tgoop.com/fiction_12/8575
Last Update:
آن «میلرِ» دیگر
(بخش پنجم)
نویسنده: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی
«کایزر» و «لِبوویتز» دارند دربارۀ انواع و اقسام همبرگرها با هم بحث میکنند؛ دربارۀ تصورشان از همبرگرِ خوب. میلر سعی میکند گوش ندهد، اما صدای حرف زدنِ آنها ادامه دارد و کمی بعد، او دیگر نمیتواند بهجز استیکهای گوجهدار و گوشتهای خردل زده و با بخار و پیاز پختهشده که نقشِ سیاهِ مشبکِ اجاق هم رویش باشد، به چیز دیگری فکر کند. نوکِ زبانش است که به آنها بگوید موضوعِ صحبت را عوض کنند، که کایزر سرش را برمیگرداند و میگوید: «فکر میکنی بتونی یه چیزی بخوری؟»
میلر میگوید: «نمیدونم. شاید از گلوم پایین بره».
«ما توی این فکریم که این بغلها یه جایی نگه داریم. ولی تو اگه دلت میخواد همینطوری بریم، بگو. هر چی که تو بگی. منظورم اینه که ما قراره تو رو صاف ببریم تا پایگاه».
میلر میگوید: «میتونم غذا بخورم».
«درستش همینه. توی یه همچنین موقعیتی، باید قوت داشته باشی».
میلر دوباره میگوید: «میتونم غذا بخورم».
لِبوویتز در آینه نگاهی میاندازد، سرش را تکان میدهد و دوباره نگاهش را برمیگرداند. از خروجیِ بعدی، از بزرگراه میروند بیرون، در یک جادۀ فرعی، به چهارراهی میرسند با دو تا پمپ بنزین روبهروی دو تا رستوران. یکی از رستورانها بسته است و لِبوویتز میرود به پارکینگ رستوران «دِری کویین» که آن طرف جاده است. ماشین را خاموش میکند و هر سه مرد در سکوتی که ناگهان پیش میآید، بیحرکت مینشینند. سکوت بهزودی از میان میرود. میلر از دور صدایی شبیه به برخورد فلز با فلز میشنود، صدای قارقار کلاغ، صدای جابهجا شدن کایزر روی صندلی. سگی همان بغل، جلوی اتاقکِ زنگزدۀ یک تریلی، واقواق میکند؛ سگِ استخوانیِ سفیدی با چشمهای زرد. همانطور که واقواق میکند و یکی از پاهایش را بلند کرده و تکانتکان میدهد، خودش را به تابلویی میمالد که کفِ دستِ بازشدهای را نشان میدهد و بالای آن نوشته شده: «از آیندۀ خود باخبر شوید».
از جیپ پیاده میشوند و میلر دنبال کایزر و لِبوویتز میرود آن طرفِ پارکینگ. هوا گرم است و بوی بنزین میدهد. در پمپِ بنزین آن طرف جاده، مردِ سرخپوستی با لباسِ شنا دارد سعی میکند لاستیکهای دوچرخهاش را باد بزند. با شلنگِ تلمبه کلنجار میرود و با صدای بلند فحش میدهد که چرا کاری از تلمبهاش ساخته نیست. میلر با زبانش با روکشِ شکسته وَر میرود؛ آرام بلندش میکند. در این فکر است که با این وضع همبرگر بخورد یا نه، و به این نتیجه میرسد که اگر مراقب باشد که با آن طرفِ دهانش بخورد، درد نمیگیرد.
ولی درد میگیرد. بعد از چند گازِ اول میلر بشقابش را میزند کنار، دستش را میگذارد زیرِ چانهاش، و به لِبوویتز و کایزر گوش میدهد که دارند دربارۀ این موضوع بحث میکنند که آیا کسی میتواند آینده را پیشبینی کند یا نه. لِبوویتز از دختری حرف میزند که زمانی با او آشنا بود و علمِغیب داشت. میگوید: «ما توی ماشین نشسته بودیم و داشتیم میرفتیم، که یهمرتبه برمیگشت دقیقاً میگفت که من دارم به چی فکر میکنم. باور نکردنی بود».
کایزر همبرگرش را تمام میکند و یک جرعه نوشیدنی سر میکشد. میگوید: «کار مهمی نکرده. من هم میتونم بگم».
همبرگرِ میلر را میکِشد طرف خودش و گازی به آن میزند. لِبوویتز میگوید: «یالا، امتحان کن».
و اضافه میکند: «من توی این فکر نیستم که تو فکر میکنی که من دارم به چی فکر میکنم».
«آره، میدونم».
لِبوویتز میگوید: «خیلی خوب. حالا هستم. ولی پیشتر نبودم».
میلر میگوید: «من هیچوقت نمیذارم سر و کارم با یه طالعبین بیفته. تا اونجا که عقلِ من قد میده، هر چی کمتر بدونی، روبهراه تری».
لِبوویتز میگوید: «یه فلسفۀ درجه یکِ دیگه از طرف سربازِ رستۀ پیاده؛ دبلیو. پی. میلر».
به کایزر نگاه میکند که دارد تهماندۀ همبرگر میلر را میخورد.
«خب، نظرت چیه؟ اگه تو حاضر باشی، من هم حاضرم».
کایزر همانطور که در فکر است، نشخوار میکند. لقمهاش را قورت میدهد و لبهایش را میلیسد. میگوید: «حتماً. چرا که نه؟ البته اگه میلر حرفی نداشته باشه».
میلر میپرسد: «دربارۀ چی؟»
لِبوویتز بلند میشود و عینکِ آفتابیاش را دوباره میگذارد به چشمش. «بابتِ میلر نگران نباش. میلر بیخیاله. وقتی همۀ آدما میزنه به کلهشون، میلر هنوز کلهاش کار میکنه».
کایزر و میلر از سر میز بلند میشوند و پشت سر لِبوویتز میروند بیرون. لِبوویتز زیرِ سایهبانِ یک زبالهدانی خم شده، و با یک دستمالکاغذی پوتینهایش را تمیز میکند. مگسهای آبیرنگِ براقی دُورش وزوز میکنند. میلر تکرار میکند: «دربارۀ چی؟»
کایزر به او میگوید: «ما توی این فکر بودیم که این فالگیره رو امتحانش کنیم».
ادامه دارد...
@Fiction_12
BY کاغذِ خطخطی
Share with your friend now:
tgoop.com/fiction_12/8575