FICTION_12 Telegram 8587
دخترخاله‌ها
(بخش پنجم)

نویسنده: #جویس_کارول_اوتس
برگردان: #طناز_تقی‌زاده

«لیک ورت، فلوریدا»
۴ دسامبر ۱۹۹۸
فریدای عزیز؛

کارت پستال «کاسپر دیوید فردریک» را به همراه چند کارت پستال دیگر، کسی از موزۀ هامبورگ در سفری که به آن‌جا داشته برایم آورده بود. در واقع، پسرم که نوازندۀ پیانو است. ممکن است نامش را شنیده باشی، نامش اصلاً ربطی به نام من ندارد. این کارت را به این دلیل انتخاب کردم چون فکر کردم نمایان‌گر روحیۀ تو است. البته آن‌طوری که از لحن حرف‌هایت حس می‌کنم. شاید نمایان‌گر روحیۀ من هم باشد. دلم می‌خواهد نظرت را دربارۀ این کارتِ جدید بدانم. این هم آلمانی است، ولی مهیب‌تر از آن قبلی.

دخترخاله‌ات؛
ربکا
.........

«پالو آلتو، کالیفرنیا»
۱۰ دسامبر ۱۹۹۸
ربکای عزیز؛

بله، من این اثرِ ترس‌ناکِ «نولد» را دوست دارم. دودِ سیاهی که از قلۀ کوه دیده می‌شود، و آلپ که مثلِ آتش‌فشانی مذاب است برایم دوست‌داشتنی است. تو می‌توانی ذهن من را بخوانی، درست است، البته من قصد ندارم که احساساتم را مخفی کنم. بنابراین اثرِ «توبات روی آلپ» را برای دخترخالۀ سمجِ آمریکایی‌ام برمی‌گردانم. متشکرم، ولی خواهش می‌کنم دیگر برایم نامه ننویس، دیگر تلفن هم نزن. من به اندازۀ کافی تو را تحمل کرده‌ام.

ف.م

«پالو آلتو، کالیفرنیا»
ساعت ۲ نیمه شبِ ۱۱ دسامبر ۱۹۹۸
«دخترخاله» عزیز؛

از عکسِ ۱۶سالگی‌ات یک نسخه کپی گرفته‌ام. از آن زلف‌های زبر و زمخت و آرواره‌های محکم خوشم می‌آید. شاید چشم‌هایت از چیزی ترسیده بوده، ولی ما خوب بلد هستیم ترس را پنهان کنیم؛ مگر نه دخترخاله؟!
در کمپِ نازی‌ها یاد گرفتم که بلند و موقر بایستم. یاد گرفتم چه‌طور خودم را بزرگ نشان بدهیم. مثل حیوانات که خودشان را بزرگ‌تر از آن‌چه هستند نشان می‌دهند؛ یک جور حقه‌ای که به شکارچی‌ها می‌شود زد. فکر می‌کنم تو هم دخترِ «بزرگی» بوده‌ای. من همیشه حقیقت را گفته‌ام. هیچ‌وقت دوست نداشته‌ام از راهِ دوزوکلک در زندگی پیش بروم. از خیال‌بافی هم خوشم نمی‌آید. مطمئنم که بینِ «هم‌نوعانم» برای خودم دشمن زیاد درست کرده‌ام. وقتی که «از مرگ بازگشته باشی»، دیگر نظر بقیه برایت پشیزی ارزش ندارد. باور کن که در این به اصطلاح «حرفه» این کار برایم سنگین تمام شده است، در حرفه‌ای که پیشرفت وابسته به کاسه‌لیسی و گونه‌های مختلفِ جنسیِ آن است. ناکامی‌ام به‌ اندازۀ کافی بد هست که دیگر نباید مثل یک زن محتاج در حرفه‌ام رفتار کنم. در خاطراتم وقتی صحبت از تحصیلاتِ عالی در دانشگاه کلمبیا در اواخر دهه ۱۹۵۰ می‌شود، لحن تمسخرآمیزی به خودم می‌گیرم. آن زمان خیلی دوران خوشایندی نبود. در دیدار با دشمن‌های قدیمی که آرزویشان زیر پا له‌کردن زن خدانشناسی بود که تازه کارش را شروع کرده بود، نه فقط زن، بلکه یک یهودی آن هم یک یهودیِ فراری از یکی از آن کمپ‌های نازی‌ها، وقتی به چشم‌هایشان نگاه می‌کردم، هیچ‌وقت از خودم تزلزل نشان ندادم، اما آن لعنتی‌ها تزلزل نشان دادند.
هرجا و هر وقت که توانستم انتقامم را از آن‌ها گرفتم. الآن دیگر نسلِ آن‌ها دارد از بین می‌رود، من حتی با خواندن خاطرات آن‌ها خم به ابرو نیاوردم. در همایش‌هایی که برای ارج نهادن به آن‌ها تدارک دیده می‌شود، فریدا مورگن اشترن «حقیقت‌گوی شوخ‌طبعِ بی‌رحمی» است.
در آلمان، جایی که تاریخ مدت‌ها نادیده گرفته می‌شد، «بازگشت از مرگ» پنج ماه پشتِ سرِ هم پرفروش‌ترین کتاب انتخاب شده است. هنوز چیزی نگذشته کاندید دو جایزۀ مهم شده است. شوخیِ بامزه‌ای است، نه؟ در هیچ کشوری چنین استقبالی از آن نشد. شاید نقدهای «خوب» را درباره‌اش خوانده باشی. شاید تبلیغِ تمام‌صفحه‌ای را که بالاخره ناشرم با همۀ گدایی‌اش در مجلۀ نقدِ کتابِ نیویورک چاپ‌کرده را هم دیده باشی. خیلی‌ها به کتاب حمله کرده‌اند. حمله‌ها بدتر از تمام حمله‌های ابلهانه‌ای بود که تابه‌حال در این «حرفه» دیده بودم.
در نشریه‌های یهودی و در نشریه‌های متمایل به یهودی‌ها، از کتاب به صورت یک شوکِ نگرانیِ انزجار نام برده شد. یک زنِ یهودی، بی‌هیچ احساسی نسبت به مادر و خویشاوندان دیگری که در «زین اشتاد» از سرما «نابود شدند». زنی یهودی که از «میراث» خود با لحنی سرد و «علمی» سخن می‌گوید. طوری که انگار این به اصطلاح «اتفاق» یک «میراث» است. طوری که انگار حق ندارم که از واقعیاتی که آن‌ها را دیده‌ام حرف بزنم و به بیان واقعیت‌ها ادامه بدهم، چون که برنامه‌ای برای بازنشسته‌شدن از کار تحقیق، نوشتن، تدریس و راهنمایی دانشجویان دورۀ دکتری برای مدتی طولانی ندارم. در شیکاگو به افتخار این بازنشستگیِ قبل از موعد نائل خواهم شد، با همۀ مزایای خیلی جذابش، و دکانم را جایی دیگر دایر خواهم کرد. از این همه احترامت به «آشوویتس» خنده‌ام گرفت، تو در یکی از نامه‌هایت با احترام این کلمه را به کار برده بودی.

