FICTION_12 Telegram 8577
آن «میلرِ» دیگر
(بخش هفتم)

نویسنده: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی

از «امروز» به طرفِ «فردا» می‌روی و مثل این‌که داری با پای خودت به تله می‌افتی...
یک پسربچۀ جدید، «نات پرانِگر»، می‌آید به مسابقاتِ دوره‌ایِ مدرسه. در یک مهمانخانه، چند تا خیابان بالاتر از خانۀ تو زندگی می‌کند. روز اولی که نات را می‌بینی، جای سکه‌هایی را که از مادرت کِش رفته‌ای ــ که زیرِ نیمکتِ تماشاچی‌هاست ــ به او نشان می‌دهی. فردا صبح یادت می‌آید که چه غلطی کرده‌ای، و صبحانه‌ات را نیمه‌کاره ول می‌کنی و یک‌نفس می‌دوی به طرف زمینِ بیس‌بال و سینه‌ات درد می‌گیرد. سکه‌ها هنوز سر جای خودشان‌ هستند. می‌شماری. هیچ کم و کسری ندارند. همان‌جا در سایه زانو می‌زنی تا نفست جا بیاید.
تمامِ تابستان، تو و نات با هم بیس‌بال بازی می‌کنید و نقشه می‌کشید که یک قایق بادبانی بزرگ گیر بیاورید که بشود در دریاهای جنوب به آب انداخت. این اصطلاحِ نات است: «دریاهای جنوب». بعد، مدرسه شروع می‌شود؛ اولین سال دبیرستانت، و نات رفیق‌های دیگری پیدا می‌کند. ولی تو نه، چون یک چیزی در وجود تو هست که آدم‌ها را از کوره به در می‌برد. حتی معلم‌ها را. تو می‌خواهی رفیق داشته باشی، اگر بدانی چه چیزی داری که لازم است تغییرش بدهی تغییر می‌دهی، ولی نمی‌دانی. تو می‌بینی نات تقلا می‌کند که به تو وفادار بماند، و تو به‌خاطر همین از او متنفری. مهربانی‌اش از خباثت بدتر است. از ماهِ دسامبر دقیقاً می‌دانی که در ماهِ ژوئن چه پیش خواهد آمد. تنها کاری که از دستت بر می‌آید این است که تماشا کنی تا پیش بیاید.
آن‌چه در پیش داری به فکر کردنش نمی‌ارزد. همین حالایش هم میلر زخم معده دارد و دندان‌هایش هم خراب است. بدنش دیگر وا داده. به شصت سالگی که رسید، چه شکلی خواهد شد؟ یا حتی پنج سال دیگر؟ میلر همین چند روز پیش در یک رستوران بود و یک نفر را دید تقریباً هم سن‌وسال خودش که روی چرخ نشسته بود و زنی که با یک نفر دیگر حرف می‌زد، داشت به او غذا می‌داد. دست‌های آن پسر روی پاهایش به هم گره خورده بود؛ مثل یک جفت دستکش که آن‌جا افتاده باشد. پاچه‌های شلوارش را تا زانوهایش بالا کشیده بودند و پاهای رنگ و رو رفته و ناقصش که فقط پوست بود و استخوان، پیدا بود. به‌زحمت می‌توانست سرش را بجنباند. زنی که داشت به او غذا می‌داد کارش را بد انجام می‌داد، چون بدجوری سرگرم وراجی با دوست‌هایش بود. نصفِ سوپ ریخته بود روی پیراهن پسر. با این همه، چشم‌هایش روشن و مراقب بود.
میلر فکر کرد «این بلا می‌تونست سر من بیاد».
تو خوب و خوش و سرحالی، و آن‌وقت یک روز، بی‌آن‌که خودت تقصیری داشته باشی، اختلالی در جریان خونت پیدا می‌شود و بخشی از مغزت را داغان می‌کند، و تو همین‌طور می‌مانی. و اگر این اتفاق ناگهان همین حالا برای تو نمی‌افتد، مطمئن باش که بعداً یواش‌یواش می‌افتد. این همان عاقبتی است که برای تو مقرر شده.
روزی میلر خواهد مُرد. این را می‌داند و به خودش می‌بالد که این را می‌داند، درحالی‌که دیگران فقط تظاهر می‌کنند که این را می‌دانند و پیش خودشان معتقدند که تا ابد زنده می‌مانند. به این دلیل نیست که آینده برای میلر غیرقابل تصور است. چیز بدتری این وسط است. چیزی که نمی‌شود فکرش را کرد، و میلر هم فکرش را نخواهد کرد.
فکرش را نخواهد کرد. میلر به پشتیِ صندلی تکیه می‌دهد و چشم‌هایش را می‌بندد، ولی هر‌ کاری می‌کند نمی‌تواند بخوابد. پشت پلک‌هاش، کاملاً بیدار است و از فرطِ افسردگی بی‌قرار. برخلاف میلش دارد دنبال چیزی می‌گردد که می‌ترسد پیدایش کند، تا این‌که بی هیچ تعجبی پیدایش می‌کند. یک حقیقتِ ساده؛ مادرش هم خواهد مُرد. درست مثلِ خودش... و نمی‌شود گفت کِی. میلر نمی‌تواند رویش حساب کند که وقتی سرانجام به این نتیجه می‌رسد که مادرش هم به اندازۀ کافی رنج برده و می‌رود خانه تا از او معذرت بخواهد، آن‌جا هست یا نه!
میلر چشم‌هایش را باز می‌کند و به شکل‌های محوِ ساختمان‌های آن طرف جاده نگاهی می‌اندازد که خطوط‌شان از پشتِ سیاهیِ روی شیشۀ جیپ مشخص نیست. دوباره چشم‌ها را می‌بندد. به صدای نفس‌های خودش گوش می‌دهد، و از این‌که می‌داند از دست‌رسِ مادرش بیرون است، دردِ آشنا و تقریباً مردانه‌ای حس می‌کند. او خودش را به جایی کشانده است که مادرش نتواند ببیندش یا با او حرف بزند یا با آن شیوۀ بی‌قیدی که داشت نوازشش کند؛ همان‌طور که ایستاده است پشت صندلیِ او تا از او چیزی بپرسد، یا فقط یک لحظه آن‌جا ایستاده است و فکرش جای دیگری سِیر می‌کند، و دستش را می‌گذارد روی شانه‌های او. قصد داشت به این ترتیب مادرش را مجازات کند، اما از قرار معلوم داشت خودش را مجازات می‌کرد. می‌داند که باید جلوی این قضیه را بگیرد. دیگر دارد شورَش را می‌آورَد.
همین حالا باید جلوی آن را بگیرد، و مثل این‌که میلر همه‌اش برای یک چنین روزی نقشه می‌کشیده، دقیقاً می‌داند می‌خواهد چه‌کار کند.

