tgoop.com/fiction_12/8558
Last Update:
یک خالۀ بیچاره
(بخش سوم)
نویسنده: #هاروکی_موراکامی
بدون اینکه اشتیاقی نشان بدهیم، نوشیدنیمان را نوشیدیم. گفتم: «بگو ببینم، چهچیزش افسردهکننده است؟»
«نمیدانم، مثل این است که مادرم من را زیر نظر داشته باشد».
طبق آنچه دیگران میگفتند ــ چون من خودم نمیتوانستم او را ببینم ــ چیزی که بر پشتم داشتم، یک خالۀ فقیر با یک شکلِ ثابت نبود. انگار فرمِ بدنِ او، بسته به شخصی که او را میدید، تغییر میکرد؛ انگار که اثیری باشد. او برای یکی از دوستانم شبیه به سگش بود که پاییزِ پارسال از سرطانِ مری مُرده بود.
دوستم توضیح میداد: «البته دیگر آخرهای عمرش بود. پانزده سال زندگی کرده بود. ولی حیوانکی خیلی بد مرد».
«سرطانِ مری؟»
«بله. خیلی درد دارد. فقط زوزه میکشید، هرچند آخرها دیگر صدایش را از دست داده بود. میخواستم راحتش کنم، ولی مادرم نمیگذاشت».
«برای چه؟ چرا اجازه نمیداد؟»
«نمیدانم. تا دو ماه سگ را با لولۀ تغذیه زنده نگهداشتیم. داخلِ انبار بود. چه بوی گندی برداشته بود...»
برای لحظهای سکوت کرد. «چنان سگِ مالی هم نبود. از سایۀ خودش هم میترسید. هر کس بهش نزدیک میشد واقواق میکرد. واقعاً حیوانِ بهدردنخوری بود. خیلی سروصدا میکرد. تازه، گَری هم بود».
سرم را تکان دادم.
«باید بهجای سگ، جیرجیرک میشد. اینطوری میتوانست آنقدر سروصدا کند تا نفسش بگیرد. سرطانِ مری هم نمیگرفت».
ولی او هنوز بر پشتم بود؛ سگی با یک لولۀ پلاستیکیِ آویزان از دهنش.
خالۀ فقیرِ من، برای یک دلالِ معاملاتِ ملکی که آشنای من هم بود، به یکی از معلمان دورۀ ابتداییاش شباهت داشت. آشنای املاکیام درحالیکه با حوله عرقِ صورتش را پاک میکرد، گفت: «احتمالاً سال ۱۹۵۰ بود. اولین سالِ جنگِ کُره و ژاپن. دو سال پشتِ سرِ هم معلم ما بود. انگار الآن باز هم مثل قدیمها دارم میبینمش. البته نه اینکه دلم برایش تنگ شده باشد. اصلاً کاملاً فراموشش کرده بودم».
آن طوری که او به من چای تعارف کرد، فهمیدم خیال کرده من فامیلِ خانممعلمِ دورانِ بچگیاش هستم.
«زندگیِ غمانگیزی داشت. همان سالی که ازدواج کرد، شوهرش را به خدمت فرستادند. شوهره سوارِ کشتیِ باری شده بود که یکهو بومب! احتمالاً سال ۱۹۴۳ بود. خانممعلمِ ما هم بعداز آن حادثه فقط در مدرسه درس داد. در حملۀ هوایی بدجوری آسیب دید. سمتِ چپِ صورتش تا دست سوخت».
با دستش نشان داد از کجا تا کجای خانممعلم سوخته بوده، بعد فنجان چای را سر کشید و دوباره عرقِ صورتش را پاک کرد و ادامه داد: «زنِ بیچاره. قبل از آن حادثه، زنِ زیبایی بود. آن حادثه شخصیتش را هم تغییر داد. اگر الآن زنده باشد باید حدود هشتاد سال داشته باشد».
دوستانم یکییکی از من دور شدند؛ مثل دندانههای شانهای که یکییکی بیفتند. دربارۀ من میگفتند: «آدم بدی نیست، ولی دوست ندارم هروقت که او را میبینم، مادرِ پیر و افسردهام، یا سگی که از سرطانِ مری مُرده، یا خانممعلمی که زخمِ سوختگی روی صورتش بود بیاید جلوی چشمانم».
کمکم داشتم احساس میکردم به صندلیِ یک دندانپزشک تبدیل شدهام. کسی از صندلیِ دندانپزشک نفرت ندارد، ولی با این حال همه از آن فراری هستند. اگر در خیابان به دوستانم برمیخوردم، آنها بلافاصله به بهانهای از من فرار میکردند. یکی از دوستانم با دشواری و صداقت اعتراف کرد: «نمیدانم، این روزها گشتن با تو کار خیلی سختی شده. بهنظرم اگه با یک چتر پشتت را بپوشانی، وضع خیلی بهتر میشود».
یک چتر! درحالیکه دوستانم از من فراری بودند، خبرنگارها دست از سرم برنمیداشتند. هر دو روز سروکلهشان پیدا میشد. از من و خالۀ بیچاره عکس میگرفتند، وقتی هم عکسِ خاله واضح نمیافتاد، شاکی میشدند. مدام هم سؤالهای بیمعنی میپرسیدند. اوایل امیدوار بودم که اگر با آنها همکاری کنم، آنها میتوانند من را به کشف یا توضیحِ تازهای در مورد خالۀ بیچاره برسانند، ولی آنها فقط خسته و فرسودهام کردند.
یکبار در برنامۀ تلویزیونیِ صبح نشانم دادند. ساعت ششِ صبح من را از تختم بیرون کشیدند و با ماشین به یک استودیوی تلویزیونی بردند. برایم قهوۀ بدمزهای ریختند. آدمهایی که آنها را درک نمیکردم، دور تا دورم میدویدند و کارهایی انجام میدادند که درک نمیکردم. به فکرِ فرار افتادم، ولی تا بیایم بجنبم، به من گفتند که وقتش شده...
دوربینها بهکار افتادند. مجریِ برنامه که یک عوضیِ بداخلاق و ازخودراضی بود و هیچ کاری انجام نمیداد جز اینکه به همکاران خود بتوپد، همینکه چراغِ قرمز شروع شد، سراپا لبخند و هوش و درایت شد؛ همان آدمِ خوبِ میانسالِ موردعلاقۀ شما.
ادامه دارد...
@Fiction_12
BY کاغذِ خطخطی
Share with your friend now:
tgoop.com/fiction_12/8558