FICTION_12 Telegram 8573
آن «میلرِ» دیگر
(بخش چهارم)

نویسنده: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی

هر دو مرد به جادۀ جلوی چشم‌شان زل زده‌اند. میلر می‌بیند که آن‌ها دیگر توجهی به او ندارند. ناامید شده، چون با دست انداختنِ آن‌ها داشت عشق می‌کرد.
یکی از چیزهایی که میلر به آن‌ها گفت حقیقت داشت؛ دو سال بود که از مادرش نامه‌ای به دستش نرسیده بود. وقتی که تازه آمده بود به ارتش، مادرش خیلی نامه برای او می‌نوشت، دستِ‌کم هفته‌ای یک بار، گاهی وقت‌ها دوبار، اما میلر همۀ نامه‌هایش را باز نشده پس فرستاد و یک سال که از این ماجرا گذشت، مادرش دیگر رها کرد. چند بار سعی کرد تلفنی با او تماس بگیرد، ولی میلر پای تلفن نمی‌رفت، این بود که مادرش هم دیگر رها کرد. میلر می‌خواست به مادرش بفهماند که این پسر از آن‌ها نیست که سیلی که خورد، گونۀ دیگرش را هم برای سیلی خوردن بیاورد جلو. او یک مردِ جدی است که اگر با او دربیفتید از دستتان می‌رود.
مادرِ میلر با ازدواج کردنش با مردی که نباید با او ازدواج می‌کرد، با میلر درافتاد؛ ازدواجش با «فیل داو». داو، معلمِ زیست‌شناسیِ دبیرستان بود. میلر در این درس اشکال داشت و مادرِ میلر رفت مدرسه تا در این باره با او حرف بزند و حرف زدن به قول‌وقرارِ ازدواج کشیده شد. میلر سعی کرد مادرش را از خرِ شیطان بیاورد پایین، اما حرف توی گوشش نمی‌رفت. جوری رفتار می‌کرد که خیال می‌کردی یک تکۀ واقعی به تور زده، نه یک نفر که زبانش می‌گرفت و همۀ عمرش را صرفِ تشریحِ خرچنگ‌ها کرده بود.
میلر هر کاری که از دستش برمی‌آمد کرد تا ازدواج سر نگیرد، اما مادرش چشمش را بسته بود. نمی‌توانست همان چیزی را که داشت ببیند، و ببیند که همان‌طور دوتایی چه‌قدر بهشان خوش می‌گذرد. همیشه وقتی که از سرِ کار برمی‌گشت، میلر خانه بود؛ با یک قوری قهوۀ حاضر و آماده. دوتایی می‌نشستند با هم قهوه می‌خوردند و از چیزهای مختلف حرف می‌زدند، یا شاید اصلاً حرف نمی‌زدند. شاید همان‌طور می‌نشستند توی آشپزخانه تا هوا تاریک می‌شد، تا تلفن زنگ می‌زد، یا سگ بنا می‌کرد به واق‌واق کردن و معلوم بود که می‌خواهد برود بیرون. قدم زدن با سگ دُورِ دریاچۀ مصنوعی، برگشتن و خوردنِ هر چه دلشان می‌خواست، گاهی وقت‌ها هیچی. گاهی وقت‌ها همان غذای دیشب یا پریشب یا سه‌ـ‌چهار شب پیش را می‌خوردند، برنامه‌هایی که دلشان می‌خواست را تماشا می‌کردند و هر وقت دلشان می‌خواست می‌رفتند می‌خوابیدند، و نه هر وقت که یک نفر دیگر دلش می‌خواست. با هم بودند و سرِ خانه و زندگی خودشان بودند.
فیل داو آن‌قدر مادرش را گیج کرد که یادش رفت زندگی‌شان چه‌قدر خوب بود. نخواست ببیند که چه چیزی را دارد از بین می‌برد. مادرش به او می‌گفت: «تو به‌هرحال رفتنی هستی. یک سال بعد یا دو سال بعد، تو از پیش من می‌ری».

