FICTION_12 Telegram 8559
یک خالۀ بیچاره
(بخش چهارم)

نویسنده: #هاروکی_موراکامی

مجری رو به دوربین گفت: «و اکنون نوبت می‌رسد به برنامۀ هر روز صبحِ شما «تازه چه خبر». مهمانِ امروزِ ما آقای … است. او یک روز به‌طور ناگهانی متوجه شد که یک خالۀ بیچاره بر پشتِ خود دارد. این یک مشکلِ عادی نیست، و برای کسی تا حالا چنین چیزی پیش نیامده. بنابراین من این‌جا از مهمان‌مان می‌خواهم بپرسم که چگونه این اتفاق برایش رخ داد، و تاکنون با چه مشکلاتی مواجه شده است».

بعد رو کرد به من و پرسید: «آیا از این‌که یک خالۀ بیچاره را بر پشت خودت داری احساس ناراحتی می‌کنی؟»

گفتم: «نه. اصلاً احساس ناراحتی نمی‌کنم. او وزنش زیاد نیست و مجبور نیستم به او غذا بدهم».

«هیچ احساس کمر درد نداری؟»

«نه، به هیچ وجه!»

«کی فهمیدی به پشتت چسبیده؟»

ماجرای آن روز بعدازظهر را که به کنار آبگیر رفته بودم و تک‌شاخ‌ها را تماشا کردم به‌طور خلاصه برایش تعریف کردم، ولی او ظاهراً متوجهِ حرف‌های من نشده بود.‌ سینه‌اش را صاف کرد و گفت: «یعنی به‌عبارت دیگر، تو کنارِ آبگیر نشسته بودی و او هم در آبگیر مخفی شده بود، و بعد یکهو پرید و مالکِ پشتت شد، درسته؟»

سرم را به نشانۀ جوابِ منفی تکان دادم و گفتم: «نه، این‌طور نبود».

چگونه اجازه داده بودم که من را به چنین جایی بیاورند؟ آن‌ها فقط دنبال شوخی و داستان‌های وحشتناک بودند.
سعی کردم توضیح بدهم: «این خالۀ بیچاره، روح نیست. او در هیچ جا «مخفی» نمی‌شود، و «مالک» کسی هم نیست. این خالۀ بیچاره فقط «کلمه» است. فقط کلمه».

کسی چیزی نگفت. باید بیشتر توضیح می‌دادم.

«یک کلمه مثلِ الکترودی است که به ذهن متصل باشد. اگر مدام یک محرک را به درون آن بفرستی، مطمئناً واکنش و تاْثیری از خود نشان خواهد داد. واکنشِ هر فردی البته متفاوت خواهد بود. واکنشِ من چیزی مثلِ وجودِ مستقل است. چیزی که من به پشتم چسبانده‌ام، درواقع عبارتِ «خالۀ بیچاره» است. فقط دو کلمه، نه معنایی دارند و نه فرمِ فیزیکی‌ای. اگر قرار بود اسمی روی آن بگذارم بهش می‌گفتم «تابلوی تجسمی»، یا چیزی مثل این».

مجری به نظر می‌رسید گیج شده باشد. گفت: «تو می‌گویی که هیچ معنا و فرمی ندارد، ولی ما می‌توانیم خیلی واضح و مشخص چیزی را روی پشتت ببینیم... یک تصویرِ واقعی روی پشتت. این تصویر برای همۀ ما معنی‌دار است».

شانه بالا انداختم و گفتم: «البته خب؛ این کارکردِ نشانه‌‌ها است».

در این هنگام دستیار مجری، که زن جوانی بود، به امید این‌که جَو را کمی آرام کند، وارد بحث شد: «خب پس با این حساب شما هر وقت اراده کنید می‌توانید این تصویر یا موجود یا هر چیزی که هست را از پشت‌تان بردارید».

گفتم: «نه، نمی‌توانم. وقتی چیزی به وجود می‌آید، بدون این‌که من بخواهم یا نه، به وجودِ خود ادامه می‌دهد. درست مثل یک خاطره است، خاطره‌ای که می‌خواهی فراموشش کنی ولی نمی‌توانی».

زن به حرف‌های خود ادامه داد. ظاهراً مجاب نشده بود: «این فرایندی که شما به آن اشاره می‌کنید، این‌که یک کلمه را به نمادی تجسمی تبدیل می‌کنید، آیا این کار را من هم می‌توانم انجام بدهم؟»

«نمی‌دانم اگر شما این کار را بکنید تا چه حد کارایی دارد، ولی از نظر اصول حتی شما هم می‌توانستید دست به این کار بزنید».

در این لحظه مجریِ اصلیِ برنامه وارد بحث شد. «می‌خواهید بگویید که من اگر کلمۀ «تجسمی» را هر روز مدام تکرار کنم، تصویرِ کلمۀ «تجسمی» ممکن است روی کمرم ظاهر شود؟»

من ماشین‌وار حرف قبلی‌ام را تکرار کردم: «اصولاً این اتفاق حداقل ممکن است رخ بدهد».

