FICTION_12 Telegram 8572
آن «میلرِ» دیگر
(بخش سوم)

نویسند: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی

همان‌طور که دندان‌های کوچک چهارگوشش را که مثل دندان‌های بچه‌هاست نشان می‌دهد، می‌گوید: «تو خوب طاقت داری، میلر. بیشترِ بچه‌ها تا بهشون بگی، خودشون‌ رو می‌بازن».

راننده می‌گوید: «من هم می‌بازم، همه خودشون رو می‌بازن. یا شاید بهتره بگم تقریباً همه. یه احساسِ انسانیه، کایزر».

کایزر می‌گوید: «مسلمه. من هم حرفم همینه. این روز بدترین روز زندگیِ منه، روزی که مامانم بمیره».

چشمکی می‌زند، اما میلر چشم‌های کوچکش را می‌بیند که اشک افتاده است.
میلر می‌گوید: «همه باید یه وقتی بمیرن. دیر یا زود. این فلسفۀ منه».

راننده می‌گوید: «درکش مشکله. واقعاً عمیقه».

کایزر نگاهِ تند و تیزی به او می‌اندازد و می‌گوید: «بی‌خیال، لِبوویتز».

میلر سرش را می‌برد جلو. «لِبوویتز» یک اسم یهودی است. یعنی این‌که لِبوویتز باید یهودی باشد. میلر می‌خواهد از او بپرسد چرا آمده است توی ارتش، ولی می‌ترسد لِبوویتز حرف او را عوضی بفهمد. برای این که حرفی زده باشد، می‌گوید: «دیگه این روزا تو ارتش زیاد یهودی نمی‌بینی».

لِبوویتز در آینه نگاه می‌کند. ابروهای پرپشتش را از پشت عینکش بالا می‌اندازد و بعد سرش را تکان می‌دهد و چیزی می‌گوید که میلر نمی‌فهمد.
کایزر دوباره می‌گوید: «بی‌خیال، لِب».

برمی‌گردد به‌طرف میلر و می‌پرسد که مراسم تشیع جنازه کجا برگزار می‌شود. میلر می‌گوید: «کدوم تشیع جنازه؟»

لِبوویتز می‌خندد. کایزر می‌گوید: «دست وردار. پس تو پاک بیقی؟»

لِبوویتز یک لحظه ساکت می‌ماند. بعد، دوباره نگاهی می‌اندازد به آینه و می‌گوید: «ببخشید، میلر. من دیگه داشتم خودمو لوس می‌کردم».

میلر شانه‌هایش را تکان می‌دهد. زبانش بی‌هوا ضربه‌ای به روکش می‌زند و میلر ناگهان خودش را جمع می‌کند. کایزر می‌پرسد: «مامانت کجا زندگی می‌کرد؟»

میلر می‌گوید: «ردینگ».

کایزر سرش را تکان می‌دهد. تکرار می‌کند: «ردینگ...» همان‌طور به میلر زل زده. لِبوویتز هم به میلر زل زده و نگاهش مدام بین آینه و جاده در نوسان است. میلر می‌فهمد که آن‌ها انتظار داشتند رفتاری متفاوت با رفتاری که او کرده بود ببینند؛ رفتاری احساساتی‌تر و از این حرف‌ها. آن‌ها افراد دیگری را دیده بودند که مادرشان مرده بودند، و حالا میزانی دستشان آمده بود که او نتوانسته بود خودش را با آن جور کند. از پنجره به بیرون نگاه می‌کند. دارند از یک جادۀ لبِ پرتگاه رد می‌شوند. تکه‌هایی از آسمانِ آبی از میان درخت‌های سمت چپ جاده برق می‌زند، و بعد می‌رسند به یک فضای بدون درخت، و میلر اقیانوس را آن پایین می‌بیند که زیر آسمانٌ روشنِ بی‌ابر تا افق پیداست. حالا به‌جز چند تودۀ فشردۀ مه روی شاخه‌های درخت‌ها، همۀ ابرها پشت سرشان، روی کوه‌ها و بالای سرِ سربازها جا مانده‌اند.
میلر می‌گوید: «خیالِ بد به دل‌تون راه ندین. من متأسفم که مادرم مرده».

کایزر می‌گوید: «این‌جوری بهتره. با حرف بریز بیرون».

میلر می‌گوید: «قضیه اینه که من زیاد خوب نمی‌شناختمش».

و بعداز این دروغِ بزرگ، احساسی شبیه به بی‌وزنی به او دست می‌دهد. اول کمی ناراحتش می‌کند، ولی چیزی نمی‌گذرد که احساس می‌کند دارد خوشش می‌آید. از این به بعد، می‌تواند هر حرفی بزند.
قیافۀ غم‌زده‌ای به خودش می‌گیرد و می‌گوید: «من خیال می‌کنم اگه اون‌جوری ما رو ول نکرده بود بره، حالا بیشتر داغون می‌شدم. درست وسطِ فصلِ برداشت، ما رو گذاشت و رفت».

