tgoop.com/fiction_12/8578
Last Update:
آن «میلرِ» دیگر
(بخش هشتم)
نویسنده: #توبیاس_ولف
برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی
وقتی که برگردد پایگاه، بهجای اینکه برود به صلیب سرخ گزارش بدهد، ساکش را خواهد بست و با اولین اتوبوس به شهر خودشان خواهد رفت. هیچکس بابتِ این کار به او ایرادی نخواهد گرفت. حتی وقتی که آنها به اشتباهی که کردهاند پی ببرند، باز هم به او ایرادی نخواهند گرفت. چون این کار برای یک پسرِ غصهدار کاملاً طبیعی خواهد بود. بهجای اینکه مجازاتش کنند، بهخاطر اینکه او را با خبرِ اشتباهیِ مرگِ مادرش ترساندهاند، احتمالاً معذرتخواهی هم میکنند.
اولین اتوبوس را به مقصد شهرستان خواهد گرفت؛ سریعالسیر یا معمولی فرقی نمیکند. میلر روی یک صندلی بغل پنجره خواهد نشست و چرت خواهد زد. گاه و بیگاه چرتش پاره خواهد شد و از پنجره به تپههای سبز و زمینهای شخمزدۀ خاکرُسی که پشت سر هم رد میشوند زل خواهد زد و به ایستگاههایی که اتوبوس آنجا توقف میکند؛ ایستگاههایی پُر از دود و سر و صدای ماشین. آدمهایی که از پنجره میبیند، نگاههای بیحالی به او میاندازند، مثل اینکه تازه از خواب بیدار شده باشند. «سالیناس»، «واکاویل»، «رِدبلاف»... و به «ردینگ» که میرسد، یک تاکسی دربست خواهد گرفت. از راننده خواهد خواست دَم مغازۀ «شُوارتز» چند دقیقهای نگه دارد تا گل بخرد. بعد به طرف خانه خواهد رفت؛ از خیابان «ساتر» میروند پایین و بعد میروند توی خیابان «سِرا» و از زمین بیسبال رد میشوند و از مدرسۀ ابتدایی رد میشوند و از کلیسای «مورمون» رد میشوند. میپیچند طرف راست، توی خیابان «بِلمونت»، بعد طرف چپ، توی خیابان پارک. میلر به پشتیِ صندلیِ ماشین لم داده است و میگوید جلوتر، جلوتر، یک کمی جلوتر، آهان، اون یکی خونه، همون جاست...
وقتی که زنگ در را میزند، از آن پشت صدای همهمۀ جماعتی میآید. در باز میشود. با دیدنِ او، صدای جمعیت میبُرد... اینهمه آدم اینجا چهکار میکنند؟ مردها با کت و شلوارِ مشکی و زنها با دستکشهای سفید. یک نفر که زبانش میگیرد او را به اسمِ کوچک صدا میکند؛ اسمی که دیگر به نظرش غریب میآید، تقریباً یادش رفته. «وِسـ.... وِسـ... وِسلی».
صدای مردی است. همانجا پشتِ در میایستد و بوی عود بینیاش را پُر میکند. آن وقت کسی میآید گُلها را از دستش میگیرد و میبرد میگذارد روی میز کنارِ بقیۀ دستهگُلها. باز هم اسمِ خودش را میشنود. این «فیل داو» است که از آن طرفِ اتاق دارد به طرفش میآید. آهسته قدم برمیدارد و دستهایش را مثلِ آدمهای کور جلویش گرفته است.
میگوید: «وِسلی، خدا رو شکر که اومدی».
پایان.
@Fiction_12
BY کاغذِ خطخطی
Share with your friend now:
tgoop.com/fiction_12/8578