ادامه دارد...
@Fiction_12



tgoop.com/fiction_12/8587
Create:
Last Update:

دخترخاله‌ها
(بخش پنجم)

نویسنده: #جویس_کارول_اوتس
برگردان: #طناز_تقی‌زاده

«لیک ورت، فلوریدا»
۴ دسامبر ۱۹۹۸
فریدای عزیز؛

کارت پستال «کاسپر دیوید فردریک» را به همراه چند کارت پستال دیگر، کسی از موزۀ هامبورگ در سفری که به آن‌جا داشته برایم آورده بود. در واقع، پسرم که نوازندۀ پیانو است. ممکن است نامش را شنیده باشی، نامش اصلاً ربطی به نام من ندارد. این کارت را به این دلیل انتخاب کردم چون فکر کردم نمایان‌گر روحیۀ تو است. البته آن‌طوری که از لحن حرف‌هایت حس می‌کنم. شاید نمایان‌گر روحیۀ من هم باشد. دلم می‌خواهد نظرت را دربارۀ این کارتِ جدید بدانم. این هم آلمانی است، ولی مهیب‌تر از آن قبلی.

دخترخاله‌ات؛
ربکا
.........

«پالو آلتو، کالیفرنیا»
۱۰ دسامبر ۱۹۹۸
ربکای عزیز؛

بله، من این اثرِ ترس‌ناکِ «نولد» را دوست دارم. دودِ سیاهی که از قلۀ کوه دیده می‌شود، و آلپ که مثلِ آتش‌فشانی مذاب است برایم دوست‌داشتنی است. تو می‌توانی ذهن من را بخوانی، درست است، البته من قصد ندارم که احساساتم را مخفی کنم. بنابراین اثرِ «توبات روی آلپ» را برای دخترخالۀ سمجِ آمریکایی‌ام برمی‌گردانم. متشکرم، ولی خواهش می‌کنم دیگر برایم نامه ننویس، دیگر تلفن هم نزن. من به اندازۀ کافی تو را تحمل کرده‌ام.

