FICTION_12 Telegram 8590
دخترخاله‌ها
(بخش هشتم)

نویسنده: #جویس_کارول_اوتس
برگردان: #طناز_تقی‌زاده

«شیکاگو، ایلینوی»
۲۹ مارس ۱۹۹۹
ربکا شوارد عزیز؛

اخیراً خیلی به یادت بودم. وسایلم را که از بسته‌ها درمی‌آوردم، نامه‌ها و عکست را دیدم. خیلی وقت است که از تو خبری ندارم. چه‌قدر چشم‌هایمان در عکس‌های سیاه‌سفید بی‌حالت می‌افتد؛ مثل عکس‌هایی که با اشعۀ ایکس از روح گرفته شده باشد. موهای من هیچ‌وقت مثل موهای تو دخترخالۀ آمریکایی‌ام پرپشت و زیبا نبود. فکر می‌کنم که از خودم ناامیدت کرده‌ام. ولی راستش را بخواهی، الآن دلم برایت تنگ شده است. نزدیکِ دو ماه می‌شود که دیگر نامه‌ای ننوشته‌ای. این افتخارات و جایزه‌های مختلف چه ارزشی دارد اگر کسی نباشد که از آن‌ها تعریف کند، یا کسی تو را در آغوش نگیرد و تبریک نگوید. تواضع خیلی چیز بی‌خودی است، و من خیلی مغرورتر از آن هستم که به غریبه‌ها فخر بفروشم. واقعاً باید از این‌که بالاخره تو را از خودم راندم از خودم راضی باشم. می‌دانم، من زن «سختی» هستم. یک ذره هم از خودم خوشم نمی‌آید. حتی نمی‌توانم خودم را تحمل کنم. فکر می‌کنم که یکی ‌دو تا از نامه‌هایت را گم کرده‌ام، مطمئن نیستم چند تا. یک چیزهایی یادم می‌آید که گفته بودی تو و خانواده‌ات در شمالِ نیویورک زندگی می‌کردید، و این که خانوادۀ من قصد داشتند بیایند و با شماها زندگی کنند. درست است، این‌ها مربوط به سال ۱۹۴۱ است. تو واقعیاتی را در اختیارم گذاشتی که در کتابِ خاطراتم وجود ندارد، ولی درست است. من یادم می‌آید که مادرم عاشقانه دربارۀ خواهرِ کوچک‌ترش آنا صحبت می‌کرد. پدرت نامش را از چی به«شوارد» تغییر داد؟ معلمِ ریاضیات در کافبورن بود. پدر من پزشک معتبری بود. تعداد زیادی بیمارِ غیریهودی داشت که خیلی به او احترام می‌گذاشتند. در جوانی، زمان جنگ جهانی اول، در ارتش آلمان خدمت کرده بود. برای شجاعت در جنگ به او مدال طلا داده بودند. قول داده بودند که این مدال زمانی که بقیۀ یهودی‌ها را منتقل می‌کردند، او را حمایت می‌کند. پدرم به‌سرعت از زندگیِ ما محو شد، و همان موقع ما به آن مکان شوم منتقل شدیم. سال‌ها فکر می‌کردم که او حتماً فرار کرده است و زنده است و در جایی است و با ما تماس خواهد گرفت. فکر می‌کردم مادرم از او خبر دارد و ما را در جریان نمی‌گذارد؛ در واقع او آن شیرزنِ کتابِ بازگشت از مرگ نبود...
خب دیگر، این حرف‌ها بس است. با این که براساسِ نظریۀ مردم‌شناسیِ تکاملی باید تمامِ گذشته را به دقت کاوید، انسان موظف به انجام این کار نیست. این‌جا امروز در شیکاگو روزِ شفاف و زیبایی است. از آشیانه‌ام در طبقۀ ۵۲ ساختمانِ آپارتمانی نوساز می‌توانم منظرۀ گستردۀ دریاچۀ میشیگان را ببینم. حقِ تألیفِ کتابِ خاطراتم کمکم کرد تا این‌جا را بخرم؛ اگر کتابم تا این‌حد «بحث‌برانگیز» نبود هیچ‌وقت چنین حق‌التألیفی به دستم نمی‌آمد. دیگر هیچ چیزی احتیاج ندارم، درست است.

دخترخاله‌ات؛
فریدا
............

«لیک ورت، فلوریدا»
۳ آوریل ۱۹۹۹
فریدای عزیز؛

نامه‌ات خیلی برایم ارزش داشت. خیلی متاسفم که زودتر جواب نامه‌ات را ندادم. هیچ توجیهی ندارم. با دیدنِ این کارت با خودم گفتم: «برای فریدا». دفعۀ بعد بیشتر برایت می‌نویسم. قول می‌دهم، خیلی زود.

دخترخاله‌ات؛
ربکا
.............

