tgoop.com/fiction_12/8576
Last Update:
آن «میلرِ» دیگر
(بخش ششم)
نویسنده: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی
لِبوویتز راست میایستد و سهتایی از پارکینگ راه میافتند. میلر میگوید: «من راستش بدم نمیاومد که برم پیشش».
به جیپ که میرسند، میلر میایستد. اما لِبوویتز و کایزر راهشان را میگیرند و میروند. میلر میگوید: «گوش بدین».
و کمی میدود تا به آنها برسد. از پشت سرشان میگوید: «من خیلی کار دارم. من میخوام برم خونه».
لِبوویتز به او میگوید: «ما خوب میدونیم که تو چهقدر داغون شدی».
همانطور راه میرود، کایزر میگوید: «نباید زیاد طول بکشه».
سگ یک بار واقواق میکند و بعد که میبیند آنها واقعاً دارند میآیند، میدود پشت اتاقک تریلی. لِبوویتز در میزند. در باز میشود و زنی با چهرۀ گرد و چشمهای مشکیِ گودافتاده و لبهای کلفت لای در ایستاده. یکی از چشمهایش چپ است؛ مثل اینکه دارد به چیزی که بغل دست اوست نگاه میکند، درحالیکه آن یکی چشم صاف به سه تا سربازی که دَمِ در هستند دوخته شده. دستهایش آردی است. یک زنِ کولی؛ یک کولیِ واقعی. میلر تا حالا هیچ وقت کولی ندیده، ولی میفهمد که او کولی است؛ همانطور که اگر گرگ ببیند میفهمد که گرگ است. حضور این زن خون را در رگهایش به جوش میآورد. اگر میلر همین جا زندگی میکرد، شب با مردهای دیگر که همه فریاد میکشیدند و مشعلهاشان را در هوا تکان میدادند، برمیگشت سراغِ او و او را از اینجا بیرون میکرد.
لِبوویتز میپرسد: «کار میکنی؟»
زن سرش را خم میکند، دستهایش را با دامنش پاک میکند، جای دستها روی دامنِ چهلتکۀ روشنش مانده است. میپرسد: «هر سه تا؟»
کایزر میگوید: «البته».
صدایش بهطور غیرطبیعی بلند است.
زن دوباره سرش را خم میکند و چشمِ سالمش را از لِبوویتز به کایزر برمیگرداند، و بعد به میلر. خوب که میلر را ورانداز میکند، لبخند میزند و صداهای عجیبغریبی از خودش در میآورد؛ کلمههایی از یک زبانِ دیگر یا شاید هم وِردی که انتظار دارد میلر بفهمد. یکی از دندانهای جلوییاش سیاه است.
میلر میگوید: «نه، نه مادام. من نه».
سرش را تکان میدهد. زن میگوید: «بفرمایید»، و میرود کنار. لِبوویتز و کایزر از پلهها میروند بالا و در اتاقک ناپدید میشوند. زن دوباره میگوید: «بفرمایید»، و با دستهای سفیدش اشاره میکند.
میلر برمیگردد عقب و هنوز سرش را تکان میدهد. به زن میگوید: «ولم کن»، و پیشاز آنکه زن جوابی بدهد، برمیگردد و میرود. برمیگردد به جیپ و مینشیند سرِ جای راننده و هر دو در را باز میگذارد تا هوا بخورد. میلر حس میکند جریان هوای گرم، نمِ خستگیاش را میگیرد. بوی برزنتِ کهنۀ خیس از بالای سرش، و عرقِ بدنِ خودش را حس میکند. از شیشۀ جلو که بهجز دو نیمدایرۀ خاکستری، پوشیده از گِل است، سه تا پسربچه را میبیند که با وقار تمام به دیوارِ پمپ بنزینِ آن طرف جاده میشاشند.
میلر دولا میشود تا بند پوتینهایش را باز کند. همانطور که دارد با بندهای خیس کلنجار میرود، خون به صورتش میآید و به نفسنفس میافتد. میگوید: «گورِ بابای بند. گورِ بابای باران. گور بابای ارتش».
بندها را باز میکند. صاف مینشیند و نفسنفس میزند. به اتاقکِ تریلی خیره میشود. «گور بابای کولی».
نمیتواند باور کند که آن دو تا احمق واقعاً رفتهاند داخلِ اتاقک. محض خنده رفتهاند، برای سرگرمی. این هم نشان میدهد که آنها چهقدر خنگ هستند، چون همه میدانند که با طالعبینها نمیشود شوخی کرد. نمیشود پیشبینی کرد که طالعبین چه خواهد گفت، ولی وقتی که گفت، به هیچ ترتیبی نمیشود جلوی آن اتفاق را گرفت. همین که شنیدی چه چیزی در انتظارِ تو است، دیگر در انتظارت نیست، بلکه همینجا پیشِ تو است. درِ خانهات را چه به روی آینده باز کنی، چه به روی یک قاتل، هیچ فرقی ندارد. آینده... مگر همه به اندازۀ کافی از آینده خبر ندارند که تازه جزئیات آن را هم دارند زیر و رو میکنند؟ فقط یک چیز است که باید دربارۀ آینده بدانی؛ اینکه همهچیز بدتر میشود. اگر این را بدانی، همهاش را میدانی. جزئیات به فکر کردنش نمیارزد. میلر قطعاً هیچ قصدش را ندارد که دربارۀ جزئیات فکر کند. جورابهای نمناکش را درمیآورد و پاهای سفیدِ خیسخوردهاش را میمالد. گاهی سرش را بلند میکند و نگاهی میاندازد به طرف اتاقک تریلی؛ آنجا که کولی دارد سرنوشت کایزر و لِبوویتز را رقم میزند. میلر صداهای خفهای از خودش در میآورد. او به آینده فکر نخواهد کرد.
چون که این موضوع حقیقت دارد، همه چیز بدتر میشود. یک روز نشستهای در حیاط خانهات، داری چوب فرو میکنی به سوراخِ مورچهها و صدای به هم خوردنِ ظروف و صدای حرف زدنِ پدر و مادرت از آشپزخانه را میشنوی، بعد در یک لحظه که حتی یادت نمیآید، یکی از این صداها دیگر نیست؛ و دیگر آن صدا را نمیشنوی.
ادامه دارد...
@Fiction_12
BY کاغذِ خطخطی
Share with your friend now:
tgoop.com/fiction_12/8576