش- اکثریت آلمانیها سوار خودروهایی میشوند که روزبهروز به تجهیزات ایمنی بیشتری مجهزند. اکثریت آلمانیها از نظر ژنتیکی قانونمدارتر نیستند. اخلاقیتر هم نیستند. به بیان ساده: چیز ذاتیای به نام فرهنگ ژنتیکی و رفتار متمایز ندارند. اما در همهچیز و از جمله رانندگی قانونمدارترند. طوری که شیوهٔ معمول رانندگی ما در برابرش جنون محسوب میشود. چرا؟ به یک دلیل ساده و سیاسی: پسزمینهٔ اجتماعیِ حرمت و منزلت قانون. به بیان دیگر، تا حد مقبولی، «قانون» ابزاری نیست که ساختار سیاسی قدرتش را با آن بیمهارتر کند و زرورقی از تبصره و ماده بر «فرمان»هایش بکشد. بلکه بالعکس، قانون میتواند حکومت را به طور نسبی محدود کند. به همین دلیل دوسوی شهروندان و نظام سیاسی برای قانون حرمت قائلاند.
هفت- بعد از فقدان غمناک پسرخاله و خانوادهاش، در ایران کنار هر رانندهٔ بیکمربندی که مینشینم، مثلاً تذکرش میدهم که کمربندت را ببند. کمربند سرنشینان عقبت کو؟ خودجوش پویش نه به تصادف راه میاندازم. اما در عین حال پویشبازی در نمیآورم و زیادی روی منبر نمیروم. زیادی «معلول» لاییکشیدن و سبقت غیرمجازگرفتن و ... او را به ایرانیبودنش وصل نمیکنم تا خودزنی کنم و بعدش نسخهٔ رفتاردرمانی بدهم. میدانم که او اگر در آلمان بود، حرمت قوانین راهنمایی و رانندگی را در خون و رگش کرده بودند. میدانم که اگر او در آلمان بود، به احتمال فراوان مجبور بود که آلمانیوار رانندگی کند. همچنانکه بسیاری از آلمانیها هم اگر در ایران بودند، ایرانیوار رانندگی میکردند.
پ.نوشت: نوشتهٔ سیاستزداییشدهٔ غمناک علی ربیعی، مشاور آقای پزشکیان، در وصف مرگ دلخراش فرزندش در تصادف، در دعوت به پویش نه به تصادف، از همین اشکال رفتاردرمانی برای معضلی اجتماعی و سیاسی رنج میبرد.
#یادداشت
@Hamesh1
یک- یکسال و خردهای از فاجعه گذشته است. هنوز اما ویرانههای غم آن از سر خانواده برداشته نشده است. پسرخالهٔ همسن و جوانم، همبازی دوران کودکی، به همراه همسر و دخترکش در تصادف به رحمت خدا رفتند. در یک لحظه دریایی از شوق به زندگی ایستاد، خانوادهای نشکفته پژمرد و چراغ خانهای برای همیشه خاموش شد. نیازی است که بگویم علت پرکشیدن جمعیشان چه بود؟ کدام عامل است که هر سال جان حدود بیست هزار تن از مردمان این کشور را در کام میکشد؟
دو- دولت و حکومت برای کاهش سوانح حاصل از تصادفات جادهای پویشی به نام #نه_به_تصادف را راه انداختهاند. خیلی هم خوب. نفس این کار بد نیست؛ برای توجهدادن بیشترِ مردم به فاجعهای است که پیش روی هر مسافر نوروز قرار دارد. اما کجای این کار محل نقد است؟ آنجایی که مقولهای ساختاری، قانونی، سیاسی و حاکمیتی را به مقولهای فرهنگی، رفتاری و فردی و در یک کلام سیاستزداییشده فرومیکاهد. آیا من میگویم که آمار بالای تصادف هم سیاسی است؟ تا حد فراوانی بله.
سه- دیروز در جاده بودم. شاید مهمترین جادهٔ ارتباطی ایران. بیش از دهبار ماشینهایی با سرعت وحشتناک از چپ و راست ما در شانههای جاده سبقت میگرفتند. سبقتهایی که اگر هوشیاریِ هر لحظه نباشد، میتواند سرنوشت خانوادهٔ پسرخالهٔ مرحوم را بارها تکرار کند. آن رانندگان جنون دارند؟ شاید. آنان ماه رمضانی نوشیدنیای مصرف کرده بودند؟ شاید. مسئله به روان آنها برمیگردد؟ نه لزوماً. روانیها همهجای دنیا هستند؟ بله. راهحل چیست؟
چهار- خریدن ماشین در آلمان آسان است. بهآسانیِ خرید پفک از سوپرمارکتهای ایران. یعنی پس همه فرتوفرت ماشینهای آخرین مدل میخرند؟ خیر. به چند دلیل ساده. از همه مهمتر گرانیِ سوخت. و بالا بودن نرخ بیمه و عوارض، به تناسب مدل. و اختلال عامدانه در زندگی ماشینمحور و زهرمارکردن و ناممکنکردن دوردور. چگونه؟ با کاهش پارکینگهای درونشهری، کمکردن دسترسیهای خودرویی در خیابانهای شهری (در عوضش بهبود دسترسی دوچرخه و اتوبوس و مترو و … و سیستم حملونقل خوب (البته عقبمانده از کشورهای همردیف) بینشهری و دسترسی قطار به کورهدهاتترین منطقهها.). یک عامل جانبی هم است که برای مهاجرهایی چون ما خریدن ماشین را دشوارتر هم میکند: گذر از هفتخان اخذ گواهینامهٔ رانندگی که یادآور پیروزی بر غول کنکور در ایران است.
پنج- جمعیت آلمان در حدود ایران است. با حدود یکپنجم مساحت ایران؛ یعنی بسیار متراکمتر. نرخ کشتههای تصادفات در آلمان در سال ۲۰۲۰ برابر با ۲۷۱۹ نفر بوده است. یعنی حدود یکدهم ایران. کشوری که در بسیاری از بزرگراههای آن در باند سبقت، سرعت آزاد است. این نرخ به ازای هر میلیوننفر برابر با ۳۳ نفر خواهد بود. میانگین این عدد در کل اتحادیه اروپا ۴۲ است. با توجه به نرخ کشتههای تصادف در ایران (۲۰۰۴۵ نفر در سال ۱۴۰۲) و جمعیت ۹۰ میلیونی ایران، این عدد در ایران حدود ۲۲۲ نفر به ازای هر میلیون نفر جمعیت است.
شش- اکثریت آلمانیها سوار خودروهایی میشوند که روزبهروز به تجهیزات ایمنی بیشتری مجهزند. اکثریت آلمانیها از نظر ژنتیکی قانونمدارتر نیستند. اخلاقیتر هم نیستند. به بیان ساده: چیز ذاتیای به نام فرهنگ ژنتیکی و رفتار متمایز ندارند. اما در همهچیز و از جمله رانندگی قانونمدارترند. طوری که شیوهٔ معمول رانندگی ما در برابرش جنون محسوب میشود. چرا؟ به یک دلیل ساده و سیاسی: پسزمینهٔ اجتماعیِ حرمت و منزلت قانون. به بیان دیگر، تا حد مقبولی، «قانون» ابزاری نیست که ساختار سیاسی قدرتش را با آن بیمهارتر کند و زرورقی از تبصره و ماده بر «فرمان»هایش بکشد. بلکه بالعکس، قانون میتواند حکومت را به طور نسبی محدود کند. به همین دلیل دوسوی شهروندان و نظام سیاسی برای قانون حرمت قائلاند.
هفت- بعد از فقدان غمناک پسرخاله و خانوادهاش، در ایران کنار هر رانندهٔ بیکمربندی که مینشینم، مثلاً تذکرش میدهم که کمربندت را ببند. کمربند سرنشینان عقبت کو؟ خودجوش پویش نه به تصادف راه میاندازم. اما در عین حال پویشبازی در نمیآورم و زیادی روی منبر نمیروم. زیادی «معلول» لاییکشیدن و سبقت غیرمجازگرفتن و ... او را به ایرانیبودنش وصل نمیکنم تا خودزنی کنم و بعدش نسخهٔ رفتاردرمانی بدهم. میدانم که او اگر در آلمان بود، حرمت قوانین راهنمایی و رانندگی را در خون و رگش کرده بودند. میدانم که اگر او در آلمان بود، به احتمال فراوان مجبور بود که آلمانیوار رانندگی کند. همچنانکه بسیاری از آلمانیها هم اگر در ایران بودند، ایرانیوار رانندگی میکردند.
پ.نوشت: نوشتهٔ سیاستزداییشدهٔ غمناک علی ربیعی، مشاور آقای پزشکیان، در وصف مرگ دلخراش فرزندش در تصادف، در دعوت به پویش نه به تصادف، از همین اشکال رفتاردرمانی برای معضلی اجتماعی و سیاسی رنج میبرد.
#یادداشت
@Hamesh1
هامِش (علی سلطانی)
<unknown> – علی سلطانی ملول از نفَس فرشتگان
📌منابعی برای آشناییزدایی از قرآن
فهرست منابع معرفیشدهٔ سخنرانی «ملول از نفس فرشتگان؛ تأملاتی در همافقی با قرآن در جهان جدید»
پس از ارائهام در بستر سایت دینآنلاین، برخی از دوستان درخواست کردند که فهرست منابعی که در سخنرانی به آنها اشاره شده است، به صورت متن در فرستهٔ جداگانهای بیاورم. نیازی به گفتن ندارد که محوریت این سخنرانیِ فشرده معرفی این منابع نبوده است و آنها در طول تأملات برای همافقی با قرآن در جهان جدید یاد شدهاند. در سخنرانی گفتهام که شرط اولِ همافقی با قرآن در جهان جدید، شکستن کلیشههای سیمانیِ آشناییهای پیشین از قرآن است و این منابع در این راه به کارِ «آشناییزدایی از قرآن» میآیند.
پُرواضح است که فهرست اخیر محدود به این سخنرانی است و اگر بخواهیم عزم متمرکزی بر این موضوع داشته باشیم، فهرست کاملتری فراهم میشود. ضمن آنکه اصرار من بر عرضهٔ فهرستی از کتابها و مقالات و سایتها بر محوریت زبان فارسی بوده است و به صورت محدود و بهناچار از چند کتاب و سایت غیرفارسی نام بردم. به این معنی که عزم بر معرفی منابع جامعی بدون تمرکز بر زبان فارسی و محدودت ارائهای یکساعته، میتواند این فهرست را بسی بلندتر از این بکند.
امیدوارم مقبول و مطبوع دوستان علاقهمند قرار گیرد.
