tgoop.com/soha_javaneh/967
Last Update:
ژابیژ - سرشک سوم
میگویند: «کی خلاص میشوی؟» میپرسم: «از چه؟!». نمیدانم چرا هر بار نگاهم میکنند گمان میکنند مشکلی دارم. چشمانم؟ کمی خستهاند، سرووضعم؟ شلخته. مگر نمیتوان با اینها زندگی کرد؟ نهایتا میگویند: «نکند داری سختی میکشی؟»، گویی سختی چیزی ورای عالم حسّانی ست، شر مطلق، پدرِ زشتی، آنچه باید با تمام توان از آن فرار کرد. پس چشم به دنیا گشودن چگونه است؟ تولد در خانهای که دورت میگردند تا بزرگ شوی، حتی کمی بیشتر میگردند که بزرگتر شوی اما از نقطهای دیگر بزرگ نمیشوی! پدر و مادر روز به روز سرگردان تر دورت میگردند و پیرتر میشوند؛ میگویند شاید باید دور چیز دیگری میگشتیم. فرزند با کمالِ خلعِ نفس بابت بزرگ نشدنش شرمنده است! فرزند به دنبالِ غیرِ "بزرگ شدن" و والدین بهدنبال غیرِ "فرزند"؛ اما امیدهای از دست رفته دیگر جایی برای استوار شدن گامهای نو نمیگذارند. دوگانگی بر هردو سمت چیره میشود، یک معمای حل نشدنی به قدمت پیدایشِ انسان. فرزندی که موهایش یکبهیک میریزند و روبهروی آینه سوگواری جوانیِ رفته را میکند؛ پدر و مادری که خواب را با تپشقلبهای شبانه تاخت زدهاند، عروقِ گرفته، قلبِ بیمار. با گذر زمان همه چیز بدتر میشود، تنها خاطراتند که عزیزتر میشوند. این حقیقتِ تراژیکِ انسان است؛ رفتن به سوی واهی، سپس ققنوسوار بلند شدن از خاکستر خویش و رفتن به سوی واهیِ بعدی. انسان از آنرو ادامه مییابد که درد را با زندگی میآمیزد، آمیزشی که در آگاهیِ وجدانش تکذیب میشود تا ادامه یابد؛ زان رو نه زندگیای بدون درد، و نه دردی بدون زندگی وجود دارد.
«بگو! اگر در تو دردیست بگو!»
«کودکی که دلبستگیهایش سر ناسازگاری با یاران غارش دارند، بعد از سالها طرد میشود. از چشمغرههایشان فرار میکند، از آن شهر فرار میکند تا خاطراتِ دوستان را در امان بدارد. تنها و بیخانمان، اتاقی که اتاقش نیست. فردایی که نمیداند قرار است چه بر سرش بیاورد. در این اثنا متوجه خیانتِ آرزوهایش میشود، همان دلبستگیهایی که یادگاریهای دوستانهی کودکیاش را قربانی کردند. لیکن از آنجایی که نه دوستی برایش مانده، نه اتاقی و آغوشی، با همان آرزوها که میداند به پشیزی نمیارزند ادامه میدهد. هفتهای چندبار دیوانه میشود و زار میزند؛ نمیتواند هیچکدام را واقعی بداند: آرزوهایش، رفقایش، این ادامه دادن به آرزوهای تباهش. ماهها میگذرد و کودک یاد میگیرد که دیوانه نشود، زار نزند. حتی ناراحت هم نشود. قدرت تشخیص حقایق را از دست میدهد، قدرت آرزوکردن را. حتی دردهایش را فراموش میکند، آن خیانتها و تنهاییهارا فراموش میکند، اینکه زندگیاش در راستای رویایی خائن بهباد میرود را هم فراموش میکند. از هر چه هست و نیست تهی میشود.»
لبهایشان میلرزد، چشمهایشان گویی در تسخیر جن است. با قدمهای کوتاه از من فاصله میگیرند و ناگهان رخ برمیگردانند، شتابان به سوی دیگری میدوند.
نویسنده: #پارسا_لطفی
دانشجوی پزشکی ورودی ۱۴۰١ دانشگاه علوم پزشکی تهران
#سها #جوانه #کافه_هنر #چای_ادبی #ژابیژ #سرشک_سوم
@Soha_javaneh
@javaneh_club 🌱
BY کانون ادبی هنری سها
Share with your friend now:
tgoop.com/soha_javaneh/967