که این نشان می‌داد مادرش چه‌قدر دربارۀ میلر خطا می‌کرده، چون او هیچ‌وقت مادرش را ترک نمی‌کرد. هرگز، به هیچ قیمتی. ولی او وقتی این حرف را می‌زد، مادرش می‌خندید، مثل این‌که بهتر از او می‌دانست، مثل این‌که او جدی نمی‌گفت. ولی او جدی می‌گفت. وقتی که قول داد که پیشش می‌ماند جدی می‌گفت، و وقتی قسم خورد که اگر با فیل داو ازدواج کند دیگر با او حرف نمی‌زند، باز هم جدی می‌گفت.
مادرش با داو ازدواج کرد. میلر آن شب و دو شبِ بعد را در یک مُتل سر کرد، تا این‌که پولش ته کشید. بعد رفت توی ارتش ثبت نام کرد. می‌دانست که این کارش روی مادر اثر می‌گذارد؛ چون هنوز یک ماه مانده بود تا دبیرستانش را تمام کند، و چون پدرش هم وقتی که در ارتش خدمت می‌کرد کشته شده بود. نه در ویتنام، همین‌جا در «جورجیا»، در یک حادثه کشته شد. با یک نفر دیگر داشتند ظرف‌های غذا را داخلِ یک بشکۀ پُر از آب جوش خیس می‌دادند که یک‌مرتبه بشکه برگشت رویش. میلر آن زمان شش سالش بود. مادرِ میلر از آن به بعد از ارتش متنفر شد، نه به‌خاطر این‌که شوهرش مرده بود ــ از جنگی که می‌خواست در آن شرکت کند خبر داشت، از تفنگ‌چی‌ها و تله‌های انفجاری و مین‌ها هم خبر داشت ــ بلکه به‌خاطر نحوۀ مرگ. می‌گفت ارتش حتی نمی‌تواند ترتیبی بدهد که آدم به یک شیوۀ آبرومندانه بمیرد.
و حق هم با مادرش بود. ارتش همان‌قدر که مادرش فکر می‌کرد بد بود، و حتی بدتر هم بود. همۀ وقتت را به انتظار تلف می‌کردی. یک زندگی کاملاً احمقانه را می‌گذراندی. میلر از هر دقیقۀ آن نفرت داشت، ولی از این نفرتش لذت می‌برد، چون اعتقاد داشت که مادرش می‌داند که او چه‌قدر بدبخت است. این دانستن برای مادرش عذابی بود. به بدیِ عذابی که مادرش به او داده بود ــ عذابی که داشت از قلب به شکمش و دندان‌هایش و همه جای دیگرش سرایت می‌کرد ــ نبود، ولی این بدترین عذابی بود که قدرتش را داشت به مادرش بدهد و کاری که می‌کرد این بود که مادرش را به یاد او بیندازد.

ادامه دارد...
@Fiction_12



tgoop.com/fiction_12/8573
Create:
Last Update:

آن «میلرِ» دیگر
(بخش چهارم)

نویسنده: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی

هر دو مرد به جادۀ جلوی چشم‌شان زل زده‌اند. میلر می‌بیند که آن‌ها دیگر توجهی به او ندارند. ناامید شده، چون با دست انداختنِ آن‌ها داشت عشق می‌کرد.
یکی از چیزهایی که میلر به آن‌ها گفت حقیقت داشت؛ دو سال بود که از مادرش نامه‌ای به دستش نرسیده بود. وقتی که تازه آمده بود به ارتش، مادرش خیلی نامه برای او می‌نوشت، دستِ‌کم هفته‌ای یک بار، گاهی وقت‌ها دوبار، اما میلر همۀ نامه‌هایش را باز نشده پس فرستاد و یک سال که از این ماجرا گذشت، مادرش دیگر رها کرد. چند بار سعی کرد تلفنی با او تماس بگیرد، ولی میلر پای تلفن نمی‌رفت، این بود که مادرش هم دیگر رها کرد. میلر می‌خواست به مادرش بفهماند که این پسر از آن‌ها نیست که سیلی که خورد، گونۀ دیگرش را هم برای سیلی خوردن بیاورد جلو. او یک مردِ جدی است که اگر با او دربیفتید از دستتان می‌رود.
مادرِ میلر با ازدواج کردنش با مردی که نباید با او ازدواج می‌کرد، با میلر درافتاد؛ ازدواجش با «فیل داو». داو، معلمِ زیست‌شناسیِ دبیرستان بود. میلر در این درس اشکال داشت و مادرِ میلر رفت مدرسه تا در این باره با او حرف بزند و حرف زدن به قول‌وقرارِ ازدواج کشیده شد. میلر سعی کرد مادرش را از خرِ شیطان بیاورد پایین، اما حرف توی گوشش نمی‌رفت. جوری رفتار می‌کرد که خیال می‌کردی یک تکۀ واقعی به تور زده، نه یک نفر که زبانش می‌گرفت و همۀ عمرش را صرفِ تشریحِ خرچنگ‌ها کرده بود.
میلر هر کاری که از دستش برمی‌آمد کرد تا ازدواج سر نگیرد، اما مادرش چشمش را بسته بود. نمی‌توانست همان چیزی را که داشت ببیند، و ببیند که همان‌طور دوتایی چه‌قدر بهشان خوش می‌گذرد. همیشه وقتی که از سرِ کار برمی‌گشت، میلر خانه بود؛ با یک قوری قهوۀ حاضر و آماده. دوتایی می‌نشستند با هم قهوه می‌خوردند و از چیزهای مختلف حرف می‌زدند، یا شاید اصلاً حرف نمی‌زدند. شاید همان‌طور می‌نشستند توی آشپزخانه تا هوا تاریک می‌شد، تا تلفن زنگ می‌زد، یا سگ بنا می‌کرد به واق‌واق کردن و معلوم بود که می‌خواهد برود بیرون. قدم زدن با سگ دُورِ دریاچۀ مصنوعی، برگشتن و خوردنِ هر چه دلشان می‌خواست، گاهی وقت‌ها هیچی. گاهی وقت‌ها همان غذای دیشب یا پریشب یا سه‌ـ‌چهار شب پیش را می‌خوردند، برنامه‌هایی که دلشان می‌خواست را تماشا می‌کردند و هر وقت دلشان می‌خواست می‌رفتند می‌خوابیدند، و نه هر وقت که یک نفر دیگر دلش می‌خواست. با هم بودند و سرِ خانه و زندگی خودشان بودند.
فیل داو آن‌قدر مادرش را گیج کرد که یادش رفت زندگی‌شان چه‌قدر خوب بود. نخواست ببیند که چه چیزی را دارد از بین می‌برد. مادرش به او می‌گفت: «تو به‌هرحال رفتنی هستی. یک سال بعد یا دو سال بعد، تو از پیش من می‌ری».

