Warning: Undefined array key 0 in /var/www/tgoop/function.php on line 65

Warning: Trying to access array offset on value of type null in /var/www/tgoop/function.php on line 65
- Telegram Web
Telegram Web
Forwarded from هـ
هر آن که با تو وصالش دمی میسر شد
میسرش نشود بعد از آن شکیبایی

مرا مجال سخن بیش در بیان تو نیست
کمال حسن ببندد زبان گویایی

سعدی.
Forwarded from تنیده ز دل بافته ز جان (سیاوش بیگی)
در ده می لعل لاله‌گون صافی
بگشای ز حلق شیشه خون صافی

کامروز برون ز جام می نیست مرا
یک دوست که دارد اندرون صافی
ظهیر فاریابی

ظهیر فاریابی، طاهربن محمّد. دیوان (نسخهٔ خطّی)، دست‌‌نویس به نشانی Per 262 کتابخانهٔ چستربیتی، نستعلیق شاه‌قاسم، کتابت اوّل جمادی‌الاوّل ۱۰۲۳ ه‌ق، ۹۱گ.
@Tanideh_az_del
برف
Saman Javaherian
پادکست ری‌را، فصل 2، قسمت 1
برف، نیما یوشیج

@rirapodcast
Forwarded from هـ
«غمگین گردم چو روی تو کم بینم
چون بینم رویِ تو، به غم بنشینم
کس نیست بدین‌سان که منِ مسکینم
کز دیدن و نادیدنِ تو غمگینم.»

عین‌القضات همدانی.
Forwarded from زخم بی زبان
نه صبر که عمر در رضا بگذارم
نی تاب که کار با قضا بگذارم

از بس که ز خویشتن به تنگم ، خواهم
بگریزم و خویش را به جا بگذارم

مولانا شکیبی عطار
@zakhme_bz
Forwarded from غزل‌شعر (مهدی شعبانی)
مانعِ ریزش این گریه نمی‌دانم چیست
که جگر بر مژه می‌آید و پس ‌می‌گردد

#طالب_آملی
@ghazalshermahdishabani
Forwarded from واران (جلیل صفربیگی)
کسی ز خون حریفان خود شراب نخورد
به رغبتی که تو خون میخوری کس آب نخورد

#آصف_خان_جعفر_قزوینی
Forwarded from برکه‌ی کهن (حمید زارعیِ مرودشت)


در آرزوی تو از عمرِ من دو سال گذشت
که هیچ‌گونه ندانم که بر چه حال گذشت

دو سال چیست، غلط می‌کنم، که هر روزی
ز روزهای فراقت، هزارسال گذشت

حرام بود مرا بی‌تو زندگی، لیکن
اگر حرام بد این‌قدر و گر حلال، گذشت

مگر که بگذرد این روزگارِ ناکامی↓
ردیفِ شعر از آن کرده‌ام به فال «گذشت»!!

شده‌ست حالِ من از آرزوی خدمتِ تو
چو حالِ تشنه که بر چشمه‌ی زلال گذشت

«کمال‌الدین اسماعیل»

ـ @berkeye_kohan ـ

#کمال_الدین_اسماعیل


مرکز افتاد برون بس که شد این دایره تنگ

‌#بیدل

در عمق سراب می‌رود پاهایم
در باور ناب می‌رود پاهایم
رویای قدم با تو زدن می‌بیند
هربار که خواب می‌رود پاهایم

#حمید_زارعی_مرودشت

@kar471

به یادگار کسی دامن نسیم صبا
گرفته‌ایم و دریغا که باد در چنگ است

#سعدی

‌‌
وضعیت هوای این روزها:

غبار آنچنان در هوا شد حجاب
که ره بست بر دعوت مستجاب

#میرزا_قاسم
تذکرهٔ تحفهٔ سامی اثر سام میرزا صفوی
صحیفهٔ دوم در ذکر سادات و علما

‌‌

دکترم ‌می‌فرماد داروی شیمیایی نخور.
برای درمان یبوست کافیه یه اجرای سهراب پورناظری رو ببینی!
دکترای شوخ‌طبع گُلی هستن از گل‌های بهشت...

‌‌
Forwarded from پویان گرامی (پویان گرامی)
فراقت سخت می‌آید، ولیکن صبر می‌باید‌...

#سعدی
@pooyangerami
Forwarded from فولش
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فولشک سهراب پورناظری و سروش صحت
Forwarded from صدایِ پایِ آب
ری‌را، صدا می‌آید امشب
از پشت “کاچ“ که بندآب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می‌کشاند.
گویا کسی‌ست که می‌خواند…

اما صدای آدمی این نیست.
با نظم هوش‌ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده‌ام
در گردش شبانی سنگین؛
ز اندوه‌های من
سنگین‌تر.
و
آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.
یک شب درون قایق دلتنگ
خواندند آن چنان
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
می‌بینم.
ری‌را… ری‌را…
دارد هوا که بخواند
در این شب سیا
او نیست با خودش.
او رفته با صدایش اما
خواندن نمی‌تواند.

•نیما یوشیج
Forwarded from صدایِ پایِ آب
بیش از این‌ها، آه، آری
بیش از این‌ها می‌توان خاموش ماند
می‌توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ، بر قالی
در خطی موهوم، بر دیوار

می‌توان با پنجه‌های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند میبارد
کودکی با بادبادک‌های رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده‌ای میدان خالی را
با شتابی پرهیاهو ترک میگوید
 می‌توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده، اما کور، اما کر


می‌توان فریاد زد
با صدایی سخت کاذب، سخت بیگانه
«دوست میدارم»
می‌توان در بازوان چیرهٔ یک مرد
ماده‌ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفرهٔ چرمین
با دو پستان درشت سخت
می‌توان در بستر یک مست، یک دیوانه، یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
 
 می‌توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می‌توان تنها به حل جدولی پرداخت
می‌توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده، آری پنج یا شش حرف
 
 می‌توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده، در پای ضریحی سرد
می‌توان در گور مجهولی خدا را دید
می‌توان با سکه‌ای ناچیز ایمان یافت
می‌توان در حجره‌های مسجدی پوسید
چون زیارت‌نامه خوانی پیر

می‌توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می‌توان چشم ترا در پیلهٔ قهرش
دکمهٔ بی‌رنگ کفش کهنه‌ای پنداشت
می‌توان چون آب در گودال خود خشکید
 
 می‌توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
میتوان در قاب خالی ماندهٔ یک روز
نقش یک محکوم، یا مغلوب، یا مصلوب را آویخت
می‌توان با صورتک‌ها رخنهٔ دیوار را پوشاند
می‌توان با نقش‌هایی پوچ‌تر آمیخت
 
 می‌توان همچون عروسک‌های کوکی بود
با دو چشم شیشه‌ای دنیای خود را دید

می‌توان در جعبه‌ای ماهوت
‌با تنی انباشته از کاه
سال‌ها در لابلای تور و پولک خفت
می‌توان با هر فشار هرزهٔ دستی
بی‌سبب فریاد کرد و گفت
«آه، من بسیار خوشبختم»

•فروغ فرخزاد/ عروسک کوکی
2025/02/26 22:43:44
Back to Top
HTML Embed Code: