tgoop.com/fiction_12/8560
Last Update:
یک خالۀ بیچاره
(بخش پنجم)
نویسنده: #هاروکی_موراکامی
با گذشتِ زمان، مردم دیگر به من و خالۀ بیچارهای که بر پشتم بود علاقهای نشان ندادند. حق با دوستم بود که میگفت هیچکس علاقهای به یک خالۀ بیچاره ندارد.
دوستم گفت: «تو را در تلوزیون دیدم».
باز هم در کنار همان آبگیر نشسته بودیم. سه ماه بود که او را ندیده بودم. اوایلِ پاییز بود. زمان با سرعتِ بسیار زیادی گذشته بود. هرگز پیش نیامده بود اینهمه مدت بگذرد و همدیگر را ندیده باشیم.
«یککم خسته بهنظر میرسیدی».
«آره، خسته بودم».
«ولی خودت نبودی».
سرم را تکان دادم. درست میگفت. من، خودم نبودم. دوستم مدام یک سوئیشرت را روی زانوانش تا و از هم باز میکرد.
«پس بالاخره موفق شدی خالۀ بیچارهات را گیر بیندازی».
«آره».
لبخند زد. داشت سوئیشرت را که روی زانوانش قرار داشت، نوازش میکرد؛ طوری که انگار دارد گربهای را نوازش میکند.
«آیا الآن بهتر درکش میکنی؟»
گفتم: «بهگمانم، یککم».
«آیا این قضیه کمکت کرده که چیزی بنویسی؟»
سرم را تکان کوچکی دادم گفتم: «نه! اصلاً! مسئله این است که اصلاً حسوحالِ نوشتن را ندارم. شاید دیگر هیچوقت نتوانم بنویسم».
دوستم برای لحظاتی سکوت کرد. سرانجام گفت: «یک فکری دارم. چند تا سؤال از من بپرس. سعی میکنم کمکت کنم».
«بهعنوان شخصی که راجع به خالۀ بیچاره اطلاعات دارد؟»
لبخندی زد و گفت: «درسته. پس شروع کن. من همین الآن احساس میکنم که دوست دارم به سؤالاتی دربارۀ این خالۀ بیچاره جواب بدهم، ممکن است بعدش دیگر هرگز تمایلی به این کار نداشته باشم».
نمیدانستم از کجا شروع کنم. گفتم: «بعضی وقتها از خودم میپرسم چهجور آدمهایی به یک خالۀ بیچاره تبدیل میشوند؟ آیا بهصورت یک خالۀ بیچاره به دنیا میآیند؟ یا اینکه برای تبدیل شدن به یک خالۀ بیچاره به شرایطِ خاصی نیاز است؟ آیا نوعی ویروس خاص هست که آدم را تبدیل به خالۀ بیچاره میکند؟»
دوستم سر خود را چندینبار تکان داد؛ طوری که انگار میخواست بگوید سؤالهای خیلی خوبی پرسیدهام. گفت: «جوابش هردو موردی است که گفتی؛ خالههای بیچاره از یک نوع هستند».
«از یک نوع؟»
«بله. خب! ببین! یک خالۀ بیچاره شاید در کودکی هم یک خالۀ بیچاره بوده، شاید هم نبوده. اصلاً هم مهم نیست. برای هر چیزی در دنیا میلیونها دلیل وجود دارد. میلیونها دلیل برای مُردن، و میلیونها دلیل برای زندگی کردن. میلیونها دلیل برای دلیل آوردن. دلایلی سهلالوصول. ولی دلیلی که دنبالش هستی یکی از این دلایل نیست، هست؟»
«نه، فکر نمیکنم».
او وجود دارد، همین. خالۀ بیچارۀ تو وجود دارد. تو باید با این واقعیت کنار بیایی. او وجود دارد. یک خالۀ بیچاره همینجوری است. وجودِ او دلیلِ او است. درست مثلِ ما. ما در این لحظه در این مکان وجود و حضور داریم، بدون هیچ دلیل یا علت خاصی».
مدتها کنار آبگیر نشستیم. هیچ کداممان نه حرکتی میکردیم و نه حرفی میزدیم. نور شفاف آفتاب پاییز بر صورت دوستم سایه میانداخت.
گفت: «خب، نمیخواهی از من بپرسی بر پشتت چه میبینم؟»
«چه میبینی؟»
لبخندزنان گفت: «هیچ چیز. فقط تو را میبینم».
گفتم: «متشکرم».
زمان البته پشتِ هر کسی را به خاک میمالد، ولی کتکی که بیشترِ ما میخوریم بهطرز دهشتناکی لطیف است. تعدادِ خیلی کمی از ما متوجه میشویم که داریم از زمان کتک میخوریم، ولی در وجودِ یک خالۀ بیچاره ما درواقع میتوانیم شاهدِ ظلم زمان باشیم. زمان، خالۀ بیچاره را مثلِ گرفتنِ آبِ یک پرتقال، چلانده است. آنقدر که دیگر یک قطره آب هم باقی نمانده. چیزی که باعث میشود من به این خالۀ بیچاره علاقه نشان بدهم، کامل بودن او است؛ کمالِ مطلقِ او. او مثلِ جسدی است که درونِ یک یخچالِ طبیعی قرار گرفته باشد. یک یخچالِ طبیعیِ بسیار بزرگ که یخِ آن به سختیِ فلز است. دههزار سال تابشِ آفتاب شاید بتواند چنین یخچالِ طبیعیای را آب کند، ولی هیچ خالۀ بیچارهای نمیتواند دههزار سال زندگی کند. او باید با کمالِ خود زندگی کند، با کمالِ خود بمیرد، و با کمالِ خود به خاک سپرده شود.
اواخرِ پاییز بود که خالۀ بیچاره از پشتم رفت...
قبل از اینکه او برود، یک روز یادِ چند نوشته افتادم که میبایست پیش از زمستان کاملشان میکردم. درحالیکه خالۀ بیچاره را بر پشتم داشتم، سوار یکی از قطارهای حومه شدم. قطار مثل تمام قطارهای مخصوصِ حومه خالی از مسافر بود. بعداز مدتها این اولینبار بود که داشتم به خارج از شهر سفر میکردم، و از تماشای عبور مناظر در برابر چشمانم لذت میبردم. هوا صاف و تمیز بود، و تپهها سبز بودند. اینجا و آنجا در امتداد ریل درختچههایی وجود داشتند با تمشکهای سرخ و براق.
موقع بازگشت، در آنسوی راهروی قطار، زن لاغر سیوپنجسالهای همراه دو بچهاش نشسته بود که توجهم را جلب کرد.
ادامه دارد...
@Fiction_12
BY کاغذِ خطخطی
Share with your friend now:
tgoop.com/fiction_12/8560