ف.م

«پالو آلتو، کالیفرنیا»
ساعت ۲ نیمه شبِ ۱۱ دسامبر ۱۹۹۸
«دخترخاله» عزیز؛

از عکسِ ۱۶سالگی‌ات یک نسخه کپی گرفته‌ام. از آن زلف‌های زبر و زمخت و آرواره‌های محکم خوشم می‌آید. شاید چشم‌هایت از چیزی ترسیده بوده، ولی ما خوب بلد هستیم ترس را پنهان کنیم؛ مگر نه دخترخاله؟!
در کمپِ نازی‌ها یاد گرفتم که بلند و موقر بایستم. یاد گرفتم چه‌طور خودم را بزرگ نشان بدهیم. مثل حیوانات که خودشان را بزرگ‌تر از آن‌چه هستند نشان می‌دهند؛ یک جور حقه‌ای که به شکارچی‌ها می‌شود زد. فکر می‌کنم تو هم دخترِ «بزرگی» بوده‌ای. من همیشه حقیقت را گفته‌ام. هیچ‌وقت دوست نداشته‌ام از راهِ دوزوکلک در زندگی پیش بروم. از خیال‌بافی هم خوشم نمی‌آید. مطمئنم که بینِ «هم‌نوعانم» برای خودم دشمن زیاد درست کرده‌ام. وقتی که «از مرگ بازگشته باشی»، دیگر نظر بقیه برایت پشیزی ارزش ندارد. باور کن که در این به اصطلاح «حرفه» این کار برایم سنگین تمام شده است، در حرفه‌ای که پیشرفت وابسته به کاسه‌لیسی و گونه‌های مختلفِ جنسیِ آن است. ناکامی‌ام به‌ اندازۀ کافی بد هست که دیگر نباید مثل یک زن محتاج در حرفه‌ام رفتار کنم. در خاطراتم وقتی صحبت از تحصیلاتِ عالی در دانشگاه کلمبیا در اواخر دهه ۱۹۵۰ می‌شود، لحن تمسخرآمیزی به خودم می‌گیرم. آن زمان خیلی دوران خوشایندی نبود. در دیدار با دشمن‌های قدیمی که آرزویشان زیر پا له‌کردن زن خدانشناسی بود که تازه کارش را شروع کرده بود، نه فقط زن، بلکه یک یهودی آن هم یک یهودیِ فراری از یکی از آن کمپ‌های نازی‌ها، وقتی به چشم‌هایشان نگاه می‌کردم، هیچ‌وقت از خودم تزلزل نشان ندادم، اما آن لعنتی‌ها تزلزل نشان دادند.
هرجا و هر وقت که توانستم انتقامم را از آن‌ها گرفتم. الآن دیگر نسلِ آن‌ها دارد از بین می‌رود، من حتی با خواندن خاطرات آن‌ها خم به ابرو نیاوردم. در همایش‌هایی که برای ارج نهادن به آن‌ها تدارک دیده می‌شود، فریدا مورگن اشترن «حقیقت‌گوی شوخ‌طبعِ بی‌رحمی» است.
در آلمان، جایی که تاریخ مدت‌ها نادیده گرفته می‌شد، «بازگشت از مرگ» پنج ماه پشتِ سرِ هم پرفروش‌ترین کتاب انتخاب شده است. هنوز چیزی نگذشته کاندید دو جایزۀ مهم شده است. شوخیِ بامزه‌ای است، نه؟ در هیچ کشوری چنین استقبالی از آن نشد. شاید نقدهای «خوب» را درباره‌اش خوانده باشی. شاید تبلیغِ تمام‌صفحه‌ای را که بالاخره ناشرم با همۀ گدایی‌اش در مجلۀ نقدِ کتابِ نیویورک چاپ‌کرده را هم دیده باشی. خیلی‌ها به کتاب حمله کرده‌اند. حمله‌ها بدتر از تمام حمله‌های ابلهانه‌ای بود که تابه‌حال در این «حرفه» دیده بودم.
در نشریه‌های یهودی و در نشریه‌های متمایل به یهودی‌ها، از کتاب به صورت یک شوکِ نگرانیِ انزجار نام برده شد. یک زنِ یهودی، بی‌هیچ احساسی نسبت به مادر و خویشاوندان دیگری که در «زین اشتاد» از سرما «نابود شدند». زنی یهودی که از «میراث» خود با لحنی سرد و «علمی» سخن می‌گوید. طوری که انگار این به اصطلاح «اتفاق» یک «میراث» است. طوری که انگار حق ندارم که از واقعیاتی که آن‌ها را دیده‌ام حرف بزنم و به بیان واقعیت‌ها ادامه بدهم، چون که برنامه‌ای برای بازنشسته‌شدن از کار تحقیق، نوشتن، تدریس و راهنمایی دانشجویان دورۀ دکتری برای مدتی طولانی ندارم. در شیکاگو به افتخار این بازنشستگیِ قبل از موعد نائل خواهم شد، با همۀ مزایای خیلی جذابش، و دکانم را جایی دیگر دایر خواهم کرد. از این همه احترامت به «آشوویتس» خنده‌ام گرفت، تو در یکی از نامه‌هایت با احترام این کلمه را به کار برده بودی.

ادامه دارد...
@Fiction_12

BY کاغذِ خط‌خطی


Share with your friend now:
tgoop.com/fiction_12/8587

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

Activate up to 20 bots 2How to set up a Telegram channel? (A step-by-step tutorial) Among the requests, the Brazilian electoral Court wanted to know if they could obtain data on the origins of malicious content posted on the platform. According to the TSE, this would enable the authorities to track false content and identify the user responsible for publishing it in the first place. Telegram Channels requirements & features Don’t publish new content at nighttime. Since not all users disable notifications for the night, you risk inadvertently disturbing them.
from us


Telegram کاغذِ خط‌خطی
FROM American