26:17
زبان به مثابه معجزه؛ قرآن متن اصلی فرهنگ عربی، نوید کرمانی
26:40
God is Beautiful: The Aesthetic Experience of the Quran (Navid
Kermani)
29:05
قرآن مبین، ترجمه و توضیحات علی اکبر طاهری قزوینی
32:00
ترجمهٔ قرآن آقایان محمدعلی کوشا، بهاءالدین خرمشاهی، کریم زمانی، مهدی فولادوند
42:40
الاتقان اثر عبدالرحمن سیوطی، البرهان فی علوم القرآن اثر عبدالله بن بهادر زرکشی
43:00
تاریخ قرآن محمود رامیار
43:20
قرآنشناخت و قرآنپژوهیِ بهاءالدین خرمشاهی
43:35
ترجمهٔ محسن آرمین از فهم قرآن کریم محمد عابدالجابری
43:46
The Quran: A Historical Critical Introduction (Nicolai Sinai)
47:42
روشهای تفسیری متون مقدس فاطمه توفیقی
48:24
کتابهای مرتضی کریمینیا (مصحف مشهد رضوی، قرآنهای کوفی و دیگر پارههای آن در جهان، قرآن و سنت تفسیریاش (ترجمه)، مصحف صنعاء و مسئلهٔ خاستگاه قرآن (ترجمه)، قرآنهای عصر اموی (ترجمه)، کتابشناسی مطالعات قرآنی در زبانهای اروپایی، زبان قرآن، تفسیر قرآن: مجموعه مقالات قرآنپژوهی غربیان (ترجمه)، معنای متن (ترجمه)، ساختهای زبان فارسی و مسئلهٔ ترجمهٔ قرآن، فرهنگ نحوی ساختاری قرآن)
48:40
ترجمهٔ دایرةالمعارف قرآن کریم (حسین خندقآبادی، مسعود صادقی، مهرداد عباسی، امیر مازیار)
48:58
سایت کرپوس کرانیکوم https://corpuscoranicum.de/en
49:10
مجموعهٔ دورنما https://doornamaamag.ir و https://zil.ink/doornamaa
مجموعهٔ انعکاس:
https://www.inekas.org
https://www.tgoop.com/inekas
49:48
The Qur'an: Text and Commentary, Volume 1: Early Meccan Suras: Poetic Prophecy (Angelika Neuwirth)
52:09
The Qur’an’s Cultic Trinity: Marian Piety in Late Antiquity and the Qur’an (Mohsen Goudarzi)
@Hamesh1
فهرست منابع معرفیشدهٔ سخنرانی «ملول از نفس فرشتگان؛ تأملاتی در همافقی با قرآن در جهان جدید»
پس از ارائهام در بستر سایت دینآنلاین، برخی از دوستان درخواست کردند که فهرست منابعی که در سخنرانی به آنها اشاره شده است، به صورت متن در فرستهٔ جداگانهای بیاورم. نیازی به گفتن ندارد که محوریت این سخنرانیِ فشرده معرفی این منابع نبوده است و آنها در طول تأملات برای همافقی با قرآن در جهان جدید یاد شدهاند. در سخنرانی گفتهام که شرط اولِ همافقی با قرآن در جهان جدید، شکستن کلیشههای سیمانیِ آشناییهای پیشین از قرآن است و این منابع در این راه به کارِ «آشناییزدایی از قرآن» میآیند.
پُرواضح است که فهرست اخیر محدود به این سخنرانی است و اگر بخواهیم عزم متمرکزی بر این موضوع داشته باشیم، فهرست کاملتری فراهم میشود. ضمن آنکه اصرار من بر عرضهٔ فهرستی از کتابها و مقالات و سایتها بر محوریت زبان فارسی بوده است و به صورت محدود و بهناچار از چند کتاب و سایت غیرفارسی نام بردم. به این معنی که عزم بر معرفی منابع جامعی بدون تمرکز بر زبان فارسی و محدودت ارائهای یکساعته، میتواند این فهرست را بسی بلندتر از این بکند.
امیدوارم مقبول و مطبوع دوستان علاقهمند قرار گیرد.
26:17
زبان به مثابه معجزه؛ قرآن متن اصلی فرهنگ عربی، نوید کرمانی
26:40
God is Beautiful: The Aesthetic Experience of the Quran (Navid
Kermani)
29:05
قرآن مبین، ترجمه و توضیحات علی اکبر طاهری قزوینی
32:00
ترجمهٔ قرآن آقایان محمدعلی کوشا، بهاءالدین خرمشاهی، کریم زمانی، مهدی فولادوند
42:40
الاتقان اثر عبدالرحمن سیوطی، البرهان فی علوم القرآن اثر عبدالله بن بهادر زرکشی
43:00
تاریخ قرآن محمود رامیار
43:20
قرآنشناخت و قرآنپژوهیِ بهاءالدین خرمشاهی
43:35
ترجمهٔ محسن آرمین از فهم قرآن کریم محمد عابدالجابری
43:46
The Quran: A Historical Critical Introduction (Nicolai Sinai)
47:42
روشهای تفسیری متون مقدس فاطمه توفیقی
48:24
کتابهای مرتضی کریمینیا (مصحف مشهد رضوی، قرآنهای کوفی و دیگر پارههای آن در جهان، قرآن و سنت تفسیریاش (ترجمه)، مصحف صنعاء و مسئلهٔ خاستگاه قرآن (ترجمه)، قرآنهای عصر اموی (ترجمه)، کتابشناسی مطالعات قرآنی در زبانهای اروپایی، زبان قرآن، تفسیر قرآن: مجموعه مقالات قرآنپژوهی غربیان (ترجمه)، معنای متن (ترجمه)، ساختهای زبان فارسی و مسئلهٔ ترجمهٔ قرآن، فرهنگ نحوی ساختاری قرآن)
48:40
ترجمهٔ دایرةالمعارف قرآن کریم (حسین خندقآبادی، مسعود صادقی، مهرداد عباسی، امیر مازیار)
48:58
سایت کرپوس کرانیکوم https://corpuscoranicum.de/en
49:10
مجموعهٔ دورنما https://doornamaamag.ir و https://zil.ink/doornamaa
مجموعهٔ انعکاس:
https://www.inekas.org
https://www.tgoop.com/inekas
49:48
The Qur'an: Text and Commentary, Volume 1: Early Meccan Suras: Poetic Prophecy (Angelika Neuwirth)
52:09
The Qur’an’s Cultic Trinity: Marian Piety in Late Antiquity and the Qur’an (Mohsen Goudarzi)
@Hamesh1
آری به حق ترک دین. نه به خرافهنامیدن قطعیِ دین
انکار آزادی انسان در دنیای امروز معادل انکار حق تنفس برای اوست. همانقدر ممکن است که حق نفسکشیدن را از آدمی سلب کنیم، همانقدر هم ممکن است که ازو انتظار داشته باشیم که از آزادیِ خود دست بکشد. حق بیبازگشت آزادی و موهبت اختیار حکم میکند که آدمی در انتخاب و رد هر چیز، از جمله دین، آزاد باشد.
مجازات ارتداد یا بازگشت از هر مرام، از جمله دین، متعلق به دوران آغازینِ ظهور ادیان است و دستکم به سه دلیل دورانش به سر آمده. ارتداد متعلق به زمانی است که دین مؤلفهٔ هویتیابی و تعلق هر شخص به سرزمین و جامعههای خود است؛ شبیه شهروندی در مرزهای ملیِ امروز. نیز ارتداد در دوران نشو و نمای آغازین هر دین معقول است، که آن دین هنوز تنهای مستحکم نشده است. با این دو مقدمه، بازگشت افراد از دین در آن جهان، عنصری تهدیدکننده و متزلزلکننده برای آن دین و جامعه بوده است.
با این سه محور، معقول مینماید که در این فضا با سختترکردن بازگشت از دین، جلوی تزلزل جامعه و دینِ نونهال گرفته شود. این بستر با زمینهٔ فردیتگرا و باورپایهٔ نگاه به دین در بین شهروندان مدرن، جایی که دینها در تاریخ ریشه دوانده و هراسی برای نابودیشان نیست، زمین تا آسمان متفاوت است. بگذریم که بسیاری دستکم دربارهٔ اسلام و رد اعتبار و اصالت مجازات ارتداد در آن، شواهد ناقض قرآنی و استدلالهای مفصل میآورند.
اما حق ترک دین یک چیز است، ولی «پندار» ترک عقبماندگی و واپسگرایی و خرافه چیز دیگر. بسیاری از ترککنندگان دینداری، خاصه ایرانی، به گذشتهٔ خود یا به وضعیت دینداران دیگر، از موضعی بالا به پایین و با حس تأسف و تحسر و تعجب نگاه میکنند. این رفتاری که خود ترحمبرانگیز است، در دایرهٔ حق آزادی ترک دین نمیگنجد. در دایرهٔ دنیای عدمقطعیتهای پستمدرن هم.
ما دیگر در آغازگاههای دوران مدرن در بین اصحاب دایرةالمعارف فرانسه و فوئر باخ و و مارکس و فروید و شوپنهاور و … زندگی نمیکنیم. امروز از افسونزدایی هم افسونزدایی شده است. ما از جهان قطعیتهای پوزیتیویستی (اثباتگرایی) گذر کردهایم. اویی که از حق انتخاب خود استفاده و از دین گذر کرده، اگر حقیقتا انسانی معاصر به معنای امروزین و نه دویستسیصدسال پیش باشد، اینقدر فروتن و آگاه خواهد بود که توهم پیشرویِ خود و پسروی دینداران را نخواهد داشت. او تنها میتواند در جهان احتمالها، مدعی شود که محق بوده که از دین بگذرد. و احتمال هم میدهد که در دین و دینداری حقیقتی وجود نداشته باشد.
یک گامِ بیشتر برداشتن و با قطعیت و تکبر دینداران را اهل تباهی و دین را خرافهدانستن، با هر چیزی تناسب داشته باشد، با جهان پسامدرن و انتقادیِ امروز تناسب ندارد. نام این رویه هر چه باشد، بهروز و پیشروبودن هم نیست. این وضعیت تنها از هیجانزدگی و بیخبریِ آن تارک دین از تحولات معرفتیِ زمانه خبر میدهد. اویی که نمیداند که خاصیت جهان امروز آن است که همهٔ دیوارها و نه فقط دین، از حیث معرفتی تَرَک برداشتهاند. این دسته افراد و جهل مرکبشان، طفلکیتر از جهل دینداران متعصب و شکنیازموده است.
پسنوشت:
برای این دسته افراد که محل نقد من در این چند خط هستند، خواندن کتاب ساختار انقلابهای علمی تامس کوهن را پیشنهاد میکنم. این کتاب به فارسیِ خوبی هم ترجمه شده است.
#تأملات
@Hamesh1
انکار آزادی انسان در دنیای امروز معادل انکار حق تنفس برای اوست. همانقدر ممکن است که حق نفسکشیدن را از آدمی سلب کنیم، همانقدر هم ممکن است که ازو انتظار داشته باشیم که از آزادیِ خود دست بکشد. حق بیبازگشت آزادی و موهبت اختیار حکم میکند که آدمی در انتخاب و رد هر چیز، از جمله دین، آزاد باشد.
مجازات ارتداد یا بازگشت از هر مرام، از جمله دین، متعلق به دوران آغازینِ ظهور ادیان است و دستکم به سه دلیل دورانش به سر آمده. ارتداد متعلق به زمانی است که دین مؤلفهٔ هویتیابی و تعلق هر شخص به سرزمین و جامعههای خود است؛ شبیه شهروندی در مرزهای ملیِ امروز. نیز ارتداد در دوران نشو و نمای آغازین هر دین معقول است، که آن دین هنوز تنهای مستحکم نشده است. با این دو مقدمه، بازگشت افراد از دین در آن جهان، عنصری تهدیدکننده و متزلزلکننده برای آن دین و جامعه بوده است.
با این سه محور، معقول مینماید که در این فضا با سختترکردن بازگشت از دین، جلوی تزلزل جامعه و دینِ نونهال گرفته شود. این بستر با زمینهٔ فردیتگرا و باورپایهٔ نگاه به دین در بین شهروندان مدرن، جایی که دینها در تاریخ ریشه دوانده و هراسی برای نابودیشان نیست، زمین تا آسمان متفاوت است. بگذریم که بسیاری دستکم دربارهٔ اسلام و رد اعتبار و اصالت مجازات ارتداد در آن، شواهد ناقض قرآنی و استدلالهای مفصل میآورند.
اما حق ترک دین یک چیز است، ولی «پندار» ترک عقبماندگی و واپسگرایی و خرافه چیز دیگر. بسیاری از ترککنندگان دینداری، خاصه ایرانی، به گذشتهٔ خود یا به وضعیت دینداران دیگر، از موضعی بالا به پایین و با حس تأسف و تحسر و تعجب نگاه میکنند. این رفتاری که خود ترحمبرانگیز است، در دایرهٔ حق آزادی ترک دین نمیگنجد. در دایرهٔ دنیای عدمقطعیتهای پستمدرن هم.
