tgoop.com/fiction_12/8564
Last Update:
یک خالۀ بیچاره
(بخش هفتم)
نویسنده: #هاروکی_موراکامی
نمیدانستم این اتفاق کِی افتاد. همانطور که آمده بود، همانطور هم رفته بود. او به همان جایی برگشته بود که قبلاً به آن تعلق داشت و من دوباره به خویشتنِ اصلیِ خودم برگشته بودم.
ولی خویشتنِ واقعیِ من چه بود؟ دیگر نمیتوانستم از این بابت مطمئن باشم. نمیتوانستم فکر نکنم که خویشتنِ حالحاضرِ من، یک خویشتنِ دیگر بود که بسیار به خویشتنِ اصلیِ من شباهت داشت. پس حالا چهکار باید میکردم؟ جهتها را گم کرده بودم. دستم را در جیبم فرو بردم و هرچه پولخُرد داشتم در تلفنِ عمومی ریختم. بعداز نهمین زنگ، گوشی را برداشت. با خمیازهای گفت: «خواب بودم».
«ساعت شش غروب خواب بودی؟»
«دیشب یکسره بیدار بودم و کار میکردم. تازه دو ساعت پیش کارم تمام شد».
«پس ببخشید. نمیخواستم بیدارت کنم. البته ممکن است عجیب بهنظر برسد، ولی زنگ زدم ببینم زندهای یا نه؟! فقط همین. جدی میگویم».
میتوانستم حس کنم که دارد به گوشیِ تلفن لبخند میزند. گفت: «باشه، ممنون که به فکرم هستی. ناراحت هم نباش، چون من زندهام و دارم مثلِ سگ کار میکنم تا زنده بمانم، و دلیلِ اینکه دارم از خستگی میمیرم همین مسئله است. خب، خیالت راحت شد؟»
«خیالم راحت شد».
بعد هم با لحنی که انگار میخواهد رازی را با من در میان بگذارد، گفت: «میدانی، زندگی واقعاً سخت است».
گفتم: «می دانم». و راست هم میگفت. «دوست داری با هم بیرون شام بخوریم؟»
با سکوتی که کرده بود، میتوانستم حس کنم که لبِ خود را گاز گرفته و انگشتِ کوچکش را به ابرویش میکشد. سر آخر گفت: «الآن نه. بعد در موردش صحبت میکنیم. فعلاً اجازه بده بخوابم. اگر یککم بخوابم، همهچیز روبهراه میشود. وقتی بیدار شدم به تو زنگ میزنم. باشد؟»
«باشد. شب بهخیر».
«شب بهخیر».
این را گفت و لحظهای مکث کرد. «کارِ ضروریای پیش آمده بود که زنگ زدی؟»
«نه، ضروری نبود. بعد میتوانیم در موردش صحبت کنیم».
بعد دوباره گفت: «شب بهخیر»، و گوشی را گذاشت. لحظاتی به گوشی که در دستم بود نگاه کردم، و بعد آن را سر جایش گذاشتم. لحظهای که گوشی را سر جایش گذاشتم، گرسنگیِ عجیبی در خودم احساس کردم. اگر چیزی نمیخوردم حتماً دیوانه میشدم. مهم نبود چه چیزی، هر چیزی که قابلِ خوردن بود. اگر کسی میخواست غذایی در دهانم بگذارد، چهار دستوپا بهطرفش میرفتم. شاید حتی انگشتانش را هم میلیسیدم. بله، این کار را میکردم؛ انگشتانش را میلیسیدم، و بعد هم مثل یک زیراندازِ رنگ و رو رفته ولو میشدم و به خواب میرفتم. حتی محکمترین لگد هم نمیتوانست من را از آن خواب بیدار کند. تا دههزار سال خوابِ عمیقی میکردم.
به تلفن تکیه دادم. ذهنم را از هر فکری خالی کردم و چشمانم را بستم. بعد صدای پا شنیدم؛ صدای هزاران پا. صدای پاها مثلِ موج من را میشُستند. همچنان صدای پاها به گوش میرسید. خالۀ بیچاره الآن کجا بود؟ او به کجا برگشته بود؟ و من به کجا برگشته بودم؟
اگر دههزار سال بعداز امروز، شهری بهوجود میآمد که اعضایش را منحصراً خالههای بیچاره تشکیل میدادند (مثلاً شهرداریِ شهر توسطِ خالههای بیچارهای اداره میشد که خود توسطِ خالههای بیچارۀ دیگر انتخاب شده بودند. اتوبوسهایی که برای خالههای بیچاره بود و خالههای بیچاره رانندهشان بودند. رمانهایی که برای خالههای بیچاره بود و نویسندهشان خالۀ بیچاره بودند)، آیا من را به این شهر راه میدادند؟
شاید هم به هیچ کدام از این چیزها (شهرداری و اتوبوس و رمان) نیازی پیدا نمیکردند. شاید ترجیح میدادند که با آرامش در بطریهای بسیار بزرگِ سرکه که ساختِ خودشان بود زندگی کنند. از آسمان میتوانستی دهها و صدها هزار بطریِ سرکه را ببینی که زمین را پوشانده بودند. چنان صحنۀ زیبایی بود که با دیدنش نفس در سینهات حبس میشد.
بله، همینطور است، و اگر این دنیای خالههای بیچاره برحسبِ اتفاق جایی برای ارسالِ شعر داشت، من با کمال میل این کار را میکردم؛ اولین ملکالشعرای دنیای خالههای بیچاره. در ستایشِ تابشِ نورِ خورشید بر بطریهای سبز، و دریای گستردۀ چمنها، آواز میخواندم.
ولی این حرف مالِ آیندهای دور است؛ سالِ ۱۲۰۰۱، و دههزار سال برای من زمانِ خیلی طولانیای است. تا آن موقع زمستانهای زیادی را باید پشتِ سر بگذارم.
پایان.
@Fiction_12
BY کاغذِ خطخطی
Share with your friend now:
tgoop.com/fiction_12/8564