که این نشان می‌داد مادرش چه‌قدر دربارۀ میلر خطا می‌کرده، چون او هیچ‌وقت مادرش را ترک نمی‌کرد. هرگز، به هیچ قیمتی. ولی او وقتی این حرف را می‌زد، مادرش می‌خندید، مثل این‌که بهتر از او می‌دانست، مثل این‌که او جدی نمی‌گفت. ولی او جدی می‌گفت. وقتی که قول داد که پیشش می‌ماند جدی می‌گفت، و وقتی قسم خورد که اگر با فیل داو ازدواج کند دیگر با او حرف نمی‌زند، باز هم جدی می‌گفت.
مادرش با داو ازدواج کرد. میلر آن شب و دو شبِ بعد را در یک مُتل سر کرد، تا این‌که پولش ته کشید. بعد رفت توی ارتش ثبت نام کرد. می‌دانست که این کارش روی مادر اثر می‌گذارد؛ چون هنوز یک ماه مانده بود تا دبیرستانش را تمام کند، و چون پدرش هم وقتی که در ارتش خدمت می‌کرد کشته شده بود. نه در ویتنام، همین‌جا در «جورجیا»، در یک حادثه کشته شد. با یک نفر دیگر داشتند ظرف‌های غذا را داخلِ یک بشکۀ پُر از آب جوش خیس می‌دادند که یک‌مرتبه بشکه برگشت رویش. میلر آن زمان شش سالش بود. مادرِ میلر از آن به بعد از ارتش متنفر شد، نه به‌خاطر این‌که شوهرش مرده بود ــ از جنگی که می‌خواست در آن شرکت کند خبر داشت، از تفنگ‌چی‌ها و تله‌های انفجاری و مین‌ها هم خبر داشت ــ بلکه به‌خاطر نحوۀ مرگ. می‌گفت ارتش حتی نمی‌تواند ترتیبی بدهد که آدم به یک شیوۀ آبرومندانه بمیرد.
و حق هم با مادرش بود. ارتش همان‌قدر که مادرش فکر می‌کرد بد بود، و حتی بدتر هم بود. همۀ وقتت را به انتظار تلف می‌کردی. یک زندگی کاملاً احمقانه را می‌گذراندی. میلر از هر دقیقۀ آن نفرت داشت، ولی از این نفرتش لذت می‌برد، چون اعتقاد داشت که مادرش می‌داند که او چه‌قدر بدبخت است. این دانستن برای مادرش عذابی بود. به بدیِ عذابی که مادرش به او داده بود ــ عذابی که داشت از قلب به شکمش و دندان‌هایش و همه جای دیگرش سرایت می‌کرد ــ نبود، ولی این بدترین عذابی بود که قدرتش را داشت به مادرش بدهد و کاری که می‌کرد این بود که مادرش را به یاد او بیندازد.

ادامه دارد...
@Fiction_12

BY کاغذِ خط‌خطی


Share with your friend now:
tgoop.com/fiction_12/8573

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

The public channel had more than 109,000 subscribers, Judge Hui said. Ng had the power to remove or amend the messages in the channel, but he “allowed them to exist.” The channel also called on people to turn out for illegal assemblies and listed the things that participants should bring along with them, showing prior planning was in the works for riots. The messages also incited people to hurl toxic gas bombs at police and MTR stations, he added. Ng was convicted in April for conspiracy to incite a riot, public nuisance, arson, criminal damage, manufacturing of explosives, administering poison and wounding with intent to do grievous bodily harm between October 2019 and June 2020. More>> Some Telegram Channels content management tips
from us


Telegram کاغذِ خط‌خطی
FROM American