tgoop.com/fiction_12/8612
Last Update:
#یادداشتهای_روزمره
م.سرخوش
به آدمها که نگاه میکنم، میبینم چقدر تنها هستند. البته اغلب نمیدانند و این تنهاییِ عمیق را حس نمیکنند. فکر میکنند چون ازدواج کردهاند، چون بچههایی دارند، چون پدر و مادر و خواهر و برادر و فامیل و دوست و آشنا و... دارند، تنها نیستند. از همه غمانگیزتر اینکه بعضیها فکر میکنند چون پول و امنیت مالی دارند و میتوانند هر زمان خواستند با پولشان آدمها را اطراف خودشان جمع کنند، تنها نیستند. حتی دلم میگیرد از دیدن کسانی که خودشان را اهلِ یک چیز خاص میدانند - مثلاً اهل کتاب، اهل موسیقی، اهل طبیعتگردی، اهل ورزش و غیره - و به واسطۀ همین اهلِ چیزی بودن و عضویت در گروههای همفکر و همسلیقه، تنهاییشان را نمیبینند. میدانم این خودش نعمت بزرگیست؛ همین ندانستن. تصور کن اگر همه این را میدانستیم، دنیا چه جای وحشتناکی میشد؛ صادقانه وحشتناک. کاش میتوانستم خودم را به ندیدن، به ندانستن، به نفهمیدن بزنم. کاش میشد من هم خودم را به چیزی، به جایی، به کسی بچسبانم و خیال کنم دیگر تنها نیستم. اما سایۀ غلیظی همیشه دنبالم است - نیرویی قدرتمندتر از هر آن چه میشناسم و میتوانم تصور کنم - که مدام من را مثلِ سیاهچالهای بیانتها به سمت خودش میکشاند و از آدمها و دنیا و دلمشغولیهاشان دور میکند. آدمها میبینند که لبخند میزنم، راه میروم، صحبت و شوخی میکنم، اما چیزی که شیرۀ جانم را میمکد، نمیبینند. کاش من هم نمیدیدم که آن چیز دارد همزمان شیرۀ جان همهمان را میمکد. منصفانه نیست، این تنهاییِ شفاف و هولناک را آدم فقط باید در دقایق پایانیِ زندگیاش حس کند، اما انگار من از همان کودکیام در چند دقیقه مانده به مرگ، ساکن بودهام.
@Fiction_12
BY کاغذِ خطخطی
Share with your friend now:
tgoop.com/fiction_12/8612