tgoop.com/fiction_12/8570
Last Update:
آن «میلرِ» دیگر
(بخش اول)
نویسنده: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی
دو روز است که «میلر» با بقیۀ نفراتِ گروهانِ «براوو» زیرِ باران منتظر نفراتِ یک گروهان دیگرند که قرار است خودشان را برسانند به جادهای کنارِ جنگل؛ جایی که گروهانِ براوو آنجا کمین کرده. وقتی که این اتفاق بیفتد ــ اگر بیفتد ــ میلر سرش را از توی سوراخی که در آن قایم شده بیرون خواهد آورد، و همۀ فشنگهای مشقیاش را به طرف جاده شلیک خواهد کرد؛ همۀ نفراتِ گروهانِ براوو همین کار را خواهند کرد. بعد از سوراخهاشان بیرون میآیند و سوارِ چند تا کامیون میشوند و میروند خانه؛ یعنی برمیگردند به پایگاه. نقشه از این قرار است.
میلر اعتقادی به این نقشه ندارد. تا حالا هیچ نقشهای سراغ نداشته که بگیرد، و این یکی هم نخواهد گرفت. معلوم است که نمیگیرد. یکی اینکه ستوانی که این نقشه را ریخته بیشترِ وقتها در محل نبوده؛ خودش ادعا میکند «گشتهای شناسایی» میزده، ولی دروغ است. وقتی که نمیدانید دشمن کجاست، چهطور ممکن است «گشتهای شناسایی» بزنید؟
کفِ سنگرِ میلر حدود سی سانت آب جمع شده، مجبور است روی خشتهای کوچکی که از دیوارههای سنگرش کنده است بایستد، اما خاکِ ماسهای و خشتها یکییکی وا میروند. پوتینهاش خیس شده. تازه، سیگارهاش هم خیس شده. تازه، همان شب اولی که آمدند بیرون ــ وقتی داشت یکی از آبنباتهایی را که برای انرژی گرفتن با خودش آورده بود میجوید، روکشِ داندانِ آسیابش شکست. با زبانش که میزند زیرِ روکشِ شکسته، لقلق خوردن و ساییدنش به دندانهای بغلی کفرش را درمیآورد...
وقتی میلر به آن گروهانِ دیگر فکر میکند ــ همان که مثلاً در کمینش نشستهاند ــ ستونی از مردانِ خشک و شکمسیر میبیند که از سوراخی که او داخلش ایستاده و منتظر است دورتر و دورتر میشوند. میبیندشان که با کولهپشتیهای سبکشان بهراحتی حرکت میکنند. میبیندشان که برای سیگار دود کردن کمی توقف میکنند، روی بسترهای خوشبویی از برگهای سوزنیِ کاج زیر درختها دراز میکشند، زمزمۀ گپزدنشان خفیفتر و خفیفتر میشود، و یکییکی خوابشان میبرد.
به خدا قسم حقیقت دارد. میلر این را میداند، همانطور که میداند دارد سرما میخورَد؛ برای اینکه بخت و اقبال او همین است که هست. اگر او عضوِ آن یکی گروهان بود، حالا آنها بودند که باید در سوراخها کِز میکردند.
زبانِ میلر ناخودآگاه میزند زیرِ روکش دندان، و موجی از درد در تمامِ وجودش پخش میشود. از جا میپرد. چشمهاش میسوزد. دندانهاش را به هم فشار میدهد تا جلوی فریادی را که در گلویش مانده است بگیرد. خفهاش میکند و نگاهی به اطراف، به نفراتِ دیگر میاندازد. چند نفری که میتواند ببیند، قیافههای مبهوت و خاکستری رنگی دارند. از بقیه فقط کلاههای بارانیها را میبیند. کلاههای بارانی مثل صخرههایی به شکلِ فشنگ از زمین بیرون زدهاند.
حالا که هیچچیز بهجز فکرِ درد در سرِ میلر نیست، صدای باریدنِ قطرههای باران را روی کلاهِ بارانی خودش میشنود. بعد صدای نالۀ نزدیکشوندۀ یک ماشین را میشنود. ماشینِ جیپی توی جاده از وسطِ آبها دارد میآید؛ قیقاج میرود و آبِ گلآلودِ غلیظ را به اینطرف و آنطرف میپاشد. خودِ جیپ هم پوشیده از گِل است. روبهروی محلِ استقرارِ گروهانِ براوو ترمز میکند و دوبار بوق میزند.
میلر چشم میگرداند به اطراف تا ببیند دیگران چهکار میکنند؛ هیچ کس تکان نخورده. همگی همانطور درونِ سوراخهاشان ماندهاند. بوق دوباره به صدا میافتد. یک هیکلِ قدکوتاهِ بارانیپوش از وسطِ درختهای بالای جاده میآید بیرون. میلر از روی ریزهمیزه بودنِ او میتواند حدس بزند که این خودِ سرگروهبان است؛ آنقدر ریزه است که بارانی تا دَمِ پایش میرسد. سرگروهبان آهستهآهسته میرود به طرف جیپ. تکههای بزرگ گِل به پوتینهایش چسبیده. به جیپ که میرسد، سرش را خم میکند تو و کمی بعد، میکشد بیرون. نگاهی میاندازد به جاده. همانطور که به فکر فرو رفته، لگدی میزند به یکی از لاستیکها. بعد سرش را میآورد بالا و اسمِ میلر را با فریاد صدا میزند.
میلر همانطور دارد تماشا میکند. تا یک بارِ دیگر سرگروهبان اسمش را با فریاد اعلام نکرده، میلر برای بیرون کشیدنِ خودش از سنگر تقلا نمیکند. بقیۀ افراد صورتهای خاکستریشان را برمیگردانند رو به او که دارد سلانهسلانه از جلویِ کلههاشان رد میشود.
سرگروهبان میگوید: «بیا اینجا ببینم، پسر».
چند قدم از جیپ فاصله میگیرد و با دست اشاره میکند به میلر. میلر راه میافتد دنبال او. چیزی پیش آمده. میلر شک ندارد، چون سرگروهبان بهجای اینکه «چلغوز» صدایش کند، «پسر» صدایش کرد. از همین حالا، طرفِ چپِ شکمش سوزشی احساس میکند؛ زخم معدهاش است.
سرگروهبان به جاده خیره شده است. شروع میکند: «قضیه از این قراره که...»
ادامه دارد...
@Fiction_12
BY کاغذِ خطخطی
Share with your friend now:
tgoop.com/fiction_12/8570