ما دیگر در آغازگاههای دوران مدرن در بین اصحاب دایرةالمعارف فرانسه و فوئر باخ و و مارکس و فروید و شوپنهاور و … زندگی نمیکنیم. امروز از افسونزدایی هم افسونزدایی شده است. ما از جهان قطعیتهای پوزیتیویستی (اثباتگرایی) گذر کردهایم. اویی که از حق انتخاب خود استفاده و از دین گذر کرده، اگر حقیقتا انسانی معاصر به معنای امروزین و نه دویستسیصدسال پیش باشد، اینقدر فروتن و آگاه خواهد بود که توهم پیشرویِ خود و پسروی دینداران را نخواهد داشت. او تنها میتواند در جهان احتمالها، مدعی شود که محق بوده که از دین بگذرد. و احتمال هم میدهد که در دین و دینداری حقیقتی وجود نداشته باشد.
یک گامِ بیشتر برداشتن و با قطعیت و تکبر دینداران را اهل تباهی و دین را خرافهدانستن، با هر چیزی تناسب داشته باشد، با جهان پسامدرن و انتقادیِ امروز تناسب ندارد. نام این رویه هر چه باشد، بهروز و پیشروبودن هم نیست. این وضعیت تنها از هیجانزدگی و بیخبریِ آن تارک دین از تحولات معرفتیِ زمانه خبر میدهد. اویی که نمیداند که خاصیت جهان امروز آن است که همهٔ دیوارها و نه فقط دین، از حیث معرفتی تَرَک برداشتهاند. این دسته افراد و جهل مرکبشان، طفلکیتر از جهل دینداران متعصب و شکنیازموده است.
پسنوشت:
برای این دسته افراد که محل نقد من در این چند خط هستند، خواندن کتاب ساختار انقلابهای علمی تامس کوهن را پیشنهاد میکنم. این کتاب به فارسیِ خوبی هم ترجمه شده است.
#تأملات
@Hamesh1
«چهارشنبهسوری» را با همین نام، نه نامهای کوتهبینانه و تقلبیای چون «چهارشنبهٔ آخر سال»، عامدانه به دوستانم تبریک میگویم و گرامی میدارم. با یاد مادربزرگم که این شب را با خوشباشی در خانهاش جشن میگرفت و زنده نگه میداشت؛ اویی که با همین شور عاشورا را با نذری و سوگ گرامی میداشت. و به پاس آیینی که یکی از جلوههای ایرانیبودن را در این سرزمین کهن به نمایش میگذارد و حفظ میکند. که ایرانیت به شرط اتصالش به سرمایهٔ تاریخی و فرهنگیِ خود، به دور از باستانگراییهای مخربِ برخاسته از ایدئولوژیهای پهلویِ اول و ایرانیان راستگرای امروز، بدون سانسور تاریخ و خطکشی به قبل و بعد از اسلام، به دور از حذفها و دشمنیهای بنیادگرایان دینیِ دیروز و امروز، میتواند همچون تاریخ بلند خود ببالد و بماند. این بالیدن در جایگاه کهنترین سرزمین به نفع تاریخ و فرهنگ بشر است. این ماندن در جایگاه سرزمین گهوارهٔ اندیشههای دینی، به نفع معنویت و اسلام است.
در این باره:
دیواری به نام مرز
نوروز در میانهٔ اسلامگرایی و اسلامهراسی
چلهٔ ۱۴۰۳ و چهار نکته
#خردهنوشتها
@Hamesh1
در این باره:
دیواری به نام مرز
نوروز در میانهٔ اسلامگرایی و اسلامهراسی
چلهٔ ۱۴۰۳ و چهار نکته
#خردهنوشتها
@Hamesh1
کلیشهزدایی از «التماس دعا»
در گفتوگوهای روزمره جملهٔ کوتاه و زیبای «التماس دعا» به کلیشهای بیمحتوا و یا حتی متأسفانه طنز و طعنه تبدیل شده است. پاسخش هم همینطور: محتاجیم به دعا. جملاتی که مختص به قشری خاص است و محبوس در اداهایی تهی. از قضا با این وضعیت خوب است که از این جمله، حتی غیردینداران و بیخدایان، کلیشهزدایی کنند؛ دینداران و خداپرستان و نیایشگران که بماند.
کلیشهشکنی از «التماس دعا» یعنی آنکه اولاً خشوع و اظهار نیاز گوینده را برای دعاکردن در حق او، در نظر بیاوریم. در ثانی، عیناً و حتماً این عمل را در حق دیگری انجام دهیم. نگذاریم به لفاظیای فراموششده باقی بماند. نام او را بر زبان بیاوریم، تجسمش کنیم، دردها و احوالات و خواستههایش را تصور کنیم، او را به منزلهٔ انسان، انسانی گوشت و پوست و استخواندار، و نه شیءای منفعتبخش برای خود، یاد کنیم و برایش از سوی بیسوی هستی، از جانِ این جهان، بهترینها را بخواهیم.
اگر اینچنین از «التماس دعا» کلیشهزدایی کنیم، به روشنی به چند تجربه میرسیم: در درجهٔ اول از خطاهای او در قبال خود میگذریم. نمیتوانیم برای او خوب بخواهیم، و از او همچنان رنجیدهخاطر باشیم. از خشم و گِله و دلخوری فاصله میگیریم. شفاف و بیکینه و سبک میشویم. او را بر خود مقدم میشماریم و از خودپرستی و خودخواهی میرهیم. خیرخواهی برای دیگری را مزه میکنیم. موجی از دوستی و شفقتِ شیرین را برای او و در غیبتش، در نزد خود حس میکنیم. به یاد دوستان و آشنایان فراموششده میافتیم و از پیلهٔ روزمرگی و غفلتش رها میشویم. در یک کلام؛ خدا را در دیگرخواهی حس میکنیم.
#تأملات
@Hamesh1
در گفتوگوهای روزمره جملهٔ کوتاه و زیبای «التماس دعا» به کلیشهای بیمحتوا و یا حتی متأسفانه طنز و طعنه تبدیل شده است. پاسخش هم همینطور: محتاجیم به دعا. جملاتی که مختص به قشری خاص است و محبوس در اداهایی تهی. از قضا با این وضعیت خوب است که از این جمله، حتی غیردینداران و بیخدایان، کلیشهزدایی کنند؛ دینداران و خداپرستان و نیایشگران که بماند.
کلیشهشکنی از «التماس دعا» یعنی آنکه اولاً خشوع و اظهار نیاز گوینده را برای دعاکردن در حق او، در نظر بیاوریم. در ثانی، عیناً و حتماً این عمل را در حق دیگری انجام دهیم. نگذاریم به لفاظیای فراموششده باقی بماند. نام او را بر زبان بیاوریم، تجسمش کنیم، دردها و احوالات و خواستههایش را تصور کنیم، او را به منزلهٔ انسان، انسانی گوشت و پوست و استخواندار، و نه شیءای منفعتبخش برای خود، یاد کنیم و برایش از سوی بیسوی هستی، از جانِ این جهان، بهترینها را بخواهیم.
اگر اینچنین از «التماس دعا» کلیشهزدایی کنیم، به روشنی به چند تجربه میرسیم: در درجهٔ اول از خطاهای او در قبال خود میگذریم. نمیتوانیم برای او خوب بخواهیم، و از او همچنان رنجیدهخاطر باشیم. از خشم و گِله و دلخوری فاصله میگیریم. شفاف و بیکینه و سبک میشویم. او را بر خود مقدم میشماریم و از خودپرستی و خودخواهی میرهیم. خیرخواهی برای دیگری را مزه میکنیم. موجی از دوستی و شفقتِ شیرین را برای او و در غیبتش، در نزد خود حس میکنیم. به یاد دوستان و آشنایان فراموششده میافتیم و از پیلهٔ روزمرگی و غفلتش رها میشویم. در یک کلام؛ خدا را در دیگرخواهی حس میکنیم.
#تأملات
@Hamesh1
گوهر مناسک ملی و بیاعتنایی ترسناک حاکمان
مناسک نمادیناند. مناسک کارکرد دارند. یعنی قرار نیست منطق ریاضی یا علمی و فلسفی داشته باشند، بلکه منطق معنایی و کارکردگرایانه دارند. فلان عمل در فلان مناسک، از منظر بیرونی و بدون کشف چارچوب نمادین و عملگرایانه، شاید مضحک به نظر بیاید. دقیقا به همین دلیل، آنهایی که ذهنی منطقی و فلسفی یا علمی دارند، یا مرتجع و خشکهمذاقاند، معمولاً از سر تحقیر به مناسک نگاه میکنند و بسیاری از مناسک را مشتی خرافه میشمارند. این نکته بر تقریباً همهٔ مناسکهای ملی و دینی صادق است. برای مثال کافی است تحلیل برخی از روحانیون یا بنیادگرایان دینی را دربارهٔ آیین نوروز و گفتار برخی از روشنفکران عرفی یا اصلاحگران دینی را دربارهٔ برخی مناسک دینی بخوانیم.
سفرهٔ هفتسین در وجه بیرونی به تدارکی بیمعنا شبیه است. که چه؟ هفت عنصر بیربط که فقط در شروع حرف اولشان با همدیگر شریکاند، کنار هم چیده میشوند. خب، پرونده تمام است. این عمل خرافی را کنار بگذارید. منطق این مواجههٔ خشک و مکانیکی میتواند در برابر هر مناسکی با همین فرمان پیش برود. مثلاً حج را نگاه کنید. که چه؟ مشتی فرم و عمل ناموزون.
اما از منظر نمادین و کارکردی، این سفرهٔ هفترنگ، به تنهایی وجه مهمی از هویت ایرانی را یدک میکشد. این سفره میلیونمیلیون انسان را در جایجای جهان به گرد خود مینشاند و ایرانی میکند. مرز سیاسی یا پرچم یا نظام سیاسی و یا حتی دین چنین کارکرد فراگیری ندارد. جدای از کارکرد، شاید بتوان برای تکتک این عناصر هم معنای ژرف نمادین و تاریخی یافت.
اگر مناسک ملی شبیه آیینهای نوروزی، وجهی ملی دارند و بارِ ایرانیبودن و ایرانیماندن را یدک میکشند، بیش از همه بر حاکمان جامعه فرض است که سهم آیینهای ملی را پاس بدارند. بر آنان تکلیف ضروری است که بهدور از نگاههای طالبانی، ملیت را معنادار و مهم و مفید بشمارند. هفتسین مثالی ساده است، اما میتواند عیار باشد. عیار بر اینکه آنچه مردم ایران را ایرانی میکند و آنچه از سوی اکثریت مردم ایران مهم شمرده میشود، چقدر از جانب حاکمان هم مهم شمرده میشود.
خوشبختانه از رفتارهای سیاه ضدملی در آغاز انقلاب کاسته شده است. یعنی ایرانیت نیز تا حدودی وارد گفتمان سیاسی و فرهنگی جمهوری اسلامی شده. اما این فال نیک، نه اصلاً کافی است و نه در بسیاری از موارد اصیل و غیرتاکتیکی. درافتادن با وجه دینیِ جامعهٔ ایران و عَلَمکردن فرهنگ باستانیِ ایرانی برای پیریزی جامعهٔ نو، در دوران پهلوی اول، متأسفانه در دوران انقلاب بهعکس شد. حال نوبت درافتادن با وجه ملی بود، اینبار به نام دین. در این بین صدای امثال مرتضی مطهری که سعی بر نوعی آشتی و تعادل بین این دوپارهٔ فرهنگ جامعهٔ ایران داشتند، کمتر به جایی رسید. و شد آنچه شد.
امروز در نقطهٔ بحرانیای ایستادهایم. ملیت ایرانی سیاستزده است و محمل بغضها و کینهها و تحقیرهای تلمبارشده. ملیت ایرانی دستاویز فریبکاری و فرصتطلبی شده و آب زمزم سیاستمدارانِ خونریز دنیا در ابراز دوستیِ دروغین به ایران و مردم خستهاش. به این معنا که اگر نبود وجه تقابل ملیگرایی برای مقابله با جمهوری اسلامی، ملیت در حاشیهٔ گفتمان برخی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی و سیاسیون سفاک دنیا هم نبود.