«شیکاگو، ایلینوی»
۲۲ آوریل ۱۹۹۹
ربکای عزیز؛

کارتت را دریافت کردم. نمی‌دانم چه احساسی نسبت به آن دارم. من از هنرِ پرابهام متنفرم. هنر را باید دید. نه این‌که به آن فکر کرد. ربکا چیزی پیش‌آمده؟ لحن نوشتارت تغییر کرده است. امیدوارم که برای گرفتنِ انتقام از نامۀ سرزنش‌آمیزی که ماهِ ژانویه برایت فرستاده بودم، قصد بازی‌کردن نداشته باشی. من دانشجوی دکترایی دارم، زن جوان باهوشی است البته نه آن‌طورها که خودش فکر می‌کند، او در حال حاضر دارد چنین بازی‌هایی سرِ من درمی‌آورد. البته باید حواسش باشد که این‌ها همه با مسئولیت خودش است. من از بازی هم متنفرم؛ مگر این‌که بازی‌های خودم باشند.

دخترخاله‌ات؛
فریدا
.............

«شیکاگو، ایلینوی»
۶ مه ۱۹۹۹
دخترخاله عزیز؛

بله، فکر می‌کنم از دستِ من خیلی عصبانی هستی. یا این‌که حالت خوب نیست. ترجیح می‌دهم بر این باور باشم که عصبانی هستی. که من به قلبِ زودرنجِ آمریکایی‌ات توهین کرده‌ام. اگر این‌طور است معذرت می‌خواهم. نسخۀ نامه‌هایی را که به تو نوشته‌ام ندارم، و یادم نمی‌آید که چه چیزهایی گفته‌ام. شاید اشتباه می‌کرده‌ام. وقتی خیلی هوشیار هستم امکان دارد که اشتباه بکنم. مواقعِ بی‌خودی کمتر اشتباه می‌کنم. به پیوست، کارتِ تمبرخورده‌ای با آدرس برایت می‌فرستم. فقط ازت می‌خواهم که یکی از این جاهای خالی را علامت بزنی: عصبانی. بیمار.

دخترخاله‌ات؛
فریدا

ادامه دارد...
@Fiction_12



tgoop.com/fiction_12/8590
Create:
Last Update:

دخترخاله‌ها
(بخش هشتم)

نویسنده: #جویس_کارول_اوتس
برگردان: #طناز_تقی‌زاده

«شیکاگو، ایلینوی»
۲۹ مارس ۱۹۹۹
ربکا شوارد عزیز؛

اخیراً خیلی به یادت بودم. وسایلم را که از بسته‌ها درمی‌آوردم، نامه‌ها و عکست را دیدم. خیلی وقت است که از تو خبری ندارم. چه‌قدر چشم‌هایمان در عکس‌های سیاه‌سفید بی‌حالت می‌افتد؛ مثل عکس‌هایی که با اشعۀ ایکس از روح گرفته شده باشد. موهای من هیچ‌وقت مثل موهای تو دخترخالۀ آمریکایی‌ام پرپشت و زیبا نبود. فکر می‌کنم که از خودم ناامیدت کرده‌ام. ولی راستش را بخواهی، الآن دلم برایت تنگ شده است. نزدیکِ دو ماه می‌شود که دیگر نامه‌ای ننوشته‌ای. این افتخارات و جایزه‌های مختلف چه ارزشی دارد اگر کسی نباشد که از آن‌ها تعریف کند، یا کسی تو را در آغوش نگیرد و تبریک نگوید. تواضع خیلی چیز بی‌خودی است، و من خیلی مغرورتر از آن هستم که به غریبه‌ها فخر بفروشم. واقعاً باید از این‌که بالاخره تو را از خودم راندم از خودم راضی باشم. می‌دانم، من زن «سختی» هستم. یک ذره هم از خودم خوشم نمی‌آید. حتی نمی‌توانم خودم را تحمل کنم. فکر می‌کنم که یکی ‌دو تا از نامه‌هایت را گم کرده‌ام، مطمئن نیستم چند تا. یک چیزهایی یادم می‌آید که گفته بودی تو و خانواده‌ات در شمالِ نیویورک زندگی می‌کردید، و این که خانوادۀ من قصد داشتند بیایند و با شماها زندگی کنند. درست است، این‌ها مربوط به سال ۱۹۴۱ است. تو واقعیاتی را در اختیارم گذاشتی که در کتابِ خاطراتم وجود ندارد، ولی درست است. من یادم می‌آید که مادرم عاشقانه دربارۀ خواهرِ کوچک‌ترش آنا صحبت می‌کرد. پدرت نامش را از چی به«شوارد» تغییر داد؟ معلمِ ریاضیات در کافبورن بود. پدر من پزشک معتبری بود. تعداد زیادی بیمارِ غیریهودی داشت که خیلی به او احترام می‌گذاشتند. در جوانی، زمان جنگ جهانی اول، در ارتش آلمان خدمت کرده بود. برای شجاعت در جنگ به او مدال طلا داده بودند. قول داده بودند که این مدال زمانی که بقیۀ یهودی‌ها را منتقل می‌کردند، او را حمایت می‌کند. پدرم به‌سرعت از زندگیِ ما محو شد، و همان موقع ما به آن مکان شوم منتقل شدیم. سال‌ها فکر می‌کردم که او حتماً فرار کرده است و زنده است و در جایی است و با ما تماس خواهد گرفت. فکر می‌کردم مادرم از او خبر دارد و ما را در جریان نمی‌گذارد؛ در واقع او آن شیرزنِ کتابِ بازگشت از مرگ نبود...
خب دیگر، این حرف‌ها بس است. با این که براساسِ نظریۀ مردم‌شناسیِ تکاملی باید تمامِ گذشته را به دقت کاوید، انسان موظف به انجام این کار نیست. این‌جا امروز در شیکاگو روزِ شفاف و زیبایی است. از آشیانه‌ام در طبقۀ ۵۲ ساختمانِ آپارتمانی نوساز می‌توانم منظرۀ گستردۀ دریاچۀ میشیگان را ببینم. حقِ تألیفِ کتابِ خاطراتم کمکم کرد تا این‌جا را بخرم؛ اگر کتابم تا این‌حد «بحث‌برانگیز» نبود هیچ‌وقت چنین حق‌التألیفی به دستم نمی‌آمد. دیگر هیچ چیزی احتیاج ندارم، درست است.

