tgoop.com/fiction_12/8583
Last Update:
دخترخالهها
(بخش دوم)
نویسنده: #جویس_کارول_اوتس
برگردان: #طناز_تقیزاده
«پالو آلتو، کالیفرنیا»
اول نوامبر ۱۹۹۸
ربکا شوارد عزیز؛
از نامه و توجه شما به کتابِ خاطراتم تشکر میکنم. با نامههایی که از زمانِ چاپِ «بازگشت از مرگ: کودکیِ یک دختربچه»، هم از داخلِ آمریکا و هم از خارج از آمریکا به دستم رسیده، عمیقاً تحتتاثیر قرار گرفتهام. واقعاً دلم میخواست فرصت جواب دادن به تکتک نامهها را به تفصیل میداشتم.
با احترام
فریدا مورگن اشترن؛ استاد ممتاز سال ۴۸ ژولیوس ک.تریسی - استاد رشتۀ مردمشناسیِ دانشگاه شیکاگو.
............
«لیک ورت، فلوریدا»
۵ نوامبر ۱۹۹۸
استاد مورگن اشترن عزیز؛
الآن دیگر خیالم راحت است که آدرس درست را دارم، امیدوارم این نامه را بخوانید. فکر میکنم لابد یک منشی دارید که نامههایتان را باز میکند و به آنها جواب میدهد. میدانم با این همه آدمهایی که ادعا میکنند از خویشاوندانِ فریدا مورگن اشترن هستند - مخصوصاً بعد از پخشِ مصاحبۀ تلویزیونی - کیف کردهاید، یا نکند دلخور شدهاید، ولی من سخت احساس میکنم دخترخالۀ واقعی شما هستم. برای اینکه من تنها دخترِ آنا مورگن اشترن بودم. مطمئن هستم که آنا مورگن اشترن تنها خواهرِ مادرِ شما یعنی سارا بوده است، البته خواهر کوچکتر. مادرم هفتهها راجعبه خواهرش سارا، پدرِ شما، الزبیتای شما که سه-چهار سال از شما بزرگتر بود، و لئون برادرتان که او هم کمی از شما بزرگتر بود و قرار بود بیایند و با ما زندگی کنند، حرف میزد. ما عکسهای شما را داشتیم. خوب یادم هست که موهایتان چهقدر مرتب بافته شده بود و چهقدر خوشگل بودید و مادرم به شما میگفت «دخترِ اخمو»، مثلِ من. فریدا، ما آن موقع خیلی شبیه هم بودیم، البته شما خیلی خوشگلتر بودید. الزبیتا موهایش بور بود و صورتی تپل داشت. لئون توی عکس خیلی شاد بود، پسربچهای بانمک حدوداً هفت-هشت ساله. وقتی که خواندم خواهر و برادرتان به آن وضعِ اسفناک در یکی از کمپهای نازیها «تریسینشتاد» از بین رفتند خیلی ناراحت شدم. فکر میکنم مادرم هیچ وقت از شوکِ آن ماجرا بیرون نیامد. خیلی امیدوار بود که خواهرش را دوباره ببیند. وقتی کشتیِ شما را از بندر بازگرداندند، مادر خیلی ناامید شد. پدر دیگر به او اجازه نداد آلمانی صحبت کند، فقط انگلیسی، ولی او نمیتوانست خوب انگلیسی حرف بزند. وقتی کسی به خانهمان میآمد او قایم میشد. بعد از آن دیگر با ما هم خیلی حرف نمیزد و اغلب اوقات مریض بود. مادر در ماه مه سال ۱۹۴۹ درگذشت.
الان که دارم این نامه را میخوانم میبینم که شاید از این نوشتهها برداشت اشتباهی بشود، ولی من هیچوقت به این گذشتههای دور فکر نمیکنم، جدی میگویم فریدا اینها همه بهخاطرِ دیدنِ عکس تو در روزنامه بود. شوهرم داشت روزنامۀ «نیویورک تایمز» را میخواند که صدایم کرد و گفت که خیلی جالب است، توی روزنامه عکس زنی است که عینِ من است! به طوری که میتواند خواهرم باشد. با اینکه من و تو بهنظرم دیگر مثل گذشتهها خیلی هم شبیه هم نیستیم، ولی وقتی عکس تو را دیدم خیلی جا خوردم. تا آنجا که یادم میآید صورتت خیلی شبیه چهرۀ مادرم است. و بعد هم اسمت را دیدم، فریدا مورگن اشترن.
همان موقع رفتم بیرون و کتابِ «بازگشت از مرگ: کودکیِ یک دختربچه» را خریدم. من هیچوقت هیچ خاطراتی از «آشوویتس» نخوانده بودم؛ چون که میترسیدم از چیزهای وحشتناکی باخبر شوم. ولی کتاب خاطرات تو را همان موقع که خریدم توی ماشین در پارکینگِ کتابفروشی شروع کردم. نفهمیدم زمان چهطور گذشت، تا اینکه چشمهایم دیگر نمیتوانست نوشتهها را بخواند، با خودم گفتم، «فریداست خودش است خواهری که قولش را به من داده بودند». الان من ۶۲سالهام و در محلهای زندگی میکنم که مردمِ بازنشستۀ ثروتمند در آن زندگی میکنند، و با دیدن من خیال میکنند که من هم یکی از آنها هستم، برای همین هم خیلی احساسِ تنهایی میکنم. من از آن آدمهایی نیستم که زود به گریه بیفتم، اما خیلی از صفحههای کتابت مرا به گریه انداخت. اینها را میگویم با اینکه با خواندنِ مصاحبههایت میدانم دوست نداری از خوانندههایت چنین چیزهایی را بشنوی و اهمیتی به «دلسوزی ظاهری آمریکایی» نمیدهی. میدانم، من هم همین طور هستم. تو حق داری که چنین احساسی داشته باشی. من هم در ملبورن خیلی از دستِ مردمی که به حالِ «دختر گورکن»، شغلِ پدرم، غصه میخوردند ناراحت میشدم. از دست آنها خیلی بیشتر ناراحت میشدم تا بقیه که اصلاً برایشان مهم نبود که شوارد زنده است یا مرده. عکس ۱۶سالگیام را ضمیمه میکنم. تنها چیزی است که از آن زمان دارم. البته متأسفانه الآن خیلی فرق کردهام. چقدر دلم میخواست میتوانستم عکسی از مادرم، آنا مورگن اشترن برایت بفرستم ولی همۀ عکسها در سال ۱۹۴۹ از بین رفت.
دخترخالهات؛ ربکا
ادامه دارد...
@Fiction_12
BY کاغذِ خطخطی
Share with your friend now:
tgoop.com/fiction_12/8583