برای ارزیابی این نکته، کافیست نوع مواجههٔ آنان با تلاشهای زبانیِ ساختارها در حفظ زبان فارسی را ببینیم؛ همه تمسخر است و خوارداشت و طعن. با اینکه زبان مهمترین مؤلفهٔ حفظ مفهومی به نام فرهنگ ایرانی است، ولو آنکه حداد عادل عهدهدار ساختاری باشد که به آن خدمت میکند. از طرفی دیگر، ملیت همچنان در ذهن و زبان و قاببندی و بیانیه و بخشنامه و بودجه نهادهای رسمی و حاکمان ارشد جمهوری اسلامی، به هیچوجه به قدر کافی و محوری حاضر نیست. این حضورِ ضروری، پادزهر ابزارشدن ملیت بود، که متأسفانه غایب یا ناکافی باقی ماند. برای ارزیابی ساده و نمادین این نکته، میزان حضور همان مقولهٔ ساده هفتسین را در قاب پیامهای رسمیِ نوروزی ببینید.
ایران با مناسکهای جمعی مردم ایران پاینده مانده است. کنار همین سفرهها و آتشها و اجاقها و کتابها و بازیها. مرزها پیش و پس رفتهاند، سلطانها و موبدان و قاضیان و غازیان و خلیفهها رفتهاند، بناها ویران شده است، کتابخانهها سوخته و چشمهها خشک شده، اما ایران مانده است. مانده و تحفهٔ معنویت ایرانی و اسلام ایرانی را به تاریخ بشریت سپرده است. پس این حاکماناند که برای خوشنامیِ خود و خدمت به مردم ایران، نیازمند حرمت به این فرهنگ و مناسک بودهاند، نه بالعکس. پرهیز از ابراز علنی عناصر ملی و افتخارنکردن به آن، خاصه به نام بینوای اسلام و دین، در وهلهٔ اول به خود حاکم آسیب خواهد زد. آسیب به دین که بماند. همچنانکه ستیز با دین، در وهلهٔ اول، به خودِ پهلوی اول آسیب زد.
@Hamesh1
#یادداشت
مناسک نمادیناند. مناسک کارکرد دارند. یعنی قرار نیست منطق ریاضی یا علمی و فلسفی داشته باشند، بلکه منطق معنایی و کارکردگرایانه دارند. فلان عمل در فلان مناسک، از منظر بیرونی و بدون کشف چارچوب نمادین و عملگرایانه، شاید مضحک به نظر بیاید. دقیقا به همین دلیل، آنهایی که ذهنی منطقی و فلسفی یا علمی دارند، یا مرتجع و خشکهمذاقاند، معمولاً از سر تحقیر به مناسک نگاه میکنند و بسیاری از مناسک را مشتی خرافه میشمارند. این نکته بر تقریباً همهٔ مناسکهای ملی و دینی صادق است. برای مثال کافی است تحلیل برخی از روحانیون یا بنیادگرایان دینی را دربارهٔ آیین نوروز و گفتار برخی از روشنفکران عرفی یا اصلاحگران دینی را دربارهٔ برخی مناسک دینی بخوانیم.
سفرهٔ هفتسین در وجه بیرونی به تدارکی بیمعنا شبیه است. که چه؟ هفت عنصر بیربط که فقط در شروع حرف اولشان با همدیگر شریکاند، کنار هم چیده میشوند. خب، پرونده تمام است. این عمل خرافی را کنار بگذارید. منطق این مواجههٔ خشک و مکانیکی میتواند در برابر هر مناسکی با همین فرمان پیش برود. مثلاً حج را نگاه کنید. که چه؟ مشتی فرم و عمل ناموزون.
اما از منظر نمادین و کارکردی، این سفرهٔ هفترنگ، به تنهایی وجه مهمی از هویت ایرانی را یدک میکشد. این سفره میلیونمیلیون انسان را در جایجای جهان به گرد خود مینشاند و ایرانی میکند. مرز سیاسی یا پرچم یا نظام سیاسی و یا حتی دین چنین کارکرد فراگیری ندارد. جدای از کارکرد، شاید بتوان برای تکتک این عناصر هم معنای ژرف نمادین و تاریخی یافت.
اگر مناسک ملی شبیه آیینهای نوروزی، وجهی ملی دارند و بارِ ایرانیبودن و ایرانیماندن را یدک میکشند، بیش از همه بر حاکمان جامعه فرض است که سهم آیینهای ملی را پاس بدارند. بر آنان تکلیف ضروری است که بهدور از نگاههای طالبانی، ملیت را معنادار و مهم و مفید بشمارند. هفتسین مثالی ساده است، اما میتواند عیار باشد. عیار بر اینکه آنچه مردم ایران را ایرانی میکند و آنچه از سوی اکثریت مردم ایران مهم شمرده میشود، چقدر از جانب حاکمان هم مهم شمرده میشود.
خوشبختانه از رفتارهای سیاه ضدملی در آغاز انقلاب کاسته شده است. یعنی ایرانیت نیز تا حدودی وارد گفتمان سیاسی و فرهنگی جمهوری اسلامی شده. اما این فال نیک، نه اصلاً کافی است و نه در بسیاری از موارد اصیل و غیرتاکتیکی. درافتادن با وجه دینیِ جامعهٔ ایران و عَلَمکردن فرهنگ باستانیِ ایرانی برای پیریزی جامعهٔ نو، در دوران پهلوی اول، متأسفانه در دوران انقلاب بهعکس شد. حال نوبت درافتادن با وجه ملی بود، اینبار به نام دین. در این بین صدای امثال مرتضی مطهری که سعی بر نوعی آشتی و تعادل بین این دوپارهٔ فرهنگ جامعهٔ ایران داشتند، کمتر به جایی رسید. و شد آنچه شد.
امروز در نقطهٔ بحرانیای ایستادهایم. ملیت ایرانی سیاستزده است و محمل بغضها و کینهها و تحقیرهای تلمبارشده. ملیت ایرانی دستاویز فریبکاری و فرصتطلبی شده و آب زمزم سیاستمدارانِ خونریز دنیا در ابراز دوستیِ دروغین به ایران و مردم خستهاش. به این معنا که اگر نبود وجه تقابل ملیگرایی برای مقابله با جمهوری اسلامی، ملیت در حاشیهٔ گفتمان برخی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی و سیاسیون سفاک دنیا هم نبود.
برای ارزیابی این نکته، کافیست نوع مواجههٔ آنان با تلاشهای زبانیِ ساختارها در حفظ زبان فارسی را ببینیم؛ همه تمسخر است و خوارداشت و طعن. با اینکه زبان مهمترین مؤلفهٔ حفظ مفهومی به نام فرهنگ ایرانی است، ولو آنکه حداد عادل عهدهدار ساختاری باشد که به آن خدمت میکند. از طرفی دیگر، ملیت همچنان در ذهن و زبان و قاببندی و بیانیه و بخشنامه و بودجه نهادهای رسمی و حاکمان ارشد جمهوری اسلامی، به هیچوجه به قدر کافی و محوری حاضر نیست. این حضورِ ضروری، پادزهر ابزارشدن ملیت بود، که متأسفانه غایب یا ناکافی باقی ماند. برای ارزیابی ساده و نمادین این نکته، میزان حضور همان مقولهٔ ساده هفتسین را در قاب پیامهای رسمیِ نوروزی ببینید.
ایران با مناسکهای جمعی مردم ایران پاینده مانده است. کنار همین سفرهها و آتشها و اجاقها و کتابها و بازیها. مرزها پیش و پس رفتهاند، سلطانها و موبدان و قاضیان و غازیان و خلیفهها رفتهاند، بناها ویران شده است، کتابخانهها سوخته و چشمهها خشک شده، اما ایران مانده است. مانده و تحفهٔ معنویت ایرانی و اسلام ایرانی را به تاریخ بشریت سپرده است. پس این حاکماناند که برای خوشنامیِ خود و خدمت به مردم ایران، نیازمند حرمت به این فرهنگ و مناسک بودهاند، نه بالعکس. پرهیز از ابراز علنی عناصر ملی و افتخارنکردن به آن، خاصه به نام بینوای اسلام و دین، در وهلهٔ اول به خود حاکم آسیب خواهد زد. آسیب به دین که بماند. همچنانکه ستیز با دین، در وهلهٔ اول، به خودِ پهلوی اول آسیب زد.
@Hamesh1
#یادداشت
سیّد رضی هشت قصیدهی نوروزیه و هفت قصیدهٔ مهرگانیه دارد و بیشتر آن در مَدح و تهنیتِ بهاءالدوله دیلمی و الطائع عباسی است، امّا سیّد مرتضی (رضی الله عنه) که عُمری دراز یافت و با پادشاهان و امیران و وزیران بسیاری معاشرت و مصاحبت میداشته است، یازده قصیدهی نوروزیّه و نُه قصیدهی مهرگانیه سروده است و به الفاظ و اشارات ظریف و لطیف نوروز و مهرگان را شادباش گفته است. و این ناچیز گمان میکنم در امری که سیّدین رضی و مرتضی أعلى الله مقامها چنان اظهارنظر میفرمایند، برای عظمت و اثبات شوکت و عزّت این دو جشن بزرگ ایرانی، نوروز و مهرگان، در قرن چهارم و پنجم در فرهنگ شیعه و اینکه دو عید و بزرگداشت و اجرای آیینها در نزد شیعیان موضوعیّت داشته است، همین مقدار که عرض کردم کافی است.
متن کامل مقاله
@Hamesh1
متن کامل مقاله
@Hamesh1
شب قدر دیروز، شب قدر امروز
شب قدری که با آن بزرگ شدیم، شبی شلوغ و کمتوقف بود. شبی که باید فهرست اعمال را از روی مفاتیح خواند و یکیکشان را تندتند انجام داد. حتی علاوه بر آن دو سه روز نماز قضا خواند. شبی که دعاهایی بلند را باید بدون دانستن خوبِ معنایشان، فقط تمام کرد. خلاصه لحظهای نایستاد و یکدم نفس نکشید. شبی که در فضایی جبرآلود قرار بود سرنوشت یکسال رقم بخورد. ما هیچ، ما نگاه و تضرع. شبی که آسمان شلوغ بود و زمین شلوغتر. شبی که بار سنگینش را باید روی زمین میگذاشتی و نفس میکشیدی. شبی که خدا با آن آغاز میشد و بعد از شب چندمش، وداع میگفت و میرفت. شبی که قدر و قیمت داشت، اما از فرط جنبوجوش، نمیشد چند گام عقب گذاشت و در آرامش و سکون تماشایش کرد.
شب قدری که بعدها آزمودم و اندیشیدم و خواندم، شبی آهسته و آرام شد. شبی که از فهرست اعمال «پیشنهادی» چندتایی را بسته به احوال انتخاب میکردی و میایستادی و آرام و با طمأنینه مشغولشان میشدی. شبی که از آن بالاتر، بسته به احوال خودت، با زبان خودت و درد خودت و تمنای خودت و راز خودت، چون شبان مثنوی، در پیشگاه خدا میایستی و بر بام بلند میروی و به معراج میشتابی و خودت رخ ماه میبوسی.* شبی که بدون واسطه با خدا رابطهای شخصی میسازی. شبی که تفکری آرام یا بحثی سنجیده و علمی مراتبش بسی بلند شد. شبی که غار حرای تأمل بر اوضاع و احوال خود شد. یعنی مرور گذشته و تأسف بر لغزشها و عزم بر تغییر فردا؛ عزمی که برآمده از خویشتنداریِ روزه، پرتوانتر شده بود. شبی که تقدیرش از همین دقیقههای تغییر و عزم بر اصلاح آغاز میشد و یکسال پیشروی را به دست خودت رقم میزد.**
از شب قدر دیروز تا شب قدر امروز فاصله کم نیست. چهبسا شب قدر دیروز گام ضروری تجربهٔ شب قدر امروز باشد. شب قدری که شخصی است و وصف است و نه تجویز. هر چه هست، این شب قدر بارِ خاطر نیست، یارِ شاطر است. خواستنیتر و دلبرتر است. معنویت در این شب قدر بیشتر جلوه میکند، اما نه اینکه فردایش روز خدا نباشد. قبول که نفحهٔ خاص*** در این شب میوزد، قبول که جان آسانتر شسته میشود، اما فرصت هم یکسره از کف نمیرود. این شب قدر تمرین است، تمرین اینکه از شبهای به ظاهر ساده و بعدیِ خدا، میتوان قدر ساخت. اینکه میتوان هر شب روزنه زد**** و با تجربهٔ خطاب، از بستگی و خفگیِ دوزخها رهید.
