FICTION_12 Telegram 8588
دخترخاله‌ها
(بخش ششم)

نویسنده: #جویس_کارول_اوتس
برگردان: #طناز_تقی‌زاده

من هرگز از این کلمه که حالا این‌طور راحت مثل گریس از زبان آمریکایی‌ها بیرون می‌ریزد استفاده نمی‌کنم. یکی از این منتقدان هتاک، مورگن اشترن را خائنی نامید که می‌خواهد دشمن را خوشحال کند. کدام دشمن؟! تعدادشان زیاد است. می‌گفت: «این خانم پی‌درپی تکرار می‌کند که «آن ماجرا» یک تصادف در تاریخ بود، همان‌طور که همۀ حوادثِ تاریخ تصادف‌اند. هیچ مقصود و منظوری در تاریخ نیست، همان‌طور که در تکامل هم نیست. هیچ هدف یا پیشرفتی نیست، و تکامل واژه‌ای است که به آن‌چه «هست» اطلاق می‌شود».
بله، من این را گفته‌ام و باز هم خواهم گفت. نسل‌کشی‌های زیادی وجود دارد، از زمانی که بشر وجود داشته است. تاریخ، ابداعِ کتاب‌ها است. ما در رشتۀ مردم‌شناسیِ هستی متوجه می‌شویم که آرزوی درکِ «معنی» خود یک ویژگیِ بشر در میان ویژگی‌های بسیار است. اما این نکته «معنی» را در دنیا ثابت نگه‌نمی‌دارد. اگر تاریخ وجود می‌داشت، شبیه به رودِ فاضلابی بود که در آن نهرها و شاخه‌های کوچکِ بی‌شماری سرازیر می‌شد، آن‌هم فقط از یک جهت. به خلافِ فاضلاب، دیگر نمی‌تواند به عقب برگردد. نمی‌تواند «آزمایش» شود یا به نمایش درآید. فقط هست. اگر نهرهای انفرادی خشک شوند، رود ناپدید می‌شود. چیزی به نام «رودِ سرنوشت» وجود ندارد. این‌ها صرفاً تصادف‌هایی در زمان هستند. دانشمند و پژوهشگر، بی‌آن‌که احساساتی شود یا تاسف بخورد، متوجه این امر خواهد شد. شاید من این اباطیل را برایت بفرستم، دخترخالۀ سمجِ آمریکایی‌ام. در این لحظه به اندازۀ کافی سرمستم، و در حالتی آکنده از خوشی به سر می‌برم.

دخترخالۀ «خائن» تو؛
ف.م
...........

«لیک ورت، فلوریدا»
۱۵ دسامبر ۱۹۹۸
فریدای عزیز؛

آن‌قدر نامه‌ات را دوست داشتم که دست‌هایم به لرزه افتاد. مدت‌ها بود این طور نخندیده بودم. منظورم، خنده‌های خودمان است. خندیدن از روی نفرت خیلی عادی است. هرچند آدم را از درون می‌خورَد. خیال می‌کنم. این‌جا شبِ سردی است، باد سردی از اقیانوس اطلس می‌آید. فلوریدا معمولاً سرد و خیس است. لیک ورت و پالم بیچ خیلی زیبا هستند، و در عین حال خیلی ملال‌آور. دلم می‌خواست می‌آمدی این‌جا و دیداری با هم داشتیم؛ می‌توانستی بقیۀ زمستان را که البته معمولاً آفتابی است این‌جا بگذرانی. نامه‌های باارزشت را صبح‌های زود که برای پیاده‌روی به ساحل می‌روم با خودم می‌برم. با این‌که تمام واژه‌هایش را از بر هستم. تا یک سال پیش می‌توانستم فرسنگ‌ها بدوم و بدوم و بدوم. حتی در طوفانی‌ترین هوا هم می‌دویدم. اگر مرا با آن پاهای عضلانی و پشت و قامتِ صاف می‌دیدی، هیچ‌وقت نمی‌توانستی بگویی که جوان نیستم. فریدا، خیلی غریب است که ما در ۶۰سالگی‌مان هستیم، ولی عروسک‌های دختربچگیِ درونی‌مان حتی یک روز هم بزرگ نشده‌اند. از پیرشدن بدت نمی‌آید؟ عکس‌هایت زن پرشوری را نشان می‌دهد. هر روز با خودت می‌گویی: «هر روزی که از عمرم می‌گذرد قرار نبوده وجود داشته باشد» و خوشبختی در همین است. فریدا، در خانۀ ما که پر از پنجره‌های رو به اقیانوس است، احساس می‌کنی «بال»های خودت را داری. ما چند اتومبیل داریم، و تو هم اتومبیل شخصی خودت را خواهی داشت. هیچ‌کس نمی‌پرسد که کجا می‌روی و از کجا می‌آیی. مجبور نیستی شوهرم را ببینی، راز باارزش زندگی خود من خواهی بود. بگو که میایی فریدا...
بهترین موقع بعد از سالِ نو خواهد بود. هر روز بعد از این‌که کارهایت را انجام دادی می‌توانیم برای پیاده‌روی با هم به ساحل برویم. قول می‌دهم که با هم حرف نزنیم.

