tgoop.com/ali_mahdiyan/2594
Last Update:
اندیمشک
☘صبح شروع کردم به سخنرانی تا شب. دهانم خشک شده بود. سرم گیج میرفت. خسته شدم. اسمش سخن گفتن درباره "مقاومت و پیشرفت" بود، واقعیتش این بود که باید به همه سوالها پاسخ میدادم، سوالهایی که لزوما به زبان نمیامد و با نگاهها منتقل میشد. نگاههای بی گناه مرد و زن اندیمشکی. من تا پیش از این از شهر اندیمشک فقط دوکوهه را میشناختم و همسایگی اش با دزفول.
☘مدیر تبلیغات شهر میگفت دو شب است هوا سرد شده، دیشب دیدم یک نفر به شدت در را میکوبد، رفتم دم در دیدم یک کارتنخواب است، التماس میکرد چند دست لباس بهش بدهم، از سرما میلرزید. صبح در جلسه با اهالی آموزش پرورش، خانمی با وقار چای میآورد، وسط گفتگوهای دیگران متوجه شدم او جدیدا آنجا برای کار خدماتی جذب شده. تا اینجا عادی بود، اما بعد فهمیدم او از خرم آباد میآید اندیمشک کار میکند. شوهرش همان خرم آباد باید میماند و کار میکرد تا خرجیشان تامین شود. با این مردم باید سخن میگفتم.
☘از بین جلساتی که صبح تا شب داشتم، جلسه با مسوولین خانه بهداشت از همه جذابتر بود. صحبت من خیلی ساده شروع شد. پرسیدم "با جنایتکاری که قدرت عجیب و غریب نظامی، امنیتی، حقوقی، سیاسی، اقتصادی و رسانه ای دارد چه کنیم. او طبیعتا بنا دارد از همه به نفع خود بهره ببرد و همه را تابع خود کند، اگر نکند غیر منطقی است. ما با او چه کنیم؟ زیربار اراده اش نرویم و تابع نشویم؟ این یعنی درگیری با او، آیا این خودکشی نیست؟ اگر تابعش بشویم چطور، این یعنی هر چقدر بخواهد از ما بهره کشی کند، این آیا زجر کش شدن نیست؟ غزه مقابلش ایستاد و خرابش کردند و کشتند و کشتند و کشتند، اما در پیام محمدضیف آمده پیش از این، همین کار را با ما میکردند مخفیانه و ذره ذره. چه باید میکردند؟ آیا راه سومی غیر از خودکشی یا زجر کشی هست؟ "
☘بحث بالا گرفت. این بار با نگاه های خسته و پرسشگر فقط مواجه نبودم.
هر کس اظهار نظری میکرد.
من لبخند زنان فقط به گفتگویشان با هم گوش میکردم.
همان اول خانمی گفت مگر الان در حال زجرکش شدن نیستیم؟
یکی از ته جلسه میگفت تعامل کنیم،
یکی میگفت تعامل که کردیم زدند زیر میز،
دیگری میگفت الان هم که رفتیم زیر بار روسیه و چین تابع آنها شدیم، چه فرقی میکند؟
آن یکی میگفت این دو تا مثل او نیستند،
یکی دیگر میگفت سوال حاج آقا همه را شامل میشود فرقی نمیکند.
عشق میکردم.
گاهی هم با تک جمله هایی سعی میکردم سوال خودم را تاکید کنم و همه را وادار کنم به فکر کردن.
دست آخر خانمی که مدیریت جلسه میکرد بلند شد ایستاد، گفت این قدر بگو مگو نکنید، اینطوری بحث تمام نمیشود، بگذارید حاج آقا خودش پاسخ بدهد.
گفتم من پاسخم را میدهم بگذارید همه حرف بزنند.
گفت شما خوشتان میآید مردم را به بحث و گفتگو بیندازید؟
گفتم بله. واقعا اینطور بهتر است.
☘در میان جمع برخی معلوم بود اهل سیاستند به معنای جناحی اش، در پی اثبات ظریف و رابطه با غرب یا دیگران و رابطه با چین و روسیه اند. اما برخی عادی بودند خیلی عادی. مثل آن آقای هیکلی با لهجه لری و سیبیلهای پرپشتش، که وقتی یک جایی از بحث، از کوره در رفت ترسیدم نکند الان دعوا شود، واکنشهای او برایم مهم بود، کجا قانع میشود کجا نه، یا آن خانم مانتویی با قیافه خسته ای که انگار با سیلی سرخش کرده بود. اینها هم نظر میدادند، اما وقتی به سوال ها و جوابهایم فکر میکردند، احساس میکردم سخنم را به ذهنشان و شاید قلبشان دارم میرسانم. بالاخره بعد از نیم ساعت بگو مگو جلسه ساکت شد، انگار همه متقاعد شده بودند پاسخ مرا بشنوند. واقعا راه سومی بود؟
ادامه متن را اینجا ببینید.
@ali_mahdiyan
BY بر پا
Share with your friend now:
tgoop.com/ali_mahdiyan/2594