*ملولان همه رفتند درِ خانه ببندید
بر آن عقل ملولانه همه جمع بخندید
به معراج برآیید چو از آل رسولید
رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید
چو او ماه شکافید شما ابر چرایید
چو او چست و ظریفست شما چون هلپندید (مولانا)
** الهامگرفته از تفسیر موسی صدر از شب قدر
*** گفت پیغامبر که نفحتهای حق
اندرین ایام میآرد سبق
گوش و هش دارید این اوقات را
در ربایید این چنین نفحات را
نفحه آمد مر شما را دید و رفت
هر که را میخواست جان بخشید و رفت (مولانا)
**** دوزخست آن خانه کان بیروزنست
اصل دین ای بنده روزن کردنست (مولانا)
#تأملات
@Hamesh1
شب قدری که با آن بزرگ شدیم، شبی شلوغ و کمتوقف بود. شبی که باید فهرست اعمال را از روی مفاتیح خواند و یکیکشان را تندتند انجام داد. حتی علاوه بر آن دو سه روز نماز قضا خواند. شبی که دعاهایی بلند را باید بدون دانستن خوبِ معنایشان، فقط تمام کرد. خلاصه لحظهای نایستاد و یکدم نفس نکشید. شبی که در فضایی جبرآلود قرار بود سرنوشت یکسال رقم بخورد. ما هیچ، ما نگاه و تضرع. شبی که آسمان شلوغ بود و زمین شلوغتر. شبی که بار سنگینش را باید روی زمین میگذاشتی و نفس میکشیدی. شبی که خدا با آن آغاز میشد و بعد از شب چندمش، وداع میگفت و میرفت. شبی که قدر و قیمت داشت، اما از فرط جنبوجوش، نمیشد چند گام عقب گذاشت و در آرامش و سکون تماشایش کرد.
شب قدری که بعدها آزمودم و اندیشیدم و خواندم، شبی آهسته و آرام شد. شبی که از فهرست اعمال «پیشنهادی» چندتایی را بسته به احوال انتخاب میکردی و میایستادی و آرام و با طمأنینه مشغولشان میشدی. شبی که از آن بالاتر، بسته به احوال خودت، با زبان خودت و درد خودت و تمنای خودت و راز خودت، چون شبان مثنوی، در پیشگاه خدا میایستی و بر بام بلند میروی و به معراج میشتابی و خودت رخ ماه میبوسی.* شبی که بدون واسطه با خدا رابطهای شخصی میسازی. شبی که تفکری آرام یا بحثی سنجیده و علمی مراتبش بسی بلند شد. شبی که غار حرای تأمل بر اوضاع و احوال خود شد. یعنی مرور گذشته و تأسف بر لغزشها و عزم بر تغییر فردا؛ عزمی که برآمده از خویشتنداریِ روزه، پرتوانتر شده بود. شبی که تقدیرش از همین دقیقههای تغییر و عزم بر اصلاح آغاز میشد و یکسال پیشروی را به دست خودت رقم میزد.**
از شب قدر دیروز تا شب قدر امروز فاصله کم نیست. چهبسا شب قدر دیروز گام ضروری تجربهٔ شب قدر امروز باشد. شب قدری که شخصی است و وصف است و نه تجویز. هر چه هست، این شب قدر بارِ خاطر نیست، یارِ شاطر است. خواستنیتر و دلبرتر است. معنویت در این شب قدر بیشتر جلوه میکند، اما نه اینکه فردایش روز خدا نباشد. قبول که نفحهٔ خاص*** در این شب میوزد، قبول که جان آسانتر شسته میشود، اما فرصت هم یکسره از کف نمیرود. این شب قدر تمرین است، تمرین اینکه از شبهای به ظاهر ساده و بعدیِ خدا، میتوان قدر ساخت. اینکه میتوان هر شب روزنه زد**** و با تجربهٔ خطاب، از بستگی و خفگیِ دوزخها رهید.
*ملولان همه رفتند درِ خانه ببندید
بر آن عقل ملولانه همه جمع بخندید
به معراج برآیید چو از آل رسولید
رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید
چو او ماه شکافید شما ابر چرایید
چو او چست و ظریفست شما چون هلپندید (مولانا)
** الهامگرفته از تفسیر موسی صدر از شب قدر
*** گفت پیغامبر که نفحتهای حق
اندرین ایام میآرد سبق
گوش و هش دارید این اوقات را
در ربایید این چنین نفحات را
نفحه آمد مر شما را دید و رفت
هر که را میخواست جان بخشید و رفت (مولانا)
**** دوزخست آن خانه کان بیروزنست
اصل دین ای بنده روزن کردنست (مولانا)
#تأملات
@Hamesh1
پراید یا پرادو؟ مشغله این است
سوار ماشینش شدم. مسافت کوتاه بود. به محض اینکه سوار شدم، صدای رادیوضبط ماشین توجهم را جلب کرد. اول فکر کردم رادیوست، بعد معلومم شد که خیر. این صدا پخش میشد: شما یه فرد فرهیخته رو میشناسید که بیش از چند دقیقه در روز در اینستاگرام بچرخه؟ یه نفر موفق رو میشناسید که بیش از پنج دقیقه خرج مرور پیامهاش کند؟ من که نمیشناسم. با اوجوفرود ماهرانهٔ سخنران و نوع محتوی، حدس میزدم که سخنران روحانی است.
دستش روی ولوم ضبط چرخید. فهمیدم که رادیو نیست و میخواست اینجا را بیشتر و بهتر بشنود: بله، ظرف مغزی شما گنجایشی داره. وقتی یکسره خرج وبگردی و اینستاگرامگردی میشه، فرصتی نمیمونه برای... گفتم الان میگوید: عبادت، علم، فضیلت... اما فرمود: سرمایهدارشدن! فرصت و توان ذهنیای نمیمونه برای سرمایهدارشدن. جا خوردم! سخنران جسمانیِ جسمانی بود!
نزدیکهای آخر مسیر کوتاهمان بود. جوان بود و مذهبی به نظر میرسید. تهچهرهای افغانستانی داشت. پرایدش هم نسبتاً سروحال بود. پرسید: آقا چطور میشه پولدار شد؟ ذهنش مشغول بود. گفتم: از این سؤالهای سخت نپرس. در آن حدی که مدنظر شماست و در این اوضاع اقتصادی، بهترین راهش بابای پولدار است! زد زیر خنده. گفتم اینقدر هم شوخی نمیکنم. تا جایی که منِ نابلد و نامتخصص میدونم، گرچه تلخه، اما پولدارشدن معمولاً در بین اونهایی میماند که تو طبقات عالیتر از حیث اقتصادی یا سیاسی و اجتماعی متولد میشند. یعنی باید کوبید و از نو ساخت! شبیه فیلمفارسیها یا کلیشهٔ بالیوودی، نادر فقیرانی از طبقات پایین رشد میکنند و سرمایهدار میشند و از چرخهٔ فقر بیرون میان. قاعده بر این است که پول و قدرت معمولاً در خود دایرهٔ سرمایهداران و قدرتمندان میچرخه و میمونه. راه دیگر اینکه درآمدت غیرریالی باشه. میتونی؟
گفت یعنی فقیر فقیر میمونه و پولدار پولدار. گفتم تا جایی که من میدونم، شواهدِ تلخ این را میگه. گفت ولی اگر خدا بخواد بشه، میشه ما هم پولدار شیم. سخنرانِ پکیجفروش هنوز در ذهن او پیروز بود. گفتم: پای شرطی را وسط نکش که زبان را ببندد. آن که بله! بر او آسان است، اما... ادامه ندادم و صلاح ندانستم که بحث را الهیاتی کنم. به آخر مسیر رسیدیم. کرایه را دادم. منصفانه برداشت و خداحافظی کرد. و شنیدن سخنرانی را از سر گرفت.
پیاده شدم. به این روزهای سخت و تنگ اقتصادی مردم فکر کردم. به نگرانی از آینده و حسرت خرید سادهترین چیزها. به وارورنگی ارزشهای اجتماعی و برصدرنشستن ثروت و ثروتمندی. به چهرهٔ مذهبی راننده و سخنرانیِ فریبا و توهمبخشِ آن واعظِ سرمایهداری با کمکردن اینستاگرامگردی! به چاپ انبوه کتابهای خودیاری یا کسب ثروت در کمترین زمان! به زمینههای رشد جریانهای پوپولیستی و راستگرا در این واویلا. به ارزانشدن فضیلتهای اخلاقی و انسانی با دیو فقر و خدای پول. و به بنبستهای سیاسی و نهادی که ثمرهاش چنین گرایشهای رفتاری و شبهروانشناسانه است. به این فکر کردم در اوضاع عادی، آن جوان احتمالاً در این روزهای فراغت آخر سال یا شبهای قدر در ماه رمضان، به سخنرانی علمی یا اخلاقی گوش میداد. اما حالا...
یاد مطلبی (۱) افتادم که چند روز پیش خوانده بودم. دربارهٔ اثرات مخرب زیستشناختی و مشخصاً استرسِ ناشی از فقر در بدن فقیران و حتی نسلهای بعدیشان! اینکه ممکن است اضطرابِ فقر و نکبت نداری حتی در شکلگیریِ سلولهای بدن و نحوهٔ بیان کدهای ژنتیکی تأثیر بگذارد و این تغییرات به نسل بعد منتقل شود. مثلاً آیا راننده یا ما، اضطراب فقر را از گذشتگان فقیرترمان به ارث بردهایم؟ و همین ژنهای اضطراب، خارخارِ فکر راننده بود و انگیزهٔ پرسشش؟! یاد آیهٔ قرآن افتادم که این هراس را به شیطان منسوب میکند: الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ.
برگردم به سر سخن روایتِ راننده. فکر و پرسشش دو سوی داشت. او امیدوار بود که میتواند عقببودنِ اولیهٔ نقطهٔ شروع مسابقه را حتی بعد از شلیک تپانچه جبران کند! آنهم در سیل ناامیدی و نگرانی که خانههای جامعه را برده است. اینکه او زودتر از خود فقر، از ترس فقر نمرده بود. و این درخشان بود؛ که کسانی که واقعیتهای بیرون ایران را هم دیدهاند، لابد میدانند که فلاکت ذهنیِ مردم ایران به هزار دلیل، بارها بیشتر از واقعیتِ فقر و تورم طولانیِ چمبرهزده بر کشور است.
اما وجه دیگرش. میارزد که جوان پرایدش را پرادو کند؟ چون پرادوی جاهطلبانهٔ خیالیِ او اگر هم حاصل شود، که بنابر همین شواهد مطالعاتی احتمالاً نمیشود، یا با روشهای نامتعارف و نادرست است و یا در حلالترین حالت، با چهاردهساعتشدنِ کارِ هشت ساعتهٔ روزانه. چه سود؟! به قول عیسی: شخص را چه سود دارد که تمام دنیا را ببَرد و جان خود را ببازد؟ (متی ۱۶:۲۶)
)۱ چرا فقر شبیه نوعی بیماری است؟
#داستانک
@Hamesh1
سوار ماشینش شدم. مسافت کوتاه بود. به محض اینکه سوار شدم، صدای رادیوضبط ماشین توجهم را جلب کرد. اول فکر کردم رادیوست، بعد معلومم شد که خیر. این صدا پخش میشد: شما یه فرد فرهیخته رو میشناسید که بیش از چند دقیقه در روز در اینستاگرام بچرخه؟ یه نفر موفق رو میشناسید که بیش از پنج دقیقه خرج مرور پیامهاش کند؟ من که نمیشناسم. با اوجوفرود ماهرانهٔ سخنران و نوع محتوی، حدس میزدم که سخنران روحانی است.