نور لامپ‌های رنگ‌پریده و هوای تهویه‌نشدۀ استودیو داشت کم‌کم باعث سر دردم می‌شد. مجریِ برنامه با جسارت گفت: «کلمۀ «تجسمی» چه‌شکلی است؟»

و با گفتنِ این حرف بعضی از حاضران در استودیو خندیدند. گفتم «نمی‌دانم». دلم نمی‌خواست در این مورد فکر کنم. همین خالۀ بیچاره برای هفت پشتم بس بود. هیچ‌کدام آن‌ها به این مسئله اهمیتی نمی‌دادند. تنها‌ چیزی که برای آن‌ها اهمیت داشت این بود که موضوع مورد بحث را تا آگهی بازرگانی بعدی داغ نگه‌دارند.

کلِ جهان یک نمایشِ مضحک است. از درخششِ یک استودیوی تلویزیونی، تا تیرگیِ پراندوه کلبۀ یک تارکِ دنیا در جنگل، همه به یک چیز می‌انجامند. من با راه رفتن در این دنیای دلقک‌وار و درحالی‌که این خالۀ بیچاره را بر پشتم حمل می‌کردم، خود بزرگ‌ترین دلقکِ عالم بودم. شاید حق با آن دختره بود؛ اگر یک چتر می‌گرفتم کارم راحت‌تر می‌شد. می‌توانستم هر ماه دو بار رنگِ تازه‌ای به آن بزنم و آن را با خودم به مهمانی ببرم.
مثلاً یک ‌نفر می‌گفت: «اوه! چترت این‌بار صورتی است!»

من هم جواب می‌دادم: «بله. هفتۀ بعد می‌خواهم رنگ سبز به آن بزنم».

ولی متأسفانه آن‌چه بر پشتم داشتم یک چتر نبود، بلکه خاله‌ای بیچاره بود.

ادامه دارد...
@Fiction_12



tgoop.com/fiction_12/8559
Create:
Last Update:

یک خالۀ بیچاره
(بخش چهارم)

نویسنده: #هاروکی_موراکامی

مجری رو به دوربین گفت: «و اکنون نوبت می‌رسد به برنامۀ هر روز صبحِ شما «تازه چه خبر». مهمانِ امروزِ ما آقای … است. او یک روز به‌طور ناگهانی متوجه شد که یک خالۀ بیچاره بر پشتِ خود دارد. این یک مشکلِ عادی نیست، و برای کسی تا حالا چنین چیزی پیش نیامده. بنابراین من این‌جا از مهمان‌مان می‌خواهم بپرسم که چگونه این اتفاق برایش رخ داد، و تاکنون با چه مشکلاتی مواجه شده است».

بعد رو کرد به من و پرسید: «آیا از این‌که یک خالۀ بیچاره را بر پشت خودت داری احساس ناراحتی می‌کنی؟»

گفتم: «نه. اصلاً احساس ناراحتی نمی‌کنم. او وزنش زیاد نیست و مجبور نیستم به او غذا بدهم».

«هیچ احساس کمر درد نداری؟»

«نه، به هیچ وجه!»

«کی فهمیدی به پشتت چسبیده؟»

ماجرای آن روز بعدازظهر را که به کنار آبگیر رفته بودم و تک‌شاخ‌ها را تماشا کردم به‌طور خلاصه برایش تعریف کردم، ولی او ظاهراً متوجهِ حرف‌های من نشده بود.‌ سینه‌اش را صاف کرد و گفت: «یعنی به‌عبارت دیگر، تو کنارِ آبگیر نشسته بودی و او هم در آبگیر مخفی شده بود، و بعد یکهو پرید و مالکِ پشتت شد، درسته؟»

سرم را به نشانۀ جوابِ منفی تکان دادم و گفتم: «نه، این‌طور نبود».

چگونه اجازه داده بودم که من را به چنین جایی بیاورند؟ آن‌ها فقط دنبال شوخی و داستان‌های وحشتناک بودند.
سعی کردم توضیح بدهم: «این خالۀ بیچاره، روح نیست. او در هیچ جا «مخفی» نمی‌شود، و «مالک» کسی هم نیست. این خالۀ بیچاره فقط «کلمه» است. فقط کلمه».

کسی چیزی نگفت. باید بیشتر توضیح می‌دادم.

«یک کلمه مثلِ الکترودی است که به ذهن متصل باشد. اگر مدام یک محرک را به درون آن بفرستی، مطمئناً واکنش و تاْثیری از خود نشان خواهد داد. واکنشِ هر فردی البته متفاوت خواهد بود. واکنشِ من چیزی مثلِ وجودِ مستقل است. چیزی که من به پشتم چسبانده‌ام، درواقع عبارتِ «خالۀ بیچاره» است. فقط دو کلمه، نه معنایی دارند و نه فرمِ فیزیکی‌ای. اگر قرار بود اسمی روی آن بگذارم بهش می‌گفتم «تابلوی تجسمی»، یا چیزی مثل این».

