The Revenant
Ryūichi Sakamoto
هر کسی ﺩﺭ ﻋﻤﻖ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﻮﺩ، ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺤﻞ دفن ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺴﺎﻧﯽﺳﺖ ﮐﻪ [روزی] ﺩﻭستﺸﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
رومن رولان
رومن رولان
پیاده
آدمها وقتی از موجودی خوششان میآید حتماً خصلتی مشترک با او دارند. من گربهها را خیلی دوست دارم. گربهها یکجور خاصی منزویاند. دوست ندارند همیشه تنها باشند. دوست دارند خودشان دوروبر دیگران باشند، دیگران هم دوروبرشان باشند، اما کاری به کاریشان نداشته باشند.…
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
پیاده
با طلوع آفتاب امروز، جمهوری اسلامی جانِ #سیدمحمد_حسینی و #محمدمهدی_کرمی را گرفت.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from پیاده
Telegram
حافظه تاریخی
مجموعه اظهارات روزنامهنگاران، تحلیلگران و فعالان سیاسی در انکار و رد اصابت موشک به هواپیمای مسافربری بوئینگ ۷۳۷ خطوط هوایی اوکراین در آسمان تهران؛ پیش از تایید نهایی توسط ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی (۲۱-۱۸ دی ۱۳۹۸):
احسان سلطانی، حمیدرضا صداقت، پویان…
احسان سلطانی، حمیدرضا صداقت، پویان…
Forwarded from پیاده
نه، جای تو آن بالا نیست...
ما چرا باید تو را بشناسیم پسر؟ جای تو آن بالا نیست، برچوبه دار. تو باید الان در یک گوشه ایران ما، مشغول زندگی بودی. جوانی میکردی. اگر هم اتفاقی چشم ما به تو میافتاد، همان «پسره» بودی که داشت زندگی میکرد، شیطنتهای دوران جوانی، تهش یک لگد به سطل زباله کنار خیابان میزدی و مطمئن بودی که در فردا و فرداهای کشورت، برای تو آیندهای هست. امروز صبح تو باید بیدار میشدی یک سیگار میزدی به بدن و به قرار عاشقانهات فکر میکردی. تو باید در ایرانی زندگی میکردی که مردمش از شنیدن صدای اذان صبح نمیلرزند، ایرانی که در آن میتوانستی با خیال راحت لیچار بار حکومتی کنی که دستش را قانون چنان بسته بود که نتواند دست روی شهروندانش بلند کند. ما چرا باید میلرزیدیم پسر؟ لرزیدن باید مال حاکمان میبود که از خشم مردم بترسند. نه پسر، ما نباید تو را میشناختیم. تو هم نباید ما را میشناختی. ما به هم نزدیکتر از آن هستیم که در سرخط خبرها همدیگر را ملاقات کنیم. جای تو، جای ما، جای ایران ما در سرخط خبرها نیست. ما باید الان معمولیترین زندگی ممکن را در کشور خودمان داشتیم، جایی که نه طناب دور گردن محمد قبادلو و جوانهای دیگرمان را حلقه بزند، نه ظلم توان نفس کشیدن را از میلیونها نفر گرفته باشد، نه فقر عزت یکی از شریفترین مردمان دنیا را در کشوری ثروتمند نشانه برود، جوری که نتوان در مقابل این ابلیسی که زندگی شهروندان را گروگان گرفته سکوت کرد. نه پسر، این حق تو نیست، حق ما نیست که ما را بشناسند. حتا اگر حق ما باشد، حق تو نبود، تو که حالا نباید مشغول مردنت بودی، باید لبخند میزدی، جوانی میکردی و بیست و چند سالگیات را زندگی میکردی و ما جوانی برباد رفته مان را در جنب و جوش آن پیکر ترکهایات میدیدیم و حسرت میخوردیم. نه پسر، حق تو نیست، حق تو نبود که به قتل برسی تو باید مشغول زندگی بودی... #محمد_قبادلو