دستش روی ولوم ضبط چرخید. فهمیدم که رادیو نیست و میخواست اینجا را بیشتر و بهتر بشنود: بله، ظرف مغزی شما گنجایشی داره. وقتی یکسره خرج وبگردی و اینستاگرامگردی میشه، فرصتی نمیمونه برای... گفتم الان میگوید: عبادت، علم، فضیلت... اما فرمود: سرمایهدارشدن! فرصت و توان ذهنیای نمیمونه برای سرمایهدارشدن. جا خوردم! سخنران جسمانیِ جسمانی بود!
نزدیکهای آخر مسیر کوتاهمان بود. جوان بود و مذهبی به نظر میرسید. تهچهرهای افغانستانی داشت. پرایدش هم نسبتاً سروحال بود. پرسید: آقا چطور میشه پولدار شد؟ ذهنش مشغول بود. گفتم: از این سؤالهای سخت نپرس. در آن حدی که مدنظر شماست و در این اوضاع اقتصادی، بهترین راهش بابای پولدار است! زد زیر خنده. گفتم اینقدر هم شوخی نمیکنم. تا جایی که منِ نابلد و نامتخصص میدونم، گرچه تلخه، اما پولدارشدن معمولاً در بین اونهایی میماند که تو طبقات عالیتر از حیث اقتصادی یا سیاسی و اجتماعی متولد میشند. یعنی باید کوبید و از نو ساخت! شبیه فیلمفارسیها یا کلیشهٔ بالیوودی، نادر فقیرانی از طبقات پایین رشد میکنند و سرمایهدار میشند و از چرخهٔ فقر بیرون میان. قاعده بر این است که پول و قدرت معمولاً در خود دایرهٔ سرمایهداران و قدرتمندان میچرخه و میمونه. راه دیگر اینکه درآمدت غیرریالی باشه. میتونی؟
گفت یعنی فقیر فقیر میمونه و پولدار پولدار. گفتم تا جایی که من میدونم، شواهدِ تلخ این را میگه. گفت ولی اگر خدا بخواد بشه، میشه ما هم پولدار شیم. سخنرانِ پکیجفروش هنوز در ذهن او پیروز بود. گفتم: پای شرطی را وسط نکش که زبان را ببندد. آن که بله! بر او آسان است، اما... ادامه ندادم و صلاح ندانستم که بحث را الهیاتی کنم. به آخر مسیر رسیدیم. کرایه را دادم. منصفانه برداشت و خداحافظی کرد. و شنیدن سخنرانی را از سر گرفت.
پیاده شدم. به این روزهای سخت و تنگ اقتصادی مردم فکر کردم. به نگرانی از آینده و حسرت خرید سادهترین چیزها. به وارورنگی ارزشهای اجتماعی و برصدرنشستن ثروت و ثروتمندی. به چهرهٔ مذهبی راننده و سخنرانیِ فریبا و توهمبخشِ آن واعظِ سرمایهداری با کمکردن اینستاگرامگردی! به چاپ انبوه کتابهای خودیاری یا کسب ثروت در کمترین زمان! به زمینههای رشد جریانهای پوپولیستی و راستگرا در این واویلا. به ارزانشدن فضیلتهای اخلاقی و انسانی با دیو فقر و خدای پول. و به بنبستهای سیاسی و نهادی که ثمرهاش چنین گرایشهای رفتاری و شبهروانشناسانه است. به این فکر کردم در اوضاع عادی، آن جوان احتمالاً در این روزهای فراغت آخر سال یا شبهای قدر در ماه رمضان، به سخنرانی علمی یا اخلاقی گوش میداد. اما حالا...
یاد مطلبی (۱) افتادم که چند روز پیش خوانده بودم. دربارهٔ اثرات مخرب زیستشناختی و مشخصاً استرسِ ناشی از فقر در بدن فقیران و حتی نسلهای بعدیشان! اینکه ممکن است اضطرابِ فقر و نکبت نداری حتی در شکلگیریِ سلولهای بدن و نحوهٔ بیان کدهای ژنتیکی تأثیر بگذارد و این تغییرات به نسل بعد منتقل شود. مثلاً آیا راننده یا ما، اضطراب فقر را از گذشتگان فقیرترمان به ارث بردهایم؟ و همین ژنهای اضطراب، خارخارِ فکر راننده بود و انگیزهٔ پرسشش؟! یاد آیهٔ قرآن افتادم که این هراس را به شیطان منسوب میکند: الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ.
برگردم به سر سخن روایتِ راننده. فکر و پرسشش دو سوی داشت. او امیدوار بود که میتواند عقببودنِ اولیهٔ نقطهٔ شروع مسابقه را حتی بعد از شلیک تپانچه جبران کند! آنهم در سیل ناامیدی و نگرانی که خانههای جامعه را برده است. اینکه او زودتر از خود فقر، از ترس فقر نمرده بود. و این درخشان بود؛ که کسانی که واقعیتهای بیرون ایران را هم دیدهاند، لابد میدانند که فلاکت ذهنیِ مردم ایران به هزار دلیل، بارها بیشتر از واقعیتِ فقر و تورم طولانیِ چمبرهزده بر کشور است.
اما وجه دیگرش. میارزد که جوان پرایدش را پرادو کند؟ چون پرادوی جاهطلبانهٔ خیالیِ او اگر هم حاصل شود، که بنابر همین شواهد مطالعاتی احتمالاً نمیشود، یا با روشهای نامتعارف و نادرست است و یا در حلالترین حالت، با چهاردهساعتشدنِ کارِ هشت ساعتهٔ روزانه. چه سود؟! به قول عیسی: شخص را چه سود دارد که تمام دنیا را ببَرد و جان خود را ببازد؟ (متی ۱۶:۲۶)
)۱ چرا فقر شبیه نوعی بیماری است؟
#داستانک
@Hamesh1
ترجمان
چرا فقر شبیه نوعی بیماری است؟
کریستین کوپر، نوتیلوس— هرگز روی کاغذ حدس نخواهید زد که من در فقر و گرسنگی بزرگ شدهام. جدیدترین دستمزد سالانۀ من بالغ بر ۷۰۰ هزار دلار بود. من در «پروژۀ امنیت ملی ترومن» کار میکنم و عضو دورهایِ «شورای روابط خارجی» هستم. ناشرم بهتازگی جدیدترین مجموعۀ کتابم…
تیترها هیچ نیازی به شرح ندارند. اولی سایت و روزنامهٔ اسرائیلیِ مشهور، هاآرتص است و دومی یورونیوز. ترجمهکردن هر دو کافی است برای ثبت تصویری فضاحتبار و شرمسارانه در تاریخ انسان مدرن در حقوق بشر و آزادی بیان به دست یگانه دموکراسیِ [شر و کشتار و تبعیض] منطقه!
هاآرتص ۲۱ مارچ ۲۰۲۵
تیتر اصلی:
حتی فعالان ضدجنگ اسرائیلی میگویند که ساکنان غزه هم بشرند
زیرتیتر:
اسرائیل بهتازگی بزرگترین کشتار کودکان را در تاریخش مرتکب شده است. ۲۰۰ کودک و ۱۰۰ زن در یک روز. در مجموع ۴۰۰ شهروند کشته شدند و تعداد کشتهها هنوز نهایی نیست. این تعداد در رسانههای اسرائیلی گزارش نشده است، که اگر هم شده بود، بهروال همیشه به شیوهای گستاخانه تقلیل داده میشد.
یورونیوز ۲۵ مارچ ۲۰۲۵
تیتر اصلی:
بنابر ادعاها، شهرکنشینان اسرائیلی به حمدان بلال، کارگردان فلسطینیِ برندهٔ اسکار، حمله کردند
زیرتیتر:
شاهدان محلی گفتهاند که شهرکنشینان کرانهٔ باختری، به حمدان بلال، یکی از دو کارگردان برندهٔ اسکار مستند «هیچ سرزمین دیگری»، پیش از آنکه به دست ارتش اسرائیل بازداشت شود، حمله کردند.
@Hamesh1
هاآرتص ۲۱ مارچ ۲۰۲۵
تیتر اصلی:
حتی فعالان ضدجنگ اسرائیلی میگویند که ساکنان غزه هم بشرند
زیرتیتر:
اسرائیل بهتازگی بزرگترین کشتار کودکان را در تاریخش مرتکب شده است. ۲۰۰ کودک و ۱۰۰ زن در یک روز. در مجموع ۴۰۰ شهروند کشته شدند و تعداد کشتهها هنوز نهایی نیست. این تعداد در رسانههای اسرائیلی گزارش نشده است، که اگر هم شده بود، بهروال همیشه به شیوهای گستاخانه تقلیل داده میشد.
یورونیوز ۲۵ مارچ ۲۰۲۵
تیتر اصلی:
بنابر ادعاها، شهرکنشینان اسرائیلی به حمدان بلال، کارگردان فلسطینیِ برندهٔ اسکار، حمله کردند
زیرتیتر:
شاهدان محلی گفتهاند که شهرکنشینان کرانهٔ باختری، به حمدان بلال، یکی از دو کارگردان برندهٔ اسکار مستند «هیچ سرزمین دیگری»، پیش از آنکه به دست ارتش اسرائیل بازداشت شود، حمله کردند.
@Hamesh1
جمعیت بار هستی را از سینهٔ ما برمیدارد. بالعکس، تنهایی تیغ تیزی است که به دست زنگیِ مستِ هستی میافتد و او با آن شرحهشرحهمان میکند! عقل نزدیکبین میگوید مدام به جمعیت پناه ببر. یکسره در شلوغی و هیاهویش محو شو، تا مجروح نشوی. عقل دوراندیش میگوید با تنهایی کنار بیا. بر زمختی و دشواریِ تنهایی صبر کن تا روی نرمش پدیدار شود؛ جان میبازی، ولی میارزد.
روند زندگی به ما هیچ تضمینی نمیدهد که جمعیتها را حفظ کند. تلخکامانهاش این است که هیچ جمعی پایدار نخواهد بود. چون هیچ جمعی نامتناهی نیست. حتی به فرض پایداری، مگر توان تخدیر و تسکین جمع چقدر است؟ پس در این بین آیا حکم عقلِ دوراندیش در آمیزش با تنهایی و خویش، عاقلانهتر و پایاتر نیست؟ چون زور زندگی آنقدر نیست که نشستن با خویش را هم از ما بگیرد. اما خود هم متناهی و گاهی وحشتانگیز است.
پس از هر طرف که رفتیم، جز وحشتمان نیفزود. گویا در ندرت جمع و وحشت خویش، در تناهیِ جمعیت و خود، راهی جز فرار نمیماند. به چه سویی؟ نامتناهی. کجاست؟ از خدا به خدا. الی الله!
#تأملات
@Hamesh1
روند زندگی به ما هیچ تضمینی نمیدهد که جمعیتها را حفظ کند. تلخکامانهاش این است که هیچ جمعی پایدار نخواهد بود. چون هیچ جمعی نامتناهی نیست. حتی به فرض پایداری، مگر توان تخدیر و تسکین جمع چقدر است؟ پس در این بین آیا حکم عقلِ دوراندیش در آمیزش با تنهایی و خویش، عاقلانهتر و پایاتر نیست؟ چون زور زندگی آنقدر نیست که نشستن با خویش را هم از ما بگیرد. اما خود هم متناهی و گاهی وحشتانگیز است.
