tgoop.com/harimezendgi/36809
Last Update:
🦋🦋شیطان مونث🦋🦋
#پارت_560
بدون اینکه پاچه هامو بدم بالا پاهامو از پل آویزون کردم و گذاشتمشون تو آب خنک و سرد، و گفتم:
-به هیچی!
دوست نداشتم تو صورتش نگاه کنم چون حس میکردم اونه که به نوعی بخش های مختلفی از زندگی منو تلخ و زهرمار کرد....
من از اینکه آرمان ازدواج کرده ناراحت نیستم از نارفیقی ناراحت بودم....
از چیزای دیگه....از اینکه اگه ارسلان منو سر گناه نکرده اسیر خودش نمیکرد الان همونطور که نادر گفته بود مثل بقیه دوستام میتونستم از دانشگاه فارغ التحصیل بشم و با کسی ازدواج کنم که حالم کنارش خوشه بدون اینکه مجبور بشم قبلش هزارو یه جور شکنجه جسمی و روحی بشمو طعم تحقیر و حقارت رو بچشم....
ارسلان چطور میخواست زخمهای روحی منو درمان کنه وقتی هر بار به پشت سر نگاه میکنم میبینم تمام چیزایی که دوست دارمو ازم گرفته.....
صداش خیلی آروم به گوشم رسید:
-مگه میشه آدم به هیچی فکر کنه...!؟
کنارم نشست....پاهامو تو آب خیلی آروم تکون دادم و گفتم:
-آره...بعضی وقتها هیچی تو زندگیت نمیبینی که بخوای بهش فکر کنی....هیچی....
به نیم رخم نگاه کرد و گفت:
-رفتی پیش دوستت....؟
دستای سردمو روی پاهام گذاشتم و گفتم:
-آره رفتم....
-خوش گذشت!؟
پوزخند زدم و گفتم:
-اووووو چجوووورم...
دستشو رو شونه ام گذاشت و منو به خودش نزدیک کرد...لبهاش روی صورت سردم نشست و آهسته بوسیدمو گفت:
-صبح و ظهر شب ورژنهات فرق میکننااا....صبح وقتی باهم بودیم اینجوری نبودی......
بدون اینکه تو چشماش نگاه کنم جواب دادم:
-چیزیم نیست....فقط یکم خستمه.....همین....
فکر کنم از تمام حرکات و حالتهام پیدا و مشخص بود که دقیقا یه چیزیم هست...حتی به همین خاطر همین خیلی نامطمئن پرسید:
-مطمئنی !؟
بالاخره سرمو به سمتش چرخوندم و عصبی گفتم:
-چیه!؟ دنبال چی هستی!؟ بازم میخوای گیر بدی!؟، هان!؟ دنبال چیز خاصی میگردی؟؟ اتفاق خاصی!؟؟ چیزی که بتونی باز به من بدبخت گیر بدی و آزارم بدی آره....!؟؟؟
عصبانیت و حرص تو صدا و لحن دشمن ستیز و خصمانه ام کاملا مشخص و هویدا بود...
دلم میخواست بزنمش...دلم میخواستم یه کشیده ی محکم بزنم تو گوششو بگم لعنت به تو که گاهی باعث میشی من اینقدر تاسف بخورم و احساس بدبختی و پوچی و افسردگی کنم....
جاخورده بود....اول اجازه داد من همه حرفامو بزنم بعد دستشو رو پیشونیم گذاشت و گفت:
-تب هم که نداری پس چرا داری هذیون میگی!؟
با این حرفش حسابی کفریم کرد....
اونقدر که حرصمو رو دستش خالی کردمو با عصبانیت از رو پیشونیم کنارش زدمو گفتم:
-حرص منو درنیار....اصلا با من حرف نزن...نمیخوام کنارم باشی...برو یه جای دیگه.....
اخم کرد...با این حال مثل خودم با داد و بیداد حرف نزد فقط آروم گفت:
-تو صبح خوب بودی رفتی بیرون و برگشتی اینجوری شدی....چیشده!؟ کی رو دیدی!؟
از ته حلقوم داد زدم:
-هیچکس.... هیچ چیز....حالم بهم میخوره وقتی عین ساواکی ها میخوای ازم حرف بکشی....
-تو چه مرگت شده دختر!؟
بلند شدمو با همون صدای بلند گفتم:
-خودت چه مرگت شده ...؟ چرا ول کن من نیستی!؟
اونم بلند شد...دستاش رو به کمرش تکیه داد و با لحنی نسبتا تهدید آمیز گفت:
- شانار....تو منو خوب میشناسی....من واسه خوشحالیت از هیچ چیز و هیچکاری دریغ نمیکنم...یه کاری نکن از این به بعد اجازه ندم بری بیرون....
مقابلش ایستادم و صاف تو چشماش زل زدمو گفتم:
-اسیر گرفتی آره !؟؟؟ خونه ت شده زندون زاویرا !؟؟؟
من شده بودم یه بمب...یا شاید بهتره بگم یه نارنجک که ارسلان ضامنش رو کشیده بود و حالا تقریبا منفجر شده بودم....داد و بیراد میکردمو بدون اینکه ترمز بگیرم حرف میزدم...ابراهیمم از اتاقکش اومده بود بیرون و مارو نگاه میکرد..ارسلان هم فقط ایستاده بود و حرفامو گوش میداد....
سرشو تاسف وار تکون داد و گفت:
-بس کن دیگه....
-نمیخوام...نمیخوام بس کنم...نمیخوام....
پوووووفی کرد و گفت:
-چته ؟؟ چرا پاچه میگیری بیخودی نکنه پریودی!؟
دستمو تو هوا تکون دادمو گفتم:
-برو بابا .....
بالاخره کفری شد و گفت:
-شانار بس کن و نزار اون روی من بالا بیاداااا.....
تا خواستم جوابشو بدم صدای زنگ و در توجه هردوی مارو به خودش جلب کرد...
ابراهیم پرید تو اتاقک نگهبانی و بعد چند دقیقا اومد بیرون دوید سمت ما و گفت:
-آقا....
ارسلان عصبی پرسید:
-چیه؟؟ کیه!؟
ابراهیم با مکث و ترس گفت:
-نهال خانمِ...
@harimezendgi👩❤️👨🦋
BY همسرانه حریم زندگی💑
Share with your friend now:
tgoop.com/harimezendgi/36809