tgoop.com/fiction_12/8562
Last Update:
یک خالۀ بیچاره
(بخش ششم)
نویسنده: #هاروکی_موراکامی
بچۀ بزرگتر که دختری با لباسِ ملوانی و کلاهی خاکستری با روبانی قرمز بود، یونیفورمِ مخصوص کودکستان پوشیده و در سمت چپ مادرش نشسته بود. در سمت راست مادر، پسرکی حدوداً سهساله نشسته بود. مادر، یا بچههایش، چیزِ خاصی که جالبتوجه باشد در خود نداشتند. قیافه و لباسشان بینهایت معمولی بود. مادر بستۀ بزرگی در دست داشت و خسته بهنظر میرسید، ولی بیشترِ مادرها خسته بهنظر میرسند. من حتی متوجه سوارِ قطار شدنِ آنها نشده بودم.
مدتی نگذشت که سروصداهای دختر کوچولو از آنسوی راهروی قطار به گوشم رسید. در صدای دخترک حالتِ التماسآمیزی وجود داشت. بعد صدای مادر را شنیدم که به دخترک گفت: «گفتم توی قطار آرام بنشین!»
او مجلهای را جلوی خود باز کرده بود و تمایلی نداشت که نگاهش را از آن بردارد.
دخترک گفت: «ولی آخر مامان، نگاه کن با کلاهِ من دارد چهکار میکند».
«دهنت را ببند!»
دخترک انگار میخواست چیزی بگوید، ولی کلماتِ خود را فرو بلعید. پسرک داشت به کلاه چنگ میانداخت و آن را بهقصد پاره کردن میکشید. دخترک دست دراز کرد تا کلاهش را از دست برادرش قاپ بزند، ولی پسرک خود را عقب کشید تا دست خواهرش به کلاه نرسد. دخترک که چیزی نمانده بود بزند زیر گریه، گفت: «دارد کلاه من را پاره میکند».
مادر، نگاه خود را از مجله گرفت و با نگاهی حاکی از آزردگی، دستش را دراز کرد تا کلاه را از دستِ پسر بگیرد، ولی پسر دودستی به کلاه چسبیده بود. مادر به دختر گفت: «بگذار یکخرده با آن بازی کند، خودش خسته میشود».
دختر بهنظر نمیرسید که از این حرف مادر خود راضی شده باشد، ولی چیزی هم در جوابِ مادرش نگفت. لبان خود را غنچه کرد و به کلاه که در دستِ برادرش بود زل زد. پسر که بیتفاوتیِ مادر را دید، شروع کرد به کندن روبان قرمز کلاه. معلوم بود میداند که با این کار خواهرش را بهطرز دیوانهواری عصبانی خواهد کرد. من هم از دیدن این صحنه بهطرز دیوانهواری عصبانی شده بودم. آماده بودم که بهطرف پسرک بروم و آن کلاه را از دستش بگیرم. دخترک بدون اینکه چیزی بگوید به برادرِ خود زل زد، ولی معلوم بود که نقشهای در سر دارد. ناگهان از جایش بلند شد و کشیدهای به پسرک زد. بعد هم در میانِ حیرتزدگیای که از این عمل ایجاد شده بود، دختر کلاه خود را از دست برادرش گرفت و رفت روی صندلیاش نشست. دختر این کار را آنقدر سریع انجام داد که مادر و پسر بعداز گذشت لحظهای تازه فهمیدند چه اتفاقی افتاده. در این لحظه پسر گریه سر داد و مادر هم روی زانوی دخترک زد و بعد هم سعی کرد پسر را آرام کند. ولی پسر همچنان گریه میکرد.
دخترک گفت: «ولی آخر مامان، او داشت کلاهم را پاره میکرد».
مادر گفت: «با من حرف نزن! تو دیگر دختر من نیستی!»
دخترک نگاه خود را پایین انداخت و به کلاه زل زد. مادر گفت: «از جلوی چشمهایم دور شو! برو آنجا!» و اشاره کرد به صندلی خالی کنار من.
دختر نگاهش را برگرداند و سعی کرد به انگشتِ اشارۀ مادر خود توجهی نکند، ولی انگشتِ مادرش همچنان داشت به صندلیِ سمتِ چپِ من اشاره میکرد. طوری که انگار انگشتش در هوا یخ بسته بود.
مادر همچنان پافشاری میکرد: «برو، تو دیگر عضوی از این خانواده نیستی».
دختر که تسلیم شده بود، کلاه و کیف مدرسهاش را برداشت و بلند شد و با قدمهای سنگین از وسط راهرو گذشت و آمد کنار من نشست. سرش را هم پایین انداخته بود. کلاهش را روی پا گذاشت و سعی کرد با انگشتان کوچکش لبۀ آن را صاف کند. معلوم بود که داشت در دل میگفت تقصیرِ برادرش بوده که داشته روبانِ کلاه را پاره میکرده. اشک بر گونههای دخترک سرازیر شد.
تقریباً غروب شده بود. نورِ زردِ ماتی، مثلِ گردی که از بالهای یک شبپرۀ غمگین پخش میشود، از سقفِ کوپه به پایین سرازیر بود. کتابم را بستم. دستانم را روی زانوانم گذاشتم و مدتِ طولانی به کفِ دستانم خیره شدم. آخرین بار کِی به دستانم اینطور خیره شده بودم؟ زیرِ آن نورِ مات، دستانم دودهگرفته و کثیف بهنظر میرسید. وقتی آنشکلی میدیدمشان، دچارِ غم شدم. اینها دستانی بودند که هرگز کسی را شاد نمیکردند، و هرگز کسی را نجات نمیدادند. دلم میخواست دستی اطمینانبخش و دلگرمکننده بر شانۀ دخترک بگذارم و بگویم که حق با او بود و کار درستی کرد که کلاهش را به آن شکل پس گرفت. ولی البته دستم را روی شانۀ دخترک نگذاشتم، و با او حرف نزدم.
وقتی از قطار پیاده شدم، بادِ سردی میوزید. بهزودی دورۀ عرق کردن تمام میشد و نوبت میرسید به پوشیدن پالتوهای زمستانی. چند لحظه به پالتو فکر کردم؛ میخواستم تصمیم بگیرم آیا پالتوی نو برای خودم بخرم یا نه. از پلهها پایین آمدم و از در بزرگ خارج شدم، که ناگهان متوجه شدم خالۀ بیچاره دیگر بر پشتم سوار نیست و ناپدید شده است.
ادامه دارد...
@Fiction_12
BY کاغذِ خطخطی
Share with your friend now:
tgoop.com/fiction_12/8562