دخترخاله‌ای که دوستت دارد؛
ربکا
...........

«لیک ورت، فلوریدا»
۱۷ دسامبر ۱۹۹۸
فریدای عزیزم؛

برای نامۀ قبلی عذر می‌خواهم، خیلی با پررویی و آشنایی نوشته شده بود. معلوم است که تو دوست نداری به دیدار یک غریبه بروی. باید یک نکته را فراموش نکنم: «درست است که ما دخترخاله هستیم ولی غریبه‌ایم».
داشتم دوباره «بازگشت از مرگ» را می‌خواندم؛ بخش آخرش را که در آمریکا می‌گذرد. سه بار ازدواجت «تجربه‌های نسنجیده در عالمِ صمیمیت و حماقت». تو خیلی تندخو و خیلی بامزه هستی فریدا؛ سخت‌گیر نسبت به دیگران، و نسبت به خودت. اولین ازدواجِ من هم از روی عشق و کورکورانه، و خیال می‌کنم حماقت بود. با این همه اگر این ازدواج نبود، حالا پسرم را نداشتم. فریدای بیچاره، تو در سال ۱۹۵۷ در اتاقی کثیف در منهتن تا سرحد مرگ خونریزی داشتی. در آن‌زمان من مادرِ جوانی بودم شیفتۀ زندگی، بااین‌همه اگر ماجرا را می‌دانستم حتماً به سراغت می‌آمدم. درست است که می‌دانم این‌جا نمی‌‌آیی، ولی امیدم را از دست نمی‌دهم؛ چه‌بسا ناگهان بیایی. به امید دیدار و ماندن پیش من تا هر قدر که دلت بخواهد. مطمئن باش خلوت و زندگیِ خصوصی‌ات را تضمین می‌کنم.

دخترخالۀ سمج تو؛
ربکا

ادامه دارد...
@Fiction_12



tgoop.com/fiction_12/8588
Create:
Last Update:

دخترخاله‌ها
(بخش ششم)

نویسنده: #جویس_کارول_اوتس
برگردان: #طناز_تقی‌زاده

من هرگز از این کلمه که حالا این‌طور راحت مثل گریس از زبان آمریکایی‌ها بیرون می‌ریزد استفاده نمی‌کنم. یکی از این منتقدان هتاک، مورگن اشترن را خائنی نامید که می‌خواهد دشمن را خوشحال کند. کدام دشمن؟! تعدادشان زیاد است. می‌گفت: «این خانم پی‌درپی تکرار می‌کند که «آن ماجرا» یک تصادف در تاریخ بود، همان‌طور که همۀ حوادثِ تاریخ تصادف‌اند. هیچ مقصود و منظوری در تاریخ نیست، همان‌طور که در تکامل هم نیست. هیچ هدف یا پیشرفتی نیست، و تکامل واژه‌ای است که به آن‌چه «هست» اطلاق می‌شود».
بله، من این را گفته‌ام و باز هم خواهم گفت. نسل‌کشی‌های زیادی وجود دارد، از زمانی که بشر وجود داشته است. تاریخ، ابداعِ کتاب‌ها است. ما در رشتۀ مردم‌شناسیِ هستی متوجه می‌شویم که آرزوی درکِ «معنی» خود یک ویژگیِ بشر در میان ویژگی‌های بسیار است. اما این نکته «معنی» را در دنیا ثابت نگه‌نمی‌دارد. اگر تاریخ وجود می‌داشت، شبیه به رودِ فاضلابی بود که در آن نهرها و شاخه‌های کوچکِ بی‌شماری سرازیر می‌شد، آن‌هم فقط از یک جهت. به خلافِ فاضلاب، دیگر نمی‌تواند به عقب برگردد. نمی‌تواند «آزمایش» شود یا به نمایش درآید. فقط هست. اگر نهرهای انفرادی خشک شوند، رود ناپدید می‌شود. چیزی به نام «رودِ سرنوشت» وجود ندارد. این‌ها صرفاً تصادف‌هایی در زمان هستند. دانشمند و پژوهشگر، بی‌آن‌که احساساتی شود یا تاسف بخورد، متوجه این امر خواهد شد. شاید من این اباطیل را برایت بفرستم، دخترخالۀ سمجِ آمریکایی‌ام. در این لحظه به اندازۀ کافی سرمستم، و در حالتی آکنده از خوشی به سر می‌برم.

دخترخالۀ «خائن» تو؛
ف.م
...........

