Forwarded from تنیده ز دل بافته ز جان (سیاوش بیگی)
در ده می لعل لالهگون صافی
بگشای ز حلق شیشه خون صافی
کامروز برون ز جام می نیست مرا
یک دوست که دارد اندرون صافی
ظهیر فاریابی
ظهیر فاریابی، طاهربن محمّد. دیوان (نسخهٔ خطّی)، دستنویس به نشانی Per 262 کتابخانهٔ چستربیتی، نستعلیق شاهقاسم، کتابت اوّل جمادیالاوّل ۱۰۲۳ هق، ۹۱گ.
@Tanideh_az_del
بگشای ز حلق شیشه خون صافی
کامروز برون ز جام می نیست مرا
یک دوست که دارد اندرون صافی
ظهیر فاریابی
ظهیر فاریابی، طاهربن محمّد. دیوان (نسخهٔ خطّی)، دستنویس به نشانی Per 262 کتابخانهٔ چستربیتی، نستعلیق شاهقاسم، کتابت اوّل جمادیالاوّل ۱۰۲۳ هق، ۹۱گ.
@Tanideh_az_del
Forwarded from زخم بی زبان
نه صبر که عمر در رضا بگذارم
نی تاب که کار با قضا بگذارم
از بس که ز خویشتن به تنگم ، خواهم
بگریزم و خویش را به جا بگذارم
مولانا شکیبی عطار
@zakhme_bz
نی تاب که کار با قضا بگذارم
از بس که ز خویشتن به تنگم ، خواهم
بگریزم و خویش را به جا بگذارم
مولانا شکیبی عطار
@zakhme_bz
Forwarded from غزلشعر (مهدی شعبانی)
مانعِ ریزش این گریه نمیدانم چیست
که جگر بر مژه میآید و پس میگردد
#طالب_آملی
@ghazalshermahdishabani
که جگر بر مژه میآید و پس میگردد
#طالب_آملی
@ghazalshermahdishabani
Forwarded from واران (جلیل صفربیگی)
Forwarded from برکهی کهن (حمید زارعیِ مرودشت)
در آرزوی تو از عمرِ من دو سال گذشت
که هیچگونه ندانم که بر چه حال گذشت
دو سال چیست، غلط میکنم، که هر روزی
ز روزهای فراقت، هزارسال گذشت
حرام بود مرا بیتو زندگی، لیکن
اگر حرام بد اینقدر و گر حلال، گذشت
مگر که بگذرد این روزگارِ ناکامی↓
ردیفِ شعر از آن کردهام به فال «گذشت»!!
شدهست حالِ من از آرزوی خدمتِ تو
چو حالِ تشنه که بر چشمهی زلال گذشت
«کمالالدین اسماعیل»
ـ @berkeye_kohan ـ
#کمال_الدین_اسماعیل
در آرزوی تو از عمرِ من دو سال گذشت
که هیچگونه ندانم که بر چه حال گذشت
دو سال چیست، غلط میکنم، که هر روزی
ز روزهای فراقت، هزارسال گذشت
حرام بود مرا بیتو زندگی، لیکن
اگر حرام بد اینقدر و گر حلال، گذشت
مگر که بگذرد این روزگارِ ناکامی↓
ردیفِ شعر از آن کردهام به فال «گذشت»!!
شدهست حالِ من از آرزوی خدمتِ تو
چو حالِ تشنه که بر چشمهی زلال گذشت
«کمالالدین اسماعیل»
ـ @berkeye_kohan ـ
#کمال_الدین_اسماعیل
Forwarded from رباعی - نو رباعی
در عمق سراب میرود پاهایم
در باور ناب میرود پاهایم
رویای قدم با تو زدن میبیند
هربار که خواب میرود پاهایم
#حمید_زارعی_مرودشت
@kar471
در باور ناب میرود پاهایم
رویای قدم با تو زدن میبیند
هربار که خواب میرود پاهایم
#حمید_زارعی_مرودشت
@kar471
وضعیت هوای این روزها:
غبار آنچنان در هوا شد حجاب
که ره بست بر دعوت مستجاب
#میرزا_قاسم
تذکرهٔ تحفهٔ سامی اثر سام میرزا صفوی
صحیفهٔ دوم در ذکر سادات و علما
وضعیت هوای این روزها:
غبار آنچنان در هوا شد حجاب
که ره بست بر دعوت مستجاب
#میرزا_قاسم
تذکرهٔ تحفهٔ سامی اثر سام میرزا صفوی
صحیفهٔ دوم در ذکر سادات و علما
دکترم میفرماد داروی شیمیایی نخور.
برای درمان یبوست کافیه یه اجرای سهراب پورناظری رو ببینی!
دکترای شوخطبع گُلی هستن از گلهای بهشت...
دکترم میفرماد داروی شیمیایی نخور.
برای درمان یبوست کافیه یه اجرای سهراب پورناظری رو ببینی!
دکترای شوخطبع گُلی هستن از گلهای بهشت...
Forwarded from پویان گرامی (پویان گرامی)
Forwarded from صدایِ پایِ آب
ریرا، صدا میآید امشب
از پشت “کاچ“ که بندآب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم میکشاند.
گویا کسیست که میخواند…
اما صدای آدمی این نیست.
