tgoop.com/fiction_12/8589
Last Update:
دخترخالهها
(بخش هفتم)
نویسنده: #جویس_کارول_اوتس
برگردان: #طناز_تقیزاده
«لیک ورت، فلوریدا»
سال نو ۱۹۹۹
فریدای عزیز؛
خبری ازت ندارم، نکند رفتهای سفر. بااینهمه گفتم بد نیست این نامه را برایت پست کنم. «اگر فریدا نامهام را ببیند، حتی اگر بخواهد دورش بیندازد...» خوشحال و امیدوار هستم. تو یک دانشمندی و حتماً حق با تو است که اینطور احساساتِ «عجیبغریب» و «بچهگانه» برایت ارزشی نداشته باشد. ولی من فکر میکنم در این سالِ نو تازگیِ خاصی میتواند وجود داشته باشد. البته امیدوار هستم که اینطور باشد. پدرم، ژاکوب شوارد، معتقد بود که در زندگیِ حیوانی ضعیفها خیلی زود ازبین خواهند رفت، و ما همیشه باید ضعفمان را پنهان کنیم. من و تو این مسئله را از بچهگی میدانستیم. البته این را هم میدانیم که زندگیِ من و تو خیلی عمیقتر از زندگی حیوانات است.
دخترخالهای که دوستت دارد؛
ربکا
..............
«پالو آلتو، کالیفرنیا»
۱۹ ژانویه ۱۹۹۹
ربکا؛
بله من سفر بودم. دوباره هم به سفر میروم. اصلاً به تو چه ارتباطی دارد؟! دیگر داشتم به این نتیجه میرسیدم که تو باید ابداعِ ساختگیِ ذهنِ خودم باشی؛ بدترین ضعفِ من. ولی تا آمدم اینطور فکر کنم، عکسِ روی لبۀ پنجره با آن موهایی که به یال اسب میماند و چشمانی مشتاق، با زیرنویسِ «ربکا، سال ۱۹۵۳» به من خیره شد. دخترخاله، تو خیلی باوفایی. وفاداریِ تو مرا خسته میکند. میدانم که باید خیلی به تو افتخار کنم، خیلیهای دیگر دلشان میخواست میتوانستند استاد مورگن اشترنِ «سخت گیر» را رام کنند. ولی من الآن دیگر پیر شدهام. نامههایت را بازنکرده توی کشو میاندازم، و بعد از روی ضعف نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم، و بازشان میکنم. یک بار یکی از نامههایت را توی آشغالهای سطل زباله پیدا کردم، و بعد در موقعِ ضعفم بازش کردم. میدانی که چهقدر از ضعیف بودن متنفرم.
دخترخاله، دیگر بس کن.
ف.م
.............
«لیک ورت، فلوریدا»
۲۳ ژانویه ۱۹۹۹
فریدای عزیز؛
میدانم، مرا ببخش. نباید اینقدر حریص میبودم. من هیچ حقی ندارم. سپتامبر گذشته وقتی که برای اولین بار فهمیدم که تو زنده هستی، تمام فکر و ذکرم فقط این بود: «دخترخالهام، فریدا مورگن اشترن، خواهرِ گمشدهام، او زنده است! برایم مهم نیست که مرا دوست داشته باشد، یا حتی مرا بشناسد یا به من فکر کند. دانستن این که او نابود نشده است و زندگی کرده است برایم کافی است».
دخترخالهای که دوستت دارد؛
ربکا
..............
«پالو آلتو، کالیفرنیا»
۳۰ ژانویه ۱۹۹۹
ربکای عزیز؛
خواهش میکنم بیا به خودمان رحم کنیم؛ ما با این سنوسال وقتی که احساساتی میشویم، درست مثل وقتهایی که لباسِ باز میپوشیم، خودمان را مسخره میکنیم. نه دلم میخواهد تو را ببینم، نه چشم دیدن خودم را دارم. چهطور پیش خودت تصور کردی که من با این سنوسال هوسِ داشتنِ «دخترخاله» یا به قول تو «خواهر» کردهام؟ ترجیح میدهم فکر کنم که دیگر هیچ خویشاوند زندهای ندارم، چون که دیگر مجبور نیستم فکر کنم آیا اینها هنوز زندهاند یا نه؟ بگذریم، من دارم میروم. تمام بهار را در سفر خواهم بود. از اینجا متنفرم. حومۀ کالیفرنیا خستهکننده و بیروح است. «همکاران و دوستانم» آدمهای سطحیِ فرصتطلبی هستند که من برایشان حکم یک فرصت طلایی را دارم. من از واژههایی مثل «نابود شدن» بیزارم. پشه آیا «نابود میشود؟» چیزهای فاسدشدنی «نابود میشوند»، دشمن آدم «نابود میشود». این سخنهای فخیمانه حال من را بههم میزند.
در کمپِ نازیها هیچکس «نابود نشد». خیلیها «مُردند»، خیلیها «کشته شدند». فقط همین. کاش میتوانستم کاری کنم که دیگر دوستم نداشته باشی. دخترخالۀ عزیز بهخاطر خودت میگویم. اینطور که به نظر میرسد من هم نقطهضعفِ تو هستم. شاید هم میخواهم به تو رحم کنم. هرچند که اگر دانشجوی من بودی کار دیگری میکردم؛ با یک لگد از شرت خلاص میشدم. این روزها ناگهان همهجا جایزهها و افتخارات در انتظار فریدا مورگن اشترن است. نهتنها فریدا مورگن اشترنی که خاطره مینویسد، بلکه «مردمشناسی برجسته». این است که به مسافرت میروم تا آنها را دریافت کنم. البته برای همۀ اینها دیگر خیلی دیر شده است. ولی من هم مثلِ تو ربکا، آدمِ حریصی هستم. بعضی وقتها فکر میکنم که روح من حکمِ شکمم را دارد. من کسی هستم که خودم را بدونِ لذت پر میکنم، فقط برای اینکه غذای بقیه را ازشان گرفته باشم. به خودت رحم کن. احساساتیشدن بس است. نامه فرستادن بس است.
ف.م
ادامه دارد...
@Fiction_12
BY کاغذِ خطخطی
Share with your friend now:
tgoop.com/fiction_12/8589