tgoop.com/fiction_12/8557
Last Update:
یک خالۀ بیچاره
(بخش دوم)
نویسنده: #هاروکی_موراکامی
تکشاخهای برنزی را یکبار دیگر نگاه کردم؛ سُمهای جلوییشان بالا بود، طوری که انگار داشتند اعتراض میکردند که چرا گذشتِ زمان آنها را جا گذاشته است. دوستم انگشتانِ خیسش را با پیراهنش خشک کرد و گفت: «تو میخواهی دربارۀ یک خالۀ فقیر بنویسی. نمیدانم تو که خالۀ فقیر نداری، میتوانی از پس این کار بر بیایی یا نه».
آه طولانی و عمیقی کشیدم.
دوستم گفت: «معذرت میخواهم».
گفتم: «نه، اشکالی ندارد. احتمالاً تو راست میگویی».
که راست هم میگفت. شاید شما هم در فامیل خالۀ فقیر نداشته باشید ــ که این یعنی یک نقطۀ اشتراک ــ ولی حداقل یک خالۀ بیچاره را در مجلسِ عروسیِ کسی که دیدهاید؛ همانطور که روی قفسۀ هر کتابخانهای کتابی هست که کسی آن را نمیخوانَد و در هر کمدی پیراهنی هست که کسی آن را نمیپوشد، در هر مجلسِ عروسیای هم یک خالۀ فقیر وجود دارد. هیچکس دردسرِ معرفی کردنِ او را به خودش نمیدهد. هیچکس با او صحبت نمیکند، هیچکس از او برای سخنرانیِ عروسی دعوت نمیکند. او فقط پشتِ میز مینشیند، مثل یک بطریِ خالی. درحالیکه غمگین آنجا نشسته، سوپش را ذرهذره هورت میکشد، سالادش را با چنگال میخورَد، و وقتی بستنی را میآورند، او تنها کسی است که قاشق ندارد. بعدها هربار که آلبومِ عروسی را نگاه میکنند، عکسِ آن خالۀ بیچاره را هم میبینند. دیدنِ تصویرِ او مثلِ مشاهدۀ جنازهای غرقشده، مایۀ تفریح است.
«عزیزم، این زنِ عینکی در ردیفِ دوم کی است؟»
شوهرِ جوان میگوید: «بیخیال، او هیچکس نیست. خالهام است؛ یک خالۀ بیچاره».
اسمش را نمیگوید. فقط میگوید یک خالۀ بیچاره. البته همۀ نامها عاقبت ناپدید میشوند؛ کسانی هستند که در همان لحظۀ مرگ اسمشان محو میشود، کسانی هستند که تا مدتی مثلِ یک تلویزیونِ کهنه فقط برفک نشان میدهند، تا اینکه کاملاً میسوزند، و کسانی هم هستند که قبل از اینکه بمیرند اسمشان محو میشود، یعنی خالههای بیچاره. من نیز گاهی وقتها مثلِ یک خالۀ بیچاره، بیاسم میشوم. پیش میآید که در شلوغیِ یک ایستگاهِ قطار یا فرودگاه، مقصدم، اسمم، و نشانیام را فراموش کنم. ولی این وضع خیلی طول نمیکشد. حداکثر پنج یا ده ثانیه. و بعضی وقتها نیز این اتفاق رخ میدهد؛ کسی میگوید: «اصلاً اسمت یادم نمیآید».
«مسئلهای نیست. خودت را ناراحت نکن. در هر حال اسمِ من آنقدرها مهم نیست».
به دهانِ خود اشاره میکند و میگوید: «بهخدا نوک زبانم است».
آنوقت احساس میکنم زیرِ خاک دفنم کردهاند و نصفِ پای چپم از خاک بیرون زده. مردم از روی پای چپم رد میشوند و بعد هم عذرخواهی میکنند. «به خدا نوک زبانم است».
اسامیِ گمشده کجا میروند؟ احتمالش خیلی کم است که در هزارتوی یک شهرِ بزرگ زیاد دوام بیاورند. با این حال ممکن است باشند اسامیای که دوام بیاورند و راهِ خود را بهسوی شهرِ اسامیِ گمشده پیدا کنند و در آنجا جامعۀ کوچک و آرامی تشکیل بدهند. شهری کوچک که روی تابلوی ورودی آن نوشته شده: «ورود ممنوع، مگر برای کار».
آنهایی که بدونِ داشتنِ کاری به این شهر میآیند، تنبیه میشوند؛ تنبیهی کوچک و مناسب. شاید به همین دلیل بود که تنبیه کوچکی برای من درنظر گرفتند؛ یک خالۀ فقیر و کوچک به پشتِ من چسبیده بود!
اولین باری که فهمیدم این خالۀ بیچاره به پشتم چسبیده، اواسطِ ماهِ اوت بود. بدون اینکه اتفاق خاصی بیفتد، فهمیدم به پشتم چسبیده است. همینجوری یک روز احساس کردم به پشتم چسبیده. من خالۀ فقیری را بر پشتم داشتم. احساسِ ناخوشایندی نبود. چندان وزنی نداشت. نفسش بوی بد نمیداد. فقط چسبیده بود به پشتم. مثلِ یک سایه. مردم حتی برای دیدن او بر پشتم، مجبور بودند به خودشان فشار بیاورند. گربههایی که در آپارتمانِ من بودند چند روزِ اول او را با شک و تردید نگاه میکردند، ولی همین که فهمیدند او نقشۀ تصاحبِ قلمروشان را نکشیده، با او کنار آمدند.
او بعضی از دوستانم را مضطرب و عصبی میکرد. مثلاً با دوستانم مینشستیم پشتِ یک میز و نوشیدنی میخوردیم، و او در این ضمن از فرازِ شانهام نگاهمان میکرد. یکی از دوستانم گفت: «اعصابم را خرد میکند».
«خودت را ناراحت نکن، او سرش به کار خودش گرم است. کاری به کار کسی ندارد».
«متوجهم. ولی نمیدانم… آدم را افسرده میکند».
«پس سعی کن نگاهش نکنی».
«آره، بهنظرم همین کار را باید بکنم».
بعد هم آهی میکشد و میگوید: «برای اینکه چنین چیزی را بر پشتت داشته باشی، کجا باید بروی؟»
«من برای اینکه او روی پشتم باشد هیچجا نرفتم. فقط دربارۀ یکسری چیزها فکر کردم، همین».
دوستم سرش را تکان داد و یکبار دیگر آه کشید و گفت: «فکر کنم متوجه منظورت شده باشم. تو شخصیتت اینجوری است. همیشه همینطوری بودی».
«اوهوم!»
ادامه دارد...
@Fiction_12
BY کاغذِ خطخطی
Share with your friend now:
tgoop.com/fiction_12/8557