ادامه دارد
@Fiction_12



tgoop.com/fiction_12/8577
Create:
Last Update:

آن «میلرِ» دیگر
(بخش هفتم)

نویسنده: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی

از «امروز» به طرفِ «فردا» می‌روی و مثل این‌که داری با پای خودت به تله می‌افتی...
یک پسربچۀ جدید، «نات پرانِگر»، می‌آید به مسابقاتِ دوره‌ایِ مدرسه. در یک مهمانخانه، چند تا خیابان بالاتر از خانۀ تو زندگی می‌کند. روز اولی که نات را می‌بینی، جای سکه‌هایی را که از مادرت کِش رفته‌ای ــ که زیرِ نیمکتِ تماشاچی‌هاست ــ به او نشان می‌دهی. فردا صبح یادت می‌آید که چه غلطی کرده‌ای، و صبحانه‌ات را نیمه‌کاره ول می‌کنی و یک‌نفس می‌دوی به طرف زمینِ بیس‌بال و سینه‌ات درد می‌گیرد. سکه‌ها هنوز سر جای خودشان‌ هستند. می‌شماری. هیچ کم و کسری ندارند. همان‌جا در سایه زانو می‌زنی تا نفست جا بیاید.
تمامِ تابستان، تو و نات با هم بیس‌بال بازی می‌کنید و نقشه می‌کشید که یک قایق بادبانی بزرگ گیر بیاورید که بشود در دریاهای جنوب به آب انداخت. این اصطلاحِ نات است: «دریاهای جنوب». بعد، مدرسه شروع می‌شود؛ اولین سال دبیرستانت، و نات رفیق‌های دیگری پیدا می‌کند. ولی تو نه، چون یک چیزی در وجود تو هست که آدم‌ها را از کوره به در می‌برد. حتی معلم‌ها را. تو می‌خواهی رفیق داشته باشی، اگر بدانی چه چیزی داری که لازم است تغییرش بدهی تغییر می‌دهی، ولی نمی‌دانی. تو می‌بینی نات تقلا می‌کند که به تو وفادار بماند، و تو به‌خاطر همین از او متنفری. مهربانی‌اش از خباثت بدتر است. از ماهِ دسامبر دقیقاً می‌دانی که در ماهِ ژوئن چه پیش خواهد آمد. تنها کاری که از دستت بر می‌آید این است که تماشا کنی تا پیش بیاید.
آن‌چه در پیش داری به فکر کردنش نمی‌ارزد. همین حالایش هم میلر زخم معده دارد و دندان‌هایش هم خراب است. بدنش دیگر وا داده. به شصت سالگی که رسید، چه شکلی خواهد شد؟ یا حتی پنج سال دیگر؟ میلر همین چند روز پیش در یک رستوران بود و یک نفر را دید تقریباً هم سن‌وسال خودش که روی چرخ نشسته بود و زنی که با یک نفر دیگر حرف می‌زد، داشت به او غذا می‌داد. دست‌های آن پسر روی پاهایش به هم گره خورده بود؛ مثل یک جفت دستکش که آن‌جا افتاده باشد. پاچه‌های شلوارش را تا زانوهایش بالا کشیده بودند و پاهای رنگ و رو رفته و ناقصش که فقط پوست بود و استخوان، پیدا بود. به‌زحمت می‌توانست سرش را بجنباند. زنی که داشت به او غذا می‌داد کارش را بد انجام می‌داد، چون بدجوری سرگرم وراجی با دوست‌هایش بود. نصفِ سوپ ریخته بود روی پیراهن پسر. با این همه، چشم‌هایش روشن و مراقب بود.
میلر فکر کرد «این بلا می‌تونست سر من بیاد».
تو خوب و خوش و سرحالی، و آن‌وقت یک روز، بی‌آن‌که خودت تقصیری داشته باشی، اختلالی در جریان خونت پیدا می‌شود و بخشی از مغزت را داغان می‌کند، و تو همین‌طور می‌مانی. و اگر این اتفاق ناگهان همین حالا برای تو نمی‌افتد، مطمئن باش که بعداً یواش‌یواش می‌افتد. این همان عاقبتی است که برای تو مقرر شده.