پس از هر طرف که رفتیم، جز وحشتمان نیفزود. گویا در ندرت جمع و وحشت خویش، در تناهیِ جمعیت و خود، راهی جز فرار نمیماند. به چه سویی؟ نامتناهی. کجاست؟ از خدا به خدا. الی الله!
#تأملات
@Hamesh1
سخنی با دشمنان همدست
از اویی که بدون حتی یک شعر محفوظ از خیام و فردوسی و حافظ، کنار قبرشان از سر بغض شعارهای نژادپرستانه سر میدهد، تا آن نادانی که فتوای تخریب مزار حکیمی چون خیام را میدهد، گرچه در ظاهر فاصله بسیارست، ولی در واقع امر یک وجب هم فاصله نیست. هر دو بیخبرند و نامطلع، در آنچه با آن میستیزند. هر دو چون دنکیشوتاند در جنگ با آسیابهای بادی. ولی جالب آنکه هر دو، خاصه رسانههایشان، خوراک همدیگر را تأمین میکنند. هر دو یکروز بدون همدیگر زیست نمیتوانند کرد و اینقدر ادامه میدهند تا بتوانند بالاخره بنای تاریخیِ هزارساله در همزیستی و همافزاییِ مبارک ایرانیت و اسلام را بر پهنهٔ این سرزمین برکنند.
البته تفاوتی مهم پابرجاست. نژادپرست حافظنشناسِ ما در کنار مزار حافظ، شهروندی عادی است که از سر تحقیر فرهنگ ملی و بغض نادیدهگرفتهشدن، سنگ ملیت را بر سینه میزند و حافظ را وجهالمصالحه میکند؛ ولو آنکه یک غزل از حافظِ عربیسرا و قرآننواز حفظ نباشد. و با افسانهٔ خطرناک ژن خوبِ آریایی و ژن بد غیر از آن بالیده باشد؛ که میهنشیفتگی (شوونیسم) همیشه میوهٔ آفتزدهٔ درخت تحقیر است.
ولی مفتیِ آمرِ تخریب مزار خیام گناهش بسی بیشتر است. همچنانکه قدرتش بیشتر است. همچنانکه نژادپرستیِ روییده بر مزار حافظ و فردوسی، بر اسلامگراییِ نابخردانهٔ امثال او سر برآورده.
شد آنکه اهل نظر بر کناره میرفتند
هزار گونه سخن بر زبان و لب خاموش
مزاجِ دَهر تَبَه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی
صبحخیزی و سلامت طلبی چون حافظ
هر چه کردم همه از دولتِ قرآن کردم
(حافظ)
ای صاحب فتوا ز تو پرکارتریم
با اینهمه مستی، از تو هشیارتریم
تو خونِ کسان خوری و ما خونِ رَزان
انصاف بده، کدام خونخوارتریم؟
(خیام)
تو را دانش و دین رهاند درست
درِ رستگاری ببایدت جست
و گر دل نخواهی که باشد نژند
نخواهی که دائم به وی مستمند
به گفتار پیغمبرت راه جوی
دل از تیرگیها بدین آب شوی…
به یزدان گرای و به یزدان پناه
براندازه زو هر چه باید بخواه
جز او را مخوان کردگار سپهر
فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر
وزو بر روان محمد درود
به یارانش بر هر یکی برفزود
(فردوسی)
در این باره:
دیواری به نام مرز
نوروز در میانهٔ اسلامگرایی و اسلامهراسی
چلهٔ ۱۴۰۳ و چهار نکته
#یادداشت
@Hamesh1
از اویی که بدون حتی یک شعر محفوظ از خیام و فردوسی و حافظ، کنار قبرشان از سر بغض شعارهای نژادپرستانه سر میدهد، تا آن نادانی که فتوای تخریب مزار حکیمی چون خیام را میدهد، گرچه در ظاهر فاصله بسیارست، ولی در واقع امر یک وجب هم فاصله نیست. هر دو بیخبرند و نامطلع، در آنچه با آن میستیزند. هر دو چون دنکیشوتاند در جنگ با آسیابهای بادی. ولی جالب آنکه هر دو، خاصه رسانههایشان، خوراک همدیگر را تأمین میکنند. هر دو یکروز بدون همدیگر زیست نمیتوانند کرد و اینقدر ادامه میدهند تا بتوانند بالاخره بنای تاریخیِ هزارساله در همزیستی و همافزاییِ مبارک ایرانیت و اسلام را بر پهنهٔ این سرزمین برکنند.
البته تفاوتی مهم پابرجاست. نژادپرست حافظنشناسِ ما در کنار مزار حافظ، شهروندی عادی است که از سر تحقیر فرهنگ ملی و بغض نادیدهگرفتهشدن، سنگ ملیت را بر سینه میزند و حافظ را وجهالمصالحه میکند؛ ولو آنکه یک غزل از حافظِ عربیسرا و قرآننواز حفظ نباشد. و با افسانهٔ خطرناک ژن خوبِ آریایی و ژن بد غیر از آن بالیده باشد؛ که میهنشیفتگی (شوونیسم) همیشه میوهٔ آفتزدهٔ درخت تحقیر است.
ولی مفتیِ آمرِ تخریب مزار خیام گناهش بسی بیشتر است. همچنانکه قدرتش بیشتر است. همچنانکه نژادپرستیِ روییده بر مزار حافظ و فردوسی، بر اسلامگراییِ نابخردانهٔ امثال او سر برآورده.
شد آنکه اهل نظر بر کناره میرفتند
هزار گونه سخن بر زبان و لب خاموش
مزاجِ دَهر تَبَه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی
صبحخیزی و سلامت طلبی چون حافظ
هر چه کردم همه از دولتِ قرآن کردم
(حافظ)
ای صاحب فتوا ز تو پرکارتریم
با اینهمه مستی، از تو هشیارتریم
تو خونِ کسان خوری و ما خونِ رَزان
انصاف بده، کدام خونخوارتریم؟
(خیام)
تو را دانش و دین رهاند درست
درِ رستگاری ببایدت جست
و گر دل نخواهی که باشد نژند
نخواهی که دائم به وی مستمند
به گفتار پیغمبرت راه جوی
دل از تیرگیها بدین آب شوی…
به یزدان گرای و به یزدان پناه
براندازه زو هر چه باید بخواه
جز او را مخوان کردگار سپهر
فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر
وزو بر روان محمد درود
به یارانش بر هر یکی برفزود
(فردوسی)
در این باره:
دیواری به نام مرز
نوروز در میانهٔ اسلامگرایی و اسلامهراسی
چلهٔ ۱۴۰۳ و چهار نکته
#یادداشت
@Hamesh1
هامِش (علی سلطانی)
سخنی با دشمنان همدست از اویی که بدون حتی یک شعر محفوظ از خیام و فردوسی و حافظ، کنار قبرشان از سر بغض شعارهای نژادپرستانه سر میدهد، تا آن نادانی که فتوای تخریب مزار حکیمی چون خیام را میدهد، گرچه در ظاهر فاصله بسیارست، ولی در واقع امر یک وجب هم فاصله نیست.…
پینوشت موقت:
در نسخهٔ ابتدایی نوشته آورده بودم «امام جمعه». اشتباهم اعتماد به یکی از همین شبهرسانههای همدست این اوضاع، یعنی ایندیپندنت فارسی، بود. بعد اطلاع از اینکه سخنران امام جمعه نبوده، عنوان را حذف کردم. بعدش به سخنان خوبی در نقد ادعای مضحک تخریب بنای یادبود خیام و قطبیسازی دین و ملیت برخوردم. از طرف استاندار خراسان و سپسش وزیر ارشاد و معاون اجرایی رئیسجمهور و ... . لابد باید الان این «سخنان» را تحسین کنیم. تا حدی بله. اما در حد سخن و نه بیشتر. در حد اینکه اوضاع به نسبت ابتدای انقلاب، در حدی بهتر شده که این «سخنان» را در نقد این نادانیها داریم. اما سیاستمدار فقط نباید سخنران باشد. دو صد گفتهٔ او چون نیم کردار نیست. باید بررسی کرد که بازتاب عملی و نهادیِ این «سخنان» کجاست؟ وزرای ارشاد در این دههها کِی تدارک ساخت اثری وزین دربارهٔ شخصیتهای ملی را پیگیری کردهاند؟ وزرای آموزش و پرورش کِی دنبال خنثیکردن این دوگانهسازیها، با گنجاندن مفاخر ملی یا روایت غیرایدئولوژیک تاریخ ایران در پس و پیش از اسلام در کتابهای درسی بودهاند و ... رهبران سیاسی کِی ایرانیبودن را مثل مسلمانبودن جدی گرفتهاند و قسعلیهذا.
@Hamesh1
در نسخهٔ ابتدایی نوشته آورده بودم «امام جمعه». اشتباهم اعتماد به یکی از همین شبهرسانههای همدست این اوضاع، یعنی ایندیپندنت فارسی، بود. بعد اطلاع از اینکه سخنران امام جمعه نبوده، عنوان را حذف کردم. بعدش به سخنان خوبی در نقد ادعای مضحک تخریب بنای یادبود خیام و قطبیسازی دین و ملیت برخوردم. از طرف استاندار خراسان و سپسش وزیر ارشاد و معاون اجرایی رئیسجمهور و ... . لابد باید الان این «سخنان» را تحسین کنیم. تا حدی بله. اما در حد سخن و نه بیشتر. در حد اینکه اوضاع به نسبت ابتدای انقلاب، در حدی بهتر شده که این «سخنان» را در نقد این نادانیها داریم. اما سیاستمدار فقط نباید سخنران باشد. دو صد گفتهٔ او چون نیم کردار نیست. باید بررسی کرد که بازتاب عملی و نهادیِ این «سخنان» کجاست؟ وزرای ارشاد در این دههها کِی تدارک ساخت اثری وزین دربارهٔ شخصیتهای ملی را پیگیری کردهاند؟ وزرای آموزش و پرورش کِی دنبال خنثیکردن این دوگانهسازیها، با گنجاندن مفاخر ملی یا روایت غیرایدئولوژیک تاریخ ایران در پس و پیش از اسلام در کتابهای درسی بودهاند و ... رهبران سیاسی کِی ایرانیبودن را مثل مسلمانبودن جدی گرفتهاند و قسعلیهذا.
@Hamesh1
من اما اشک... (بازنشر)
روایتِ گرما تا سرمای حضور در تجمع حامیان فلسطین در آلمان
📌 از متن:
... من اما گریه؛ گریه برای فضای دوقطبی، سیاهوسفید، پُرکینه و پرتنشِ سخنگفتن از رنج فلسطین و درد لبنان و نسلکشی اسرائیل در فضای ایرانی. که من الان یا چپم که اینجایم یا مزدور نظام! یا پنجاهوهفتیام یا حزباللهی. وگرنه یا باید بیاعتنا بود یا منتظر منجیِ اسرائیلی ماند. وگرنه ما فقط باید به مهسا و نیکا و آرمیتا و کیان و... فکر کنیم و به «مسئلهٔ بیربط سرزمینیِ عربها»! کاری نداشته باشیم. من اما گریه؛ گریه برای ندیدن لحظهای مشابه این تجمع مردمی برای فلسطین در کشورم، جدای از کشمکشهای داخلی و بغضهای درونی و سختیهای معیشتی؛ که برخی اندک از هموطنانم را هوراگوی اسرائیل کرده است...
