tgoop.com/shahrzadinhk/188
Last Update:
سلام… من خیلی الکی الکی دسترسی ام رو به این کانال از دست داده بودم و حتی الان هم ندارمش. خداروشکر که شیدا رو از قبل ادمین کرده بودم و حالا به کمک شیدا میتونم اینجا بنویسم. تو این مدت که اینجا نبودم، هیچ جای دیگه هم خیلی ننوشتم. خیلی برای من عجیبه که این همه مدت طولانی پیش خودم ساکت بودم. این روزها به یه چیزی دارم فکر میکنم که برام
عجیبه.
همیشه میگن که اگر برای یه چیزی تلاش کنی بهش میرسی. همه ما هم این رو برای همدیگه تکرار میکنیم. هرچند که کلی بحث هست سر اینکه واقعا به چی میخوای برسی و با چه داشته هایی شروع میکنی به حرکت کردن و امتیازهایی که نسبت به دیگران داری چیه و چی نیست. من به سمت چیزی که میخواستم و به نظر دسترسی بهش سخت و دور بود، حرکت کردم. میدونستم که مثلا برای رسیدن بهش ۱۰ تا مرحله مهم وجود داره که نقشه راهم میتونه باشه. ایدهای نداشتم که رسیدن به هرکدوم از اینها چقدر سخت میتونه باشه.
وقتی تو مسیر رسیدن به اولی بودم فهمیدم که خیلی مسیر طولانی تر و سخت تری در انتظارمه. اما احتمالا اگر این رو رد کنم از پله ۲ و ۳ به بعد راحت تر میشه دیگه.
اما پله یک به دو هم سخت تر و طولانی تر از انتظارم بود. بعد فهمیدم که این ۱۰ تا مرحله هرکدوم تو دل خودشون ۱۰ تا مرحله دیگه دارن.
حالا چی این ماجرا برام عجیبه؟ توی یک جمله بخوام بگم اینه که واقعا اگر تلاش کنی میرسی. وقتی یکی دو تا مرحله رو رد میکنی و میبینی عه! شد! تازه ترس میاد سراغت. ترس از اینکه واقعا اگر بشه چی؟
عجیبه. تو همه مدت خودت رو درگیر ترس از نشدن ها میکنی و یه جایی نیمه های راه به خودت میای و میبینی میترسی از این که بشه!
اینجا یه سوال پیش میاد که خیلی زیرزیرکی و موذیانه تو ذهنت میچرخه. ازت میپرسه که ببین این میشهها… حالا واقعا میخوایش؟ چیزهایی که با خودش میاره … اون سبک زندگی که با خودش میاره … میخوای؟ مهم نیست که جواب به این سوال چیه. همین که اینطوری وسط راه ورق بر میگرده همچنان به نظرم عجیبه.
BY روزنوشتهای شهرزاد
Share with your friend now:
tgoop.com/shahrzadinhk/188