«لیک ورت، فلوریدا»
۱۵ دسامبر ۱۹۹۸
فریدای عزیز؛

آن‌قدر نامه‌ات را دوست داشتم که دست‌هایم به لرزه افتاد. مدت‌ها بود این طور نخندیده بودم. منظورم، خنده‌های خودمان است. خندیدن از روی نفرت خیلی عادی است. هرچند آدم را از درون می‌خورَد. خیال می‌کنم. این‌جا شبِ سردی است، باد سردی از اقیانوس اطلس می‌آید. فلوریدا معمولاً سرد و خیس است. لیک ورت و پالم بیچ خیلی زیبا هستند، و در عین حال خیلی ملال‌آور. دلم می‌خواست می‌آمدی این‌جا و دیداری با هم داشتیم؛ می‌توانستی بقیۀ زمستان را که البته معمولاً آفتابی است این‌جا بگذرانی. نامه‌های باارزشت را صبح‌های زود که برای پیاده‌روی به ساحل می‌روم با خودم می‌برم. با این‌که تمام واژه‌هایش را از بر هستم. تا یک سال پیش می‌توانستم فرسنگ‌ها بدوم و بدوم و بدوم. حتی در طوفانی‌ترین هوا هم می‌دویدم. اگر مرا با آن پاهای عضلانی و پشت و قامتِ صاف می‌دیدی، هیچ‌وقت نمی‌توانستی بگویی که جوان نیستم. فریدا، خیلی غریب است که ما در ۶۰سالگی‌مان هستیم، ولی عروسک‌های دختربچگیِ درونی‌مان حتی یک روز هم بزرگ نشده‌اند. از پیرشدن بدت نمی‌آید؟ عکس‌هایت زن پرشوری را نشان می‌دهد. هر روز با خودت می‌گویی: «هر روزی که از عمرم می‌گذرد قرار نبوده وجود داشته باشد» و خوشبختی در همین است. فریدا، در خانۀ ما که پر از پنجره‌های رو به اقیانوس است، احساس می‌کنی «بال»های خودت را داری. ما چند اتومبیل داریم، و تو هم اتومبیل شخصی خودت را خواهی داشت. هیچ‌کس نمی‌پرسد که کجا می‌روی و از کجا می‌آیی. مجبور نیستی شوهرم را ببینی، راز باارزش زندگی خود من خواهی بود. بگو که میایی فریدا...
بهترین موقع بعد از سالِ نو خواهد بود. هر روز بعد از این‌که کارهایت را انجام دادی می‌توانیم برای پیاده‌روی با هم به ساحل برویم. قول می‌دهم که با هم حرف نزنیم.

دخترخاله‌ای که دوستت دارد؛
ربکا
...........

«لیک ورت، فلوریدا»
۱۷ دسامبر ۱۹۹۸
فریدای عزیزم؛

برای نامۀ قبلی عذر می‌خواهم، خیلی با پررویی و آشنایی نوشته شده بود. معلوم است که تو دوست نداری به دیدار یک غریبه بروی. باید یک نکته را فراموش نکنم: «درست است که ما دخترخاله هستیم ولی غریبه‌ایم».
داشتم دوباره «بازگشت از مرگ» را می‌خواندم؛ بخش آخرش را که در آمریکا می‌گذرد. سه بار ازدواجت «تجربه‌های نسنجیده در عالمِ صمیمیت و حماقت». تو خیلی تندخو و خیلی بامزه هستی فریدا؛ سخت‌گیر نسبت به دیگران، و نسبت به خودت. اولین ازدواجِ من هم از روی عشق و کورکورانه، و خیال می‌کنم حماقت بود. با این همه اگر این ازدواج نبود، حالا پسرم را نداشتم. فریدای بیچاره، تو در سال ۱۹۵۷ در اتاقی کثیف در منهتن تا سرحد مرگ خونریزی داشتی. در آن‌زمان من مادرِ جوانی بودم شیفتۀ زندگی، بااین‌همه اگر ماجرا را می‌دانستم حتماً به سراغت می‌آمدم. درست است که می‌دانم این‌جا نمی‌‌آیی، ولی امیدم را از دست نمی‌دهم؛ چه‌بسا ناگهان بیایی. به امید دیدار و ماندن پیش من تا هر قدر که دلت بخواهد. مطمئن باش خلوت و زندگیِ خصوصی‌ات را تضمین می‌کنم.

دخترخالۀ سمج تو؛
ربکا

ادامه دارد...
@Fiction_12

BY کاغذِ خط‌خطی


Share with your friend now:
tgoop.com/fiction_12/8588

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

Telegram iOS app: In the “Chats” tab, click the new message icon in the right upper corner. Select “New Channel.” To view your bio, click the Menu icon and select “View channel info.” “[The defendant] could not shift his criminal liability,” Hui said. A Hong Kong protester with a petrol bomb. File photo: Dylan Hollingsworth/HKFP. More>>
from us


Telegram کاغذِ خط‌خطی
FROM American