دخترخاله‌ات؛
فریدا
............

«لیک ورت، فلوریدا»
۳ آوریل ۱۹۹۹
فریدای عزیز؛

نامه‌ات خیلی برایم ارزش داشت. خیلی متاسفم که زودتر جواب نامه‌ات را ندادم. هیچ توجیهی ندارم. با دیدنِ این کارت با خودم گفتم: «برای فریدا». دفعۀ بعد بیشتر برایت می‌نویسم. قول می‌دهم، خیلی زود.

دخترخاله‌ات؛
ربکا
.............

«شیکاگو، ایلینوی»
۲۲ آوریل ۱۹۹۹
ربکای عزیز؛

کارتت را دریافت کردم. نمی‌دانم چه احساسی نسبت به آن دارم. من از هنرِ پرابهام متنفرم. هنر را باید دید. نه این‌که به آن فکر کرد. ربکا چیزی پیش‌آمده؟ لحن نوشتارت تغییر کرده است. امیدوارم که برای گرفتنِ انتقام از نامۀ سرزنش‌آمیزی که ماهِ ژانویه برایت فرستاده بودم، قصد بازی‌کردن نداشته باشی. من دانشجوی دکترایی دارم، زن جوان باهوشی است البته نه آن‌طورها که خودش فکر می‌کند، او در حال حاضر دارد چنین بازی‌هایی سرِ من درمی‌آورد. البته باید حواسش باشد که این‌ها همه با مسئولیت خودش است. من از بازی هم متنفرم؛ مگر این‌که بازی‌های خودم باشند.

دخترخاله‌ات؛
فریدا
.............

«شیکاگو، ایلینوی»
۶ مه ۱۹۹۹
دخترخاله عزیز؛

بله، فکر می‌کنم از دستِ من خیلی عصبانی هستی. یا این‌که حالت خوب نیست. ترجیح می‌دهم بر این باور باشم که عصبانی هستی. که من به قلبِ زودرنجِ آمریکایی‌ات توهین کرده‌ام. اگر این‌طور است معذرت می‌خواهم. نسخۀ نامه‌هایی را که به تو نوشته‌ام ندارم، و یادم نمی‌آید که چه چیزهایی گفته‌ام. شاید اشتباه می‌کرده‌ام. وقتی خیلی هوشیار هستم امکان دارد که اشتباه بکنم. مواقعِ بی‌خودی کمتر اشتباه می‌کنم. به پیوست، کارتِ تمبرخورده‌ای با آدرس برایت می‌فرستم. فقط ازت می‌خواهم که یکی از این جاهای خالی را علامت بزنی: عصبانی. بیمار.

دخترخاله‌ات؛
فریدا

ادامه دارد...
@Fiction_12

BY کاغذِ خط‌خطی


Share with your friend now:
tgoop.com/fiction_12/8590

View MORE
Open in Telegram


Telegram News

Date: |

SUCK Channel Telegram To delete a channel with over 1,000 subscribers, you need to contact user support Telegram desktop app: In the upper left corner, click the Menu icon (the one with three lines). Select “New Channel” from the drop-down menu. Telegram users themselves will be able to flag and report potentially false content. Clear
from us


Telegram کاغذِ خط‌خطی
FROM American