مجری به نظر می‌رسید گیج شده باشد. گفت: «تو می‌گویی که هیچ معنا و فرمی ندارد، ولی ما می‌توانیم خیلی واضح و مشخص چیزی را روی پشتت ببینیم... یک تصویرِ واقعی روی پشتت. این تصویر برای همۀ ما معنی‌دار است».

شانه بالا انداختم و گفتم: «البته خب؛ این کارکردِ نشانه‌‌ها است».

در این هنگام دستیار مجری، که زن جوانی بود، به امید این‌که جَو را کمی آرام کند، وارد بحث شد: «خب پس با این حساب شما هر وقت اراده کنید می‌توانید این تصویر یا موجود یا هر چیزی که هست را از پشت‌تان بردارید».

گفتم: «نه، نمی‌توانم. وقتی چیزی به وجود می‌آید، بدون این‌که من بخواهم یا نه، به وجودِ خود ادامه می‌دهد. درست مثل یک خاطره است، خاطره‌ای که می‌خواهی فراموشش کنی ولی نمی‌توانی».

زن به حرف‌های خود ادامه داد. ظاهراً مجاب نشده بود: «این فرایندی که شما به آن اشاره می‌کنید، این‌که یک کلمه را به نمادی تجسمی تبدیل می‌کنید، آیا این کار را من هم می‌توانم انجام بدهم؟»

«نمی‌دانم اگر شما این کار را بکنید تا چه حد کارایی دارد، ولی از نظر اصول حتی شما هم می‌توانستید دست به این کار بزنید».

در این لحظه مجریِ اصلیِ برنامه وارد بحث شد. «می‌خواهید بگویید که من اگر کلمۀ «تجسمی» را هر روز مدام تکرار کنم، تصویرِ کلمۀ «تجسمی» ممکن است روی کمرم ظاهر شود؟»

من ماشین‌وار حرف قبلی‌ام را تکرار کردم: «اصولاً این اتفاق حداقل ممکن است رخ بدهد».

نور لامپ‌های رنگ‌پریده و هوای تهویه‌نشدۀ استودیو داشت کم‌کم باعث سر دردم می‌شد. مجریِ برنامه با جسارت گفت: «کلمۀ «تجسمی» چه‌شکلی است؟»

و با گفتنِ این حرف بعضی از حاضران در استودیو خندیدند. گفتم «نمی‌دانم». دلم نمی‌خواست در این مورد فکر کنم. همین خالۀ بیچاره برای هفت پشتم بس بود. هیچ‌کدام آن‌ها به این مسئله اهمیتی نمی‌دادند. تنها‌ چیزی که برای آن‌ها اهمیت داشت این بود که موضوع مورد بحث را تا آگهی بازرگانی بعدی داغ نگه‌دارند.

کلِ جهان یک نمایشِ مضحک است. از درخششِ یک استودیوی تلویزیونی، تا تیرگیِ پراندوه کلبۀ یک تارکِ دنیا در جنگل، همه به یک چیز می‌انجامند. من با راه رفتن در این دنیای دلقک‌وار و درحالی‌که این خالۀ بیچاره را بر پشتم حمل می‌کردم، خود بزرگ‌ترین دلقکِ عالم بودم. شاید حق با آن دختره بود؛ اگر یک چتر می‌گرفتم کارم راحت‌تر می‌شد. می‌توانستم هر ماه دو بار رنگِ تازه‌ای به آن بزنم و آن را با خودم به مهمانی ببرم.
مثلاً یک ‌نفر می‌گفت: «اوه! چترت این‌بار صورتی است!»

من هم جواب می‌دادم: «بله. هفتۀ بعد می‌خواهم رنگ سبز به آن بزنم».

ولی متأسفانه آن‌چه بر پشتم داشتم یک چتر نبود، بلکه خاله‌ای بیچاره بود.

ادامه دارد...
@Fiction_12

BY کاغذِ خط‌خطی


Share with your friend now:
tgoop.com/fiction_12/8559

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

The court said the defendant had also incited people to commit public nuisance, with messages calling on them to take part in rallies and demonstrations including at Hong Kong International Airport, to block roads and to paralyse the public transportation system. Various forms of protest promoted on the messaging platform included general strikes, lunchtime protests and silent sit-ins. The administrator of a telegram group, "Suck Channel," was sentenced to six years and six months in prison for seven counts of incitement yesterday. Telegram iOS app: In the “Chats” tab, click the new message icon in the right upper corner. Select “New Channel.” Public channels are public to the internet, regardless of whether or not they are subscribed. A public channel is displayed in search results and has a short address (link). Choose quality over quantity. Remember that one high-quality post is better than five short publications of questionable value.
from us


Telegram کاغذِ خط‌خطی
FROM American