روزی میلر خواهد مُرد. این را می‌داند و به خودش می‌بالد که این را می‌داند، درحالی‌که دیگران فقط تظاهر می‌کنند که این را می‌دانند و پیش خودشان معتقدند که تا ابد زنده می‌مانند. به این دلیل نیست که آینده برای میلر غیرقابل تصور است. چیز بدتری این وسط است. چیزی که نمی‌شود فکرش را کرد، و میلر هم فکرش را نخواهد کرد.
فکرش را نخواهد کرد. میلر به پشتیِ صندلی تکیه می‌دهد و چشم‌هایش را می‌بندد، ولی هر‌ کاری می‌کند نمی‌تواند بخوابد. پشت پلک‌هاش، کاملاً بیدار است و از فرطِ افسردگی بی‌قرار. برخلاف میلش دارد دنبال چیزی می‌گردد که می‌ترسد پیدایش کند، تا این‌که بی هیچ تعجبی پیدایش می‌کند. یک حقیقتِ ساده؛ مادرش هم خواهد مُرد. درست مثلِ خودش... و نمی‌شود گفت کِی. میلر نمی‌تواند رویش حساب کند که وقتی سرانجام به این نتیجه می‌رسد که مادرش هم به اندازۀ کافی رنج برده و می‌رود خانه تا از او معذرت بخواهد، آن‌جا هست یا نه!
میلر چشم‌هایش را باز می‌کند و به شکل‌های محوِ ساختمان‌های آن طرف جاده نگاهی می‌اندازد که خطوط‌شان از پشتِ سیاهیِ روی شیشۀ جیپ مشخص نیست. دوباره چشم‌ها را می‌بندد. به صدای نفس‌های خودش گوش می‌دهد، و از این‌که می‌داند از دست‌رسِ مادرش بیرون است، دردِ آشنا و تقریباً مردانه‌ای حس می‌کند. او خودش را به جایی کشانده است که مادرش نتواند ببیندش یا با او حرف بزند یا با آن شیوۀ بی‌قیدی که داشت نوازشش کند؛ همان‌طور که ایستاده است پشت صندلیِ او تا از او چیزی بپرسد، یا فقط یک لحظه آن‌جا ایستاده است و فکرش جای دیگری سِیر می‌کند، و دستش را می‌گذارد روی شانه‌های او. قصد داشت به این ترتیب مادرش را مجازات کند، اما از قرار معلوم داشت خودش را مجازات می‌کرد. می‌داند که باید جلوی این قضیه را بگیرد. دیگر دارد شورَش را می‌آورَد.
همین حالا باید جلوی آن را بگیرد، و مثل این‌که میلر همه‌اش برای یک چنین روزی نقشه می‌کشیده، دقیقاً می‌داند می‌خواهد چه‌کار کند.

ادامه دارد
@Fiction_12

BY کاغذِ خط‌خطی


Share with your friend now:
tgoop.com/fiction_12/8577

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

As of Thursday, the SUCK Channel had 34,146 subscribers, with only one message dated August 28, 2020. It was an announcement stating that police had removed all posts on the channel because its content “contravenes the laws of Hong Kong.” Hashtags Telegram iOS app: In the “Chats” tab, click the new message icon in the right upper corner. Select “New Channel.” Matt Hussey, editorial director at NEAR Protocol also responded to this news with “#meIRL”. Just as you search “Bear Market Screaming” in Telegram, you will see a Pepe frog yelling as the group’s featured image. The Channel name and bio must be no more than 255 characters long
from us


Telegram کاغذِ خط‌خطی
FROM American