من اما گریه؛ گریه برای اینکه چرا ایرانی که یکتنه پشت فلسطین ایستاده و مایهٔ حسرت و تحسین عرب و غیرعرب در بسیاری از کشورهای مسلمان و غیرمسلمان است، چرا ایرانی که وسط این تجمع نامش به تحسین برده میشود، نباید در داخل بهگونهای آشتیجویانهتر سیاست بورزد، چرا نباید نماد دموکراسی و انتخابات آزاد باشد، چرا نباید حق تجمع آزاد و حق تحزب و آزادی آکادمیک را پاس بدارد، چرا نباید اینترنتش بیفیلترترین اینترنت دنیا باشد، چرا نباید تنوع را بیشتر به رسمیت بشناسد و با قرائتی نونوارتر از اسلام، دین را با آزادی همراه کند. چرا نباید در تصمیمهای شکستخورده بازاندیشی کند و چرا نباید مرز مدارا را چنان تعریف کند که هر ایرانی به شرط وطندوستی و خیرخواهی برای ایران، اجازهٔ حضور و زندگی و رفتوآمد آزادانه به آن را داشته باشد. چرا نباید در همین قصهٔ فلسطین آزادیِ اظهارنظر را چنان فراهم کند که منتقدان هم حرف بزنند و اینگونه نباشد که حتی جمعی از روحانیون در مجمع مدرسین اجازه نداشته باشد، سخنی اندک متفاوت از قرائت رسمی بگویند...
متن کامل
@Hamesh1
روایتِ گرما تا سرمای حضور در تجمع حامیان فلسطین در آلمان
📌 از متن:
... من اما گریه؛ گریه برای فضای دوقطبی، سیاهوسفید، پُرکینه و پرتنشِ سخنگفتن از رنج فلسطین و درد لبنان و نسلکشی اسرائیل در فضای ایرانی. که من الان یا چپم که اینجایم یا مزدور نظام! یا پنجاهوهفتیام یا حزباللهی. وگرنه یا باید بیاعتنا بود یا منتظر منجیِ اسرائیلی ماند. وگرنه ما فقط باید به مهسا و نیکا و آرمیتا و کیان و... فکر کنیم و به «مسئلهٔ بیربط سرزمینیِ عربها»! کاری نداشته باشیم. من اما گریه؛ گریه برای ندیدن لحظهای مشابه این تجمع مردمی برای فلسطین در کشورم، جدای از کشمکشهای داخلی و بغضهای درونی و سختیهای معیشتی؛ که برخی اندک از هموطنانم را هوراگوی اسرائیل کرده است...
من اما گریه؛ گریه برای اینکه چرا ایرانی که یکتنه پشت فلسطین ایستاده و مایهٔ حسرت و تحسین عرب و غیرعرب در بسیاری از کشورهای مسلمان و غیرمسلمان است، چرا ایرانی که وسط این تجمع نامش به تحسین برده میشود، نباید در داخل بهگونهای آشتیجویانهتر سیاست بورزد، چرا نباید نماد دموکراسی و انتخابات آزاد باشد، چرا نباید حق تجمع آزاد و حق تحزب و آزادی آکادمیک را پاس بدارد، چرا نباید اینترنتش بیفیلترترین اینترنت دنیا باشد، چرا نباید تنوع را بیشتر به رسمیت بشناسد و با قرائتی نونوارتر از اسلام، دین را با آزادی همراه کند. چرا نباید در تصمیمهای شکستخورده بازاندیشی کند و چرا نباید مرز مدارا را چنان تعریف کند که هر ایرانی به شرط وطندوستی و خیرخواهی برای ایران، اجازهٔ حضور و زندگی و رفتوآمد آزادانه به آن را داشته باشد. چرا نباید در همین قصهٔ فلسطین آزادیِ اظهارنظر را چنان فراهم کند که منتقدان هم حرف بزنند و اینگونه نباشد که حتی جمعی از روحانیون در مجمع مدرسین اجازه نداشته باشد، سخنی اندک متفاوت از قرائت رسمی بگویند...
متن کامل
@Hamesh1
Telegraph
من اما اشک...
به ایستگاه میرسم. تنها قطاری که مرا سر وقت میرساند، طبق روال نهچندان غریب، روی تابلو و در جلوی شمارهاش نوشته میشود: fällt aus. یعنی لغو شده. یعنی باید نیم ساعت برای قطار بعدی صبر کنم. کاری که تقریباً رسیدن به سر ساعت تجمع را ناممکن میکند. دودلم که برگردم.…
وطن شبیه اعضای بدن است. در بدن کرخت و کسل و بیتحرک، یا بدنی یکسره در کار و ورزش، خودآگاهی از اعضا به کمترین مقدار میرسد. مثلا شناگر بسیار بهتر از فردی عادی خودآگاهی از عضلات کتف و شانه دارد. یا یک کشاورز سنتی و رنجبر، از شدت کار و درد، حس حضور عضلات ساعد و پنجه را از کف میدهد. شبیه به این استعاره، خودآگاهی از وطن در دو حالت محو میشود: یکی سکونت دائم در وطن و دیگری دوریِ دائم از وطن.
سکونت دائم در وطن، خاصه اگر وطن نامطلوب باشد یا دستکم نامطلوب تصور شود، نرمنرم وطن را از خاطر فرد میبرد. همچنانکه ماهیِ غرق در آب، از آب بیخبر است. وطنآگاهی در ترک و فاصله است که تازه پدیدار میشود. دوری بلندمدت از وطن هم معمولاً و کمکم حس صمیمی و بیواسطه از وطن را میمیراند. دستکم در دوری بلندمدت، تصویری انتزاعی و رسانهای جایگزین ادراک واقعیتر از وطن میشود. اینجاست که گاهی برخی به آسانی راضی به خیانت به وطن یا حتی حمله به و نابودیِ آن با توجیههای صدمنیهغاز میشوند. چون حس زنده و گرم از وطن را از دست دادهاند.
#تأملات
@Hamesh1
سکونت دائم در وطن، خاصه اگر وطن نامطلوب باشد یا دستکم نامطلوب تصور شود، نرمنرم وطن را از خاطر فرد میبرد. همچنانکه ماهیِ غرق در آب، از آب بیخبر است. وطنآگاهی در ترک و فاصله است که تازه پدیدار میشود. دوری بلندمدت از وطن هم معمولاً و کمکم حس صمیمی و بیواسطه از وطن را میمیراند. دستکم در دوری بلندمدت، تصویری انتزاعی و رسانهای جایگزین ادراک واقعیتر از وطن میشود. اینجاست که گاهی برخی به آسانی راضی به خیانت به وطن یا حتی حمله به و نابودیِ آن با توجیههای صدمنیهغاز میشوند. چون حس زنده و گرم از وطن را از دست دادهاند.
#تأملات
@Hamesh1
زهر عکاسی
مرگ با خوشهٔ هر عکس میآید به دهان. ریههای هر عکس پُر اکسیژن مرگ است!*عکاسی بسته به سوژه است. انسان یا غیرانسان، جانداران یا اشیاء، هنری یا صنعتی. به دید من مهمترین و وجودیترین جنبهٔ عکاسی، عکاسی از سوژهٔ انسانی است. چرا؟ چون او سوژهای بدنمند و میراست. چون او با مرگ بدنش را بیوجه و رازآمیز میکند. و عکاسی از قضا دقیقاً با بدن او کار دارد!
عکاسی از هر انسان، شبیه ساعتی شنی است. به محض ثبت، سُرخوردن شنها آغاز میشود: او زمانی خواهد مرد و این عکس، روزی یادآور تلخ زندهبودن او میشود! وجودیبودن این موقعیت به این است که در غیبت عکاسی، بدن میرای سوژه ثبت نمیشد. در نبود عکاسی از انسان، بدن گرم مرگآلود او، صورت روشن و سینهٔ پُرتپش او، در جایی به صورت عینی ماندگار نمیشد. و به همین دلیل فرآیند از خاطرهها رفتن، به صورت طبیعی سپری میشد. ذهن امکان ثبت تمام جزئیات انسان میرا را نداشت و نرمنرم و آسانتر او را از یاد میبردیم یا با نبودنش سر میکردیم. و این دشواری فراق و سنگینی مرگ را تسکین میداد.
حال اما دهههاست که عکاسی و فیلمبرداری آمدهاند و قصهٔ طبیعی و آسانتر فراق را سد کردهاند. خاصه امروز که گوشیهای هوشمند عکاسی را امکان همیشه مهیا و جیبیِ ما کرده است! که عکسهای شیرین و پُرخندهٔ فراوان ما، بیشک روزی تلخ و مات خواهد شد. دستکم تا وقتی حاضران در صحنهٔ عکاسی خود زنده هستند و رفتههای عکس را یاد میکنند. روزی که همه بروند، ماندهای نیست که با غم فراق آلبوم عکسها را ورق بزند.
ما در این امکان به دست خود و برای آینده، تیردانی را پُر از تیر میکنیم. تیرهایی که روزی بر قلب ماندگان خواهد نشست. التفات بر این زهر خوابیده در هر عکس، خود تجربهٔ لذتبخش عکاسی از دوستان و نزدیکان را زهر میکند. خاصه اگر از سالخوردگان عکس بیندازی. شاید بشنوی: این عکس را برای سنگم میاندازی؟! یا برای یادکردنم؟ فشردن دکمهٔ شاتر عکس از انسان، عکاس مرگآگاه را هر بار زهر میچشاند؛ زهری که ناگریز است و خردسوز.
* برگرفته از شعر مشهور سهراب سپهری
#تأملات
@Hamesh1
مرگ با خوشهٔ هر عکس میآید به دهان. ریههای هر عکس پُر اکسیژن مرگ است!*عکاسی بسته به سوژه است. انسان یا غیرانسان، جانداران یا اشیاء، هنری یا صنعتی. به دید من مهمترین و وجودیترین جنبهٔ عکاسی، عکاسی از سوژهٔ انسانی است. چرا؟ چون او سوژهای بدنمند و میراست. چون او با مرگ بدنش را بیوجه و رازآمیز میکند. و عکاسی از قضا دقیقاً با بدن او کار دارد!
عکاسی از هر انسان، شبیه ساعتی شنی است. به محض ثبت، سُرخوردن شنها آغاز میشود: او زمانی خواهد مرد و این عکس، روزی یادآور تلخ زندهبودن او میشود! وجودیبودن این موقعیت به این است که در غیبت عکاسی، بدن میرای سوژه ثبت نمیشد. در نبود عکاسی از انسان، بدن گرم مرگآلود او، صورت روشن و سینهٔ پُرتپش او، در جایی به صورت عینی ماندگار نمیشد. و به همین دلیل فرآیند از خاطرهها رفتن، به صورت طبیعی سپری میشد. ذهن امکان ثبت تمام جزئیات انسان میرا را نداشت و نرمنرم و آسانتر او را از یاد میبردیم یا با نبودنش سر میکردیم. و این دشواری فراق و سنگینی مرگ را تسکین میداد.
حال اما دهههاست که عکاسی و فیلمبرداری آمدهاند و قصهٔ طبیعی و آسانتر فراق را سد کردهاند. خاصه امروز که گوشیهای هوشمند عکاسی را امکان همیشه مهیا و جیبیِ ما کرده است! که عکسهای شیرین و پُرخندهٔ فراوان ما، بیشک روزی تلخ و مات خواهد شد. دستکم تا وقتی حاضران در صحنهٔ عکاسی خود زنده هستند و رفتههای عکس را یاد میکنند. روزی که همه بروند، ماندهای نیست که با غم فراق آلبوم عکسها را ورق بزند.
ما در این امکان به دست خود و برای آینده، تیردانی را پُر از تیر میکنیم. تیرهایی که روزی بر قلب ماندگان خواهد نشست. التفات بر این زهر خوابیده در هر عکس، خود تجربهٔ لذتبخش عکاسی از دوستان و نزدیکان را زهر میکند. خاصه اگر از سالخوردگان عکس بیندازی. شاید بشنوی: این عکس را برای سنگم میاندازی؟! یا برای یادکردنم؟ فشردن دکمهٔ شاتر عکس از انسان، عکاس مرگآگاه را هر بار زهر میچشاند؛ زهری که ناگریز است و خردسوز.
* برگرفته از شعر مشهور سهراب سپهری
#تأملات
@Hamesh1