کایزر به او می‌گوید: «می‌دونم که خیلی برات گرون تموم شده. بریز بیرون، اعتراف کن».

میلر این حرف‌ها را از روی یک ترانه به‌هم بافته، اما دیگر چیزی یادش نمی‌آید. سرش را پایین می‌اندازد و به پوتین‌هایش نگاه می‌کند. کمی بعد، می‌گوید: «پدرم رو کُشت. دلش رو شکسته بود، اون هم مُرد. من رو گذاشت با پنچ تا بچه که روی دستم موند، تازه غیر از خودِ مزرعه».

میلر چشم‌هایش را می‌بندد. زمینی را می‌بیند که تمامش را شخم زده‌اند و خورشید دارد آن‌جا غروب می‌کند، یک دسته بچه با چنگک‌ها و بیل‌هایی روی شانه‌هاشان از طرف زمین دارند می‌آیند رو به او. همان‌طور که جیپ دارد از پیچ‌وخمِ جاده پایین می‌رود، او سختی‌هایی را که به‌عنوان فرزند ارشد خانواده تحمل کرده است برای آن‌ها تعریف می‌کند. به آخرِ داستانش که رسید، می‌افتند توی جادۀ اصلیِ کناره و می‌پیچند به طرف شمال. از این‌جا به بعد، دیگر چیپ در دست‌انداز بالا و پایین نمی‌پرد. سرعت می‌گیرد. صدای حرکت لاستیک‌ها روی جادۀ صاف به گوش می‌رسد. هوهوی هوا روی آنتن رادیو فقط یک نت می‌زند. میلر می‌گوید: «به‌هرحال، دو سالی بود که حتی یک نامه هم ازش نداشتم».

لِبوویتز می‌گوید: «تو باید فیلم بسازی».

میلر نمی‌داند چه حرفی باید بزند. منتظر است ببیند لِبوویتز دیگر می‌خواهد چه بگوید، اما لِبوویتز ساکت است، کایزر هم همین‌طور؛ از چند دقیقۀ پیش پشتش را به میلر کرده.

ادامه دارد...
@Fiction_12



tgoop.com/fiction_12/8572
Create:
Last Update:

آن «میلرِ» دیگر
(بخش سوم)

نویسند: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی

همان‌طور که دندان‌های کوچک چهارگوشش را که مثل دندان‌های بچه‌هاست نشان می‌دهد، می‌گوید: «تو خوب طاقت داری، میلر. بیشترِ بچه‌ها تا بهشون بگی، خودشون‌ رو می‌بازن».

راننده می‌گوید: «من هم می‌بازم، همه خودشون رو می‌بازن. یا شاید بهتره بگم تقریباً همه. یه احساسِ انسانیه، کایزر».

کایزر می‌گوید: «مسلمه. من هم حرفم همینه. این روز بدترین روز زندگیِ منه، روزی که مامانم بمیره».

چشمکی می‌زند، اما میلر چشم‌های کوچکش را می‌بیند که اشک افتاده است.
میلر می‌گوید: «همه باید یه وقتی بمیرن. دیر یا زود. این فلسفۀ منه».

راننده می‌گوید: «درکش مشکله. واقعاً عمیقه».

کایزر نگاهِ تند و تیزی به او می‌اندازد و می‌گوید: «بی‌خیال، لِبوویتز».

میلر سرش را می‌برد جلو. «لِبوویتز» یک اسم یهودی است. یعنی این‌که لِبوویتز باید یهودی باشد. میلر می‌خواهد از او بپرسد چرا آمده است توی ارتش، ولی می‌ترسد لِبوویتز حرف او را عوضی بفهمد. برای این که حرفی زده باشد، می‌گوید: «دیگه این روزا تو ارتش زیاد یهودی نمی‌بینی».

لِبوویتز در آینه نگاه می‌کند. ابروهای پرپشتش را از پشت عینکش بالا می‌اندازد و بعد سرش را تکان می‌دهد و چیزی می‌گوید که میلر نمی‌فهمد.
کایزر دوباره می‌گوید: «بی‌خیال، لِب».

برمی‌گردد به‌طرف میلر و می‌پرسد که مراسم تشیع جنازه کجا برگزار می‌شود. میلر می‌گوید: «کدوم تشیع جنازه؟»

لِبوویتز می‌خندد. کایزر می‌گوید: «دست وردار. پس تو پاک بیقی؟»

لِبوویتز یک لحظه ساکت می‌ماند. بعد، دوباره نگاهی می‌اندازد به آینه و می‌گوید: «ببخشید، میلر. من دیگه داشتم خودمو لوس می‌کردم».

میلر شانه‌هایش را تکان می‌دهد. زبانش بی‌هوا ضربه‌ای به روکش می‌زند و میلر ناگهان خودش را جمع می‌کند. کایزر می‌پرسد: «مامانت کجا زندگی می‌کرد؟»

میلر می‌گوید: «ردینگ».