ما چرا باید تو را بشناسیم پسر؟ جای تو آن بالا نیست، برچوبه دار. تو باید الان در یک گوشه ایران ما، مشغول زندگی بودی. جوانی میکردی. اگر هم اتفاقی چشم ما به تو میافتاد، همان «پسره» بودی که داشت زندگی میکرد، شیطنتهای دوران جوانی، تهش یک لگد به سطل زباله کنار خیابان میزدی و مطمئن بودی که در فردا و فرداهای کشورت، برای تو آیندهای هست. امروز صبح تو باید بیدار میشدی یک سیگار میزدی به بدن و به قرار عاشقانهات فکر میکردی. تو باید در ایرانی زندگی میکردی که مردمش از شنیدن صدای اذان صبح نمیلرزند، ایرانی که در آن میتوانستی با خیال راحت لیچار بار حکومتی کنی که دستش را قانون چنان بسته بود که نتواند دست روی شهروندانش بلند کند. ما چرا باید میلرزیدیم پسر؟ لرزیدن باید مال حاکمان میبود که از خشم مردم بترسند. نه پسر، ما نباید تو را میشناختیم. تو هم نباید ما را میشناختی. ما به هم نزدیکتر از آن هستیم که در سرخط خبرها همدیگر را ملاقات کنیم. جای تو، جای ما، جای ایران ما در سرخط خبرها نیست. ما باید الان معمولیترین زندگی ممکن را در کشور خودمان داشتیم، جایی که نه طناب دور گردن محمد قبادلو و جوانهای دیگرمان را حلقه بزند، نه ظلم توان نفس کشیدن را از میلیونها نفر گرفته باشد، نه فقر عزت یکی از شریفترین مردمان دنیا را در کشوری ثروتمند نشانه برود، جوری که نتوان در مقابل این ابلیسی که زندگی شهروندان را گروگان گرفته سکوت کرد. نه پسر، این حق تو نیست، حق ما نیست که ما را بشناسند. حتا اگر حق ما باشد، حق تو نبود، تو که حالا نباید مشغول مردنت بودی، باید لبخند میزدی، جوانی میکردی و بیست و چند سالگیات را زندگی میکردی و ما جوانی برباد رفته مان را در جنب و جوش آن پیکر ترکهایات میدیدیم و حسرت میخوردیم. نه پسر، حق تو نیست، حق تو نبود که به قتل برسی تو باید مشغول زندگی بودی... #محمد_قبادلو
پیاده
نه، جای تو آن بالا نیست... ما چرا باید تو را بشناسیم پسر؟ جای تو آن بالا نیست، برچوبه دار. تو باید الان در یک گوشه ایران ما، مشغول زندگی بودی. جوانی میکردی. اگر هم اتفاقی چشم ما به تو میافتاد، همان «پسره» بودی که داشت زندگی میکرد، شیطنتهای دوران جوانی،…
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
پیاده
Kensington – No Me
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
امروز و در محل کارم، در بخش صادرات، دوستی به همراه همکار روسش چند کیوی و "دراگونفروت" برایم آوردند. با دیدن آنها، گویی خنجری زهرآگین به قلبم فرو رفت. انگار باز همان صبح بود که خبر مرگ پدر را به دیگران میدادم. همان ظهرِ باخت فینال مدرسه. انگار غروبی که آن بچهگربه را زیر خاک کردم. روز و لحظههای وداع، از دستدادن و نشدن. روزهای ترک شدن و روزی که چهرهام دیگر در آینه شبیه قبل نشد.
تمام توانم را گذاشتم تا –به گمان خودم– نشکنم و آنها نفهمند. بیفایده بود. بهانه کردم: «ویروس جدید، بیماری، بیحالی…» تا از توضیحِ «چراییِ این غم» فرار کنم. از توضیح این بدحالی. که این دیوانه حتی از دیدن یک میوه! توی یک زمان و مکان پرت هم غصهاش میشود.
و تو، تو که این نوشته را (احتمالا با بغض) خواندی، میدانی چرا. اما برای آنکه نمیداند چگونه میشود شرح داد؟
تمام توانم را گذاشتم تا –به گمان خودم– نشکنم و آنها نفهمند. بیفایده بود. بهانه کردم: «ویروس جدید، بیماری، بیحالی…» تا از توضیحِ «چراییِ این غم» فرار کنم. از توضیح این بدحالی. که این دیوانه حتی از دیدن یک میوه! توی یک زمان و مکان پرت هم غصهاش میشود.
و تو، تو که این نوشته را (احتمالا با بغض) خواندی، میدانی چرا. اما برای آنکه نمیداند چگونه میشود شرح داد؟
پیاده
یک عمر بعد از حال این روزام یه پیرِمردم ... توی یه کافه بارون دلم میخواد هوا اما ... مثلِ موهای دخترت صافه
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
پیاده
Photo
او، تو را کشته بود! ولی تو طوری [ بودی] که اگر بر مزارت دستهگلی میگذاشت، او را میبخشیدی.
برای سالروز تولد #محمدحسینی
برای سالروز تولد #محمدحسینی