با نظم هوشربایی من
آوازهای آدمیان را شنیدهام
در گردش شبانی سنگین؛
ز اندوههای من
سنگینتر.
و
آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.
یک شب درون قایق دلتنگ
خواندند آن چنان
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
میبینم.
ریرا… ریرا…
دارد هوا که بخواند
در این شب سیا
او نیست با خودش.
او رفته با صدایش اما
خواندن نمیتواند.
•نیما یوشیج
از پشت “کاچ“ که بندآب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم میکشاند.
گویا کسیست که میخواند…
اما صدای آدمی این نیست.
با نظم هوشربایی من
آوازهای آدمیان را شنیدهام
در گردش شبانی سنگین؛
ز اندوههای من
سنگینتر.
و
آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.
یک شب درون قایق دلتنگ
خواندند آن چنان
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
میبینم.
ریرا… ریرا…
دارد هوا که بخواند
در این شب سیا
او نیست با خودش.
او رفته با صدایش اما
خواندن نمیتواند.
•نیما یوشیج
Forwarded from صدایِ پایِ آب
بیش از اینها، آه، آری
بیش از اینها میتوان خاموش ماند
میتوان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ، بر قالی
در خطی موهوم، بر دیوار
میتوان با پنجههای خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند میبارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسودهای میدان خالی را
با شتابی پرهیاهو ترک میگوید
میتوان بر جای باقی ماند
در کنار پرده، اما کور، اما کر
میتوان فریاد زد
با صدایی سخت کاذب، سخت بیگانه
«دوست میدارم»
میتوان در بازوان چیرهٔ یک مرد
مادهای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفرهٔ چرمین
با دو پستان درشت سخت
میتوان در بستر یک مست، یک دیوانه، یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
میتوان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
میتوان تنها به حل جدولی پرداخت
میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده، آری پنج یا شش حرف
میتوان یک عمر زانو زد
با سری افکنده، در پای ضریحی سرد
میتوان در گور مجهولی خدا را دید
میتوان با سکهای ناچیز ایمان یافت
میتوان در حجرههای مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
میتوان چشم ترا در پیلهٔ قهرش
دکمهٔ بیرنگ کفش کهنهای پنداشت
میتوان چون آب در گودال خود خشکید
میتوان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
میتوان در قاب خالی ماندهٔ یک روز
نقش یک محکوم، یا مغلوب، یا مصلوب را آویخت
میتوان با صورتکها رخنهٔ دیوار را پوشاند
میتوان با نقشهایی پوچتر آمیخت
میتوان همچون عروسکهای کوکی بود
با دو چشم شیشهای دنیای خود را دید
میتوان در جعبهای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
میتوان با هر فشار هرزهٔ دستی
بیسبب فریاد کرد و گفت
«آه، من بسیار خوشبختم»
•فروغ فرخزاد/ عروسک کوکی
بیش از اینها میتوان خاموش ماند
میتوان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ، بر قالی
در خطی موهوم، بر دیوار
میتوان با پنجههای خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند میبارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسودهای میدان خالی را
با شتابی پرهیاهو ترک میگوید
میتوان بر جای باقی ماند
در کنار پرده، اما کور، اما کر
میتوان فریاد زد
با صدایی سخت کاذب، سخت بیگانه
«دوست میدارم»
میتوان در بازوان چیرهٔ یک مرد
مادهای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفرهٔ چرمین
با دو پستان درشت سخت
میتوان در بستر یک مست، یک دیوانه، یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
میتوان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
میتوان تنها به حل جدولی پرداخت
میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده، آری پنج یا شش حرف
میتوان یک عمر زانو زد
با سری افکنده، در پای ضریحی سرد
میتوان در گور مجهولی خدا را دید
میتوان با سکهای ناچیز ایمان یافت
میتوان در حجرههای مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
میتوان چشم ترا در پیلهٔ قهرش
دکمهٔ بیرنگ کفش کهنهای پنداشت
میتوان چون آب در گودال خود خشکید
میتوان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
میتوان در قاب خالی ماندهٔ یک روز
نقش یک محکوم، یا مغلوب، یا مصلوب را آویخت
میتوان با صورتکها رخنهٔ دیوار را پوشاند
میتوان با نقشهایی پوچتر آمیخت
میتوان همچون عروسکهای کوکی بود
با دو چشم شیشهای دنیای خود را دید
میتوان در جعبهای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
میتوان با هر فشار هرزهٔ دستی
بیسبب فریاد کرد و گفت
«آه، من بسیار خوشبختم»
•فروغ فرخزاد/ عروسک کوکی
کرشمه
بیش از اینها، آه، آری بیش از اینها میتوان خاموش ماند میتوان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت خیره شد در دود یک سیگار خیره شد در شکل یک فنجان در گلی بیرنگ، بر قالی در خطی موهوم، بر دیوار میتوان با پنجههای خشک پرده را یکسو کشید و دید در میان…
عمرا اگر بتوان!
شاید هم میتوانهاااا
ولی خب دردش را چه باید کرد؟
پاسخی بیهوده اری... پنج یا شش حرف ...
عمرا اگر بتوان!
شاید هم میتوانهاااا
ولی خب دردش را چه باید کرد؟
پاسخی بیهوده اری... پنج یا شش حرف ...