کایزر سرش را تکان می‌دهد. تکرار می‌کند: «ردینگ...» همان‌طور به میلر زل زده. لِبوویتز هم به میلر زل زده و نگاهش مدام بین آینه و جاده در نوسان است. میلر می‌فهمد که آن‌ها انتظار داشتند رفتاری متفاوت با رفتاری که او کرده بود ببینند؛ رفتاری احساساتی‌تر و از این حرف‌ها. آن‌ها افراد دیگری را دیده بودند که مادرشان مرده بودند، و حالا میزانی دستشان آمده بود که او نتوانسته بود خودش را با آن جور کند. از پنجره به بیرون نگاه می‌کند. دارند از یک جادۀ لبِ پرتگاه رد می‌شوند. تکه‌هایی از آسمانِ آبی از میان درخت‌های سمت چپ جاده برق می‌زند، و بعد می‌رسند به یک فضای بدون درخت، و میلر اقیانوس را آن پایین می‌بیند که زیر آسمانٌ روشنِ بی‌ابر تا افق پیداست. حالا به‌جز چند تودۀ فشردۀ مه روی شاخه‌های درخت‌ها، همۀ ابرها پشت سرشان، روی کوه‌ها و بالای سرِ سربازها جا مانده‌اند.
میلر می‌گوید: «خیالِ بد به دل‌تون راه ندین. من متأسفم که مادرم مرده».

کایزر می‌گوید: «این‌جوری بهتره. با حرف بریز بیرون».

میلر می‌گوید: «قضیه اینه که من زیاد خوب نمی‌شناختمش».

و بعداز این دروغِ بزرگ، احساسی شبیه به بی‌وزنی به او دست می‌دهد. اول کمی ناراحتش می‌کند، ولی چیزی نمی‌گذرد که احساس می‌کند دارد خوشش می‌آید. از این به بعد، می‌تواند هر حرفی بزند.
قیافۀ غم‌زده‌ای به خودش می‌گیرد و می‌گوید: «من خیال می‌کنم اگه اون‌جوری ما رو ول نکرده بود بره، حالا بیشتر داغون می‌شدم. درست وسطِ فصلِ برداشت، ما رو گذاشت و رفت».

کایزر به او می‌گوید: «می‌دونم که خیلی برات گرون تموم شده. بریز بیرون، اعتراف کن».

میلر این حرف‌ها را از روی یک ترانه به‌هم بافته، اما دیگر چیزی یادش نمی‌آید. سرش را پایین می‌اندازد و به پوتین‌هایش نگاه می‌کند. کمی بعد، می‌گوید: «پدرم رو کُشت. دلش رو شکسته بود، اون هم مُرد. من رو گذاشت با پنچ تا بچه که روی دستم موند، تازه غیر از خودِ مزرعه».

میلر چشم‌هایش را می‌بندد. زمینی را می‌بیند که تمامش را شخم زده‌اند و خورشید دارد آن‌جا غروب می‌کند، یک دسته بچه با چنگک‌ها و بیل‌هایی روی شانه‌هاشان از طرف زمین دارند می‌آیند رو به او. همان‌طور که جیپ دارد از پیچ‌وخمِ جاده پایین می‌رود، او سختی‌هایی را که به‌عنوان فرزند ارشد خانواده تحمل کرده است برای آن‌ها تعریف می‌کند. به آخرِ داستانش که رسید، می‌افتند توی جادۀ اصلیِ کناره و می‌پیچند به طرف شمال. از این‌جا به بعد، دیگر چیپ در دست‌انداز بالا و پایین نمی‌پرد. سرعت می‌گیرد. صدای حرکت لاستیک‌ها روی جادۀ صاف به گوش می‌رسد. هوهوی هوا روی آنتن رادیو فقط یک نت می‌زند. میلر می‌گوید: «به‌هرحال، دو سالی بود که حتی یک نامه هم ازش نداشتم».

لِبوویتز می‌گوید: «تو باید فیلم بسازی».

میلر نمی‌داند چه حرفی باید بزند. منتظر است ببیند لِبوویتز دیگر می‌خواهد چه بگوید، اما لِبوویتز ساکت است، کایزر هم همین‌طور؛ از چند دقیقۀ پیش پشتش را به میلر کرده.

ادامه دارد...
@Fiction_12

BY کاغذِ خط‌خطی


Share with your friend now:
tgoop.com/fiction_12/8572

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

How to Create a Private or Public Channel on Telegram? On Tuesday, some local media outlets included Sing Tao Daily cited sources as saying the Hong Kong government was considering restricting access to Telegram. Privacy Commissioner for Personal Data Ada Chung told to the Legislative Council on Monday that government officials, police and lawmakers remain the targets of “doxxing” despite a privacy law amendment last year that criminalised the malicious disclosure of personal information. How to Create a Private or Public Channel on Telegram? Don’t publish new content at nighttime. Since not all users disable notifications for the night, you risk inadvertently disturbing them. How to Create a Private or Public Channel on Telegram?
from us


Telegram کاغذِ خط‌خطی
FROM American