tgoop.com/fiction_12/8571
Last Update:
آن «میلرِ» دیگر
(بخش دوم)
نویسنده: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی
مکث میکند و برمیگردد رو به میلر. «لعنت خدا بر شیطون. چه میدونم. تُف به این زندگی. گوش بده. ما یه پیامِ فوری از صلیبِ سرخ گرفتیم. تو خبر داشتی که مادرت مریضه؟»
میلر حرفی نمیزند. لبهایش را به هم چفت کرده است.
میلر که همانطور ثابت میماند، سرگروهبان میگوید: «قاعدتاً مریض بوده نه؟ دیشب فوت کرده. من واقعاً متأسفم».
سرگروهبان با قیافۀ غمزدهای به میلر نگاه میکند، و میلر میبیند که دست راستِ سرگروهبان زیرِ بارانیاش بالا میآید، بعد دوباره میافتد پایین. میلر میفهمد که سرگروهبان میخواسته دستش را به علامت یک تسلیتِ مردانه، بگذارد روی شانۀ او، ولی این کار عملی نیست. این کار را فقط وقتی میتوانی بکنی که از طرفِ مقابل قدبلندتر باشی؛ یا دستِکم همقد.
سرگروهبان میگوید: «این بچهها تو رو برمیگردونن به پایگاه».
و با سر به جیپ اشاره میکند. «اونجا میری سراغِ صلیب سرخ و دیگه از اونجا به بعد خودشون میبرنت».
و این را هم اضافه میکند: «یه استراحتی هم بکن».
برمیگردد و میرود به طرف درختها.
میلر لوازمش را جمع میکند. سرِ راهش که دارد به طرف جیپ میرود، یکی از افراد میپرسد: «هی، میلر، قضیه چیه؟»
میلر جواب نمیدهد. میترسد اگر دهان باز کُند، بزند زیرِ خنده و همهچز را خراب کند. همانطور که دارد میرود بالا، روی صندلیِ عقبِ جیپ، سرش را پایین نگهمیدارد و دهانش را محکم میبندد. تا حدودِ یک مایل دورتر از گروهان، سرش را بلند نمیکند. ستوانِ چاقی که بغل دستِ راننده نشسته است دارد نگاهش میکند. میگوید: «بابت این قضیه متأسفم. یه ضایعهس واقعاً».
راننده، که او هم ستوان است، میگوید: «یه ضایعۀ بزرگ».
از روی شانهاش نگاهی میاندازد. میلر یک لحظه قیافۀ خودش را در شیشههای عینکِ راننده میبیند.
زیر لب میگوید: «یه روزی باید پیش میاومد».
و دوباره سرش را میاندازد پایین. دستهای میلر دارد میلرزد. دستها را میگذارد بینِ زانوهایش و از پشتِ پنجرۀ تلقی، به درختهایی که بهسرعت از کنارشان میگذرد زل میزند. قطرههای باران روی برزنتِ بالای سرش ضرب گرفتهاند. او آن تو است، و همۀ آنهای دیگر هنوز بیرون هستند. میلر از این فکر بیرون نمیآید که دیگران آن بیرون زیرِ باران ماندهاند، و با این فکر دلش میخواهد بخندد و بزند روی پایش. هیچوقت اینقدر خوشبخت نبوده است.
راننده میگوید: «مادربزرگِ من پارسال مُرد، اما از دست دادن مادر یه چیز دیگهس. من میفهمم چه احساسی داری، میلر».
میلر به او میگوید: «دلواپس من نباش. یه جوری باش کنار میام».
ستوانِ چاقِ بغل دستِ راننده میگوید: «ببین! خیال نکن که چون ما اینجاییم باید جلوی خودت رو بگیری. اگه میخوای گریه و زاری بکنی، معطلش نکن. درست میگم، لِب؟»
راننده سرش را تکان میدهد: «آره، بریز بیرون».
میلر میگوید: «مسئلهای نیست».
دلش میخواهد به این دو نفر حالی کند که لازم نیست تمام طول راه را تا «فورد اُرد» قیافهای ماتمزده به خودشان بگیرند. ولی اگر به آنها بگوید که قضیه از چه قرار است، بلافاصله دُور میزنند و برش میگردانند به سنگرش.
قضیه از این قرار است: یک میلرِ دیگر در گُردانِ آنها حروف اولِ اسمهای اول و دومش عینِ مال اوست؛ «دبلیو . پی»، و همین میلر است که مادرش مُرده. پدرش هم تابستان مُرد و آن دفعه هم پیامِ اشتباهی اول به دستِ میلر رسید. فعلاً روزگار به او روی خوش نشان داده است. همانوقت که سرگروهبان سراغِ مادرش را گرفت، شستش خبردار شد.
یک بار هم که شده همه بیرون هستند و میلر تو؛ سرِ راهش به طرفِ دوشِ آبِ داغ، لباسِ خشک، پیتزا و رختخواب گرم و نرم. حتی برای اینکه خودش را برساند به اینجا، مجبور نبوده هیچ کارِ خلافی بکند. فقط همان کاری را کرده که به او گفته بودند. اشتباه از خودشان بود. فردا همانطور که سرگروهبان سفارش کرده است استراحت خواهد کرد، روکشِ شکستۀ دندانش را به دکتر نشان خواهد داد، و شاید هم بعدش برود به یکی از سینماهای وسطِ شهر. تازه آن وقت، سری به صلیبِ سرخ خواهد زد. تا وقتی که آنها بخواهند تهتوی قضیه را در بیاورند، دیگر برای اینکه به میدانِ مشق برش گردانند خیلی دیر شده است. و بهتر از همه اینکه آن میلرِ دیگر بویی نبرد. آن میلرِ دیگر یک روزِ کاملِ دیگر با این فکر سر خواهد کرد که مادرش هنوز زنده است. حتی میشود گفت که میلر مادرِ او را برایش زنده نگهداشته است.
مردِ بغل دستِ راننده دوباره سرش را برمیگرداند و میلر را ورانداز میکند. چشمهای تیرۀ کوچکی دارد با صورتِ گرد و سفید بچگانهای که دانههای عرق رویش نشسته. روی پلاک اسمش، نوشته شده است «کایزر».
ادامه دارد...
@Fiction_12
BY کاغذِ خطخطی
Share with your friend now:
tgoop.com/fiction_12/8571